<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی می‌نویسد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliminevisad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:06:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1769567/avatar/4VHELM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی می‌نویسد</title>
            <link>https://virgool.io/@aliminevisad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق، بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-wap8pflfv9h6</link>
                <description>اولین عاشقیت من داستان بسیار جذابی دارد. البته قبول دارم که داستان عاشقانۀ هر کس، دست‌کم برای خودش، مثل یک فیلم هالیوودی جذاب است. بااین‌حال، داستان من از نظر درون‌مایه متفاوت و از نظر پروداکشن قابل‌تأمل است! مثلاً در جایی از آن و طی یک اسلوموشن، طره‌ای مجعد روی یک جفت چشم قهوه‌ای فرود می‌آید و از قدرت این سقوط، فیلتر دوربین عوض می‌شود و رنگ پس‌زمینه از فلات ایران به آمریکای جنوبی تغییر تونالیته می‌دهد. در جایی دیگر با ملودرامی تاریخی طرفیم که مجنون در قدمگاه لیلی قدم می‌زند تا دلتنگی‌اش را مرهم دهد.بااین‌وجود هنوز شک دارم که داستان من را دوست داشته باشید؛ چون آدم برای دوست داشتن یک داستان عاشقانه باید با قهرمانش هم‌ذات‌پنداری کند. اما واقعاً کسی هست که دوست داشته باشد خودش را جای یک هنرجو فرض کند که عاشق مربی بزرگ‌تر از خودش شد و دست آخر یک &quot;نه&quot; قاطع شنید؟حالا شاید بپرسید: «چرا آخر داستان‌و لو دادی؟»راستش قصد اصلی من از نوشتن دربارۀ عشقم داستان گفتن نیست. قصد من این است که نصیحتتان کنم و بگویم عاشق شوید. در واقع می‌خواهم این نصیحت را در عسلِ داستان غوطه‌ور کنم، شاید راحت‌تر بپذیریدش. نمی‌دانم این احساس فرزانگی از کجا بر من مشتبه شده است. شاید ناشی از توهمی است که بعد از هضم یک تجربه به آدم‌ها دست می‌دهد؛ این حس که من حالا آن‌قدر پخته‌ام که می‌توانم انتقال تجربه کنم. می‌دانم که احساس پختگی احساس بامزه‌ای‌ست و در اکثر مواقع موجب سوژه شدن شخص پخته می‌شود، اما چه باک؟ من که از اصل‌کاری نه شنیدم بگذار از خواننده هم بشنوم.ببینید! وقتی که من عاشق شدم دنیا برایم یک رنگ دیگر شد، یعنی واقعاً یک رنگ دیگر. از وقتی که آن طره موی معروف از گُلِ سری واقع در یک مقنعۀ سرمه‌ای آزاد شد و فروغلتید روی کارائیبی‌ترین چشم‌های ایران. حرف از اقیانوس اطلس و حومه شد یاد تایتانیک و رُز افتادم. من با اینکه مرد هستم با رز بیشتر از جک احساس هم‌ذات‌پنداری می‌کنم. رز کسی بود که در وقت عاشقی حساب‌وکتاب نکرد. با خودش نگفت نمی‌شود و نباید و درست نیست و نه. در عوض تن به شهود و احساسش داد و تا آخرش رفت. علاوه بر این، رز توانست یک عاشقانۀ تراژیک را به یک زندگی شاعرانه تبدیل کند و من هم می‌خواهم یک عاشقانۀ ابزورد را به یک نصیحت شاعرانه تبدیل کنم. این که حساب‌وکتاب نکنید و عاشق شوید.همان‌طور که گفتم پایان رسمی داستان عاشقانۀ من یک «نه» قاطع و حتی سرد بود. یعنی رُزِ من نه‌تنها دستم را رها کرد تا در اقیانوس مصائب غرق شوم؛ بلکه یک‌خرده هم فشارم داد پایین! اما لطفاً بد قضاوت نکنید. هر انسانی مختار است که به یک ابراز عشق نه بگوید؛ به‌خصوص یک دختر رعنا و زیبا باآن‌همه وجنات و سکناتِ ظاهری و باطنی، چشمان درشت و پوست برنزۀ نچرال! بله عشق من یک عشق یک‌طرفه بود. اما همین عشق یک‌طرفه دنیای من را دگرگون کرد.اصلاً همین‌الان که در خدمت شما هستم به‌خاطر اوست. نه‌تنها موضوع این نوشته که کلاً نوشتن را مدیونش هستم. اولین‌بار که در مقام نویسنده دست به قلم بردم و شعری نوشتم برای او بود. البته برای او که نه برای خودم نوشتم. چون آن موقع که دیگر اویی در زندگی من وجود نداشت. من نوشتم که بتوانم درد عشق را تحمل کنم.چیز دیگری را که مدیونش هستم اندیشیدن است. پُر واضح است که من قبل از او هم فکر می‌کردم؛ اما این عشق نافرجام باعث شد که از خودم پرسشی کنم: «چرا به عشقِ من نه گفت؟» و همین پرسش باعث شد که به عشق بیندیشم و به زن و به مرد و به خانواده و به زندگی و به جهان. و این اندیشیدن باعث به وجود آمدن پرسش‌های بیشتر شد، پرسش‌هایی که من را به مطالعه سوق دادند و تحقیق و گفتگو؛ و در نهایت به جایی فراتر از عشق رسیدم: اندیشیدن دربارۀ زندگی.مثلاً درک کردم که این عشق محصول مشترک جهان است و من. یک نمونه‌اش پیاده‌روی‌ها مجنون‌وار بود در کوچه‌ها و خیابان‌هایی که احتمال می‌دادم مسیر هرروزۀ معشوقم بوده است. یک‌جور حس پیوستگی از راه دور بود، فرصتی برای بودن با کسی بدون حضور فیزیکی‌اش. من از بچگی عاشق پیاده‌روی بودم و این عشق توانست به پیاده‌روی‌های من معنای دیگری ببخشد: تفکر و تسکین. اما همین علاقه به پیاده‌روی هم در جای خود به تجربۀ عاشقانۀ من شکل داد و آن را شخصی کرد. این‌چنین حرکت من و معشوقم در دو جهت مخالف مسیری یکسان پیدا می‌کرد تا چیزی را برای من بسازد که تغییرم داد. حالا همین حرکت برونی و درونی جرقه‌ای شده برای نوشته‌ای که قرار است بگذارمش در معرض دید. پروانه‌ای، به کوچکی یک‌لحظه، بال می‌زند و موجب طوفانی به بزرگی یک زندگی می‌شود.حساب‌وکتاب را کنار بگذارید و عاشق شوید. اینکه آدم دوستانی داشته باشد که برایش «منفعت» داشته باشند خوب است. اما واجب است که آدم دوستانی هم داشته باشد که کل حساب و کتابشان تعارف بر سر این باشد که پول بستنی را چه کسی بدهد. این گروه دوم چیز دیگری به شما می‌دهند که به عدد نمی‌آید. معشوق شما باید گرامی‌ترین دوست از همین گروه باشد.قدیمی‌ها می‌گفتند: «گرسنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره.» که خب خیلی بدیهی است. بدیهی از این نظر که باید از گوینده پرسید: «مگر انتظاری جز این داشتی؟ مگر قرار بود عشق برایت نقش کباب را بازی کند؟» اما واقعیت این است که خیلی‌ها در وقت عاشقی مقتصدند. به نظر من که اگر طبیعتِ متفاوت این دو پدیده را درک نکنیم به خودمان ظلم کرده‌ایم.ممکن است برای من از غریزه دلیل بیاورید و بگویید که نزد حیواناتِ دیگر هم عشق برابر است با بقا. اما با این توجیه همۀ تمدن بشری را زیر سؤال می‌برید و باید از فردا کتاب‌ها را پاره کنیم و آلات موسیقی را بشکنیم، زیرا با مصرف بی‌دلیل منابع بقای ما را به خطر می‌اندازند! ما فرهنگ و تمدن‌ها را ساختیم که از دغدغۀ بقا فراتر رویم و فرصتی داشته باشیم برای فعال کردن آن پتانسیل خاص انسانی. و شگفت آنکه این یک انتخاب نبود، طبیعت ما چنین حکم می‌کرد.عشق شاید یک رقابت از پیش باخته باشد؛ تجربۀ من که چادرملو در نیوکمپ بود! بااین‌حال، همین زمین سوخته گاهی حاصلخیز است. فکرش را که بکنید می‌بینید چادرملویی نیست که دلش نخواهد در نیوکمپ ببازد، زیرا که عشق بیش از هر چیز رقص عاشق است؛ رقصی که البته می‌تواند آن‌قدر بزرگ شود که در دایره‌اش فراتر از رقاص را جا دهد: بازی و زمینِ بازی و معشوق و رقیب و... حتی شاید روزی تماشاگرانی که در این داستان شمایید. شما که باید اسلوموشن‌های خودتان را بسازید، اندیشۀ خودتان را بورزید و بازی خودتان را کنید. چه‌بسا که در هر دو میدان پیروز شدید و علاوه بر خاطره، رابطه هم ساختید.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 00:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره یا داستان؟ دنده‌عقب به ابهامات داوری مسابقۀ اتو ابزار</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%DB%80-%D8%A7%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-fg5ewy6fm69o</link>
                <description>اعلام نتایج مسابقۀ خاطره‌نویسی «دنده‌عقب به گذشته با اتو ابزار» واکنش‌های متفاوتی را در میان مخاطبان و شرکت‌کنندگان برانگیخت. این مسابقه با همکاری سایت ویرگول، برند اتو ابزار و به داوری خانم‌ها آنالی اکبری، پژند سلیمانی، نغمه کرم‌نژاد و آقای کاوه فولادی‌نسب برگزار شد. در این یادداشت سعی دارم به نقد داوری این مسابقه بپردازم و بیش از همه به این پرسش پاسخ دهم که آیا معیارهای داوری این مسابقه با ژانر اعلام شده مطابقت داشته یا خیر.خاطره‌نویسی و داستان‌نویسی؛ دو ژانر با دو منطق متفاوتپیش از ورود به مصادیق لازم است ابتدا به تعاریف بپردازیم. خاطره‌نویسی، در ساده‌ترین تعریف، روایت یک تجربۀ زیسته است؛ روایتی که راوی در آن یا کنشگر واقعه است یا شاهدی محدود. در خاطره، اصل بر تعریف واقعه است به همین دلیل، خاطره‌نویسی، حتی در شکل ادبی و پرداخت‌شدهٔ آن، به محدودیت‌های ادراکی راوی وفادار می‌ماند: آنچه دیده، شنیده یا درک کرده، و نه آنچه بعدتر می‌تواند دربارهٔ ذهن و احساس دیگران حدس بزند.در مقابل، داستان‌نویسی ژانری است که به طور ذاتی بر ساخت استوار است؛ ساخت موقعیت، شخصیت، تعلیق و معنا. در داستان، نویسنده آزادی کامل دارد که:زاویهٔ دید را جابه‌جا کند،از دانای کل استفاده کند،به لایه‌های روانی شخصیت‌ها وارد شود،و با انسجام نمادین و مهندسی‌شده به متن معنا بدهد.این ویژگی‌ها نه‌تنها در داستان ایراد محسوب نمی‌شوند، بلکه اغلب نشانهٔ مهارت نویسنده‌اند.پیامدهای تعارض عنوان و معیاراگر داوران یک مسابقۀ خاطره‌نویسی به تعاریف گفته شده آگاه و متعهد نباشند، بروز برخی چالش‌ها ناگزیر خواهد بود:داوری و امتیازدهی دچار سردرگمی می‌شود، آثار نویسندگانی که از آزادی‌های داستانی استفاده کرده‌اند موقعیت برتر پیدا می‌کنند، اعتبار مسابقه آسیب می‌بیند، و در بلندمدت، ژانر خاطره بیش‌ازپیش به تکنیک‌های داستانی آلوده می‌شود.این پیامدها نشان می‌دهند که روشن نبودن چارچوب ژانری، نه فقط مشکل نظری است، بلکه اثری عملی و ملموس دارد.بررسی مصداقیبرای روشن‌تر شدن پیامدهای ابهام در معیار داوری، ناگزیر باید به نمونه‌هایی از آثار برگزیده اشاره کرد؛ نه از سر ارزیابی ارزشی یا نقد نویسندگان، بلکه صرفاً برای نشان‌دادن اینکه معیارهای اعلام‌شده در عمل چگونه اجرا شده‌اند.در اثر برگزیدهٔ این مسابقه، راوی متنی را روایت می‌کند که بنا بر قرائن درون‌متنی، تجربه‌ای مربوط به دوران کودکی اوست. با این حال، روایت به‌گونه‌ای پیش می‌رود که راوی نه‌تنها به آنچه در میدان دید و ادراک کودکانه‌اش قرار دارد بسنده نمی‌کند، بلکه به حالات روانی، تردیدها و ترس‌های شخصیت‌های دیگر نیز دسترسی دارد؛ شخصیت‌هایی که در موقعیت روایی، خارج از امکان مشاهده و ادراک مستقیم راوی قرار می‌گیرند.این گسترش آگاهی راوی، در منطق داستان‌نویسی امری پذیرفته و حتی مطلوب است؛ چرا که به تعمیق شخصیت‌پردازی و پیشبرد درام کمک می‌کند. اما در چارچوب خاطره‌نویسی، به‌ویژه خاطره‌ای که بر تجربهٔ زیستهٔ کودکانه تکیه دارد، چنین دسترسی‌ای به جهان درونی دیگران به‌سادگی قابل توجیه نیست و مستلزم عبور از محدودیت‌های ژانر خاطره است.نمونهٔ دیگر، انسجام نمادین متن است؛ از جزئیات بدنی و بصری گرفته تا تصویر پایانی که به‌وضوح کارکردی جمع‌بندی کننده و معنا دهنده دارد. این نوع طراحی نمادینِ یک‌دست و هدفمند، نشانهٔ تسلط نویسنده بر ابزارهای داستانی است و در داستان کوتاه، نقطهٔ قوت محسوب می‌شود. با این حال، در خاطره‌نویسی، چنین انسجامی معمولاً حاصل بازسازی و مهندسی روایی است، نه صرفاً بازگویی یک تجربهٔ زیسته.در اینجا پرسش اساسی این است که چرا چنین آثاری، با این میزان از آزادی داستانی، در مسابقه‌ای با عنوان خاطره‌نویسی پذیرفته شده‌اند. آیا برگزارکنندگان مسابقه حاضر بودند بر سر «موضوع» مسابقه همین‌قدر انعطاف نشان دهند؟!وقتی معیارهایی مانند «داستان‌پردازی جذاب» و «ساختار روایی درست» بدون تفکیک ژانری به کار گرفته می‌شوند، طبیعی است که آثاری با پرداخت داستانی در موقعیت برتر قرار گیرند؛ حتی اگر این پرداخت، مستلزم عبور از محدودیت‌های خاطره‌نویسی باشد.