<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی کیانی موحد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alikiyani123456789</link>
        <description>ژورنالیست و نویسنده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:21:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3996729/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی کیانی موحد</title>
            <link>https://virgool.io/@alikiyani123456789</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنر جنگ یا ویترینِ سلبریتی‌سم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alikiyani123456789/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%B3%D9%84%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D9%85-kalhlnzc1wzb</link>
                <description>نگاهی به یک جنایت استراتژیکعلی کیانی موحدسان‌تزو ۲۵ قرن پیش کتابی نوشت که هنوز هم در دانشگاه‌های جنگ تدریس می‌شود. نه چون درباره شمشیر و سپر حرف می‌زند؛ بلکه چون درباره «انسان در لحظه بحران» است.سیاست هم، وقتی به خیابان می‌رسد، دیگر سیاست نیست؛ جنگ است. و جنگ، قواعد دارد.مسئله اینجاست که  رضا پهلوی، وارد جنگی شد که نه میدانش را می‌شناخت، نه سربازش را و نه هزینه‌اش را.سان‌تزو می‌گوید: «سریع باش، چون باد؛ آرام باش، چون جنگل.»رضا پهلوی، نه باد بود، نه جنگل. او بیشتر شبیه نسیمی بود که می‌آید، صورت را نوازش می‌دهد، و درست قبل از طوفان، ناپدید می‌شود.این به آن معنا نیست که همه‌چیزش غلط بود، نه!  او یک چیز را درست فهمید:بحران، شکاف می‌سازد.و نام «پهلوی» برای بخشی از جامعه، هنوز یک پناهگاه نوستالژیک است.سان‌تزو اسم این را می‌گذارد: «زمینِ برتر».اما نشستن روی قله، بدون سرباز در دامنه، فقط منظره قشنگ می‌دهد اما دلیلی نیست که شما پیروز شوید.مشکل از جایی شروع شد که او ایران را از پشتِ لنز رسانه‌های لندن دید. هشتگ را با گردان اشتباه گرفت. خیال کرد اگر در توییتر فرمانده است پس در خیابان هم فرمانده است.این همان توهمِ آشنای ماست: لشکرهای خیالی، برای جنگ‌هایی که هنوز شروع نشده‌اند.خطای اول: جنگ با سایه‌هاسان‌تزو می‌گوید:«بدان کجا می‌جنگی.»رضا پهلوی، میدان جنگ را با استودیو عوض کرد. از «تصرف» گفت اما ابزارش «توییت» بود.خیابان با لایک فتح نمی‌شود. با سازماندهی فتح می‌شود. او سازماندهی را فدای سلبریتی‌سم کرد.این هنر جنگ نیست؛ هنرِ ویترین است.خطای دوم: انتظار برای دیگرانسان‌تزو هشدار می‌دهد: «به متحدی که نفعش در پیروزی تو نیست، تکیه نکن.»رضا پهلوی، روی اسب‌هایی شرط بست که فقط به دنبال «اهرم فشار» بودند، نه تغییر ساختار.او منتظر ماند «اراده بین‌المللی» کاری بکند. سیاست، با «منتظر بمانید» جلو نمی‌رود.خطای سوم: نشناختن نقطه ثقلنقطه ثقل قدرت، همیشه در رأس نیست. گاهی در لایه‌های خاکستری است. در همان‌هایی که نه معترض‌اند، نه حامی. او با رادیکال‌سازی فضا، این لایه را ترساند.به‌جای ساختن «پل طلایی» برای ریزش نیروهای طرف مقابل، دیوار را بلندتر کرد.