<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی کاشی | Ali Kashi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alikashi</link>
        <description>کپی‌رایتری که دست‌دردست خلاقیت در دام شیرین داستان‌سرایی افتاده است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:03:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/149138/avatar/ucpY1y.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی کاشی | Ali Kashi</title>
            <link>https://virgool.io/@alikashi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطرات دوران جهالت آقای راننده سرویس مدرسه، ساسی مانکن و جوان ایرانی سلااااااااااااااااام!</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/khateratmadrese-een8vofivh4a</link>
                <description>یک‌سری پسربچه نوجوان تازه‌به‌بلوغ‌رسیده و نرسیده بودیم که هر روز مثل چی گوش تیز می‌کردیم تا خاطرات جوانی یا به قول خود آقای راننده، دوران جهالتش را بشنویم. خاطراتی که برای ما جوانک‌هایی که تازه جوش‌های غرور روی صورتمان جا خوش کرده بودند و رژه نظامی می‌رفتند، جذاب و شنیدنی بود!یک‌سری خاطرات هستند که با یک نشانه، یک‌دفعه، خودشان را از زیر خروارها خاطره بیرون می‌کشند و به یادت می‌آیند؛ به‌طوری که انگار یک تنگ شیشه‌ای خاک‌خورده را از زیرشیروانی خانه‌ای در شمالی پیدا کنی و با دست، خاک‌هایش را پاک کنی و درونش را صاف و شفاف ببینی…این آقای راننده ما علاقه خاصی به رادیو جوان داشت، البته نه این رادیو جوانی که پسربچه و دختربچه‌های نوجوان تازه‌به‌بلوغ‌رسیده و نرسیده امروزی با «نرو سمیه»‌اش دامبسمش می‌روند و در اینستاگرام و تیک‌تاک پستش می‌کنند؛ آن رادیو جوانی که ما پسربچه و دختربچه‌های نوجوان تازه‌به‌بلوغ‌رسیده و نرسیده آن‌روزی (آن‌روزی: زمانی که ساسی مانکن استاد سخنای استمراری بود نه مثل حالا متخصص فن پلنگ‌‌افکن!) مجبور بودیم شش‌ونیم، هفت صبح، قبل از رسیدن به مدرسه، صدای خانم مجری این کانال رادیو را گوش کنیم که با هیجان می‌گفت: جواااااااااااااااااان ایرانی سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!ساسی مانکن زمانی که استاد سخنای استمراری بود(داخل پرانتز درگوشی چیزی بگویم؛ لطفا بین خودمان باشد و به کسی نگویید، دمتان گرم! الان‌ها است که می‌گویند «جوان ایرانی سلام و مرض!»، آن زمان خیلی هم مرض نداشت :) در بین آن همه کانال یُبس صداسیما، کانالی بود که به‌قول امروزی‌ها مجری‌هایش کول بودند. اصلا خیلی هم انرژی می‌داد سرصبح. حالا که این‌جور شد، اصلا به عشق شنیدن صدای خانم مجری هر روز رنج رفتن به مدرسه را تحمیل می‌کردیم تا با آن صدای پرانرژی‌اش ما را خطاب قرار دهد و بگوید: جواااااااااااان ایرانی سلااااااااااااااااااااااام. (چه پرانتز طولانی‌ای!(چه پرانتز تو پرانتزی شد!)))برسیم به تیز کردنمان گوشمان که همان اول گفتم. الان که فکرش را می‌کنم، نمی‌دانم دلیل تیز کردنمان، شنیدن خاطرات دوران جهالت آقای راننده بود یا سروصدای موتور خسته اتوبوس بنز که تا برسیم سرسام می‌گرفتیم یا صدای زیاد مجری‌های رادیو جوان که نمی‌گذاشتند صدای آقای راننده به خوبی به گوشمان برسد… شاید هم ملقمه‌ای از همه این‌ها.اتوبوس موتور خسته!بگذریم… نه نه نگذریم؛ تازه داغ دلم تازه شده است و گوش شنوا هم که هست! چی بهتر یا بدتر از این؟ (بهتر یا بدترش را با شماخیر سرمان سرویس مدرسه داشتیم مثلا! کل بچه‌محل‌ها جمع شده بودیم و این اتوبوس را گرفته بودیم، پس مقصد این سرویس فقط یک مدرسه نبود! چند مدرسه مختلف توقف می‌کرد و همیشه خدا مدرسه ما، مدرسه آخر بود و باز هم همیشه خدا این آقای راننده عشقِ رادیو جوان عجله داشت و می‌خواست سریع‌تر برود به کارهایش برسد. چه کاری؟ الله اعلم…پس ما بچه‌های باهوش، خلاق، بامزه، کاردرست، بامرام، مشتی، خوش‌مشرب و دارای هر چی صفات خوبِ مدرسه نمونه‌دولتی استاد مطهری رباط‌کریم مجبور بودیم، یک‌مسیری را در سرمای استخوان‌سوز اول صبح رباط پیاده برویم. حالا فکر کنید که اگر در تهران برف هم می‌بارید، نورعلی‌نور می‌شد! درست حدس زدید این سوزش جان‌سوز چندین‌برابر می‌شد (گفتم اگر برف در تهران می‌آمد نه رباط‌کریم؛ سینه و استخوان‌سوخته‌ها می‌دانند چه می‌گویم…)دیگه واقعا بگذریم… حالا که فکرش را می‌کنم باید این سوال را بپرسم: «به نظر شما، چقدر از خاطرات دوران جهالت آقای راننده که برای ما پسربچه‌های نوجوان تازه‌به‌بلوغ‌رسیده و نرسیده تعریف می‌کرد، واقعی بود؟»تا به این سوال در قسمت کامنت‌ها جواب می‌دهید باید بگویم که:دلتان گرم و غمتان کم🔥💚#دنده عقب با اتو ابزار</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 20:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۰ راهکار عملی برای کمتر جر خوردن در بلک‌فرایدی! + تجربه خرید از بلک فرایدی ترکیه</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/blackfriday-fahzaopd6nyc</link>
                <description>چگونه در بلک فرایدی دچار فارسی سخت نشویم؟تراپی؟ نه ممنون می‌رم خرید!مرد و زن هم نداره! حالا می‌خواد اون کفش چرم فلان برند باشه یا اون ماشین کنترلی چندمیلیونی یا اون لباس مجلسیه که مزون فریده جون به تازگی آورده باشه!نَفسِ خرید کردن به آدم حال می‌ده. چرا حال می‌ده و در لحظه خرید کردن حالمون خوبه؟ چون دوپامین رو در مغز ما آزاد می‌کنه که نتیجه‌ش شادی و سرخوشیه!اما این سرخوشی برای مدت محدوده؛ چراکه آخر ماه که می‌شه، با خودت می‌گی چه غلطی بود که من کردم و کاسه چه‌کنم چه‌کنم دستت می‌گیری و می‌فهمی به قول آقای مرزبان دچار فارسی سخت شدی!!اعتیاد به خرید!معتاد، مجنون و مستراستی اگه زیاد خرید می‌کنی، خریدهایی که حتی بهشون نیاز نداری ولی به خاطر لذت خرید، می‌خریشون، بدون که تو یه معتادی! جنون داری، جنون خرید داری و مبتلا به Oniomania هستی!اونایی که مجنون و دل‌باخته خرید هستند تو کامنت‌ها اعلام حضور کنند.اما بریم سراغ راهکارهای کمتر جر خوردن در جمعه سیاه۱. چی می‌خوای؟اولین و مهم‌ترین راهکار کمتر جر خوردن، اینه که بدونی واقعا چی می‌خوای و چی نیاز داری! ماشاالله همین‌جوریش هیجانی خرید می‌کنیم، بعد بلک‌فرایدی که می‌شه، درصد تخفیف‌ها رو که می‌بینیم، سوپرهیجانی خرید می‌کنیم.پس یه لیستی تهیه کن و فقط همین لیست رو بخر!کشتم شپش شپش‌کش شش‌پا را!۲. شپش پر نزنه!تو این اوضاع تورم کیشمیشی، یه سقفی برای خرید بذار و یه بودجه محدودی براش درنظر بگیر. این‌جوری نشه که تا ته پولت رو خرج کنی و ببینی ته جیبت شیپیش هم پر نمی‌زنه.راهکار تضمیمنی: پولو بریز اون‌جا که...!۳. بریز اونجا که…می‌دونم شاید خیلی‌هامون نتونیم راهکار ۲ رو اون‌جوری که باید و شاید عملی کنیم و روی کاغذ می‌گیم آره ولی وقت خرید، تا ته حسابمون رو خالی نکنیم، روحمون ارضا نمی‌شه!به همین‌خاطر توصیه می‌کنم، پول‌هات رو به جز اون سقفی که در نظر گرفتی رو بریز تو یه کارتی که رمز دوم (پویا) نداره! اگه استاد خرید حضوری هستی، یه حساب باز کن، کارت نگیر؛ اگه آقا یا خانم بانکی هم اصرار کرد، بگو نوموخواااام!۴. سیاسست‌مدارانه سبد خریدت رو رها کن!یه چند روز قبل از بلک فرایدی، تو اون سایتی که می‌خوای ازش خرید کنی، عضو شو و اون محصولی که می‌خوای رو به سبد خریدت اضافه کن. این کار حداقل ۲تا مزیت داره:اولیش اینه که بعضی از این سایت‌ها، سیستم ریتنشن دارند و شما وقتی سبد خریدت رو رها می‌کنی، یه کد برات پیامک می‌کنند که ترغیب بشی، خریدت رو تکمیل کنی؛ حالا ممکنه به خاطر سرشلوغی‌های کمپین بلک فرایدی یا بی‌حوصلگی تیم فنی، یادشون بره این تخفیف رو در زمان کمپین بردارن.