در چنین شرایطی، مسئله نه انتخاب یک متن خاص، بلکه الگویی است که داوری تثبیت می‌کند: الگویی که به شرکت‌کننده می‌آموزد برای موفقیت، بهتر است از منطق خاطره فاصله بگیرد و به سمت داستان حرکت کند. این پیام ضمنی، دقیقاً همان نقطه‌ای است که ابهام معیار داوری از سطح نظری، به پیامدی عملی تبدیل می‌شود.جمع‌بندیآنچه در این یادداشت مطرح شد تلاشی است برای روشن‌کردن نسبت میان عنوان یک رویداد ادبی و منطق داوری آن. بررسی شاخصه‌های اعلام‌شده و نمونه‌های برگزیده نشان می‌دهد که در مسابقهٔ «دنده‌عقب به گذشته با اتو ابزار»، مرز میان خاطره‌نویسی و داستان‌نویسی به‌روشنی تفکیک نشده و همین ابهام، داوری را در موقعیتی دوگانه قرار داده است.اگر معیارهای داوری عملاً بر منطق داستان‌نویسی استوار بوده‌اند، عنوان «مسابقهٔ خاطره‌نویسی» عنوانی گمراه‌کننده بوده است؛ و اگر نیت برگزارکنندگان وفاداری به ژانر خاطره بوده، شاخصه‌های داوری و نتایج نهایی این وفاداری را بازتاب نداده‌اند.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 00:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لودِرانه‌های یک رانندهٔ چپ‌گرا</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%90%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%D9%94-%DA%86%D9%BE-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-p6hs50guirnt</link>
                <description>لودرمن به‌اجبار گواهینامۀ رانندگی گرفتم. خودم نمی‌خواستم. خانواده‌ام گفتند باید بگیری. استحقاقش را هم نداشتم. افسر ممتحن پرسید: &quot;کی داوطلب میشه اول بِرونه؟&quot; و من که می‌خواستم زودتر برگردم پای پلی‌استیشنم دست بلند کردم. آن بنده خدا هم از اعتمادبه‌نفس نداشته‌ام خوشش آمد و با یک پارک ساده گفت &quot;قبول.&quot; بعد برگشتم خانه و مشغول بازی شدم تا پرسیدند: &quot;رفتی؟ قبول شدی؟&quot; و من برخلاف پنج دفعۀ قبل گفتم &quot;آره.&quot;من کلاً آدم ماشین‌بازی نیستم؛ یعنی حتی از رانندگی خوشم نمی‌آید. میان بنز و ب‌ام‌و و مازراتی و بوگاتی فقط از لودر خوشم می‌آید. ظاهر گولاخ و هیکل عضلانی‌اش واقعاً وسوسه‌انگیز است. دوست دارم آن فرمان بزرگ را بپیچانم، آن اگزوز باشکوه را بغرانم و آن بازوی تنومند را بالا و پایین کنم. ماشین شاسی‌بلند برای این خوب است که با بیل مکانیکی بکوبی توی سرش و ماشین شاسی‌کوتاه برای اینکه دندانه‌ها را بیندازی چفت پنجره‌اش و بلندش کنی به هوا. امیدوارم روزی گِیمی پیدا کنم که این امکانات را ارائه دهد.اولین تجربۀ رانندگی‌ام در یک گورستان بود. ده دوازده سالم بود. نشسته بودم داخل یک پراید نوک‌مدادی و آن‌قدر حوصله‌ام سر رفته بود که  بفهمی‌نفهمی برای فک‌وفامیلِ در حال گریه و زاری‌ام شکلک درمی‌آوردم. ول نمی‌کردند؛ همه‌اش اشک و آه و بغل کردن هم. سوئیچ در جایش بود. می‌دانستم باید دنده را ببرم وسط و قدری تکان دهم تا مطمئن شوم خلاص شده. می‌دانستم حالا می‌شود استارت زد، گاز داد، کلاچ گرفت، دنده را جا کرد. می‌دانستم اگر کلاچ را آرام‌آرام رها کنم ماشین راه می‌افتد و بازی آغاز می‌شود. تنها مشکلم این بود که وقتی ماشین راه افتاد هول کردم و عوض ترمز، پایم را روی گاز فشار دادم و فرمان را پیچاندم. البته خوشبختانه آدم یا ماشین دیگری در مسیر نبود. اما مطمئنم روح متوفی از اینکه می‌دید تایرهای پراید در یک قبر خالی افتاده چندان شاد نبود. یادم می‌آید دیگر کسی گریه نمی‌کرد و همین خوشحال کننده بود.بعد از تنبیه آن روز دیگر دست به فرمان نزدم. اما سال‌ها بعد همان کسانی که تنبیهم کرده بودند مجبورم کردند برای گواهینامه اقدام کنم. هنوز مهر گواهینامه‌ام خشک نشده بود که فرصتی پیش آمد تا با رانندگی‌ام به یک نفر دیگر کمک کنم. رفیقی داشتم که اصرار داشت اثبات کند بزرگ شده و در این راه به هیچ‌چیز خوردنی یا کشیدنی نه نمی‌گفت. یک روز تلفن کرد و گفت: &quot;شنیدم گواهینامه گرفتی گِناس!&quot; و از آنجا که امیدی به شیرینی گرفتن نداشت مصمم بود &quot;معرفت&quot; به خرج دهد و من را با خودش به یک مهمانی ببرد. گفت در یک باغ است، خودم می‌آیم دنبالت. آمد، با ٢٠۶ سفیدش، رفتیم. در مهمانی نتوانست به یک پیشنهاد نه بگوید و در نهایت چاره‌ای نداشتیم مگر اینکه در راه برگشت خودم پشت رُل بنشینم. فقط اینکه من…من وقتی راه می‌روم یک مشکل کوچک دارم؛ همیشه کمی به چپ متمایلم. یعنی اگر با کسی راه بروم و او سمت چپم باشد آن‌قدر از من تنه می‌خورد که خودش بی‌خیال می‌شود و می‌رود سمت راست. آن شب فهمیدم همین مشکل را در رانندگی هم دارم. رفیق نیمه‌هوشیارم مجبور بود فرمان را تا حد ممکن کنترل کند که زیاد چپ نشویم. اگر چنین نمی‌کرد احتمالاً گاردریل را پاره و ماشین‌های آن طرف آزادراه را له می‌کردم و یک دایره به بزرگی زمین می‌زدم. مشکل اصلی این بود که برای حرکت در لاینِ سرعت زیاد از حد کُند بودیم و صف طویلی از ماشین‌های عصبانی و بوق‌بوقی پشت سرمان حرکت می‌کردند. هر بار یکی از ماشین‌ها موفق می‌شد از سمت راست سبقت بگیرد چیزی بارمان می‌کرد یا با انگشت‌هایش یک ایموجی حواله می‌داد. مشکل دیگر این بود که مادر رفیقم نگران شده بود و هر پنج دقیقه یک‌بار تماس می‌گرفت که بپرسد: &quot;هنوز این توله‌سگ از دستشویی نیومده؟&quot; و رفیقم مجبور بود هر بار گوشی را جلوی دهانم بگیرد؛ چون اولاً صدای خودش تابلو بود و ثانیاً من دوست نداشتم یک‌دستی رانندگی کنم، تمرکزم به هم می‌خورد. تمرکز شکننده و چپ‌گرایی من، خشم مادرانه، صدای تابلو و حالت تهوع شرایط سختی برای رفیقم رقم زده بودند. دست چپش روی فرمان و پیشانی‌اش روی داشبورد بود و چاره‌ای نداشت مگر اینکه برای رساندن گوشی به گوش من، دست راستش را از پشت گردنش رد کند. فکر می‌کنم در این فرایند بارها رگ‌به‌رگ شد اما به‌خاطر چیزی که در خونش بود نفهمید. وقتی رسیدیم کاملاً چِت زده بود و مدام می‌پرسید: &quot;داداش چقد تقدیم کنم؟&quot;شبِ سخت و تجربه‌آموزی بود اما حالا که فکرش را می‌کنم از خودم و رانندگی‌ام راضی‌ام؛ هم به یک انسان و مادرش کمک کردم و هم فهمیدم در مدیریت بحران بااستعداد هستم و اعتماد به نفسم تقویت شد.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 18:42:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فلسفه تا روان‌درمانی اگزیستانسیال</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84-oxyt5jlk8hlb</link>
