<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alimanzour64</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alimanzour64</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 07:55:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>alimanzour64</title>
            <link>https://virgool.io/@alimanzour64</link>
        </image>

                    <item>
                <title>راه بی پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@alimanzour64/endlessway-n2isxnvetqcq</link>
                <description> اول: لرزه بر جانم افتاد همه چی از آنجایی شروع میشه که بدون اراده خودم در یک خانواده اسلام باور دارای مذهب شیعه به دنیا آمدم. زمانی که یه فرد سی ساله پدر بود و بدون اراده خودش مادرش رو در بیست و شش سالگی بعد هفته‌‌ها پرستاری ازش از دست داده بود. وارد دنیایی شده بودم که پر از اتفاق‌های غیر ارادی در اون میدیدم. پدر و مادرم از اون اولش من رو یه مدرسه مذهبی، غیرانتفاعی گذاشتن با اینکه در اون زمان این هزینه براشون سنگین بود ولی اینکار رو کردند. مدرسه هایی رفتم که همیشه اولویت مذهبی از دید خودشون اولویت اول بود.  من هم با باورهای این مدارس و اصول تربیتی این مدارس بزرگ شدن و همه این اتفاق‌ها با باور مذهبی ادامه دار بود تا اینکه وارد دانشگاه شدم. دانشگاهی که وابسته به سپاه بود و مقررات و فیلترهای ورودی خودش رو داشت حتی برای من که غیر بورس وارد اونجا میخواستم بشم. شروع به درس خواندن کردن تا اینکه اتفاق‌های ۸۸ رخ داد...جایی که دعواهای سیاسی، دعواهای عدالت طلبانه به دعواهای اعتقادی هم کشانده شده بود. جایی که اعتقادات ریشه در تفکر سیاسی پیدا کرده بود. جایی که آدم ها محجبه و چادری نمیتونستن قبول کنن یه آدم چادری طرفدار میرحسین موسوی باشه و یا طرفدار جنبش سبز. جایی که نمیتونستن آدمهای به اصطلاح مذهبی قبول کنن آدمهای مذهبی هم وجود دارند که با اتفاقات حاکمیتی می تونن مشکل داشته باشند. جایی که چه این طرف و چه آن طرف گوشهای خود رو در برابر صحبتهای هم بسته بودن و تنها دهان هم را بر روی هم باز میکردند. من هم در این شرایط مستثنی نبودم. و من هم تعصب پیدا کردم بودم به آنچه این سالها بهم یاد داده بودند و این مسیر رو در حال طی کردن بودم. ولی یه روزی یعنی ۹ دیماه که در خیابان انقلاب بودم و داشتم آدمها رو نگاه میکردم که دیدم به آدمها مخالف خود الفاظی از جنس تهمت، از جنس حرام زاده بودن و ... نسبت می دادند. روزی دیگر دوباره شنیدم مداحی فحش همین الفاظ را به مخالفان نسبت میداد. آنجا بود که لایه‌های عمیق ذهنی، اعتقادی با سوال‌های متعدد و ضد و نقیض برخورد کرد. این حرفها یه جاهایی مشکل داره. مگه میشه به همین راحتی، و هجمه سوال‌هایی که به سمت من میامد‌.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>alimanzour64</category>
                <author>alimanzour64</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2019 10:56:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنکور و راهی نو</title>
                <link>https://virgool.io/@alimanzour64/httpsvirgoolioalimanzour64%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D9%88-uchqbb9fvmqn</link>
                <description>دقیقا ۱۵ سال پیش بود &quot;۱۶ مرداد ۱۳۸۳ بود&quot;.دقایق پایانی وقت اضافه بازی ایران و چین دبود. تلفن خونمون زنگ خورد. مامانم تلفن رو برداشت. شروع به حرف زدن کرد و گفت بهم علی بیا کارت دارم. رفتن پیشش. گفت خانم طاهرزاده بود زنگ زد. تونست رتبه‌ها رو ببینه. شدی ۱۳۶۰۰. نشستم رو زمین . خیلی بهم ریختم و ناراحت شدم و نمیدونستم به بابام چجوری بگم. بازی به پنالتی کشید. یحیی گل محمدی چیپ زده و فردوسی پور گفت چه وقت چیپ زدن آقای گل محمدی. منم یادمه دقیقا همین رو تکرار کردم‌. من با هدف اینکه اگه گل میشد و ایران می‌رفت فینال یه مقدار از بار ناراحتی بابام کم میشد. ولی نشد و ایران نرفت فینال و به بابام گفتم و اونم ناراحت شد. با یه شانس خیلی خوبی رفتم دانشگاه امام حسین. مهندسی مکانیک خوندم. خیلی هم معدلم خوب نشد. خیلی که نه، واقعا معدلم فاجعه بود. اونجا با دکتر علی‌آبادی آشنا شدم. استادی فوق العاده از لحاظ اخلاقی ولی پر مشغله. اون موقع معاون وزیر نیرو بود. یادمه وقتی برای پایان نامه میخواستم پیشش برم بعضی وقتا چهار پنج ساعت پشت دفترش معطل بودم تا مثلا ۵ دقیقه ببینمش. بلاخره لیسانسم تموم شد.