دشمنی که راه فرار ندارد، تا آخرین گلوله می‌جنگد. هزینه‌اش را چه کسی می‌دهد؟ مردمی که دست‌خالی‌اند.خطای چهارم: فرمانده‌ی دورکارسان‌تزو می‌گوید: «فرمانده باید با سربازانش هم‌سفره باشد.»شکاف میان «زندگی در آمریکا» و «مرگ در خیابان های ایران» با پیام ویدئویی پر نمی‌شود.وقتی از ایستادگی حرف می‌زنی، باید سایه‌ات روی سر ایستادگان باشد.فرماندهی از راه دور، یعنی سپردن ارتش به شانس.خطای پنجم: بازی در زمین سوختهدعوت مردم به وسط رینگ سرکوب، جایی که حاکمیت چهل سال تمرین کرده، استراتژی نیست. سوزاندن سرمایه اجتماعی است برای ساختن یک رزومه سیاسی در خارج.خطای ششم: گوشت دم توپفرستادن مردم به خیابان بدون لجستیک و بدون برنامه عبور از سرکوب از نظر نظامی یک جنایت استراتژیک است.سان‌تزو می‌گوید:«بدترین جنگ، حمله به شهری است که ابزارش را نداری.»این یعنی ریختن انسان در دهان ماشینی که تخصصش بلعیدن است.خطای هفتم: کمکی که نرسید«تحمل کنید تا کمک برسد» خطرناک‌ترین جمله این ماجرا بود. این همان انتظار برای معجزه است. نه پیوست نظامی داشت، نه ضمانت سیاسی.تراژدی بزرگ این بود که رهبر، اسیر مشاورانی شد که فقط خبرهای خوب می‌آوردند.سان‌تزو می‌گوید: «فرمانده‌ای که فقط اخبار خوش را می‌شنود، پیش از دشمن، به دست اطرافیانش نابود می‌شود.»رضا پهلوی، یا «هنر جنگ» را نخوانده، یا بد خوانده است. او سیاست را با نوستالژی اشتباه گرفت. اما سیاست، مدیریت خونینِ واقعیت‌های موجود است.او به‌جای استراتژیست، مؤذن شد؛ می‌آید، بانگی می‌زند، و به خانه‌اش برمی‌گردد.تراژدی دی ۱۴۰۴ این بود:مردمی که برای نان و آزادی آمده بودند، در نیمه‌راه قربانی فردی شدند که سیاست را با خاطره اشتباه گرفته بود.او اعتصاب‌ها را نشکست؛ اعتماد را شکست  و این، در سیاست، مرگِ بی‌صداست.اما هرچه در دی اتفاق افتاد یک مقصر اصلی دارد و آن هم حاکمیتی است که برای باقی ماندن در قدرت دست به جنایتی زد که سالها از آن صحبت خواهد شد، با غم و اندوه و خشم...</description>
                <category>علی کیانی موحد</category>
                <author>علی کیانی موحد</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 12:11:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدیریت عجیب بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@alikiyani123456789/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D9%88%D8%AF-sdolisojtzxr</link>
                <description>نگاهی دیالیکتیک به عدم موفقیت استقلال و پرسپولیس1)«هر انتخابی، عاقبتی به همراه دارد»  روی تی بنت2)در «فلسفه دیالیکتیک» به وضوح مشخص شده که واقعیت نه به عنوان مجموعه ای ثابت که به مثابه فرآیندی پویا از تضادها، تغییرات و وحدت اضداد دیده می شود. در اصل هر پدیده ای در درون خود تضادی به همراه دارد که به تکامل آن منجر می شود. از سوی دیگر هر مرحله از یک پروژه، نفی مرحله بعد به حساب آمده و این مراحل آنقدر تکرار خواهند شد تا نتیجه مطلوب حاصل آید. به عبارت ساده تر پس از تولید چرخ، دیگر قرار نیست چرخ جدیدی تولید شود بلکه با نفی ایرادات چرخ ساخته شده، چرخ بهتری طراحی خواهد شد.3)مدیریت دو