                <description>اگزیستانسیالیسمشاید اولین مسئلهٔ ما با اگزیستانسیالیسم تلفظ نامش باشد؛ اما این مکتب پا را از فلسفه فراتر می‌گذارد و به زندگی ما وارد می‌شود، درست وقتی زیر بار مصائب دست‌وپا می‌زنیم. شکست عشقی، اهمال‌کاری، حسرت، وسواس، افسردگی، احساس پوچی... اگزیستانسیالیست‌ها ادعا می‌کنند برای همه این چالش‌ها توضیحی دارند. و گاهی که متوقف می‌شویم تا از خود بپرسیم آیا امیدی به رهایی هست، گرمای صدایشان در گوش ما می‌پیچید که زمزمه می‌کنند: &quot;تو آزادی!&quot;اما آیا واقعاً ما آزادیم؟اگزیستانسیالیسم به زبان سادهیک ابزار، مثلاً یک بیل را تصور کنید. ماهیت بیل حتی پیش از ساخته شدن مشخص است: ابزاری برای خاک‌برداری. اما انسان چنین نیست. بنا بر فلسفهٔ اگزیستانسیال، انسان بی‌آنکه ماهیت یا هدفِ از پیش تعیین شده‌ای داشته باشد پا به هستی می‌گذارد و مجبور است راه خودش را پیدا کند.اگزیستانسیالیست‌ها معتقدند &quot;هستی بر ماهیت مقدم است&quot; که یعنی انسان ابتدا به وجود می‌آید و بعداً خودش ماهیتش را می‌سازد و هدفش را تعیین می‌کند. علاوه بر این، هیچ چارچوب عقیدتی از پیش تعیین شده‌ای نمی‌تواند راهنمای انسان باشد و این خود فرد است که از طريق انتخاب‌ها و اعمالش، معنا و باورهایش را خلق می‌کند.اگزیستانسیالیسم در دهۀ ۱۹۴۰ توسط فیلسوفانی مثل ژان پل سارتر مطرح شد و به سیاست، ادبیات، سینما و همین‌طور روان‌شناسی راه پیدا کرد؛ البته باید ریشه‌های این مکتب فلسفی را در حداقل صدسال پیش از تاریخ ذکر شده و در آثار کی‌یرکگور و نیچه جستجو کرد.فردریش نیچهپنج مفهوم کلیدی اگزیستانسیالیسم که باید بدانیدآزادی و مسئولیت  (Freedom &amp; Responsibility)یک وضعیت خیالی را تصور کنید: کشوری به اشغال درآمده است. منابع غارت می‌شوند، مردم مورد ستم قرار می‌گیرند و نیروهای اشغالگر از هیچ بدی فروگذار نیستند. مردم کشور به فجیع‌ترین شکل کشته، معلول یا تحقیر می‌شوند و اوضاع اقتصاد افتضاح است. حالا فرض کنید یک آدم بخت‌برگشته به جرم دزدیدن یک قرص نان گرفتار سیاه‌چال شده و حتی دست و پایش را بسته‌اند. تصور کردید؟حالا تصور کنید ناگهان یک فیلسوف در مقابل این فرد بیچاره ظاهر می‌شود و می‌پرسد: &quot;چرا نشستی؟ پس انجام‌وظیفه چی میشه؟ چرا فروگذار می‌کنی؟ مگه نمی‌دونی انسان تحت هر شرایطی کاملاً آزاده؟ نه دیگه نگو شرایطت بده… بد هم که باشه باز تو آزادی که انتخاب کنی چه رویکردی در مقابل وضعیت خودت و دیگران اتخاذ کنی. پس پاشو ادا در نیار!&quot;شاید این مثال اغراق شده به نظر برسد؛ اما رویکرد اگزیستانسیالیسم در قبال آزادی و مسئولیت کمتر از این نیست. اگزیستانسیالیست‌ها معتقدند &quot;انسان محکوم به آزادی‌ست&quot; و تنها یک آزادی ندارد: &quot;اینکه آزاد نباشد.&quot; به معنی اینکه ما تحت هر شرایطی آزادیم و مسئولیت همۀ انتخاب‌هایمان به عهدۀ خودمان است.پوچی (Absurd)از نظر اگزیستانسیالیست‌ها پوچی از برخورد انسان با جهانی حاصل می‌شود که هیچ معنای ذاتی یا هدف از پیش تعیین شده ندارد. وقتی نیچه &quot;مرگ خدا&quot; را اعلام می‌کند منظورش فروپاشی ارزش‌های قبلی و نبود معناست. کامو تأکید می‌کند که پوچی نبود معنا نیست؛ بلکه جستجوی معناست در جهانی که نسبت به این خواست بی‌تفاوت است. اما در اگزیستانسیالیسم آگاهی به پوچی به معنی ناامیدی نیست؛ بلکه انگیزه‌ای است برای خلق معنا و اصیل زندگی کردن.کامو در &quot;افسانۀ سیزیف&quot; ما را با موجودی روبرو می‌کند که مجبور است سنگی عظیم را بالای یک کوه ببرد؛ اما هر بار قبل از رسیدن به قله، سنگ به پایین غلت می‌خورد و روز از نو و روزی از نو. در نهایت سیزیف با آگاهی و پذیرش بیهودگی کارش بر سرنوشت چیره می‌شود و خود را آزاد می‌یابد. سیزیف این‌چنین علیه پوچی می‌شورد و به شادی می‌رسد.در زندگی روزمره نیز می‌توان احساس بیهودگی پس از یک موفقیت بزرگ یا احساس ملالِ مداوم را نمونه‌ای از تجربۀ پوچی دانست؛ قبلاً در جستار &quot;دختری که گذاشت حوصله‌اش سر برود&quot; در مورد ملال نوشته‌ام.مارتین هایدگرنگرانی و اصالت (Angst &amp; Authenticity)آیا همیشه با یک اضطراب عمیق و وجودی درگیرید؟ آیا هنگام گرفتن تصمیمات مهم مثل انتخاب شغل، ازدواج یا مهاجرت این اضطراب تشدید می‌شود؟ تبریک! از نظر اگزیستانسیالیست‌ها شما آدم بیدار و در شُرُف رشدی هستید. نگرانی اگزیستانسیال دلیل مشخصی ندارد؛ بلکه ناشی از آگاهی به آزادی بی‌حد و مسئولیت انتخاب‌ها است: ترس از روبه‌روشدن با این حقیقت که هیچ ساختار ازپیش‌تعیین‌شده‌ای نیست که زندگی ما را هدایت کند. هایدگر می‌گوید در این حالت، «جهان در تمامیتش فرو می‌ریزد» و انسان با «هیچ» مواجه می‌شود.اما پاسخ اگزیستانسیالیسم به این نگرانی یا اضطراب چیست؟ اصیل زندگی کردن. اصالت یعنی به‌جای فرار کردن و پیروی کورکورانه از «دیگران» آزاد بودن و مسئولیتش را بپذیریم. هایدگر این فرار را با اصطلاح &quot;Das Man&quot; توصیف می‌کند که می‌شود به &quot;جمع بی‌چهره&quot; ترجمه‌اش کرد.