<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های O_oali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alipaliz666</link>
        <description>ॐ♥♜♛ کًَاًَشًَکًَیًَ بًَدًَ نًَشًَوًَدًَ اًَخرًَ اًَیًَنًَ قًصًَهًَ یًَ بًَدًَ ♜♚♥ॐ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-03 06:44:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/528402/avatar/QQ2b7N.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>O_oali</title>
            <link>https://virgool.io/@alipaliz666</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بدون تیتر ...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%DB%8C%D8%AA%D8%B1-saqrswzneplo</link>
                <description>این نامه را برای تو می‌نویسم . :)برای تو می‌نویسم شاید زمانی که داری می‌خوانی اشدر حال شانه کردن مو های قهوه ای تیره ات باشی ، که ای به قربانش روم!برای تو می‌نویسم که رهایم کردی در باتلاق عشق .... . . .بگذریم...و خدا میداند که پشت این «بگذریم» ها چه ها نهفته است ...!لیلی گمگشته ام شاید زمانی شروع به خواندن کنی که کار از کار گذشته باشد ...اما هدف من نیز از نوشتن برگشتن یا به قول امروزی ها مخ زدن نیست !میدانی چرا ...!می‌نویسم که بخوانی و دریابی که جهانم با رفتنت به تباهی کشیده شد ...که بخوانی و بدانی جهانم با رفتنت به تباهی کشیده شد!که بخوانی و بدانی جهانم با نبودنت بی معنا شد!که در گوشت انتظار و گریه هایم را زمزمه کنند ...!لیلی ام ...گَشتَمَت ... نبودی ...صدایت زدم اما پژواک صدایم تنها چیزی بود که جهان پر بود از آن !احوالت را پرسیدم ... گفتند نپرس که بی تو خوشحال است !گفتند نپرس که بدتر میشوی ...گفتند نپرس که همانند ملکه ها زندگانی میکند !خدا را شکر گفتم ، سجده شکر بر پروردگار نهادم که حالت خوب است !اگر تا به اینجا را خواندی و یا شنیدی ممنون که برایت ارزش دارم !همیشه با خودم این را تکرار میکنم که تصادفی با یک نفر آشنا میشوی و بعد ها میفهمی که با رفتنش اگر با قطار تصادف میکردی کمتر درد میکشیدی ...یا به قول تیکه کلام های همیشگی امچی بگم والا ...من قربانی فقر و حوصله ای هستم که قدرت خریدن نقاب را نداشتم خوشا آنان که خریدند و عزیزند ...!. . . .همیشه بهم میگفتند که بخشش از بزرگان است ، ما بخشیدیم ولی هیچ زمان کسی به ما نگفت چقدر بزرگ هستیم بجایش همه آنان که بودند و دیدند گفتند بلد نبودیم که حقمان را بگیریم ...زندگی آنچنان بر کامم تلخ میگذرد که در تمام ثانیه هایشتورا آرزو کردم آریتو را آرزو کردم که باشی و با حرف هایت با لبخند هایت با بغل هایت با دست هایت با بوسه گانت با زدن هایت با چشمانت با عطرت و خیلی چیز های دیگر ، آرامشم دهیو باشی و باشی و باشیتو را آرزو کردم که زمان هایی که حالم ، ویرانه ای همچون ساختمان های پر از امید در حال ریزش بود.دستم را بگیری و با صدای دلنشینی در گوشم بگوییکه هستم در کنارت و این ویرانه ها را با هم با تمام زخم ها با تمام سختی ها با تمام شکستگی ها درست خواهیم کرد...و آن زمان است که روحی که از من جدا شده استدوباره به تن بی جانم باز میگردد و همچون کودک نو پا همیشگی میشومکه پر از مسخره بازی های بچگانه در کنارت میخندیدمیدانی خیلی وقت است که دیگر نمی‌خندمخیلی وقت از که دیگر نمی‌گیرمو خیلی وقت است که دیگر نیستمآری نیستمخیلی وقت است که دیگر نه حرفی زده شده است و نه دیداری رخ داده است ...من رفته اماز خود خارج شده ام امیدوارم که روزی دوباره باز به خود بازگردممیدانم که آمدنم را انتظار نخواهی کشیدولی من به دیدارت خواهم آمددیداری از فرسنگ ها دور تر ولی خواهم آمدمیگم دلبر ..بیا چند روزی جاهایمان را باهم عوض کنیم تو عاشقم شو و من بی خیال ترین آدم دنیا ...حاضرم تمام تنم داغون باشد ولی قلبم صاف باشد. . . .تمام دنیا را گشتم و عاشق نشدم منتو چه بودی که تو را دیدم و دیوانه شدم من. . . .چه حرف هایی که در سینه ام ماند و ماند و مانددلبر ..بدون مخاطبزمان ، زمان تغییر است و بسدر حال گذر کردن با پایی برهنه ، از روی خار رُز های آبی ... :):)</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jun 2021 13:12:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر های همینجوری ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%B3-tdmb6nmqedht</link>