سربازی، دانشگاه مالک اشتر رفتم . یه آزمایشگاهی که مرکز تحقیقات موتور استرلینگ بود و تحت حمایت دکتر علی آبادی اداره میشد و با کمک خودشم رفته بودم چون روی همین موتور استرلینگ لیسانسم کار کرده بود . امید داشتم تهش برم مپنا .یه چند نفری ازدوستام که اونجا با هم بودیم رفتند و من نتونستم برم. ارشد خوندم و با دنیای جدیدی آشنا شدم. دنیایی که مرزها رو از جلوم بر میداشت. مرزهایی که شاید همیشه در ذهنم بود و جلو راهم رو می گرفت. جلوی  فکر کردن، جلوی باز شدن دید به دنیا به تفکر به اعتقاد و ...با مرز مدرسه، دانشگاه، معلم، امتحان، و ... . اونجا بود که فهمیدم اینا خیلی سد هستند. سد از این جهت اگه مسیر یادگیری از این راه باشه باید یکبار انتخاب کنی و اونو تا ته بری. و هرچی جلوی راحت میاد رو عموما نخوای تجربه کنی. و به این سدها باید اعتماد میکردی. من توی ارشد یاد گرفتم این سدها برایند تجربه یکسری از افراد هستند نه همه افراد. اخرای ارشد بود که میتونستم برم مپنا. ولی بین اینکه راهی که جلوی پام قرار داده شده و راهی که میتونمانتخاب کنم باید یکی رو انتخاب میکردم. و مپنا نرفتن رو انتخاب کردم و به شزان آمدم. به دنیایی جدید که دوست داشتم تجربه کنم. شاید اون موقع این انتخاب بر پایه رویاهایی بود که در ذهنم از شزان ساخته شده بود. ولی دوست داشتم اون رو تجربه کنم و با کلی رویا وارد شزان شدم. رویاهایی که شاید خیلی هاش به دلایل مختلف تحقق پیدا نکرد ولی تجربه ای فوق العاده برای من بود. از این جهت که میشه یه جور دیگه نگاه کرد.  این روزا یاد گرفتم میشه هر چیزی رو یاد گرفت و فقط و فقط یه چیزی مهمه و اونم اینه که بخوایم و براش انرژی بزاریم. بخوای تجربه کردن رو امتحان کنی و بخوای تجریش کنی و بخوای بر ترس از بین رفتن عمر بواسطه تجربه چیزهای مختلف غلبه کنیم. دیگه اینکه رتبه کنکور ۱۴۰۰۰ باشه معدل لیسانست ۱۲.۷۵، چهار ترم مشروط بشی و ریاضی مهندسی با ۴.۵ بیفتی خیلی مهم نیست.اینکه تجربه خوندن مکانیک کوانتوم رو به خودم دادم، اینکه تجربه خوندن کوانتوم ترنسپورت رو به خودم دادم، برام لذت بخشه. اینکه تصمیم بگیرم همه این چیزها رو که لذت بخش بود و چهار پنج سال عمرم درگیر بودم رو بزارم کنار  و برم چیزهای دیگه رو تجربه کنم لذت بخشه. ولی سختی این انتخاب اینه شاید جامعه و خانواده که جزئی از جامعه هستند با فکر و نحوه فکری تو هم سو نباشد. اینکه محیط کار تو رو فقط و فقط با تجربه تو بسنجه، اینکه محیط کار به انگیزه های تو و تجربه های که برای تجربه کردن داشتی و جرئت تجربه کردن داری کاری نداره. اکثر محیط های کار به طور ناشیانه ای فقط یه آدم با تجربه یا با دانش میخوان. تا حدی در ذهن‌ها منطقیه ولی از اون جهت انگیزه آدمی که میخواد چیزی جدید رو جربه کنه با هیچ چیزی بنظرم قابل مقایسه نیست. درست شاید برداشت عموم این باشه که اگه این آدم اینجوری باشه ول میکنه میره یه چیزی دیگه رو تجربه کنه و لی میشه این نگاه رو داشت من میتونم از اون نقطه اوج اون آدم که داره تجربه حدیدی کسب و میکنه و خود رو در بالاترین حد خوشحالی میبینه و بالاترین حد یادگیری و بالاترین حد تاثیرگذاری رو احتمالا داره استفاده کنم. این نقاط اکستریم خیلی وقت‌ها در خیلی جاها فراموش میشه. نقاطی که شتاب لحظه‌ای فوق العاده میده. اونچیزی که بنظرم الان باید بهش فکر کرد در کنار تجربه کردن تاثیرگذاری است. باید کاری کرد که موثر بود باید تاثیر آدم ها رو پخش کرد. باید تاثیی که از آدمها گرفته‌ایم رو بهشون بگیم و با بقیه ازش صحبت کنیم. باید بشناسیم ادمهای اطرافمون و دنیای اطرافمون و کنارشون باشیم . شاید این مهمترین چیزی که اینروزا میخوام تجربه کنم.</description>
                <category>alimanzour64</category>
                <author>alimanzour64</author>
                <pubDate>Wed, 07 Aug 2019 10:00:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>