<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali Malekpoor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alimalekpoor1984</link>
        <description>دوستدار فلسفه،هنر،طبیعت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:18:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/149782/avatar/UV1q5B.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ali Malekpoor</title>
            <link>https://virgool.io/@alimalekpoor1984</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم نیایش پیش از سحرگاه(2017)Prayer Before Dawn</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%872017prayer-before-dawn-wluugga0jixb</link>
                <description>میتوان با قاطعیت کارگردانی و شخصیت پردازی دعای پیش از سحرگاه را به پیش از ضرب و شتم زندانیان مسلمان و پس از آن تقسیم نمود.مردی کرخت،گمگشته و نومید پس از آن اتفاق و رد استعمال مواد پیشکش شده توسط زندانبان تبدیل به موجودی جنگجو،هدفمند و با شهامت میشود.ازین منظر،نیمه اول اثر همچون هذیانی هولناک و خشن درباره زندگی در جهنم است.میمیک سنگی جو کول هنگام آماده شدن برای مبارزه در ابتدای اثر نماینگر بی حسی و بی اطلاعی او از زندگی و مبارزه در سگدانی های تایلند است.تمام افراد اطراف بیلی برای ما خشمگین و ناشناخته اند.به نحوی هوشمندانه در نیمه اول فیلم زیرنویس های اندکی از زبان انگلیسی را مشاهده میکنیم.بیلی نمیتواند بفهمد آنها چه میگویند و نه خود او علاقه ای به درک جملات آنان دارد.اگر از خنده های تحقیر آمیز و صداهای برآمده از تندخویی پلیس و زندانیان چشم پوشی کنیم،سکوت و نجوای بادی که گویی از کانال کولر میتراود حاشیه صوتی نیمه اول اثر را تشکیل میدهد.هنگامی که بیلی در کاباره ای منتظر مواد فروش است.دوربین بر روی فوکوس کرده و بر دیگران حالت فلو دارد.با این وجود در سکانس های دستگیری بیل،منتقل شدن او به زندان و بازجویی های اولیه دکوپاژ فیلم هیچ تفاوتی با او از دیگران قائل نمی شود.او در این مواقع برای بقا در جهنم کنش هایی انجام میدهد که برای ما مخاطبان اتوکشیده تماشاگر به شکل متفرعنانه ای ((صریح)) نامیده میشوند.پنهان کردن مواد مخدر در مقعد خود،دعوا کردن برای جای خواب یا آب آشامیدنی.دوربین بی تفاوت همچون موجودی برهنه او را میان دیگر گناهکاران لخت و عور جهنم می اندازد.اگر چشم های بزرگ حاصل از ژن کاراکتر اصلی نبودند بعید است با توجه شیوه برخورد زیباشناختی خالقان اثر میان او و دیگران تمایزی بیابیم.اما روایت دوباره و امیدوارانه به سوی او باز میگردد.در سکانس حرکت گروهی محبوسین به سوی توالت ها او دوباره در فوکوس قرار می گیرد.او نمی تواند شب ها به مانند باقی افراد به راحتی بخوابد.چشمهای یکسر باز بیلی به مفهوم واکنش آتش و درد درونی او به جهنم فضایی است که در آن روزگار را میگذراند.تنها دوست او مواد مخدر است که لحظاتی او را از واقعیت ترسناک و فراموش ناشدنی اطراف رهایی دهد.از طریق موتیف تکرار شونده استعمال مواد مخدر خالقان اثر به ما می فهمانند که  بیلی مور برای بیرون و داخل زندان  تمایزی قائل نیست.چهره پیوسته سنگی و چشمان زیبای او را  بر همان شکل در زندان می بینیم که در رختکن سالن بوکس مشاهده کرده بودیم.قابل تعمق است که او در همان مبارزه ابتدایی شکست میخورد.او ذاتا بازنده است؟شاید زندان لوکیشنی است برای تغییر سرنوشت بیلی مور.حال میتوان حاشیه صوتی پاره اول فیلم را توجیه کرد:بستن چشمان و دهان از سرخوردگی و ناکامی ناشی از بازنده بودن و گوش دادن به سکوت حمل کننده پوچی.انصافا نمیتوان در این جهنم ((زندگی)) کرد.چنین دوزخ سرد،عریان و سیاهی بانی جان به لب رسیدن بیل میشود.او  حاضر است برای رسیدن به قایق نجات مواد مخدر دست به هر کاری بزند؛تا اقلا بتواند شامگاه چشمانش را ببندد و دمی بیاساید.بیل به دستور نگهبانی که برای او مواد تهیه میکند دست به مبارزه ای وحشیانه علیه کارکنان آشپزخانه میزند.رک بودن این سکانس که به طرز معصومانه ای از پشت فنسی فیلمبرداری شده تا با واقعیت آن مواجه نشویم،بیش از تجاوز به جوانی در سلول یا چپاندن مواد در مقعد بیل توسط خود اوست.خدمه آشپزخانه همچون عروسک ها به راحتی با هر ضربه بیلی به این سو و آن سو پرت میشوند.هنگام تجاوز به پسر جوان چاقویی بی اشتباه بیخ گلو و رگهای بیلی بوده و بیلی برای غریزه ناخودآگاه بقا مواد مخدر را با آن شکل مخفی میکند.اما کتک زدن به قصد کشتن آن افرادی که پس از این سکانس هم دیگر با آنان دیداری نخواهیم داشت بسیار تکان دهنده است.برای اولین بار نسبت به بیلی احساس نفرت می کنیم.نیروی همدردی ما با شخصیت محوری اثر از دست میرود.بیلی نیز از خودش متنفر میشود و مواد نگهبان را نمی پذیرد.سپس در سکانسی با نورپردازی کم و میزانسنی به شدت وهم آلود بیلی با تیغ خودکشی میکند.از دریچه روایت خماری بر او گران آمده و بی خوابی باعث شده نگاهی بر اطراف بیاندازد و دوزخ بازگشت ناپذیر حوالی خویش را ((درک)) کند.از لحاظ کارگردانی درماندگی،هراس و نفرت بیلی صرفا از خویش به جایی رسیده که دیگر راهی برای ادامه دادن نیست.سکانس های پس از نجات بیلی از خودکشی لحظات غریب،ذهنی و تاثیرگذاری هستند.تماشای تیمار شدن توسط یک زن در تاریکی و کلوزآپی از چشمان سبز بیلی چونان رویای صادقه ای می مانند.چشمانی که تنها عنصر حیات بخش در صورت بیلی به حساب می آیند.  و زنی که ابتدا با تیفانی و سپس فیم بیلی را همراهی میکنند.در دنیای خشن و مردانه  فیلم ارتباط بیلی با زنان و کمک آنان به او از نماهای محو رقاصه های تایلند آغاز میشود و با پیوندی محکم از وفاداری و عشق با فیم به پایان میرسد.در ابتدای ورود به زندان،و در لابلای هیاهوی غیرقابل درک محبوسان؛تنها سخنان تیفانی زیرنویس میشوند.و در آن جنجال بزرگ تیفانی جای خوابی برای بیلی پیدا میکند.