تیم استقلال و پرسپولیس در سال گذشته بخش جدیدی از فلسفه دیالکتیک را به ما نشان دادند: متضاد فلسفه دیالیکتیک! آنها به جای آنکه چرخهای قبلتر ساخته شده را بهبود بخشند، چرخهایی که خودشان سازنده اش بودند، آنها را تخریب کرده و تصمیم گرفتند چرخ جدیدی بسازند. مدیران محترم با نفی فلسفه دیالکتیک نشان دادند که قرار نیست تضاد منجر به تکامل شود و سرلوحه رفتارشان فلسفه خطی بود یعنی تصمیم درست یا غلط. هیچ کدام از تصمیمات مدیران خاکستری نبود و همه در راستای غلط های بیشتر و بیشتر اتخاذ شدند.مدیریت استقلال می خواست ثبات را به تیم تزریق کند و نکونام را نگه داشت اما از هفته سوم دنبال جانشین برای او گشت! آنها با نفی شرایط موجود به دنبال ایجاد شرایط بهتر رفتند و با آوردن مربیان دیگر و تغییر و تحول فراوان روی نیمکت که حتی در تیمهای عربی هم چنین فاجعه ای دیده نشده، تیم خود را کاندیدای سقوط به دسته پایین تر کردند. حتی مدیریت جدید هم نتوانست شوکی به تیم دهد و کار از آنچه بود، بدتر شد.مدیریت پرسپولیس خواست با نفی شرایط موجود و تغییر سرمربی موفقش، شرایط را بهتر کند. اینگونه بود که مربی درجه دو اسپانیایی بدون فلسفه خاصی از مربیگری سرمربی تیم شد و نتایج فاجعه بارش باعث شد که از تیم جدا شود. هرچند اگر نتایج او در نیم فصل اول نبود، پرسپولیس هم مشابه استقلال جز تیمهای فانوس به دست بود. آیا مدیران هر دو تیم نمی دانستند که تصمیمهایشان، عاقبتی به همراه دارد؟! به طور حتم می دانستند اما به دلیل آنکه مدیریت ورزشی در ایران یعنی عدم پاسخگویی، برایشان مهم نبود چه اتفاقی در حال رخ دادن است. نهایت یا استعفا داده و یا برکنار شده و به زندگی پیش از مدیریت باشگاهها باز می گردند. آنچه می ماند نتایج فاجعه بار، افتضاح درون زمین و حرص خوردن طرفدار است. 4)وقتی بازیکنی «تصمیم» می گیرد میلیاردها تومان گرفته و در یک تیم فوتبال بازی کند، باید به این بیندیشد که «عاقبت» تصمیمش پاسخگویی عملکردش می باشد. عملکرد درون زمین بازیکن نشان می دهد مبلغی که گرفته درست بوده یا جیب دلالان این وسط پر شده است. نگاهی به عملکرد بازیکنان دو تیم بزرگ پایتخت بیندازید، جز چند نفر بقیه در چه سطحی بودند؟ هرچند بازیکنان هم مانند مدیریت، مصون از هر انتقادی بوده و جالبتر آنکه خود را طلبکار می دانند. حتی پس از بازی به خبرنگاران می گویند:« از من سوال نپرسین، برین سراغ اونا که بازی کردن!»این جمله نشان می دهد «تیم» به معنای واقعی کلمه وجود ندارد و تنها «افراد» با فردیت و منیت خود درون زمین رفته و اگر هم نتیجه ای حاصل شده به خاطر همین تک روی ها بوده و خبری از فعالیت گروهی که همه را در یک راستا و هم هدف قرار دهد وجود ندارد.5)هگل می گوید:«حقیقت در کل است» با نگاهی به کل دو تیم استقلال و پرسپولیس، پرسپولیسی ها گول جایگاه امروز خود را در جدول نخورند، مشخص است که «کل» پر است از بیماری و ناراحتی و مشکل! از «جز» هم ننویسیم بهتر است.6)بیچاره تماشاگران و طرفداران سرخابی که «عواقب» «تصمیم» های اشتباه مدیرانشان برای آنها جز ناراحتی و غم، چیز دیگری نبوده است. «مدیریت عجیب بود» و قصد رفتن نداشت...</description>