بدایمانی (Bad Faith)وقتی یک انسان از زیر بار مسئولیتش شانه خالی می‌کند و آزادی‌اش را آگاهانه انکار می‌کند، از نظر اگزیستانسیالیست‌ها، دچار یک نوع خودفریبی شده است. داستان حکومت ظالم و قعر سیاه‌چال را بی‌خیال؛ حتی اگر در یک رابطۀ سمی هستید و کات نمی‌کنید یا اگر از شغل مزخرفتان استعفا نمی‌دهید چون مدعی هستید &quot;چاره‌ای ندارم&quot; هم فرقی ندارد. هر گونه سلب مسئولیت این‌چنینی همانا و دچار شدن به بدایمانی هم همانا. بدایمانی یعنی تظاهر به بی‌اختیاری و مقصر دانستن سرنوشت، جامعه، ژن یا غیره. در مقابلِ بدایمانی زندگی اصیل قرار دارد که به معنی پذیرش مسئولیت و خلق ارزش‌های شخصی است.ژان پل سارترفکتیتی (facticity) / شرایط واقعیِ زندگیاگزیستانسیالیسم آزادی انسان را مطلق می‌داند اما می‌پذیرد که این آزادی در مرزهای فکتیتی اتفاق می‌افتد. به‌عنوان‌مثال کسی نمی‌تواند انتخاب کند در چه خانواده‌ای به دنیا بیاید؛ اما آزاد است انتخاب کند در مقابل وضعیت خانوادگی‌اش چه رویکردی اتخاذ کند. در اینجا ما با یک تنش بنیادین موجه می‌شویم: تنش میان &quot;آنچه به ما داده شده&quot; و &quot;آنچه خود می‌سازیم&quot;.اگزیستانسیالیست‌ها می‌گویند حاصل‌ضرب هیچ‌کس با شرایطش صفر نیست؛ چون شرایط هیچ‌کس صفر مطلق نیست. وقتی به فکتیتی استناد می‌کنیم تا از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم در واقع از اصالت دور و به بدایمانی نزدیک می‌شویم. محدودیت‌ها واقعی‌اند اما انتخابِ واکنش با ماست.روان‌درمانی اگزیفیلسوفانی مثل سستانسیالارتر، نیچه و هایدگر پایه‌گذار مکتبی شدند که بعدها توسط کسانی مانند &quot;رولو می&quot; و &quot;یالوم&quot; تبدیل به یک رویکرد درمانی شد. روان‌درمانی اگزیستانسیال، برخلاف بسیاری از روش‌های دیگر به دنبال بررسی گذشتۀ فرد و ریشه‌یابی مشکلات وی نیست. این روش درمانی روی آینده، آزادی و مسئولیت فرد تمرکز دارد.اروین یالومچهار نگرانی غایی اگزیستانسیال از نگاه اروین یالوماروین یالوم در کتاب &quot;روان‌درمانی اگزیستانسیال&quot; از چهار ترس یا نگرانی غایی بشر به‌عنوان منشأ تعارضات درونی انسان نام می‌برد. این ترس‌ها اغلب ناخودآگاه هستند اما می‌توانند باعث ایجاد اضطراب در زندگی روزمره شوند. این چهار ترس عبارت‌اند از:ترس از مرگ: ترسناک‌ترین پدیدۀ زندگی مرگ است؛ این ترس تنها ناشی از لحظۀ مرگ نیست. ما می‌دانیم که زمان محدودی داریم، جاودانه نیستیم و ممکن است قبل از رسیدن به نتیجه نیست شویم. این ترس می‌تواند در زندگی روزمره نمودهای مختلفی پیدا کند؛ به‌عنوان‌مثال وقتی اهمال‌کاری می‌کنیم در واقع داریم واقعیت فناپذیر خود را انکار می‌کنیم. یا وقتی به دنبال رسیدن به کنترل‌گری مطلق (روی افراد و اتفاقات) هستیم شاید می‌خواهیم با ایجاد یک احساس تسلط کاذب، بی‌اختیاری در برابر مرگ را انکار کنیم.ترس از آزادی: همان‌طور که گفتیم اگزیستانسیالیست‌ها معتقدند انسان مطلقاً آزاد است؛ اما همین آزادی با خودش مسئولیت و در نتیجه نگرانی به همراه دارد. بهترین مثال برای این نوع ترس پیروی کورکورانه از سنت‌ها یا دیگران است. وقتی رشته‌ای را انتخاب می‌کنید که پدر و مادرتان برایتان پسندیده‌اند، البته که در حسرت‌های آینده می‌توانید دست به خودفریبی (بدایمانی) بزنید و بگویید &quot;این بلایی بود که پدر و مادرم به سرم آوردند&quot;.ترس از تنهایی: حتی وقتی در جمع خانواده یا دوستان هستید احساس می‌کنید تنهایید؟ خب واقعاً هستید. شما در تجربۀ وجودیتان با هیچ‌کس شریک نیستید و نمی‌توانید بشوید. تنهای تنها، این فقط خودتان هستید که دنیایتان را می‌سازید. وقت‌هایی که انتظار دارید بقیه شما را &quot;درک کنند&quot; احتمالاً در دام انکار این واقعیت افتاده‌اید.ترس از بی‌معنایی: اگر این دنیا معنای خاصی ندارد پس ما برای چه باید این‌قدر تلاش کنیم؟ اگر هدفی برای انسان تعیین نشده پس سرنوشت زندگی ما چه می‌شود؟ این پرسش‌ها ناشی از &quot;اضطراب وجودی&quot; هستند. کامو می‌گوید پوچی از برخورد دو چیز به وجود می‌آید: الف) نیاز ما به معنا. ب) بی‌تفاوتی جهان نسبت به این نیاز. یک مثال شایع برای این ترس می‌تواند احساس پوچی بعد از موفقیت باشد؛ ممکن است با تلاش فراوان خانه و اتومبیل دلخواه خود را بخرید یا ازدواج و مهاجرت کنید؛ اما باز حس کنید چیزی کم است.آلبر کاموچرا این چهار ترس مهم‌اند؟ما با آگاهی به این ترس‌ها می‌فهمیم اضطرابمان تنها از مسائل روزمره مثل تمام شدن پول یا دعوا با همسر نیست؛ بلکه ریشه‌ای عمیق‌تر در وجودمان دارد. روان‌درمانی اگزیستانسیال به‌جای تجویز مسکن و کاهش موقت دردها به درمان‌جو پیشنهاد می‌کند با ترس‌هایش روبرو شود و از آنها برای رشد استفاده کند.نقد اگزیستانسیالیسمسیاه‌چال ابتدای مقاله را یادتان هست؟ همانجا که یک نفر در قعر گرفتاری، توسط یک فیلسوف فضول خفت شده بود؟ حالا تصور کنید ناگهان چهار پنج فیلسوف دیگر برای کمک به آن فرد و کیش کردن فيلسوف فضول ظاهر شوند.احتمالاً فیلسوف کمونیست خواهد گفت، آزادی بشر در شرایط سرمایه‌داری و نابرابری یک توهم است. از نظر کمونیسم، هستی انسان در بستر روابط تولید شکل می‌گیرد و نه صرفاً از طریق انتخاب‌های فردی.فیلسوف فمینیست هم اگزیستانسیالیسم را به دلیل تمرکز بر سوژهٔ مردانه و نفی سرکوب ساختاری علیه زنان مورد انتقاد قرار خواهد داد.پست‌مدرن‌ها هم که اصلاً به هویت یکپارچه و اصیل معتقد نیستند و کلاً &quot;اصالت&quot; را افسانه می‌دانند.و البته که هر مکتب فکری انتقاد خودش به اگزیستانسیالیسم را خواهد داشت. این طبیعت فلسفه است و هیچ آدم عاقلی ادعا نمی‌کند که می‌تواند همه واقعیت را باتکیه‌بر مکتب فکری مطلوبش توضیح دهد.سیمون دو بووارسخن آخرانسان تشنۀ معناست و به دنبالش گِرد جهان می‌گردد و در نبودش به پوچی می‌رسد. اما فیلسوفان اگزیستانسیال همواره به بشر گوشزد کرده‌اند که آب در کوزه است و تو خود خالق معنای خویشی. این مکتب آزادی را دارایی بی‌چون‌وچرای انسان می‌داند و تأکید می‌کند که این دارایی عظیم با مسئولیتی خطیر همراه است. اگزیستانسیالیست‌ها منکر تأثیر جور زمانه بر زندگی ما نیستند؛ بااین‌حال معتقدند به تعداد انسان‌ها راه رسیدن به رستگاری وجود دارد. روان‌درمانی اگزیستانسیال نیز کوشش دارد تا از طریق روبرو کردن انسان با خود، به او کمک کند تا از سیاه‌چال ترس‌های بنیادین رها شود و به شکوفایی دست یابد.