فیم تنها کسی است که به بیل لطف میکند و رایگان دو بسته سیگار به او هدیه میدهد.پس از خودکشی و تبعات شگفت انگیز اولیه آن رویداد اتفاقی عجیب رخ میدهد.بیل ملاقاتی دارد.پسری که در اغاز اثر همراه با بیلی تمرین و مبارزه کرده است به دیدار او می آید.آن پسر تبلور معصومیت خفته بیلی است.برای اولین بار حسی جز خشم و سردی از بیلی مشاهده میکنیم:اشک ریختن.سپس صدای موسیقی سنتی تایلندی به معنای شروع مبارزه میان بوکسورهای زندانی را میشنویم.بله میشنویم:زیرا تنها با بیلی هستیم.از زمان رد مواد نگهبان میزانسن  اثر به طور معکوس به ماجرایی شخصیت محور تبدیل شده است.در نیمه دوم اثر بارها این موسیقی را میشنویم.اگاه میشنویم این آوا دارای آیین است.آیین مبارزه کردن.چنین آیینی بیلی را فرا میخواند.مبارزه برای تغییر کردن.او دیگر نمیخواهد در این جهنم بازنده باشد.درخواست دوباره از زن و رد نشدن درخواست،معامله با هم سلولی های بی رحم ،پیشکش ثمره در خواست و معامله به استاد و ورود به باشگاه بوکس زندان.از سکانس خودکشی تا به اینجای اثر یک تدوین بی نقص و بسیار حساب شده را شاهد هستیم.سکانس های نه چندان کوتاه و نه چندان بلند که با وجود تکیه بر احساسات شخصیت ها کاملا بر پیرنگ اثر تاثیرگذار هستند.یک حرکت،یک نگاه،یک ضربان از سکانس های مذکور در پیرنگ اثر نقش مهمی دارد.پس از این،تا سکانس مبارزه در زندانی دیگر همه چیز تعریف فرایند رشد خواهد بود.آرامش،خشم،تحقیر،امید،صبر،بی قراری و .........دوربین آرام و قرار ندارد.ما را به درون حواس تمام کاراکترها وارد میکند.حتی باعث میشود هنگامی که بیلی سلولش را ترک میکند بخواهیم به رئیس بی رحم و قسی القلب سلول،دست بدهد یا مغرضانه لبخندی حواله کند.بیلی در مرکز همه ی  این احساسات رشد میکند.تا مغز استخوان چیزها را حس میکند.هنگامی که فن جدیدی در رشته سرنوشت ساز او _بوکس_ یاد میگیرد لبخند میزند.لبخندی دلگرم کننده که به حافظه مخاطب بدجور میچسبد.هنگامی که با یکی از شاگردان ارشد باشگاه بوکس درگیر میشود و به دلیل مصرف دوباره مواد مخدر دست به کارهای احمقانه میزند؛به انفرادی تبعید میشود.سکانس حضور طولانی بیلی در انفرادی خلاصه آن چیزی است که در نیمه دوم فیلم برای او رخ میدهد.او به معنای واقعی کلمات به طریقی شهودی و عملی تغییر میکند.در مجموعه نماهای انفرادی صورت او را اندک مشاهده میکنیم.گویی چشمان او در هنگام دگردیسی  منحصر به خود او هستند.در  یکی از  سکانسها  خالکوبی ببر به ما خیره شده است تا تاثیر گران خود بر بیلی را نمایان کند.سکانس حک کردن این موجود زیبا به بار آیینی اثر می افزاید.جماعت مبارزان محشور به مسلکی باستانی ذکری را زمزمه میکنند و نقش را بر پشت بیلی حک میکنند.گویی او را وارد مرحله جدیدی از کیش مبارزه میکنند.صحنه نبرد او با یکی از زندانیان انباشته از موسیقی آیینی و تقلای پیروز شدن است.ان چه به هیجان آن می افزاید اگاهی ما از پیشینه بیل و نگرانی ما از حال اوست.آیا او میتواند پیروز شود؟کامیابی در این مبارزه بیلی را به سوی مبارزه سرنوشت ساز هدایت میکند.پیش از سفر به زندانی دیگر برای نبرد متوجه تاثیر مخرب مواد مخدر بر بدن او می شویم.رزم بعدی میتواند آخرین لحظات زندگی او باشد.تنها جواب بیلی به این مسئله هم ارزش مرگ و زندگی((بالاتر نگه داشتن گارد))خویش است.جنگیدن سرنوشت او و مسئله اصلی بیلی شیوه مبارزه کردن اوست.گمان میکنم هر کارگردان اثری بوکسوری که به خوبی مقدمات امادگی مبارز در رختکن را به درستی تصویر پردازی کند،هنرمند بزرگی است.اینکه بستن بندها،گرم کردن بدن و ........ معنایی آیینی دارند؛گویی مبارز باید با خلوص ناب به میدان برود.هراسها،بد بیاری ها،نومیدی ها،ناجوانمردی ها؛همه آنان باید در پس زمینه قرار بگیرند و ماکتی را تشکیل دهند.مبارز در پس زمینه همه اینها به سوی رینگ طی طریق میکند.پشت بیلی حاوی خالکوبی ببر و طریقت مبارزه است.او تغییر کرده است.در اطراف بیلی زندانیان دوزخ،بی طاقت و عصبانی او را نظاره میکنند.پیروزی بیلی در این مبارزه به معنای تکمیل فرایند تغییر اوست.بیلی پس از پیروزی به دلیل عارضه جسمانی خویش به بیمارستان منتقل میشود.فرصت فرار می یابد.از بیمارستان دور میشود.در حال راه رفتن در مسیر قطار می ایستد و به بیمارستان باز میگردد.بیلی ازین نکته آگاه است که باید سرنوشت خویش و دوزخ اطراف اش را بپذیرد.به جای بی حسی و خودکشی سعی کند با فضای زندگی خویش ((منطبق)) شود و تکامل پیدا  میکند.هر چه قدر هم که برای این رشد و تغییر باید رنج و هزینه پرداخت نباید فرار کرد.دعای پیش از سحرگاه در مرز فرار کردن از خویش و منطبق شدن به زیبایی و سرسختی وحشیانه به دو پاره تقسیم میشود.</description>
                <category>Ali Malekpoor</category>
                <author>Ali Malekpoor</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 16:43:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم تالکین(2019) Tolkien</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C%D9%862019-tolkien-no7xuiyoqwvr</link>