                <category>علی کیانی موحد</category>
                <author>علی کیانی موحد</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 21:09:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مش قاسمیسم» رفقای جلیلی...</title>
                <link>https://virgool.io/@alikiyani123456789/%D9%85%D8%B4-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%81%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-jyducigw4zy1</link>
                <description>شک یکی از برترین رمان‌های فارسی «دایی‌جان ناپلئون» نوشته ایرج پزشکزاد است. این رمان دو نکته مهم را به جامعه ایران معرفی کرد:توهمات دایی‌جان ناپلئونی و توطئه انگلیسی‌ها در هر موردی!هرچند باید اعتراف کرد که «مش‌قاسم» در بخش سیاسی ایرانیان مغفول مانده است!«مش‌قاسم» سرایدار بی‌سواد دایی‌جان بود که چند سالی در خانه‌اش مشغول فعالیت بود و پس از آنکه متوجه شد دایی‌جان درگیر توهماتش است به‌تدریج خود را وارد دنیای ذهنی دایی‌جان کرد و اندکی بعد بدل به «مصدر» دایی‌جان در جنگ‌های مختلف شد و برای آنکه بیشتر خود را به دایی‌جان نزدیک کند، با جعل روایات مختلف از جنگ‌های خیالی مبدل به شخص مورد اعتماد و دست راست دایی‌جان شد که برای هرکاری از او مشورت می‌گرفت.«مش‌قاسم» توانست تفکرات خود را به آهستگی وارد ذهن دایی‌جان کرده و بسیاری از حرف‌های دایی‌جان، حرف‌های «مش‌قاسم» بود.«مش قاسمیسم» مکتبی است که پس از انقلاب ۵۷ در ایران رواج یافت. بعد از آنکه تسویه حساب‌ها انجام شد و نیروهای انقلابی مشغول فعالیت شدند، «مش‌قاسم»هایی شکل گرفتند که بدون سواد و تخصص وارد حکومت‌داری شده و بسیاری از آنها عقده‌هایی که از حکومت قبل داشتند را سر مردم خالی کردند. مردمی که مستحق‌تر از آنها برای گرفتن پست و مقام بودند اما بلد نبودند چگونه به بدنه حاکمیت ورود کنند.مصداق بارز «مش قاسمیسم» دنیای امروز را باید انجمن حجتیه‌های سابق یا همان پایدارچی‌های امروز دانست. سیاسیونی که سال‌ها در بخش‌های پایین حکومت بودند و با ظهور معجزه هزاره سوم بدل به وزیر و نماینده مجلس شدند…آنها که پیش از این تنها در نقش «مش‌قاسم» در گوش روسا حرف زده و تفکرات به اصطلاح انقلابی خودشان را به دیگران دیکته می‌کردند، یکباره صاحب قدرت و حکومت شده و با همان تفکرات حکومتی ساختند که نتیجه‌اش را امروز از اقتصاد تا فرهنگ مشاهده می‌کنیم.سعید جلیلی که کارمند ساده وزارت خارجه بود پس از ریاست جمهوری احمدی‌نژاد به‌خاطر انقلابی‌گری(!) به معاونت اروپا و آمریکای وزارت خارجه دست یافت و اندکی بعد بدون هیچ تجربه خاصی دبیر شورای امنیت ملی و رئیس تیم مذاکره هسته‌ای ایران شد…قطعنامه‌هایی که اقتصاد ایران را فلج و صنعت کشور را قلع و قمع کرد در زمان او در سازمان ملل تصویب شد که هنوز هم پابرجاست.جلیلی دو بار کاندیدای انتخابات مجلس شد که رای نیاورد و بعدتر خود را شایسته ریاست جمهوری دانست چراکه خود «مش‌قاسم» دهه هفتاد و هشتاد، توسط «مش‌قاسم»های دهه نود محاصره شده بود و توهم نجات کشور داشت…در سال ۱۳۹۲ و ۱۴۰۳ نیز در انتخابات ریاست جمهوری از رقبا شکست خورد و در مناظره‌ها مشخص شد سطح اندیشه و برنامه‌های کشورداری او شاید از یک فرماندار شهرستان کوچک هم پایین‌تر است.