                <description>اگر روزی شود ما هم بخندیم نه بر شادی ، به غم ها هم بخندیمسوال از غنچه کن بهتر کدام است؟به هم خندیم ، یا با هم بخندیم خانه‌ی ما گر چه از خِشت است و گِل خشت ، روی خشت نَه ، دل ، روی دلآستانش _ آسمانِ آسمانسقف ، بالاتر ز بام کهکشانآنچه در این خانه خود را ، می‌نمود عشق بود و عشق بود و عشق بودعمری ست که سوزند ز غم متّصلموز خون جگر شده ست لبریز ، دلمهم دشمن و هم دوست ترا آزُردنداز اینهمه صبر ، از تو ای دل خجلم واقعا چیز جالبیه که هرچی بیشتر حالت خراب باشهبهتر و بیشتر میتونی بنویسی واقعا عجیبهشعر های همینجوری . . .⁦¯\(°_o)/¯⁩</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jun 2021 21:42:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر های همینجوری ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%B2-wq17prxvxbcm</link>
                <description>دست دست حق چو به بازو رسید آنچنان خَم شد که تا زانو رسید دست و بازو گفتگو ها داشتنتدبهرِ هم باز آرزو ها داشتنتددست ، از بازوی بشکسته خجلبازو _ از دستی که شد بسته خجل با زبانِ زخم _ بازو ، راز گفت دستِ حق ، شد گوش وآن نَجوا شنفتسینه و بازو و پهلو _ از درون هر سه بر هم گریه میکردند خونشعر های همینجوری ...ذهن چو باز شود کلمات آغاز شود دنیا و جهان ویران شود ...</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 01:12:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر های همینجوری ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%B1-iavna6bspvbk</link>
                <description>موج ها آغوش دریا یافتندچون نسیمی سوی گل بشتافتند یک پسر ، سبقت گرفته از پدرجانب مادر روان بی پا و سر این _ به روی سینه مادر فتادآن _ رخ خود بر کف پایش نهاداز نسیمی گل ، شکوفا می شود برگ برگ گل _ زخم وا میشودناگهان بند کفن خود باز شدداستان عشق _ باز آغاز شد آن همای عشق از نُو پَر گرفتجوجه های خویش را در بر گرفتاینم اولین تکمیل شده شعر های همینجوری همانطور که گفته بودم ...  :)شعر های همینجوری ...</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jun 2021 00:47:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چاه و چَشمه</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%DA%86%D8%A7%D9%87-%D9%88-%DA%86%D9%8E%D8%B4%D9%85%D9%87-adpf78qbrl8t</link>
                <description>چه شب ها که من بودم و چاه بود گواه شب و چاه و من ماه بودچه شب ها که از آهم افروخت چاهنمی‌بود اگر اشک ، می‌سوخت چاهزبس بستر اشک من خاک شددل خاک هم ، در غمم چاک شددلم _ سر _ پی گریه در چاه داشتکه شب چاه و چشمه ، به هم راه داشتدلم ریخت بَس اشک و آهَش به چاهزد ، از چشم و دل ، آب و آتش به چاهچو یک چاه _ از دردم آگاه شدپُر از اشک _ دامان هر چاه شدپس از گریه ی های های علیشده _ چشمه ها _ چشم های علیای اَبر ، درس گریه ز چشم ترم بگیر ای لاله ، داغ از دل غمپرورم بگیریک دوست هم به خانه ی ما سر نمی‌زند ای مرگ پاگذار و دامن سرم بگیراز سوز سینه ام دلم آتش گرفته بسبا تب بگو که فاصله از بسترم بگیرپروانه ی تو شمع شد و آب شد تَنش گیری اگر سراغ ، ز خاکسترم بگیر</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Sun, 06 Jun 2021 02:08:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه خداحافظی۲</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C%DB%B2-zyutfccmkgef</link>