حالا می‌تونی علاوه بر تخفیفی که روی محصول اعمال شده از این کد تخفیف هم لذتش رو ببریدومیش هم اینه که در روز جمعه سیاه، وقتی محصول تو سبد خریدت باشه، سریع‌تر خریدت رو انجام می‌دی و دغدغه تموم‌شدن محصول رو نداری!عاقبت خرید اقساطی۵. چهارقسطه از اسنپ‌پی!برای اینکه کمتر جر بخوریم و دردش کمتر باشه، خرید اقساطی از اسنپ‌پی، خیلیی جوابه! این‌جوریه که تو این تورم یک‌چهارمش رو الان می‌دی و بقیه‌ش رو در سه ماه بعدی. درد خرید هم در ۴ ماه پخش می‌شه.از لباس و کمربند و لوازم آرایشی‌بهداشتی گرفته تا کتاب و لوازم تحریر و اشتراک سالانه فیلیمو رو خودم از اسنپ‌پی ۴قسطه گرفتم. فکر کن خودکار بیک خریدم، ۴ماه طول کشیده تا تسویه‌ش کنم :)))افزایش قدرت خرید، یکی از خوبی‌های خرید اقساطی با اسنپ‌پیه! می‌زنه کمر قیمت رو می‌شکونه و به جای پرداخت یک‌باره مبلغ، تو ۴ قسط پرداخت انجام می‌شه. اگر مبلغ خریدتون بالا باشه، این ویژگی، خودش رو بیشتر نشون می‌ده!تو این بلک فرایدی، یه ساعت کاسیو سبز خوشگل رو نشون کردم که به لیست خریدهام از اسنپ‌پی اضافه می‌شه!حالا شما هم می‌تونید، تو فروشگاه‌های اسنپ‌پی بگردید و اون چیزی که نیاز دارید رو قسطی تهیه کنید.۶. امان از این آدرس لعنتییکی از وقت‌گیرترین مراحل خرید اینترنتی، وارد کردن اطلاعات آدرس تحویله! همون‌طور که گفتم قبل از بلک فرایدی، تو اون سایت مدنظرتون ثبت‌نام کنید و اطلاعات آدرستون به خصوص کد پستی رو وارد کنید.یا اگه حال این کار رو از چند روز قبل ندارید، یه جا دم دست داشته باشید که سریع بتونید واردش کنید۷. کد تخفیف شکار کن!یه سری سایت‌ها، تخفیف رو روی محصول اعمال نمی‌کنند و بلک‌فرایدی رو با کد تخفیف پیش می‌برند. حتما در طول این کمپین، شبکه‌های اجتماعی اون سایتی که ازش خرید داری رو زیرورو کن تا ببینی کد تخفیف اضافه‌ای گذاشته یا نه! البته بعضی سایت‌های ادایی هم تو خبرنامه ایمیلی‌شون یه سری کد تخفیف می‌فرستند.۸. نکنن تو پاچه‌ت!برای اینکه تو پاچه‌ت نره، حتما قبل از ایام جمعه سیاه، قیمت اون محصول رو داشته باش که تو بلک فرایدی قیمتش رو دستکاری نکرده باشند و به اسم تخفیف بالا، گرون‌تر بهت بفروشند.۹. از گوگل جان کمک بگیر!این روش یه چیزی شبیه به روش هشته، با این تفاوت که شما در این روش، اون محصول رو گوگل می‌کنی و قیمتش با بقیه سایت‌ها مقایسه می‌کنی که گرون‌تر نباشه!۱۰. دچار فیشینگ میشینگ نشی!از وب‌سایت‌های معتبر خرید کن! ممکنه یه سری اسکمر، در ایام یه سری سایت فیک با تخفیف‌های وسوسه‌کننده بالا میارن. شما می‌ری تو صفحه پرداخت و می‌بینی که عههههه پیامک اومد حسابت خالی شد.خلاصه حواست باشه. یه افزونه کروم هست به اسم مطمئن باش که وقتی وارد صفحه پرداخت می‌شی بهت می‌گه که مطمئن باش که این صفحه پرداخت، مطمئنه یا فیشینگهفوت کوزه‌گری خرید در بلک فرایدیخرید کردن رو دوست داریم، پول زیاد هم نداریم، با این اوضاع تورمی اگه نخریم، مجبوریم چند وقته دیگه گرون‌تر بخریم، پس چی‌کار باید کنیم؟به قول آقایون:) اوصیکم و نفسی (خودم و شما رو توصیه می‌کنم) به خرید اقساطی! چرا؟ چون:هم قدرت خرید رو بیشتر می‌کنههم دردش کمتره و فشار کمتری میادهم از تخفیف استفاده کردیم، هم تورم رو یه جورایی دور زدم.پلتفرم‌های زیادی هستند ولی اسنپ‌پی معمولاً اعتبار خرید بیشتری نسبت‌به بقیه پلتفرم‌ها می‌ده که می‌تونید از اون در خریدهای حضوری و آنلاین‌تون استفاده کنید.خانومی، بانی‌مد، فیلیمو، جانبی، فیلم‌نت، ایران کتاب، میوگلد و… برندهایی هستند که می‌تونید ازشون با اسنپ‌پی، قسطی خرید داشته باشید…تجربه خرید از بلک فرایدی ترکیهتجربه خرید من از بلک فرایدی ترکیهو اما این تجربه… سعی می‌کنم اینجا خیلی خلاصه بگم و داستان مفصل این سفر باشه برای یه نوشته دیگه. اگه از خوراکی‌ها و دختران چشم‌نواز ترک… عه چیزه! از همون خوراکی‌های چشم‌نواز ترکیه که گذر کنیم، یکی از دلایل سفر به ترکیه، خریده.من و با یکی از رفقا برای یه مسئله کاری رفته بودیم اونجا، گفتیم ما که داریم این همه راه رو می‌ریم، بندازیم تو ایام بلک‌فرایدی بریم که هم فال هم تماشا.از اون‌جایی که امکان خرید اینترنتی رو نداشتیم؛ حضوری می‌رفتیم و می‌گشتیم. شنیده بودیم که بلک‌فرایدی اینجا با بلک‌فرایدی ایران زمین تا آسمون فرقشه و تخفیف‌ها واقعا تخفیفه و یه هفته هم نیست! فقط همون یه روزه ولی با تخفیف‌های مشتی!خلاصه از تجربه دیگران استفاده کردیم و خریدهامون رو اکثرا گذاشتیم برای اون روز امااااا بقیه روزها بیکار نبودیم. می‌رفتیم به پاساژها و مال‌های مختلف تا ببینیم بهترین جا برای خرید کجاست! این رو بگم که هر چی از خیابون استقلال دورتر بشید، ارزش خرید و کیفیت جنس‌ها بیشتر می‌شه :) البته این برداشت من از سفر پارسالم بود و ممکنه درست یا نادرست باشه.بهترین برندها برای خرید از ترکیهکیفیت لباس‌ها و جنس‌های برندهای مختلف رو بررسی می‌کردیم. طبق یافته‌های من سه‌تا برند بودند که ارزش خرید بیشتری داشتند:ZARABreshkaPaul &amp; Bearحالا برندهای دیگه هم بودند ولی از نظر ارزش خرید، قیمت، کیفیت و مقایسه با کیفیت جنس‌های داخلی این سه برند گوی سبقت رو از بقیه برندهای در ترکیه ربودند!یه سری برند بودند که کیفیت کارشون حتی از جنس‌های دور تئاتر شهر هم کمتر بود! (بررررندها)زرنگ‌بازی ما در خریدچندتا زرنگ‌بازی داشتیم که نسبت به بقیه هم‌سفرهامون با هزینه کمتر، خرید بیشتر و باکیفیت‌تری داشتیم:چندروز حسابی گشتیم تا بهترین جاها رو برای خرید پیدا کنیمدر طی این گشتن‌ها لباس‌ها، کفش‌ها و کلا چیزهایی که می‌خواستیم رو نشون کردیماپلیکیشن برندهایی که می‌خواسیتم ازشون خرید کنیم رو نصب کردیم تا ببینیم اون محصولی که می‌خوایم رو در کدوم شعبه‌ش دارهموقع خرید، حتما فاکتور و برگه تکس‌فری رو می‌گرفتیم تا موقع برگشت در فرودگاه درصدی از پول خرید بهمون برگرده (اگه رفتید ترکیه موقع خرید حتما پاسپورتتون همراهتون باشه و بگید که تکس‌فری می‌خوام)بیشتر خریدهامون رو در روز بلک فرایدی انجام دادیم چون تخفیف‌های خیلی خوبی داشت!البته خرید هیجانی هم کم نداشتیم :) البته الان که به قیمت‌های امسال لباس و کفش تو ایران نگاه می‌کنم راضی‌ام ازشون!سعی کردم خیلی خلاصه و کارآمد بگم. اگه دوست داشتید و قسمت بود، از تجربه سفرم در یک نوشته دیگه می‌گم!شما چطور کمتر دچار فارسی سخت (جر خوردن) می‌شید؟ممنون می‌شم شما هم از ترفندها و تریک‌هایی که برای خرید بهینه استفاده می‌کنید در کامنت‌ها بگید و همین‌طور هم بگید که به نظرتون کدوم یکی از این ۱۰تا روشی که گفتم، کارآمدتره!با لایک کردن این محتوا، به من برای تولید محتواهای ارزشمند انگیزه و انرژی می‌دید.اگر هم این محتوا به نظرتون کارآمد بود، می‌تونید با اشتراک‌گذاریش، اون رو به دست کسایی که بهش نیاز دارند برسونید.دلتون گرم، غمتون کمعلیْ کاشی</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2024 09:15:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⏰مدیریت زمان و جلوگیری از عقب انداختن کارها برای فری‌لنسرها?</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/time-management-tips-for-freelancers-fvtlrp7zlaws</link>
