<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alipirhadi</link>
        <description>من
 کمی صبور. 
هنوز عاشق.تا ابد دلتنگش.
می گویند مهربان.
گم شده تو برخی روزهای زندگی دورترم.
و همیشه امیدوار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:43:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3558342/avatar/oMR0wM.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</title>
            <link>https://virgool.io/@alipirhadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حسین صافکار</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-r2myz36nyofj</link>
                <description>هیچ‌کس در محله ما به اندازه‌ی حسین‌آقا اسمی—یا همان حسین صافکار—آدمِ مرموزی نبود. مغازه‌اش درست کنار خانه‌ی ما بود؛ یک غار آهنی، پر از صدای تق‌تقِ چکش و بوی  گاز کمی سوختگی آهن، همیشه جلوی مغازه حسین صافکار رخنه کرده بود. از لای در نیمه‌باز مغازه، نور زرد هواگاز مثل چشم یک حیوان زخمی بیرون می‌زد و سایه‌های بلندی روی آسفالت می‌انداخت.کافی بود صبح چشم باز کنی و صدای چکش حسین صافکار را بشنوی؛تق… تق… تق…محله با ضربه‌های او بیدار می‌شد. بزرگ‌ترها زیر لب ناسزا می‌گفتند، اما اگر یک روز صدای چکش نمی‌آمد، همه نگران می‌شدند.او تنها کسی بود که ماشین داشت؛ یک بنز ۱۹۷۰ سفید-مشکی که مثل یک حیوان عظیم‌الجثه در کوچه‌ ما غرولند می‌کرد. بچه‌ها همیشه از پشت دیوار نگاهش می‌کردند؛ انگار بنز نه ماشین، که نشانه‌ای از قدرت حسین صافکار بود. همان بنزی که یک بار من و مادرم را با خودش و زهراخانم تا قم برد؛ بوی چرمِ کهنه‌ی صندلی‌ها هنوز هم ته ذهنم مانده.اما با تمام این‌ها… من از او می‌ترسیدم.ترسی که استخوانی بود، عمیق، قدیمی.دست‌هایش همیشه سیاه و ترک‌خورده بود؛ مثل این‌که روغن‌ماشین بخشی از خونش شده باشد. سیگار را یکی پس از دیگری روشن می‌کرد؛ اما نه مثل آدم‌های معمولی. او همیشه هواگازش را روشن می‌گذاشت؛ یک شعله‌ی کوچکِ دائمی که سیگار بعدی را با آن آتش می‌زد. انگشت‌هایش چنان به سیگار عادت کرده بودند که حتی وقتی سیگار نداشت، بین دو انگشتش فاصله باز می‌ماند. دندان‌هایش… سیاه، ریخته، و هولناک.کودکی‌ام در تعقیب و گریز با همین مرد گذشت.هر بار مادرم از دستم عصبانی می‌شد، توپم را پرت می‌کرد توی چاله‌ی جلوی مغازه‌ی او. و من شروع می‌کردم به التماس بچه‌های کوچه که “توپ رو برام بیارید بیرون… به خدا برات بستنی می‌خرم!”بعضی وقت‌ها راضی می‌شدند؛ بعضی وقت‌ها هم نه.اما بدترین لحظه‌ها زمانی بود که خودِ حسین صافکار توپ را دست می‌گرفت. توپ را بالا می‌برد، چشم‌هایش ریز می‌شد و می‌گفت:“من توپ رو به صاحبش میدم…”این یعنی شروع یک بازی ترسناک.من قدمی جلو می‌رفتم، او قدمی جلوتر.من عقب می‌کشیدم، او لبخندش را کش می‌داد؛ همان لبخند با دندان‌های سیاهش که همیشه مرا یاد فیلم‌های دراکولا می‌انداخت.بعضی وقت‌ها عمداً توپ را در دستش می‌چرخاند، انگار دارد با ترسم بازی می‌کند.تا آن روزی که اتفاق افتاد.هوای عصرِ تابستان سنگین بود. چکش‌زدن‌ها قطع شده بود و سکوت عجیبی روی کوچه افتاده بود. من چند قدم جلو رفتم تا توپم را بگیرم که…پایم لیز خورد.یک لحظه همه‌چیز چرخید و بعد…سقوووط.افتادم داخل جوی آب؛ همان جوی عمیق و سردی که همیشه از آن فرار می‌کردم. ترس مثل یک مشت نامرئی دور گردنم پیچید. نمی‌توانستم بیرون بیایم. صدای ضربان قلبم در گوشم می‌کوبید.در آن لحظه‌ی کوتاه، فکر کردم این تقدیر من است؛ این‌که یک بچه در جوی آب محله گم شود و هیچ‌وقت توپش را پس نگیرد.اما ناگهان سایه‌ای بزرگ روی آب افتاد. بعد صدای خش‌دار حسین صافکار:“وایستا… تکون نخور، پسر.”