                <description>قبل از مرگم در نامه ای برایتان چنین خواهم نوشتآری ادامه کار های قبل :)اگر خداوند دوباره ذره ای زندگی به من عطا میکرد جامه ای ساده به تن میکردم.نخست به خورشید خیره می شدم و کالبدم و سپس روحم را عریان می ساختم.خداوندا ! اگر همچنان دل در سینه ام می تپید ، تمام تنفرم را بر تکه یخی می نگاشتم و سپس طلوع دوبارهخورشیدت را انتظار می‌کشیدم... گل های رُز را با فشار دادن تیغ هایشان پر از خون میگردم و با قطره های خون خودم به آنها آب میدادم ،تا درد خارهایشان و بوسه گلبرگ هایشان را حس کنم.اگر فقط فقط تکه ای زندگی در دستای من می گذاشت ، در سایه سار عشق می ارامیدم و به انسان ها نشان میدادم که در اشتباه اند ، چرا که گمان میکنند وقتی که زمان بگذرد و پیر شوند دیگر نمی‌توانند عاشق شوند...آه خدایا آنان نمی‌داند زمانی پیر خواهند شد که دیگر نتوانند عاشق شوند همچون آدمی مثل خود من آری خود منچه نیک آموختم که وقتی نوزاد برای نخستین بار ، انگشتان کوچکش را دور انگشت پدر می فشارد ، او را همیشه به دام خود انداخته است.این است عشق واقعی نه عشق های فیک امروزی که زود تر از یک چشم بهم زدن از بین میرود.این را میتواند از من بپذیرید یا از کنا آن رد شوید:کلید دستیابی به شادی خود را در جیب کسی دیگر نگذارید آن را پیش خودتان نگه داریدزیرا من کلیدم را در جیب کسی گذاشتم که دیگر در کنارم نیست و آن کلید برای همیشه از بین رفته استآری میشود کلید جدیدی ساخت شما درست میگوییدولی این را بخاطر داشته باشید که یک چیز اصل را میشود با یک چیز فیک از نظر ظاهر مقایسه کرد ولی هیچگاه نمیشود باطن آن ها را یکی دانست یا خودمونیش هیچ چیز کلید خود آدم نمیشه آنچنان به خداحافظی و رفتن از این دنیا فکر کرده امکه میتوانم ساعت ها بنویسمولی همین مقدار بس است و بهتر از به پایان نزدیک شودچمدانتان را برای سفر طولانی ببندید و آن را پر از چیز های خوب کنید.نه چیز های مزخرف و بیهودههمین چمدان ساده زندگیتان را چه بسیار که تغییر نمی‌دهد...همانطور که عزیزانی نامه خداحافظی یک رو هم مطالعه کردن خواستم بگم که این نامه تنها چیزی است که از آدما چه خوب چه بد چه پولدار چه فقیر چه بیمار چه سالم و.... باقی میمونه همه ما روزی خواهیم رفت چه خوبه که از ما ها به نیکی و پر از اتفاق های زیبا یاد بشه نه به تلخی و عصبانیت دل سمیاین نامه خداحافظی خیلی با ارزشهشاید همین نوشته های من باشه که ازم باقی بمونه و روزی منو از همین نوشته یاد کنند نامه خداحافظی ۲</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Tue, 25 May 2021 23:50:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-ja0kbb3rr7uz</link>
                <description>ای من تمام اینها برای تو است:  آنچنان در تنهاییت خواهی ماند و در تاریکی پر از وحشت بچگی همان تاریکی و تنهایی که  ترس از آن همیشه در وجودم بوده است اری، درست است  روزی خواب های پریشان  به واقعیت تلخی تبدیل خواهد شد  که دیگر نخواهی باشی، و نفس بکشی انچنان در تاریکی و تنهاییت خواهی ماند که همچون مرده ای بی روح و بدون حس و احساسات در تو غَلَبه خواهد کرد و ان روز دیگر همه از تو متنفر خواهند شد من دیگر وجود ندارم   من در باتلاق فرو رفته ام من دیگر خسته از روحم خسته از جسمم در تاریکی رها میشومم همانند سیاه چالی که بازگشتی نخواهد داشت  .   .   .   .   . عاشق را بر عکس کن  اری، قشاع میشود ایا معنی کلمه قشاع را میدانی در کتاب لغت نامه دهخدا قشاع یعنی  دردی است که درمان ندارد دردی است که درمان ندارد درست است بعد از تو کمتر حرف خواهم زد ولی مطمعن باش  حرف هایی در سینه ام  در درون قفس حبس شده  که درد هایی در درونش است که یخ را آب کوه را خورد اهن را ذوب اتش را دود اب را بخار خواهد کرد   .   .   .   .   .   ذوق اولین دوست دارمت کجا  بغض اخرین بغل کجا  هیچوقت فراموش نخواهد شد هیچ وقت نمیدانستم که انقدر حسود هستم تا روزی که از یکی خوشم امدمن حسود ترینم برای تمام تو:)::)::)::):یه پسر بد و حسود و ترسو . . .  :)</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 20:33:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D9%85%D8%B1%DA%AF-awhs8e5jzikh</link>
