<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی رحیم زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliium_616</link>
        <description>علی یک دانشجوی کتابخواره که دلش میخواد همه چی رو تست کنه. اون همش کنجکاوه و فکر میکنه که مهربانی، راه حل همه مشکلاته. اون کتاب و فیلم لذت میبره حتی اگه بدترین باشه! ?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:01:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1068125/avatar/NacJNl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی رحیم زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@aliium_616</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داس مرگ: دنیایی که زندگی و مرگ در تعادل ناپایدار قرار دارند!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/arcofscytchvol1-e71j4iivvadw</link>
                <description>کتاب داس مرگ نوشته‌ی نیل شوسترمن، داستانی با زمینه‌ی آخرالزمانی است که دنیایی را به تصویر می‌کشد که در آن انسان‌ها حق دارند تا ابد زندگی کنند و از درد و رنج بی‌نیاز باشند. در این دنیا، هوش مصنوعی فوق‌العاده‌ای به نام &quot;ابرتندر&quot; همه‌ی جنبه‌های زندگی بشری را مدیریت می‌کند؛ بدون هیچ مشکل اقتصادی، سیاسی، فرهنگی یا اجتماعی.اما در این دنیای نامیرا، شغلی به نام &quot;داس&quot; وجود دارد که مسئولیت مدیریت جمعیت را بر عهده دارد. داس‌ها باید به گونه‌ای مهربانانه و انسانی، جان افراد را بگیرند تا تعادل جامعه حفظ شود. مردم از داس‌ها می‌ترسند اما می‌دانند که وجود آن‌ها ضروری است؛ با این حال، هیچ‌کس دوست ندارد قربانی &quot;خوشه‌چینی&quot; شود. (واژه‌ی قتل در این دوره به &quot;خوشه‌چینی&quot; تغییر معنا داده است)من این کتاب را با ترجمه‌ی بسیار خوب آرزو مقدس از نشر شیرین و با کیفیت پرتقال خواندم و به شدت توصیه می‌کنم. داستان کتاب درمورد چیست؟ داستان &quot;داس مرگ&quot; درباره دو شخصیت اصلی به نام‌های سیترا و روئن است. این دو، جزو شهروندان عادی جامعه‌اند و آدم‌های دلسوزی هستند که این دلسوزی را به روش‌های مختلف نشان می‌دهند. داس فارادی، داسی چیره‌دست و باسابقه، برای اولین بار در جامعه داس‌ها، دو کارآموز را برای تعلیم انتخاب می‌کند. او معتقد است که داسی موفق‌تر است که از داس بودن متنفر باشد! به همین دلیل، سیترا و روئن که از این کار متنفرند، برای داس شدن برگزیده می‌شوند.فارادی گفت: &quot;تناقض این شغل همین‌جاست. کسانی که می‌خواهند این شغل را داشته باشند، نباید آن را داشته باشند... و کسانی که بیشترین تمایل به اجتناب از کشتن دارند، تنها کسانی هستند که باید این کار را انجام دهند.&quot;هرکسی که بتواند در این رقابت کارآموزی موفق شود، خانواده‌هایشان تا وقتی آن‌ها زنده‌اند نیز از خوشه‌چینی در امان خواهند بود. اما وقتی سیترا و روئن وارد این عرصه می‌شوند، متوجه می‌شوند که باید در هنر گرفتن جان‌ها ماهر شوند؛ چراکه می‌دانند عاقبت شکست، از دست دادن جان خودشان است. و سوالی که در طی داستان پیش می‌آید این است: &quot;چه کسی در راه داس شدن، کشته میشود؟&quot;سیترا و روئن چطور شخصیتی هستند؟ چه کمکی به داستان میکنند؟ سیترا به عنوان یک نوجوان سرسخت و کنجکاو معرفی می‌شود؛ کسی که به اقتدارها و حتی قوانین شک می‌کند. در طول داستان، سیترا به یک کارآموز تبدیل می‌شود و با پذیرش این مسئولیت سنگین، قدرت پایان دادن به زندگی‌ها را تجربه می‌کند. از این دوره‌ی کارآموزی، مفاهیمی چون عدالت و انصاف را درک کرده و یاد می‌گیرد چگونه رحمت و دلسوزی را از وظایفش جدا کند. در پایان داستان، سیترا از فردی منتقد به یک متفکر استراتژیک تبدیل می‌شود که برای هر لحظه‌ی زندگی‌اش ارزش قائل است.اما روئن چطور؟ او در ابتدای داستان یک فرد ضعیف است که تحت تأثیر همسالان، برادران و خواهرانش قرار دارد. با تبدیل شدن به یک کارآموز، معنی مسئولیت‌پذیری را می‌فهمد و هدفی برای زندگی پیدا می‌کند. اما در طول داستان، مسیر برایش به خوبی پیش نمی‌رود و به دلایل مختلف به سمت تاریکی کشیده می‌شود. رویکرد بی‌رحمانه و پر زرق و برق داس‌ها سعی در تغییر کامل شخصیت روئن دارد. این محیط خشن او را وادار می‌کند با شیاطین درونی‌اش مقابله کند و در پایان، به شخصیتی پیچیده‌تر تبدیل می‌شود که با انتخاب‌های دشواری روبروست.تصاویری که هواداران این کتاب از شخصیت سیترا و روئن براساس توصیفات کتاب ساختنبه طور کلی، سفر این دو شخصیت از نوجوانان ساده‌لوح به کارآموزان کارکشته، مفاهیم بزرگتری را برجسته می‌کند و پیچیدگی‌های اخلاقی و شرایط انسانی را در دنیایی بدون مرگ، نشان می‌دهد.نیل شوسترمن کیست؟ درمورد نیل شوسترمن بیشتر بدانیم.نیل شوسترمن، نویسنده‌ای که جوایز متعددی را به دست آورده، در بروکلین، نیویورک بزرگ شد و از کودکی به نوشتن علاقه‌مند بود. دوران دبیرستان خود را در مدرسه آمریکایی مکزیکوسیتی گذراند و سپس به دانشگاه کالیفرنیا، ارواین رفت. در دانشگاه، علاوه بر فعالیت در تیم شنای دانشگاه، یک داستان طنز موفق نیز نوشت. پس از فارغ‌التحصیلی، اولین قرارداد کتاب خود را امضا کرد و به نوشتن فیلمنامه پرداخت. در طول سال‌ها، شوسترمن به عنوان رمان‌نویس، فیلمنامه‌نویس و نویسنده تلویزیونی موفقیت‌های بسیاری کسب کرده است. کتاب‌های او جوایز متعددی از سازمان‌هایی مانند انجمن بین‌المللی خواندن و انجمن کتابخانه‌های آمریکا دریافت کرده‌اند. از آثار ترجمه‌شده او در ایران می‌توان به سه‌گانه‌ی &quot;داس مرگ&quot; و سه‌گانه‌ی &quot;تسخیرگر&quot; اشاره کرد.مفاهیم قابل برداشت در این کتاب چیست؟کتاب &quot;داس مرگ&quot; به طرز زیرکانه‌ای مفاهیم مهمی را به چالش می‌کشد. مضامینی همچون زندگی، مرگ، و اخلاق را در قالب رمان به ما روایت می‌کند. البته این مواردی که بیان کرده ام تنها بخشی از مضامین هست بلکه شاید خوانندگان دیگر مضامین مهمتری را نیز برداشت کرده باشند.مرگ: در دنیایی که شوسترمن تصویر می‌کند، مرگ دیگر بخشی طبیعی از زندگی نیست بلکه فرایندی کنترل‌شده توسط &quot;داس‌ها&quot; است. این مضمون خوانندگان را وادار می‌کند تا درباره‌ی ارزش زندگی و معنای فانی بودن در جهانی که مرگ یک عمل حساب‌شده است، فکر کنند.بدون تهدید و رنج، نمی‌توانیم شادی واقعی را تجربه کنیم.اخلاق: کتاب دائماً با سئوالات اخلاقی دست و پنجه نرم می‌کند. داس‌ها باید وظیفه‌ی خود را برای جمع‌آوری و پیامدهای اخلاقی اعمال خود متعادل کنند. رویکرد هر شخصیت به این معضلات اخلاقی، نقاط ضعف و قوت درونی‌شان را آشکار می‌کند و خوانندگان را دعوت می‌کند تا باورهای خود را زیر سئوال ببرند. قدرت: داس‌ها قدرت زیادی بر زندگی و مرگ دارند و هر داسی استفاده متفاوتی از این قدرت می‌کند. یک داس می‌تواند پتانسیل عدالت را شکوفا کند و دیگری ممکن است فساد را برجسته‌تر کند. در طول داستان، داس‌های مختلفی را می‌بینیم که نمایش‌های متفاوتی از قدرتشان را اجرا می‌کنند و ممکن است ذهن مخاطب را برای قضاوت شخصیت‌ها به کار بگیرد.به طور کلی، درست است که سئوالات مطرح‌شده در کتاب کلیشه‌ای و قدیمی هستند اما روایت تازه و جذاب شوسترمن، عمق و ظرافت خاصی به کتاب بخشیده و جان تازه‌ای به این پرسش‌های قدیمی داده. مطمئنم بعد از ورق زدن آخرین صفحه کتاب، شما را وادار می‌کند که به این پرسش‌های اساسی زندگی، فکر کنید.نقاط قوت و ضعف کتاب چیست؟مقدمه جذاب: مفهوم جهانی بدون مرگ طبیعی که تنها پایان آن به دست ارگانی به نام داس‌هاست، موضوع و مقدمه‌ای تازه و باورپذیر است. حقیقتاً این مقدمه، من را برای خواندن کتاب جذب کرد.توسعه شخصیت‌های داستان: شخصیت‌های متعدد در طول روایت، رشد شخصیتی قابل توجهی دارند. سفرهای پیچیده و احساسی این شخصیت‌ها خواننده را برای شنیدن سرنوشت آن‌ها همراه می‌کند.جهان‌سازی: شوسترمن دنیایی باورپذیر خلق کرده است. دنیای آخرالزمانی با ساختارهای اجتماعی، فناوری، و قوانین خاص داس‌ها به خوبی ایجاد شده است.انسان‌ها خیال می‌کردند که عشق ابدی است و از دست دادنش غیرقابل تصور است. حالا می‌دانیم که هیچ‌کدام درست نیست. محبت فانی باقی ماند، در حالی که ما جاودانه شدیم.و نقاط ضعف کتاب را میتوانم این دو مورد را بگویم سرعت روایت داستان: در اواسط کتاب احساس خستگی بیشتری کردم. با این که توضیحات برای شناخت بهتر جهان خیالی و توسعه شخصیت‌ها ضروری است، اما گاهی حوصله‌سربر می‌شود.عمق شخصیت: شخصیت‌های اصلی به خوبی توسعه یافته‌اند اما برخی از شخصیت‌های ثانویه کمتر پرداخته شده‌اند و در حد یک اسم و مقام باقی مانده‌اند. اگر انگیزه‌ها و پیشینه‌ی آن‌ها بیشتر شرح داده می‌شد، بهتر می‌توانستیم با لایه‌های مختلف شخصیتشان ارتباط بگیریم. البته ممکن است در جلدهای دیگر بیشتر با این شخصیت‌ها آشنا شویم.به طورکلی نقات قوت کتاب به نقاط ضعف کتاب میچربهاین کتاب را برای چه کسانی مناسب است؟ در آخر، این کتاب را به کسانی که به رمان‌های با مضامین فلسفی علاقه‌مندند، پیشنهاد می‌کنم. &quot;داس مرگ&quot; را نباید از دست بدهید. اگر از اندیشیدن به سؤالات کوچک و بزرگ و در عین حال سرگرم‌کننده با روایتی جذاب خسته نمی‌شوید، قطعاً از این کتاب نیز لذت خواهید برد.به نظرم این کتاب بیشتر برای جوانان مناسب باشد؛ و نمرۀ من به این کتاب 4 از 5 استنمره این کتاب در سایت گودریدز از 345 هزار خوانندهاگر این کتاب را خواندید یا قصد خواندنش را دارید، خیلی خوشحال می‌شوم نظراتتان را بشنوم! تصویری که کتاب از جامعه‌ای نامیرا ارائه می‌دهد چه تأثیری بر شما داشت؟ اگر در این دنیا داس بودید، چه روشی را برای خوشه‌چینی انتخاب می‌کردید؟ممنون که وقتتان را گذاشتید. 🙂♥️</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 19:18:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب نیمه‌شبی آرام: چگونه کریسمس رو با دشمنامون جشن بگیریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/midnight-clear-hsyndhd95bra</link>
