<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliren</link>
        <description>ترشحات یک موجود پاره‌وقت.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:59:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/653/avatar/DQhCri.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی</title>
            <link>https://virgool.io/@aliren</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظی، بزرگ‌سالی و فوتبال</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-cv0l5kgy3f54</link>
                <description>احتمالا اولین مثالی که از جاگیری درست به عنوان مهاجم در فوتبال توی زندگی‌ام سراغ دارم، وقتی است که ۳-۴ ساله بودم و بعد از اینکه آدم‌بزرگ‌ها فوتبالشان تمام شده بود، من را صدا کرده بودند که چند لحظه توی زمین بازی باشم و با توپ پلاستیکی کم‌بادی که زور پاهای من هم به آن می‌رسید بازی کنم. بازی توی یکی از پارک‌های سطح شهر بود و دروازه‌ای هم به آن صورت وجود نداشت. یعنی دو تا سنگ وسط چمن چیزی نیست که بتوانم به آن نام دروازه را اطلاق کنم؛ ولی خب کارکردش همان بود و وقتی که توپی که نمی‌دانم چطوری از نقطه‌ی اوج تصمیم گرفت سرعت و ارتفاعش را طوری تنظیم کند که به ساق پای من بخورد از بین آن دو سنگ رد شد، تعریف جدیدی از دروازه توی ذهن من شکل گرفت. دروازه یعنی جایی که اگر برای دشمنانم باشد و توپ را از آن رد بکنم، پیروز می‌شوم و اگر برای دوستانم باشد و توپ از آن رد نشود، باز هم برنده محسوب می‌شوم. پیروزی یعنی وقتی همه به افتخارت دست می‌زنند و تو در اثر ندانستن اینکه در برابر این دست زدن باید چه واکنشی نشان دهی، دست‌هایت را به نشانه‌ی پیروزی بالا می‌بری.عکس را آرین گرفته. برای دیدن عکس‌هایش کلیک کنید.اگر پازل درسته کرده باشید، می‌دانید یکی از استراتژی‌های مرسوم برای درست کردن پازل‌های ۵۰ تکه تا پنجاه‌هزار تکه این است که از گوشه‌ها شروع می‌کنید و وقتی دور پازل آماده شد به سراغ وسطش می‌روید. بزرگ‌سالی برای من در ترکیبی از قطعات گوشه پازل که درست و به موقع سر جای خودشان قرار گرفتند اتفاق افتاد. یعنی اینطور نبود که با خودم نشسته باشم و گفته باشم دیگه بزرگ شدی علی. وقتشه که مسئولیت کارهاتو خودت قبول کنی. یا چنین جمله‌هایی که به درد سکانس‌های قبل از سکانس اصلی فیلم‌های دسته‌اول هالیوودی می‌خورند؛ یعنی مثل جمله‌هایی که مثلا فلانی قبل از اینکه برود همه‌ی آدم بد‌های فیلم را جر بدهد توی یک جمله اعلام می‌کند که تصمیمش را گرفته و از جا بلند می‌شود و همه را جر می‌دهد.برای منی که دوران دبستانم را تحت امر دیگری بزرگ با صفت پسر خوب گذراندم، پسر خوبی که در دنیای واقعی و منصفانه‌ی بیرون از چیزی تمرد نمی‌کند چون همه خیرش را می‌خواهند و پیشرفتش مهم‌ترین درخواست و تلاش همه‌ی جهان هستی است، تجربه‌ی آن مسابقه‌ی فوتبال در دوم راهنمایی که بین بچه‌های مدرسه (از ۸ ساله تا ۱۴ ساله و همراهی یک معلم) با کارمندان اداره برگزار شد، تجربه‌ی اولیه‌ای از تمرد و طغیان بود. سالن فوتبال با بوی عرق و اسپری، با صدای کشیده شدن کفش سالنی به زمین پارکت‌پوش و فریادهای نابالغ، تازه‌بالغ و بزرگ‌سالانه شبیه میدان جنگ شده بود. زمین فوتبال انگار جایی بود که خواست دیگری بزرگ، به چیزی فراتر از پسر خوب بودن و احترام به بزرگ‌تر تبدیل شده بود و من اجازه داشتم از هر واحد انرژی‌ای که در بدنم وجود داشت استفاده کنم تا پیروز جنگ بین فرودستان و فرادستان یا جنگ پسران و پدران بشوم. انگار دیگری بزرگ از من می‌خواست که از آن پسر خوب و حرف‌گوش‌کن که جوانمردانه بازی می‌کرد و رفاقت برایش مهم‌تر از فوتبال بود تبدیل شوم به کسی که اگر مثل یک بزرگ‌سال واقعی نجنگد، به چیزی که حقش است نمی‌رسد. واضح است که در آن لحظه من درکی از هیچ کدام از حرف‌هایی که حالا می‌زنم نداشتم و صرفا قرار بود توپ را از دروازه‌ی حریف بگذرانم و مانع رد شدن توپ از دروازه‌ی خودمان بشوم. اما حالا که به آن مسابقه فکر می‌کنم، ته‌مانده‌های انرژی تولید‌شده در آن بازی را در قالب آدرنالین بی‌جانی که کمی سر انگشتانم را گرم می‌کند احساس می‌کنم. من بزرگ شده بودم. من وارد جامعه شده بودم. یکی از گوشه‌های پازل بزرگ‌سالی‌ام کامل شده بود.