                <description>مدیریت زمان...یکی از بهانه‌های اصلی ما برای عدم شروعِ هر کاری، کمبود وقت است اما اگر کمی در کارهایی که در طول شبانه‌روز می‌کنیم، دقیق شویم می‌بینیم زمان زیادی را صرف کارهایی که سودی برای ما ندارند می‌کنیم. به نظرتان مشکل از کجاست؟این متن ترکیبی از کتاب صوتی جلوگیری از به تاخیر انداختن کارها، یک دوره مدیریت زمان لینکدین و تجربیات خودم است.جلوگیری از عقب انداختن کارهاقبل از هر چیزی باید کارهایمان را اولویت‌بندی کنیم و به ترتیب به آن‌ها عمل کنیم.دو لیست مهمابتدا به یک محیط آرام و بی‌سروصدا بروید، اینترنت گوشی را خاموش کنید. 3 تا 5 دقیقه برای تهیه هر کدام از این دو لیست زمان بگذارید:1. یک لیست از کارهایی که همیشه عقب می‌اندازید تهیه کنید.2. یک لیست از کارهایی که هیچ‌وقت عقب نمی‌اندازید تهیه کنید.مقایسه این دو لیست اطلاعات خوبی را به شما می‌دهد و متوجه یک سری از امور می‌شوید!5 دلیل اصلی عقب انداختن کارهادلیل‌های مختلفی برای عقب انداختن کارها وجود دارد، اما اینجا به 5 دلیلی که به طور معمول همه ما با آن درگیریم اشاره می‌کنم.1. عدم اعتمادبه‌نفس2. حواس‌پرتی3. تحت فشار بودن4. بن‌بست خلاقیت5. شانه خالی کردن (متنفر بودن از انجام آن کار)عدم اعتمادبه‌نفساگر جملات پایین را نثار خودتان می‌کنید احتمالاً از کمبود اعتمادبه‌نفس رنج می‌برید:من این کار رو بلد نیستم.اصلاً استعداد این کار رو ندارم.تا حالا این کار رو انجام ندادم! این‌قدر وضعم داغونه که کسی من رو تحویل نمی‌گیرهو...خب، راه‌حل این موضوع چیست؟ نگاه کنید کسی به جز خودتان نمی‌تواند به شما کمک کند، راه‌حلی که خودم از آن جواب گرفته‌ام و البته بزرگان هم آن را تأیید کرده‌اند را به شما می‌گویم:بروید جلوی آینه و یک جلسه توجیهی با خودتان بگذارید؛ خودتان را قانع کنید و در انتها سر خودتان داد بزنید. این جملات شاید در پیروزی شما کارساز باشد:- درسته که شاید مهارتم کم باشه اما از همین چیزایی که یاد گرفتم این کار رو انجام می‌دم... بیشتر یاد می‌گیریم و بیشتر انجام می‌دم... خودم رو باید محک بزنم، همه که از اول این کاره نبودن ...- چی می‌گی بابا استعداد یه چیز مزخرفیه که بقیه به خوردت دادن- همه که از داخل شکم مادرشون این کاره که نبودن، از یه جایی شروع کردن دیگه- با تواَم به من نگاه کن، من این کار رو انجام می‌دم! هر چی می‌خواد بشه، بشه ... افتاد؟؟؟در انتها یادتان باشد کمال‌گرایی را بگذارید بعد از اینکه این کاری که مد نظرتان هست را شروع کردید، این کار این‌قدر به شما انگیزه می‌دهد که کمال‌گرایی را فراموش می‌کنید.حواس‌پرتیاگر بخواهید در خانه یا هر جای دیگر کار کنید احتمالاً چیزهایی باعث حواس‌پرتی شما می‌شوند. در اینجا هم باید یک لیستی از چیزهایی که حواستان را پرت می‌کند تهیه کنید.برای تهیه این لیست این مراحل را بروید:1. ابتدا به یک محیط آرام و بی‌سروصدا بروید.2. هر چیز سمعی و بصری و... که باعث حواس‌پرتی شما می‌شود را بنویسید.3. دو دقیقه وقت دارید تا این لیست را تهیه کنید.احتمالاً در این لیست شما این موارد به چشم می‌خورد: صدای اعضای خانواده، صدای هارد کامپیوتر، صدای فن لپ‌تاپ، صدای تلویزیون، تیک‌تاک ساعت، نامرتب بود میز کار، نبودن وسایل سر جایش، پر بودن سطل آشغالِ اتاق کار، مردم داخل کوچه که از پنجره آنها را می‌بینید و از همه مهم‌تر نوتیفیکیشن‌های گوشی!قبل از اینکه راهکار این مورد را بگویم باید اشاره کنم در یک اپیزود در پادکست داداش جون مفصل‌تر از اینجا به مقوله مدیریت زمان و مکان می‌پردازیم پس اگر مایل بودید می‌توانید پادکست داداش جون را در هر اپ پادکستی که دارید جست‌وجو و آن را سابسکرایب کنید.اما برگردیم به راهکارهایی برای رفع حواس‌پرتی:تهدید را به فرصت تبدیل کنید. از چیزهایی که باعث حواس‌پرتی می‌شود به‌عنوان جایزه استفاده کنید؛ مثلاً فرض می‌کنیم خوردن خوراکی یا سرزدن به شبکه‌های اجتماعی حواستان را پرت می‌کند، با خودتان قرار بگذارید مثلاً  اگر محتواپیشه هستید، 500 کلمه بنویسید و آن سیب خوشمزه را بخورید یا 700 کلمه بنویسید تا بتوانید یک ربع در دنیای اینستاگرام شنا کنید البته حواستان باشد که خیلی جلو نروید که خطر غرق شدن در این دریا بسیار بالاست.· میز کارتان را خلوت کنید.· میز کار را طوری بچینید که پشت به رفت‌وآمد‌ها باشد· از هدفون و موزیک‌هایی به اسم White Noise استفاده کنید.· وسایل کار را از دیگر وسایل جدا کنید یعنی اگر خودکاری که برای نوشتن دارید را برای کار دیگر استفاده نکنید.· وسایل میز کار را جابه‌جا نکنید.تحت فشار بودنشاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد که یک زمانی این‌قدر کار روی سرتان ریخته که نمی‌دانی کدام را انجام دهی و آخرسر هم هیچ‌کدام را انجام نمی‌دهی. آخ، آخ احتمالاً داغ دلتان تازه شد! بسوزد پدر تجربه ...خب، چه کار باید کرد که زیر این فشار خرد نشویم و به همه کارها هم برسیم؟بهترین کار برای خرد نشدن، خرد کردن است! یک کار بزرگ را به چند کار کوچک تقسیم کنید. این‌جور سنگ بزرگ را که نشانه نزدن بود به چندین سنگ کوچک تقسیم کردید و می‌توانید هر روز چند عدد از این کارهای کوچک را انجام دهید.تعیین مهلت‌های موقتی (deadline): به طور مثال اگر قرار است سه کار را تا سه هفته دیگر انجام دهید بهتر است هر هفته یک کار را انجام بدهید. مطمئن باشید این‌جور هم کارایی شما بالاتر می‌رود و هم دقیقه نودی نمی‌شوید و هم کارها را به موقع انجام و تحویل می‌دهید!نداشتن خلاقیتاین هم از آن حرف‌هاست. اگر خیلی این موضوع اذیتتان می‌کند شرایط را عوض کنید: اگر تا الان در خانه کار می‎‌کردید چند مدتی را در بیرون از خانه کار کنید، فضاهای کار اشتراکی می‌تواند دوای درد این مسئله باشد.همیشه با لپ‌تاپ کار می‌کنید؟ مدتی با قلم و کاغذ بنویسید و برنامه‌ریزی کنید!سفر هرچند کوتاه باشد، هر چند داخل شهری باشد می‌تواند خلاقیت به سفر رفته را برگرداند!متنفر بودن از کاریوقتی از انجام کاری متنفر باشی، دست و دلت به انجام آن کار نمی‌رود. می‌خواهی آن را انجام بدهی اما هیچ جور نمی‌توانی خودت را راضی کنی که آن را انجام دهی.سه راه‌حل برای این موضوع پیشنهاد شده است:برای انجام هر قسمت کوچک از کار به خودت پاداش بده و وقتی کار تمام شد یک جایزه به اصطلاح تپل خودت را مهمان کن! این روش به شدت مؤثر است.پیمان ده‌دقیقه‌ای: حداقل 10 دقیقه این کار را انجام بده، زمان بگیر و بعد از ده دقیقه از خودت بپرس هنوز هم از انجام دادن آن متنفری؟روش گروکشی: یک مقدار پول را به رفیقی که به او اعتماد داری بده و به او بگو تا فلان تاریخ اگر این کار را انجام ندادم این پول را به حساب سازمان یا موسسه‌ای که از آن بدتان می‌آید بریزد. مثلاً اگر شما پرسپولیسی شش‌آتشه هستید می‌توانید بگویید این پول را به حساب استقلال بریزد.با این روش اگر کار را انجام ندهید پول به حساب کسانی می‌رود که از آنها بدتان می‌آید یا رقیب شما هستند. من که باشم در کمترین زمان ممکن آن کار را انجام می‌دهم.مدیریت زمانچند نکته جانبیسعی کنید از بهترین وسایل و لوازم استفاده کنید چون باعث می‌شوند که زمان بیشتری ذخیره کنید و در طول زمان ارزش کار بر ساعت شما افزایش پیدا کند مثلا مانیتور هر چه بزرگ‌تر بهتر، کیبورد و موس ارگونومیک، صندلی مخصوص، اینترنت پرسرعتارتقای این‌ها هدر دادن پول نیست بلکه سرمایه‌گذاری است البته با این شرایط اقتصادی شاید فقط بتوانیم یکی دو مورد را بهبود ببخشیم.اگر در خانه کار می‌کنید ساعت کاری مشخصی داشته باشید، شروع و پایان کار را مشخص کنید مثلا از 7 صبح تا 5 بعدازظهر، این‌جور یک تعادل بین کار و زندگی ایجاد می‌کنید وگرنه زندگی مثل آن همستری می‌شود که در چرخ‌وفلک می‌دود.انتظار ایجاد تغییر در برنامه‌های خودتان را داشته باشید و در برنامه هفتگی‌تان زمان‌هایی را به برای این تغییرها در نظر بگیرید. مثلا قرار بود کاری را شنبه بین ساعت 11 تا 12 انجام دهید ولی نتوانستید؛ پس انجام آن به سه‌شنبه ساعت 13 تا 14 که مخصوص کارهای عقب‌افتاده است منتقل می‌شود.اگر اجازه دهید برای طولانی نشدن کتاب بقیه نکات را در پادکست داداش جون بگویم.امیدوارم بعد از خواندن این متن دیگر کاری را عقب نیندازید و تمام کارها را با قدرت، با سرعت و با دقت انجام دهید.❤️?آیا می‌دانستید با لایک کردن این نوشته به نویسنده این متن انگیزه نوشتن می‌دهید.❤️?</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 18:50:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-n7hpzwukfcby</link>