                <description>چند روز پیش کتاب نیمه شبی آرام رو خوندم و بد ندونستم که درموردش بنویسم!داستان کتاب از چه قراره؟خوب بیایم تصور کنیم که یک سرباز جوون در جنگی پایان‌ناپذیر و ناامیدکننده هستیم. تصور کنیم در یک جنگل سرد و برفی گم شدیم و توسط نیروهای آلمانی که دشمن ما هستن محاصره شدیم و احساس خطر می‌کنیم. تصور کنیم که در میان این همه هیاهو و هرج‌ومرج و وحشت، در یک‌لحظهٔ کوتاه میتونیم آرامش و شادی رو تجربه کنیم.این همون اتفاقی هستش که قراره برای 5 قهرمان آمریکایی در داستان &quot; نیمه‌شبی آرام&quot; اثر ویلیام وارتن اتفاق بیوفته. اینها به طور تصادفی با گروهی از سربازان آلمانی برخورد می‌کنند که اینها هم از جنگ و کشتار و قتل‌عام خسته شدن. اینها هم تصمیم میگیرن که کریسمس رو با هم جشن بگیرند و تفاوت‌های نژادی و حتی دستورات فرمانده هایشون رو فراموش کنن. اینها داستان زندگیشون، رویاهاشون، ترس هاشون و امیدهاشونو باهم به اشتراک میگذارن که در آخر متوجه میشن که چندان تفاوتی هم باهم ندارن! همه اینها انسان‌هایی هستن که میخوان زندگی بکنن و دوست‌داشتنی باشناما درهمان شب هماهنگی، آنها با حمله وحشیانه یک واحد آمریکایی دیگه که از آتش‌بس این افراد خبر ندارن، مورد حمله قرار میگیرن. الان سؤالی که پیش میاد اینه که آیا اینها زنده میمونن؟ آیا اینها به آرزوهاشون میرسن؟ آیا ممکنه دوباره همدیگر رو ملاقات کنن؟در شب کریسمس، در جنگ، صلح و دوستی پیدا شد. ویلیام وارتن؟!خوب مطمئنن افراد خیلی کمی با این نویسنده آشنا هستن ( از جمله خودم که تا به این لحظه ایشون رو نمیشناختم ). خب، ویلیام وارتن (William Wharton) یک رمان نویس و نقاش آمریکایی هست که در سال 1303 شمسی در فیلادلفیا به دنیا اومد. ایشون در طول جنگ جهانی دوم در ارتش خدمت کرد و در نبرد آردن مجروح شد. در ادامه زندگیش او به سمت هنر و علم روانشناسی رفت و در این زمینه معلم شد. او در سال 1336 شمسی با خانوادش به اروپا نقل مکان کردن و بیشتر عمر زندگیش رو در پاریس سپری کرد. او در پاریس نقاشی هاش رو میفروخت.ویلیام اولین رمانش رو به اسم &quot;پرنده‌باز&quot; زمانی که بیش از 50 سال داشت، نوشت. خوب این کتابش جزو کتاب‌های موفق آمیز ایشون بود و برنده جایزه ملی کتاب شد. ویلیام کتاب‌های دیگه ای هم نوشته که بعضیاشون به فیلم تبدیل شده مثل &quot; به نام پدر به نام زندگی&quot; یا همین کتابی که داریم درموردش صحبت می‌کنیم.در آخر، ایشون در سال 1386 در کالیفرنیا فوت کردن.منابعی که برای نوشتن این سرگذشت کوتاه استفاده کردم:William Wharton | American Novelist, WWII Veteran | Britannica&lt;br/&gt;ویلیام وارتن (نویسنده) - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد (wikipedia.org)&lt;br/&gt;Wharton, William Harris (tshaonline.org)&lt;br/&gt;نیمه‌شبی آرام (رمان) - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد (wikipedia.org)&lt;br/&gt;Books by William Wharton (Author of Birdy) | Goodreads&lt;br/&gt;Birdy author&amp;#x27;s memoirs tell of his involvement in a war crime | Books | The Guardianتصویر شخص شخیص ویلیام :)چرا ویلیام این کتاب رو نوشته؟واقعیتش فکر می‌کنم به این دلیل همچین کتابی رو نوشته که قصد داشته تجربیات، تفکراتشو نسبت به جنگ و همچنین درمورد انسانیت و صلح در غالب یک رمان بیان کنه. همونطور که درمورد ایشون در موضوع قبلی گفتم، ویلیام یک کهنه سرباز جنگ جهانی دوم محسوب می‌شد و در نبرد آردن که همان نبردی که پس‌زمینه همین رمان هست، به‌شدت مجروح شد.همچنین توی منابع اینترنتی که داشتم میخوندم دیدم که این کتاب رو با فکرکردن به کشتار می لای در ویتنام نوشته تا نشون بده که وقوع یک قتل‌عام چقدر آسون بوده!فکر می‌کنم ویلیام به این خاطر این کتابو نوشته که قصد داشته تضاد بین زشتی و زیبایی‌های جنگ رو به چالش بکشه و نشون بده که میشه در میان یک جنگ وحشیانه، احساس دوستی و انسانیت و شفقت رو هم پیدا کرد. به نظرم برای نشون دادن این موضوع از عنصری به اسم کریسمس استفاده کرده.منابعی که جست‌وجو کردم: A Midnight Clear | novel by Wharton | Britannica&lt;br/&gt;A MIDNIGHT CLEAR | Kirkus Reviews&lt;br/&gt;نیمه‌شبی آرام (رمان) - ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد (wikipedia.org)هدیه به یک سرباز: لحظه امید و شادی در بحبوحه جنگ   توی این کتاب به چه مفاهیمی اشاره شده؟خوب وقتی داشتم این کتاب رو میخوندم، موضوعاتی به چشمم می‌خورد که به نظرم جزو مفاهیمی بود که این کتاب می‌خواست به من بفهمونهمفهوم جنگ‌وصلح: همه ما به اندازه کافی میدونیم که جنگ چقدر میتونه مخرب و حتی بی‌معنی باشه. جنگ فقط باعث رنج و مرگ برای هردو جناح میشه. توی این رمان نیمچه واقعی به این موضوع اشاره میکنه که در وسط جنگ هم میشه صلح کرد و همچنین به ما پیشنهاد میکنه که صلح یک انتخاب و یک مسئولیت هستش.مفهوم ایمان و شک: این کتاب موقعیت‌هایی رو روایت میکنه که نقش ایمان در مواقع بحران رو به چالش میکشه، این نشون میده که چطوری برخی از شخصیت‌ها برای کنار اومدن با خطرناک بودن جنگ به باورهای دینی خودشون تکیه میکنن، درحالی‌که بعضیا در همون مواقع بحرانی ایمان خودشونو زیر سؤال میبرن و حتی شایدم ایمانشونو از دست میدن. این کتاب به این موضوع که &quot; آیا خدا وجود دارد&quot; قرار نیست پاسخی بده؛ ولی خواننده رو به تفکر در این باره دعوت میکنه.مفهوم دوستی و عشق: این کتاب نقش و ارزش، دوستی و عشق رو در کنار تنهایی و ناامیدی به‌خوبی روایت میکنه. نشون میده که چطوری 5 سرباز آمریکایی پیوند برادری و وفاداری میبندن و چگونه با وجود زاویه‌هایی که باهم دارن، از همدیگر مراقبت میکنن.مفهوم آزادی و بی‌گناهی: نمی دونم درمورد این موضوع چی بگم، به‌احتمال خیلی زیاد خودتون وقتی این کتاب رو بخونید به‌وضوح این مفهوم رو متوجه میشید :)صلح: کبوتر با شاخه زیتون پرواز میکندنقطه قوت و ضعف کتاب چیه؟خوب همه کتاب‌ها نقطه قوت و ضعفی دارن و هیچ کتابی بدون عیب و ایرادی نیست. اگه بخوام نقطه قوت‌هایی که به چشمم اومد رو بگم میتونم به این موارد اشاره کنم:شروع خوبی داشت؛ ولی به همون اندازه که خوب بود، گنگ هم بود!به زبان ساده و واضح نوشته شده: کتاب احساسات و افکار شخصیت هارو بدون پرحرفی و پیچیدگی خاصی بیان میکنه و البته کنایه‌هایی میزنه که تضادی بین حال و هوای شخصیت و تاریکی جنگ ایجاد کنه که بیشتر حس طنز [از نوع تلخش] رو به ما القا میکنه.کتاب شخصیت‌های واقع‌بینانه و خوبی رو خلق کرده که میتونی باهاشون همراه بشی و قبولشون کنیاما نقطه‌ضعف‌های این کتاب:کتاب واقعاً با سرعتی عذاب‌آور پیش میره! بعضی وقتا دوست داری 7 صفحه بزنی جلوترداستان گاهی وقتا منسجم نیست و تصویرسازی رو سخت میکنه!دنبال یک تصویر واقعی از جنگ جهانی دوم در این کتاب نباشید: عملاً ویلیام توجه زیادی به جزئیات و زمینه‌های جنگ نکرده و یا تعاریفی که لباس‌های شخصیت‌های آلمانی یا امریکایی میکنه ممکنه با حقیقت در تناقض باشهلحن کتاب دلسردکننده و خیلی از وقتا بدبینانه است (خوب همونطور که در جریانید این مورد از نظر من نقطه‌ضعف میتونه باشه)کدوم بخش کتاب برایت جذاب بود؟در بخشی از کتاب بود که سربازان آمریکایی پناه گرفتن، چون خیال کرده بودن که سربازان آلمانی در حال حمله‌کردن به اینها هستن که بعد متوجه میشن که اینها به‌جای تیراندازی دارن برف‌بازی میکنن! و به سمت اینها برف میندازن. (البته همین بخش خودش سه صفحه جزئیات داره)این بخش برام جذاب بود؛ چون در بین این همه قسمت‌های بدبینانه و دارک داستان، این بخش کتاب باعث شد کمی لبخند بزنم. همچنین این بخش کتاب اشاره به هویت آلمانی‌ها میکنه که در ظاهر شاید شرور و بی‌رحم باشن ولی اونا هم مثل بقیه بازیگوش اهل لذت بردن هستن.فکر می‌کنم این بخش داستان راهی برای شکستن یخ و ایجاد ارتباط دوستانه بین این دو جناح بود. اتفاقی که قبل از رخ‌دادن آتش‌بس اتفاق میوفته.حرف آخرمن این کتاب رو از نشر &amp;amp;amp;quot;خوب&amp;amp;amp;quot; خریدم و با ترجمۀ آقای شفیعی نسب مطالعه کردم. مطمئن باشید ترجمه خوبی هستش با اونکه من زیاد سررشته در زمینۀ ترجمه ندارم و حتی با زبون اصلیش هم مقایسه نکردم؛ ولی ترجمه به‌قدری روون بود که نیازی به دوباره خوندن بندها نبود!نظر شخصیم اینه که علاقه‌مند به کتاب‌هایی هستید که در قالب رمان، زمان جنگ و حس گیجی و مشخص نبودن آینده و حس سربازا رو تجربه کنید، کتاب مناسبیه. البته بگم که ممکنه همون اول اصلاً با کتاب احساس گرمی نکنید؛ ولی بهتون قول میدم به مرور زمان این احساس گرمی بین شما و کتاب به وجود میاد.همچنین قبل از اینکه یادم بره بگم که نمره این کتاب در وبگاه گودریدز 4.17 هستش. امیدوارم این کتاب جزو لیستتون قرار بدید و با دیدی مثبت به سمت این کتاب برید وقتتون خوش نمایه ای از جلد کتاب</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Thu, 14 Sep 2023 18:07:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب دختری در قطار: زندگی ایده‌آل یا واقعیتی تلخ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/dokhtari-dar-ghatar-lwmcnhfjjw9l</link>