بزرگ‌سالی مثل هر مفهوم انتزاعی دیگری، در قالب‌ها و اینستنس‌هایی کم‌خشونت خودش را به ما نشان می‌دهد تا در لحظه‌ی رسیدن به آن، دچار فروپاشی ناشی از ترس نشویم. رابطه فوتبال با بزرگ‌سالی، مثل رابطه‌ی گم کردن اسباب‌بازی است با مرگ؛ همین‌قدر بی‌ربط و همین‌قدر شبیه. وقتی اسباب‌بازیمان را گم می‌کردیم و بهمان می‌گفتند می‌گردیم پیدایش می‌کنیم، همان اتفاقی می‌افتاد که وقتی در اثر مرگ عزیزی بهمان می‌گفتند رفته مسافرت پیش خدا و ما باور می‌کردیم. در هر دو حالت به ما ابزاری داده می‌شد که از مواجهه‌ی مستقیم با فقدان فرار کنیم. با همین منطق، فوتبال هم برای من تجربه‌ی تلطیف شده‌ای از بزرگ‌سالی بود. تجربه‌ای از پذیرش مسئولیت، جنگیدن و پیروزی؛ اما شکست در آن جایی نداشت.اول دبیرستان آدم در جایی بین غرور نوجوانی و تحقیر نوجوانی قرار می‌گیرد. همان موقعی که ظرف مدت چند ماه کوتاه از بزرگ مدرسه تبدیل می‌شوی به کسی که بزرگ‌ترهای مدرسه از هیچ فرصتی برای تحقیرت دریغ نمی‌کنند. اما فوتبال این حرف‌ها سرش نمی‌شود. توی زمین کسی کاری ندارد که چند ساله‌ای و بدنت چقدر توان دارد. راستش خودت هم نمی‌دانی چقدر بدنت کشش دارد. یعنی اهمیتی ندارد اصلا. صرفا قرار است توپ را به مقصد برسانی. همین. تنها تکلیف مشخص زندگی‌ات در همان لحظه که از بزرگ‌ترین تبدیل شده‌ای به کوچک‌ترین، این است که گل بزنی/نخوری. وقتی که بازی قرار باشد با تماشاچی برگزار شود و دور حیاط مدرسه را پسرهای تازه سیبیل‌در‌آورده و پر ریش و پشم پر کرده باشند و منتظر باشند تحقیر شدن یکی از تیم‌ها را ببینند، حجم تستسترون موجود در فضا به اندازه‌ی بوی کلر در استخر زیاد است. در آن روزها شکست هنوز برایم معنی نداشت و می‌دانستم جلوی پیش‌دانشگاهی‌های بادبه‌غبغب‌انداخته هم می‌توانم گل بزنم و ببرم؛ لحظه‌ی اتصال توپ چهل‌تیکه به تور دروازه، یعنی همان لحظه‌ای که صدای فریاد خوشحالی‌ام از گلی که زده بودم لای هیاهوی تماشاچی‌ها گم شد، من دقیقا در مرکز جهان قرار داشتم. وقتی به کل بچه مدرسه‌ای‌های اول تا سوم دبیرستان این امکان را داده بودم که با هم خشمشان از بزرگ‌ترها را با شعار «با این همه ریش سبیل، والا خجالت داره»نشان بدهند، جهان بدون من بی‌معنی بود.گوشه‌های پازل هیچوقت تصویر کاملی از کل پازل ارائه نمی‌دهند. حالا که به آن سه بازی نگاه می‌کنم، می‌بینم بزرگسالی دقیقا در قالب همان پازلی که گوشه‌هایش در آن سال‌های فوتبال بازی کردن شکل گرفته بود قرار می‌گرفت، اما تصویر آن‌قدر محو و بی‌جزئیات بود که تشخیص تصویری که قرار بود در ادامه به من ارائه دهد را غیر ممکن می‌کرد. من می‌فهمیدم بزرگ شده‌ام، اما نمی‌فهمیدم بزرگ شدن یعنی چه.۲۴ سالگی، وقتی که بعد از یک سال دست و پنجه نرم کردن مستمر با افسردگی، به زور قرص و دعوای روان‌پزشک و فشار صدای ته مغزم تصمیم گرفتم دوباره فوتبال بازی کنم، تصوری از قطعه پازل بزرگی که قرار بود ظرف یک ساعت در اختیارم قرار داده شود نداشتم. مسیر ده دقیقه‌ای خانه تا سالن حداقل ده سال طول کشید. ولی من باید می‌رفتم. فوتبال نقطه اتصال من به زندگی بود. پا گذاشتن به سالن شبیه وارد شدن دوباره به خانه‌ای بود که بعد از یک سال و نیم، بدون حضور من، متروکه نشده بود. مگر من مرکز جهان نبودم؟ ماهیچه‌هایم بدون توجه به درخواست من و با استفاده از حافظه عضلانی شروع به گرم کردن کردند. بازی شروع شده بود. پاس اول، اشتباه رفت. در موقعیت یک به یک دریبل خوردم. پنج دقیقه اول همه‌ی المان‌های سازنده‌ی جهان سر لج داشتند. پنج دقیقه دوم چیزهایی به خاطرم برمی‌گشت. کنترل توپ راحت‌تر شده بود. کرنر برای تیم حریف. پشت خط ۷ قدم ایستادن یعنی فرصت برای ضد حمله. ضد حمله شروع شده بود. فاصله‌ی من با دروازه‌بان و دروازه حریف ۲۰ متر. استارت. دویدن. تک‌به‌تک. ضربه با توی پا. توپ گوشه پایین سمت راست دروازه. گل. سرگیجه؛ افت فشار؛ کاهش قند خون؛ افتادن روی زمین؛ سفیدی صورتم احتمالا فرق چندانی با توپ Teamgeist که آدیداس برای جام جهانی ۲۰۱۰ ساخته بود نداشت. من را به بیرون از زمین منتقل کردند تا روی سکوهای کنار سالن دراز بکشم و قند جور گلی که زده بودم را بکشد. بازی ولی ادامه داشت. من حتی مرکز بازی هم نبودم. چند دقیقه بعد، کاپشن‌پوشیده و بدون خداحافظی از سالن آمدم بیرون. حالا توی ۲۸ سالگی می‌فهمم که تشخیص نقاط اتصال به زندگی کار من نیست؛ و بخش بزرگی از بزرگ‌سالی هم به پایان‌های بی‌خداحافظی مربوط می‌شود؛ و هیچوقت هم نخواهم فهمید که کی قطعه‌ی آخر پازل را سر جایش می‌گذارم.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 00:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلق اثر، دوست داشتن و نقب زدن به معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%AE%D9%84%D9%82-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-bchzgh3fqdri</link>
                <description>آرین (لینک Behance) بی‌مقدمه مجموعه عکسی برای من فرستاد تا چیزی درباره‌اش بنویسم. آن‌چه در ادامه می‌بینید/می‌خوانید، تلاش من و آرین برای دیدن و نوشتن است. نوشتن، نوشته شدن، دیدن، دیده شدن، شنیدن، شنیده شدن، دوست داشتن و دوست داشته شدن به نظرم جایگاه مشابهی در زندگی دارند. ما برای اینکه در این بی‌تار و پود دنیایی که در آن زیست می‌کنیم، چفت و بست شویم، نیاز به تنیدگی و تنانگی داریم. تنهایی واژه‌ی ابدی ازلی ماست و آدم تنها برای چسبیدن به چیزی که نقشی در آن نداشته است، ابزارهای زیادی در اختیار ندارد.ما می‌نویسیم، می‌بینیم، می‌شنویم و دوست می‌داریم که در این بی‌هویتی، این بی‌کلامی، این سکوت، این برفک بی‌انتها تنیده شویم. انگار دوست داشتن ما را در ابدیت تثبیت می‌کند. انگار خلق اثر جایی است که جلوی بی‌پناهی ما در جدایی از زهدان زندگی را در این بی‌معنایی و بی‌وسیلگی معنی می‌بخشد. ما محکوم به خلق شدن یا خلق کردنیم. دوست داشتن دلیل محکم ما برای تحمل رنجی است که نه از آن ماست و نه محدود به ما.نویسنده از پس لاشه‌ی چیزهایی که از وقتی چشم به نوشتن گشوده با مرگ هرروزیشان مواجه بوده، در خلال این نبودن معنای پشت چیزها و کلمات، در ورای انسجام ظاهری کلمات دنبال دیدن چیزی‌ست که بودگی چیزها را معنا می‌بخشد. نوشتن جبر نانوشته‌ی نویسنده است برای مواجه‌ی هرروزه با نبودن، نیستی، مرگ و مردگی.عکاس از خلال دیدن ندیدنی‌ها عکس می‌گیرد. وقتی عکس‌های این مجموعه را آرین برایم فرستاد، سنگینی سینه‌ی در اثر نبودن را تجربه کردم. واژه‌ی دستمالی شده‌ی تاسیان به نظرم برای همین موقعیت به کار می‌رود. آرین، عکاس، خالق اثر یا هر اسمی که دارد، این عکس‌ها را با دیدن مکان‌های خالی موجود در لحظه تصویر کرده. چیزی از جنس نوشتن که توی نویسنده می‌گردی تا خود را به آن‌ها آویزان کنی و نگرانی که نکند قبل‌تر دستی ناپاک آن را لمس کرده باشد.دوست داشتن از جنس خلق اثر است. ما همدیگر را به دلیل نبودن‌ها دوست داریم. دوست داشتن و دوست داشته شدن برای پر کردن چیزهایی است که انسانِ بی‌دوست‌داشتن نمی‌تواند به آن‌ها نظاره کند. موقع دوست داشتن/دوست داشته شدن، ما می‌نویسیم، می‌بینیم، می‌خوانیم، می‌شنویم؛ اما نه چیزهای نوشتنی و دیدنی و خواندنی و شنیدنی را. بلکه دنبال چیزهایی می‌گردیم که در فضای خالی بین این بی‌تاروپودگی مطلق وجود دارد. چون برای تحمل رنج هر روزه‌ی مواجهه با مرگ، نیازمند چیزی بیشتر از موجودیت‌های لمس‌کردنی هستیم.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 19:29:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی و رفاقت.</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%AA-erujphowbxvo</link>
