<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی میرفردوس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alimirferdos</link>
        <description>نویسنده کدهای داستانی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 04:41:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/90095/avatar/H2BO8P.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی میرفردوس</title>
            <link>https://virgool.io/@alimirferdos</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ردی از یک آهنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@alimirferdos/%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-nofwgqh9eyn3</link>
                <description>تابستان آن سال آشی بود از حس‌های عمیق، هم خوب و هم بد. بعد از آن خداحافظی طولانی با مادربزرگ، وقتی بالاخره سوار ماشین شدم دیگر نتوانستم جلوی آن بهمنی که از چشم‌هایم فرو ریخت بایستم و سرازیر شدم. آنقدر گریه کردم که تهوع داشتم. خودم را جای راننده‌ی آن تاکسی می‌گذارم. اینکه مسافری را سر شب سوار کنی که یک بند از ته دل اشک بریزد. سوگ همیشه برایم حسی است فراتر از همه‌ی حس‌های دیگر. سوگ یعنی از دست دادن و از دست دادن یعنی دوست داشتن و «من» یعنی دوست داشتن. مادربزرگ فوت نکرده بود؛ ولی حداقل تا زمان زیادی نمی‌دیدمش؛ شاید بار بعدی که می‌دیدمش دیگر خیلی دیر بود. کسی نمی‌داند. سوگ، فقط فوت شدن نیست؛ سوگ مثل خون در هر از دست دادنی جاریست. مادربزرگ برای سفری می‌رفت که بعد از آمدنش دیگر من اینجا نبودم.وقتی ماشین جلوی هتل اسیپیناس پالاس ایستاد، مجبور بودم جنازه‌ای که اسمش «من» بود را بکشانم برای یک خداحافظی دیگر. خداحافظی‌ای که این بار من آن مسافری بودم که شاید دوستم دیگر نمی‌دید. آهنگ‌های چارتار برایم همیشه حسی از نوازش داشته‌اند. نوازشی که در آن شب پر از سوگ و خداحافظی، الزامی‌ترین چیزی بود که نیاز داشتم. کل کنسرت را با هم گریه کردیم. وقتی چراغ‌ها روشن شد، ما مانده بودیم و نگاه به دره‌ی استیج، دست در دست، پر از سکوت.از جایی که ایستادم به عقب نگاه می‌کنم. بالای توچال که می‌رسی، هوا سرد است. گاهی مه هم هست. به تمام آن چیزهای پایین نگاه می‌کنی؛ دره‌ای خاکستری از دود: همه‌ی آنهایی که پشت سر گذاشتی. سوگ مثل کوهنوردی است؛ و آن بالا که می‌رسی، هیچ کلمه‌ای لازم نیست. فقط نیاز است کسی دستت را بگیرد و کنارت به آن دره نگاه کند. در عمیق‌ترین قله‌ی قلبم هم کلمه‌ای نبود؛ سکوتی بود که حرف می‌زد.</description>
                <category>علی میرفردوس</category>
                <author>علی میرفردوس</author>
                <pubDate>Sat, 15 Apr 2023 04:35:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم چون باید بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@alimirferdos/%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-cxzvjtb3mvqe</link>
                <description>می‌نویسم چون باید بنویسم. باید این غم را مشخص کنم؛ روی کلمات بغلتانمش؛ وردنه‌اش کنم؛ بلکه بتوانم با درد کمتری بخوابم.هنوز یک ماه از رفتنم نگذشته ولی انگار سال‌ها گذشته. این روزها مدام به خودم می‌گفتم این بار دیگر می‌نویسم. امشب دیگر می‌نویسم. امروز دیگر می‌نویسم. لااقل بگذار خاطره بنویسم. بگذار حرف بزنم. چرا جلوی دهانم را می‌گیری؟!‌ چرا؟!متن ساختار می‌خواهد. مقدمه و موخره می‌خواهد. شروع و پایان می‌خواهد. اما یک چیز دیگری هم وجود دارد. من باید تمام زندگی‌ام را در دو چمدان ۲۳ کیلویی جا می‌دادم. چقدر چیزهای زیادی که مطمئن بودم که «باید» ببرم ولی وزن چمدان‌ها اجازه نداد. این زندگی جدید ساختار می‌خواست. مقدمه و موخره می‌خواست. شروع و پایان می‌خواست. با این حال وزن چمدان‌ها را نمی‌توانستم که کاری کنم. وزن را که نمی‌شود وکیوم کرد! با این حال، زندگی همچنان ادامه پیدا کرد...چند ماه پیش،‌ با چند تا از دوستان برای دیدن یک تئاتر رفتیم؛ دوستانی که الان به شدت دلم برایشان یک ذره شده؛ اوایل به خاطر خبرهایی که می‌شنوم خیلی نگرانشان بودم. حالا کمی نگرانی‌ام بهتر است. یک پنجشنبه‌ی تابستانی زیبا ولی گرم بود و من چقدر دلم می‌خواهد می‌شد برگردیم به آن موقع و زمان را با یک ساعت برنارد متوقف کنیم و تا ابد روزهای غمبار ولی زیبا را زندگی کنیم. از ظهر آن روز بیرون بودم. با یکی از بهترین دوستانم، پوریا. مقدار زیادی راه رفتیم. به قول یکی دیگر از دوستان، انقلاب را متر کردیم. پردیس تئاتر شهرزاد بود. با پوریا رفتیم. وقتی بقیه دوستان یک به یک رسیدند و دیدند پوریا هم هست خیلی هیجان‌زده و خوشحال شدند. آه که چقدر دلم برای خوشحال شدنشان تنگ شده. پوریا نماند. گفت فقط می‌خواسته بچه‌ها را ببیند و برود.