اما همین تأکید فراوان بر آزادی و انتخاب، تیغ از نیام منتقدان نیز بیرون می‌آورد؛ زیرا چنین رویکردی می‌تواند نقش شرایط و محدودیت‌هایی که خارج از اختیار انسان‌اند را کم‌رنگ جلوه دهد. طرفه آنکه، باوجود نقدهای گوناگون، تأثیر عمیق اگزیستانسیالیسم بر فلسفه، روان‌شناسی و شیوۀ فهم انسان از خود و جهان انکارناپذیر است. اما آیا شما، خوانندۀ گرامی، انسان را بیشتر آزاد می‌دانید یا تسلیم شرایط؟ به قسمت نظرات بشتابید و چراغ گفتگو را روشن کنید.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Fri, 03 Oct 2025 12:27:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنرِ کثیف شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D9%87%D9%86%D8%B1%D9%90-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D8%B4%D8%AF%D9%86-qmnaaezmn7u9</link>
                <description>من یک فانتزی نویسندگی خیلی کوچک دارم؛ اینکه شروع به نوشتن کنم و طوری غرق کار شوم که زمان را از دست بدهم و مثلاً یک آن به خود بیایم و متوجه شوم روز بوده و شب شده، یا شب بوده و صبح شده. متنی که در خیالم غرقش می‌شوم معمولاً یک متن توصیفی است؛ اما گاهی هم می‌شود که خودم را ببینم که درگیر نوشتن یک کاوش فلسفی‌ام. این فانتزی هیچ‌گاه من را رها نکرده است. احساسم این است که اگر تا این حد غرق نوشتن شوم به یک‌جور پالایش روحی موقت می‌رسم و اگر بتوانم این فرایند پالودن ذهن از طریق نوشتن را مکرر انجام دهم به آدم بهتری تبدیل می‌شوم. آدم بهتر که چه عرض کنم؛ خودم را پس از این فرایند سوپرمن تصور می‌کنم. البته که احتمالاً این یک تصور رمانتیک و غیرواقعی است. درست مثل تصوری که قبلاً از نوازندگی داشتم. فکر می‌کردم اگر روزی تار یا گیتاری در دست بگیرم یا پشت پیانویی بنشینم می‌توانم دلتنگی‌ام را با ساز قسمت کنم و اندیشه‌ام را بر بال نت‌ها بگذارم و به آسمان پر دهم. اما واقعیت این است که وقتی برای اولین بار ساز دست گرفتم احساس کردم از نظر جسمی و ذهنی ناتوانم؛ خیلی زود متوجه شدم که این زمینِ راه رفتن من نیست. واقعیت این است که موسیقی یا ادبیات فرقی ندارد، برای تجسم آن قطعۀ موسیقایی یا آن اثر ادبی که در ذهنتان لول می‌خورد به یک چیز مهم نیاز دارید: مهارت؛ و مهارت چیزی نیست که به این راحتی قابل دست‌یابی باشد. مسیر هنرمند شدن اصلاً مثل خود هنر نیست؛ بیشتر شبیه کارگری است. باید آستین‌ها یا حتی پاچه‌ها را بالا بزنید و از کثیف شدن نترسید. فکر می‌کنم آدمیزاد ذاتاً دچار سوءتفاهم است. یعنی انگار هیچ‌چیز آن طور که ما تصور می‌کنیم نیست و اصلاً رسیدن به مهارت در هر رشته تا حدی مساوی است با رفع سوءتفاهم‌هایی که از آن رشته داریم و این کار آن‌قدر سخت و ناراحت کننده است که کمتر کسی طاقتش را دارد؛ گویی شکستن یک الگوی ذهنی به‌اندازه شکستن یک استخوان دردناک است و حتی بیشتر. پس شاید قضیه بیش از کثیف شدن است و باید عنوان این نوشته را &quot;هنر زخمی شدن&quot; یا &quot;هنر شکستن می‌گذاشتم&quot;.اما چرا چنین است؟ چرا ما دربارۀ هر چیز این‌قدر دچار سوءتفاهمیم که در واقع آنچه &quot;فهمیدن&quot; می‌خوانیمش نوعی از &quot;رفع سوءتفاهم&quot; است؟ قضیه فقط هنر نیست، ما دربارۀ همه چیز از جمله عشق یا زندگی هم همین‌قدر دچار سوءتفاهمیم. لازم است در همۀ زمینه‌ها همین‌طور زخمی و کثیف شویم و بشکنیم تا بتوانیم با هر چه که می‌خواهیمش به صلح برسیم. و چرا برای رسیدن به هر چیز این ماییم که باید بشکنیم؟ چرا ما در زمینی کاشته می‌شویم که برای رستن از آن باید هزار جور پیچ‌وتاب و گره بخوریم تا به نور دل خواسته‌ها برسیم؟ شاید این مسئله ریشه در کودکی ما دارد؛ شاید مغز کودکی ما ابزار خوبی برای روبرو شدن با این دنیا نیست و آنچه به‌عنوان &quot;شناخت&quot; در ذهن ما ثبت می‌شود کاریکاتوری است از آنچه &quot;شناختنی&quot; است. شاید هم تقصیر بزرگ‌ترهاست؛ همان‌ها که نه می‌دانند آنچه را که باید بدانند و نه دلشان می‌آید که خوب و بد این جهان را پیش چشم ما بگذارند. کدام پدر و مادر دل این را دارد که به فرزندش بگوید &quot;زندگی قشنگ است اما نه خیلی&quot;، &quot;عشق قشنگ است اما نه آن‌قدر&quot;، &quot;رابطۀ جنسی، سفر، دوستی، موفقیت شغلی خوب‌اند اما نه آن‌طور…&quot;؟ پدر و مادرها مگر جرئتش را دارند که جز &quot;امید&quot; از چیز دیگری برای ما قصه بگویند؟ و همین ناتوانیِ شاید زیبا دلیل دیگری است بر تنهایی ما. و زندگی، عشق، تولد، هنر، همین‌قدر پیچیده، همین‌قدر بی‌رحم و همین‌قدر واقعی هستند.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jul 2025 01:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که گذاشت حوصله‌اش سر برود</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%AF-tvquifin5bmz</link>