                <description>چاقوی تیزش را زیر گلوی قربانی گذاشت، ناگهان یاد پدرش افتاد... پدری که مجبورش کرده بود لحظه دست‌وپا زدن بره‌ نازنینش را ببیند... با کینه گلو را برید، صدای الله اکبر بلند شد. مردْ خون را از روی ریش و لباس مشکی‌اش پاک کرد گوشه‌ای تنی بی‌سر با لباس نارنجی دست‌وپا می‌زد...</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 05:09:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه سه ماه عاشقی مخفیانه در باشگاه محتوا!</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/mohtava-club-bjapmq2pqnbe</link>
                <description>سه ماه عاشقی مخفیانه در باشگاه محتوا! داستان این عاشقی از کجا و چطور شروع شد؟ یادم میاد برای دوره دوم باشگاه محتوا یه داستان نوشتم و فرستادم، زد و از بین ده‌ها متن ارسالی متن علی کاشی هم مورد قبول واقع و دعوت به مصاحبه تصویری شد!در طی مصاحبه تصویری چه مکالماتی ردوبدل شد بماند اما نه یه نکته برای روشنگری باید بگم. همونطور که می‌دونید معمولا ما ایرانی‌ها قبل از این‌که اسم همدیگه رو بپرسیم، اولین سوالی که از هم می‌کنیم اینه که بچه کجایی یا بحث رو به این سمت بچه کجایی می‌بریم! خب این جزء فرهنگمونه و نمی‌شه کاریش کرد و نباید ادای روشن‌فکرنماها رو درآورد و گفت: «چه فرهنگ مسخره‌ای، این سوال‌ها فقط از یه جهان سومی برمیاد...»، ما شمالی‌ها یه کلمه داریم که کاربرد زیادی داره، در این مواقع می‌گیم: «خاااااا....». از بحث دور نشیم طبق همین فرهنگ در طی مصاحبه این سوال پیش اومد که بچه‌ کجایی؟ من هم با سینه ستبر جواب دادم: «یَل یَل میدون، شاه مازرون»در طی مصاحبه  یه صحبت‌هایی شد تا اینکه بحث به اینجا رسید که گفتم که ما تو محله‌مون یه عادتی داریم که به مردها حتی اگه هم‌سنمون باشن می‌گیم عمو و خانومشون می‌گیم زن‌عمو.از این‌جا بود که آیدین داریان برای من شد عمو و هلیا قویمی شد زن‌عمو!چرا فصل دو شرکت نکردم؟دلایل مختلفی داشت الان درست و حسابی یادم نمیاد شاید یکیش شرایط مالی بود که مساعد نبود چندان، یکی دیگه مطمئن نبودن از این‌که این دوره به دردم می‌خوره یا نه، اصلا دوره خوبی هست یا نه شاید یه دلیل دیگه هم که خیلی در شرکت نکردن من تاثیرگذار بود این بود که تقریبا جزو نفرات آخر قبولی بودم، این کمال‌گرایی لعنتی هی می‌گفت بذار دوره بعد یه متن تپل بنویس تا بتونی رتبه‌های برتر رو بدست بیاری.در مجموع این دلایل و دلایل دیگه که الان یادم نمیاد باعث شد که در اون دوره شرکت نکنم و چه تصمیم خطرناکی!دلسردی برای فرستادن متن برای دوره 3:الان نمی‌گم چرا دلسرد شدم و برای فصل سه متن نفرستادم اما شاید در آینده از این راز سر به مهر پرده برداشتم!تردید برای فرستادن متن برای فصل چهارم باشگاه!اون حس دلسردی به شک و تردید تبدیل شد، یه ذره نرم‌تر شده بودم بالاخره بعد از تمدید زمان ارسال متن برای ورود به باشگاه محتوا(تو رو خدا می‌بینی، هم باید امتحان ورودی بدی، هم مصاحبه شرکت کنی تازه قبولت کنن که وارد باشگاه بشی یا نه، آخرش هم باید خدااااا تومن پول حق عضویت بدی!)، خودم رو جمع و جور کردم و یه متن نوشتم. به نظرم خودم متن خلاقانه‌ای نوشتم.بالاخره زد، باز هم قبول شدم و بعد از مصاحبه که نتایج اومد شدم تقیربا شدم نفر سی‌ام یا سی و یکم. با اینکه از نتیجه راضی نبودم اما به دور از چشم خانواده و مخفیانه ثبت‌نام کردم و پول کارگریم رو دادم بابت ثبت‌نام باشگاه، پولی که نه با بالا رفتن از دیوار خونه مردم بلکه با بالا رفتن از درخت‌های پرتقال‌ بدست اومده بود! هرچند که مجبور شدم یه مقدارش رو قرض کنم! در این کار کردن حین درس خوندن اتفاقات جالبی رو تجربه کردم، داستان‌های عجیبی رو شنیدم که اگه عمری باقی موند حتما براتون تعریف می‌کنم.باشگاه محتوا کیه؟اصلا بگذارید یه ذره از باشگاه محتوا بگم، عمو و زن‌عمو (آیدین و هلیا) این موجود رو دختر خودشون می‌دونن پس باشگاه محتوا برای من چی میشه؟ میشه دخترعموی بنده!باشگاه محتوا به‌طور خلاصه یه دوره آموزش محتواست که پوستت کنده میشه و قراره به قول آقای مرزبان به فارسی سخت رو تجربه کنی(گوگل کنید مرزبان فارسی سخت)! برخلاف بقیه دوره‌های مِلو و هلو که راحت می‌رن تو گلو، این‌جا عرق می‌ریزی، بدنت درد می‌گیره، در حین تمرین به خودت فحش می‌دی: «عجب غلطی بود کردم... شکر خوردم...» اما وقتی تمرین تموم شد، مشق عشق‌های هر هفته رو که تحویل می‌دی اون حس خوش‌‌آیند تموم شدن یه امتحان سخت میاد سراغت؛ یه باریکلا و صد آفرین خودت رو مهمون می‌کنی و به خودت می‌گی: «دمم گرم، عجب دوره‌ای اومدم... وقتمو و عمرم رو تلف نکردم...».دستاوردهای باشگاه محتوا برای من دستاوردهای باشگاه محتوا برای من1. بیرون اومدن از غار درون‌گرایی: شاید اگه از بچه‌های فصل 4 بپرسید علی کاشی درون‌گراست یا برون‌گرا اکثریتشون بگن برون‌گرا! من سعی کردم تو این دوره کمی فاصله بگیرم از این غار لعنتی که توجیهی شده بود برای کاستی‌هایی که داشتم.  از زمان دانشگاه روی این موضوع کار کرده بودم اما به طرز عجیبی باشگاه تونستم نقص‌هایی رو که گردن درون‌گراییم مینداختم اصلاح کنم!2. دوست داشتن صدای خودم: واقعا از صدای خودم بدم می‌اومد اما باشگاه کاری کرد که از شنیدن صدای خودم لذت ببرم البته این نکته رو هم بگم از قبل باشگاه یه سری حرکت‌ها زدم که این حس کمتر بشه اما این باشگاه بود که این حس بد رو به حس خوب تبدیل کرد. نه این‌که صدام عالی باشه یا بتونم آواز بخونم نه! اما صِدام رو الان دوست دارم و به قولی باهاش حال می‌کنم!3. شکست کمال‌گرایی: شاید از هر صد نفر ایرانی بپرسی کمال‌گرا هستی یا نه، صدوده نفر بگن که کمال‌گرا تشریف دارن، هر ایرانی یک کمال‌گرا! اما جدا از شوخی واقعا این موضوع به یه معضل برام تبدیل شده بود، تو این دوره یاد گرفتم که قرار نیست تمام شرایط مهیا باشه تا کاری رو شروع کنی، با این‌که قبل دوره خیلی از این حرف‌ها شنیدم اما تو باشگاه اون حرف‌ها رو عملی کردم و پاداش این شکست چی شد؟ شد موارد 4 و 5.4. یوتیوبر شدم!: از خیلی قبل پیگیر این بودم که یه کانال یوتیوب راه بندازم، حدود چند سالی تو یوتیوب می‌چرخیدم و یادمه از روز اول سال 2020 به طور جدی پیگیر شدم که یه کانال راه بندازم اما بالاخره اولین ویدیو کانالم رو در باشگاه ضبط و آپلود کردم.