<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی رفیعی وردنجانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirafieivardanjani</link>
        <description>نویسنده کتاب های: وقتی اوفیلیا می گرید، در جست و جوی سینما(مجموعه مقالات سینمایی)، احتکار احساسات، جغله و حسن یوسف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:13:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1243449/avatar/RVmMdI.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی رفیعی وردنجانی</title>
            <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد فیلم the Bride</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-the-bride-pgak4cf1vare</link>
                <description>عروسِ مگی جیلنهال فیلمِ آشفته‌ای است که با ترکیبِ شرارت در ذاتِ عاشقانه‌ی یک زن، او را به «کروئلا»یی، کریگ گیلسپی، افسانه‌ای مبدل می‌کند. این مکانیزمِ تبدیلی در آثار متعدد هالیوودی دیده می‌شود تا جایی که مرد برای رفعِ نیازِ جنسیِ خود وجود همدمی زنانه را از یک پزشکِ خانم تقاضا خواهد کرد. اصلاً به این فکت نمی‌توان ارجاع داد که یک افسانه بوده و بازیگران همچون «بیچارگان» لانتیموس، نوعی از مُدرنیته را در بدنه‌ی کلاسیکِ خود ارائه دادند، و باید توجه داشت که چُنین خوانشی در عصری اتفاق می‌آُفتد که مرتفع کردن نیازهای جنسی خیلی هم کارِ دشواری نیست. فیلم از منظرِ چند وجهی بودن گریم، نورپردازی، بازی‌ها و موسیقی مثال زدنی است امّا یادمان نرود ما در حالِ مثال آوردن از هیولایی هستیم که دل‌تورو در «فرانکشتاین» آن را عاشقانه بازتابانده بود و اکنون رادیکال شدنِ «عروس» آن توسط جیلنهال یک امرِ همجنس‌زده است. رادیکالیته‌ی آن بر امواجِ سیگنالی سوار می‌شود که مدام مردی را، یا گروهی از مردان را، برده‌ی جنسی عنوان می‌کند. مؤلف خواسته یا ناخواسته بر اساسِ تجربیاتِ تلخی که در ضمیرِناخودآگاه‌اش گنجانده شده، و این تجربیات می‌توانند از درد و دلِ دیگران حاصل شده باشند، در حالِ مبارزی با جنسی از انسانیت است که جدای از توصیه‌های دینی و شرعی، انکارِ آن موجباتِ شادی شیاطین و اهریمنان را فراهم می‌کند. استفاده‌ی نابجا و نامعلوم از علومِ فراتجربی از دیگر مؤلفه‌های چُنین فیلم‌های افسانه‌آلودی است که توسطِ کُمپانی‌هایی مانند برادرانِ وارنر توزیع و تکثیر می‌شوند و...ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید#نقد_فیلم #عروس #جسی_با#خبرگری_فارس</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:34:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم صدای هند رجب</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%AC%D8%A8-z4l4sg0ws8et</link>
                <description>صدای هند رجب به کارگردانی کوثر بن هنیه محصولی تمثیلی از نمونه‌ی دانمارکی «گناهکار» گوستاو مولر، است. فیلم از نظرِ سینمایی حرفِ خاصّی برای گُفتن ندارد: اینسِرت‌های معمولی و گاهاً بیش از اندازه که با دوربین روی دست و زوم‌های متعدد سعی کرده به احساساتِ بازیگر نفوذ کند، کلوزآپ‌های نصفه‌نیمه که بخشی از آن با رکوردِ صدای تماس پُر می‌شود فیلم بسته‌بندیِ غیرِ جنگی دارد و از جنگ حرف می‌زند و پانچینگِ سکانس انتهایی آن هم توانایی ویژه کردن‌اش را نخواهد داشت. اهمیّتِ فیلم در محتوای آن خلاصه می‌گردد. اثری بر اساس یک رویدادِ واقعی که همراه با سمپاتیِ ویژه‌ی بیننده همراه شده و نشانه‌های جاه‌طلبی در مراکزی همچون حلال احمر را خنثی خواهد کرد و با نفوذ بر قلبِ مخاطب، صدای کودکِ درونِ تماشاگر را فعال می‌کند. این صدا در همان فکتِ ابتدایی سکانس‌های اوّلِ فیلم خاموش می‌شود. مردِ اُپراتور عُمر، با بازیِ معتز ملحیس، صدای شلیک را از پشتِ گوشی می‌شنود و می‌توان همه‌ی آن صدای مابقی که رعنا، ساجا کیلانی، با او گفت‌وگو می‌کند، نماینده‌ی تمامِ کودکانِ فلسطینی در نوارِ غزه خواند. عملاً تأثیرِ فیلم با صداهایی است که ضبط شده و اشاره هم می‌کند که این صداها مستند هستند. پیرنگِ فرعی که توجهات را به عملکردِ مهدی، عامر هلهل، جلب می‌کند بخشی از تداومِ درام است که توانایی تعلیقِ درست و حسابی هم ندارد و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 21:23:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم مأمور مخفی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A3%D9%85%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-qglginma1aud</link>