                <description>&quot;رمز موفقیت این است که حوصله‌تان سر برود.&quot; این پند اخلاقی کلیپی بود که امروز در اینستاگرام دیدم. با چهرۀ خندان دختر جوانی شروع می‌شد که می‌گفت می‌خواهد برای یک صد روز از شبکه‌های اجتماعی فاصله بگیرد. بعد شروع می‌کرد به شمردن. هر شماره یک روز بود، در مکانی متفاوت و با لباسی متفاوت، که باعث می‌شد گذر زمان را بهتر حس کنی. با جلو رفتن کلیپ ریتم سریع‌تر می‌شد، آن‌قدر سریع که شماره‌ها و تصاویر با یک موسیقی حماسی در هم می‌آمیختند، انگار داری یک‌دست ورق را بُر می‌زنی. کلیپ روی یک درخت می‌ایستاد، زیر درخت همان دختر چهارزانو نشسته بود که نتیجه را بگوید. اصلاً شکل گوروها نبود. احساس می‌کردم چیز مسخره‌ای خواهد گفت، طبق تجربه می‌دانستم افتاده‌ام در قلاب یک کلیپ دیگر، به قیمت پاره‌ای از عمرم. نه‌اینکه وقتی در اینستاگرام بالا و پایین می‌روی آگاهانه به این چیزها فکر کنی؛ نه، می‌دانی‌شان. اما این کلیپ شگفت‌زده‌ام کرد. دختر گفت: &quot;رمز موفقیت سررفتن حوصله است. ایده‌ها آنجایند، درون شما، فقط کافی‌ست حواس‌پرت کن‌ها را کنار بزنید تا ایده‌ها را ببینید.&quot; وقتی این را شنیدم به آفتاب پشت ابر فکر کردم. چند سالی بود که در جوشش‌های ناگهانی ذهنم این ایده به سطح می‌آمد: &quot;دلیل اهمال‌کاری ترس از ملال است.&quot; اما هیچ‌وقت نشد قبل از اینکه دوباره پایین برود بقاپمش، جلوی چشم بگیرم و نگاهش کنم: &quot;وحشت از ملال&quot;. من یک سپاس به این دختر بدهکارم.شاید درست می‌گویند که ما به دوپامین معتاد شده‌ایم. نمی‎‌دانم به لحاظ علمی چقدر موثق است. اما شاید تنها راه ما همین است که از طریق نوعی ریاضت (ملال آگاهانه)، از شر اعتیاد به این افیون خلاص شویم. یک سختی‌اش این است که نیاز نیست به پارک بروی و ساقی پیدا کنی، با ترس‌ولرز پولش را بدهی و کمی دوپامین، به اندازۀ مصرف روزت، دریافت کنی. هر چقدر که بخواهی می‌توانی در بدنت بسازی. هر وقت که بخواهی می‌توانی آنچه خورده‌ای و آن‌قدر که خوابیده‌ای، و مهم‌تر از همه، زمان و عمرت را با کمی دوپامین تاخت بزنی و یک حلقۀ دیگر به زنجیر شادی‌های زودگذر بیفزایی. زنجیری که هر لحظه تنگ‌تر می‌شود، دور تنت، دور روانت، دور زندگی‌ات.اما ملال یعنی چه؟ هایدگر، شوپنهاور و نیچه هر کدام تعریف خودشان را دارند. اما اگر بخواهیم خیلی ساده و خودمانی بپرسیم چه می‌شود که آدم حوصله‌اش سر می‌رود، شاید بشود گفت که اگر در موقعیتی گیر کنی که مطلوبیت کافی نداشته باشد دچار نوعی کسالت و ناراحتی یا همان ملال می‌شوی. مثل کسی که جایی است یا با کسی است که دوست ندارد باشد. حتما وقتی تنهایی آن شخصِ کسل‌کننده خود تویی و آن جای کسل‌کننده هم ذهن و روحت است. یعنی با خود نشستن و در خود نشستن ملولت می‌کند که یعنی کمی تا قسمتی از خودت خوشت نمی‌آید. شاید تو برای خودت حکم یک خرفت غرغرو یا یک آدم حوصله سر بر را داری، از همان‌ها که دم پرشان نمی‌روی مبادا وقتت را تلف کنند. به یک نفر که دوست نداری همراه و هم‌کلامش شوی فکر کن، در ذهنت تصورش کن. حالا به این فکر کن که خودت هم برای خودت چنین کسی هستی. اما مشکل اینجاست که نمی‌توانی خودت را طلاق دهی. پس باید با خودت بنشینی و مشکلت را حل کنی. باید حواس‌پرت کن‌ها را کنار بگذاری و به گفتگو با آینه بپردازی: با ملالت.چند سال پیش، در مقطعی از زندگی‌ام، پیش می‌آمد که در جریان روز یا لحظه‌ای از شب احساس کنم خودم نیستم. احساس می‌کردم بی‌من شده‌ام. احساس می‌کردم آن‌قدر غرق کار و فعالیت‌های دیگر هستم که خودم را گم کرده‌ام. دلم می‌خواست لحظه‌ای بنشینم و &quot;فارغ&quot; باشم، فارغ از همه چیز، حتی اگر شده فقط برای چند دقیقه. اوایل سعی می‌کردم بروم در جایی که کسی نبیندم، در واقع پنهان می‌شدم. بعد به یک نیمکت فوق‌العاده رسیدم، در فضایی سبز و مشرف به یک رودخانه. اگر شانس می‌آوردم و خالی بود می‌نشستم و خیره می‌شدم به آب. آرامش‌بخش بود. بعدها که دیگر در جوار آن رود نبودم متوجه شدم اگر بتوانم برای چند دقیقه بنشینم و &quot;هیچ&quot; کاری نکنم حالم بهتر می‌شود. سخت است. اگر امتحان کنید متوجه سختی‌اش می‌شوید؛ اما قطعاً پیشنهاد می‌کنم.انسان در طول تاریخ برای فرار از ملال کارهای زیادی انجام داده است. از وقتی نیازهای اولیه ما (آب و غذا و خواب) برآورده می‌شوند ملال آغاز می‌شود. چه کنم که از وقتم (عمرم) لذت بیشتری ببرم؟ خانه جدید؟ ماشین جدید؟ یار جدید؟ سفر بروم؟ مهاجرت کنم؟ اما اگر همه این‌ها را هم انجام دهی هم، بالاخره، زودتر از آنچه فکرش را کنی، ملال دوباره به سراغت خواهد آمد. پس شاید، مثل باقی ترس‌ها و بدبختی‌ها، بهترین راه مقابله با ملال هم این است که از آن فرار نکنیم. برعکس، بمانیم و غرقش شویم، گم شده در ساکن‌ترین حالت زمان و ته‌نشین در عریان‌ترین نسخهٔ &quot;خود&quot;.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 12:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز طلایی نویسندگی که به هیچ دردم نخورد</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-ucygbggkuudv</link>
                <description>&quot;من نمی‌دانم چه باید بنویسم.&quot; این جمله را یک معلم نویسندگی می‌گوید، بعد از اینکه گفته بود &quot;اگر مادرتان مریض است بنویسید، اگر شکست عشقی خورده‌اید بنویسید، اگر امتحان آیلتس دارید…&quot; بعد می‌پرسد: &quot;نمی‌دانید چه باید بنویسید؟ همین را بنویسید.&quot; دست‌هایش را در جیبش فرومی‌برد و پشت‌هم تکرار می‌کند: &quot;من نمی‌دانم چه باید بنویسم. من نمی‌دانم چه باید بنویسم.&quot; و ادامه می‌دهد &quot;من نمی‌توانم بنویسم. چرا نمی‌توانم؟ شاید در کودکی…&quot; ناگهان حالت چهره‌اش عوض می‌شود و چند بار پشت‌هم و با لهجۀ اصفهانی می‌گوید &quot;عه عه عه&quot; و بعد با لهجۀ تهرانی داد می‌زند &quot;اومد&quot; که یعنی انسداد فکری تمام شد و نوشتن آغاز.اگر در اینستاگرام مطالب مرتبط با نویسندگی را دنبال می‌کنید حتماً این ویدئو را دیده‌اید. و حتماً این نصیحت را بارها از نویسنده‌های ریزودرشت شنیده‌اید که &quot;فقط باید بنشینی و بنویسی&quot; و بعد نشسته‌اید روبروی کاغذ و سعی کرده‌اید &quot;فقط بنویسید.&quot; اما چند نفر را سراغ دارید که با این روش نویسنده شده‌اند؟ و آیا این &quot;فقط بنویس&quot; مثل این نیست که به یک آدم افسرده نصیحت کنیم &quot;شاد باش&quot;؟ یا به آدمی که وحشت کرده بگوییم &quot;نترس&quot;؟