                <description>کتاب &quot;دختری در قطار&quot; نوشتۀ پائولا هاوکینز، یک کتاب رازآلود و جنایی با چاشنی روانشناختی هست که به راحتی ذهن شمارو درگیر خودش میکنه.داستان کتاب از چه قراره؟کتاب دختری در قطار داستانی است كه از زبان راشل واتسون روایت میشه. راشل كسیه كه همه چیشو از دست داده: شغلشو، شوهرشو، خونۀ خودشو و حتى عزت نفسشو. راشل به الکل اعتیاد داره و تقريباً همه روزهاش رو با سوار شدن قطار و تماشا كردن خونه های كنار ريل و خيال پردازى درباره زندگى اونها میگذرونه. راشل عاشق زوجى میشه كه در يكى از اين خونه ها زندگى میکنه. او براى اين زوج اسم میذاره: جس و جيسن. او فكر میکنه كه اين زوج زندگى كامل و شيرينى دارن، تا اينكه يك روز چيزى رو میبینه كه همه تخيلاتش را به هم میزنه! او جس رو میبینه كه با يك غريبه داره عشق بازى میکنه و داره به جیسن خیانت میکنه. چند روز بعد، خبر در تلوزيون و راديو محلی پخش میشه كه زنى به نام مگان گم شده. راشل با دیدن عكس مگان، متوجه میشه كه او همان جس هست كه در خيالاتش تصور می‌كرده. راشل سعی میکنه پرونده گم شدن مگان را حل کنه. اما راشل به دليل علاقۀ زياد به الکل و خمار بودن در بسيارى از اوقات، نمیتونه به خوبى حقایق را تفكيك کنه. یعنی عملا ما با شخصیتی رو به رو هستیم که مطمئن نیست که هر اونچه که میگه حقیقت داره یا ساخته ذهن خودشه...کتاب قصد داره چه مضامینی رو بیان کنه؟ چه ارتباطی با دنیای واقعی داره؟پائولا هاوکینز، نويسندۀ با استعداد و باهوش، در كتابش به ما چشم‌اندازهای جدید و جالبی رو نشون میده. یکی از مواردی که پائولا هاوکینز در کتابش به ما گوشزد میکنه “چگونگی پنهان شدن حقایق در پشت پرده ی ظاهر انسان ها”ست و همچنین درباره &quot;نقش رسانه ها در تولید و پخش دروغ های بزرگ&quot; در غالب این رمان بیان میکنه. برای نشون دادن این مضامین، او از کاراکتر های جذاب و پیچیده ای استفاده میکنه. به عنوان مثال:راشل درمورد زندگی مگان و اسکات ( شوهر مگان ) تصور میکنه که زندگی کاملی دارن در صورتی که در روند کتاب با خلل های عجیب و غریب زندگی این دو زوج آشنا میشیم. خلل هایی که در ظاهر دیده نمیشدند.آنا شخصیتیه که با تام ( شوهر سابق راشل ) ازدواج کرده و این دو نفر به گونه ای تظاهر میکنن که راشل از حسادت زیاد باعث میشه که الکل بیشتری رو مصرف کنه. در حالی که راشل خودش هم دچار تحریف واقعیت شده و نمیدونه چه چیزهای وحشتناکی را فراموش کرده. ( چرا از کلمه تحریف استفاده میکنم چون پائولا هاوکینز در روند داستان قراره سوپرایزت کنه :) )تام در ظاهر شبیه به همسر هایی هست که &quot;پدر شدن&quot; واقعا برازندشه ولی خوب در ادامه متوجه میشیم که تام جزو آدم های خيانتكارى ست كه زندگیش با پودر قند هایی از دروغ بنا شده.اين كتاب فقط يك رمان ساده نيست، بلكه يك آيينۀ بازگشتى است كه به ما نشون ميده كه در دنيای واقعى هم داريم با اين چالش روبرو ميشيم. ما اغلب تصاوير و يا داستان هایى رو ميشنويم و منتشر ميكنيم كه فريب ها و توهمات نادرستی  از واقعيت ايجاد میکنند. ما معمولا افراد را از آنچه در آنلاين و فضاهای مجازی ميبينيم حکم و قضاوت میکنیم. ما معمولا آن چیزی که به ما خورانده میشه رو قورت میدیم بدون اینکه اونو زیر سئوال ببریم!مورد بعدی که نويسندۀ كتاب بیان میکنه اینه كه چطور حافظه به راحتى قابل شكستن و تغيير هست و توسط عواملى مثل الكل، ضربه، احساسات، تلقين و… آلوده و سردرگم ميشه. همانطور كه در بخش خلاصۀ داستان گفتم، راشل به دليل مصرف زياد الكل حافظۀ قابل اعتمادى نداره و اين مشكل برايش سد راه در حل پرونده محسوب ميشه. با این تفاصیل در کتاب بخشی رو داریم که به این مضمون اشاره داره كه راشل خاطراتى در ذهن داره كه دروغينه و خاطراتى هستند كه توسط تام به او تلقين شده و حقيقت نداره و نداشته! خاطراتى كه باعث میشده كه راشل فكر کنه ديوانه و حتی خشنه.خب این چالش هم در زندگی روزمره ما هم وجود داره. افرادی که خاطراتشون تحت تاثیر عواملی مثل: تعصبات، احساسات، باورها و… قرار گرفته و دچار خطا و سوء تفاهم شدن. خیلی وقت ها پیش اومده که در لحظات حساس زندگیمون به دلیل استرس، پیری، بیماری و… خاطراتمون رو با آنچه در حقیقت است، فراموش میکنیم یا اشتباه بیانشون کردیم. امیدوارم شما هم در همچین موقعیتی گیر نکرده باشید.نقات قوت و ضعف کتاب کجاست؟پائولا تونسته بود کاراکتر هاشو به زیبایی و واقع‌گرایانه ترین حالت خلق کنه. کاراکترهایی که هر کدومشون داستان خودشون رو داشتن و توجه خواننده رو به خودشون جلب میکردن. کاراکتر هایی که در بازه ای از داستان حس میکردی حرف دلتو میزنن و گاه در بازه ای داستان کاراکترارو نفرین میکردی و گاه در بازه ای داستان براشون حسرت میخوردی!داستان به صورت چند خطی روایت میشد که این مورد، پیچیدگی داستان رو بیشتر میکرد. گاها خودم پیشبینی های خودم رو که در طی داستان یادداشت میکردم، زیر سئوال میبردم. به نظرم داستان رازآلودی خوبه که پیشبینی هاتو زیر سئوال ببره که پائولا از پس اینکار هم بر اومده بود.اما چیزی که منو اذیت میکرد، دارک بودن کتاب و تم افسردۀ کتاب بود. شاید باید گفت کتاب اصلا لحظات شاد و خنده داری نداشت. ( به عنوان کسی که دوست داره کمی بخنده، این برام نقطه ضعف کتاب محسوب میشه )گزافه گویی هم مثل همۀ کتاب ها، در این کتابم وجود داشت. بخشی از کتاب خیلی کند پیش میره و یا گاها پیش از اندازه به یک موضوعی که اصلا مهم نیست میپردازه که واقعا کلافه کنندست. البته من با بعضی از قسمت هایی از کتاب هم ارتباط نمیگرفتم چون حس میکردم کمی فاز تخیلی داره.حرف آخربه طور کلی فکر میکنم که اونایی که علاقه مند به کتاب های درام، معمایی هستن که چاشنی دارک و جملات دلی توش باشه، واقعا مناسبه. ( واقعیتش توی کتاب، هیجانی حس نکردم)این کتاب به طور غیرمستقیم ( شایدم مستقیم) شمارو با جنبه های تاریک طبیعت انسان آگاه میکنه پس ممکنه با خوندنش یک ترن هوایی از احساسات رو هم تجربه کنین.من کتاب رو از نشر کوله پشتی که با ترجمه خیلی خوب و روون علی قانع که مطمئنم جزو ترجمه های خوب این کتاب هست، خریدم. در نهایت نمرم به این کتاب 3 از 5 هست. کتاب کاملی نیست ولی کتاب بی ارزشی هم نیست. یکبار خوندش توصیه میشه :)لایک یادتون نره و ممنونم که این معرفی رو خوندین</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 25 Aug 2023 19:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 کتابی که بهم انگیزه دادن که براساس اصول نوروز زندگی کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/4-books-that-motivate-me-to-live-according-to-the-principles-of-nowruz-jo3kwrbq2g5g</link>
                <description>نوروز به معنای روز نو هستش و در تقویم ما ایرانی ها مصادفه با اولین روز بهار. نوروز توسط خیلی از قومیت ها مختلف سراسر جهان جشن گرفته میشه و در ایران و بسیاری از کشور های آسیای جنوبی و مرکزی تعطیل رسمیه. این جشن و عید فرهنگی فراتر از مرز های مذهبی و ملیه. خیلی از مردم با خانه تکانی، چیدن هفت سین، عیدی دادن به بچه ها و... نوروز رو جشن میگیرن.نوروز زمانی است که درباره برخی از ارزش هایی که مارا انسان میسازن مثل قدردانی، بخشش، سخاوت، شادی و... فکر کنیم. در این متن میخوام به شما بگم که چطوری برخی از کتاب هایی که در امسال خوندم ، الهام بخش من برای پذیرش این ارزش ها و یادگیری از فرهنگ های مختلف شدند. عادت های اتمی: کتابی برای از نو ساختن ?این کتاب نوشتۀ جیمز کلیر، اولین موضوعی است که میخوام به آن اشاره کنم. میخوام درمورد تجدید شدن صحبت بکنم. نوروز زمانی است برای شروع کردن از نو و در آغوش گرفتن امکانات جدید. یکی از کارهایی که شاید بتونیم در سال جدید و در عید نوروز انجام بدیم، تغییر عادت هامون برای بهتر شدن باشه.این کتاب به من نشون داد که چگونه با گام های آسان و ساده که از نظر علمی ثابت شده اند، عادت های خوب بسازم و عادت های بد را ترک کنم. همچنین این کتاب توضیح میده که چگونه تغییرات کوچیک میتونن تفاوت بزرگی در دراز مدت در زندگی مون ایجاد بکند.دو تا نقل قول از کتاب :تغییر واقعی در رفتار، به معنای تغییر هویت است.برای اینکه به بهترین نسخه از خودتان تبدیل شوید، باید دائما اعتقادات تان را ویرایش و هویت خود را به روزرسانی کنید و توسعه دهید.این کتاب خیلی به من کمک کرد که بتونم شخصیتم رو بهتر از قبل بکنم. من از این کتاب یادگرفتم که چطوری با وقت و انرژی خودمو سازنده تر، آگاه تر، هدفمند تر کنم؛ همچنین به من کمک کرد که احساس اعتماد به نفس ، شادی و رضایت بیشتری نسبت به خودم داشته باشم.تغییرات کوچیک میتونن تفاوت بزرگی در دراز مدت در زندگی مون ایجاد بکند.برخورد تمدن ها بر سر آسانسوری در پیاتزا ویتوریو: کتابی برای تنوع و همبستگی ? این کتاب یکی از ارزشمندترین مطالعه‌های امسال برای من بود. این کتاب توسط عماره لخوص نوشته شده و درمورد یک راز قتلی است که جامعه چند فرهنگی رم رو از نگاه شخصیت های مختلف با تاریخچه های مختلف بررسی می کنه.این کتاب حدس های من نسبت به فرهنگ های مختلف و کلیشه هایی که در ذهنم وجود داشت رو به چالش کشید و باعث شد از داستان ها و تجربیاتی که در کتاب ذکر شد، دست نویسنده رو از دور ببوسم :)نوروز جشن میراث فرهنگی و تنوع غنی بشریت هستش. همانطور که گفته بودم نوروز فراتر از مرزهای مذهبی و ملی هستش. این کتاب خیلی به من کمک کرد که در معرض دیدگاه ها، تجربیات و فرهنگ های مختلف قرار بگیرم.دو نقل قول از کتاب:پرویز منصوری: گوایو کلمۀ موردعلاقه بنه دتاست. همانطور که میدونید گوایو به زبان ناپلی یعنی « ای بر اون..» یعنی بیشتر ناپلی هایی که همکارم بودند همین را گفته اند. هر بار بنه دتا من را میبیند که به طرف آسانسور میروم فریاد میزند: « گوایو! گوایو! » ما در ایران به بزرگتر ها احترام میگذاریم و از کلمه های بد استفاده نمیکنیم. برای همین به جای اینکه توهین او را با توهین جواب بدهم، به کلمۀ کوتاه بسنده میکنم : « مرسی! ». میدانستید مرسی کلمه ای فرانسوی است به معنی « ممنونم! »بنه دتا: من میگویم آلبانیایی قاتل اصلی است. آن مرتیکه بی خاصیت هر بار گوایو صدایش میزنم، با بی تربیتی جوابم را میدهد! اسمش را بلد نیستم و توی ناپل همین را میگوییم، ولی هربار با کلمه زشتی با زبان خودش جوابم را میدهد. یادم نمی آید ان کلمه دقیقا چی بود، شاید مرسا یا مرسیس! هر چه که هست، به آلبانیایی یعنی « گُه» و یک جور فحش هست.