دست بزرگی از بالا پایین آمد. همان دست سیاه، ترک‌خورده و قدرتمند. دستش را دور بازوی من حلقه کرد و مثل پر کاه من را بالا کشید. وقتی بیرون آمدم، هنوز پاهایم می‌لرزید.مرا تا داخل مغازه برد؛ همان جایی که همیشه از آن وحشت داشتم.نور زرد هواگاز دیوارها را لرزان کرده بود. بوی روغن‌سوخته، بدنه‌ی کوب‌خورده‌ی پیکان، چراغ‌های باز شده‌ی پژو، همه دورم می‌چرخید.حسین صافکار یک کاسه آب برداشت، خم شد و با همان دست‌های سیاهش صورتم را آرام شست.بدون لبخند، بدون شوخی.فقط گفت:“توپ دست صاحبشه”توپ را گذاشت توی دستم.نه خندید، نه ترساند، نه سر به سرم گذاشت. فقط توپ را داد و برگشت سر هواگازش.وقتی از مغازه بیرون رفتم، انگار چیزی در دلم جا‌به‌جا شده بود.از آن روز به بعد دیگر از حسین صافکار نمی‌ترسیدم.و تمام نقشه‌های مادرم هم برای ادب کردنم نابود شد.حسین صافکار</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 14:44:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق برمیگرده</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87-fj7wkhmigfah</link>
                <description>ببین آذر؛ چند روز پیش این حرف که اون هایی که رفتن کیا هستند؟ ذهنم و درگیر کرد. میگن ۸ برابر آدم هایی که الان هستند،رفتند.فکر کنم صف عاشق ها و صف حسرت دارها و صف دلتنگ ها خیلی شلوغ باشه.من تو هر سه تاش هستم.آذر عزیزم؛ این و روی مزارم بنویسکاش ما را در آن بهاران می جستندو ترنمی از عشق را در کوله بارمان جا می گذاشتند.آن دلتنگان رفتهآن عاشق های پیرآن رفتگان بی بازگشتآن ....پی نوشت۱۰ سال پیش عاشق شدم.رفت.سه سال پیش دیدمش. امروز دوباره برگشت. سه سال پیش هم که برگشت پیش محمود بودم. امروز هم قبل اومدنش پیش محمود بودم. محمود رفیق ۲۲ ساله منه شاید میخواد دیگه بمونه شاید....قاصدک های سمت راست پایین خبر خوش دارنماندگاری رفاقتمون خوش یمن بوده برای من شاید هم ...</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 16:54:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مگه میشه نباشه!</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-a4ykir1h0mxx</link>
                <description>داشتیم مسیر و برمیگشتیم بریم خونه نسرین من تو حال خودم بودم یکدفعه دیدم کنارم نیست. دلم هوری ریخت. اصلا مگه میشه نباشه!من بعد یوسف بودم. یوسف و تو بمباران های تهران تو بیمارستان به دروغ گفتن مرده ولی به خانواده دیگه ای رسیده بود. الان ۷ تاییم.کمی مکث کرده بود. شاید از خستگی این سال ها چون بعد بابام ما رو به دندون کشید تا به زمین سفت برسیم. بوی مادرم همه جا پیچیده بود. دوروبرم و میدیدم همه چیز اینجا بهم گره خورده بود من،زمین،جنگل،کوه،آسمون و مادرم ...جمله هنوز به فعل نرسیده مادرم قربان بودنت برم</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 13:08:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون هم جعبه رو داره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-n7yqrk29qvty</link>
                <description>بخدا نمیرسم بیام ببینمت. این تنها حرف آذر پشت تلفن بود که تکرار می کرد.من هم مثل کنه فقط اصرار که هر جور شده بیا، هر جا تو بگی، هر چقدر که میرسی. اونم دلش تنگ شده بود. بالاخره قبول کرد.فاصله بین سلام و خداحافظی که اون روز داشتیم شاید یک ساعت شد. دیدن آذر بعد چند ماه، بهش گفتم: دوباره میای؟ گفت: برو دیوونه. خندیدم. این جواب رمزه یعنی میام. قبل رفتن بهش این انار و دادم. گفتم: بزار خشک بشه. یادگاری بمونه. همیشه تو هر دیداری یک یادگاری بهم می دادیم. یک جعبه دارم پر از یادگاری های آذر، ماسک، آدامس، فندک،سیگار  و هر چی که فکرش و کنید. اون هم از من یک جعبه داره. وصیت کردم این جعبه با من خاک بشه. ماهی یک بار باز میکنم و دونه دونه اش رو بو می کنم. ولی این بار نتونست تحمل کنه تا رسید خونه انار و پاره کرد و عکسش و برام فرستاد. عکس و چاپ کردم تو جعبه هنوز دارمش ولی آذر و ندارم الان کجاست از من خبر داره؟ اون هم جعبه رو داره؟ مثل من میبینه؟ کاش ...  ( حبیب آشنا ما همچنان منتظر فعل برای جمله هستیم)هنوز بوی آذر و میده </description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 09:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دچار بشی....</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D8%AF%DA%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%DB%8C-wreqfejabtuc</link>
                <description>میخوای نگاش کنی، زبونت بند میاد. میخوای حرف بزنی، کلمه اش نمیاد. اصلا یک حالی پیدا میکنی که نگو و نپرس. هرچی افسوس تو دنیا هست و یکدفعه و لاجرعه سر می کشی. آذر با توام.اسمش آذر نبود. چون تو آذر اولین بار دیدمش اسمش و گذاشتم آذر. نیمه شب بود. پیام داد: کارتن خالی داری برای اسباب کشی میخوام. پیام دادم: این کلمه رمزه؟ گفت: برو دیوونه.  گفتم: اومدم. بعدش پیام نداد. ۳ صبح رسیدم. تک زدم. در و باز کرد. هاج و واج مونده بودم که یکدفعه من تو آعوششم. گفت بهم دچار شدی.... چند ساله از اون آذر میگذره. من دچار شدم. میخوای یکی و نفرین کنی  دعا کن دچار بشه همین پی نوشتکاش بتونم جمله رو به فعل برسونم. فکر کنم چون هنوز دچارشم به فعل نمی رسه چون هنوز با منه حوالی سواد کوه یک سه شنبه سیگاری </description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 02:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میدونی چی شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-yorzpttaj0gj</link>
                <description>&quot;ببین؛ چی می خوای بگی؟&quot;وقتی این جمله رو گفت،کاملا حس کردم که فهمیده. منم حرف دلم و بهش زدمفکر کردم دلش و بردم به نا کجا، وقتی رفت، چقدر خودم و فحش دادم که چرا حرف دل زدی! اصلا حرف دل و مگر باید زد؟ نه والا به قول حسن آقا دیوونه ( بقالی داشت تو محلمون خیلی وقت مرده) وقتی با هیجان ازت می پرسید میدونی چی شده؟ تو هم هاج و واج میگفتی، نه حسن آقا! جواب میداد : هیچی. از دستش شاکی می شدي و میرفتی ولی بعدا هم دوباره تو تله اش می افتادی و همین جواب و بهت می داد. حسابی کفری می شدي. ولی اینقدر باور داشت که هیچی نشده که تو حاضر بودی دوباره تو موقعیت پاسخ به سؤالش قرار بگیری. من هم وقتی بهم گفت:ببین؛ چی می خوای بگی؟&quot;یک کلمه مثل حسن آقا دبوونه می گفتم هیچیالان تو حسرت یک لحظه دیدنش، بو کردنش دیوونه نمی شدمالان چند ساله داره از اون تلفن میگذره. من جاموندم تو همون لحظهجمله ام بدون فعل تموم شد. آخ چقدر حسرت داره نتونی جمله ات رو به فعل برسونیپی نوشت حلقه ازدواج جامانده سربازان جنگ جهانی</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 19 Aug 2025 00:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وطن؛ تن توست</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%AA%D9%86-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-mub6ezfrtrda</link>
