<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بیتا علی نیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliniabita3</link>
        <description>در زیر چادر مشکی، باروپوش سفید، 
درنیایی صورتی آذین بسته به کتاب، شعر و احساس، 
تنهایی سفر می کنم....  

_Alinia♡</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 01:43:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4035123/avatar/AixZFU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بیتا علی نیا</title>
            <link>https://virgool.io/@aliniabita3</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوب که چی!! تهش میخواد چی بشه؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@aliniabita3/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%87%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%87-chjwwsyzrak7</link>
                <description>خخخخ وسط کلاس ودرس همکلاسی هام که مثلا روهم فاز دارن رو که نگاه میکردم به خودم میگفتم خوب که چی!! تهش میخواد چی بشه؟! عشق تو ذهن من مثل یه خیابون دراز تصویر شده که دوطرفش رو درختای پائیزی پرکرده، خیابونی پرشده از برگ های خشک شده زرد ونارنجی ک دو طرف مسیر دو آدم درحال جلو رفتنن تا نقطه بهم رسیدن، گهگاهی با کسایی همسفر میشن که فکر میکنن قراره تا ته مسیر رو باهم برن... وچه بد بعضی وقت ها دست کسایی رو میگیرن که میدونن چندمتر جلوتر باید جداشن... ودرآخر میرسن به اونی که باید.... اونجا شاید دیدار یا محبتی که میبینن مثل داستان هایی که درختان پائیزی میگفتن نباشه... ولی شروع که میشه باقبلیا متفاوته.... ♡                                                                                        _Alinia♡                                                                                   </description>
                <category>بیتا علی نیا</category>
                <author>بیتا علی نیا</author>
                <pubDate>Wed, 01 Oct 2025 22:07:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید چاره ایی بی اندیشیم برای کلمه ای به نام غیرت...</title>
                <link>https://virgool.io/@aliniabita3/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%AA-o7jeaj3p87n7</link>
                <description>وسط گرمای ظهر، زیر شلاق‌های آتشین خورشید، توی کوچه‌های خراب‌شده راه می‌رفتم. از کنار خونه‌های خالی رد می‌شدم. نگاهم که به هر خونه می‌افتاد، حاله‌ای از عشق و محبت خانواده‌ای رو می‌دیدم که دیگه نبودند؛ ولی انگار آجرهای تکه‌تکه‌شده، امانت‌دار این عشق بودن.یهو صدای انفجارهای پشت سر هم و گلوله‌هایی که هرکدوم مرگ کسی رو با خودش داشتن، منو به صحنه‌ی غمگین شهر برگردوند.خرمشهر خالی شده بود. چیزی از شهر نمونده بود. همه‌ی خیابون‌ها داشت می‌افتاد دست عراقی‌ها. توی اون گرما، هر باری که بادی میون خرابه‌ها می‌پیچید، گردی از جنگ و فداکاری روی چادرم می‌نشست.صدای رگه‌شده‌ی فرماندهی، توی اون همهمه، منو سمت خودش کشوند... وای... جنازه‌ی یه دختر ایرانی داشت می‌افتاد دست عراقی‌ها... چه‌ها که نکردند نجیب‌زاده‌های ایرانی؛ حتی اجازه ندادن نگاه کفار به اون جنازه بیفته.سردی قطره‌های اشک روی دستام، از اون خواب تاریخی بیدارم کرد.بیدار شدم... در دنیایی که یه سری صیاد، با فریب و نیرنگ، الماس‌ها رو برهنه کردن.این روزا کسی از صیاد حرفی نمی‌زنه... همه برای الماسِ صیدشده گریه می‌کنن.دریغ از اینکه کسی بپرسه چی شد از اون صدای رگه‌شده و غیرت حک‌شده روی دیوارهای خرمشهر، حالا متجاوزان به ناموس مردم موندن؟یکی به فرزندی از مادرمان ایران... یکی هم به قداستی به نام زن آن‌سوی دنیا... باید چاره‌ای بیندیشیم... نه برای الماس‌ها، این‌بار برای کلمه‌ای به نام غیرت؛ به وزنی به اندازه‌ی هزاران شهید دفاع._Alinia♡خرداد1404</description>
                <category>بیتا علی نیا</category>
                <author>بیتا علی نیا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 23:17:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجتماعی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliniabita3/%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-pbrigrxypsws</link>
                <description>وقتی ایران، تایتانیک می‌شود...این روزها حال و هوای کاپیتان تایتانیک را دارم...تایتانیک دارد ضربه می‌خورد.از کوه یخ و از خشکسالی.از مسافران درجه یکی که نمی‌دانند چند طبقه پایین‌تر، بقیه چطور زنده می‌مانند...از ثروتمندی که چشم‌هایش را روی وضعیت کشتی بسته و فقط درخواست نواختن ویولن دارد...از ملوان‌هایی که تصمیم نجات دارند، اما نه برای همه. فقط برای تعداد محدودی...آن‌هایی که الماس دارند. آن‌هایی که ماشین‌های انگلیسی‌شان در بخش انبار کشتی جا خوش کرده‌اند.و من؟من فقط می‌توانم نظاره‌گر باشم.چه غم‌انگیز...بعضی‌ها اصل ماجرا را فراموش کرده‌اند و با نواختن، سعی در پوشاندن واقعیت دارند.شاید کشتی هنوز غرق نشده باشد،اما اگر گوش‌هایمان را از صدای ویولن دور کنیم،صدای شکستن بدنه را خواهیم شنید..._Alinia♡</description>
                <category>بیتا علی نیا</category>
                <author>بیتا علی نیا</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 12:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>