                <description>روی قبرم اینکونه بنویسید: &quot;موریانه ها زهرمارتان باد&quot; این تن ک میخورید پر از حسرت هایی شیرین بود که به تلخی وابسته به عشق و درد تبدیل شد .   .   .   .   . هنگامی ک بمیرم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد نه جایی بخاطرم تعطیل خواهد شد ... نه در اخبار حرفی زده خواهد شد ... و نه چیز های دیگری ...! تنها مو های مادرم کمی سپید خواهد شد پدرم کمی شکسته خواهد شد و اقوامم هه اقوامم هم چند روزی اسوده کار خواهند شد دوستانم هم که بعد از خاکسپاری موقع خوردن کباب آرام آرام خنده هایشان شروع خواهد شد راستی عشق قدیم را بگو ... او نیز با خنده در آغوش دیگری مرا از یاد خواهد برد  من تنها گورکنی را خسته میکنم و مداحی را که الگی از خوبی های نداشته ام برای مردمان فیک میگوید و اشک تمساح میریزد ... و در اخر من میمانم و یک خروار خاک سرد که تن بی جان مرا از بین میبرد و پاک میکند در آن گورستان تمام حالت های ممکن به سراغم می ایند و من در آن لحظه در خنثی ترین حالت به خواب خواهم رفت  خوابی طولانی که از فرت خستگی ام همیشه آرزوی آن را داشته ام  .   .   .   .   . آری، من دگر نیستم دگر نیستم که بقیه بخاطرم اذیت و ناراحت و ... شوند دگر نیستم که از خنده های خانواده ام و خواهرانم و برادرانم و مخصوصا دوشیزه n لذت ببرم من در تاریکی و زیر خروار ها خاک هستم که دیگر کسی مرا نخواهد دید  &quot;چه زود دیر خواهد شد&quot; همیشه بهتان سر خواهم زد و در خواب هایتان با شما شریک خواهم شد چمدان بسته شد و سلامی میکنم به پایانم خاطرات و یادگاری هایم همیشه در کنارتان است .   .   .   .   .                ☆ چند هفته بعد ☆ من دیگر در خاطراتتان هم نیستم و دیگر کسی نیست که از من یادی کند آری، دگر تنها شده ام           ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆ زمانی ک نبودم این متن ها رو خواهید خواند  و یاد روز هایی خواهید افتاد  که در کنارتان بودم  هر چقدر ک بد بودم. همیشه از خودتان مواظبت کنید همیشه همیشه نگرانتان هستم تمام تلاشتان را بکنید تا به انجایی میخواهید برسید همیشه همیشه ارزوی موفقیت های شما را دارم به امید روزی که به انجا های بلند و نوک قله برسید و از خوشحالی زیاد اشک شوق بریزد همیشه به یادتان خواهم بود اگر چه نباشم.. :) (: :) (:  ☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆یه پسر بد</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Thu, 18 Mar 2021 12:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نم نم و پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D9%86%D9%85-%D9%86%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-arerg1olwp4w</link>
                <description>باز باران با ترانه میخورد بر بام خانه خانه ام کوو خانه ات کوو آن دل دیوانه ات کوو روز های کودکی کوو روز های بچگی کوو فصل خوب سادگی کوو یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین..! پس چه شد دگر کجا رفت روز های خوب و شیرین کوچه ها شد کوی بن بست در دل تو ارزو هست..!؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غم های امروز یاد باران رفته از یاد ارزو ها رفته بر باد باز باران بی ترانه بی بهانه میخورد بر بام خانه شایدم گم کرده خانه..!   .  .  .  .  .  .  .  .   کشتی نساز ای نوح طوفان نخواهد امد بر شوریده زار دلها باران نخواهد امد شاید به شعر تلخم خورده بگیری اما جایی ک سفره خالی است ایمان نخواهد امد..</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Sun, 07 Feb 2021 21:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری با یک رُز آبی...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%8F%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-gqh3afgbbluo</link>