                <description>تالکین بیش از انکه تصویری تمام و کمال درباره پدر ادبیات فانتزی مدرن باشد.در جستجوی انست که بتواند پاسخی برای ارزش ادبیات،قصه گویی و کلمات از طریق تالکین کبیر بیابد.به همین سبب عمدا موفقیت زندگی تالکین پس از  داستان هابیت را نادیده میگیرد و عملا با نوشتن جمله ی ماندگار ((در حفره ای توی زمین هابیتی زندگی میکرد.)) به پایان میرسد.در واقع مولفان اثر به دنبال تاثیر تالکین بر ادبیات مدرن گمانه زن(علمی تخیلی،فانتزی و وحشت) و جوامع نبوده اند.بلکه میخواسته اند نشان دهند چرا تالکین و انسان مدرن به نیروی کلمات نیاز دارد؛در عصری که ارزش انان روز به روز مخدوش میشود.تالکینی که از همان ابتدا بر محور درام قرار میگیرد،مسحور خیال و افسانه و اسطوره است.حتی اگر دنیای بیرون سراسر فقر،زشتی و سیاهی باشد.او از ابتدا تا انتهای اثر توسط نهادهای خانواده،مذهب،مراجع علمی و سیاسی(جنگ) آسیب می بیند؛اما برای مداوای زخمها ادبیات همیشه حاضر است.روایت فیلم بیش از حد کلیشه ای است و رویدادهای دراماتیک ان نیز قابل پیش بینی است.اما اگر درونمایه ((قدرت ادبیات فانتزی برای مقاومت در برابر کژی های واقعیت)) را پی بگیریم به سکانسهای قابل اعتنایی بر میخوریم.به طور مثال در دقایق اولیه،تالکین نوجوان را می بینیم که با وجود فوت پدر،مشکلات مالی و مهاجرت اجباری در حال بازی با دیگران در نقش یک سلحشور است.یا هنگامی که در مدرسه کتاب ادبیات او را می قاپند و تحقیر اش میکنند با خواندن شعر از حفظ اعتباری میان دانش اموزان پیدا میکند.تالکین و سه دانش اموز دیگر انجمنی مخفی را تشکیل میدهند، که در ان برای مبارزه با مصلحت و نظم عالم بیرون مینویسند یا می نوازند.گویی هنر اخرین پناهگاه انسان است.همخانه تالکین،ادیث که در همان الگوی کلیشه ای به معشوقه او تبدیل میشود؛نواختن موسیقی فاخر را به خیاطی و موسیقی عامه پسند ترجیح میدهد.چنین شخصیت پردازی او را از یک معشوقه صرف خارج میکند.درسکانسی که پیشرفت سریع تالکین در رشته زبان شناسی در اکسفورد را توجیه میسازد،او و ادیث یک کلمه اختراع میکنند به نام ((سلار دور)). کلمه مذکور در ابتدا تنها خوش آواست. ان دو برای ان معنایی با توجه با قصه های پریان ایجاد میکنند،سپس ادیث در محیط خشک رستوران دست به اقدامات ناهنجارانه میزند.ادبیات ابشخور تخیل و شادی و انرژی معنا میشود.اما زیباترین نمود بصری/روایی درونمایه اثر را در انجمن مخفی میتوان دید.تالکین نوجوان برای دوستان خود از الهه ای به نام ((هیلهیمر)) میگوید که فرمانروای سرزمینی از مبارزان مرده است.مبارزانی که به دلایل غیر از به هلاکت رسیدن در میدان جنگ فوت شده اند(مانند اکثر انسانها).حال هر گاه که اعضای انجمن مذکور بخواهند اقدامی مخاطره اور و خلاف عرف انجام دهند چنین کلمه ای را به زبان می رانند.اسلوموشن متناسب و بجای شعف و سرخوشی چهار نوجوان هنر دوست پس از اقدام ((هیلهیمر))ای شان جذاب و قابل توجه است.میتوان گفت انها پس از اعمال خلاف عرف خود به یک رهایی میرسند.تالکین در جزوه ((خواننده تالکین)) که در 1966 منتشر کرد،بیان کرد که هدف غایی یک داستان فانتزی خوب بازیابی،رهایی و تسلابخشی است.بازیابی دید تازه ای درباره دنیا به ما میدهد.رهایی ما را از کسالت جهان بیرون می رهاند.تسلا نیز امیال به فعل نرسده ما را سیراب میکند(ماننند پرواز کردن یا گفتگو با حیوانات که تنها در یک اثر فانتزی قابل تصور است).در تالکین از نمایش بصری و روایی بازیابی و تسلا ادبیات خبری نیست اما رهایی را بخوبی نمایش میدهد.همانگونه که به دلیل عدم پول کافی تالکین نمیتواند ادیث را به کنسرتوی واگنر ببرد اما ان دو در انبار اپرا با پوشیدن لباس شخصیت ها به نوعی به ارزوی خود میرسند.تضاد و تقابل ادبیات سحر انگیز فانتزی و دنیای سرشار از ملال انگلستان قرن بیستم در اثر چندان قابل قبول نیست.برخورد این دو قطعا خشن و اندوهبار است اما بنده به جز یک سکانس اثری از چنین احساساتی ندیدم.سکانس مدنظر عبارت است از هنگامی که تالکین میبایست میان رابطه خود با ادیث و رفتن به اکسفورد یکی را انتخاب کند.او اکسفورد را انتخاب میکند.سپس نمایی از عاشقی شکست خورده و کاغذهایی سراسر در باب عشاق حماسی و افسانه های پریان نمایش داده میشود.اثر در دو سوم خود مدام به جنگ جهانی اول برش میخورد و سپس به تالکین نوجوان و جوان فلش بک  میزند.در ظاهر چنین تمهیدی بیهوده به نظر آید اما در خدمت مضمون اصلی اثر است.جنگ به عنوان  وحشتناک و بی پرده ترین واقعه بشری که هیچ عرصه ای برای تخیل باقی نمیگذارد،محل رشد خلاقیت تالکین است.نورپردازی و فیلمبرداری میدان جنگ در زمان اتش بس از دید تالکین بیمار،عرصه  جنگها  و هماوردیهای جنگجویان داستانهای فانتزی است.تالکین ضعیف  و اسیب پذیر نه تنها با لمس نزدیک جنگاوری ان را به خوبی به نوشته های خود منتقل میکند،بلکه با تخیل کردن دوران جنگ را سپری میسازد تا به معنای واقعی کلمه نمیرد.اگر چه رابرت و جفری از اعضای انجمن مخفی شان با الهام از ((هیلهیمر)) جان می بازند.چنین خوانشی میتواند سکانس های کوتاه جنگ جهانی اول را توجیه سازد.تالکین و مادر جفری پس از پایان جنگ یک دیگر را در محلی که سالها انجمن مخفی را در ان برگزار میکردند ملاقات میکنند.تالکین تمایل دارد اشعار جفری را که نماینده طرفداری تمام قد انان از خیال در برابر واقعیت است،منتشر کند.در حالی که مادر جفری به عنوان نماینده واقعیت مقاومت میکند.سپس تالکین اذعان میدارد که این اشعار میتوانند تاثیر بسیاری بگذارند.تاثیری که واقعیت لخت جنگ و دیگر عناصر دنیا را تلطیف کند.واکاوی عمیق تنها یک درونمایه نمیتواند تضمین کننده ماندگاری و جذابیت یک  فیلم باشد.تالکین نیز از این قاعده مستثنی نیست.فیلم با وفاداری فرسوده و تاریخ مصرف گذشته به اثار زندگی نامه ای به راستی به طرفداران تالکین ظلم کرده است.در چنین شرایطی همیشه بازی ها میتواند پادزهری باشد اما در  تالکین حتی نمیتوانید چنین چیزی پیدا کنید.نیکولاس هولت پیش از این کلک سلینجر را هم کنده بود! ایشان در قامت تالکین نیز حرفی برای گفتن ندارند(چنین قصوری منحصر به او نیست).صورت او به اندازه ای بدون اشکال است که نمیتواند هیچ گونه ویژگی شخصیت پردازانه ای را منتقل کند.</description>
                <category>Ali Malekpoor</category>
                <author>Ali Malekpoor</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 19:12:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم دانکرک(2017)Dunkirk</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%B1%DA%A92017dunkirk-hy3irpf6sm37</link>