رفتیم داخل و تئاتر شروع شد. از نمایش تعریف‌های زیادی شنیده بودم چون انگار نمایش‌نامه‌اش را آدم خفنی نوشته بود؛ یا شایدم چیز دیگر. یادم نیست. بازیگران کل تئاتر یک زن و مرد بودند. گفتند که نمایشی که می‌خواهند بازی کنند واقعی است و بخشی از زندگی‌شان بوده.نمایش که تمام شد و بیرون آمدیم، یکی از بچه‌ها ازم پرسید که نظرم چه بوده. تعدادمان زیاد بود و تا جمع شویم کمی طول می‌کشید. من هم مثل همیشه از گفتن نظرم کمی نگران بودم چون معمولا خیلی با نظر بقیه متناقض است! گفتم که از نظرم جالب بود. این جالب و تحسین‌برانگیز بود که زندگی‌شان را نوشته بودند. نمایشش کرده بودند و بعد خودشان چندین و چند شب بازی‌اش کردند. اتفاقاتی که نقل می‌کردند تروماها و ترس‌های باقی‌مانده بزرگی از گذشته بودند. گفتم که این شجاعت زیادی می‌خواهد. اینکه با خودت و گذشته‌ات مواجه شوی. اینکه بنویسی سخت است. اینکه از خودت بنویسی سخت‌تر. اینکه از ترس‌های عمیق و شخصی خودت بنویسی هم حتی سخت‌تر! اما این مواجهه ارزشمند است. سخت است. دردناک است؛ مثل اینکه یک زخم چرکین عمیق را بخواهی بخراشی. تجربه‌ام از این جور مواجهه‌ها در جلسات روانکاوی، را چندین بار به عمل قلب باز تشبیه کرده‌ام. البته این تشبیه را از خاله‌ام وام گرفتم وقتی از دردهایش می‌گفت.در بخش پایانی نمایش، زن و مرد روی صحنه ایستادند و گفتند که ما از آن خانه که کل نمایش آن را توصیف کرده بودند، رفتیم. اسباب‌کشی کردیم و رفتیم. داشتند می‌گفتند که یک سری چیزها را جا گذاشته‌اند و یک سری چیزها را با خود بردند. می‌گفتند که عصبانیت و خشم را گذاشتند. عشق را بردند. چندین بند مختلف داشت که مشخصا یادم نمانده.بعد از نمایش بچه‌ها می‌گفتند که خیلی با آن حال نکرده بودند. اختصاصا هم آن بخش آخر را مسخره می‌کردند که فلان را گذاشتیم؛ فلان را بردیم. من هم می‌خندیدم و در مسخره‌بازی‌شان سهیم می‌شدم! اما هم در آن لحظه و هم بعد از آن می‌دانستم که به زودی من هم باید چیزهایی را بگذارم و چیزهایی را ببینم. گفتم که. وزن را نمی‌شد وکیوم کرد؛ حتی اگر این وزن، وزن بارها و دردهای روحی‌ات باشند.بارها ایستادم و عقب را نگاه کردم؛ از همینجا که ایستاده‌ام. با حیرت گفتم که عجب مسیر عجیبی! فردای روزی که رسیدم، قتلی صورت گرفت. قتلی که بعد از آن هر کار بکنیم، هیچ کداممان، نخواهیم توانست به قبل از آن برگردیم. اتفاقات بعد از آن؛ خبرهایی که هر شب می‌فهمیدم و بغض نمی‌گذاشت بخوابم؛ و نگرانی و دلتنگی شدیدی که برای دوستانم داشتم. چند شب پیش یک ساعت پشت سر هم هق هق کردم. گریه‌ای که پس‌لرزه‌هایش تا ساعت سه بامداد ادامه داشت.امشب نوشتم. چمدان دردهایم را باز کردم و چیزهایی که آوردم و چیزهایی که جا گذاشتم را نگاهی اجمالی انداختم. جای دردها چیزهای دیگری جا مانده بودند. وزن را که نمی‌شود وکیوم کرد! نگاه کردم و تکه‌های از قبلم را دیدم که جا مانده‌اند. تکه‌هایی که هر کدام پیش دوستانم ماندند. تکه‌هایی که این روزها افتخار می‌کنم که بگویم در «میهنم» جا ماندند.و حالا خسته‌ام اما نوشتم: رها و ناهشیار…</description>
                <category>علی میرفردوس</category>
                <author>علی میرفردوس</author>
                <pubDate>Mon, 10 Oct 2022 08:09:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توییت‌هایی که می‌ترسند</title>
                <link>https://virgool.io/@alimirferdos/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-vea6ti7mudwm</link>