                <description>خیلی جالبه فروید که بنیان روانکاویش بر شنیدن استوار بوده از تلفن بیزاره.‏شاید شنیدن از طریق تلفن و شنیدن نمی‌دونست. شاید چون تلفن، با تمامِ امکاناتش، بیشتر از اینکه ابزاری برای نزدیکی و حضور باشه تجسم و‌ تداعی‌گر دوریه تو فیزیک فرق بین مسافت و جابه جایی خیلی جالبه ممکنه هزاران کیلومتر مسافت طی کنی ولی وقتی برگردی سرجای اول هیچ جابه جایی رو انجام ندادی شنیدن دیدن رفتن رسیدن اگر درش جا به جایی نباشه عین چرخیدن تو قوطی در بسته است.ولی رفتن های فوق العاده ای مثلرفتن مولانا برای دیدار با شمسشوق دیدار رفتگان بی بازگشت     استادی دارم  بهم گفت هر جا رفتی محیط باش یعنی همه چیز در تو غرق شود نه محاط که تو غرق بشی وطن، تن توست ....اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشتکاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنند کاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنندپاییز 1393 جردن نزدیک خونه سامان</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 00:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمز یادت نره</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D8%B1%D9%85%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%B1%D9%87-uy00pqxk3ews</link>
                <description>خیلی جالبه فروید که بنیان روانکاویش بر شنیدن استوار بوده از تلفن بیزاره.‏شاید شنیدن از طریق تلفن و شنیدن نمی‌دونست. شاید چون تلفن، با تمامِ امکاناتش، بیشتر از اینکه ابزاری برای نزدیکی و حضور باشه تجسم و‌ تداعی‌گر دوری و غیبتهاولین حرفی که زدم بهت گفتم من از یک مسیر سنگلاخی اومدم.......(جای خالی با خواننده محترم برای من یک رمزه) عزیزمدیدی به بچه ۳ ساله میگی قایم شو تا پیدات کنممیره پشت پرده نازک که کامل دیده میشه یا میره جایی که نصف پاهاش بیرونهتو میبینی ولی خودت و میزنی به ندیدن ولی بچه میخواد زود پیداش کنی چون نمیتونه لحظه ای دوری و تحمل کنه حاضر بازنده بازی بشه ولی دور نشهتو میفهمی ولی خودت و میزنی به نفهمیدن و بچه داره قلبش تاپ تاپ میزنه که زود پیداش کنیتو غرق در بازی شدی و داری کیف میکنی و فکر میکنی بچه هم داره با تو حال میکنه.ولی بچه داره دق میکنه و هر لحظه دوری از تو براش مثل یک سال میگذرهو تو همچنان غرق در بازی هستی...القصهمن اون بچه ام و من باور دارم تو اون آدم بزرگه نیستی. روزی چندبار میخوای بیای پیدام کنی ولی دیوار منطقی که ساختی جلوت سرسخت وایساده و بهت نهیب میزنه.پینوشت:یک حرف تو دلم مونده حتما ببینمت بهت میگمو دو خبر که باید بهت بگمکی میای یک خلوت داشته باشیم دارم دق میکنم ؟رمز یادت نرهقربان بودنت بروم🦋🦋اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشتکاش با ما سخن از حسرت ما نیز کنندحبیب آشناصندوقی که نامه ها رو براش پست می کردم</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Fri, 11 Oct 2024 00:36:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به تاریخ انسانیت</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-miqdmiyh03d8</link>
                <description>این بار حجم دردهایت مرا ویران کرد. نمیدانم از کجا و چگونه برایت بنویسم. ولی بدان هجوم لشگر غم هایت به سربازان امیدوار دلم نتوانست قلمم را برای نوشتن خرد کند. امید جوانه ای است که از پس تمام دردها می روید و تو را انسان دیگری می کند. مثل فولاد آبدیده تا جوهره وجودت  صیغلی تر شود. پروانه وار از پیله بیرون می آیی و سر به زیر میشوی. آرام و آهسته در وجودت کلمات جاری می شوند.سلام اِللاسلام دخترک شیطون بمبئیوقتی این کلمات را برای تو جاری میکنم آن دخترک زیبای بازیگوش درونت کنارم ایستاده است مات و مبهوت به من خیره شده,گاهی میخندد، پاره ای اوقات گریه می کند و بهانه میگیرد. چشمانش امیدوارانه به من نگاه می کند. آرام در گوشم نجوا می کند&quot; ببین کم کم دارم شعرهاتو حفظ میشم&quot;من لبخندی میزنم و می گویم&quot; تو نمیتونی شعرهای من و حفظ کنی!&quot;میپرسد&quot; چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟&quot; ( با علامت سوال زیاد؛ به این تیکه نامه رسیدی نخند جدی باش بیشعور :)میگویم&quot; چون صدای من باید در تو جاری باشه&quot;وقتی این جمله را می شنود بدون اینکه پلک بزند به چشمانم خیره می شود. حسابی تمرین کرده بدون پلک زدن به من خیره بماند.