این اولین ویدیو داستان جالبی داره که باشه طلبتون.5. پادکست، عشقِ داداش جون: اولین یا دومین مشق عشق باشگاه این بود که دو تا ویس 5 دقیقه‌ای در مورد توییتر و پادکست باید ضبط می‌کردیم و من با پررویی هر چه تمام برای شکستن غول کمال‌گرایی، پادکست داداش جون رو ساختم و اگه دوست دارید می‌تونید از این لینک گوش کنید.6. ارتباط‌گیری و ارتباط سازی: همین که اول دوره با 50 نفر آشنا می‌شی و ارتباط می‌گیری خودش کلیه اما من علاوه‌بر این ارتباط، جرات ارتباط‌گیری با بزرگای حوزه محتوا رو هم فراهم کرد.7. دوستای عزیز: فقط براتون از خدا رفقای خوبی رو می‌خوام که بتونید باهاشون هم‌مسیر بشید و جاده موفقیت رو طی کنید رفقای خوبی مثل آیدین، سولماز، ابریشم، نازنین، حدیث و بقیه بچه‌های گلی که اسمشون رو نیاوردم.8. خودباوری: این حس و باور رو در من به وجود آورد که علی جون، علی کاشی تو می‌تــــــــونـــــــی!فن آخر استاد!باشگاه محتوا هم مثل هر دوره دیگه‌ای علاوه‌بر خوبی یه سری نقص‌هایی داره که با توجه روندی که در پیش گرفته قطعا هر فصل بهتر از فصل قبل می‌شه اما یادتون باشه که بهتر از بچه‌های فصل چهار نه اومده نه میاد!اگه شما می‌خواید تو این باشگاه شرکت کنید یا در حال حاضر در حال آموزش هستید باید بگم که یه سری کارها رو در طول دوره باید انجام بدید و یه سری کارها رو نباید انجام بدید تا بهترین عملکرد رو داشته باشید اگه می‌خواید بدونید این موارد چیا هستند می‌تونید با من که سه ماه تمام با دخترعمو جان عشق و عاشقی مخفیانه داشتم از طریق راه‌های پایین در ارتباط باشید تا بهتون اون قلق‌ها، اون فوت کوزه‌گری و اون فن آخر استاد رو بگم:ایمیل: AliKashi33@gmail.comاینستاگرام:@Alikashi93تلگرام:@IamDadashjunلینکدین:@alikashi93</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jun 2021 22:11:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اولین بار سیگار کشیدم!! رفیقِ ...</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%D9%90-qntawdccd5xp</link>
                <description>برای اولین بار سیگار کشیدم!چند وقتی بود می‌خواستم حرفی را به او بزنم، حرف که نه یک خواسته از او داشتم. با خانواده مادری طی یک سفر سیاحتی زیارتی به پهنه‌کلا رفته بودیم، رفیق جان هم با ما آمده بود!‌در بدترین زمان و مکان ممکن می‌خواستم خواسته‌ام را مطرح کنم! لعنت به من... بعد از شام به هوای قدم زدن با رفیق جان از فامیل دور شدیم. این استرس لعنتی مثل بختک روی گلویم چنبره زده بود، بالاخره کلمات از عوارضی تارهای صوتی عبور کردند:‌«جانِ دوست، برقراری عزیز! رفیق میشه یه چیز بگم؟ میشه یه سیگار با هم بکشیم؟»‌نمی‌دانستم چه واکنشی نشان می‌دهد، الان چه فکری در موردم می‌کند... صورتم گُر گرفته بود، قرمز شده بود، هرچند این قرمزی، خود را پشت صورت سبزهْ متالیکم مخفی کرده بود!حدسم درست بود... قبول کرد! سلانه سلانه به سمت مغازه رفتیم، دو نخ مارلبروی سفید گرفتم. یکی من یکی او... سیگار روی لب... کبریتْ روشن... پُکِ اول... دود و دود و دود...سیگار که به نصفه رسید، زیر کفش له شد... خاموش شد... اما عشق و محبت رفیق جان در دلم گُر گرفت...شعله‌ور شد...‌‌❤️اما رفیق جان، بهترین دوستِ من، پدر جان ، باباجون، ممنون که رفیق بودی، سنگ صبور بودی... باباجون دوستت دارم.متن بالا به مناسبت روز پدر نوشته شده‌بود! بماند به یادگار...اگر مایل بودید می‌توانید از طریق لینک زیر بقیه نوشته‌هایم در ویرگول را بخوانید:نوشته‌های من در ویرگول</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 13:22:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ytvtndvro2ft</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/uhhli59lbnii-5B1CI.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۴,۳۹۴ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۲۱ مرتبه پسندیدند و  ۱۸ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۳ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۶۷۳ بار خوانده شدند و ۲۶,۹۴۲ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۳۶۹۳۷۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱,۸۷۱ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۳۶۹۳۷۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 18:51:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز و رمز حرمسرای قذافی!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%AD%D8%B1%D9%85%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B0%D8%A7%D9%81%DB%8C-exddv4es408d</link>
                <description>   حرمسرای قذافی!فکرش را بکن پادشاه یک کشوری بشوی که قدرتش داری که هر کاری دوست داری را می‌توانی بکنی، چه کاری‌هایی می‌کردی؟ قدرت… ثروت… و …می‌شناسید یا بگم؟ بِگَـــــــم؟کودتا و در دست گرفتن قدرتراستش را بخواهید تیتر این نوشته بیشتر برای کشاندن شما بود به این‌جا! حالا این‌جا کجاست؟ محلی که قرار است یک کتاب را با هم بررسی کنیم، کتاب زندگی یکی از دخترهای حرم‌سرای قذافی!شما که غریبه نیستید، چیزی که نظرم را جلب کرد تا این کتاب را بخوانم ابتدا اسم کتاب، طراحی جلد جالبش و در مرحله بعدی نام معمر قذافی و آن حاشیه‌هایش بود.حالا که انگیزه نویسنده این متن را فهمیدید، آماده پرش عمیق به کتاب “حرم‌سرای قذافی” باشید:شاید شما هم مثل من قذافی را آن بادیگاردهای خانمش درخاطر داشته باشید، همان‌هایی که بیشتر از خود قذافی و بیشتر از رفتارهایی عجیب‌وغریبش برای رسانه‌ها، لنز دوربین‌ها و چشمان مردم دنیا جذاب بودند، تمام دنیا به‌دنبال کشف راز این بادیگاردها بودند. اگر شما هم به‌دنبال کشف این راز هستید جای درستی آمدید! چرا که این کتاب پرده از راز “دختران قذافی” که به آمازون‌ها معروف بودند برمی‌دارد.قذافی سیاست‌مداری متفاوت بود و به‌نظر من به‌طور قطع باهوش بود! باهوشی که یا خود را به کم‌هوشی می‌زد(همان پرنده‌ای که غذایش را گم می‌کند!) یا به‌خاطر ظاهر لباس‌های عجیب و غریبش، عینک آفتابی بزرگی که بِرَندش شده‌بود و یا موهای فرفری بیرون‌زده از کلاهش این‌گونه به‌نظر می‌رسید. اگر در باهوش بودنش شک دارید، یک سوال از شما می‌پرسم: آیا کسی که در ۲۷سالگی سرهنگ باشد، دقت کنید ۲۷سالگی! و در همان ۲۷سالگی علیه پادشاه کشورش کودتا کند و از ۲۷سالگی تا ۴۲سال بعدش بر اریکه قدرت بنشید و خودش را نه پادشاه کشور بلکه رییس جمهـــــــــــــور(جمهور را با تاکید بیشتری بخوانید) معرفی کند باهوش نیست؟سرهنگ قذافی در عنفوان جوانی! حرم سرای قذافیو اما کتاب حرم‌سرای قذافی را می‌توان یک مستند داستانی دانستد، این کتاب را یک خبرنگار روزنامه لوموند فرانسه به‌ نام آنیک کوژان به رشته تحریر درآورده‌است. کتاب از سه قسمت تشکیل شده‌است:قسمت اول:قسمت اول کتاب داستان دختری زیبا و جذاب به اسم ثریا که اسیر شهوترانی‌های معمر قذافی می‌شود... دختری که فقط 15سال داشت... دختری که... بگذریم... این قسمت کتاب که روایت داستان دختری بانمک و خندان که بعدها یعنی در سن 22سالگی احساس زنی 42ساله را دارد!این قسمت را بیشتر توضیح نمی‌دهم تا کتاب را بخوانید! «بهتان التماس می‌کنم به من بگویید چگونه باید به قائد اعظم خوشامد بگویم! من باید چه کار کنم؟ آیا باید شعری یا جمله‌ای را از حفظ بخوانم؟» قلبم با سرعت صدها کیلومتر در ثانیه می‌زد و همزمان معلم‌ها به سختی کار می‌کردند تا ما خیلی خوب و معرکه به نظر بیاییم. حالا که به آن روز فکر می‌کنم، بره‌هایی را می‌بینم که در حال آماده شدن برای رفتن به سوی مسلخ بودند...»بخشی از کتابقسمت دوم(حرمسرای قذافی):قسمت دوم کتاب بیشتر مربوط به تحقیقات خانم کوژان نویسنده کتاب در مورد صحت و سقم حرف‌های دخترک کتاب است که در این تحقیقات به نکته‌های جالب و دردناکی می‌رسد. البته قالب داستانی کتاب حفظ می‌شود. وقتی به میانه این قسمت رسیدم، آن‌قدری از دست قذافی و زیردستانش که کرامت و شرف زنان و مردان لیبی را لگدمال کرده‌بودند عصبی بودم و حالم بد شد که دیگر نمی‌خواستم کتاب را ادامه بدهم...