                <description>     سربازی در تجمع سربازان روی پل برای سوار شدن کشتی نجات به بالا نگاه میکند ،فریاد میزند  و تمام سربازان دیگر نیز وحشت زده به بالا نگاه میکنند،ناگهان با موجی از آتش بر سر سربازان روبرو میشویم،تکه تکه شدن پل ها،پخش شدن سربازان مثل مور و ملخ بر زمین و تامی(سربازی که به نظر میرسد قرار است از نقطه نظر او داستان را دنبال کنیم)بر ساحل دراز میکشد،سر خود را به ماسه ها میچسباند و در اطراف او موجی از خاک و سرباز به هوا بلند میشود.این ضربات مهلک از کجا می اید؟به یاد می اوریم در اولین سکانس فیلم با تامی نگون بخت در شهری متروکه بودیم که ناگهان صدای گلوله ها بلند شد و سربازان یکی یکی از پا در آمدند.موقعیت ترسناکی ست باید به این جوان حق داد که با تکاپو دنبال فرار باشد.در یکی از اولین لانگ شاتهای فیلم که از تعدد لانگ شات ها ضربه میخورد،در پشت سر سربازان زنده(یا مرده) دراز کشیده در ساحل به دلیل اتش دشمن(کدام دشمن؟) دو میله ی فلزی میبینیم:آنها اسیر شرایط اند.منطقه ی دانکرک این چنین آشوبی دارد،از ناکجا آباد تیرهایی شلیک میشود،به سربازان میخورد و انها می افتند.هر فردی در چنین موقعیتی با خود میگوید باید این مکان نفرین شده را به هر قیمتی ترک نماید.تامی و گیبسون از دسته چنین افرادی هستند،خاموش از وحشتی که میتواند در هر جایی انان را بیابد و در خود ببلعد.دانکرک در فرانسه بیش از انکه رویارویی نیروهای انگلیسی و آلمانی باشد،نبرد سربازان خام و بی تجربه ای ست با آب سرد،آسمان دهشتناک که از آن بمب میبارد و خاکی که نفرین شده به نظر میرسد زیرا ناگهان سیاهپوشی بالا می آید،تیر میزند و ناپدید میشود.هرکه در سن تامی با چنین چیزهایی مواجه شود خانه را می طلبد اما آقایان جنتلمن گفته اند باید ماند و جنگید.این مهملات به درد جوانان نمیخورد.نیچه میگوید در مبارزه با هیولا حواستان باشد،هیولا نشوید.ما میبینیم که بارها و بارها در موقعیتهای دراماتیک چه هیولاهایی پدیدار میشوند.اوج چهره ترسناک هیولاها در کشتی مرد هلندی رخ مینماید ،زمانی که الکس و دیگر انگلیسی ها میخواهند گیبسون فرانسوی با وجود اینکه جانشان را نجات داده بود به طرف آتش دشمن بفرستند.دشمنی ناپیدا در خاک که با آب همکاری میکند تا این افراد پریشان حال نابود شوند.آب وحشی،خاک بی رحم و اسمان غیر قابل اعتماد،تمام این عناصر بر علیه سربازان هستند.همانطور که گفته شددانکرک درباره نبرد انگلیسی ها و آلمانیها نیست بلکه جنگ طبیعت علیه انسان است.هر چقدر هم که نولان هیچ منطقی پشت نبردهای نیاورده است تنها میتوان گمان کرد طبیعت متوجه شده بود قرار است دستاورد های جنگ جهانی دوم چه بلایی سرش بیاورد.تعلیق های فیلم که در تمام آنها میتوان قدرت طبیعت و حضور بس جبرگرایانه ان را به یاد اورد باعث جذابیت،نفس گیر بودن و به طرز غریبی اخلاقی بودن موقعیتهای دراماتیک دانکرک شده است،مفهوم قربانی در حوادث پی در پی در ذهن ما به چالش کشیده میشود،قربانی کیست؟طبیعتی که متوجه شده به دست پسر ها و نوه های همین افراد به نابودی کشانده میشود یا گیبسون فرانسوی که مثل همه وحشت زده و درد آلود به دنبال فرار و بازگشت به خانه است؟چه درناک که گیبسون به وسیله آب غرق میشود و دو قربانی همدیگر را  در آغوش میگیرند و به درازنای یک رویداد تاریخی در قرن بیستم می گریند.هر چهار مرتبه ای که قایقها و کشتیهای نجات غرق میشود،انگار تنها آب است که انها را منهدم میکند،قربانیان نبرد تنها انسانها هستند که تنها خواسته شان بازگشت به خانه است.اما هر بار آب با نیرویی وصف ناشدنی به انها یورش میبرد و بسیاری را خرد میکند و اسیران جنگ را خموش از ترسی ویران کننده به جای خود می نشاند،این آب در اوج قدرتش با مواد نفتی شعله ور میشود و تا اخرین تکاپوهای تامی اورا رها نمیکند. در سکانسی یکی از اسیران در مقابل چشمان تامی،گیبسون و الکس به اب میزند و گویی کوششی برای مهار اب میکند،خیالی نومیدانه که جواب انکار ناپذیر آن یکی شدنش با موجهاست ،دیگر حتی جسدش را به راحتی از pov سه سرباز جوان نمیبینیم.این پیرنگ بر اساس درام جنگی بنا نشده بلکه درام بقاست و در درام بقا پرداختن هنرمندانه دو عنصر حیاتی ست:امید به رهایی و اراده ی ان.امید را کشتیهای تجاری به ساحل دانکرک میاورند و سربازان اشفته حال و ترسان از بلاهای آسمانی،ابی و خاکی اراده به زنده بودن را با کشتی ها تقسیم میکنند.یکی از سربازان از رفتن به پایین کشتی اقای داوسن امتناع میکند انگار یاداوری فضای بسته کشتی در اب فرو رفته و ویران شده است.امیدی که یکی از ستونهای اصلی کنشهای کاراکترهای دانکرک است،در اثار نولان مفهوم به شدت مقدسی است به خصوص امید جمعی.نولان به امید اجتماعی و تاثیر ان قلبا ایمان دارد.یکی از زیباترین ایماژهای فیلمهای نولان درشوالیه تاریکی بر میخیزد(2012) رخ میدهد:نمای حک کردن خفاش بر سنگ وآجر در شهر گاتهام.این نماها برش میخورند به تلاش کمیسر گوردون و همکارانش در کوچه پس کوچه های گاتهام برای شناسایی بمب بین و حتی حمله ی گروهی پلیسها به دار و دسته ی بین در جهت تحکیم امید.او انقدر به قدرت روان شنختی این مفهوم بر شهروندان یک ملت اعتقاد دارد که حاضر میشود در پایان شوالیه تاریکی(2008) قهرمانش را در اوج بدنامی بیندازد و نور افکن خفاشی گوردن را خرد کند اما مردم امیدشان را به هاروی دنت از دست ندهند و به روشنایی ایمان داشته باشند در حالی که منجی همیشگی شان را در اوج نور در تاریکی  مطلق محبوس می کنند.اما سربازان سرگردان در سواحل دانکرک بسیار سرخورده تر و ترسوتر از پلیسهای شهر گاتهام هستند.متاسفانه نولان امید جمعی در دانکرک را منطقی و کارساز بر بینندگان منتقل نمیکند،به همین دلیل خوشحالی سربازان در پی رسیدن کشتی ها برای ما تاثیر گذار نیست.(این سکانس حاوی معانی فرا متنی نیز هست که بعدا خواهیم گفت).