                <description>اگر اولین بار است که از بنده مطلبی را می‌خوانید، ممنون می‌شوم پیش از خواندن این مطلب، لطفا مروری سریع روی «بداهه‌نوازی با پتک» داشته باشید و بعد برگردید.«یک زمانی این چیزها نبود که! حرفی می‌زدی از در اتاقت بیرون‌تر نمی‌رفت» راجع به شبکه‌های اجتماعی خروارها مطلب نوشته شده و نوشتن راجع به آن‌ها هیچ ربطی به من ندارد! یکی از خوبی‌هایشان می‌گوید یکی از بدی‌هایشان. یکی می‌گوید درست است که ارتباطات بیشتر شده ولی ما بیشتر تنها شده‌ایم. آن دیگری می‌گوید شبکه‌های اجتماعی می‌توانند باعث به وجود آمدن جنبش‌ها باشند. یکی دیگر راجع به آثار مخرب آنها حرف می‌زند. گوشمان از این حرف‌ها پر است.به عنوان کسی که کار و بارش از سمتی با کتاب است و از سمتی با داده‌ها، شاید یکی به من بگوید بهتر نیست یک مطلبی راجع به نقش بیگ دیتا در شبکه‌های اجتماعی بنویسی؟ یا مثلا از حریم شخصی صحبت کنی و بگویی که امروزه داده نفت جدید است؟ شاید اینجوری دیدگاه عمومی نسبت به آن بازتر شود. شاید بیشتر به کتاب خواندن روی بیاورند. قطعا اینکه بیشتر کتاب بخوانیم هدف خوبی است ولی خب این، بداهه‌ای نیست که به دنبال چنین چیزهایی باشد.این موضوع فقط منحصر به توییتر نیست و شبکه‌های اجتماعی مختلف حس و حال و فضای مختص خودشان را دارند؛ اینستاگرام با محور قرار دادن عکس و فیلم یک فضا و مخاطبانی دارد؛ کلاب‌هاوس پر از منبر است؛ توییتر هم پر از حرف‌های جمع و جور. هر کدام به تبع این فضا، آداب خودشان را دارند. آدابی نانوشته که حالا کار من نیست که بیایم آسیب‌شناسی کنم و بگویم که آی آنجا فلان جور است یا بهمان جور. صرفا می‌خواهم خیلی کوتاه بنویسم: از توییت‌هایی که می‌ترسند...توییت‌ها هم می‌ترسند: با همه جسارتشان، با همه تندی‌شان، با همه رادیکال بودنشان. و اگر حالا بپرسی که منظورت این است که نویسندگان توییت‌ها می‌ترسند دیگر؟ باید بگویم نمی‌دانم! شاید نویسندگان می‌ترسند؛ شاید خوانندگان می‌ترسند؛ شاید بقیه توییت‌های همسایه می‌ترسند؛ حتی شاید اصلا خود توییت می‌ترسد، ما چه می‌دانیم!گفتم که نمی‌خواهم بحث فنی بکنم ولی توییتر از شیوه‌های دقیق و پیشرفته‌ای استفاده می‌کند که بهترین محتوا را در بهترین وقت به هر کس نشان دهد. این موضوع همراه با امکانات دیگرش سرعت فراگیری را آن‌قدر زیاد می‌کند که گاهی حتی خودت هم باورت نشود! یکی از توییت‌های قدیمی‌ام را می‌دیدم که هزارها بازدید داشته و این در حالی است که شاید اصلا آن تعداد آدم را نشناسم!بارها در صحبت‌ها با دوستان مختلف و در تجربه خودم این «ای کاش» را مشاهده کردم که «ای کاش توییتر امکانی داشت که پیامی که می‌گذاری را از عده‌ای مخفی کنی» البته که خب می‌توان صفحه را خصوصی کرد و همچنین می‌توان اشخاص را بلاک کرد و همچنین می‌توان آنها را میوت کرد و هزار همچنین دیگر. ولی خب چیز دیگری می‌گویم. اینکه بعضی وقت‌ها می‌شود که حاضری کل جهان یک مطلبی را بخوانند جز چند نفر خاص!از همه این‌ها بگذریم، خودم بارها و بارها پیش آمده که توییتی را نوشته‌ام و بعد دکمه حذف را زده‌ام: چه پیش از انتشار چه پس از انتشار. این جاست که می‌گویم ترس می‌آید. بقیه چه فکری می‌کنند؟ چه پیامدی دارد؟ شخصیتم خدشه‌دار نشود؟ و کلی ترس دیگر.نمی‌گویم ترس بد است یا نمی‌گویم نباید دقت کنیم که چه می‌گوییم؛ ولی این وسط توییت‌های کوچولو و نازی هم هستند که قربانی می‌شوند: قربانی ترس...</description>
                <category>علی میرفردوس</category>
                <author>علی میرفردوس</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 01:37:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلونکی برای سه خطابه بی‌خانمان</title>
                <link>https://virgool.io/@alimirferdos/%D8%A2%D9%84%D9%88%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-oax8igpjyr7t</link>
                <description>اگر اولین بار است که از بنده مطلبی را می‌خوانید، ممنون می‌شوم پیش از خواندن این مطلب، لطفا مروری سریع روی «بداهه‌نوازی با پتک» داشته باشید و بعد برگردید.(راستی اصل خطابه‌ها آخر مطلب است! اگر حوصله خواندن ندارید می‌توانید مستقیم اسکرول کنید و بروید پایین!!)روزها مدام می‌آیند و می‌روند. آدم‌های مختلفی در زندگی‌مان ظاهر می‌شوند گاهی برای چند ثانیه گاهی برای سالها. و زمانی بالاخره می‌روند: گاهی خیلی زود و گاهی دیرتر. وقتی چیزی را از دست می‌دهیم سوگوار می‌شویم خصوصا وقتی این چیز یکی از این آدم‌ها باشد و خصوصا وقتی آن آدم برایمان عزیز باشد. سوگ از دست دادن، جانکاه است. صد البته که تعریف سوگ از دیدگاه‌ افراد متفاوت است ولی با این حال سوگ، به خودی خود می‌تواند قوی‌ترین سپه‌سالاران را از پا درآورد.در این میان بسیار پیش می‌آید که بعد از رفتنشان، مشغول فکر به چیزهایی می‌شویم که کاش پیش‌تر به آنها گفته بودیم یا حتی حرف‌هایی که دوست داریم حالا که از دست داده‌ایم به آنها بگوییم. حرف‌هایی که از روی خجالت، ترس، رودربایستی و ... زده نمی‌شوند. وقتی که بچه بودیم این مسئله خیلی حاد نبود. گاهی با کسی قهر می‌کردیم و بعد از چند دقیقه باز داشتیم با هم بازی می‌کردیم. ضمنا حرف‌هایمان را بی هیچ خودسانسوری می‌زدیم: راحت و بی‌تکلف. اما با این صحبت‌های «بی‌خانمان» چه باید کرد؟ نه به کس دیگری می‌توان گفت. نه به آن شخص که دیگر از دست رفته. آنقدر هم درونت غلغل می‌کنند که نمی‌دانی چه باید بکنی. به قول عباس معروفی در کتاب معروفش «سمفونی مردگان»:وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیش‌تر تنهاست. چون نمی‌تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق می‌کند، تنهایی تو کامل می‌شود!زمان متوقف نمی‌شود. زمان با تمام بی‌احساسی و سردی‌اش می‌رود و ما متاسفانه هنوز «ساعت برناردی» در دست نداریم که بتوانیم در قبالش کاری کنیم. زمان می‌رود. زمان می‌رود و ما را خسته با خود می‌کشاند. الان تصمیم ندارم راجع به این موضوع صحبت کنم ولی وضعیت خیلی‌ها به خصوص در سالی که گذشت چندان مناسب نبود. حتی شاید بتوان این جمله را شدیدتر ادا کرد: اصلا وضعیت خوبی نبود. زندگی در این یک سال گذشته، در بیماری و قرنطینه برای خیلی‌ها خیلی سخت بوده. آن روز با کسی در این باره صحبت می‌کردم و می‌گفت که انگار همه بیشتر از یک سال پیر شدند و چه موهای جوانی که سفید شد. و چه بسیار کسانی که از دست رفتند. در این میان بودند دوستان و آشنایانی که بسیار کمک کردند و همراه بودند.اما در این نوشتار می‌خواهم سه خطابه یتیم از آن نوع بی‌خانمان‌ها را بیاورم. حرف‌هایی که دوست داشتم می‌توانستم بزنم. می‌توانید فکر کنید که سه شخص متفاوت بوده‌اند یا یک شخص. فرق چندانی نمی‌کند و من برای ساده‌تر شدن نوشتار از اینجا به بعد فقط از دوم شخص استفاده می‌کنم. هیچ چیز راجع به مخاطبان واقعی نخواهم گفت: نه واقعی یا خیالی بودن، نه تعداد، نه جنسیت، نه زمان و نه زنده بودن. می‌توانید هرچه دوست دارید تصور کنید. تقریبا با ضرس قاطع بالا فکر می‌کنم اینکه اصلا یک روزی مخاطب (مخاطبان) اصلی این خطابه‌ها آنها را بخوانند به صفر میل می‌کند. ولی من اینجا می‌خواهم آلونکی برای این صحبت‌هایی که هنوز جای زخم‌هایشان درد می‌کند درست کنم شاید کمی سر و سامان بگیرند و بهتر شوند.پیشا خطابه!پیش از آنکه شروع کنم، راستش خیلی فکر کردم که با چه خطابت کنم. بگویم ای چه؟! ای عزیزم؟ ای دوست؟ ای x؟ حتی تصمیم گرفتم خطاب نکنم و همینجور حرف را بزنم اما بالاخره باید یک خطابی باشد. نمی‌شود که! اسمش خطابه است! خودت چیزی پیدا کردی بگو. ولی علی‌الحساب می‌گویم ای! ایِ خالی! همینقدر ساده! می‌دانم برای من که همیشه وسواس داشته‌ام و مته به خشخاش می‌گذاشته‌ام همینقدر راحت گذشتن از کنار این مساله مهم خطاب اصلا متداول نیست ولی خب، این خطابه‌ها خسته‌تر از آنند که...همانطور که گفتم می‌خواهم سه خطابه داشته باشم. باور کن هر چه فکر کردم و اسنادی که داشتم را بررسی کردم که بفهمم ترتیبشان چطور باید باشد به نتیجه‌ای نرسیدم. پس تو هم خیلی سخت نگیر تا بتوانم بالاخره خطابه‌هایم را شروع کنم! راستی تصور من از بار معنایی واژه خطابه یک سخنرانی بسیار طویل و دراز است که با دقت بسیار بالایی از انتخاب واژگان گرفته تا جمله‌بندی تا ترتیب هر چیز مورد بررسی قرار گرفته؛ ولی خب گفتم که... خیلی خسته‌اند... مرا ببخش و همین را قبول کن!خطابه اول:ای! پیش از همه چیز، ازت ممنونم بابت کمک‌هایی که به خصوص سر آن پروژه کردی. شاید بدون کمک‌هایت اصلا ممکن نبود سر وقت تمام شود. حقیقت این است که تو وضعیت را نمی‌دانستی، هیچی از آن نمی‌دانستی. و بعید می‌دانم وقتی اصلا چیزی بدانی. فقط در همین حد بدان که اتفاقات جالبی بعدش نیوفتاد. اتفاقاتی که احتمالا دوست هم نداشته باشی بشنوی. حافظه‌ام برای آن بازه خیلی منظم نیست و در نتیجه چندان چیزی یادم نیست و برای نوشتن همین چند خط هم خیلی تلاش کردم. ضمن اینکه مجبورم کردند که همه پیام‌ها را پاک کنم. در هر صورت چیزهایی که به سختی به یاد می‌آورم را می‌گویم. از دلداری‌ها ممنونم. دلداری‌هایی که از نظر تو صرفا روزهای سخت عادی بود که هر کسی دارد. متاسفانه کاری از دستم برنمی‌آید در قبالش انجام دهم جز همین که بگویم ممنونم. راستش وقتی پیام‌ها را به مشاور می‌گفتم می‌گفت انگار او برای خودش یک پا روانشناس است و دارد با تو CBT کار می‌کند! در هر صورت، اجازه دادی مدت کوتاهی، خیلی کم، صمیمیت را مزه کنم. صمیمیتی که در دیدگاه فعلی‌ام دیگر وجود خارجی ندارد. اما ای! من مگر چه گفتم؟! چه درخواست عجیب و غریبی کردم؟! فقط وضعیت فعلی را توصیف کردم مثل اینکه مثلا بگویم الان صبح است و خورشید در آسمان است! می‌دانم