در این قسمت داستان زندگی دیگر دخترانی که گذرشان به باب‌ العزیزیه یا به عبارتی حرم‌سرای قذافی افتاده بود را می‌خوانیم... جالب است بدانید(البته بیشتر مایه تاسف است) بعضی از این دختران نقش پرستو را برای قذافی داشتند، پرستوهایی حتی برای مخالفین داخلی! پرستو چیست؟ اگر نمی‌دانید از جناب گوگل بپرسید!!به‌طور کلی قذافی از سکس به عنوان &quot;سلاح سیاسی و نظامی&quot; استفاده می‌کرد و در این زمینه چیزی کم نمی‌گذاشت، از دختران و همسران مردم عادی لیبی گرفته تا ژنرال‌ها و وزرای خودش، او حتی توانسته بود بعضی از همسران رییس‌جمهورهای دیگر کشورها را راضی به این کار بکند! تعجب نکنید چرا که برای بدست آوردن هر کدام نقشه می‌کشید و برنامه‌ریزی می‌کرد که اگر کتاب را بخوانید مفصل توضیح داده‌است.شاید بپرسید چرا این کارهای کثیف را می‌کرد، به نقل از کتاب این کار به او حس قدرت می‌داد، احساس می‌کرد شاهِ شاهانِ آفریقاست... راستی یادتان هست گفتم او به‌طور قطع او باهوش بود؟در ادامه با برخی کارچاق‌کن‌ها و قوادهای قذافی که از کشورهای مختلف بودند مصاحبه می‌کند و از راز زنی که نفوذ زیادی بر قذافی داشت پرده برمی‌دارد. این زن که بود؟ کتاب را بخوانید!مبروکه مرموزترین محافظ قذافی که به او در کتاب اشاره می‌شود.قسمت سوم:در قسمت سوم کتاب که خیلی مختصر و مفید است، تحلیل نویسنده از لیبی پساقذافی است که حاوی نکته‌های قابل توجهی است. در ادامه به تعدادی از این نکته‌ها اشاره می‌کنم.چندتا نقد کوچولو​:اما کمی بیایید سبزی پاک کنیم و پشت سر کتاب غیبت کنیم! نقل معروفی داریم که تاریخ را فاتحان می‌نویسند، در این کتاب قذافی را یک هیولایی توصیف می‌کند که جز سکس پیز دیگری در زندگی‌اش وجود ندارد، به‌طوری که دختران، زنان و حتی مردان پشت سر اتاقش صف کشیده‌اند که کار نفر داخل اتاق تمام شود تا نوبت آنها شود. البته در این مورد چندان نمی‌توان خرده گرفت چرا که کتاب در مورد زنان و دخترانی است که شرف، حرمت و زندگی‌‌شان لگدمال شده‌است، پس در حین خواندن کتاب فراموش نکنید که دریچه ورود به زندگی معمر قذافی در این کتاب از کانال سکس و جنون سکسی اوست.لیبی پس از قذافیبا توجه به فرانسوی بود نویسنده، در کتاب از حملات هوایی ناتو که شهرهای زیبا، آثار باستانی و ... را ویران کرده و باعث کشته شدن تعداد زیادی از کودکان، مردان و زنان غیرنظامی شده حمایت کرده است. در طول خوانش کتاب اگر دقت کنید از کسانی که پس از قذافی سرکار آمدند و قدرت را در دست گرفتند که نویسنده آنها را دولت موقت(شورای موقت ملی) و انقلابیون خوانده، انتقادی نمی‌شود جز سکوت، سکوت علیه زنان رنج‌کشیده دوران قذافی و عدم حضور آنها در سیاست پساقذافی!لیبی بعد از قذافیلیبی پس از قذافیلیبی بعد از قذافی به یک کشور چندپاره و فقیر که به جولانگاه گروهک‌های تروریستی از جمله داعش تبدیل شده‌است و سرمایه‌های ملی‌اش مانند نفت به غارت می‌رود، امیدوارم این برگ از کتاب تاریخ لیبی ورق بخورد و شاهد کشوری آباد و آزاد با حضور زنان و مردان در عرصه اجتماعی و سیاسی باشیم.جمع‌بندیاین با شماست که حرف‌های کتاب را بپذیرید یا از بیخ‌وبُن رد کنید، صد البته حالت وسطی هم وجود دارد!کتاب حرم‌سرای قذافی علاوه بر فارسی به چند زبان زنده‌ی دنیا از جمله عربی، انگلیسی، چینی و ایتالیایی ترجمه شده‌است و بنابه گفته مترجم برنده جوایز بین‌المللی زیادی از جمله جایزه بزرگ باشگاه بین‌المللی مطبوعات شده است. کتاب حرم‌سرای قذافی را نشر ثالث با ترجمه آقای بیژن اشتری در 364صفحه و در سال 1397 به چاپ اول رسانده.طرح جلد نسخه زبان اصلیاز کجا بخریم، بخوانیم؟​اگر قصد خرید نسخه چاپی کتاب را دارید می‌توانید در این شرایط کرونایی از فروشگاه‌های اینترنتی خرید کنید اما پیشنهاد بهتری برای‌تان دارم، نسخه الکترونیکی کتاب! هم کم‌هزینه‌تر است هم سبک‌تر! هم در اپلیکشن طاقچه موجود است و هم در فیدیبو و کتابراه!ترجمه فارسی کتاباگر حال خواندن کتاب را ندارید می‌توانید از کتاب صوتی استفاده کنید، کسی را اجیر کنید تا آن را برای‌تان بخواند. کتاب صوتی را طاقچه، فیدیبو و کتابراه بیابید و بشنوید!این هم  نویسنده فرانسوی، آنیک کوژان!راستی! خوشحال می‌شوم نظرتان را در مورد این نوشته یا کتاب با من به اشتراک بگذارید یا اگر کتابی مد نظرتان است تا معرفی شود با من در میان بگذارید.در آخر خوشحال می‌شوم که به اینستاگرام نگارنده متن سری بزنید:اینستاگرام بنده!برخی نوشته‌های دیگرم در ویرگول:داستان من و کتابدار خشن!(داستان کوتاه)بهمن ، عامل اصلی (داستان کوتاه)عاشقانه های یک زوج دهه هفتادی (یادت باشد!)</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 14:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کشیشی که امام حسین را شورشی می‌دانست اما...!</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-dleqpoxnu8sn</link>
                <description>شماس شامی نوشته مجید قیصری نشر افقمی‌طلبه که کتابی با حال و هوای این ایام بخونیم...تعریفش را از بچه‌های دانشگاه شنیده بودم، در دانشگاه فرصتی برای مطالعه‌ی پیش نیومد، چندماه پیش بود که در اَپِ طاقچه دوباره دیدمش و وسوسه شدم بخونمش اما به خاطر اینکه در طاقچه بی‌نهایت نبود تصمیم گرفتم از کتاب‌خونه عمومی شهر بگیرم که خوردیم به کرونا(اینم شانس مویه!)... تا این‌که دوباره به طاقچه سر زدم و دیدم بعله در طاقچه بی‌نهایت قرارداده شده و القصه 24تیر شروع به خوندش کردم.این کتاب، کتابیه که روایت کربلا را نه در خود کربلا که از شام و نه از زبان یک مسلمون بلکه از زبان یک مسیحی تعریف می‌کنه از زاویه کسی که حتی امام حسین رو شورشی می‌دونهروایت تا حد زیادی بی‌طرفانه‌ست و این به خودی خود به کتاب جذابیت می‌ده، چرا که تاریخ را از زبان یک بی‌طرف شنیدن یه چیز دیگست!اولین چیزی که باعث شد کتاب من رو پاگیر کنه در مقدمه‌ی مترجم عربی کتاب بود، در نحوه پیدا کردن نسخه اصلی کتاب توسط مترجم عربی !کتاب از اون چیزی که انتظار داشتم کم‌حجم‌تر بود، خواندنش در سایت طاقچه در لب‌تاپ حدود دوونیم الی سه ساعتی طول کشید، صفحات اول کتاب(بعد از مقدمه فارسی کتاب) کمی کند پیش می‌رفت اما کشش داستان و آشنایی با قلم نویسنده باعث شد به خواندن ادامه صفحات کتاب و کشف رازهای داستان علاقه‌مند بشم.در کل کتاب ارزش قطعا یکبار خواندن رو داره، بیشتر توضیح نمی‌دم تا کتاب رو خودتون بخونید!راستی بقیه نوشته‌ها و معرفی کتاب‌هام رو می‌تونید از لینک پایین بخونید:&amp;amp;amp;amp;quot;نوشته‌های من در ویرگول &amp;amp;amp;amp;quot;&amp;amp;amp;amp;quot;عاشقانه های یک زوج دهه هفتادی&amp;amp;amp;amp;quot; در این ایام نگارنده متن رو از دعای خودتون بی‌نصیب نذارید.</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 18:28:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه های یک زوج دهه هفتادی (یادت باشد!)</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%88%D8%AC-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-lynqbkbaeyub</link>
                <description>یادت باشد! داستان زندگی شهید حمید سیاهکلی مرادیتعریف این کتاب را زیاد به‌گوشم رسیده بود، شنیده‌بودم که تاثیرگذار است و جالب! قزوینی بودن شهید، یعنی شهری که برای اولین بار به دانش‌گاه رفتم نیز مزید برعلت شد تا این کتاب به لیست کتاب‌هایی که باید بخوانم اضافه شود.کتاب روایت زندگی شهید حمید سیاهکلی مرادیِ متولد سال شصت و هشت از زبان همسر شهید است.‌ به زبان کتاب شهید را حمید صدا می‌کنم، هر چه باشد سه‌چهار سالی از من بزرگ‌تر است، اما شهید است، شهید... احترامش واجب است! پس حمیدآقا صدایش کنیم...حمیدآقا اولین شهیدِ مدافع‌حرم شهر قزوین است.‌این کتابی یکی از کتاب‌هایی به‌شدت روی من تاثیرگذار بود، هر چه که کتب پیش می‌رفت و همسر حمیدآقا از رفتار، کردار، اخلاق و منش حمیدآقا می‌گفت من بیشتر شرمنده می‌شدم چرا که الانِ من باید هم‌سن و سال حمیدآقای قبل شهادت باشد و چقدر الانِ من با حمیدآقای قبل شهادت فاصله دارد!چیزی که بیشتر کتاب را ویژه می‌کرد زندگی عاشقانه حمیدآقا و هم‌سرش بود که حتی بعد از سه سال هنوز سرد نشده بود، به نظرم این کتاب یک کلاس درس برای متاهل‌هاست چه آقا و چه خانم... درضمن برش‌هایی از کتاب جان می‌دهد برای ارسال پیامک‌های عاشقانه و دل‌بَری از دل‌بَر!!با این کتاب بعضی مواقع  به شیرین‌کاری‌های حمیدآقا، به حرص درآوردن‌هایش، به عاشقانه دل بردن‌هایش از ته دل خندیدم و بعضی مواقع متاثر شدم و تا مرز بارش اشک از ابرِ چَشمانم رفتم اما امان از این دلِ سنگ‌شده‌ام که اجازه خروج به قطره‌های اشک را از آسمانِ چَشمانم نمی‌داد، مشکل از من بود وگرنه اگر نظرات را بخوانید بیشترشان گفته‌اند که نه تنها دلشان مانع نشد بلکه خودشان هم های‌های به پای چَشم‌هایشان می‌گریستند.اما به نظرم یک ایراد کوچک به کتاب وارد است، به قول جانباز عزیز، حاج‌آقای زارع، کتاب مثل بیشتر کتاب‌های دفاع مقدس حمیدآقا را اتوکشیده تحویل ما داده، یک جورهایی از حالت انسان بودن خارجش کرده و حمیدآقا را برای دست نیافتنی کرده، این جای خود که شهدا خیلی خاص بودن اما شهدا انسان بودن، انسانی که معصوم نیست، البته نویسنده سعی کرده که این مورد پیش نیاید به چند موردی اشاره کرد اما به قول گفتنی ریز از رویش رد شد!‌‌عکس همسرش شهید حمید سیاهکلی مرادیکتاب به‌قدری جذاب بود که تا تمامش نکردم دلم آرام نگرفت، به همین خاطر یک صبح تا شب مشغول خواندن کتاب بودم و از صفحه‌صحفه‌اش لذت بردم و درس گرفتم!‌گفته شده &quot;صحبت زیاد زنگار دله&quot; پس سخن کوتاه کنم: این کتاب را حتما جزو کتاب‌هایی که تا قبل مرگ باید خواند قرار دهید چرا که شخصیت‌های داستان نه خیالی که واقعیِ واقعی‌اند و زمان آن نه در زمان افسانه‌ها یا حتی سی‌سال قبل که مربوط به همین دهه نود است یعنی حدود پنج،شش سال قبل از نگارش این متن.این کتاب را در طاقچه بی‌نهایت از اَپِ طاقچه خواندم، دوستانی که حوصله خواندن کتاب را ندارند می‌توانند کتاب صوتی آن را تهیه کنند(می‌توانید کتاب را با صدای خانم مژده لواسانی بشنوید، کافی‌است گوگل کنید.) ، در مزایای کتاب صوتی بعدها خواهم نوشت.شما چه تاثیری از خواندن کتاب شهدا گرفتید؟شروع و پایان مطلعه: 28تیر99اینستاگرام نگارنده متن:https://www.instagram.com/einkaf.ir/</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 20:57:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و کتابدار خشن!(داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D8%B4%D9%86-lmv0qusqmlr1</link>
                <description>داستان من و کتابدار خشنکتاب‌دارِ خشناولین باری که خانم عالیشاه را دیدم با خودم گفتم:«اوه اوه، مشخصه از اون کتابدارهاییِ که جیکّت در بیاد وا ویلاست!.»با خودم فکر می‌کردم که او هم مثل شخصیت‌های کتاب‌دار فیلم‌ها و انیمیشن‌های هالیوودی این ویژگی‌ها را با خود یدک می‌کشد: خشک،عصبانی و نامِهْربان!فردای آن روز که به‌طور دقیق نیمی از اولین ماه زمستان 97 می‌گذشت جهت مطالعه برای کنکور ارشد بعداز کلاسِ سازمان فنی‌وحرفه‌ای به کتاب‌خانه‌ی عمومی شهر رفتم. ساعت حوالی دو بعدازظهر پرسه می‌زد، زمان تعویض شیفت کتاب‌دارها شده‌بود... خانم عالیشاه با آن مانتو و مقنعه خاکستری روشن که به‌قول امروزی‌ها به درستی  سِتْ شده‌بود از درِ شیشه‌ای مات کتاب‌خانه وارد شد، از ترس سرم را پایین انداختم و خودم را مشغول مطالعه نشان دادم.ساعتی که روی دیوار روبرو، جا خوش کرده‌بود اعلام می‌کرد که وقت استراحت است و از آن طرف دل، سفارشِ هوای آزاد را می‌داد، اما امان از عقل:«علی، پسر کجا می‌خوای بری، خانم عالیشاه نشسته اونجا! هوا می‌خوای بخوری بخور ولی باید پیِ روبرو شدن با خانم عالیشاه رو به تنِ خودت بمالی... از ما گفتن بود!» اما جوابییه دل شنیدنی بود:«ما اگر از سر بریده می ترسیدیم در محفل عشاق نمی‌رقصیدیم...علی جون برو غمت نباشه من پشتتم...» بعد از کلی مجادله ی عقل و دل، دل پیروز شد و من با کلی استرس از صندلی چوبی خشکی که روی آن نشسه بودم بلند شدم و با عجله از کتابخانه خارج شدم. بعد از این که هوای بهاریساری که در دلِ زمستان به قول بچه های ادبیات دانشگاه زنگار از جان و دلم زدود! قصد برگشت به مقّر اصلی را کردم!وقتی دست روی دستگیره شیشه سیکوریت داخلی کتابخانه گذاشتم، چشمم به سمت کاغذ زردِ رنگ‌و رو رفته‌ای جلب‌شد که نشان از یک مسابقه می‌داد، همان‌جا مثل کارتون‌های دوران کودکی دو علامت دلارِ بزرگ که این روزها روی ابرها سیر می‌کند و قصد پایین آمدن ندارد، روی چشم‌هایم نقش بست، همان لحظه بزرگترین تصمیمم را از وقتی که وارد کتاب‌خانه عمومیِ شهر شدم گرفتم و این تصمیم چیزی نبود جز پرسش سوال از با خانم عالیشاه!این‌جا بود که دوباره جنگی بزرگ بین عقل و دل شکل گرفت و من همان‌طور که عرقِ دستم، دستگیره‌ی استیلِ درِ شیشه‌ایِ داخلیِ کتاب‌خانه تر می‌کرد به مجادله این دو گوش می‌کردم: عقل:«علی یه وقت خریت نکنی و نپرسی... جوابتو نمی ده ضایع میشی جلوی جمع!»دل:«علیِ عزیز! برو و بپرس،از قدیم گفتند پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است... اصلا این خانم رو برای همین که جواب تو و امثال تو رو بده اونجا گذاشتن»...این جَدَل ادامه داشت و این آخرین جملاتی بود که از آنها شنیدم:عقل:«سنگ روی یخ می‌شی از ما گفتن بود »دل:«مگر خودت همیشه این شعر رو نمی خوندی: ماییم و نوای بی نوایی / بسم اله اگرحریف مایی، این بار هم به من اعتماد کن و برو جلو ، من پشتتم... هواتو دارم»...این بار هم مثل همیشه این دل بود که پیروز می شد و من را در دردسر می انداخت! با توکل بر خدا و به پشتوانه‌ی دل، دستگیره‌ی استیل دَرِ شیشه‌ای کتاب‌خانه را فشار دادم تا وارد میدان جنگی نابرابر شوم! وقتی وارد شدم محتویات همان کاغذِ زردِ رنگ وُ رو رفته را روی کاغذ نُونوار صورتی‌رنگ در این طرف شیشه دیدم، ترسان و لرزان به سمت میز کتاب‌دار که لبه‌ی سمت راستش لب‌پر شده‌بود رفتم... فاصله سه‌متری دَرِ شیشه‌ای تا میزِ چوبیِ کتاب‌دار برای من مثل پیمودن فاصله زمین تا ماه طی می‌شد... عرق از سر و صورتم می چکید...صدای تپش قلبم را به‌وضوح می‌شنیدم، دل با حرف‌هایش بذرِ امید می‌کاشت و من را به‌جلو می‌برد که دریک لحظه خانم عالیشاه سرش را به سرعت به طرف من چرخاند...غافل‌گیر شدم...به شدتِ استرسم اضافه‌شد و هرچه که این دل کاشته‌بود را با همین یک حرکت بر باد داد! دیگر برای برگشت دیر شده‌بود، باید با ترس مواجهه می‌شدم، باید شکستش می‌دادم... با لکنت کلام گفتم:«سَ سَ سَ سلام...» منتظر اولین آر پی جی از طرف خانم عالیشاه بودم که خانه دلم را از جا بکند اما... اما حرکتی کرد که انتظارش را نداشتم، با یک لبخند عقلم را به رگبار بست! همان لحظه آن کتاب‌دارِ خشکِ عبوسِ نامهربان که در درونم با پیش‌داوری از او ساخته‌بودم دیگر وجود خارجی نداشت...طوری رفت که انگار از ابتدا فقط و فقط خانم عالیشاه‌ی گرم، صمیمی، مهربان وجود داشت.به نویسنده‌ی این داستان با دادن نظراتتون افتخار بدین و به رشدِ قلمش کمک کنید. تشکربرای دیدن اینستاگرام نویسنده روی اینجا کلیک کنید.تاریخ نگارش متن: زمستان 97داستان‌های دیگرِ این نویسنده:داستان خواهرشوهرِ ... / بر اساس یک داستان واقعی!بهمن ، عامل اصلی (داستان کوتاه)</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 14:12:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهمن ، عامل اصلی (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-f2nietlmi2yo</link>