پشت تمام امیدهای جمعی نولان یک قهرمان تنها و زخم خورده بود که کار را به اتمام میرساند.از میان خیل پلیسها ناگهان بتمن بهبودیافته مشت اول را به بین میکوبید و گروه نفوذ به ناخوداگاه افراد در تلقین(2010) نیز سرانجام کار را به دومینیک کاب میسپرد.قهرمان دانکرک کیست؟ سربازان که پریشان خاطر تر از ان هستند که با ارامش امید را معنا بخشند،فرمانده بولتون و کلنل ویننت خودشان یکی از بانیان اسارت در چنگال طبیعت هستند.فرانسویانی هم که به گواه تاریخ مقاومتهای رشادتمندانه ای کرده اند نیز به تصویر کشیده نشده اند.از ان دو خلبان هم  بگذریم که بی نهایت تک بعدی و بی ظرافت اند،تنها فردی که میماند اقای داوسن است.اگاه،باتجربه،ثابت قدم و یکه صفتی که او را از بقیه جدا میکند:شجاعت. دل به دریای وحشی میزند و به کاری که میکند ایمان دارد،نولان هم بدش نمی اید از pov کالینز خلبان و پسر داوسن پیتر گاها نماهای قهرمانانه ای از مرد میانسال بگیرد.در ابتدا گمان میبردم هدف از نشان دادن ترس و جا زدن سرباز انگلیسی(کیلیان مورفی) برای بازگشت به دانکرک  و ثابت قدم بودن اقای داوسن برای رفتن به منطقه جنگی یک مشروعیت سیاسی و نظامی برای نولان بود که بگوید فرقی نمیکند سربازان ما از صدای بمبارانها و زخمهای جنگ دیوانه شوند، مهم پیروزی ست نه سلاخی روح و جسم یک انسان.اما زمانی که در یکی از اخرین نماهای فیلم اقای داوسن را میبینیم که بی توجه به روزنامه ها و اخبار است،انگار روز عقب نشینی کاری معمولی و روزمره را انجام داده و تنها به درون اش شرمنده نیست و بدهکار هیچ کس هم،متوجه فضیلتهای این مرد بزرگ شدم و از خود احساس نفرت کردم.اگر چه نولان تا اخرین لحظه دست از سر کاراکتر کیلیان مورفی بر نداشت و او را در عذاب وجدانی سنگین که مقصر اش نبود تنها گذاشت.مارک رایلنس از نقش بیرون نمیزند،چهره اش به اندازه قهرمان ها سمپاتیک نیست و صورت اش کوچکتر از انست که پیرمرد سرد و گرم چشیده بازی کند.اغلب ناسمپاتیک ها پاداش شان را در پیری دریافت میکنند مثل بروس درن درنبراسکا.رایلنس زمانی بهترین است که دقیقا هیچ کاری نمیکند برای همین در دانکرک میدرخشد،هر چقدر هم کیلیان مورفی خود را به در و دیوار بزند قایق مال اوست.    یکی از اجزایی که قبل از اکران فیلم بر آن مانور داده میشد و در طول فیلم به بینندگان ((تحمیل))میشد،موسیقی هانس زیمر بود.طولانی،مداوم،خسته کننده،مغرورانه(بر عکس اقای داوسن) و در بدبینانه ترین حالت حماقتی غیرقابل چشم پوشی،چندی از لحظات فیلم را به نابودی کشانده و و در گند زدن به بعضی از لحظات فیلم نیز به بقیه عوامل کمک کرده است.این حرکت به ظاهر مقهورکننده ی تکنیکی که میخواست نشان از ضرب شست زیمر باشد،تباهی مفصلی در ساختار معیوب دانکرک بوجود اورده است.گمان میرود زیمر با تجربه و حرفه ای میخواست تجربه ای شبیه زمستان از البوم ((چهار فصل)) ویوالدی خلق کند.تمپو های (ضرب در دقیقه132-allegro(109 که در مدت 30ثانیه (60ضرب)اجرا میشوند و ناگهان با تکنوازی مبهوت کننده و دور از فریبی از ویلون،((زمستان)) را ماندگار میکند.موسیقی زیمر ویلون ندارد،لانگشاتها بی ارزش اند،میمیک کنت برانا در مواقع فاجعه احمقانه است.بی ویلون آن تمپوها به درد نمیخورند و اوج گرفتن این موسیقی کلیشه ای از اب در می اید.تصور کنید یک موسیقی پر از تمپوهای بی هدف و فرازهای معمولی حدود صد دقیقه در سرتان باشد.حماقتی غیرقابل چشم پوشی.</description>
                <category>Ali Malekpoor</category>
                <author>Ali Malekpoor</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 17:27:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم الماسهای تراش نخورده(2019)Uncut Gems</title>
                <link>https://virgool.io/@alimalekpoor1984/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%872019uncut-gems-hfmlqyxgtsjd</link>
                <description>الماسهای تراش نخورده. فیلمی شخصیت محور است که مضمون جاه طلبی مهمترین موضوع فیلم است. برادران سفدی جاه طلبی و قدرت را در محیطی کاملا تجاری و مادی به نمایش می‌گذارند. ابزار ورود ما به این دنیا ٱپالی است که از یکی از معادن اتیوپی استخراج شده است. تفاوت اثر مذکور با اغلب فیلمهای شخصیت محوری که در سالهای اخیر دیده ایم در کاراکترهای فرعی آن است. در اثار اینچنینی کاراکترهای فرعی چالش ها و مصائب کوچکی هستند که بر کاراکتر اصلی ظاهر میشوند و پس از مدای کنار می‌روند. اما در &lt;الماسهای تراش نخورده &gt; با هوشمندی ماراکترهای فرعی مهمترین سکانس فیلم که همانا پایان ان است را بوجود می اورنذ و اسباب اصلی ان هستند. در این میان هاوارد تنها گرداننده خواسته ها و امیال شخصیتهای فرعی است. میتوان اینگونه گفت که اگر میخواهید هاوارد راتنر جواهر فروش را بفهمید باید از ویژگی های ادمهای اطراف او سر در بیاورید. چنین تمهیدی جذاب و تا حدودی کم نظیر است. ما با ٱپال به دنیای فیلم وارد میشویم و جواهر مذکور ما را با یکی از افراد این دنیا پیوند میدهد:هاوارد راتنر که نقش مهمی در این دنیا بازی میکند. ما زندگی راتنر را از زمانی که جواهر مذکور وارد زندگی او میشود تا زمانی که از دستتان او خارج میشود نظاره میکنیم. دنیایی سرشار از جنون، حرص، قدرت و ابزار تمام انها پول. هاوارد راتنر یک پول پرست به تمام معناست که تنها چیزهایی که برایشان ارزش قائل است افراد و اشیایی است که به پول ختم میشود. او یک یهودی است. یهودی بودن یکی از ویژگی های شخصیتی اوست. در فیلم به ویژگی های انتسابی که میان پدر و پسر و پدر زن دقت کنید. پدری که از سرطان روده مرده است و ما از این طریق با پسر او هاوارد اشنا میشویم. پسری که مانند پدر علاقه ی طیادی به شرطبندی و بسکتبال دارد و پدرزنی که حاضر میشود در مزایده سهمی برای شوهردخترش پیش ببرد. آرنو یکی از