<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MOKHLESS</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliizadehabolfazl</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 16:52:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>MOKHLESS</title>
            <link>https://virgool.io/@aliizadehabolfazl</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانی بنام :(کتاب):   قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@aliizadehabolfazl/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-jlwu0yhzkhr9</link>
                <description>در را باز کردند.فکر میکرد باز پدر بزرگ آمده تا قطعه ها و بورد هایی که با مادربزرگ درست کرده بود را نگاه کند و دوباره با حسرت از کنار او بگذرد.از وقتی که مادر بزرگ رفته بود پدربزرگ همیشه میامد انباری و به ان قطعه ها نگاه میکرد.انگار چیزی در آنها میدید که دیگران نمیدیدند.خاطراتی را که ارزش ان قطعه هارا خیلی بالا میبرد.ولی اینبار پدربزرگ نبود.جان در دل خود کمی میترسید اما نمی گذاشت که ترسش بر کنجکاوی اش قلبه کند با دلی لرزان و البته کنجکاو در انباری را باز کرد و داخل را دید..........شگفت زده شده بود اینهمه قطعه تا حالا ندیده بود.خوشبختانه دایانا با خود چراغ قوه ای اورده بود ....اونها باهم تقریبا همه چیز را دیدند کلی قطعه های ریز و درشت .جان از خوشحالی بال دراورده بود او همیشه عاشقه این بود که چیزی درست کند,چیزی مثل ربات یا شاید هم بهتر.جان : هی دایانا باورت میشه ما با اینهمه قطعه میتونیم همه کار بکنیمدایانا : اره,ولی خوب مامان اگه بفهمه فکرنکنم بزارهجان : اگه کسی بهش چیزی نگه نمی فهمه, بیا قول بدیم که نه به مامان بگیم نه بذاریم کسی بفهمه باشه؟دایانا : باشهجان : حالا انگشتتو بیاراونا انگشت های کوچکشون رو بهم گره زدند و به هم قول دادندجان : از فردا باید شروع کنیم,باید اول اینجا رو تمیز کنیم و بعد ببینیم که باید چیکار کنیمدایانا : باشه هرچی توبگی اونها با شوق و ذوق رفتن و خوابیدن.صبح روز بعددایانا و جان از مدرسه اومدن و طبق چیزی که گفتن بعد از ناهار رفتن سراغ انباریاونا مشغول به تمیز کردن انباری شدن همه جارو گرد گیری کردن و شستن داشتن جعبه هارو مرتب میکردنکه ناگهان..................جان : هی دایانا این کتابه رو , چقد عجیبه انگار خیلی قدیمیهناگهان نوری قرمز از دل کتاب ایجاد شد و جان ترسید و ان را پرت کردو دایانا هم جیغی بنفش کشید اما جان سریع جلوی دهانش را گرفت تا کسی متوجه نشودکه انها انجا هستنداما کتاب خود به خود باز شد و صفحاتش ورق خوردجان خود را به کتاب نزدیک کرد تا صفحه ای که کتاب اورده بود را بخوانددر کتاب چیز های بی معنی نوشته شده بود اما وقتی جان شروع به خواندن کتابکرد ناگهان تمام نوشته ها پاک شد سپس جان سردرد شدیدی احساس کرد و بی هوش شد..........</description>
                <category>MOKHLESS</category>
                <author>MOKHLESS</author>
                <pubDate>Thu, 01 Oct 2020 10:56:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانی بنام :(کتاب):</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ysle4ahpubum</link>
                <description>پیرشده بود.کمی هم چاق بود,خب تقصیر او چیست که آفریننده اش ذهنی پربار داشت.سرفه هایش زیاد شده بود.دیگر امیدی نداشت همه از او میترسیدند چون کمی چاق و پیر بود چشمانش به در جعبه خشک شده بوددیگر چشمانش طاقت اینهمه گریه را نداشت درون جعبه به خانه سالمندان تبدیل شده بودکه گاهی موش ها از ظلم انسان ها به خوردن بدن شان روی می آوردند.فرزند جدیدی در خانواده جیمسون به دنیا آمد.نامش جان بود,جان جیمسون.نوزاد بسیار زیبایی با موهای لَخت و طلایی و چشم های عسلی اما کمی نق نقو :)او یک خواهر به نامه دایانا داشت که تقریبا 5 سالش بود.او مهربان بود و برادر کوچکش جان را خیلی دوست داشت برخلاف برادر بزرگترش کوین که 19 سالش بود.او پسری درشت هیکل بود و بیشتر وقت در خانه نبود و وقتی هم که بود همیشه دردسر درست میکرد .او معمولا با مادرش که خیلی حساس بود مشکل داشت وتقریبا همیشه سر خواهرش با مادرش دعوا داشت.انها با پدربزرگ و مادربزرگشان زدنگی  میکردندبا اینکه آنها کمی پیر بودند اما هنوزدر شرکتی تحقیقاتی درباره ی هوش مصنوعی تحقیق میکردند.ده سال گذشت و جان حالا به کلاس پنجم میرود.مادربزرگشان فوت کرد و پدر بزرگ دیگه مثل قبل نبود.کوین هم ازدواج کرد و رفت.در خانه خانواده جیمسون یک لپتاپ بود که جان معمولا خیلی دوست داشت با ان کار کند اما معمولا مادرش نمی گذاشت.یکی از روزهای معمولی که کوین از مدرسه امد ناهارش را خورد و رفت با خواهرش در حیاط توپ بازی کنند که ناگهان توپشان رفت در انباریه تهه حیاط ..........................دایانا خیلی از آنجا میترسید اما جان نهجان: بیا بریم اونجا که ترس نداره فقط یه انباریه همیندایانا: نه جان من میدونم اونجا روح داره من میترسم بیا بریم تهش یه توپ دیگه میخریم جان: اگه تو نمیای نیا ولی من میرم میخوام ببینم اونجا چخبره خداحافظدایانا: باشه صبر کن الان میام اه ://اونها از راه پله ها پایین رفتن جان دره انباریو باز کرد و ......................این داستان ادامه دارد...........   </description>
                <category>MOKHLESS</category>
                <author>MOKHLESS</author>
                <pubDate>Wed, 30 Sep 2020 12:41:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>