                <description>سه سال پیش در ویرگول مطلبی با عنوان آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته‌اید (یا افسردگی چه شکلی است؟) نوشته بودم که هنوز هم به نظرم در آن از دقیق‌ترین کلماتی که برای توصیف افسردگی در چنته دارم استفاده کرده‌ام. حالا با گذشت سه سال از آن پست و ۹ سال از شروع افسردگی‌ام، می‌خواهم از چیزی حرف بزنم که این سال‌ها را به کمک آن تاب آورده‌ام. اگر کتاب‌هایی مثل دلایلی برای زنده ماندن، ظلمت آشکار و نقاشی‌ها و تصویرسازی‌هایی که درباره‌ی تجربه‌ی افسردگی خلق شده‌اند را ببینید، الگویی تکراری از تجربیات افراد پیدا می‌کنید. تجربه‌ی مشترکی که از آن با کلماتی مثل غرق شدن، مه‌گرفتگی، تاریکی، گیر افتادن در تونل بی‌سر و ته و... یاد می‌کنند. تجربه‌ی من هم دقیقا همین عبارت‌ها هستند. با این توضیح که به نظرم این کلمات و ترکیبشان اصلا و ابدا نزدیک تجربه‌ی کریه افسردگی هم نمی‌شوند. اما خب چاره‌ای نداریم. باید با همین ابزارهای نصفه و نیمه‌ای که در اختیار داریم در موردش صحبت کنیم.تجربه‌ی شدید افسردگی برای من شبیه به تاریکی مطلق است. نه صدایی وارد این تاریکی می‌شود و نه نور و رنگی. برهوت. سیاه. بی‌نهایت. تصور کنید در دنیایی زندگی می‌کنید که هیچ و مطلقا هیچ چیزی در آن قابل دیدن نیست و البته امیدی هم برای رسیدن نور به آن ندارید. یا فرض کنید در حال سقوط در چاهی هستید که هیچ‌وقت به انتهایش نزدیک نمی‌شوید. فقط دائم از در چاه فاصله می‌گیرید و نور کم و کم‌تر و تمام می‌شود. یا مثالی دیگر؛ فرض کنید گوش‌های شما دائما و بی‌وقفه سوت بکشند. افسردگی چیزی شبیه به این‌هاست. اما هیچ‌کدامشان نیست. چون بسیار هولناک‌تر است.حالا که به این سال‌ها نگاه می‌کنم، می‌بینم چیزی بوده که این سیاهی مطلق را خدشه‌دار کرده؛ در این سقوط مداوم دستم را گرفته؛ و در سوتی لاینقطع، صدایی قابل فهم به وجود آورده است. رفاقت.وقتی دچار افسردگی می‌شوید، کلمات و مفاهیم معنایشان را از دست می‌دهند. همانطور که چهره‌ی خودتان را در آینه نمی‌توانید به درستی تشخیص بدهید، معنای کلمات را هم نمی‌توانید بفهمید. اما خرده‌چیزهایی هستند که با تحریک حافظه، می‌توانند معانی را به یادتان بیاورند. چیزهای کوچکی از جنس بودن و اعلام بودن که ممکن است از نظر افراد بی‌اهمیت به نظر بیاید؛ مثل مسجی با مضمون حواسم بهت هست و کاری داشتی بگو با هم حرف بزنیم؛ بغل کردنی محکم؛ تماسی تلفنی؛ خوردن قهوه‌ای یا چیزی به سادگی یک کنار هم نشستن در سکوت. برای من رفاقت از جنس همین بودن است. در تجربه‌ی من از افسردگی، حرف زدن و رفاقت تنها معجزه‌هایی هستند که هیچوقت ذره‌ای از قدرتشان کم نشده. در بدترین روزهای زندگی‌ام، یعنی جایی که فکر می‌کرده‌ام جهنمی‌تر از آن‌جا جایی وجود ندارد، دیدن لبخند یا شنیدن صدا یا خواندن پیام رفقایم نجاتم داده. استعاری حرف نمی‌زنم. واقعا در آن لحظه تاریکی روی نگاهم کاسته شده؛ صداها را واضح‌تر شنیده‌ام؛ دستم گرما را حس کرده. برای همین است که احساس دین می‌کنم. برای همین است که رفاقت جزو محترم‌ترین کلمات لغت‌نامه‌ی مغزم است. برای همین است که به احترامتان ادامه می‌دهم رفقا.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Mar 2021 01:19:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-u1yvn6u32fuu</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/bxci1wjnqnl1-N00XB.