اقوام نزدیک هاوارد نیز پولی از او طلب دارد و برای وصول ان به سراغ یکی از خشن ترین شرخرهای شهر رفته است. در این دنیای کوچک معشوقه هاوارد، خانواده‌ او، دمانی فروشنده، گارنت بازیکن و قماربازان ورزش نیز وجود دارند. و نکته اساسی اثر مراوده و برخورد راتنر با این کاراکترهاست. افرادی که او را تا نهایت شادي ، غم، جنون، زندگی و در نهایت مرگ میبرند. برادران سفدی حساب ویژه ای روی بازی ادام سندلر باز کرده اند. از انجا که تمهید فیلنامه ای انان در این است که پرسوناژ های فرعی از اغراق دوری کنند تا نقش موثر انان به صورت محسوس مشخص نشود،سندلر می بایست تمام بار فیلم را در حوزه بازیگری به دوش بکشد، کاری که ان را به خوبی هر چه تمام انجام داده است. راتنر یک دلال است، یک فروشنده. در نهایت تمام اختیارش به ان باز میگردد که بتواند مشتریانش را راضی کند و گرنه هیچکاره است. سفدی ها با ذکاوت عنصر &lt;قمارباز&gt; بودن را نیز به او اضافه کرده اند تا بیش از پیش به نکته مذکور تاکید کنند. حال تصور کنسد سندلر باید به گونه ای بازی کند که مرد اصلی صحنه است! کاری که او به خوبی از عهده انجام ان بر امده است. در سکانسی که اولین بار مرکز خرید هاوارد را می‌بینیم از نیمی از کاراکترهای اثر رونمایی میشود:دمانی دلال، گارنت ، شرخرهای آرنو و تمام حرف انها سر پول و اشیای گرانبهاست. موضوعی که تا پایان فیلم تنها مبحث انان است. هاوارد راتنر از ابتدا تا انتها فردی قدرت طلب باقی میماند، شخصیتهای فرعی نیز ویژگی های خود را حفظ می‌کنند. در واقع در پیرنگ فیلمنامه هیچگونه فراز و فرودی برای تحول کاراکتر ها مشاهده نمیکنید. تمام اثر نمایش اوج و فرود جهان قدرت و ثروت است. به نمایندگی هاوارد راتنر.مهمترین سکانس فیلم در پایان آن به وقوع میپیوندد. جمع تمام شخصیتهای فرعی ای که عناصری بدون اهمیت در خوانش کلیشه ای فیلمهای شخصیت محور محسوب میشوند. آرنو و شرخرهای بی کله اش، گارنتی که دارد در بازی ای بازی میکند که راتنر ردی ان شرط بسته، جولیا معشوق هاوارد که شرط بندی را با پولی که گارنت برای آپال پرداخته انجام میدهد، اپالی که به گارنت انرژی و روحیه القا میکند، یکی از دوستان راتنر که قمارباز نیز است و به جولیا کمک میکند سود شرطبندی را بدون متوجه شدن شرخرهای ارنو از قمارخانه خارج کند. تمام اینها در کنار هم با تدوین موازی و دوربین روی دست موجهی که با بازی کم نظیر سندلر توأم شده است.نمایشی هیجان انگیز قمار، سود، قدرت و جنون پول. راتنر شرط را پیروز میشود. گارنت بازی موفقی از خود ارائه می‌دهد. جولیا با موفقیت پول شرط بندی را با کمک رفیق راتنر وصول میکند، در حالی که شرخر آرنو پس از این ضیافت جنون آسا به راتنر شلیک میکند. کسی تا چند لحظه پیش از مرگ اوج شادی را تجربه کرد و حال ساکت ترین مرده دنیاست. در نمای پایانی دوربین از چشمان راتنر شروع میکند و پس از وارد شدن به بدن او قطع میکند درون جواهر آپال، الماس تراش نخورده ای که ما را با قمار، ریسک و ارزش پول دردنیای فیلم اشنا کرد.</description>
                <category>Ali Malekpoor</category>
                <author>Ali Malekpoor</author>
                <pubDate>Mon, 16 Mar 2020 11:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر فیلم سه بیلبورد خارج از ایبینگ،میزوری(2017)</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%84%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%DA%AF%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%B1%DB%8C2017-zjwitgmzlb2z</link>
                <description>  میلدرد و دیکسن ارام و بدون هیاهو بر روی تابهای بیرون از خانه میلدرد نشسته اند که روزی دخترکی با ان بازی کرده است.این دو خیلی خوب بازی را بلدند،بازی مسخره و تحقیر و شکست دادن یکدیگر را،بازی ای که هر چند دقیقه یکبار در ساختمان روایی فیلم عیان میشود و شعله های اتش را به هر سو پراکنده میکند، اما این بار میلدرد نه ان چشمان درنده را دارد و نه دیکسن کله خری منحصر به خود را.چه بین این دو اشنای قدیمی گذشته که به صلح رسیده اند؟   فیلم با مه اغاز میشود،در جاده ای فرعی و سه بیلبورد قدیمی و بلا استفاده و جنگلی ساکت.همه چیز ناامیدکننده و اندوه بار و مرده است.بیشترین امار تصادف ماشینها  با حیوانات زمان مه است،شاید در همان ابتدا یک اهوی زخمی در حال جان دادن است و ما نمیبینیم،چیزی که ما مشاهده میکنیم تصویر کارتونی تکه و پاره یک دختر بر روی بیلبورد است.بیلبوردی که هیچ کس به ان اعتنا ندارد.ماه ها پیش ازین هوای مرگ افرین برای اهوان دختری حوالی جاده به مرگ دردناکی دچار شده با تجاوز و سوختن با بنزین.صاحب ان سه بیلبورد به مدت دو ماه میلدرد است، مادر همان دختر نگون بختی که به شکل فجیعی کشته شده است.زنی که میخواهد با استقامت اهنین خود تا اخر خط برود و خطرات و ننگها را به جان بخرد،فردی که با طرح سوالی بر بیلبورد ها خواستار بازنگری در پرونده مرگ دختر خویش شده است.انگشت اتهام سوال علیه ویلوبی ست.رئیس پلیس شهر و صاحب زندگی ارام و خوش که در ژرفای ان سرطان در حال گسترش اشیانه است و او اگر چه صدای محکم و قیافه بشاش خود را حفظ کرده اما پریشان حالی و ترس از مرگ در ثانیه های خلوت به او چنگ میزند.در کادر پلیس شهر با حمایت مستقیم ویلوبی دیکسن جای گرفته است.مردی عیاش و بددهن و همیشه عصبانی که دارای ارشیو مضخرفی از اهنگهاست و با مادرش زندگی میکند،به دلیل مبهمی تا اواخر فیلم میتواند ناگهان مرز عقل و دیوانگی را  زیر پا بگذارد و دست به کارهای جنون امیزی بزند،مک دانا تا پایان بر روی این سه شخصیت که ارتباط اجتماعی،روایی شان کاملا اقناع کننده ست دست میگذارد. انان را شرح و بسط مسدهد و تا اخرین لحظه برای اثبات وجودشان میجنگد و ماندگارشان میکند،هر کدام از سه شخصیت دچار تحول میشوند که تغییرشان به هم وابسته و مرتبط به بیلبورد هاست.