                <description>مأمور مخفی به کارگردانی کلبر مندونسا فیلیو، نژادی از ژانرِ نوآر در پوسته‌ی معمّا است که چاشنیِ امپرسیونیسم به آن رنگ و لعاب داده. به باور من اوجِ نشانِ کارآگاهی بودنِ یک فیلم در کشف و شهوداتِ هیچکاک نهفته شده که این میان تأکیدِ رابرت مک‌کی به فیلمنامه‌ی «محله چینی‌ها» رومن پولانسکی، بجا است. ذاتِ چُنین ژانری فریبکاری و پانچِ مخاطب است که با تمرکزِ سوژه بر خواستگاهِ اُبژه، زمانی صعودی و نزولی با دکوپاژی نسبتاً وحشی را می‌طلبد. آنچه که در «مأمور مخفی» شاهد آن هستیم ارجاعاتِ زمان به آینده و گذشته‌ای که با جا ماندنِ لنگه پایی در دهانِ کوسه شکل می‌گیرند. این ارجاعات دستِ مؤلف را برای فریبکاری، حتّی توسط یک تماسِ تلفنی، باز گذاشته‌اند چرا که برزیلِ نظامی که یک دیکتاتور پیشین دارد به امروزِ با دیکتاتورهای چندبُعدی گره‌خورده. اُپِنینگِ فیلم را توجّه کنید: خودرویی برای بنزین زدن وارد جایگاه می‌شود، راننده متوجه جنازه‌ای می‌شود که معلوم است از تاریخ مرگ او چقدر می‌گذرد که مگس‌ها اطراف آن پرواز می‌کنند؛ راننده ماشین را برای فرار کردن آماده می‌کند که صاحب جایگاه به او اطمینان می‌دهد در اَمان است، سپس خودروی گشتِ پُلیس نه برای جنازه بلکه برای سرکیسه کردنِ راننده توقف می‌کند و...؛ فیلمْ در این اُپِنینگ همه‌چیز را خُلاصه کرده. نورِ شدید، خودروی زردِ قناری، عینک آفتابی چرم‌دارِ پُلیس، جنازه و زورگیری. فیلمْ می‌توانست یک اثرِ شگرفِ کوتاه باشد و نه یک سینمای دوساعت و چهل دقیقه‌ای و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Feb 2026 21:05:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم 28 سال بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-28-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-fbw0bnkh64f5</link>
                <description>28 سال بعد: معبد استخوان به کارگردانی دنی بویل یک تراژدیِ سه‌‎گانه‌ی انسانی است که از مرگِ احساسات نشأت می‌گیرد. در پاره‌ای از یادداشت‌های خود به این مقوله‌ی مهم اشاره کرده‌ام که مارکی دوساد با همه‌ی میلِ به دیگر آزاری و لذّتی که از آن می‌بُرد «120 روز در سودوم» را نوشت و پازولینی هم «سالو» را با اضافه کردنِ چاشنی‌های شاعرانه به همان خواستگاه آن را کارگردانی کرد. تاریخ را تورق می‌کنیم و بعد به «آخرالزمان» مل گیبسون می‌رسیم که اتفاقاً در فیلمانه‌اش فرهاد صفی‌نیا نقش داشته. در این چرخه‌ی سینمایی انسان همواره میلِ به آزار، دیگر آزاری و خود آزاری، را به طبیعت و شیوعِ یک ویروسِ خطرناک ارتباط داده در صورتیکه طبیعت به پویاییِ آدم از نظر تکنیکی و فهمی همواره فراوان کمک کرده. خوانشِ غلط از احساسات انسان به بهانه‌ی سرگرم کردن مخاطب بزرگترین ویروسی است که در فرهنگ و هنر او نفوذ کرده. من پیشینه‌ی اثر و فصولِ گذشته‌ی آن را کاری ندارم و آنچه را که دیدم بر آن نقد وارد می‌دانم. فیلمِ بویل داستانِ وحشیانه‌ای دارد. آدم‌هایی که به ویروسی مبتلا شده‌اند، همنوع خواری می‌کنند، از آزارِ همنوع لذّت می‌برند، اسمِ گروهشان جیمی است، سردستشان صلیبِ وارونه به گردن آویخته و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 19:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم «شاه نقش»</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B4-dgwi1s0zrmxq</link>
                <description>شاه نقشِ شاهد احمدلو در ادامه‌ی پایانِ سینمای ایران حسرتِ نوستالژی‌هایی مانند «قیصر»، «گوزن‌ها» مسعود کیمیایی، «کندو» فریدون گله و... را در سر دارد. به باورِ من سینمای ایران نیاز به یک خانه‌تکانیِ اساسی دارد. «قیصر» تمام شده، «سنتوری» مهرجویی، تمام شده و فیلمساز باید کارش نوآوری باشد نه کُپیِ بی‌کیفیت از آثار پیشینِ خود. این آثار اگر در تاریخِ سینمای ایران ماندگار شدند بدلیل ایجاد سمپاتی با جامعه‌ی خود بود الآن ناصر عشقی، بهرنگ علوی، رضا شهاب، هومن برق‌نورد، چه ارتباطی با امروز جامعه و سینمای ایران برقرار می‌کنند؟ این کاراکترها به غیر از آنکه عشقِ لاتی بودن‌شان در کتک خوردن تعریف می‌شود و هرچه غیرت و مردانگی دارند را به لَوَندی‌های مهناز، مینا وحید، می‌بازند؛ چه ویژگیِ مابه‌ازاگونه‌ای در جامعه یا خودِ سینما ایجاد می‌کنند که ما بتوانیم برای آن حرف بزنیم؟ سینمای ایران مُناسباتِ اجتماعی‌اش را از دست داده و هربار با ارجاعِ به گذشته‌ی خود پای مردُم را وسط می‌کشد در حالی که دیگر نه بدنه‌اش بدردِ سرگرم کردن مردُم می‌خورد و نه فیلمِ خاصّ‌اش. اعتراف می‌کنم من خیلی منتظرِ انتشارِ این فیلم بودم چرا که می‌خواستم ببینم با ادای وثوق و مشایخی درآوردن چه قصّه‌ای برای بیننده سرِ هم می‌کند که پس از دیدنِ چند سکانس از آن متأسف شدم و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 20:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم مارتی بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-yrdpvzslwzwp</link>