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۵,۳۶۴ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۱۰ مرتبه پسندیدند و  ۱۴ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۲۲ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۲,۶۹۰ بار خوانده شدند و ۲۳۴,۲۷۰ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۳۲۱۱۸۱۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۰,۲۹۵ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۳۲۱۱۸۱۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 15:16:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من - زبان - من.</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-cabo07a3qq9t</link>
                <description>یکی از اولین راهکارهایی که هرکسی به شما می‌دهد تا زندگی آرام‌تری را تجربه کنید و بهتر زندگی کنید این است که صحبت کنید. اصلا چند سال پیش شعار سازمان جهانی بهداشت این بود: Depression, let&#x27;s talk. آن‌هایی هم که کمی (یا حتی کمتر از کمی، یا اصلا هیچ) چیزی در مورد روان انسان می‌دانند می‌گویند به صدای درونت گوش بده. راهکار دیگری که ارائه می‌کنند این است که بنویس. حرف‌هایت را بنویس؛ چه در قالب داستانی که همه می‌توانند بخوانند یا چه در قالب داستانی که هیچکس نمی‌تواند بخواند. حرف همه درست است. این راهکارها احتمالا واقعا جواب می‌دهند. اما تا زمانی جواب می‌دهد که به وجود یک مانع به نام زبان آگاه نشده باشید. حداقل برای من که اینگونه بوده است.ظاهرا در طول زمان و با تکامل، ما اشرف مخلوقات، ما هوشمندترین مخلوقات، ما خفن‌ترین مخلوقات، ما همه‌چیزترین مخلوقات، ما بی‌همه‌چیزترین به زبان دچار شدیم. یعنی برای هرکاری در بند زبان مانده‌ایم. چه بخواهیم با کسی صحبت کنیم و چه بخواهیم بخوانیم و بنویسیم، باید از لایه‌ای به اسم زبان عبور کنیم. تا جاییکه من می‌دانم، زبان چیزی جز نمادها نیست. یعنی اگر من اینجا می‌نویسم درخت، شما می‌خوانید درخت، هردویمان می‌دانیم این نماد به چه چیزی اشاره دارد. پس اگر من می‌خواهم به دوستم بگویم که دلم برایش تنگ شده است، باید نمادهایی را انتخاب کنم و به دوستم مخابره کنم تا دوستم معنی نمادها را درک کند و بفهمد که دلم برایش تنگ شده است. احتمالا در همینجا، مقداری از ویژگی‌هایی که در احساس دلتنگی تجربه می‌کنیم حذف می‌شوند؛ چون زبان قرار است به صورت مفید و مختصر پیامی را منتقل کند. داستان از کجا ترسناک‌تر می‌شود؟ از آن‌جایی که برای ارتباط با خودمان هم باید از لایه‌ی زبان عبور کنیم. یعنی اگر می‌خواهیم بفهمیم درونمان چه خبر است، باید اول بتوانیم در قالب کلمات و زبان احساساتمان را بفهمیم تا بتوانیم تحلیلش کنیم و در صورت امکان رفع و رجوعش کنیم. دقت کنید داریم در مورد موجودی با پیچیدگی‌های روانی انسان صحبت می‌کنیم که اتفاقا هر یک از ویژگی‌های احساساتش می‌تواند نقش مؤثری در فهم یا درمان حالت‌های مختلفش داشته باشد. دقیق‌تر بخواهم بگویم، اینجا زبان در نقش رابط بین من و من قرار نمی‌گیرد؛ بلکه بیشتر نقش گندالف در پل خزد-دوم را دارد که با صلابت می‌گوید You shall not pass. اگر گندالف را بشناسید می‌دانید اصلا ادعایش شوخی بردار نیست. چون حتی با سطح پایین‌ترین زبان جهان هم که بخواهیم با سخت‌افزارهای انسانیمان صحبت کنیم، باز هم وارد بازی زبانی شده‌ایم. همه‌ی این‌ها را گفتم که به خودم یادآوری کنم من با خودم زبان مشترکی ندارم. یعنی زبان مشترک دارم؛ اما زبان چیزی نیست که کمک کند به فهمیدن خودم برسم. هرچقدر هم تلاش کنم که بفهمم اندرونم چه می‌گذرد، راه مشخصی وجود ندارد. مخصوصا اگر با گندالف چشم در چشم کرده باشم و