                <description>داستان یک استحاله!!بهمن، عامل اصلیرگِ گردنش باد کرده‌بود، نفسَش به شماره افتاده‌بود، پلکِ پایین چشمِ‌چپش می‌پرید، هنوز هم باورشنمی‌شد حتی همین حالا که سوزشِ سمت راست صورت سرخ شده‌اش را که با دست لرزانش تسکینمی‌داد.گاهی راه می‌رفت و زیرِ لب با خودش حرف می‌زد، گاهی می‌ایستاد و غرق در تفکر به نقطه‌ای خیرهمی‌شد، از او انتظار نداشت، از کسی که پناهش بود، کسی که رفیقش بود، کسی که به دیوار محکم او تکیهمی‌کرد، کسی که مسحور بوی عطرِ بلک افغان و ریش کله قندی‌اش بود...تیزی آفتاب ، سوزشِ سرخیِ سمت راست صورتش را بیشتر کرده‌بود، از پشت شیشه غبار گرفته بقالی مش‌حسن ،«بهمن، عامل اصلی» این قضیه را دید که با وقاحت تمام به مشتری مش‌حسن پند اخلاقی میداد بیخیالِ‌بیخیال انگار نه انگار که اتفاقی افتاده! خون جلوی چشم‌هایش را گرفت اما کاری از دستش برنمی‌آمد می‌رفت داخل که چه؟ هرچه دلیل می‌آورد بهمن انکار می‌کرد، تازه با آن زبان تَلخش ممکن‌بود چیزهای دیگری هم به ریشَش می‌بست، پس به راهش ادامه داد... اتفاق‌های دیشب مثل یک فیلم از جلوی چشم‌هایش عبور کرد، با خودش فکر کرد اگر یک «نَه» ساده به رفیقش که می‌خواست او را با بهمن یعنی همان «عامل اصلی» آشنا کند، می‌گفت هیچ‌وقت این اتفاق لعنتی برایش نمی‌افتاد... در همین افکار بود که متوجه شد چند دقیقه‌ایست به یک کاغذ رنگی که با چهار سوزن ته‌گرد به تابلوی اعلانات موکتی سبز رنگی وصل شده خیره شده‌است؛ برای چند لحظه تمام حوادث پیش‌آمده را فراموش کرد، طراحی زیبای کاغذِ رنگی آفتاب خورده چشمَش را گرفت، به‌خصوص طرح اسلیمی زیبایی که در جای‌جایِ آن تکرار شده‌بود، کمی که دقت به‌خرج داد متوجه‌شد طرح اسلیمی داخل کاغذ رنگی آفتاب خورده یک اسم بود: «هادی»، مشتاق‌شد که متنِ روی کاغذِ رنگی را بخواند، با فونت ایران‌نستعلیق و رنگ سبز تیره نوشته شده بود: «معاشرت و دوستی با بَدان، دلالت‌بر بَدی کسی دارد که با آنان رفاقت می‌کند.»وقتی به کلمه «رفاقت» رسید چشم‌هایش سیاهی رفت، بغض بدجور بر گلویش چنبره زد، به درخت چنارِ کنار تابلوی اعلانات موکتی سبز رنگ تکیه‌داد، زیر لب حرف گُنگی زد...تصمیمش را گرفت ، از جیب شلوار لیِ آبی رنگش که گُله‌به‌گُله سنگ‌شور شده‌بود پاکت قرمز رنگی را درآورد، با پوزخند نگاهی به پندِ اخلاقی رویش انداخت، بهمن را مچاله کرد و در سطل زردِ پلاستیکی کنار مسجد انداخت دیگر بهمن، «عاملِ اصلی» نبود... ساعت قدم‌زنان به حوالی دوازده رسیده بود، صدای اذان حزین موذن‌زاده از بلندگوی شیپوری زنگ‌زده‌ای که روی دیوار بلند آجری مسجد جا خوش کرده‌بود بلند‌ شد:«اللّـــــه اکبر....اللّـــــــه اکبر».... شیشه بغض گلویش ترک برداشت... اشک از بلندی گونه‌هایش سُرخوردند و به چاه زنخدان چانه‌اش ریختند... دیگر سرخی دستانِ «پدر» از سمتِ راستِ صورتشکوچ کرده بود...سلام دوستان، این داستان رو برای دهمین جشنواره‌ی رضوی نوشتم، خوشحال می‌شم نظر شما رو در مورد این داستان بدونم تا بتونم نقاط ضعف قلمم رو بشناسم و برطرف‌شون کنم.باعث افتخار نویسنده این داستانه که در مجازی‌گردی‌هاتون به پیج اینستاگرامش سری بزنید!</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 10:50:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خواهرشوهرِ ... / بر اساس یک داستان واقعی!</title>
                <link>https://virgool.io/@alikashi/khaharshohar-gz2wccddyfcm</link>
                <description>داستان خواهرشوهربسم الله الرّحمن الرّحیماولین نوشته ام در ویرگول را در روز تولد 27سالگی‌ام(با ارفاق چند دقیقه ای) با داستان شروع می‌کنم، داستان شروع یک زندگی، داستانِ یک تولد...امیدوارم تا آخر بخوانید و با نظرتان  هدیه‌ای ارزشمند را نصیبم کنید.این شما و این هم داستان:خواهر شوهر / این قسمت: مترسک سر جالیزتیغِ تیزِ آفتاب صورتم رو خراش می‌­داد، نفسم به‌­شماره افتاده­‌بود، خسته و کوفته با انگشتِ اشاره دستِ چپم عرق­‌های روی پیشونی‌­ام رو چیدم؛ داشتم به سمت زنبیل آبی کهنه­‌ی ننه‌­صنم می‌­رفتم تا بساط چاشت رو آماده­‌کنم که یکهو صدای نخراشیده‌­ی مهوش به‌­گوشم رسید، مهوش خواهرشوهرم! زنی حول‌­وحوش سی‌­سال، با چشم­‌های ورقلمبیده(بخونید وزغی!) ، لب­‌های گوشتالوی کبود و خط اخمی که فاصله بین دوتا ابروش رو مثل دَهَنِش چاک داده‌بود(آخیش خنک شدم)! یک لحظه تیزی صداش چروک­های مغز سرم رو صاف کرد،از قصد بلند داد ­زَد تا بابا (پدرشوهرم) بشنوه:« به­‌به خانوم‌­خانوما خسته­‌شدن، می­خوان بِرَن استراحت! هنوز تا چاشت خیلی مونده، برگرد سَرِزمین، کلی کار مونده...» با این حرفش شیشه‌­ی دلم شکست، بغض راه گلوم رو سد کرد، این بغضِ لعنتی دست­‌به‌­دستِ هوای­ شرجی نیمه­­‌ی خرداد ساری داد تا یه لقمهْ نفس از گلوی خشکِ من پایین نره...چشم­هام رو که مشخص نبود از رطوبتِ هوا تَر شده یا حرف مهوش به سمت یوسف چرخوندم، تو نگاهش تمنا و عشق رو دیدم، با نگاهش به من می‌گفت:« عزیزِ دلم... قربونِ اون دلِ نازکت برم... تو که خواهرم رو بهتر از من می­‌شناسی ، بزرگی کن و چیزی نگو... اضطراب برای هر دوتون ضرر داره!»چشم هام رو بستم، دستِ راستم رو روی شکمم گذاشتم، جریان زندگی و قدرت رو زیر نوک انگشتام حس کردم، حس کردم مثل یه جریان از نوکِ انگشتام به سمت دروازه­‌ی قلبم حرکت کردند، این جریان قوت قلبی به من داد که بی­‌اعتنا به مهوش(که ایشالا خدا ذلیلش کنه) دوباره به سمت زنبیلِ پلاستیکیِ آبی‌­رنگِ کهنه‌­ی رفتم که بی­خیالِ­ بی­خیال­­ به تنه­‌ی درختِ پرتقالِ دوازده­‌ساله لَم داده­‌بود، اما بین راه یه لحظه برگشتم و یک لبخندِ پیروزمندانه برای چزوندن مهوش تحویلش دادم! (نیازی هست که دوباره بگم خواهرشوهرمه؟)چشم‌­هاش از عصبانیت سرخِ­ سرخ شده‌­بود، گوشه­‌ی لب­های بی­‌روحِ کبودش کف جمع شده­‌بود، کارد می‌زدی خونش درنمی‌­اومد...خشکش زده‌­بود انتظارِ این حرکت رو از من نداشت! حالا که از زیرِسایه درخت نگاهش می­‌کنم مثل یه مترسک ایستاده، خشک و بی­روح انگار &quot;مترسکِ سرِ جالیز&quot; فقط و فقط برازنده‌­ی مهوشه نه کسِ دیگه مثل خودِ مترسکِ سرِ جالیز! همین­طور که به خواهرشوهر جان! با لبخند نگاه می‌کردم یه اتفاقی افتاد که همه به سمت مهوش برگشتند... مهوش داشت...ادامه داستان در نوشته های بعدی!امیددارم که خوشتون آمده باشه و با نظرات تکنیکی و انتقادی‌تون موجبات رشد قلمم بشید! سپاسآدرس زی‌لینک اینجانب جهت ارتباط‌گیری:https://zil.ink/alikashiمشاهده دیگر نوشته‌هایم در ویرگول:https://virgool.io/@alikashi</description>
                <category>علی کاشی | Ali Kashi</category>
                <author>علی کاشی | Ali Kashi</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 00:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>