                <description>مارتی بزرگ یک تخیل بزرگ در قاموسِ ژانرِ بیوگرافی است که گفتمانِ انسانی را به ترجیحاتِ ارتباطی برای کسبِ قدرت اولویت قرار داده. فیلمْ مبانیِ اخلاقیِ ضدِّ الگوریتمی دارد که در راستای مکتب لیبرتین و این اَواخر پرونده‌ی اِپْستین و... حرکت می‌کند. یک سکانس را با هم مرور می‌کنیم و بعد در ادامه توضیح می‌دهم چرا فیلم قرار نیست انسانی باشد: مارتی، با بازی تیموتی شالامی،  در حالی که او با چشمِ خریدارانه به زنِ بازیگری که با همسرش چند میز آنطرف‌تر ایستاده نگاه می‌کند، به گارسون می‌گوید آن میز را به حسابِ من بگذار، گارسون به آن میز اطلاع می‌دهد و بعد از پاسخ دادن به سؤال‌های همسرِ آن بازیگر که چه ربطی به تو دارد که میز ما را حساب می‌کنی مارتی از دوست‌اش، که روبه‌روی او نشسته، می‌خواهد خاطره‌ای از آشوئیتس و آلمان‌ها تعریف کند که او شروع می‌کند: یک زنبور را دنبال کردم تا کندویشان را پیدا کنم و پس از یافتن کندو عسل‌ها را به خودم مالیدم و شب که به سلول رفتم پیراهنم را درآوردم تا هم‌بندی‌هایم بدنم را لیس بزنند و... در همین سکانس که با فراز و نشیبِ فاشیسمی که به گُفته‌ی فلینی یعنی: به زور حق با من است، مواجه‌ایم. از کجا معلوم دوستِ مارتی قصّه‌ای سرِ هم نکرده باشد تا همسرِ خانم بازیگر را سرگرم دهد؟ و...متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 08:00:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد انیمیشن zootopia</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-zootopia-rt9apasz6ell</link>
                <description>زوتوپیا فصل دوم به کارگردانی جارد بوش و بایرو هاوارد یک اَبَرسازه‌ی مکانیکیال بر جوهره‌ی سُلطه‌جوییِ رسانه‌ای در قاموسِ بَعلیتِ آمریکایی است. این بُت که در راهپیماییِ 22 بهمن سوزانده شد چند مفهوم برای بیننده‌ی کودک و نوجوان دارد. به این چند مفهوم در ادامه اشاره خواهم کرد امّا بطورِ مشخص مخاطبِ هدفی که در آینده کتاب می‌خواند و با ادبیاتِ چِرچیلیِ اُوروِل آشنا می‌گردد، «مزرعه‌ی حیوانات» را مسخره و آزادی را در اسارتِ بردگیِ «1984» می‌یابد. از نظر فلسفی نیز به گُفته‌ی هِگِل ارتباطِ میان ارباب و خادم مانندِ ارتباط میانِ سوژه و زبان است. این طور استنباط می‌شود که انسان در پوشش‌های مُختلفِ ذهنی شکلی فرا موجودی از تسلط بر دیگران خیال خواهد کرد. جهانی که به یک خرگوش حق می‌دهد با روباه دوست باشد چرا که خوک‌ها از دیگر حیوانات برابرترند و براساسِ تفکر انسانی ماجراجویی می‌کند، دقیقاً همین دنیایی است که ترامپِ خوک صفت در آن احساس می‌کند مالک‌اش است. یک جاهایی به مارکی دوساد برای آفرینشی به نامِ مکتبِ لیبرتین حق می‌دهم چرا که جریانِ پرونده‌ی اِپْستین واقعاً یک جریانِ لذّت بُردن از دگرآزاری با قدرت است. فریبِ این جهان را با چُنین پویانمایی‌هایی که از کودکی در ذهنِ فرزندِ من و تو می‌کارند که حق با خوک‌ها است چرا که حیوانی به نجابتِ اسب کلانتر شهر است و فردین بازی در می‌آورد، را نخورید چرا که من باور دارم این طمع نیست که دنیایی را با قدرتِ مادّیات تصاحب کردن این خودِ لیبِرتِنیسم است و...متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Feb 2026 06:59:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد جشنواره‌ای فیلم «گیس»</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B3-ig4evwfnhm25</link>