این کتاب چشمام رو نسبت به واقعیت ها و چالش های متفاوتی که مردم در سراسر جهان با اونها رو به رو هستن، باز کرد. این کتاب باعث شد که من بخندم، گریه کنم، کنجکاو تر بشم، هیجان زده بشم و گاهی با بعضی از شخصیت های کتاب همدردی کنم. این کتاب به من یاد داد که چگونه تنوع میتونه زندگی مارو غنی تر بکنه و مارو دلسوز تر بکنهتنوع و پیچدگی شخصیت ها و فرهنگ های اونها در کتابسه شنبه ها با موری: کتابی برای بخشش و آشتی ?موضوع سومی که قراره درموردش صحبت بکنم، همبستگیه. نوروز فرصتی است برای تاکید مجدد بر انسانیت و همبستگی. یکی از راه هایی که میتونیم این کارو انجام بدیم، خوندن کتابی است که قلب مارو تحت تاثیر قرار بده، مارو دعوت بکنه که با دیگران همدردی بکنیم یا به ما انگیزه بده تا به نیازمندان کمک کنیم. کتابی که این کارو برای من انجام داد، سه شنبه ها با موری نوشته میچ آلبوم بود.این کتاب درمورد خاطرات مرد جوانی هستش که با استاد قدیمی اش که به بیماری ALS مبتلا هست، ارتباط برقرار میکنه. اونها هر هفته در روز سه شنبه، درمورد درس های زندگی مثل عشق، مرگ، خانواده، کار، پول، خوشبختی و... باهم گفت و گو میکنن. البته این رو هم اضافه کنم که قبلا یک متن جداگانه برای این کتاب نوشته ام که اونجا به طور مفصل به این کتاب پرداختم :) https://vrgl.ir/zAAbT یک نقل قول از کتاب:خیلی از مردم به این طرف و آن طرف میروند درحالی که زندگیشان هیچ معنا و مفهومی ندارد. حتی زمانی که به زعم خود مشغول انجام کار مهمی هستند هم به نظر در عالم خواب و بیداری سیر میکنند. تنها علتش هم این است که به دنبال چیزهای اشتباه هستند. برای اینکه به زندگی ات معنا ببخشی باید خودت را وقف دوست داشتن دیگران کنی، خود را وقف جامعه اطرافت کنی و خودت را وقف ساختن چیزی کنی که به تو انگیزه و مفهوم بدهد.این کتاب باعث شد که هرآنچه در زندگی ام دارم قدردانی کنم و همچنین به من انگیزه داد که نسبت به دیگران مهربان تر، سخاوتمند تر و دلسوز تر باشم.پیوند و همبستگی بین اقشار جامعه، چه پیر و چه جوانکتابخانه نیمه شب: کتابی برای امید و سپاسگزاری ?نوروز فرصتی است که از همه نعمت هایی که در زندگی داریم و به دست آوردیم، قدردانی کنیم. این زمانی است که از خانواده، دوستان، سلامتی، طبیعت و هر چیز دیگری که مارو خوشحال میکنه، قدردانی کنیم. خواندن این کتاب، ارزش های زندگیمون و انتخاب هامون رو یاداوری میکنه. من این نوشته مت هیگ رو قبلا درموردش نوشتم که خوشحال میشم یک سَری به این نوشته بزنید چون بیشتر درمورد این کتاب توضیح دادم :) https://vrgl.ir/X8pP0 کتابخانه نیمه شب رمانی درباره دختری است که سعی میکنه خودکشی کنه اما به کتابخانه ای میرسه که میتونه بر اساس تصمیم های متفاوتی که گرفته یا نگرفته، به نسخه های مختلف زندگی خود دسترسی داشته باشه ( چیزی مثل دنیاهای موازی )این کتاب به وضوح بهم نشون داد که چگونه هر زندگی و چالش ها و شادی های خاص خودشو داره و چگونه میتونیم در هر موقعیتی معنای خوشبختی رو پیدا بکنیم.دوتا نقل قول از کتاب:گاهی تنها راه دانستن، زیستن است.اگه تلاش کنی به اون چیزی تبدیل بشی که براش ساخته نشدی، شکستت حتمیه. تلاش کن خودت باشی. سعی کن مثل خودت فکر کنی، ببینی و عمل کنی. تلاش کن بهترین نسخه از خودت باشی. اونو در آغوش بگیر و ازش حمایت کن و دوستش داشته باش. روی این مسئله، حسابی کار کن و هرگز به خاطر تمسخر دیگران تفکرتو عوض نکن. بیشتر حرف و حدیث ها از سر حسادته.این کتاب باعث شد که از زندگی و فرصت هایی که خداوند در اختیارم قرار داده سپاسگزار باشم همچنین باعث شد که بفهمم که من قدرت تغییر زندگی ام رو برای بهتر شدن دارم. این کتاب باعث شد که به این موضوع فکر بکنم که چه چیزی در زندگی مهم هست؟ و هر لحظه چقدر مهم تر است؟ اینها تعدادی از کتاب هایی بودن که امسال مطالعه کردم. این کتاب ها باعث شدن که بهتر مفهوم نوروز رو درک کنم و معنادار تر از قبل نوروز رو جشن بگیرم. این کتاب ها به من کمک کردن تا خودم رو از نو بسازم، تنوع و همبستگی را درک کنم و از هر لحظه زندگی ام سپاسگزار باشم و از زندگی ام لذت ببرم. البته خوب کتاب های زیاد دیگه ای هم بودن که میتونستم بهشون اشاره کنم منتهی این چندتا کتاب جزو کتاب های مورد علاقه ام بودن.امیدوارم از خوندن این متن لذت برده باشید و امیدوارم بعضی از این کتاب هارو توی لیست خریدتون گذاشته باشید.خیلی ممنون از وقتی که برای این متن گذاشتید ?، اگر این متن رو دوست داشتید خیلی ممنون میشم که روی ❤️ کلیک کنید که باعث دلگرمی منه و خوشحال میشم که با دوستان کتابخونتون هم به اشتراک بگذارید.  ?نوروزتون مبارک ???خوندن کتاب در طبیعت بهاری</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Mon, 20 Mar 2023 13:26:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب: شما هم به حل معمای قتل دعوت هستید!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/a-good-girls-guide-to-murder-s0zztonulaus</link>
                <description>آیا تا به حال فکر کردین که چطور یک دختر نوجوان دبیرستانی با استفاده از وسایل ساده‌ای که در اختیار داشته، یک پرونده قتل رو حل کرده؟پرونده‌ای که پلیس اون رو بسته ؛ اما این پرونده پیچیده‌تر از اونی بوده که پلیس تصور میکرده!داستان از چه قراره؟!کتاب &quot; راهنمای کشف قتل از یک دختر خوب&quot; نوشته هالی جکسون، یک رمان جنایی هستش که نام شخصیت اصلی داستان، پیپاست. پیپا یک دختر باهوش و علاقه مند به حل معما، تصمیم میگیره که پرونده قتل آندی بل رو بازگشایی کنه. پلیس باور داره که قاتل کسی نیست جز دوست پسر آندی بل یعنی سال سینگ! همۀ مردم شهر نیز به همین موضوع باور دارن. پرونده بسته شده و از نظر پلیس و مردم، قاتل دستگیر شده و هیچ خطری شهر رو تهدید نمیکنه…اما پیپا که در همین شهر که قتل در آن رخ داده بزرگ شده، از این موضوع مطمئن نیست. او این پرونده را به عنوان موضوع پروژه سال آخر مدرسه اش انتخاب میکنه و بعد از 5 سال از شروع این ماجرا شروع به پرده برداشتن از رازهایی میکنه که ممکنه به قیمت جونش تموم بشه...در این نوشته قصد دارم راجع به نحوه تحقیق و استنتاج پیپا برای شما بنویسم. می‌خواهم بگویم که پیپا چگونه با استفاده از منطق، شجاعت و خلاقیت، حقایق را آشکار کرده است؛ حقایقی که خیلی از مردم و حتی پلیس در اشتباه بوده‌اند!البته اطمینان بهتون میدم که اسپویلی در کار نیست.... خانه به تسخیر ارواح در نیامده بود، تنها سه فرد غمگین درونش بودند که سعی داشتند مثل سابق به زندگیشان ادامه دهند، خانه ای که در آن خبری از سوسو زدن نور یا افتادن خود به خود صندلی نبود، اما با اسپری تیره رنگ، رویش نوشته بودند &quot;خانواده آشغال&quot; و با سنگ، شیشۀ پنجره هایش را شکسته بودند...پیپا چطوری تونسته اطلاعاتی درباره قتل آندی بل پیدا کنه؟!پیپا برای حل پرونده از روش های مختلفی استفاده کرد تا بتونه از این مرداب گل آلود سرنخ های خوب و متفاوتی به دست بیارهپیپا یک روش خلاقانه برای حل پرونده استفاده کرد: استفاده از برادرِ سال سینگ به نام راوی. پیپا با راوی تماس گرفت و از او خواست که به او در فاش کردن حقایق پشت پرده این پرونده کمک کنه. راوی با تعجب قبول کرد و دسترسي به خانه و اشيای شخصي سال رو به پيپا داد.خیلی از ما در فضای مجازی حضور داریم و عکس‌های شخصی خود را به اشتراک می‌گذاریم و دوستانمان را فالو می‌کنیم. آندی بل هم از این قاعده مستثنا نبود. پيپا با ديدن صفحه شخصي آندي، صفحه شخصي دوستان نزديك آندي رو هم پیدا کرد و از اونها سؤالاتی درباره رابطه‌شان با آندی پرسيد. اين یکی از روش‌های ساده و مؤثری بود كه قطعا هر كسی به سراغش میرفت.پیپا با استانلی فوربس، خبرنگار روزنامه محلی تماس گرفت و از او خواست که گزارش قتل آندی را برای او ایمیل کند. البته این کار به همین سادگی انجام نشد و پس از چندین درخواست، استنلی موافقت کرد ( نگران نباشید، داستان کتاب را براتون فاش نمی‌کنم :) ) و اطلاعات مهمی به پيپا داد. اطلاعاتي مثل اينكه: آندي در هفتۀ ناپديد شدنش توسط چندين نفر تهديد به قتل شده بوده و چندين تماس بي پاسخ غيرقابل تشخيص داشته. اين سر نخ میتونست به پيپا كمك کنه كه محدودۀ مظنونان را تعيين بکنه. او باید میفهمید که چه کسی با آندی دشمن بوده.پیپا در طول داستان با کمک راوی، به فایل پرونده پلیس درباره‌ی قتل آندی دسترسی پیدا میکنه. او متوجه میشه که بازجویی‌های پلیس با مظنونین، نقص و ناسازگاری داره و با اطلاعاتش همخوان نیست. بنابراین، تصمیم میگیره خودش با آنها صحبت کنه. پیپا با استفاده از تکنیک‌های روانشناسانه و نشان دادن همدردی، دلسوزی و... توانست حقایق زیاد و مهمی رو فاش کنه!البته پیپا پروژهٔ پژوهش خودش رو فقط به بازجویی ها خلاصه نكرده. او به سراغ مکان های مربوط به ماجراها هم رفته. پيپا با محل کاری كه آندی در آن كار میكرده، پاركی كه جسد او در اونجا يافت شده، همكاران، همكلاسي ها و همسایگان آندی رفته و عکاسی کرده و گفتگو كرده تا بتونه رفتار و شخصيت آندی رو كاملاً بشناسه.پیپا با دوربین عکاسي خود به پارک رفت. او به دنبال جایی بود که جسد اندی پیدا شده بود. او با دقت هر نقطه را عكس گرفت و سعي كرد شواهدي كه پليس نديده بود، پیدا کند. او چندین لکه خون، چندین سیگار سوخته و چندین نامه عجیب و غریب را در محل قتل دید.پیپا چطوری تونست با منطق و شواهد و حدس زدن به نتایج خودش برسه؟جستجو و جمع‌آوری اطلاعات، فقط نصف کاره. باید بتونیم با هوش و دقت، اطلاعات را به هم ربط بدیم. چه فایده‌ای داره که دریایی از اطلاعات داشته باشیم، ولی ندونیم چطوری در دریا شنا کنیم؟! این کتاب به ما نشون میده که چگونه به جزئیات توجه کنیم و چگونه به تحلیل اطلاعات بپردازیم. پیپا با استفاده از تکنیک‌های روانشناسانه و منطق، پروژهٔ پژوهش خودش رو کامل میکنه. پس سؤالی پیش میاد اینه که: پيپا با چه روشی، اطلاعات خودش را تحليل میکرده؟