من هم موافقم. اگر بتوانید بنشینید و بنویسید و بنویسید بالاخره نویسنده درونتان را پیدا می‌کنید، درست همان‌طور که اگر به کودکتان به‌اندازه کافی شیر بخورانید او را به بلندقدترین نسخه خودش تبدیل خواهید کرد. اما اگر هر چه کنید نتوانید آن سد اولیه را بشکنید و &quot;بنویسید&quot; چه؟ شاید این جبر طبیعت است. بالاخره یک جامعه به دکتر و مهندس و معلم و کارگر هم نیاز دارد و شاید شما از آنهایی هستید که باید بی‌خیال شوید. اما اگر نتوانید بی‌خیال شوید چه؟ اگر بپرسید &quot;تو مگه بچه‌ات به شیر حساسیت داشته باشه بی‌خیال قد کشیدنش میشی؟&quot; آن وقت چه؟ جواب چیست؟ اگر به اینجا برسید احتمالاً کارتان کمی پیچیده است؛ چون حالا باید بگردید دنبال جواب و اگر پیدایش نکنید احتمالاً حسرتش به دلتان می‌ماند.عدم توانایی شما در اینکه بنشینید و &quot;فقط بنویسید&quot; ممکن است دلایل مختلفی داشته باشد: خانوادگی، اقتصادی، سلامتی… ممکن است پدری داشته باشید که نوشتن را تحقیر می‌کند. ممکن است به یک نوع فوبیا مبتلا باشید… ممکن است… اما اگر هیچ‌کدام از این مشکلات را نداشته‌اید و ننوشتن‌تان فقط و فقط به‌خاطر این بوده که نتوانسته‌اید &quot;فقط بنویسید&quot; من برای شما یک نظریه دارم. اصلاً این یادداشت را نوشتم که نظریه‌ام را بگویم:نوشتن فکر کردن است و فکر کردن دردناک. هر بار که فکر می‌کنیم این خطر وجود دارد که بنیان‌های اعتقادی‌مان به هم بریزد. هر بار که فکر می‌کنیم درواقع داریم به تونل وحشت خاطرات سر می‌زنیم. درون ذهن ما دنیایی از درد و خطر پنهان شده و واقعاً حق داریم که بترسیم از سر زدن به این دنیای مخوف. اما واقعیت این است که هنر در همین دنیاست که شکل می‌گیرد. هنر سوختش را، مواد اولیه‌اش را از همین دنیا تأمین می‌کند. پس مهم نیست اگر همیشه انشاهای خوبی می‌نوشته‌اید، مهم نیست اگر ذاتاً گوش موسیقایی خوبی دارید یا تصور فضایی‌تان محشر است، تا نتوانید بنشینید و خودتان را به چالش بکشید، تا نتوانید به هزارتوی ذهنتان بروید نمی‌توانید خلق کنید.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Tue, 13 May 2025 12:28:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتۀ بوس‌دار</title>
                <link>https://virgool.io/@aliminevisad/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%80-%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-rwtipn42gyfr</link>
                <description>من خودم را می‌شناسم. بین من و نوشتن یک قهر و آشتی دائم وجود دارد. از آن قهرهایی که همه‌اش به‌طرف فکر می‌کنی و بابت این که سراغش نمی‌روی به خودت بدوبیراه می‌گویی. یک‌بار یک کارگردان خوب در جلسه‌ای گفت اگر همیشه مملو از ایده نیستید امکان ندارد بتوانید کارگردان بشوید. گفت هنر را بگذارید کنار و زندگی‌تان را نجات دهید. با اینکه فکر کردم وقتی می‌گوید &quot;کارگردان&quot; منظورش &quot;نویسنده&quot; هم هست اما فکر نکردم که نمی‌توانم بنویسم. آن کارگردان عاقبت‌به‌خیر نشد. خودکشی کرد. کلاً هیچ‌وقت آدم مهمی نبود در دنیای من. هرچند آدمِ مهمی بود. گیرم از حرفش بشود به این نتیجه رسید که اگر با نوشتن قهر و آشتی می‌کنید هم نمی‌توانید نویسنده شوید. مهم نیست، چون من که الان دارم می‌نویسم. قضیه پیچیده‌تر از این حرف‌هاست. فکر می‌کنم بدیهی است که این جهانْ پر از استعدادِ شکوفا نشده است. وقتی فکر می‌کنی می‌بینی آن کارگردان خوب حرف بدی زد. اگر هر انسان متناسب با علاقه و شرایطش استعداد داشت حتماً جهان شکل دیگری بود. اما کلاً این قضیه مهم نیست؛ چون آن‌قدر اگرهای واجب‌تری وجود دارد که جایی برای خوردن غصۀ اگرهای یک هنرمند بالقوه که کارمند شد نمی‌ماند. اصلاً استعداد یعنی چه؟ هنرمند یعنی چه؟ کسی که چند دهه پیش چند فیلم خوب ساخته هنرمندتر است یا کسی که الان دارد روز و شب تمرین و تجربه می‌کند؟ به گمانم کسی نمی‌تواند بگوید. میل به نوشتن و امتناع از نوشتن، هر دو نگوییم بیماری که شرایط روانی هستند. حتماً به هورمون‌های آدم، خاطرات آدم، وراثت و محیط و هزار چیز دیگر مرتبط‌اند. اولین‌بار که &quot;ادبیات&quot; نوشتم هشت سالم بود. اولین نوشته‌ام بازخورد خوبی نگرفت. پدر و مادرم اولین مخاطبینم بودند. شاید اگر من هم جای آنها بودم صلاح را در این می‌دیدم که یک نوشتۀ بوس‌دار را از یک پسر هشت‌ساله نپذیرم. در داستانم یک شوالیه (خودم) پرنسس افسانه (دختر همسایه) را از قلعه‌ای مخوف نجات می‌داد، روی اسب در آغوشش می‌گرفت و هنگام گذر از آتش می‌بوسیدش. اصلاً چرا در رؤیا خودم را شوالیه دیده بودم؟ چرا باید افسانه را نجات می‌دادم؟ پدر افسانه آدمِ شری بود. یک روز که طلبکارها جمع شده بودند دم خانه‌شان، نشان داد جسارت و مهارت استفاده از چاقو و قمه را دارد. طلبکارها دیگر پیدایشان نشد. با لحاظ کردن این نکته باید به پدر و مادرم بیشتر حق بدهم. یک سال بعد از آن نوشته دیگر با افسانه همسایه نبودیم، از آن محله رفتند، ما هم رفتیم. حالا می‌دانم افسانه اینها خاندان پول‌داری هستند. پدر افسانه پسر حاج‌آقا فلان است و یحتمل آنچه او را نجات داد نه مهارت‌های جنگی‌اش که پول پدری‌اش بود. من که یادم نمی‌آید؛ اما حتماً چنین آدمی با زن و بچه‌اش هم خوب تا نمی‌کرده و شاید همین باعث شده که فکر کنم نیاز است شوالیه باشم. اگر معیارهای انسانی را در نظر بگیریم لیاقت تشویق شدن را داشتم، شاید اخلاق هنری هم همین را اقتضا کند (بچه تازه نوشتن یاد گرفته بود، از سر دغدغه تخیل داشت و پای اجرایش هم ایستاد). خلاصه که گره خوردن اولین تجربۀ نوشتنم به چنین ماجرای پیچیده‌ای عین بدبیاری بود.</description>
                <category>علی می‌نویسد</category>
                <author>علی می‌نویسد</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 12:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>