و درک می‌کنم که سعی کردی همچنان منطقی رفتار کنی. خودت را سرزنش نکن. من در موقعیت خوبی نبوده‌ام. نمی‌دانم حتی باید عذرخواهی کنم یا نه! می‌توانی من را پسربچه 5-6 ساله‌ای تصور کنی که نه نیت بدی دارد و نه می‌داند چه خبر است و دارد چه اتفاقی می‌افتد و حتی اینکه چه چیزی را کجا بگوید و چه چیزی را نگوید! آن زمان CPU خیلی زیادی از من گرفته بود. برای منی که خیلی چیزها را سرکوب کرده بودم و یک دیکتاتور درونی تمام عیار ساخته بودم؛ نمی‌دانستم چه باید بکنم... نمی‌خواهم چیزی را توجیه کنم. نمی‌دانم اصلا نیازی به توجیه دارد یا نه. یکی از کسانی که به من مشورت می‌داد به اشتباه خیلی در فضای دیگری بود و نتیجه آن شد. من همیشه خیلی احساساتی بوده‌ام (این را خودم نمی‌گویم که بگویی برای خودش نوشابه باز کرده! متخصص‌ها می‌گویند!) در آن گیر و داری که داشتم، تمام احساساتی که می‌توانستم را جمع کردم و برایت فرستادم. پاسخ web request ها null نیست... یک اروری چیزی است. می‌دانم خسته‌ات کرده بودم ولی خب دریافت نکردن پاسخ... می‌دانی... چطور بگویم... همان پسربچه 5-6 ساله را تصور کن وقتی که چیزی گفته و بقیه خیلی بد نگاهش می‌کنند و او حتی نمی‌داند چه اتفاقی افتاده. البته که می‌توانستی خیلی غیرمنطقی‌تر پاسخ دهی و خب این را هم به لیست «ممنونم» ها اضافه کن. امیدوارم... تا پیروزی...خطابه دوم:ای! خودت قبلا تجربه‌اش کردی و می‌دانی. البته بعضی‌ها هم هستند که مخاطب خیلی برایشان مهم نیست ولی خب می‌دانی اینکه بنویسی و حس کنی هیچ کس نه می‌خواند و نه اهمیت می‌دهد چقدر سخت است. برای یک نویسنده چقدر سخت است. وقتی تصمیم گرفتم که دیگر ننویسم، باز هم تعداد کسانی که از پشت قضیه خبر داشتند، چندان زیاد نبود (شاید به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید) و خب تو هم جزو آنها نبودی. شخصیتی از من وجود داشت که با شخصیت قدیمی شناخته شده مطابقت نداشت و این ماسک همیشه همراه من بوده مگر در نوشته‌ها. وقتی تصمیم گرفتم که دیگر ننویسم، سخت بود. خیلی سخت بود. احتمالا درک می‌کنی این سختی را. و راستی ایمیل را برخی می‌گویند منقرض شده! ولی خب این هم از کارهای نسبتا عجیب من است که در آن ساعت از سحر ایمیل را چک کنم!! البته الان هیچ چیز برایم عجیب نیست ولی خب در آن ساعت توقع چنین چیزی را داشتن قبول کن سخت است: یک ایمیل ناشناس از یک شخص ناشناس با لحنی بسیار عجیب. راستش را بگویم اول و برای مدتی فکر می‌کردم کار یکی از رفقا است که از سمتی خواسته سر به سرم بگذارد از سمتی هم دلداری‌ام بدهد (به روش خودش). در تنظیم پاسخ‌ها سعی می‌کردم دقت خاصی به خرج دهم و راستش یک مقدار حس کارآگاهانه‌ای هم حتی گرفته بودم! همانطور که گفتم حافظه‌ام چندان در دسترس نیست. اصلی‌ترین حرف‌هایم را می‌زنم و بقیه‌اش را به بزرگی خودت ببخش. اولا که ممنون بابت امیدواری که ایجاد کردی. دوما که شاید جزو تنها کسانی بوده‌ای که همه نوشته‌ها را کامل می‌خواند و بازخورد بسیار مفصل و کاملی می‌داد. چیزی که واقعا من را به وجد می‌آورد. ممنونم و امیدوارم که به آروزی نوشتنت ادامه دهی. سوما نوشته‌ات را که گفته بودی حرص می‌خوری خواندم. حقیقتش مدام سر می‌زدم و حدس می‌زدم بالاخره نوشته‌ای با این مضمون سر و کله‌اش پیدا خواهد شد. منتظرش بودم. نمی‌دانم چرا. شاید نمی‌خواستم قبول کنم. هنوز هم نمی‌خواهم. متاسفم. ای! کاش میشد بدانی. کاش میشد بفهمی. همه چیز به نظر خوب بود. راجع به آن پیام آخرم... متاسفم... مرا مجبور کردند... باور کن که حتی من چندین بار از او مجدد پرسیدم شاید نظرش عوض شده باشد و چنین کاری لازم نباشد. وقتی پیام را دادم بی‌حس بودم. تمام بدنم سر بود. ای! من خیلی سخت گریه می‌کنم؛ یعنی جلوی گریه کردنم را خیلی خوب می‌گیرم ولی... می‌خواهی باور کن یا نه... ولی برایت گریستم...خطابه سوم:ای! مسیر سختی را پشت سر گذاشته‌ام و احتمالا مسیر سختی هم همچنان پیش روست. این خطابه را می‌خواستم خیلی رمزی بنویسم. حتی به یک زبان دیگر بنویسم. شاید اصلا ننویسم. می‌دانم این چیزهای اخیری که از من می‌خوانی احتمالا بسیار برایت شوکه‌کننده بوده‌اند. امیدوارم این خطابه‌ها در آلونک خودشان راحت زندگی کنند. خیلی صحبت‌های زیادی هست که بخواهم به تو بگویم. خودت می‌دانی که چقدر صحبت زیاد است. ولی صحبت‌هایی که بی‌خانمان‌اند دسته‌ای هستند که بهشان خیلی بی‌توجهی می‌شود. بی‌کس و کارند. نمی‌دانم از تو تشکر کنم یا شکوه؛ بستایم یا غر بزنم. اگر بخواهم ساختاری برای این خطابه