                <description>داستانی واقعی..  :)از روی نیمکت بر خواستم.لباسم را مرتب کردم و به تماشای بازی انبوه جمعیتی از ورزشگاران داخل قفس ؛ مشغول شدم.به دنبال دختری میگشتم که چهره اش را هرگز ندیده بودم ، اما قلبش را خوب میشناختم دختری با یک رُز آبی از چندین هفته و ماه قبل دلبستگیم به او آغاز شد.با برداشتن کتابی از قفسه ؛ ناگهان خود را شیفته و محسور یافته بودم. اما نه شیفته کلمات کتاب ، بلکه شیفته یادداشت هایی با مِداد ، که در حاشیه صفحات آن به چشم میخورد.دست خط و طرح هایی لطیف که نشان از ذهنی هوشیار ، درون بین و باطنی ژرف داشت.در صفحه های دوم و سوم کتاب توانستم نام صاحب کتاب را بیابم ؛ دوشیزه((n))با اندکی جستجو و صرف وقت ، توانستم نشانی دوشیزه n را پیدا کنم.برای او نامه ای نوشتم برای ضمن معرفیه خودم ، از او درخواست کردم ک به نامه نگاری با هم بپردازیم.روز بعد اولین نامه سوار ماشین رویا ها شدم.در طول چندین سال پس از آن ، توانستیم به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختیم.هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصل خیز فرو میرفت و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد.از او درخواست عکس کردم ولی با مخالفت دوشیزه n رو به رو شدم.به نظره دوشیزه ، اگر من قلبا به او توجه داشته باشم، دیگر شکل ظاهری اش نمیتواند برای من چندان با اهمیت باشد.قرار نخست دیدار بود ؛ ساعت 5 بعد از ظهر در جاده سلامتی.دوشیزه n نوشته بود:((تو مرا خواهی شناخت از روی رُز آبی ک بر دستان من است.))راس ساعت 5 بعد از ظهر به دنبال دختر می گشتم که قلبش را سخت دوست می داشتم ، اما چهره اش را هرگز ندیده بودم! دختر جوانی داشت به سمت من می آمد ، بلند قامت و خوش اندام.موهای قهوه ای سوخته ، در کنار گوش های ظریفش جمع شده بود.چشمانش قهوه ای روشن...همچون بهاری می ماند ک جان گرفته بود.من بی اراده به سمت او گام برداشتم ، کاملا بدون توجه به این که او آن نشانی گل آبی را در دستانش ندارد! اندکی به او نزدیک شدم.لب هایش با لبخند پُرشوری از هم گشوده شد ، اما به آهستگی گفت:((ممکن است اجازه بدهید من عبور کنم؟))بی اختیار خود را کنار کشیدم ، در این حال بود ک دوشیزه n را دیدم که تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود.زنی حدود 30 سال با موه های خاکستری رنگ ک در زیر کلاهش جمع شده بود.اندکی چاق بود و مُچ پای نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه اش جا گرفته بود.دختر جوان از من دور شد و من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرار گرفته ام ؛ از طرفی شوق و تمنایی عجیب مرا به سمت دختر جوان فرا می خواند و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنی واقعی کلمه مسحور کرده بود ، به ماندن دعوتم میکرد.او آنجا ایستاده بود ؛ با صورت رنگ پریده که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید و چشمان خاکستری و گرم که از مهربانی میدرخشید...دیگر به خود تردیدی راه ندادم...کتاب جلد سیاه رنگی در دست داشتم که در واقعا نشان معرفی من به حساب می آمد.از همان لحظه دانستم ک دیگر نمیتوانم عشقم را بروز دهم و عشق ورزیدنی در کار نخواهد بود.اما چیزی بدست آورده بودم ک حتی ارزشش از عشق بیشتر بود ؛ دوستی گرانبها ، که می توانستم همیشه به او افتخار کنم.به نشانه احترام و سلام ، خم شدم و کتاب سیاهی که همان درون من است و زندگی گذشته خود به سوی او برای معرفی دراز کردم.با او به صحبت کردن پرداختم و از تلخی ناشی از تاثیری ک در کلامم بود متحیر شدم:((من علی هستم و شما هم باید دوشیزه n باشید.