پیپا با پرسیدن سؤالات، به دنبال حقایق بودش. او سؤالات خودش رو براساس حفره‌هایی که در اطلاعاتش مشاهده می‌کرد، تدوین می‌کرد. این روش به او کمک می‌کرد تا در مسیر جستجوی پرونده، گم نشه.هیچوقت مطبوعات گزارش نکردند که سال به چه روشی مرتکب خودکشی شده؟ اما به کمک قدرت خبرچینی دبیرستان من ازش باخبرم ( مثل تمامی دانش اموزان دیگر کیلتون در آن زمان )پیپا همچنین یک فهرست تغییرات برای خودش ساخت. فهرستی که در آن فرضیه هایش نسبت به پرونده را با تاریخ و زمان مشخص در آن وارد میکرد. او با این روش خیلی بهتر از قبل میتونست تناقض هایی که بین اطلاعات و یا فرضیه هایش بود رو مورد بررسی قرار بدهیکی دیگه از روش هایی که پیپا استفاده میکرد، ساخت نقشه های ذهنی و شبکه های علت و معلول بود! (من خودم یکی از فانتزیام اینه که از این تابلو ها برای پیدا کردن حقیقت انجام بدم. خیلی حس جالب و خلاقانه ای به آدم دست میده :) ) یکی از روش‌هایی که پیپا برای حل معمای قتل استفاده میکرده، اینه که براساس شواهد موجود فرضیاتی را مطرح میکرد. به عنوان مثال: در طول داستان با شخصیت «جاناتان وارد» آشنا میشیم که شماره پلاک خودرویش در دفترچه یادداشت آندی بل نوشته شده. پس از بازجویی از دوستان سال سینگ و آندی بل، پیپا به نتیجه میرسه که جاناتان وارد در شب قتل آندی بل دنبال او بوده. همچنین پیپا حدس زد که جاناتان وارد چون تحقیر شده بوده، به زور با زنان رابطه برقرار می کرده . البته تمام این ها فقط فرضيات پيپا بود و مشخص نبود که آیا حقیقت داره یا نه؟! پیپا با چه چالش هایی در طول تحقیقاتش رو به رو شده بود؟اما همیشه دنبال حقیقت بودن به همین سادگی نیست. خوده نویسنده در کتاب یک نقل قول داره که میگه:«حقیقت چیزی است که ما می‌سازیم. آن را با زبان خود شکل می‌دهیم و آن را با دیدگاه خود تعریف می‌کنیم. حقایق در حالت خام بدون ارزش هستند. ما آن‌ها را به دست می‌آوریم و آن‌ها را به چشم خود مانور می‌دهیم.»پیپا در حین تحقیقاتش با مقاومت و تهدید برخی از شاهدان و آشنایان قربانیان مواجه میشد. او با شجاعت و زیرکی سعی میکرد منبع این تهدیدات رو پیدا کنه. گاهی از دوستان و هم‌کلاسی‌های خود به عنوان طعمه استفاده میکرد تا افراد مظنون را به دام بندازه! گاهی این روش کارساز بود و گاهی هم فقط باعث دردسر برای پيپا میشد.من به خودم قول داده بودم که هرگز از حل کردن پرونده منصرف نشوم. حتی اگر کسی من را تهدید کند یا سعی داشته باشد من را از این دور کند.پیپا سعی میکرد که راه دلش را از این ماجراها جدا کند. پیپا فقط به منطق و شواهدی که در لیست تغییراتش نوشته بود، تکیه می‌کرد. میدونست حقیقت گاهی تلخه و ممکنه به دوستان نزدیکش آسیب بزنه. همچنین میدونست حقیقت گاهی خطرناکه و ممکنه جونش رو به آتش بکشه! پس تا جایی که میتونست از نظرات شخصی و احساساتی اش دوری میکرد.گفت عادلانه نیست نائومی و مکس هستینگز بدون مجازات، از زیر همه چیز قسر در بروند و سال، که هیچوقت آزارش به کسی نرسیده بود، کشته و به عنوان قاتل معرفی شود. البته که عادلانه نیست؛ هیچ کدام از این چیزها عادلانه نیست.اما یکی دیگه از چالش هایی که در طی داستان پیپا بهش برخورد کرده بود، فشار رسانه ها بر کاری که او انجام میداد، فشار پلیس ها و عدم همکاری آنها با پیپا و... بود.از این روش های تحلیل و استنتاج و منطق و چالش های پیپا چه چیزی دستگیرم شد؟!من از استنتاج و تحلیل و چالش‌هایی که پیپا در حین تحقیقات با آن‌ها مواجه شده بود نوشتم. هدفم از نوشتن این متن این بود که نشون بدم حقیقت فقط با گوش دادن به دیگران قابل دستیابی نیست؛ چراکه هرکس حقیقت رو از زاویۀ خاص خودش میبینه. حقیقت همواره جنبه‌های مختلفی داره. من در این کتاب چگونگی جمع‌آوری و ارزیابی اطلاعات را یاد گرفتم. چگونگی آزمودن و تغيير فرضيات و شواهد خودم رو ياد گرفتم. چگونه شنيدن منصفانه به نظرات ديگران و عدم قضاوت عجولانه رو یاد گرفتم.این عوامل میتونن در رفع مشکلات پیچیده بسیار مفید باشند. این روش‌ها و نحوه تحلیل و منطق پیپا به من کمک کردند که تصمیم‌گیری بهتر و دقیق‌تری در زندگی ام داشته باشم. همچنین از پیپا آموختم که چگونه روابط سالم‌تری با دیگران برقرار کنم.حرف آخراین کتاب برای من تجربۀ لذت‌بخشی بود. این کتاب داستانی گیرا و پرتنشی را روایت میکنه که خواننده رو تا صفحه آخر جذب خودش میکنه. این کتاب شخصیت‌هایی خوب و واقع‌گرایانه را به تصویر میکشه. البته باید اذعان کرد که در کنار شخصیت‌های قوی، شخصیت‌های زیادی هم در کتاب هستند که نقش چندان مؤثری در داستان ندارن و شاید نویسنده با حذف اونها میتونست داستان رو ساده‌تر و جذاب‌تر روایت کنه. اما یکی از نقطه ضعف های این کتاب اینه که گاهی روایت داستان با منطق سازگار نبود. البته این مسئله در داستان های جنایی رایجه، ولی اگر نويسنده كمی بيشتر به تفكيک و تحليل نوشته اش میپرداخت، قطعا این بخش های غیرمنطقی داستان هم حل می شد.اگر به رمان‌های رازآلود و معمایی علاقه‌مندید، این کتاب را از دست ندین. این کتاب شما را در کنار پیپا به سفری هیجان‌انگیز میبره که در اونجا گام به گام با روش‌های حل پرونده آشنا میشید و خودتون هم در حل معمای قتل شرکت می‌کنید. این کتاب با پایان بندی شوکه‌کننده و غیرقابل تصور خود، قطعا شما را مبهوت میکنه . این کتاب با سبک نوشتاری جذاب و نفس‌گیر خود، شما را به صفحاتش میچسبونه و اجازه نمیده تا آخرین لحظه از دستش فرار کنید!من به این کتاب، ۴ ستاره از ۵ ستاره میدم که به نظر من منصفانه است. امیدوارم شما هم این کتاب را تهیه کنید و لذت ببرید. چون مطمئن هستم با خواندنش پشیمان نخواهید شد.میدونم این پروژۀ من، دوستانم و خانواده ام رو توی خطر انداخت و زندگی های بسیاری رو تغییر داد که البته، همه شون تغییر مثبت نبودن، ولی چیزی که نمیدونم... اینه که چرا این شهر و رسانۀ ملی هنوز واقعا درک نکرده اینجا چه اتفاقی افتاد. من اون &quot;دانش اموز نابغه&quot; توی مقالات بلندبالا نیستم که حقیقت ماجرای آندی بل رو پیدا کرده، درحالی که سال سینگ و راوی، برادرش، در حد یک نکته کوچک ازشون یاد شده. این پروژه با سال شروع شد، تا حقیقت پیدا بشه</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 21:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مارتین ایدن: روایتی فاخر از یک داستان نیمچه واقعی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/martin-eden-book-reviews-jack-london-fvz9p5ekki9c</link>
                <description>آقای مارتین ایدن مردی از قشر طبقه پایین بود که به عنوان دریانورد زندگی میکرد و تنها تا مقطع دبستان تحصیل کرده بود. او به عنوان کارگر کشتی در فواصل زمانی خاصی به سفرهای اکتشافی میرفت و با پولی که به دست می اورد، خرج زندگی رو تامین میکرد.مارتین ایدن مستاجر بود و نقطه عطف زندگی مارتین زمانی اغاز میشد که ارتور مورس را از دست اراذل اوباش نجات داد و به این ترتیب با خواهر آرتور یعنی روت آشنا شد و عاشق او شد.مارتین برای اینکه بتونه با روت قرار بزاره و با اون گفت و گو کنه لازم بود که شکاف فرهنگی و دانشی میان او و سطح طبقاتی خانوادش وجود داشت رو ببنده و این باعث میشه که ورود کنه به دنیای کتاب ها و مجلات و فلسفه ها!زمانی که روت شعر می خواند، مارتین خود را در آسمانها حس میکرد. عشق، این بزرگترین نیروی هستی، ملاح خشن را کاملاً عوض کرده بود، اما روت با آن احساس بیگانه بود و نمی دانست مـلاح جـوان کم کم در دل او نفوذ کرده و محفظه های آن را پر کرده و روزی فرا می رسد که منفجر شود، اثر عشق را نمی دانست، می پنداشت که شعله آن چـون افتادن شبنم یا چین و شکن سطح آب ملایم است و نمی دانست که عشق چون آتش فشانی ست که حتی خاکسترهای آن نیز سوزنده است...مارتین هر زمانی که فرصت پیدا میکرد، به کتابخانه مرکزی اوکلند میرفت و شروع به مطالعه کتاب ها میکرد.مارتین شغل مورد علاقشو در این بین پیدا کرد. مارتین از دریانوردی به نویسندگی کوچ کرد و قصد داشت در زمینه کتاب و نویسندگی فعالیت کنه. او مدام شروع به خوندن و نوشتن میکنه ولی کسی پیدا نمیشه که روی نوشته ها و داستان هایش سرمایه گذاری کنه.او هر روز دست تنگ تر و فقیر تر از دیروز میشد ولی ایمان داشت که موفق میشه! به نظرتون ایا واقعا مارتین میتونه به عشقش و به شغل مورد علاقش و به ادم بزرگی که تنها 6 کلاس سواد داره برسه؟ایا خانواده روت به دخترشون اجازه میدهند که با این مردی که هیچ پولی نداره و از سطح  پایین شهر بزرگ شده، ازدواج کنه؟جک لندن چه کسی بود؟جان گریفیث لندن، نویسنده سوسیالیست امریکایی بود. جک از اولین کسانی بود که با نویسندگی به ثروت زیادی رسیده بود. جک لندن صحنه هایی که توی کتاباش به قلم دراورده، صحنه هایی بوده که با چشمان خودش دیده و شخصیت هایی که به وجود اورده، شخصیت هایی بوده که با اون ها معاشرت داشته.نوشته های جک لندن معمولا بر اثر تاثیرات افکار «چارلز داروین»، «هربرت اسپنسر»، «کارل مارکس» و «فریدریش نیچه» هست.جک لندن در خانواده تنگدست و طبقه پایینی به دنیا اومد و در اوکلند بزرگ شد. او بسیاری از اثار ادبی را در کتابخونه عمومی اوکلند خوند. او بعد از مدتی برای اینکه بتونه خرج های زندگیشو بده رفت سراغ دریانوردی و به شکار شیر دریایی در ژاپن مشغول شد.جک لندن در سال 1916 بر اثر نارسایی کلیه درگذشت، اگرچه برخی روایات مرگ او را ناشی از الکلیسم یا حتی خودکشی میدونن.چهره جک لندن در سال 1903ایا کتاب مارتین ایدن، نیمچه بیوگرافی از جک لندن بود؟وقتی این کتاب 127 صفحه ای رو خوندم تصوری از اینکه بخشی کوتاهی از زندگی نویسنده رو مطالعه کردم، نداشتم؛ اما وقتی بیوگرافی این نویسنده رو خوندم شاخ دراوردم. تقریبا 60 درصد از این کتاب بر اساس خوده زندگی جک لندن نوشته شده بود و حدود 40 درصد از اون تخیل نویسنده!