اِللای عزیزفروغ فرخزاد زیبا گفته است&quot;صدا، صدا، تنها صداصدای خواهش شفاف آب به جاری شدنصدای ریزش نور ستاره بر جدار مادگی خاکصدای انعقاد نطفه معنیو بسط ذهن مشترک عشقصدا،صدا،صدا، تنها صدا می ماند&quot;مطمئنم دوست داری تا اینجای نامه را چندبار بخوانی یا شاید چند بار با صدای من در ذهنت مرور کنی، این کار را بکن. بدون شک اتفاقی در ذهنت و قلبت رقم می خورد و آن چیزی نیست جز &quot;جاری بودن&quot; آدم های جاری همیشه در حال بارش بارانی از محبت هستند و هرچه هست در محبت جاری استادامه دارد...امضابدین صفت که به هر سو کشیده ای صف مژگانتو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهیرمز یادت نرهاستخرگاه پاییز 96</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 18:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوژین</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D9%87%D9%88%DA%98%DB%8C%D9%86-aavdwlsl8ay0</link>
                <description>اینکه سرشار از معجزه ام با داشتن تومیدونی معنی اش چیه؟هر لحظه داری به جوهره زندگی حرکتی میدی که همه اطرافیانت باهاش تکون میخورنکُردها به اونی که دوسش دارن میگن:هوژینیعنی کسی که بودنش زندگی میبخشه!تو با بودنت محور زندگی شدی تو اون عکس دسته جمعی خانوادگی، همه غرق در تو هستنمیدونی چرا مثل پروانه دورت میچرخن؟تاکید میکنم مثل پروانه و من از اون روز اول گفتم بهت راز پروانگی روهمه چشم ها به دوربین نگاه نمیکنن دارن به تو نگاه میکنن ولی به روی تو نمیارن چون تو شدی منشا امید براشون و چراغ روزهای دلتنگی ...لبخند تو باعث لبخندشون شده اغراق نمیکنم. جریان روحی و حسی و اون لحظه رو دارم درک میکنم.باشی اون جمع هست.نباشی نیست...  نشونه امید و راه روشنی برای تک تکشون هستی چگالی حضور مادرت و پدرت و بابا بزرگت رو با دیدن تو برای اون ها خلاصه میشهتو یک نفر نیستی براشون حجمی از زندگی و خاطرات و آدم ها و اتفاقاتی که فقط با بودن تو برای اون ها معنا پیدا میکنه.تو همه این فراز و فرود ها تو موندی که بشی معجزه زندگیقدر خودت و بدون معجزه زندگیامسال تو رو میخوام معجزه زندگی خطاب کنمپس سلام معجزه زندگی....هوژین منسراب؛ حیاط خونه داود و سوسن</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 15:57:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین کلمه ای که نوشتی دریا بود...</title>
                <link>https://virgool.io/@alipirhadi/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF-dcmyyriibzwa</link>
                <description>بیکران درحال رنگ آمیزی خودشه با رنگ نارنجی داره آبی ها رو رنگ میزنه اولین کلمه ای که نوشتی  دریا  بود    دریا بیکرانه و پیوستگی داره  تو معجزه ای میدونی چرا ؟   ماه و پیدا کن تو تصویر    پیداش کردی      وقتی این رنگ امیزی روز و شب تموم میشه  ماه نمایان میشه   و معجزه خداست تو دل شب  ماه راه و نشون میده   تو هم ماه معجزه گری   یادت نره     ادامه نامه بود تو دل دل دل شب فرستادم که ماه داره اون وسط آسمون خودنمایی میکنه   من ماه و دیدم پس تو رو دیدم ماه معجزه گر من ..... ادامه دارد نامه پنجم در حال نگارشه عمری باشه میرسه دستت همه متن ها اونم مکتوب با مخلفاتغروب دلوار</description>
                <category>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</category>
                <author>علی پیرهادی شاید حبیب آشنا</author>
                <pubDate>Sun, 06 Oct 2024 23:20:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>