امثال «مش‌قاسم»هایی مانند سعید جلیلی در عرصه سیاست ایران کم نیست. مداحی که مدیرعامل پتروشیمی شد، روحانی که به‌خاطر حضور در تلویزیون چهره و بعدتر نماینده مجلس شد. به قول عبدالرضا داوری وزیری که به خاطر «عقب‌ماندگی ذهنی» معافیت از سربازی گرفته بود. افراد فراوانی که به‌خاطر ارتباط فامیلی و «مش‌قاسم»گری قوی‌شان فرماندار و شهردار و استاندار شده و حتی محمود احمدی‌نژادی که در بهترین حالت ممکن می‌توانست شهردار قرچک ورامین شود بدل به رئیس‌جمهور ایران شد.«مش‌قاسم» خود را مذهبی و اهل دین می‌دانست و همیشه برای اثبات اینکه حرفش درست است می‌گفت: «دروغ چرا؟! تا قبر آ آ آ آ…» یعنی تا قبر چهار انگشت بیشتر فاصله نیست و نباید دروغ گفت اما به‌عنوان یک انسان مذهبی(نما) تمام قسم‌هایش دروغ بود و هرجایی که به‌نفعش بود به سادگی دروغ می‌گفت. اتفاقی که در جناح اصولگرایی (هنوز مشخص نیست به کدام اصول پایبند هستند) بسیار دیده شده و دروغگویی بدل به یک «اصل» برای این جناح شده است…«مش‌قاسم»های امروز به «ماکیاولی» ایمان داشته و حاضرند برای رسیدن به اهداف خود، همه چیز را فدا کنند.اشکال از «مش‌قاسم»ها نیست بلکه مشکل اصلی از «دایی‌جان ناپلئون»هایی است که اجازه می‌دهند این افراد گرد آنها جمع شده و به توهمات‌شان دامن می‌زنند. اگر «دایی‌جان»های امروز کمی از توهم فاصله بگیرند و با واقعیت زندگی روبرو شده و دنبال دشمنان فرضی نباشند به‌طور حتم «مش‌قاسم»ها را دیگر در کشور نخواهیم دید و زندگی مردم دستخوش تغییر فراوان خواهد شد. هرچند تا بوده «مش‌قاسم»ها بودند و خواهند بود…</description>
                <category>علی کیانی موحد</category>
                <author>علی کیانی موحد</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 19:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترندهای توخالی، بحران معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@alikiyani123456789/%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-hpk1ealxqn9u</link>
                <description>چطور موفقیت در شبکه‌های اجتماعی جای فرهیختگی را گرفت؟نویسنده: علی کیانی موحدصبح است. یک جوان با لبخندی خسته، جلوی دوربین گوشی‌اش می‌گوید: «سلام به رفقای مثبت‌اندیشم، امروز هم با انرژی صد می‌خوام براتون از رمز موفقیت بگم!» پشت سرش، ماشین لوکسی پارک شده که نه به او تعلق دارد، نه به واقعیت زندگی‌اش. چند ثانیه بعد، همین کلیپ تبدیل می‌شود به یک ریلز پربازدید، چند هزار لایک می‌خورد و صدها نفر با کامنت «دمت گرم داداش» آن را تأیید می‌کنند.در دنیای امروز، جایی که موفقیت باید با سروصدا همراه باشد و اصالت با دکور و نور حلقه‌ای تعریف می‌شود، مفاهیم عمیقی مثل فرهیختگی، تجربه، و دانایی به تدریج از میان برداشته شده‌اند. ما حالا در دورانی زندگی می‌کنیم که موفق‌ترین‌ها الزاماً باهوش‌ترین یا مفیدترین افراد جامعه نیستند، بلکه کسانی هستند که بهتر نمایش می‌دهند.