دیده باشم که محکم سر جایش ایستاده تا خودم به خودم نرسم. مثل همان حالتی که می‌گویند تا زمانی که موقع زدن چکش روی میخ، حواست نباشد داری چکش را روی میخ می‌کوبی مشکلی نخواهی داشت؛ اما به محض متمرکز شدن روی جریان، چکش را روی انگشتت می‌کوبی. روانکاو و روانشناس و غیره و ذلک هم اگر بخواهند به درونم برسند، باید حداقل از دو لایه‌ی زبانی عبور کنند؛ اول اینکه من خودم احساساتم را به زبان تبدیل کنم؛ دوم اینکه این زبان را به کلمات تبدیل کنم و بگویم. تا بعد برسد به گوش درمانگر و اتفاقات بعدش. </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 00:50:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برند به مثابه دین</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%86-laxlbajfjr57</link>
                <description>کاربرد اصلی دروس معارف که در دانشگاه‌ها تدریس می‌شوند این است که موقع نوشتن مقالات مطمئن هستی که استاد قرار نیست نوشته‌ات را بخواند و می‌توانی از این مقاله به عنوان چرک‌نویسی برای مرور چیزهایی که در سرت می‌گذرند و از هیچ منطقی پیروی نمی‌کنند استفاده کنی. نوشته‌ی زیر بخشی از مقاله‌ای است برای درسی دو واحدی با عنوان «نقش انسان در آینده‌ی خودش»؛ بدون هیچگونه تغییر و با همان انتخاب کلمات که قرار است مناسب همان درس همان دانشکده باشند.پوچی زندگی از دیدگاه اگزیستانسیالیست‌ها یا وجودگرایان:بسیاری از متفکرین غربی مثل آلبر کامو و دیگر همفکرانش که اعتقادی به وجود خداوند متعال و مبحث معاد ندارند، در زندگی به پوچی می‌رسند. کامو برای بیان این پوچی به افسانه‌ای از یونان باستان اشاره می‌کند که در آن سیزیف، یکی از خدایان یونان به این محکوم می‌شود که قطعه سنگ بسیار بزرگی را هر روز از کوهی بلند بالا ببرد و تا به بالای کوه می‌رسد، سنگ به پایین غلتیده می‌شود و سیزیف باید هر روز این کار را انجام دهد. کامو توضیح می‌دهد کارهای انسان در زندگی به همین میزان پوچ و عبث است و بیان می‌کند که انسانی که به این پوچی می‌رسد، دو راه بیشتر ندارد؛ یا خودش را بکشد و یا تا نهایت جای ممکن از زندگی استفاده کند. به نظر می‌رسد بسیاری از برندها روی دسته‌ی دوم انسان‌ها تمرکز کرده‌اند که در بخش بعدی به توضیح این مسأله می‌پردازیم.بازاریابی و موفقیت انسان:اگر به شعار و محتوای تبلیغاتی برندهای مختلف نگاهی بیندازیم، می‌بینیم که بین آن‌ها چیزی مشترک است. اکثر قریب به یقین تبلیغات به صورت مستقیم یا غیر مستقیم بیان می‌دارند که در صورت استفاده از محصولات شرکت، انسان به سعادت می‌رسد. سعادتی که از دیدگاه افرادی مثل کامو، برابر است با استفاده از لحظه لحظه‌ی زندگی و طغیان در برابر مرگ و خودکشی تا نهایت امکان.برند به مثابه دین:تسلط بازاریاب‌ها و برندسازهای سطح اول جهانی باعث می‌شود که بتوانند از این نقطه ضعف انسان، یعنی وجود نداشتن مفهوم باارزش در زندگی، سوءاستفاده کنند و آینده‌ای را تصویر کنند که فقط به دست خود انسان شکل می‌گیرد و مسیر رسیدن به این آینده از محصولات شرکتشان می‌گذرد. اصلاً برندها با استفاده از توانایی خود در داستان‌سرایی و تصویرسازی، به گونه‌ای عمل می‌کنند که در نهایت نقش یک دین برای پیروانشان را ایفا می‌کنند. به همین دلیل است که برندهایی که برندسازی موفقی دارند، حتی اگر اشتباهات فاحشی انجام دهند، مثلاً محصولی را به بازار ارائه کنند که کیفیت لازم را ندارد، باز هم مطرود نمی‌شوند. زیرا طرفدارانشان به این برندها ایمان قلبی دارند.در زیر به بررسی اجمالی برندهای نایکی و اپل می‌پردازیم.