جک لندن در این کتاب حکم مارتین ایدن رو داره و خودشو در یک کاراکتر جدید بازگو میکنه. جک لندن در این کتاب از چگونگی علاقمندی خود به نویسندگی و احساس درونی خودشو بازگو میکنه.شخصیت پردازی که جک لندن برای کاراکتر مارتین ایدن انجام داده واقعا تحسین برانگیزه چون کمتر کسی پیدا میشه که نتونه با این شخصیت همزاد پنداری کنه.از این کتاب، چه چیزی یاد گرفتم و اموختم؟مارتین ایدن از قشر طبقه پایین جامعه بود و به همین خاطر وقتی کسی را از قشر طبقه بالای جامعه میدید، احساس ضعف میکرد. ضعف هم از نظر مالی و هم از نظر فرهنگی و علم و دانش! مارتین پست و خسیس نبود، اما احساس میکرد بدون پول حق حیات ندارد و شاهین پیروزی همان عقابی است که بر روی سکه ها نقش شده است.مارتین عاشق زنی از همین قشر طبقه بالای جامعه شده بود و این مورد باعث شد احساس ضعف بیشتری در وجودش حس کنه!مارتین نه سوادی داشت نه آداب رسوم خاصی! ولی به خاطر اینکه بتونه به معشوقش برسه، همه کار کرد به قول معروف کمر همت رو بست.باید بگویم آتشی که در درونم شعله ور است و مرا به نوشتن مجبور می کند، همان نیز انگیزه عشق تو نسبت به من است. تو به این خاطر مرا دوست داری که با آشنایان دیگرت، یا شاید افرادی که دوست داشته ای تفاوت دارم. من برای پشت میز نشستن و امثال آن ساخته نشده ام. اگر وادار شوم که کارهای دیگران را تقلید کنم و هوایی را که آنان استنشاق میکنند تنفس نمایم و چون آنان بیندیشم این اختلاف را ضایع می کنی. اگر من مانند دیگران بودم نه تو مرا به همسری انتخاب میکردی و نه من علاقه ای به نوشتن داشتم.درواقع روت، به مارتین هدف داده بود و مارتین با تمام وجود تلاش میکرد که به اون هدف برسه.جک لندن درواقع به من یاد داد که برای رسیدن به یک هدفی باید واقع بین باشی و با تموم وجود به هدفت ایمان داشته باشی چون تنها ایمان و باور باعث میشه که با دل و جون به سمت هدفت برسی؛ همچنین جک لندن یاداوری کرد که در راه رسیدن به هدف، به حرفای مردمی که خودشونو برتر میدونن، اهمیت ندی! چون کسی از حال درونیت خبر نداره و هیچکسی جز خدا، از آینده ای که پیش رویت داری خبر نداره. پس همیشه رو به جلو حرکت کن و ناامید نشد. مارتین در اخر به این نتیجه رسید که مردمان قشر پولدار، نه تنها فرهنگی ندارن بلکه تنها دوست دارن اینگونه به نظر برسن!مردمان پولدار، تنها لب و دهنن. انها تاحالا عشق رو به معنای واقعی تجربه نکردن! علم و دانش رو به معنای واقعی نمیدونن بلکه تنها شعارهایی حفظن که مثل طوطی بازگو میکنن. مارتین متوجه شد که کل این دنیا بر پای حسادت و دروغگویی برپا شدهجک لندن با این کتاب میخواد بگه که خیلیا از یک چیزایی جلوت صحبت میکنن که وقتی تو درموردش نمیدونی فکر میکنی اونا همه چیز دونن و شاید خدا محسوب میشن!ولی وقتی درموردش تحقیق میکنی و در اون زمینه، پیچ و خمش رو یاد میگری، اخرش هم میفهمی که اون طرف تنها کارش گول زدن مردم بوده و چیزی اصلا درمورد اون بحث و موضوع نمیدونه!یک مردی رو میبینی که با معشوقه اش در فضای مجازی جوری رفتار میکنه که انگار تنها زوج موفق روی زمینن و این باعث میشه که احساس ضعف کوچکی رو حس کنی ولی وقتی با اونها ارتباط میگیری و رفت و آمد میکنی، اونجوری که جلوی دوربین بودن با اونجوری که در واقعیت هستند، سر تا پا تفاوت وجود داره.به طور کلی جک لندن  بهم یاد داد که، خودتو با هر فردی که میبینی نباید مقایسه کنی بلکه تنها لازمه که خودت باشی چون این تنها راه درست خوشبختی و موفقیته!حرف اخراین کتاب در سایت گودریدز با 33,658 نفر نمره 4.46 دریافت کرده و واقعا نمره خیلی خوبی برای این کتاب هست. من نمره ای که به این کتاب میدم، نمره 5 از 5 هست و واقعا این کتاب رو دوست داشتم.کتابی بود که از بسم الله شروع تا صدق الله پایانی کتاب، میخکوبت میکنه و چون تعداد صفحات هر فصل کمه، این باعث میشه که هی به خودت بگی که: یکم دیگه بخونم، و همین یکم یکم باعث میشه به اخر کتاب برسی و چون کتاب 127 صفحه بیشتر نیست، نهایتاً توی 4 ساعت و شایدم کمتر این کتاب رو تموم میکنید بدون اینکه متوجه بشید که چطوری تایم گذشت!خیلی ممنون که تا انتهای این معرفی همراهیم کردید. ممنون میشم منو دنبال کنید تا باهم درمورد کتاب ها صحبت کنیم ? و ممنون میشم که روی دکمه لایک بکوبید که این باعث دلگرمی من میشه ?❤️از روی این کتاب، فیلمی به همین نام در سال 2019 ساختن</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 13:49:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه شنبه ها با موری: به هم عشق بورزید یا بمیرید</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/mitchell-albom-tuesdays-with-morrie-ajuyos8upwvn</link>
                <description>«آخرین کلاس زندگی استاد پیر من [ موری ] هفته‌ای یک‌بار در منزل او تشکیل می‌گردید، در کنار پنجره‌ای در اتاق مطالعه او، تا بتواند ازآنجا بوته کوچک بامیه را با برگ‎‌های صورتی‌رنگش تماشا کند. کلاس روزهای سه‌شنبه و بعد از صرف صبحانه تشکیل می‌شد. موضوع درس ما «معنای زندگی » بود. استاد آنچه را به تجربه می‌دانست، درس می‌داد.»نحوه اشنایی من با این کتاب چگونه بود؟من این کتاب رو از بهمن ماه سال پیش نشون کرده بودم که سر فرصت این کتاب رو مطالعه کنم؛ ولی تا قبل از اون تنها یک اسمی از این کتاب رو در سایت های مختلف مثل طاقچه یا فیدیبو شنیده بودم ولی خوب ترغیب نشده بودم که این کتاب رو تهیه کنم و بخونم.اما وقتی معلم نگارشم به طور اتفاقی داستان این کتاب رو تعریف کرد، کنکجاو شدم که بدونم محتوای کتاب واقعا چی برای گفتن دارد و اینگونه شد که شروع به مطالعه این کتاب کردم.از این کتاب چی یاد گرفتم؟این کتاب درواقع دید متفاوتی رو نسبت به مرگ ارائه میده، اینکه دیر شدن انجام کاری دیگه معنی نداره و مرگ میتونه مسبب کمال انسان بشه و شاید اینکه در فکر مرگ بودن میتونه درست زندگی کردن را به ما یاد بدههمه میدانند که یک روز میمیرند اما هیچکس این امر را باور ندارد. اگر ما این موضوع را باور داشتیم، زندگی، رنگ دیگری داشتاین کتاب واقعا کتاب دلنشینیه ولی نمیتونم بگم که کتاب عالی یا کتاب شاهکاریه؛ چرا که ممکنه با خوندن این کتاب تاثیری که باید روی زندگیتون بزاره، رو نزاره؛ یا داستان قویی یا خیلی جدیدی نداره که بخواد شما رو درگیر خودش بکنه.رسما میشه گفت میچ آلبوم با نوشتن این کتاب سعی کرده که تنها بعضی از موضوعاتی که در بین جامعه به فراموشی سپرده شده رو دوباره یاداوری کنه. موضوعاتی همچون عشق، احساسات، مرگ، خانواده، انصاف، عدالت و...این بخشی از مفهوم خانواده است؛ اینکه خانواد فقط عشق نیست، بلکه این است که به سایر اعضا نشان بدهی که مراقبشان هستی. این همان چیزی است که زمانی که مادرم مرد، دلتنگِش شدم، چیزی که من امنیت معنوی مینامم، اینکه بدانی خانواده ات مراقب تو خواهند بود. هیچ چیز دیگر در این دنیا این حس را به تو نخواهد داد؛ نه پول، نه شهرت به طور کلی این کتاب رو میشه به عنوان یک وصیت نامه یا یک نصحیت نامه دونست. نصحیت نامه یک پیرمرد که مبتلا به بیماری ALS که با مرگ، دست و پنجه نرم میکندبیماری ALS چیست؟ ( بریده ای از کتاب که درمورد این بیماری توضیح میدهد )ای ال اس ( ALS ) مثل یک شمع سوزان است: اعصابت را میسوزاند و بدنت را در توده ای موم رها میکند. معمولا کارش را از پاهایت شروع میکند و بعد راهش را به اندام های بالایی ادامه میدهد. تو کنترل عضلات رانت را از دست میدهی و دیگر نمیتوانی بایستی. کنترل بالاتنه ات را از دست میدهی و دیگر نمیتوانی راست بنشینی. اخر اگر زنده بمانی، تنها میتوانی از طریق لوله ای که در گلویت قرار دارد، نفس بکشی درحالی که روحت کاملا بیدار است و در درون یک جسم ناتوان زندانی شده است؛ شاید بتوانی پلک بزنی یا صدای بی مفهومی را با زبانت در بیاوری اما همه چیز مثل فیلم های علمی-تخیلی است که در ان فردی درون پوست خود منجمد شده است. تمامی این مراحل بیش تر از پنج سال بعد از مبتلا شدن به بیماری طول نخواهد کشیداستیون هاوکینگ که فیزیکدان و کیهان شناس و نویسنده انگلستانی بود نیز به همین بیماری مبتلا بودحرف اخراین کتاب، کتابی نبود که بتونه ذهن منو بعد از تموم کردنش، ساعت ها یا روز ها درگیر خودش کنه ولی جملاتی زیبا و قابل تاملی وجود داشت که منو وادار میکنه که بگم خوندن این کتاب در طول زندگی، اسیبی بهتون نمیرسونه!اگه به ایده هایی که داده، به برخی جمله هاش یا سرفصل هاش فکر کنیم و درموردشون سرچ کنیم و تمرکز کنیم قطعا میتونیم به نتایج خوب و قابل تاملی برسیمو به طور کلی میتونم بگم که بزرگترین درسی که از این کتاب گرفتم اینه که، کاری کنیم تا از مرگ خودمون که ممکنه هر زمانی باشه، هیچوقت شرمنده و متاسف نباشیمپیری یعنی رشد کردن، پیری تنها این جنبه منفی نیست که قرار است بمیری بلکه این جنبه مثبت را دارد که درک میکنی که خواهی مرد و به همین دلیل بهتر زندگی خواهی کردمن این کتاب رو از نشر شمشاد با ترجمه شهرزاد ضیایی خریدم و خوندم و واقعا ترجمه خوب و مناسبی داشتن ولی یکم فونت بزرگتری داشتن که میشه گفت برای خوندن میتونه راحت تر باشه ولی از اونور باعث میشه که صفحاتش هم کمی بیشتر بشه. این کتاب در سایت گودریز از 31,741 نفر نمره 4.14 رو دریافت کرده و نمره ای که من به این کتاب میدم 3.5 از 5 هستش.پ.ن: &quot; به هم عشق بورزید یا بمیرید&quot; جمله ای بود که موری مانند یک دعا بهش اعتقاد داشتخیلی ممنون که تا انتهای این معرفی همراهیم کردید. ممنون میشم منو دنبال کنید تا باهم درمورد کتاب ها صحبت کنیم ? و ممنون میشم که روی دکمه لایک بکوبید که این باعث دلگرمی من میشه ?❤️به هیچ چیز دل نبند چون همه چیز گذراست</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jul 2022 19:35:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه: کتابی درمورد ماجراجویی، رفاقت، شجاعت و شهامت</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/the-scourge-book-jennifer-a-nielsen-tdl9djwwz25a</link>