                <description>گیس به کارگردانیِ محسن جسور که فیلمنامه‌اش را کاظم دانشی بر اساسِ طرحی از مهتاب صداقت نوشته، یک اثرِ متوسط با ظرفیتِ خوب شدن و خوب دیده شدن است. اعتراف می‌کنم با همه‌ی نقطه ضعف‌هایی که در سطرهای بعدی به آن اشاره خواهم کرد، «گیس» مردمی‌ترین فیلمِ جشنواره است. قصّه‌ی اجتماعی نوشتن مانند راه رفتن بر لبه‌ی چاقو است. از یک طرف مؤلف باید مفاهیمِ دراماتیک: صعود و نزولِ شخصیت در بُعدِ زمان، قهرمان‌پروری، جغرافیا، آدم‌های مکمل و دیگر کاراکترها را هَندل کند و از یک طرف باید به اتفاقاتِ اجتماعی که احیاناً حاصلِ یک واقعه‌ی تاریخی مُلتهب بوده است، پایبند باشد. بر همین اساس من مسئله‌ام با کاظم دانشی از این‌جا شروع می‌شود که شُعار و اظهارِ به ترحمِ حاصل از خیانت ویژگیِ اصلیِ فیلمنامه‌های او است. من «زنده شور» را از او ندیدم اما در «گیس» به یک باره و بدونِ منطق پرسوناژِ سروش، حامد بهداد، که اصلاً معلوم نیست به کجا وصله که این همه قدرت دارد، از حرکت در مسیرِ ضدِّ قهرمان شدن به کارآگاهِ خوبِ قصه تبدیل می‌شود و می‌فهمد مثلا فُلانی خودکشی نکرده و کسی که چپ‌دست است او را کشته. این وسط مرجان، بهنوش طباطبایی، هم خیلی ساده به گناهِ خود اعتراف می‌کند تا حدّی که معرفی کردن خود به سروش بیشتر یک سَر هم بندی کردنِ قصّه است تا ایجاد تعلیق در داستان و پانچینگِ بیننده و...متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Feb 2026 17:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدِ جشنواره‌‎ای فیلم غبار میمون</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF%D9%90-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%E2%80%8E%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86-ankpiqfjxs0d</link>
                <description>غبار میمون فیلمِ آرش معیریان بدترین فیلمِ جشنواره است. سینمایی که سر و ته نداشتن‌اش از سکانس‌های ابتدایی که بی‌خود و بی‌جهت شلوغ هستند و به فیلم ربطی پیدا نمی‌کنند مشخص خواهد شد. اصلاًَ رابطه‌ی میانِ بیاینا محمودی و پژمان بازغی، در فیلمنامه، تعریف نمی‌شود. این فیلم قرار بوده یک مینی‌سریال شود که این به منِ بیننده‌ی یک اثرِ سینمایی هیچ ربطی ندارد و سکانس‌های حذف شده در آن چیزی از بی‌ارزش بودنِ آن کم نخواهد کرد. این نکته بسیار مهم است که ما اگر می‌خواهیم حرفی امنیتی برای شرافتِ ملّیِ ایران بزنیم بلد باشیم و اندازه‌ی آن حرف را بدانیم که چه موقع و کجا باید زده شود. فیلم مالِ جشنواره نیست؛ از سویی، اصلاًمی‌تواند مرکزیت آن متفاوت باشد: آن موبایل و دیگر ابزارها که بازغی میانِ کتاب پنهان کرده بود، چه ارتباطی با الآن و بعدِ داستان پیدا می‌کند؟ معیریان فیلم‌سازِ بدِ بدنه است و حالْ یک چیزی از «گاندو» جواد افشار، آموخته که محمودی را چگونه می‌شود بی‌حجاب جلوی دوربینِ جمهوری اسلامی نشاند. فیلمْ دست و پا زدنِ الکیِ یک فیلم‌سازِ فرصت‌طلب است که شعورِ مخاطبِ خود را به بهانه‌های مُختلف به بازی می‌گیرد. در اینکه این فیلم یک اثرِ مستأصل است و باید به حالِ دهکردی و ضیایی و دیگران که در آن نقش آفرینی کرده‌اند غُصّه خورد هیچ شکی نیست و این را هر سلیقه‌ای می‌تواند یاد کند امّا باید کسانی و کسی را که بدون تسلط داشتن بر درام و فیلمنامه چُنین مزخرفی سرمایه‌گذاری کرده‌اند را موردِ بازخواست قرار داد و...متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 09:57:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم همنت</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%86%D8%AA-cxog3xkxgny5</link>
                <description>همنت ساخته‌ی کلوئی ژائو که موسیقیِ احساسیِ مکس ریشتر را چاشنیِ خود دارد یک پروبلماتیکِ عاشقانه در وصفِ جای خالیِ احساس در تعریفِ انسان و طبیعت است. اگر به گفته‌ی هگل استناد کنیم و این دیالکتیک را داشته باشیم که سوژه بر گرفته از زبانِ انسان در جغرافیایی است که زیست می‌کند؛ باید به این فکت اعتراف کرد که مسئله‌ی ژائو در این فیلم نه والایشِ میلِ جنسی توسط عشق، به گفته‌ی اریک فروم، بلکه والایشِ انسانیت توسطِ احساس با نت‌های پیانو است. موسیقی به عنوانِ انتزاعی‌ترین نوعِ هنر می‌تواند انسان را از جهانی به جهانی دیگر متصل کند و جهانِ اگنس، ان، در پرنده‌ای، شاهین، خلاصه می‌گردد و دلبستگی‌اش به طبیعت را با زایمان در کنارِ یک درخت نمایش می‌دهد، طبیعتِ جای خالیِ مادرْ را برای او پُر کرده. اگرچه به باورِ آندره بازن برداشتِ بلند نمی‌تواند تصویرِ تأکیدی بر واقعیت باشد امّا این تأکید را به عنوانِ بخشی از فرمایشاتِ هنریِ آنگلوپلوس، مشخصاً در فیلم «علف‌زارِ گریان»، می‌بینیم. سینما با اَنباشتی که از هنرهایی در خود دارد می‌تواند خیالاتِ مجازی را به سوژه‌های واقعی تبدیل می‌کند و اُبژه را هنگامی در ذهنِ بیننده شکل می‌دهد که هرمونوتیکِ تصاعُدیِ خود را رعایت کرده. بنظرِ من اگرچه زیباییِ عِشق در تصرفِ صادقانه و ساده‌ی آن است امّا منطقِ دستوری در ادبیاتِ داستان این اجازه را به ما نمی‌دهد تا در موردِ فلسفه‌ی یک شخصیت، ویلیام شکسپیر، خیالی این چُنین داشته باشیم و...متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 12:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدِ جشنواره‌ای فیلم‌های «بیلبور» و «حال خوب زن»</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF%D9%90-%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%84%D8%A8%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B2%D9%86-oifcgalxed9a</link>