از ملاقات با شما بسیار خوشحالم. ممکن از دعوت من را به ناهار بپذیرید؟))   چهره آن زن از تبسمی شکیبا از هم گشوده شد و به آرامی گفت:((فرزندم ، من اصلا متوجه نمیشوم! ولی آن دختر جوان که هم اکنون از کنار شما گذشت از من خواست ک این گل آبی را در دستانم بگیرم و گفت ک اگر شما مرا به ناهار دعوت کردید ، باید به شما بگویم که او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست ...))      **نامبروان^^  زندگی به ما می آموزد که عشق خیره شدن به یکدیگر نیست ، بلکه باهم به یکسو نگریستن است و حرکت کردن در کنار هم است.</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jan 2021 12:15:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همراه همیشگی شما ...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7-oqdrnaq4sbcn</link>
                <description>من همراه همیشگی شما هستم.آری ، من بزرگ ترین یارو ، دوست و سنگین  ترین بار شما هستم!من شما را به جلو هُل می دهم و یا به زیر می کشم و شکست می دهم.من به طور کامل به فرمان شما هستم.نیمی از آنچه را به انجام می رسانید ، می توانید به من محُول کنید! من قادرم آن را به سرعت و به درستی انجام دهم.به راحتی کنترل نمی شوم ولی اگر فقط با قاطعیت با من رفتار کنید ، به راحتی اداره میشوم.به من نشان دهید می خواهید کاری دقیقا چطور انجام گیرد ، پس از کمی آموزش ، آن را به طور خودکار انجام میدهم.من خادم همه افراد هستم و نیز متاسف از همه ناکامی ها ؛ چرا که شکست خوردگان را من چنین کرده ام ...من ماشین نیستم ، گرچه با دقت ماشین و نیز هوش انسان کار میکنم.شما ممکن است مرا برای بهره مند شدن به کار اندازید ، یا متوجه ویرانی سازید ؛ برای من فرقی ندارد!مرا بپذیر ، آموزشم بده و با من قاطع باش ، آنگاه من دنیا را به پای تو میریزم ؛ ولی اگر با من سهل گیر باشید ، من شما را نابود نه اینکونه نیست رهایتان خواهم کرد ...من که هستم..؟تفاوت میان غیر ممکن و ممکن دراراده هر فرد نهفته است.. . . . . . .چه بد است عادت کردن !!</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 22:54:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال ...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-t06wpxkqgmzl</link>
                <description>تا زمانی کـه رسیدن بـه تـو امکان دارد زندگی درد قشنگیست کـه جریان دارد زندگی درد قشنگیست بـه جزء شبهایش کـه بدون تـو فقط خواب پریشان دارد یک نفر نیست تـو را قسمت مـن گرداند؟ کار خیر اسـت اگر این شهر مسلمان دارد! خواب بد دیده ام اي کاش خدا خیر کند خواب دیدم کـه تـو رفتی بدنم جان دارد این‌کـه یک روز مهندس برود در پی شعر سر و سریست کـه با موی پریشان دارد مـن ازآن روز کـه در بند توام فهمیدم زندگی درد قشنگیست کـه جریان دارد                        .  .  .  .وقتی تو با من نیستی از من چه می مانداز من جز این هر لحظه فرسودن چه می مانداز من چه می ماند جز این تکرار پی در پیتکرار من در من مگر از من چه می ماند</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 21:24:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام شد و تمام شد و تمام شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF-xv2hviq0vtlm</link>
                <description>خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست مراگر سرم در سر سودات رود نیست عجبسر سودای تو دارم غم سر نیست مراز آب دیده که به صد خون دلش پروردمهیچ حاصل به جز از خون جگر نیست مرابی رخت اشک همی بارم و گل می‌کارمغیر از این کار کنون کار دگر نیست مرامحنت زلف تو تا یافت ظفر بر دل منبر مراد دل خود هیچ ظفر نیست مرابر سر زلف تو زانروی ظفر ممکن نیستکه تواناییی چون باد سحر نیست مرادل پروانه صفت گر چه پر و بال بسوختهمچنان ز آتش عشق تو اثر نیست مراغم آن شمع که در سوز چنان بی خبرمکه گرم سر ببرند هیچ خبر نیست مراتا که آمد رخ زیبات به چشمب گل و لاله کنون میل نظر نیست مراN.....:(  **  ^^17/10/99مواظب خودت باش بهترینمایشالله تو بهترین جایگاه ها ببینمت و خوشبخت بشی و جوری بخندی ک دنیا با صدای خنده های تو کَر بشه ...</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 01:08:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید آخرین بار باشد...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF...-yti9oiqvxujx</link>