اگر چه طوفان درونشان کاملا ظریف شکل گرفته است و انسانهای دیگر که به انها نگاهی می اندازند فکر نمیکنند با فرد متفاوتی از دو ماه پیش مواجه شده باشند،انسانهای دیگری که کاملا به جای خود قرار گرفته اند و در حوادث گوناگون تاثیر مهمی از خود نشان میدهند اما همه ی انها برای ابراز ظرفیتهای گوناگون سه شخصیت اصلی داستان است.    جغرافیای فیلم تاثیر زیادی در پیرنگ، شخصیت پردازی،کنشهای شخصیتها از نظر روانشناختی داشته است.شهری کوچک که مردم همدیگر را به خوبی میشناسند. با شغلها و در امدهای معمولی،هر که درامد خوبی به دست اورده در اینجا نمیماند مثل چارلی همسر سابق میلدرد.مکانی پر از نگاه،پر از طعنه،سرشار از شرم،از ماخوذ به حیا بودن.همه از احوال یکدیگر خبر دارند،نیمی از مردم از سرطان ویلوبی اگاه اند.اخبار در این شهرها زود و دهان به دهان میپیچد،مجرم محلی سریع دستگیر میشود،انقدر همه چیز قابل پیش بینی سا که تنها مست مردی در حال لاف پراکنی میتواند قاتل دختر میلدرد باشد.شهری که که کلیسای اش هنوز کاربردی  و قابل نفوذ است.تمام این خصوصیات است که کنش میلدرد را دارای  حرمت و واجب احترام میکند او به پلیسی محبوب حمله میکند و به سیستم تحت مدیریت او، با به جان خریدن نیش ها و نوش ها.همسر سابق او فقط برای ابروی اش به خانه سابق باز میگردد.برای همین ویژگی هاست که عشق جیمز به میلدرد زیبا و جسورانه است کسی در این شهر ها ریسک نمی کند اما جیمز می اید و نردبان میلدرد را برای نصب دوباره متون بر روی بیلبوردها میگیرد،همه میدانند کسی او را مجبور نکرده است.دیکسن با ان صورت سوخته همان جایی ست که باید باشد،همان جایی که اگر کسی در شهر سراغ او او را گرفت ادرس میدهند.دیکسن در بار شهر است که برای گرفتن اطلاعات از فردی که فکر میکند مظنون قتل دختر میلدرد است حاضر میشود کتک بخورد،به او ضربه بزنند و او را از پا در اورند ، اما همه ی این صفات یک شهر و جغرافیای ان جلوی شخصیتها را نمیگیرد زیرا انها با عشق و صبر به جلو میروند.چندی پیش در نقد شهزاد رحمتی بر مستند شاهدان با اثر موجی خبرنگاری اشنا شدم .اصطلاحی که به بازنمایی یک خبر توسط رسانه های مختلف در مقاطع زمانی اشاره دارد.متاسفانه امروزه اثر موجی به جای پررنگ کردن جزئیات و تحلیل ها تبدیل به یک بازار مکاره و نون دونی شده ست.به طور مثال خبرنگاری که اعتراض میلدرد را ثبت میکند زمانی دیگر بیلبوردهای او را سبب خودکشی ویلوبی میداند.   میلدرد زن شجاعی ست انقدر شجاع که برابر پلیسها بایستد و در نهایت خوبی های انان را نیز ببیند و با پرخاشگرترین انها به تفاهم برسد و از پیش فرض های ذهنی خود که افرادی که در شهرهای کم جمعیت زندگی میکنند  به شدت به  ان متکی اند تبعیت نکند.پیکره مک دورمند/میلدرد در لانگ شاتها به مانند یک تیپ یا شخصیت کلیشه ای نیست بلکه استوارانه گام برمیدارد و در هر قدمش لجاجتی نفوذ ناپذیر وجود دارد.تمام نکات شخصیتی او همدلی برانگیز است و ناخوداگاه از همان اول به او جذب میشویم.صورت بدون ارایش و بی لعاب ان هر چرا که در درونش است به نمایش میگذارد.چهره ای سنگی اما نگاهی تسخرامیز.مک دورمند در قالب شخصیت میلدرد با چشمانش دگرگونی و جنبش را در ساختار شخصیت پردازی فیلم ممکن میسازد.چشم های اش لحن را از جدی به طنز بدل میسازد و موقعیت را از اشتی به دشمنی تبدیل میکند بی انکه گونها ،فرم دهان یا ابروان تغییر چندانی داشته باشند.وقایع مدت زمان فیلم که بر محور کنش بیلبوردهای او شکل میگیرد میتواند هر شیری را از پا بیندازد اما جان سختی او دشواری های گذشته را تحمل کرده و مشکلات اکنون و اینده را نیز پشت سر خواهد گذاشت اگر چه با بد دهنی و خشونت اش بخشی از غم کمرشکن درون اش را جبران میکند و به جلو میرود.در اواسط فیلم، صبح هنگام زمانی که میلدرد در پای ستونهای سه بیلبورد گل میکارد ناگهان با یک اهو مواجه میشود،تعجب ما از تماشای یک پدیده مفهمومی و نمادین در فیلمی با چنین صراحت و خشونت به معجزه میماند،اهویی زیبا که از درون جنگل به کنار جاده امده یک استعاره بصری ست از درون میلدرد.تنها موجودی که میلدرد در فیلم کاملا با عشق و لطیف گونه با ان صحبت میکند و لحظه ای از صورت سنگی خود جدا میشود همین اهوست.میلدری که به مانند همین اهو در جمعیت گوشتخواران گرفتار امده و با غریزه مادری میخواهد یادی از بچه خود داشته باشد.کنایه امیز است که میلدرد خطاب به اهو میگوید تنها چیزی که با خود دارم چیپس است که در گلوی ات گیر میکند گویی به خود میگوید توجهی به انچه دیگران میگویند و انجام میدهند نداشته باش و تا رسیدن به بیشه زاری سرسبز صبر کن. از یک سو دیکسن اندوه و تنفر درون اش را که با از دست دادن پدرخویش به دست اورده و اندیشه های همجنس گرایانه اش همیشه موجب دعوا و مشکلات و سو تفاهم های زیادی بوده است.او شخصیت کاملا وابسته به دیگران است و نمیتواند تنها و ساکت در یک مکان از شهر کوچک زادگاه خود قرار بگیرد،در خانه با مادرش،در ایستگاه پلیس با ویلوبی،در بار با نوشیدنی،نداشتن یک شخصیت محکم و با فردیت در فیلم به زیبایی به تصویر کشیده شده است.او قبل از هر سه ضرب دراماتیک مهم در تحول شخصیت خود اهنگهای باسمه ای و احمقانه ای گوش میدهد که به خوبی روح متزلزل او را نشان میدهد.سم راکول زمانی که در فیلم کنار مادرش، ویلوبی یا لیوان نوشیدنی نیست لبان اش کمی بازتر از حد معمول میشوند و بی یاوری و سردرگمی او وقتی که دوستی ندارد را به خوبی نشان میدهد.در مورد این نکته میتوان به سکانسی اشاره کرد که به میلدرد خبر میدهد فرد مظنون قاتل دخترش نیست در ان لحظات او مدام با لوله اسلحه لبان خود را باز میکند یا وقتی که برای اولین بار بیلبوردها را میبیند لبانش تا حدودی کج است.ویلوبی رئیس پلیس شهر کوچک ایینگ فردی منطقی،ارام و شخصیتی مدیریت گر دارد.