دربیاورم که خیلی مرتب و با قاعده پیش برود شاید روزها حتی ماه‌ها طول بکشد. بگذار همینطور پیش برود. آنچه از دل برآید بر دل نشیند. از پریشانی صحبتم خرده نگیر که مثل خودم است. ای! وقتی بهت گفتم که مساله از سال‌ها قبل شروع شده و خودت را به متوجه نشدن زدی باور کن راستش را گفتم. همیشه راستش را گفتم. حتی همانطور که خودت گفتی چیزهایی که نباید می‌گفتم را هم گفتم. ای! صحبت دکترها همیشه برای عمل کردن نیست. دکترهای دلسوز و خوب صحبت‌هایشان بر اساس تجربه و منطق است ولی باز ماییم که تصمیم می‌گیریم چه کار کنیم. ای! سارتر می‌گوید ما محکوم به آزادی هستیم. مجبوریم انتخاب کنیم ولی باز هم ماییم که انتخاب می‌کنیم. البته که همین هم خیلی نقد دارد ولی خب ولش کن! گفتی بهتر است به آن صحبت دکترها عمل می‌کردم. گفتم که خیلی به صحبت‌هایشان عمل کردم. از آن کار پشیمانم؟ نه! باید چیزی را می‌گفتم. ای! من دوست ندارم خودخواه باشم ولی شاید حق با تو باشد. اما ای! ناپدید شدن، فرمان بود. فرمان همان دکترها که گفتی باید به حرفشان گوش کرد. می‌دانم برای یک بازه به آن کوتاهی آن حجم از اطلاعات زیاد بود. گفتم که می‌لرزیدم. توقع خیلی بدتری داشتم و خب ممنون که خوب رفتار کردی. ای! آن مساله تمام شده؛ چه کسی باخته؟ چه کسی مقصر است؟ مهم است مگر؟ شاید باور نکنی ولی هنوز در افکار من هستی. می‌خواهم نباشی. این برای هر دو طرف بهتر است ولی نمی‌روی. بیا و برو. اینک هم می‌گریم و خطاب می‌کنم ولی ای! می‌گویند خواب دریچه‌ای به ناخودآگاه است. ناخودآگاه خیلی مرموز است. دسترسی مستقیم به آن خیلی خیلی سخت یا حتی غیرممکن است. و ای! تو هنوز در خواب‌هایم هستی! آنقدر در تصوراتم واضح بودی که جلوتر از هر صحنه‌ای که عکسش در چشمم ظاهر شود، بودی. ای! ما وارد یک مسابقه شدیم، یک مبارزه، یک مخاصمه و این خوب نبود. تو از من بیشتر خبر دار شدی ولی ای! من دلسوزی نمی‌خواستم! درست است که کمک می‌خواسته‌ام ولی دلسوزی نمی‌خواستم. بارها برای تمثیل آن وضعیت از این استعاره استفاده کرده‌ام: من تمام سپرها را پایین آوردم. تمام سلاح‌ها را زمین گذاشتم. خالی شدم. این حس را داشتم که در میدان اصلی شهر جلوی تمام جمعیت عریان شوم و ناگهان شلاق بخورم. حس کسانی را داشتم که در آشویتز پیاده شده‌اند و بعد از همه غربال شدن‌ها هنوز زنده مانده‌اند و الان جز بدنشان از خود هیچ ندارند. شاید حتی بدنشان هم مال خودشان نیست. کسی چه می‌داند به آنها واقعا چه گذشته؟! احتمال خیلی زیادی می‌دهم که گیج شوی. اگر آن تکه را مستقل از بقیه چیزها جدا کنی و به کسی نشان بدهی همه چیز عادی است؛ بلکه بهتر، تو بحران را به نحو احسن مدیریت کردی. ولی ای! این حس من بود که گفتم. من تحقیر شدن را حس کردم. هرچند نمی‌خواستم این قصه تمام شود؛ بالاخره هر چیزی بالا و پایین خودش را دارد ولی فرمان رسیده بود. کاری از دستم برنمی‌آمد. چند وقت می‌گذرد؟! مدت نسبتا قابل توجهی است. ای! مثل معتادها، مثل کسانی که به چیزی عادت می‌کنند، مثل مادربزرگ‌هایی که هنوز 6 صبح از خواب بلند می‌شوند، تک تک روزهایی که گذشت، دقیقا در همان ساعت‌ها تنهایی آنچنان من را فرا می‌گیرد که بهترین توصیفش شاید «تنهایی تنها و تاریک خدا مانند» باشد. جا دارد که بیشتر توضیح بدهم ولی خب، چه اهمیتی دارد؟! نه! این مثل آن خودخواهی‌ها نیست! ای! شعر به من بازگشت و سپس از من رخ برگرفت، دیگر «چیزی» نیست؛ البته همین که بگوییم چیزی نیست یعنی قبول کرده‌ایم چیزی هست ولی خب این‌ها همه‌اش قصه است! چیزی نیست! ای! مبادا خودت را به خاطر من سرزنش کنی! می‌دانم من اگر طبیب بودم سر خود دوا نمودم ولی ای! به واسطه تمام این اتفاقاتی که گذشته، درک خوبی از شرایط دارم و شاید نتوانم سر خود دوا کنم ولی به دنبال راه‌حل آنقدر دویده‌ام که تعداد زیادی راه‌حل در خورجین دارم و دوست ندارم کسی آن شرایط را تجربه کند به همین خاطر تمام تلاشم را می‌کنم که به کسی که در این شرایط گیر افتاده کمک کنم. و اما ای! تمثیل دیو و دلبر را به کار بردی و گفتی که دوست داری از دیوارها پیچک بروید ولی ای! خیلی حرف زدم. این را بگویم و تمام: آخرین گلبرگ زمین افتاد... فرمان رسید که تمام ورودی‌ها برای همیشه قفل و زنجیر شود... و این اتمام این ماجراست... شاید برای همیشه... شاید برای مدتی نامعلوم...---------------------------------فکر می‌کنم فعلا کفایت کند ولی این آلونک جای بیشتری هم دارد. اگر کسی را از دست داده‌اید (به هر نحو) می‌توانید مهمان این آلونک باشید. می‌توانید زیر همین مطلب خطابه‌های بی‌خانمان خود را مهمان کنید. من و خطابه‌های یتیمم قطعا بدون هیچ قضاوتی خواهیم خواند و تلاشمان را برای فهمیدن خواهیم کرد.</description>