نسخه‌های زرد برای موفقیت شخصی وقتی بازار محتوا به دست صاحبان استودیوهای خانگی افتاده، مفاهیم «توسعه فردی»، «انگیزش»، و حتی «روانشناسی» هم دچار اختلال هویتی شده‌اند. دیگر نیازی نیست سال‌ها درس بخوانی یا در عمق تجربه دست‌وپا بزنی؛ کافی‌ست دوتا جمله از جردن پیترسون یا نیچه حفظ باشی، دکور طلایی بچینی و بگویی: «هیچ‌کس به اندازه خودت نمی‌تونه بهت کمک کنه!»ما در شبکه‌های اجتماعی شاهد نسل جدیدی از سخنرانان هستیم؛ نسخه‌پیچ‌های لحظه‌ای که در هر زمینه‌ای صاحب‌نظرند، از رشد کودک و موفقیت مالی تا افسردگی و رابطه عاطفی. این حجم از «اطلاعات فوری» نه تنها ما را آگاه‌تر نکرده، بلکه سلیقه جمعی را به سمت محتوای «زودفهم، بی‌چالش، و پرزرق‌وبرق» سوق داده است.از شعور به شهرت: زوال تدریجی معنا سوالی که باید از خودمان بپرسیم این است: آیا این حجم از صدا و تصویر، ما را به واقعیت نزدیک‌تر کرده؟ آیا الگوهای اینستاگرامی توانسته‌اند نسل جدید را به سمت بلوغ فکری ببرند، یا صرفاً یک مسابقه بی‌پایان برای بهتر دیده شدن ایجاد کرده‌اند؟در این فضای نمایشی، کتاب خواندن، اندیشیدن، و حتی تأمل کردن به اموری غیرکاربردی تبدیل شده‌اند. در عوض، توصیه‌هایی مثل «باور داشته باش تا برنده شی» و «از منطقه امنت بیا بیرون» هزاران بار بازنشر می‌شوند؛ بدون آن‌که حتی یک بار از خود بپرسیم: «امنیت من کجاست؟»فرهیختگی در انزوا فرهیختگی، سال‌هاست که به سکوتی در حاشیه تبعید شده. نه رسانه‌ای دارد، نه مخاطبی پرشور. در مقابل، لحن طوفانی و پرفالوئر، ارزشی جدید است که کسی را نیازمند هیچ دانشی نمی‌کند؛ فقط کافی‌ست لحن داشته باشی، حالا چه با شوخی‌های دم‌دستی، چه با ادای آدم‌های مرموز روشنفکر.فرهیخته، نه الزاماً کسی‌ست با مدارک دانشگاهی و عناوین پرطمطراق؛ بلکه انسانی‌ست که در سکوت، خود را می‌سازد. کسی که خوانده، اندیشیده، شک کرده و دوباره ساخته. فرهیخته اهل تردید است، نه تعصب. اهل معناست، نه مد. اهل گفت‌وگوست، نه هیاهو. در دنیایی که فریاد، جای دانایی را گرفته، فرهیخته بودن یعنی مقاومت در برابر ساده‌فهمی و نمایش؛ یعنی وفاداری به عمق، حتی وقتی سطحی بودن پاداش بیشتری دارد.در چنین جامعه‌ای، جوانی که هنوز کتاب نخوانده، اما «روتین صبحگاهی» دارد و چک‌لیست اهداف سالیانه نوشته، خودش را موفق می‌داند. نه به این دلیل که موفق شده، بلکه چون از بیرون شبیه موفق‌هاست. اما درونش؟ اغلب سرشار از سردرگمی، اضطراب، و خلأ معنا.شاید هنوز بشود… شاید وقت آن رسیده باشد که این چرخه را بازخوانی کنیم. شاید هنوز بشود میان «رسانه‌داری» و «فرهیختگی» پلی زد؛ صدایی ساخت که هم دیده شود، هم ارزش شنیدن داشته باشد. در این میان، رسالت رسانه‌ها، نویسندگان، و حتی مصرف‌کنندگان محتوا نه فقط تماشا، که بازنگری در «معیارهای موفقیت» است.موفق بودن، شاید کمتر در نمایش و بیشتر در اثرگذاری نهفته باشد.</description>
                <category>علی کیانی موحد</category>
                <author>علی کیانی موحد</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 11:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>