در حضور او هیچ کس کار اشتباهی انجام نمیدهد،حتی دیکسن که عادت به خرابکاری دارد در کنار او فردی متین و شوخ و ساده است.اسبها با او نوازشش را میپذیرند و دخترانش رفتاری موقرانه دارند.اما ویلوبی نمی تواند خودش را مدیریت کند.از کلمه سرطان میترسد و هیچ چیز نمیتواند مانع ان شود که در مواقع تنهایی به مرگ فکرنکند،به تصوراتی که صدای محکم و قد بلند و قدرت کنترل مردم بر اثر شیمی در مانی و معالجات تبدیل به ناتوانی و ضعف شود.اگرمیلدرد با شجاعت و حروف بزرگ بر روی بیلبوردها حک میکند((تجاوز شده در حال مرگ)) ویلوبی تاب دیدن درد زجر اور سرطان برای خود و خانواده اش را ندارد. وقتی در بیمارستان بعد از چند سرفه خونین در بازداشتگاه همسر و دکتر اورا تنها میگذارند بغض میکند و به فرداها و فرداهایی می اندیشد که حتی نمیتواند به راحتی راه رود،چنان افکاری او را در هم میشکند و تصمیم میگیرد خود کشی کند تا اخرین تصویر همسرش با او هم اغوشی به دور از چشمان دختران باشد اما میراث ویلوبی جسم سرد اش نیست بلکه سه نامه ست به سه فرد، در ایبینگ،میزوری.   با رفتن ویلوبی مدیریت قدرتمندانه او نیز از بین میرود اگرچه قبل مرگ نیز پیامدهای نبود او به خوبی دیده میشدند.متون بر روی بیلبوردها در هنگام اخر هفته او با خانواده اش نصب شده یا هنگامی که با همسرش برای وداعی عاشقانه دور از چشمان دختران میروند انان قوانین بازی ماهیگیری را اجرا نمیکنند یا تنها چند دقیقه بعد از خودکشی اسبان از اسطبل بیرون امدند.بیشترین تاثیر نبود مدیریت ویلوبی بر دو ضلع دیگر مثلث گذاشته میشود:دیکسن و میلدرد.دیکسن با از دست دادن  تنها فردی که در اداره پلیس (و شاید کل شهر)به او اعتماد میکرد خشم درون اش دوباره فعال شده و در حرکتی تماما جنون امیز چه از نظر دکوپاژ و میزانسن و چه فیلمنامه رد ولبی را از اتاق کار اش به بیرون پرت میکند و صراحت چنین سکانسی حقیقتا مبهوت کننده است.دیکسن و میلدرد وارد بازی اشنای خود میشوند ولی در فقدان مدیریت مدیریت ویلوبی مقدار خطر بازی افزایش چشمگیری پیدا میکند.هر دو با نفرت درون شان که فکر میکنند متعلق به فرد مقابل است همدیگرا را میسوزانند.درمیان سوختن بیلبوردها که ناخوداگاهانه برای میلدرد یاداور سوختن دخترش است و سوختن صورت دیکسن از اتشی که خود برای خود فراهم دیده با دو نامه از ویلوبی به پختگی میرسند.نظم روایت فیلم محزون و تحسین برانگیز است.  سه نامه ی ویلوبی برای همسر،میلدرد و دیکسن قمار بزرگی برای مک دانا بوده اند.نامه هایی به ترتیب از بار زیاد عاطفی(همسر)،اعتراف امیز(میلدرد)و نصیحت و اندرز برخوردارند و لحن اثر میتوانست با سه نامه به گونه ای سطحی مدام دگرگون شود و منتقدان خرده بگیرند فیلم لحن یکسانی ندارد اما صدا و تصویر و متون نامه ها به استادی پیش میروند.شیوه ی خواندن هارلسون ارام و با اطمینان است.باعث میشود احساس کنیم ویلوبی با یقین،قدرت ایمان و با ارامش نامه ها را نوشته است.قدرت قلم مک دانا در سه نامه به خوبی مشهود است وقتی در نامه ی میلدرد حتی خنده خود از شوخی با اورا به صورت ha ha بیان میکند یا موجز و درست تاثیر مرگ پدر دیکسن را بازگو میکند. درنهایت تصویر با صدا و متن به هماهنگی و هارمونی قابل قبولی میرسند.تصویر عروسکهای خیس و گلی در ساحل رود در نامه اش به همسر یا قطاری که پرقدرت از کنار میلدرد در حال خواندن نامه میگذرد و نیرومند تر از همه اتش بزرگی که در اداره پلیس توسط میلدرد شکل میگیرد و به تنفر درونی دیکسن عینیت کاملی میبخشد.اگر چه دیکسن در نهایت با دوزخ خویش روبرو میشود و از ان بیرون میجهد اما در نهایت اثرش همیشه بر روی صورت او به مانند نشانه ای از روگار ناارامی بر خواهد ماند،مثل بیلبوردها که یک سوی انها دوباره سوال میلدرد مطرح است اما سوی دیگرش چوب سوخته است.اما چطور میشود که ما سه نامه،تاثیر انها بر روی شخصیتها و کنشهای انان قبل از تحول شخصیتی اعتقاد داریم؟و بخشی از درون مان را در انها میبینیم؟در نهایت نیز چنین روایت پر خشونتی را باور پذیر می یابیم؟جواب اش طنز است.تزریق طنز به زندگی و بازتاب ان شخصیتها همان گونه که باید باشد.طنز و تراژدی در کنار هم رشد میکنند معنای یکدیگر را ارتقا میدهند و زندگی را قابل تحمل میسازند.طنز زندگی دیکسن تا حدودی کاریکاتوریک است به طور مثال اهنگی که قبل از شنیدن خبر مرگ ویلوبی گوش میدهد و طرز همخوانی با ان یا شوخی اش با مادرش درباره کشتن او در حالی که میدانیم هیچوقت این کار را نمیکند.طنز جاری در زندگی های میلدرد و ویلوبی نزدیکی و ارتباط زیادی با تراژدی دارند.به طور مثال شام خوردن میلدرد و جیمز در حالی که کمی ان سو تر شوهر سابق او و دختری 19 ساله به نام پنلوپه که میتوان اورا ابله(یا معصوم؟) نامید در رستواران نشسته اند و بردن یک شیشه مشروب توسط میلدرد به میز انها به طرز کنایه امیزی یاد اور کتک خوردنهای میلدرد از چارلی بعد از مستی بوده است یا تقاضای گرفتن خون تمام مذکران بالای هشت سال کشور که همه به خاطرات درناکی اشاره میکنند که روح او را میازارند.بیشترین همجوشی میان طنز و تراژدی در زندگی ویلوبی رقم میخورد،اخرین کلمه ی ویلوبی ((اسکار وایلد))است همره با نیشخندی گرم که به شوخی کردن همسرش درباره اسکار وایلد بعد از اخرین تنهایی شان اشاره میکند و سپس خودکشی. اخرین نما از بیلبوردها در زمان افتاب درخشان و روزهای سبز و گرم گرفته میشود در حالی که سقف ماشین میلدرد نمایانگر سایه های طویل و وفراخ درختان قدرتمند است.زاویه دوربین از سمت سوخته بیلبوردها فیلمبرداری میکند،همه چیز زنده و حقیقی و سوخته است.ماشین حامل دیکسن و میلدرد قطعا با اهویی برخورد نمیکند.</description>
                <category>Ali Malekpoor</category>
                <author>Ali Malekpoor</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 21:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>