                <category>علی میرفردوس</category>
                <author>علی میرفردوس</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 16:31:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بداهه‌نوازی با پتک</title>
                <link>https://virgool.io/@alimirferdos/%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%87%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%AA%DA%A9-zrcrwx0agh0v</link>
                <description>می‌دانی چه مدت است که می‌خواهم بنویسم ولی نمی‌شود؟! یعنی چیزهای مختلف نمی‌گذارند که حالا حوصله شمردن آنها را ندارم؛ باشد برای یک وقت دیگر.اما حالا... این یک مقدمه‌طور است برای چیزهایی که خواهم نوشت. می‌خواهم نوشتنم را زیاد کنم ولی لازم است قبلش یک سری چیز را بگویم. شاید از مطالعه‌ی یک مطلب دیگر من به این صفحه آمده باشید به همین خاطر سعی می‌کنم خیلی طول و درازش نکنم و سریع و تیتروارطور چیزهایی که می‌خواهم را بگویم:رشته من کامپیوتر است. همان را هم به زور بلدم و خیلی از بخش‌هاییش را بلد نیستم. حتی بخش‌هاییش را که قبلا خوانده‌ام فراموش کرده‌ام! (کلا حافظه عجیبی دارم!) هیچ سررشته‌ای از فلسفه، موسیقی، جامعه‌شناسی، هنر، سیاست، ادبیات، تاریخ و هر چیز دیگری که ممکن است بیایید و بهم خرده بگیرید ندارم! فقط کمی مطالعه داشته‌ام اگر خدا قبول کند! فلذا انتقاد مهربانانه را بسیار استقبال می‌کنم. همچنین با توجه به چیزی که گفتم قاعدتا به نوشته‌هایم نمی‌شود چندان استناد خاصی کرد!من اصلا حوصله جر و بحث که این وسط یک عده ناراحت می‌شوند و مشکل ایجاد می‌کند را ندارم؛ بنابراین... بنابراینش مشخص است دیگر!ممکن است بگویید تو که نمی‌دانی خب زر نزن یا لااقل برو مفصل مطالعه کن و بعد بیا! راستش سعی دارم که مطالعه‌ام را همیشه داشته باشم ولی واقعا نیاز دارم که بنویسم.در موسیقی بحثی داریم به اسم «بداهه‌نوازی» که در آن نوازنده یا خواننده بدون تنظیم قبلی و نت خاصی در مایه و دستگاهی که مناسب احوال است قطعه‌ای را اجرا می‌کند. در موسیقی ایرانی این موضوع خیلی متداول است و ذوق و استعداد خاص نوازنده در این بداهه‌ها مشخص می‌شود. اکثر متن‌هایی که خواهم نوشت نیز حالت بداهه خواهند داشت. (حتی ممکن است غر هم بزنما :) )ژانر مشخصی را نمی‌توانم برای نوشته‌های آینده تعیین کنم. حداقلش می‌توانم بگویم داستان نیستند. داستان‌هایم را می‌توانید از اینجا دنبال کنید و بسیار بسیار خوشحالم خواهید کرد. همچنین نوشته‌های کوچولو کوچولو ام را هم بالطبع می‌توانید از توییتر دنبال کنید. برخی نوشته‌ها احتمالا حالت جستار و نقد و بررسی داشته باشند برخی جور دیگر؛ ولی خب نمی‌دانم چطور می‌شود.نیچه کتابی دارد به نام غروب بت‌ها، یا، فلسفیدن با پتک که آخرین اثری است که توسط خودش منتشر شد. من این کتاب را کامل نخوانده‌ام ولی ایده‌ای که با آن کتاب را نوشته برایم جالب است: اینکه با پتکِ فلسفیدن به جان برخی موضوعات بیوفتد و صدای پوکی را از آنها دربیاورد. من هم احتمالا در این نوشتارها چنین وضعیتی خواهم داشت.پس... بهم غر نزنید! بازخورد بدید و کمکم کنید! ممنون! ماچ!</description>
                <category>علی میرفردوس</category>
                <author>علی میرفردوس</author>
                <pubDate>Thu, 01 Apr 2021 00:11:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکار ماموت در صبح دل‌انگیز پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@alimirferdos/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-y70mkp8o4i5b</link>
                <description>برف هم‌چنان آرام می بارید و بلورهای زیبای کنار مسیر را جادویی‌تر می کرد. به تازگی در موقعیتم قرار گرفته بودم. دستم را بالا آوردم و در دستکش هایم ها کردم تا سرمای کمتری حس کنم. عینک های فوتوکرومیکم به شدت تاریک شده بودند. کم کم صدایش می آمد. نوک عصایم که از جنس بامبو بود را بررسی کردم تا از تیزی آن مطمئن شوم. آن را محکم در دست گرفتم. آماده بودم. صدای خش خش برف زیر آن پاهای بزرگ شنیده می شد. صدایی شبیه به صدای پرنده از خودم درآوردم که قرار بود نشانی بین من و رفیقم باشد. همه چیز آماده بود. من آماده بودم. در حالی که فریاد می زدم از کمینم بیرون پریدم. شیهه ی بلندی کشید. رویش پریدم. رفیقم تور را انداخت. هیچ زخمی برنداشت. ما یک ماموت شکار کردیم!!