                <description>داستان این کتاب از چه قرار است؟در سرزمین کلدن یک چیز مشخص است؛ اون هم اینه که دوست نداری به بیماری اسکورج مبتلا بشی. این بیماری برای اولین بار سیصد سال پیش در سرزمین کلدن شیوع پیدا کرد و بیش از نیمی از جمعیت رو به قتل رساند.سرزمین کلدن، قرن ها با این زخم های به جا گذاشته شده توسط این بیماری دست و پنجه نرم میکردند و مردم، شهروندان نزدیک رودخونه رو عامل شیوع این بیماری میدونستند. مردم نزدیک رودخونه همواره به خاطر همین موضوع توسط مردم شهر طرد میشدند. مردمان شهر، مردمان رودخانه را &quot;کرم&quot; صدا میزدند و مردمان رودخانه، مردمان شهر را &quot;زالو&quot;. رهبر قدرتمند سرزمین کلدن، فرماندار فلینگ بیشتر باعث شکاف بین مردمان زالو و کرم شده بود. اینجاست که دوباره بدترین اتفاق می افتد؛ بیماری اسکورج برمیگردد!فرماندار فلینگ به مردم میگوید که بدون هیچ تبعیضی، با این بیماری مقابله خواهد کرد.فرماندار برای نجات مردمش، تصمیم میگیرد مکانی رو برای قرنطینه افرادی که علائم اولیه این بیماری رو دارند، بسازد. جزیره اَتیک، جایی که مردمان مبتلا به اسکورج را به آنجا میفرستند و در آنجا کار میکنند. یا در آنجا زنده میمانند و یا در آنجا میمیرند. ولی چیزی که قابل تامل است اینه که، هرکسی که به  اَتیک فرستاده شده است، هیچگاه برنگشته است!آنی، یک زن جوان و سرسخت و فرزند یکی از مردمان رودخانه ( کرم ها )، که اتفاقا در زمان و مکان اشتباه قرار دارد، توسط دوست صمیمش به اسم ویول، به دلیل مبتلا به بیماری اسکورج اسیر میشوند. آنی و ویول ناامید میشوند ولی دوست دارند هرچه سریع تر از دست این بیماری و مرگ مشکوک فرار کنند. آنی با دلا که او یکی از فرزندان پولدار مردم شهر است ( زالو ها ) آشنا میشود. با انکه رابطه این دو، به دلیل شکافی که فرماندار فلینگ ایجاد کرده است شکرآب است ولی به هم قول میدهند که رازی که در این جزیره اَتیک وجود دارند را برملا کنند و سریعتر از دست این بیماری و این قرنطینه که همانند یک زندان است فرار کنند و پیش خانواده هایشان برگردند. اما آیا این بیماری این اجازه را به آن ها میدهد؟!قرنطینه کتابی است درمورد ماجراجوییمن جنیفر ای. نیلسن رو توسط کتاب یک شب فاصله شناختم و میشه گفت اون کتاب برای اولین بار بود که از این نویسنده میخوندم. نیلسن واقعا داستان گوی خوبیه. وقتی کتاب رو میخوای شروع کنی از همون خط اول یک قلاب میندازه توی دستت و نمیزاره که کتاب رو زمین بزاری!داستان درکمال ساده بودن، کارشو بلده انجام بده. بلده که چطوری تو رو درگیر داستان بکنه. بلده که هیجان رو توی وجودت ایجاد کنه. بلده که کاری کنه که فضای داستان رو برای خودت تجسم کنی و بلده که کاری کنه که با شخصیتای داستان همزاد پنداری کنی!قرنطینه کتابی است درمورد رفاقتنیلسن واقعا موضوع دوستی و رفاقت رو به خوبی در این داستان بیان میکنه. وقتی من دوستی آنی و ویول رو میدیدم به خودم میگفتم چی میشد که من هم از این دوستا میداشتم؟ ایا من واقعا ارزش همچین دوستایی رو دارم؟ اگه دوستم به خطر می افتاد ایا من براش کاری میکردم؟ و گاهی اوقات از خودم میپرسیدم که یک دوست خوب چه کارایی برای دوستش انجام میده؟ مطمئنا ویول اینجا نبود. او اینجا نبود، کنار من، تا با من شوخی کند، بهم بگوید همه چیز رو به راه میشود، بهم اطمینان بدهد که میتوانم با این بیماری [ اسکورج ] مبارزه کنم، درست مثل همۀ چیز های دیگری که با آن ها مبارزه کرده بودم. او اینجا نبود، پس باید خودم را آرام میکردم. اما مهم نبود چقدر تلاش کردم؛ هیچوقت نمیتوانستم دروغ های خودم رو باور کنم. همیشه دوست داشتم ویول دوستم باشد. درواقع، او یکی از معدود افرادی بود که ظاهرا میتوانست من را همانطور که واقعا هستم، بفهمد.قرنطینه کتابی است درمورد توطئهخیلی از افرادی که اطراف ما وجود دارن، میتوانند دو شخصیته باشن! میتوانند جلوی بقیه وانمود کنن که بهترین دوست و بهترین رفیقتان هستند ولی میتوانند در واقع یک سوء استفاده گری باشند که از اعتبار شما استفاده میکنند. شاید جامعه ما هم همینطور باشد. جلوی تلوزیون درمورد کمک های ارسالی به مناطق محروم و سیل زده و... صحبت کنند و فیلم های کوتاه نشان دهند ولی شاید درواقع اینگونه نباشد بلکه جلوی دوربین اینگونه به نمایش میگذارند.خیلی از افراد هستند که چهرۀ شان و گفتارشان نشان نمیدهد که آدم تبهکاری باشند ولی وقتی به آنها اعتماد میکنید آن موقع میفهمید که چه اشتباهی کردید و چه مدت در زمین اشتباهی داشتید قدم برمیداشتید.نیلسن این موضوع رو نیز در داستانش گنجانده. موضوع افرادی که برای منافعشون همه کار میکنند و آنجور که خودشان رو به نمایش میگذارند، نیستند!او هیچوقت به این موضوع اشاره نمیکرد که مردم بیمار را به آب می اندازد و برایش مهم نیست که آن ها شنا بلدند یا نه، یا به قدری بیمار هستند که نمیتوانند خودشان را به یک قایق برسانند. او هیچوقت نگفته بود که قربانیان اسکورج باید برای گذراندن زندگیشان سخت کار کنند،یا اینکه برای تحقیرشان پیش مردم، آنهارا در قفس های چوبی آویزان خواهند کرد. وقتی کشیش هایی را که قربانیان ابراز محبت میکردند، توصیف میکرد، شاید فراموش کرده بود که داوطلبان کلیسا، هفت تیر ندارند و کلاه کج نگهبانان را به سر نمیکنند. او خودش را به خاطر دلسوزی و محبتش نسبت به همه مردن کلدن، فراموش میکرد که به این ها اشاره کن...قرنطینه کتابی است درمورد شجاعت و شهامتاین کتاب بعضی از قسمتاش واقعا منو متحیر میکرد. شخصیت اصلی داستان کاری میکرد که میگفتم واقعا ارزششو داره اخه؟ چرا اینکارو میکنه؟ اگه گیر بیوفته چی؟نیلسن توی این کتاب درمورد شجاعت میگه. درمورد اینه که باید دربرابر حقت و حقی که در جامعه داری دفاع کنی و مثل افراد منفعل نباشی. البته اینو هم ذکر میکنه که لازمه بعضی اوقات سکوت کنی چراکه سکوت در اون لحظه میتونه راه موفقیت برای خودت باشه حتی اگه سکوت نتونی بکنی!ناخن های دلا بیشتر فرو رفت و به من یاداوری میکرد که دروغ درست، میتواند زندگی ام را تغییر دهد. اگر حقیقت را میگفتم، زندگی ام را نابود میکردمتوی کل داستان این موضوع واقعا به چشم میخوره حرف آخرمن واقعا این کتاب 317 صفحه ای رو دوست داشتم و نمره ای که به این کتاب میدم 5 از 5 هستش. البته نوع داستان گویی و روند داستان میتونه درک هر کسیاز اون، متفاوت باشه. شاید خیلیا با خوندن این داستان، زیاد باهاش ارتباط نگیرن و خیلیا ممکنه با این کتاب به قلم نیلسن علاقه مند بشن.در سایت گودریز به این کتاب از 48,303 نفر،  نمره 3.99 رو گرفته ( همون 4 خودمون )  که به نظرم واقعا نمره خوب و مناسبیهمن این کتاب رو از نشر پرتقال خوندم و واقعا ترجمه خوب و روونی داشتند. البته اینو هم باید بگم که نشر پرتقال همیشه روی کیفیت ترجمه هاش حساسه و تا الان کتابی رو ازش نخوندم که از ترجمش ناراضی باشم :)شما اگه دوست کسی میبودید، چطور رفیقی براش میشدید؟ رفیق خوب یا رفیق بد؟ رفیق فداکار یا رفیق ریاکار؟ خوشحال میشم که نظرتون درمورد این موضوع بدونمخیلی ممنون که تا انتهای این معرفی همراهیم کردید. ممنون میشم منو دنبال کنید تا باهم درمورد کتاب ها صحبت کنیم ? و ممنون میشم که روی دکمه لایک بکوبید که این باعث دلگرمی من میشه  ?❤️ جلد کتاب</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jun 2022 16:09:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانه نیمه شب: تصمیم های ساده، آینده ای متفاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/the-midnight-library-review-t13zd2gy8zew</link>
                <description>کتابخانه نیمه شب ( the midnight library ) کتابی است درمورد، مرگ و زندگی که یه کتابخونه واسطه اون است  و توی اون کتابخونه، قفسه های کتاب تا ابد ادامه دارن. هر کتاب شانس امتحان کردن یکی از زندگی هایی رو بهت میده که می تونستی تجربه شون کنی تا ببینی اگه انتخاب دیگه ای کرده بودی، چی میشد...اگر شانس اینو داشتی که حسرت هات رو از بین ببری، کار متفاوتی انجام بدی، چه اتفاقی می افتاد؟با خواندن خلاصه کتاب چه فکرایی درمورد کتاب میکردم؟من وقتی خلاصه کتاب رو خوندم، اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد، موضوع جهان های موازی و بحث انتقال از جهانی به جهان دیگر بود! فکر میکردم مت هیگ ( نویسنده کتاب ) قصد داره با استفاده از کتاب و کتابخونه، موضوع جهان های موازی رو برای ما به صورت رمان و با بیان ساده تر و با مثال هایی قابل درک آشنا کنه.اما خلاصه کتاب بحث مرگ و زندگی رو وسط کشیده بود که باز به خودم گفتم که شاید قراره داستان یک فردی رو بگه که برای نجات زندگیش مجبوره به دنیا های موازی سفر کنه و به گذشته برگرده تا جلوی مرگ خودشو بگیره! اما چیزی که از کتاب تجربه کردم چه بود؟وقتی کتاب رو شروع کردم، فهمیدم که تا حدودی تصوراتم نسبت به داستان کتاب اشتباه بود!شاید بحث دنیا های موازی در کتاب مطرح شده بود ولی مت هیگ این رو بهانه کرده بود که یک چیزی رو به من بفهمونه. من وقتی کتاب رو میخوندم، تمام کاراکتر های مت هیگ رو برای خودم یک نماد میدونستم و این نمادها، همشون مفهوم هایی رو میرسوندن که خودم توی بازه زمانی های متفاوت حسشون کرده بودم. مفهوم های حسرت، ناامیدی، مرگ، زندگی و.... من کل 256 صفحه کتاب ( در ادامه توضیح میدم که از کدوم نشر خوندم ? ) اسیر عمق قصه گویی مت هیگ شده بودم و من بخش عمده ای از کتابخانه نیمه شب رو صرف تأمل در زندگی خودم و تصمیماتی که قبلا گرفته ام، و همچنین نگاه کردن به آینده و تصور تصمیم های بی نهایتی که میتونه پیش رویم باشه، کردم!به نظرم این میتونه نشون از این باشه که نویسنده واقعا با استعداده!نویسنده این کتاب کی بوده و چه زندگی داشته؟