برند نایکی:این برند از شعار &quot;Just do it&quot; یا «فقط انجامش بده» استفاده می‌کند. معمولاً در پس این شعار، تصویری از یک ورزشکار موفق قرار گرفته که باعث می‌شود مخاطب به صورت خودآگاه یا ناخودآگاه به این موضوع برسد که اگر محصولی از شرکت نایکی بخرد، یک قدم به قهرمان ورزشی تبدیل شدن نزدیک‌تر می‌شود. اما چیزی که واضح است این است که  انسان با خرید یک محصول به قهرمان تبدیل نمی‌شود و حتی اگر بهترین تمرین‌ها و مربیان را هم داشته باشد، تضمینی وجود ندارد که مشیت الهی در موفقیت این انسان باشد. انسان مدرن که با پوچی زندگی مواجه است و می‌خواهد به هروسیله‌ای به زندگی‌اش معنا ببخشد، در مقابل سیل تبلیغاتی‌ای قرار گرفته که محتوایش باعث ناامیدی دائم فرد از خودش می‌شود. زیرا فکر می‌کند وقتی ابزارهای مناسب مثل لباس ورزشی را خریده، باید به موفقیت‌های جهانی برسد؛ وقتی به این موفقیت‌ها نمی‌رسد، فکر می‌کند که باید دائماً در حال دوندگی (چه به معنای حقیقی و چه به معنای مجازی‌اش) باشد تا به موفقیت برسد. غرق شدن در این پوچی به انسان اجازه نمی‌دهد به صورت واقع‌بینانه به زندگی نگاه کند. چه اگر نگاهی واقع‌بینانه به زندگی داشته باشیم می‌بینیم هدف خلقت انسان احتمالاً چیزی بیشتر از موفقیت‌هایی از جنس ورزش یا کار و… بوده است. البته که نمی‌توانیم ارزش تلاش انسان برای موفقیت‌های حلال را زیر سؤال ببریم. بحثی که در اینجا مطرح شد نیز هدفش زیر سؤال بردن این تلاش‌ها نیست؛ بلکه هدفش بررسی سوءاستفاده‌ی برندها از این مشکل و چالش انسانی است. برند اپل:این برند در اکثر ویدیوهای تبلیغاتی‌اش به گونه‌ای تصویرسازی می‌کند که مشتریان محصولاتش انسان‌هایی موفق و خوشحال هستند و مشتریان محصولات رقیبش همگی از کیفیت و رضایت پایینی در زندگی در عذابند. با استفاده از همین تصویرسازی، مخاطبان را قانع می‌کند که روی برگرداندن از این برند مساوی است با ناراحتی و شکست. این برند هم مثل سایر برندها به این موضوع اشاره‌ای نمی‌کند که انسان در تمامی اتفاقاتی که در آینده برایش می‌افتد مؤثر نیست و اصلاً ساز و کار زندگی به این صورت است که بخش اعظم اتفاقات جهان از حوزه‌ی کنترل فرد خارج است.به هر حال دانشگاه هم شرایط خودش را دارد.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jun 2020 23:45:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنتی فرودگاه؛ لعنتی فرودگاه؛ لعنتی فرودگاه.</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-itror4anlkr1</link>
                <description>سانتیمانتالیسم یا احساساتی‌گری یا احساسات‌گرایی عبارت است از انتظار چنان واکنشی عاطفی از خواننده یا بیننده که با موقعیت موجود تناسبی نداشته باشد یا در آن اثر، زمینه لازم برای آن فراهم نشده باشد.اون باری که شروع کردم برای مسخره‌بازی جلوی تو به مدیر گفتم بهش نمره ندین تا یاد بگیره درس بخونه؛ اون باری که درس‌ها رو می‌خوندم که معلم باشم و بهت یاد بدم که غصه‌ی نمره رو نخوری؛ اون باری که سر امتحانی که ازت گرفتم جوری جواب رو بهت رسوندم که صدای مدیر هم دراومد گفت رعایت کن؛ اون باری که تو راه مدرسه چشم به راه بودم که برسی با یه مترو بریم؛ اون باری که دوربین آوردم مدرسه و نشستی لب ایستگاه تا ازت عکس بگیرم؛ اون باری که تو فیسبوک یکی ازت پرسید این عکسو کی ازت گرفته براش نوشتی One of my friends, he&#x27;s the best؛ اون باری که توی ایستگاه مترو زیر برف مونده بودیم و موها و پالتوم سفید شده بود و وقتی سوار شدیم شروع کردی به تکوندن لباس و موهام و چون محرم نامحرم برام مهم بود چپ‌چپ نگاهت کردم گفتی از رو لباس دارم برف‌ها رو می‌تکونم عیب نداره که؛ اون باری که سرم خورد به سقف اون غاره تو سفر خانوادگی و شروع کردی سرمو فشار دادی کبود نشه و بعدش گفتی ا ببخشید فکر کردم کلاه سرته؛ اون باری که وقتی قشنگ بودنت بهم فشار آورد و سر مسخره‌بازی بهت تکه‌ای انداختم که زشتی و دنبالم دویدی زدی توی سرم؛ اون باری که شروع کردم از شدت افسردگی دوازده روزه ده کیلو وزن کم