                <description>آیا تا به حال وقتی به پارک رفتی،توی زمین بازی به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کردی؟؟یا زمانب که قطرات بارون به زمین برخورد میکنن به صدای اون گوش دادی..؟؟آیا زیبایی بال های یک پروانه رو،زمانی که به هر طرف پرواز میکنه دیدی...؟؟وقت غروب اسمان نیمه ابری،آیا انعکاس رنگ خورشید رو در ابرها نظاره گر بودی..؟؟آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،نیمی از لذت راه را بر خود حرام میکنیدآنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله شروع می کنید،گویی هدیه ای را نا گشوده به کناری می نهید!((زندگی یک مسابقه دو نیست!کمی آرام گیرید؛به موسیقی زندگی گوش بسپارید،پیش از آنکه آوای ان به پایان رسد..))من باور دارم که همیشه باید کسانی را که صمیمانه دوستشان داریم،با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم،زیرا ممکن است آخرین باری باشد که آنها را می بینم..بیاییم به دور از دعوا جر و بحث خشم اندوه نگرانی و خیلی چیز های دیگر از زندگی در کنار هم لذت ببریم؛زندگی معرکه و سفری باشکوه است لذت ببریم...زندگی بسیار کوتاه است پس هم دیگر را ببخشیم !**   ^^</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jan 2021 01:02:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه خداحافظی...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipaliz666/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C...-kadno7nvx7k6</link>
                <description>در هنگام مرگم برایتان در نامه ای چنین خواهم نوشت:اگر خداوند دوباره تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت،کمتر میخوابیدم و دیوانه وار رویا می دیدم،چرا که دیگر می دانم هر دقیقه که چشم بر هم می گذارم،شصت ثانیه نور را از دست می دهم،شصت ثانیه روشنایی...؛و هنگامی که دیگران می ایستادند،من راه می رفتم؛و هنگامی که دیگران میخوابیدند،بیدار می ماندم،و هنگامی ک دیگران صحبت میکردند،من گوش می دادم و بعد هم،از خوردن بستنی شکلاتی چه لذتی که نمی بردم!تمام تنفرم را بر تکه یخی می نگاشتم و سپس طلوع دوباره خورشید را انتظار می کشیدم..اگر تکه ای زندگی می داشتم،نمی گذاشتم حتی یک روز از آن سپری شود بی آنکه به مردمانی که دوسشان دارم،نگویم ک عاشق تان هستم.به هر کودکی،دوبال هدیه میدادم؛رهایشان می کردم تا خود،بال گشودن و پرواز را بیاموزند و به پیران می آموزاندم که مرگ نه با سالخوردگی،که با نسیان(فراموش شدن)از راه میرسد،اگر چه ک خود شخص دوست ندارم زیاد بمانم و پیر و سالخورده شوم.ای انسان ها،از شما بسیار چیز ها آموخته ام...من یاد گرفته ام که همه می خواهند در قله کوه زندگی کنند،بی آنکه خوشبختی آرمیده در کف دست خود نگاهی انداخته باشند.دریافته ام که یک انسان،تنها زمانی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پایین بنگرد که خواسته باشد دست او را بگیرد تا روی پای خود بایستد.من از شما بسی چیز ها آموخته ام،ولی چه حاصل که وقتی اینها را در چمدانم می گذارم،در بستر مرگ خواهم بود.**   ^^</description>
                <category>O_oali</category>
                <author>O_oali</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 22:39:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>