مت هیگ در سال ۱۹۷۵ در شفیلد انگلستان به دنیا آمد. او رمان‌نویس و روزنامه‌نگار است. مت هیگ تحصیلاتش را در دانشگاه هال در رشته زبان انگلیسی و تاریخ به پایان برد و تا به حال آثار داستانی و غیر داستانی زیادی برای کودکان و بزرگسالان نوشته است. مت هیگ در بیست و چهار سالگی به افسردگی شدیدی مبتلا شد اما توانست آن را پشت سر بگذارد و به زندگی باز گردد.( این موضوع افسردگی مت هیگ در یک دوره زمانی واقعا برای من جالب بود. چراکه شخصیت اصلی داستان به اسم نورا سید نیز در حدودای سن 24 سالگی افسرده میشه و یک جورایی این افسردگی باعث اغاز داستان کتاب میشه!)من از این کتاب چی یاد گرفتم؟بعضی اوقات ما توی زندگیمون خودمون رو سرزنش میکنیم که ای کاش طور دیگه ای رفتار میکردیم؛ اما زندگی مثل مغازه خواربار فروشی نیست که مثلا یک مشت تخمه افتابگردون برداری تست کنی اگه خوب بود بخریش و اگه بد بود نخریش! نورا ( شخصیت اصلی داستان ) در زندگیش حسرت هایی داشت؛ حسرت هایی که فکر میکرد که اگر طوری دیگر رفتار میکرد، قطعا زندگی بهتری خواهد داشت. نورا توی دنیا های موازی زندگی هایی رو انتخاب کرد که توی اون دنیا حسرت هاش نباشن ولی خوب ما که مثل نورا همچین شانسی رو نداریم. پس بیایم کتاب حسرت های خودمونو بنویسیم و لیست کنیم و از خودمون بپرسیم که: من چه کاری میتونم برای خودم بکنم؟ چه چیزی رو دوست دارم؟ ایا واقعا چیزی رو که دوست دارم برای دل خودمه یا برای خوشحال نگه داشتن بقیه؟! بریده ای از کتاب: اگه تلاش کنی به اون چیزی تبدیل بشی که براش ساخته نشدی، شکستت حتمیه. تلاش کن خودت باشی. سعی کن خودت باشی، سعی کن مثل خودت فکر کنی، ببینی و عمل کنی. تلاش کن بهترین نسخته از خودت باشی. اونو در آغوش بگیر و ازش حمایت کن و دوستش داشته باش. روی این مسئله، حسابی کار کن، و هرگز به خاطر تمسخر دیگران تفکرتو عوض نکناگه این زندگی و این وضعیتو دوسش نداری، به کارایی که نکردی فکر نکن. به این فکر کن که از الان میتونی چه کار کنی، که زندگیتو دوست داشته باشی و  کتاب حسرتاتو از 1000 صفحه به نهایتا 10 صفحه تبدیل کنی!چه نشری رو خوندم و نظرم درباره ترجمه کتاب چیه؟من بر خلاف بقیه، نشر اتیسا رو خوندم و واقعا کیفیت چاپ و جلد واقعا مناسب بود و دوست داشتم. مترجم این کتاب، خانم سیما بابایی بود که بر خلاف تصورم واقعا ترجمه خوبی داشتن و بعضی اشخاص و اسامی خاصی که کتاب آورده بود رو به صورت پانوشت اورده بودندقیمت روی جلد کتاب چند بود؟ نسخه الکترونیکی رو از کجا میتونم تهیه کنم؟کتابی که من تهیه کردم، چاپ چهارم و سال 1400 بود که قیمت روی جلدش 148000 تومن بود. برای نسخه الکترونیکی میتونید از طاقچه و فیدیبو، نشر کوله پوشتی رو تهیه کنید و مطالعه کنید. ??حرف اخر من به این کتاب نمره 4 از 5  رو میدم. اون یک نمره ای که کم دادم به خاطر این بود که بعضی از بخش های کتاب قابل پیشبینی میشد؛ اما جذابیت داستان، همچنان بالا بود. من توی قلبم بهش 5 میدم ولی مغزم میگه 4 بنویس :)پایان این صحبتامو با بخشی از کتاب تموم میکنم:خانم الم: اگه بخوای تو شطرنج پیروز بشی باید یه چیزی رو بدونی.... و اون اینه که تا وقتی بازی تموم نشده باید ادامه بدی. تا وقتی هنوز یه سرباز تو زمین هست بازی تموم نشده. حتی اگه یه بازیکن فقط اسب و شاه داشته باشه و مهره های حریف کامل باشه، این هنوز هم یه بازیه. حتی اگه تو یه سرباز بودی، که شاید همه مون باشیم، باید همیشه به خاطر داشته باشی که سرباز جادویی ترین مهره شطرنجه. شاید کوچیک و معمولی به نظر برسه، اما اون چیزی که نشون میده نیست. به خاطر اینکه یه سرباز فقط یه سرباز نیست. سرباز یک وزیر بالقوه است. تنها چیزی که نیاز داری اینه که یه راهی واسه حرکت به جلو پیدا بکنی. کم کم جلو بری. اون وقت به اون طرف میرسی و میتونی تمام مهره هارو آزاد کنینورا: منظورتون اینه که تنها مهره ام سربازه و باید با اون بازی کنم؟خانم الم: من فقط دارم میگم چیزهایی که شاید معمولی به نظر برسن میتونن تو رو به سمت موفقیت هدایت کننکتابخانه نیمه شب نشر اتیسا</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jun 2022 20:47:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایگزین پلتفرم های ایرانی به جای پلتفرم های خارجی!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-liwgl322kxwr</link>
                <description>طرح صیانت از حقوق کاربران تصویب شد !حالا با وجود این قطعی ها باید چی کار کنیم؟ به جای تلگرام از چه چیزی استفاده کنیم؟ به جای گوگل چی؟سلام دوستانحالا که این طرح تصویب شده به نظرم باید دنبال جایگزینی برای پیامرسان هامون و همچنین شبکه های مجازی باشیم. خودم جدیدا از اینا استفاده کردم و نسبت به نمونه خارجیشون چیز خوبی هستن و میتونن کار راه انداز باشن در این ایامی که این طرح تصویب شده.پیامرسان تلگرام و واتساپ رو با چه چیزی جایگزین کنیم؟خوب وقتی من توی مارکت های اندروید دنبال یک پیامرسان خوب میگشتم که لااقل بتونن همون کارایی های تلگرام و واتساپ رو برام داشته باشن، خیلی پیامرسان نصب کردم و در اخر به دو تا نتیجه رسیدم؛ پیامرسان گپ و پیامرسان بله این دو تا پیامرسان شاید نتونن جایگزین کاملی برای تلگرام باشن ولی جایگزین خیلی خوبی به جای واتساپ هستن. کمبود هایی دارن و جای پیشرفت دارن ولی توی پیامرسان های ایرانی و با این وضع موجود این ها تنها پیامرسانی هستند که شاید بتونن نیاز مردم رو برطرف کننشبکه اجتماعی اینستاگرام و توییتر رو با چه چیزی جایگزین کنیم ؟راستش من وقتی دنبال شبکه مجازی گشتم متاسفانه هیچ جایگزین مناسبی برای این دو مورد پیدا نکردم ولی روبیکا که سراسر کپی از اینستاگرام هستش حداقل میتونه جایگزین خوبی باشه ولی نظر شخصی خودم روی اینه که توی شبکه های مجازی چیز خوبی که بتونه همون حس اینستاگرام و توییتر رو بیان کنه هنوز نیست!مسیریاب ویز و گوگل مپ رو با چه چیزی جایگزین کنیم ؟توی زمینه مسیریاب پیشرفت چشمگیری داشتیم در صورتی که میتونن جایگزین کامل و خوبی به جای نمونه خارجی مسیریاب باشن. مسیریابی که خودم پیشنهاد میدم، مسیریاب نشان هستش و که هم پشتیبانی خوبی داره و سخت تلاش میکنن و قابلیت های خوبی ارائه میده من یک چند باری باهاش مسیریابی کردم و مسیر هایی نشونم داد که با ویز یکی بود و همچنین دستیار صوتی هایی با دو نوع گویش مختلف وجود داشت که برای خودم جذاب بود. از نظر من، مسیریاب نشان میتونه جایگزین خیلی خوبی به جای ویز و گوگل مپ باشهگوگل پلی رو با چه چیزی جایگزین کنیم؟نه در مسیریاب بلکه در مارکت های اندرویدی هم پیشرفت خوبی داشتیم. تا الان دو تا مارکت مطرح اندرویدی ایرانی هستن که بعد از نصب کردنشون و استفاده کردنشون برای یک هفته، به نظرم مایکت مارکت بهتری نسبت به بازار بود چون خیلی ارشیو بهتری داشت به هر برنامه ای که زده بودم برای دانلود ارائه داده بود. ناگفته نماند که در اپدیت های جدیدش رابط گرافیکی بهتری هم ارائه داده و همچنین یک نوع شبکه اجتماعی هم در خودش گنجانده که به نظرم ایده خیلی خوبیهناگفته نماند شبکه اجتماعی و پیامرسان هایی که دولت اونارو فیلتر کرده همچون توییتر و فیسبوک و تلگرام و... رو برای دانلود نداشت موتور جست و جوگر از چه چیزی استفاده کنیم؟توی موتور های جست و جوگر  تنها جست و جوگر گردو هستش که خیلی روون و نتایج خوبی ارائه میده یک جور میشه گفت، نمونه خارجیش میشه داک داک گو! نتایجاشو از گوگل میگیره منتها یکم بهینه تره و در بعضی مواقع ترتیب چیدنش برخلاف گوگل هستش و سایت های پر بازدید ایرانی رو اوایل تر نشون میده ( خودم اینجوری حس کردم )  سعی داشتم تجربه ای که داشتم رو با این مقاله به اشتراک بزارم، حالا که این طرح تصویب شده چاره ای نیست که بسوزیم و بسازیم. امیدوارم که  با این مقاله حداقل کمکی کرده باشم که بتونین با جایگزین های ایرانی خوب خودمون اشنا شید و در لیست نصباتون بزاریدشون ? </description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jul 2021 23:32:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هلن کلر، کسی که حامی شجاعت بود</title>
                <link>https://virgool.io/@aliium_616/%D9%87%D9%84%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D8%A8%D9%88%D8%AF-a5huloq8qnzb</link>
                <description>هلن کلرهلن کلر، شاید وقتی اول اسم ایشون رو بشنوم تنها یاد ویژگی هایی از ایشون میوفتم مثل نویسندگی، ناشنوا بودن، نابینا بودن. ولی تا حالا هیچوقت به خودم زحمت ندادم که بدونم چی شد که ایشون نابینا شدن، ناشنوا شدن، چی شد ایشون با این همه کاستی های که توی زندگیشون داشتن تونستن محبوبیتی در دل مردم پیدا کنن؟درواقع من قرار نیست که زندگی ایشون رو در این نوشته شرح بدم بلکه قصد دارم بهتون کتابی رو معرفی کنم که زندگی نامه ایشون رو به خوبی شرح میده و شما رو با زندگی که یکبار برای هلن کلر اتفاق افتاده، دوباره شما رو باهاش همراه میکنه.کتاب « هلن کلر: دختری که عاشق نور بود» از انتشارات پرتقال به قلم لیبلی رومر و با ترجمه خیلی روون مهسا خراسانی که هر نوجوانی یا هر کودکی خیلی خوب احساس خودمونی بودن باهاش میکنه، به چاپ رسیدهکتاب در نهایت کوتاه بودنش خیلی خوب مخاطب رو با داستان هلن کلر همراه میکنه، خودم بعضی اوقات در هنگامی که دارم داستان( زندگی نامه) رو میخونم، ناخوداگاه خودمو جای هلن کلر تصور میکنم و توی چشمام اشک جمع میشه و بیشتر بهش افتخار میکنمباید بگم که این کتاب محرک خوبی بود که باعث شد که بیشتر با این نویسنده اشنا بشم و بیشتر از جزئیات زندگیشون بدونم و همچنین یک محرکی شد که بیشتر قدردان سلامتیم باشمسـاده‌ترین راه خوشـبختی، خوب بودن اسـت</description>
                <category>علی رحیم زاده</category>
                <author>علی رحیم زاده</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jul 2021 22:30:34 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>