                <description>حال خوب زن به کارگردانی مهدی برزٌُکی و بیلبور به کارگردانی سعید دشتی دو فیلمی بود که در اولین روزِ شانزدهمین جشنواره فجرِ اصفهان دیدم. فیلمِ «بیلبورد» که یک شوخیِ سینمایی است و از نظرِ فنّی به اندازه‌ای دمِ دستی و بد است که حتّی تمرینِ یک فیلم اوّلی هم محسوب نمی‌شود؛ با رونین، دوربینِ مداربسته، هدایتِ ایرپادی و هوشِ مصنوعی نمی‌شود فیلم ساخت و خیلی بد است که ما در تیتراژ پایانی اسمِ مقدسیان را به عنوان دراماتورژِ این فیلم می‌بینیم. فیلمی که فیلمنامه‌ی درست و درمان ندارد چگونه می‌تواند دراماتورژ داشته باشد؟ «حال خوب زن» جدّی‌ترین معامله‌ی سینمایی با جُنبشی به نامِ ME TOO است. در این جدّیت یک دیالوگِ خیلی خطرناک وجود دارد: من در یک خانواده‌ی مذهبی بزرگ شدم، بلد نیستم و می‌ترسم و... این دیالوگ که در سکانس‌های ابتداییِ فیلم شنیده می‌شود عملاً یک مسئله‌ی اجتماعی را به یک باورِ دینی ارتباط می‌دهد که خیلی کاربردِ خطرناکی دارد. بازیِ آناهیتا درگاهی در «بیلبورد» هیچی نیست و گویی او فقط نقشِ یک مانکنی را دارد که می‌خندد و گریه می‌کند امّا مهتاب ثروتی در «حال خوب زن» بهترینِ خودش است و فقط تظاهُر به کسی بودن یا مشکلی را داشتن نمی‌کند بلکه واقعاً این سمپاتی را به بیننده تزریق خواهد کرد و...متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال یوتیوب من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 11:20:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی‌ بر نقشِ شاهنامه و هزار و یک شب در ادبیات ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%90-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-r3h6kqpnncfh</link>
                <description>شاهنامه‌ی ابوالقاسم فردوسی و هزار و یک شب که مجموعی از نویسندگانِ ناشناس آن را به تحریر درآورده‌اند، آثاری ارزشمند در بسترِ کلمات و داستان هستند که رویا و خیالِ مخاطب را در هیاهویی از ناهُشیاری نگاه می‌دارند. تا از «شاهنامه» سخن به میان می‌آید از نبرد رستم و سهراب می‌گوییم و هفت‌خوانِ رستمِ پیلتن را یاد می‌کنیم و «هزار و یک شب» معروف شده به قصّه‌های شهرزادی که به دُرُستی نمی‌دانیم او برای چه نزدِ شاهْ داستان سُرایی می‌کرده. ماجرای ادبیات به مَجرایی برای اَنتلکتوئل جلوه کردنِ فردْ تبدیل شده. هرکه می‌خواهد از ادبیات حرف بزند از این دو اثرِ ارزشمند فکت می‌آورد غافل از اینکه ادبیاتِ ایران، بنظرِ من، در محیطِ «شوهر آهو خانم» علی محمد افغانی، تعریف می‌شود و بعد از «سمفونی مردگان» عباس معروفی، به رکودِ فکری خواهد رسید و در این میان «بوف کور» صادق هدایت، «شازده احتجاب» هوشنگ گلشیری و... در بازه زمانی‌های متفاوتی نبرد میان انسانِ روزمره با انسانِ نوستالژی‌گر یا به تعبیرِ عامیانه‌: نبرد میانِ مُدرنیته و کلاسیک، را به خیال تبدیل کرده‌اند. در این یادداشت سعی دارم ریشه‌ی ادبیاتِ ایران در بسترهای متفاوت از منظرِ زمان‌های مختلف را بررسی کنم و...متن کامل را در روزنامه‌ی اینترنتی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 14:26:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم «روشن»</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-cdn0qnrqofb4</link>
                <description>روشن نوشته و کارگردانیِ سید روح‌الله حجازی در ادامه‌ی گرایش به سازه‌بندیِ سینما بر ساختارِ اقتصادی - اجتماعیِ خانواده، در این مدیوم حرفِ مهمّی می‌زند. وقتی مناسباتِ فردی تبدیل به بدیهیاتِ زیستن می‌شود دیگر نباید به سکانس‌هایی که عطاران، روشن، و انصاری در فیلم اُوِر می‌کنند، شک کرد. فیلم در ادامه‌ی همان سکانس‌ها است که تعریف می‌شود؛ مردی که به خانواده داشتن پای‌بند و علاقه‌مند است، مردی که، در زمانِ اقتصادی و اجتماعی فیلم، حتّی 5 هزار تومان در جیب ندارد تا به کودکِ کار کمک کند و مردی که عشق‌اش سینما است و به عَمد فندکی به زن داده که نمی‌تواند برای به آتش کشیدن خود آن را روشن کند و... فیلمْ حاصلِ تعمق در فُرم و محتوای خانواده است و با گریز از کشفِ معنا سعی در تعریفِ ساختارِ آن دارد. نمونه‌‎ی آن را در «چشمان کاملاً بسته» کوبریک می‌بینیم که از داستان کوتاهی نوشته شنیتسلر برداشت کرده. خانواده هدفِ یک جامعه است چرا که جامعه خود تعریفِ بزرگتری از خانواده خواهد شد پس هنگامی که ساختارهای کوچک در دلِ جامعه وجود نداشته باشند فاتحه‌ی ساختار بزرگ خوانده می‌شود. در این میان کادر بستن‌های با دست توسطِ عطاران و بازیِ محسوس و تأثیرگذارِ او خیالْ در چالش فرهنگِ خانواده داشتن نقد می‌شود؛ آیا با خیالِ خانه‌دار شدن می‌توان خانواده‌ای که از هم پاشیده است را بازسازی کرد و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 07:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد سریال محکوم</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85-nsjbrzxpkcwn</link>
                <description>محکوم سیامک مردانه یک هژمونیِ مدیایی در بسترِ پلتفُرم‌های نمایشِ خانگی است و همانطور که در نقدِ ابتدای این سریال گفتم، در وانفسای دِماگوژی و قضاوت، و احساس می‌کنم حقِّ من است که تا پایان این سریال را دنبال کرده‌ام که ببینم چه میزان شعورِ مخاطب به بازی گرفته شده، درامْ خیالِ سبکی است در تعلیق‌های بی‌معنای نوستالژی گونه‌اش. این سَبُکیِ تحمل‌ناپذیر با موسیقیِ انحرافی،برداشتِ POVهای سطحی از سوژه و کاراکتر، تطبیقِ غیرِقابلِ قبول و ساده‌انگاری شده از یک مجموعه در داستان و... در انتها نتوانست با به دام انداختنِ آن وکیل، مهران غفوریان، و همدستی‌اش با عقیل و دیگران یا بالاتر از آن شهادت یک ضابطِ قضایی هنگامِ دستگیریِ عقیل غافل‌گیری‌ای بوجود آورد. دست داشتن مهدویان‌ها در داستان نوعی از هژمونی بر یک بستر است. قانونی که در «زخم کاری» جای خالی‌اش احساس می‌شد اکنون به طرزِ بچگانه‌ای به وجودِ آن اعتراف شده. یک پُرسش بدجور روی اعصابِ من رفته: وقتی پسرِ نسرین، دادیارِ داستان، به قتلِ دخترِ روانشناس اعتراف می‌کند و حتّی جای چاقو را درست لو می‌دهد آقای بازپُرس چرا به آن توجّهی ندارد؟ فیلم بر اساس منطق جلو نمی‌رود و مشکلِ بزرگ‌اش هم همین است که ما وقتی داستانی منطقی نداشته باشیم هرچه بگوییم برای مخاطب مسخره جلوه می‌کند و این عقیل و ماجرای همدستی‌اش با آن وکیل و شهادت کامرانیِ ضابط فقط یک تعلیقِ کاذب می‌شود که با شعورِ مخاطب بازی می‌کند. اصلاً بیاییم بپرسیم ضابط چرا تا این حد ساده انگاشته شده که نمی‌تواند عقیل را بازداشت کند و به شهادت می‌رسد؟ داستان از شهادت نیز برای فرارِ به سوی پایان سؤ استفاده‌ی ابزاری کرده و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم تله</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%84%D9%87-kj1hck4nyoij</link>
                <description>تله فیلمی از جو کارناهان که مصادره و شکاف هم ترجمه شده، مُعمایی برای حل نشدن است. فیلمْ واقعیت‌ها را بازگو نمی‌کند بلکه در حالِ نقدِ واقعیت‌هایی است که بخشِ عَُمده‌ای از غِیرت‌زُدایی در غرب را بر فرهنگِ وارده شامل می‌شود. پُلیس‌هایی که در مداری معکوس قرار می‌گیرند تا باورهای عُرف را با ایدئولوژی‌های قانونی نقض کنند، دقیقاً فاجعه‌ی سیاسی – اجتماعیِ این‌روزها در غرب هستند که نمونه‌ی بارِز آن را در آمریکا می‌شود دیده. پُرسشی که بوجود می‌آید این است که آیا پیشرفتِ تسلیحاتی و تکنولوژی می‌تواند جایِ خالیِ دین بر فرهنگِ حاکمه را پُر کند؟ مت دیمون و بن افلک که پیش از این همکاری‌های فراوانی داشته‌اند و در «ویل هانتینگِ نابغه» گاس ون سنت، اوجِ درخشش خود را بر سر فیلمنامه ثابت کرده‌اند اکنون در پرسوناژِ دو پُلیسِ فِدرالی قابلِ قبول ظاهر گردیده‌اند. این تظاهُر عَقبه‌ی ذهنِ من را پاک نخواهد کرد چرا که همچنان آکادمیِ اُسکار باید جوابگوی چراییِ اهدایِ بهترین فیلمنامه به «آرگو» افلک، باشد؛ البته خیلی هم از این آکادمی نمی‌شود انتظارِ هنری بودن داشت و بیشتر تنه‌ی سیاست در تصمیماتِ آن می‌چربد و با شاخ درآوردن باید گُفت که فیلمِ افتضاحِ «یک تصادف ساده» جعفر پناهی، نامزد بهترین فیلمنامه شده و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 21:10:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DA%98%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-ohhgoobswfhs</link>