از اول هفته به همه دوستان و آشنایان می گفتم که آخر هفته برویم کوه. هیچ کس قطعی جواب نداد و من تقریبا ناامید شده بودم.قطعی اینترنت کارها و مطالعات هفته اخیرم را خیلی تحت تاثیر قرار داده و حداقل امیدوار بودم بتوانم یک گردشی به کوه روم.دیشب در کمال ناامیدی به یکی دیگر از دوستان آن پیشنهاد را دادم و در حالی که احتمال موفقیتم را در نزدیکی صفر می دانستم، قبول کردند!! القصه برای صبح زود قرار گذاشتیم که به توچال برویم.اولین بارم بود که در فصل سرد و برف کوه میرفتم. صبح موقع آماده شدن، هیجان‌زده بودم و خیال‌بافی می کردم که ناگهان همین تیتر به ذهنم آمد: شکار ماموت در صبح دل‌انگیز پاییزی.البته که قطعی اینترنت خیلی کارها را تعویق انداخته ولی اصلا فکر نمی کردم که در ناخودآگاهم این طور نفوذ کرده باشد که حس کنم در عصر یخبندانم!علی ایّ حال، صبح حدود ساعت ۷ راه افتادیم و هیچ نمی دانستیم که بسیار دیر است! تا ایستگاه دو رفتیم و صبحانه‌ای خوردیم. بعد با تله کابین خواستیم برویم ایستگاه پنج که گفتند فقط بلیت رفتن به پایین دارند! ما هم که کلا شور و هیجانی داشتیم هر چند احساس خستگی می کردیم پیاده راه افتادیم به سمت ایستگاه پنج. بعد از حدود دو ساعت رسیدیم و استراحت مختصری کردیم و رفتیم در صف تله کابین. رفتن در صف تله کابین همانا و حدود ۴ ساعت در صف بودن همانا! شب رسیدیم پایین!البته من اینجا اشاره نکردم که چقدر مه و برف فضای زیبایی درست کرده بودند. چقدر حس خوبی پیدا کردیم. چقدر وقتی عده ای را در اوج شادی در مقطع کنونی دیدیم تعجب کردیم. چقدر صف طولانی بود. چقدر خسته شدیم. و کلی چقدر دیگر!</description>
                <category>علی میرفردوس</category>
                <author>علی میرفردوس</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2019 21:51:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم ارز با سلام جهان</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-b0vykeqsjbik</link>
                <description>بخش یکم. یک رسمی بوده که اولین مثال استفاده از یک زبان برنامه نویسی Hello world باشد. برای آنهایی که برخوردی با آن نداشته اند باید بگویم که یک برنامه ی خیلی ساده است که صرفا می‌نویسد Hello world. حالا این داستان تعمیم یافته و کلا به هر مثال ابتدایی می گویند «مثال hello world» هرچند که حتی مثال ابتدایی هم خیلی خفن باشد!بخش دوم. مدت ها بوده که می خواستم بنویسم؛ یعنی در حقیقت دوباره بنویسم! یک زمانی -هم دور هم نزدیک- زیاد می نوشتم و بعد مشکلات و مشغولیت‌هایی که همیشه بهانه هایی برای هر کاری که نمی کنیم هستند، همه چیز را متوقف کردند.اخیرا بالاخره خودم را قانع کردم که نوشتن جزوی از من است: جزوی ضروری. باید بنویسم، هر طور که شده! بنابراین هرچند همان مشکلات و مشغولیت‌های عزیز هنوز تشریف دارند ولی این نوشتن باید مثل هوایی باشد که تنفس می کنم. چیزی که به من نشان می‌دهد هنوز زنده ام!بخش سوم. تصمیم را گرفته بودم: به زودی نوشتن را شروع می کنم.هوا تاریک و به شدت سرد بود و در حالی که در حاشیه ی خیابان به سمت مقصدم قدم می زدم، در ذهنم استراتژی های مختلفم را برای نوشتن مرور می کردم. سه نوع مطلب می خواستم بنویسم:تجربه هایم در حوزه ی کامپیوتر یک سری نوشته هایی که یک عده اسمش را می گذارند دلنوشته ولی من چندان با آن اسم موافق نیستم.رمان! واقعا!!خب چند تا پلتفرم کاندید هم برای آنها در نظر داشتم:یک سرویس وبلاگ داخلی مثل blog.irیک سرویس وبلاگ خارجی مثل bloggerیک سرویس میکروبلاگ مثل ویرگول یا مدیومگوگل داک (آفرین! خواستم بگم از ورد استفاده نمی کنم!)بعد از بررسی خوبی ها و بدی های هر پلتفرم و ارتباطشان با اهدافم، تصمیمم برای استفاده از ویرگول شد. البته قطعی اینترنت هم بی تاثیر نبود! ? حالا اینجاییم که به جهان سلام کنیم!!!بخش چهارم. خلاصه آنکه این نوشته یک hello world است برای باز از سر گیری روال نوشتن!اگر به هر کدام از سه نوع نوشته فوق علاقه‌مندید یا حتی شما هم می خواهید نوشتن را شروع کنید و دنبال یک همسفر می گردید، منتظر نوشته های بعدی باشید!</description>
                <category>علی میرفردوس</category>
                <author>علی میرفردوس</author>
                <pubDate>Thu, 21 Nov 2019 23:07:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>