                <description>چگونه اژدهای خود را تربیت کنیم به کارگردانی دین دبلوا در ادامه‌ی سروده‌های دریانوردی بر ستایشِ توحُشِ وایکینگ‌ها است. گرچه در تاریخ، بنظر من، نمی‌شود ماجراجویی کرد و خیالْ نقشِ برجسته‌ای در وقایع‌نگاری‌های یک داستانِ دراماتیک دارد امّا خاصیّتِ سینمای پُر زرق و برقِ هالیوودی در بزرگ‌نماییِ باورهای تاریخی است که این فیلم سعی در سوپرایگو، شخصیتِ فرا انتظار و قطعاً جذاب که به تعریفِ فروید یک فراخود است، ساختن در بازپروری‌های بصری دارد. ساختِ جغرافیایی خیالی به اضافه‌ی خیالِ عُرف‌ای که در ژانرهای اینچُنینیِ هالیوودی موجود است تعریفی موردِ پسند از افسانه‌هایی می‌دهد که به حالِ بیننده ارتباطِ مستقیم پیدا می‌کند. برای بیننده‌ی امروزه‌ی امریکایی که کنجکاوانه و ماجراجویانه سرگذشتِ نسل خود را بررسی می‌کند، چُنین آثاری به علاوه‌ی مجموعه فیلم‌های «ایندیانا جونز» یا سِری بازی‌های «تام رایدر» منابع خوبی برای پژوهش در حوزه‌ی تاریخ‌سازی بوسیله‌ی رسانه‌ی سینما هستند. فارغ از ارزش سینمایی‌شان این آثار خواسته یا ناخواسته به حواشیِ کشفِ یک قاره توسط کریستف کلمب دامن می‌زنند. این پُرسش قاعده را برهم می‌زند که: پس چرا در مجموعه فیلم‌های «دزدان دریایی کارائیب» چُنین دریانوردانی وجود نداشته یا خیلی کم‌رنگ‌اند؟. پاسخ این است که هالیوود برای فرار از میزانِ توحشِ تاریخیِ خیالی و مستندِ وایکینگ‌ها از سوئد و نوروژ دور می‌شود تا سوار بر امواجِ اقیانوسِ آرام حرکت می‌کند و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 18:53:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقدی بر شبکه نمایش خانگی به بهانه‌ی قسمت پایانی شغال</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-qqhts65ro8ar</link>
                <description>شغال بهرنگ توفیقی نماینده‌ی نمایشی است که نه خانگی و نه خانوادگی می‌شود آن را دید. قصّه دُچارِ اضمحلالِ فرهنگی در ابعادِ روانی و زمانی شده و سوژه‌ای برای فرار از این تالی‌فاسدِ داستانی انتخاب کرده که حسّاسیتِ جامعه را برمی‌انگیزد. داستانِ تجاوز به یک دخترِ ایرانی و بعد افسردگیِ حاصل از آن که بارِ روانیِ بالایی می‌طلبد به اندازه‌ای دمِ دَستی و سطحی جلو می‌رود که لاتْ بازی‌های دیرباز در نقشِ آزاد بیشتر به دردِ خنده می‌خورد تا غیرت. کدام دوستی است که در این روزها بدونِ چشمداشتِ جبرانِ مالی به شما پول دهد، این جریانِ فروختنِ موتور خیلی بچگانه بود. در مواجهه‌ی ابتدایی‌ام با این سریال چُنین عنوانی انتخاب کردم: «غُمارِ غیرت ایرانی» و حالا می‌بینم که تا چه اندازه این عُنوان برای این سریال کَم است. اثر بی‌سر و ته جلو می‌رود، بی‌خودی مجموعه‌ای را گُنده نشان می‌دهد و بی‌خودی و بدونِ اتمامِ شخصیت‌های‌اش تمام می‌شود. این سریالِ بی‌خودی یک امیرحسین فتحی خیلی بی‌خودی دارد. بازیِ او چه ارتباطی به آرتیست بودنِ یک سلبریتی دارد؟، چه ارتباطی به نقشی که نوشته شده و چه ارتباطی به انتخاب‌اش برای این نقش؟. فتحی چه ویژگیِ مُنحصر به فردی دارد که حیایی، گلزار، حمیدیان، رادان و... ندارند؟ او مصداقِ بارِز آقازاده در مدیومِ تصویر است. بعد مهدی سلطانی سروستانی که عمیقاً مبتذل بازی کرده. اصلاً در قسمتِ آخر گویی نقشِ پرسوناژِ دیگری را ایفا می‌کند. اصلاً چرا انقدر همه‌چیز هیچی نیست، چرا همه‌ی عیوبِ قصّه را گردنِ سانسور و اینکه به ما اجازه ندادند و... می‌اندازید. مخاطب، دور از جانِ خواننده، ابله که نیست می‌فهمد دارید با شعورَش بازی می‌کنید. با این شیطنت‌ها نمی‌توانید اثرِ بدی که ساختید را تبرئه کنید و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Jan 2026 07:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم خداحافظ جون</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AC%D9%88%D9%86-zdpiusxnsif7</link>
                <description>خداحافظ جون به کارگردانی کیت وینسلت غم‌انگیزترین فیلمِ خانوادگیِ غرب در یافتنِ هویتِ انسانی است. وینسلت به عنوانِ یک کارگردان به همان اندازه احساسْ خرج کرده که در هنگام نقش‌آفرینی از او دیده می‌شود. اوجِ احساس‌اش را در «تایتانیک» کامرون، مشاهده می‌کنیم و تکنیک بازیگری او را در «کتاب‌خوان» دالدری، لمس خواهیم کرد؛ مشخصاً سینمای وینسلت در اثرِ مورد نقد مجموعه‌ای از باورهای ارتباطی است که خاصّیَتِ جهانمشمولی در آن اجتماعی خواهد شد. فیلمْ گُفتمانی میانِ نسل‌ها برقرار می‌کند که تجربه‌ی فردی در دورانِ جوانی و هیجاناتِ آن را به چالش خواهید کشید. به عنوان مثال به رابطه‌ی دو خواهر در فیلم اشاره می‌کنم: هردو فرزندانشان را طوری تربیت کرده‌اند که با گُفتن: لطفاً، چیزی را از بزرگترها بخواهند؛ هر دو با اولین خبرِ برادرشان که مادرِ سرطانی‌شان دوباره راهی بیمارستان شده با یک دیگر روبه‌رو می‌شوند؛ رابطه‌ی خوبی با پدر ندارند و...، یادآوریِ نوستالژی‌ها و احساساتِ انسانی است که آن دو را در آغوشِ یک دیگر می‌فِشُرد و... نقدِ روابطِ غربی صراحتاً در «خداحافظ جون» دیده می‌شود و شعار هم این است که: تو اگر خانواده نداشته باشی هیچ‌چیزی نداری. به رابطه‌ی آن برادر با پرستار دقت کنید: فیلم عمیقاً نشان می‌دهد تنها خانواده و احترام به بزرگتر است که انسانیت را حفظ خواهد کرد و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 08:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد مستند چریکه بهرام</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-cx32qlqhav5q</link>
                <description>چریکه بهرام یا ایمان به قدرت تصویر ساخته‌ی فرشید قلی‌پور حماسه‌ای است در ستایشِ حماسه‌سازِ خیال و کلمه. انتشار این مستند از فیلم‌نت وزنه‌ی سنگینی است بر ادبیاتِ دراماتیک این مرز و بوم. تماشای آن در روزهای اغتشاش و جنگِ شهریِ دشمن دو فکت را به بیننده القاء می‌کند، 1: هنرْ در بدترین شرایط نیز می‌تواند درمانی بر دردهای بی‌درمان باشد. 2: هنرمند هرگز نخواهد مُرد. بیضایی یک افسانه نبود، شکسپیرِ ایران بود. قلی‌پور در همکاری‌هایی که با نشر بوی کاغذ داشته تأثیرگذارترین دیالوگ‌ها از نمایشنامه و فیلمنامه‌های این اُستادْ تمامِ ادبیاتِ ایران را دستچین کرده و در قالب یک کتاب نشر داده؛ این اثر به علاوه‌ی مستندی که درباره‌‎ی آن حرف می‌زنم تقریباً همه‌ی آنچیزی است که باید نسلِ بعدِ بیضایی از او بدانند. قلی‌پور، که خود نمایشنامه‌نویس، بازیگر و کارگردان است با جسارت می‌توانم بگویم بهترین بیضایی شناسِ ایران است. در ابتدای این مستند می‌بینیم که اثر، تقدیم می‌شود به زاون قوکاسیان. قوکاسیان با نوشتن درباره‌ی «سگ کشی» و پدیده‌ای که همراهِ خود دارد بیش‌ترین کمک را به شناختِ این اُستادْ تمامِ دراماتیک ایران کرد. به گفته‌ی جعفری: اگر کسی بتواند متنِ بیضایی را از رو بخواند بازیگر است. اگرچه دلِ خوشی از پلتفرم‌های نمایش خانگی ندارم، به دلیلِ پخشِ «تاسیان» پاکروان از فیلیمو و «کارناوال» جوان از فیلم‌نت، امّا «چریکه بهرام» بنظرم ماندگارترین فعالیتِ رسانه‌ای یک پلتفرم است و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 19:32:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد فیلم نورمبرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@alirafieivardanjani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%A8%D8%B1%DA%AF-mymxb5ybf1hi</link>
                <description>نورمبرگ ساخته‌ی جیمز وندربیلت درامِ جذابی برای مدیومِ سینما است که معجونی از باورهای ضدِّ یهودیت و یهود را در پوششِ نازی‌ها خلق کرده. قبل از اینکه وارد نقدِ مفهومی شوم باید از بازیِ راسل کرو در نقشِ گورینگ و بازگشتِ براندو وارِ او به سینما تمجید کنم. براندو در «پدر خوانده» کاپولا، بازگشتِ شکوهمندی داشت که متأسفانه بلد نبود چگونه آن را تداوم بخشد که اُمیدوارم کرو از آنچه عاقبتِ براندو شد درس بگیرد. درام یک مُنحنیِ گُشایش‌گر دارد و این گره‌گشایی به نامِ انسانیت در کلیسا و باورهای مذهبی که به قضاوتِ میزانِ قساوتِ قلب‌ها ختم می‌شود یک هولوکاستِ فاشیسمی دیگر را رقم خواهد زد. خودکامگیِ ناشی از خودشیفتگی را در روانِ گورینگ و خودمرجوعیِ افراطی‌اش می‌بینیم که مثلاً داروهایی که کاربردِ تسکینِ دهندگی درد دارند و اعتیادآور هستند را برای قلب و تنفس‌اش استفاده می‌کند. «نازی و روانپزشک» رُمانِ جک ال های، به عنوان قصّه‌ای که از آن در این فیلم اقتباس شده در نهایت به مجموعی از پاسخ‌های فردی خواهد رسید و القای ژِستِ یهودستیزیِ افراطیِ نازی‌ها باوری شده که تنها سینما می‌تواند آن را بوجود آورد. به عنوانِ مثال از «پست‌فطرت‌های لعنتی» تارانتینو، که احساساتِ ضدِّ فاشیسمی بر یهودستیزیِ نازی‌ها غلبه کرده تا ابتدایی‌ترین حالت‌اش که «دیکتاتور بزرگ» چاپلین، است و ستیزه‌جویی و نسل‌کُشی را بازیچه‌ی فرمایشاتِ سینمایی می‌کند، همواره سینما در دفاع از یهودها، یهودیت را تمسخر و از نازی‌ها یک ضدّ قهرمانِ اَبَرمرد ساخته و...متن کامل را در مجله سینمایی برداشت بلند بخوانید.ویدئوی مرتبط را در کانال آپارات من ببینید.</description>
                <category>علی رفیعی وردنجانی</category>
                <author>علی رفیعی وردنجانی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 20:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>