کردم و بعدش از یکی شنیده بودی که حالم چقدر بده و بهم تکست دادی الهی بمیرم علی خبر نداشتم حالت بده و گرنه زودتر بهت تکست می‌دادم و بیشتر باهات حرف می‌زدم. اون باری که سر قبول شدنم توی دانشگاه بهم گفتی من بهت افتخار می‌کنم؛ اون باری که وقتی قرار شد بری زورم به هیچ جایی نمی‌رسید و نمی‌خواستم جلوی خودم قبول کنم از دستم در رفته اوضاع و توی مراسم خداحافظیت نشستم به زمین نگاه کردم؛ اون باری که نتونستم به هیچ بهونه‌ای بیام فرودگاه که باهات خداحافظی کنم؛ هنوز شاملو بهم حرفی در مورد آزمون تلخ زنده به گوری نزده بود.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2020 00:20:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوتبال؛ امید، نامیدی و تسلیم.</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-mltvjgcioets</link>
                <description>۰- من، ۳ ساله، گوشه‌ی حیاط، هیجان‌زده، ایستاده‌ام تا دلشان بسوزد و بین دو بازی چند ثانیه‌ای باهام توپ‌بازی کنند.۱- من، ۹ ساله، بعد از برد پرگل مقابل آن یکی تیم کلاس سوم، با زانویی خونی، گردنی افراشته و جهانی از امید، روی تخت دراز کشیده‌ام و در سرم تیم ملی را به فینال جام جهانی رسانده‌ام.۲- من، ۱۶ ساله، اول دبیرستان، بعد از باخت ۲-۱ مقابل تیم پیش‌دانشگاهی، با گلویی بغض‌آلود، گردنی افراشته و جهانی از امید، توسط کل مدرسه تشویق می‌شوم؛ چون از دید آن‌ها خوب جنگیده‌ام و از دید خودم تیم ملی را به فینال جام جهانی می‌رسانم.۳- من، ۱۷ ساله، بعد از جلسه‌ای یک ساعته با مشاور پایه، با سری پایین‌انداخته، بدون امید، کوله‌ام را روی دوش انداخته‌ام و در راه خانه‌ام. چون قرار نیستم تیم ملی را به فینال جام جهانی برسانم. چون قرار نیست فوتبال حرفه‌ای را دنبال کنم.فوتبال بازی کردن برای خیلی از پسربچه‌ها چیزی عادی نیست. چیزی ورای سرگرمی است. جنگیدن است. معنا و مفهوم زندگیشان در آن سن است. برای من اما فوتبال چیزی بیش از جنگ و معنا و مفهوم در کودکی بود. من از فوتبال هویت می‌گرفتم. فوتبال به من شخصیت می‌داد. فوتبال من را شکل می‌داد. نه تنها در آن سن، بلکه تا همین امروز.اگر این عقیده را داشته باشیم که خصایص روحی ما در نوجوانی شروع به شکل گرفتن می‌کنند، احتمالا دلیل اینکه فوتبال بازی کردن و بردن را در آن سن دیوانه‌وار دوست داشتم این بود که ور کمال‌گرای مغزم را به آرامش می‌رساند. زیرا اجازه می‌داد حتی وقتی تیمم ضعیف است و حریفم قوی، با جنگیدن خودم به کمال برسم. مثل کاری که مارادونا با آرژانتین می‌کرد. مثل کاری که فورلان با اوروگوئه می‌کرد. مثل کاری که من در رویاهایم با تیم ملی می‌کردم.راستش را بخواهید، تنها چیزی که در زندگی‌ام ادعا می‌کنم در آن خوب بوده‌ام و می‌توانستم موفق باشم، فوتبال است. ادعایم را حتی می‌توانم بالاتر ببرم و بگویم در طول زندگی‌ام فقط با دو نفر فوتبال بازی کرده‌ام که بازیشان بهتر از من بوده است. ترکیب استعداد داشتن در فوتبال و بازی کردن هر روزه در حیاط خانه نتیجه‌اش این شده بود که بهتر از سنم بازی کنم؛ نه فقط از لحاظ تکنیک، بلکه از لحاظ درک فوتبال. چشم‌بسته دروازه را پیدا می‌کردم. توپ را به یارم می‌رساندم. از این سر سالن تا آن سر سالن می‌دویدم تا اگر یک هزارم درصد شانس داشتم توپ را از روی خط دروازه‌یمان دور کنم، آن یک هزارم درصد را از دست ندهم. (یک بار سر  همین استارت با پس سر به حفاظ پشت دروازه خوردم و سرم شکست. اما فدای سرم. چون توپ گل نشد. یک بار هم هم‌تیمی‌ام سر همین دوندگی و جلوگیریم از گل شدن توپ به آن یکی هم‌تیمی‌ام گفت عجب خریه این.)اما فقط این‌ها نبود که به من اجازه می‌داد بازیکن خوبی باشم. معنا و مفهومی که بردن در بازی برایم ایجاد می‌کرد بود که به من  اجازه می‌داد بی‌وقفه بدوم، دریبل بزنم، بازی بسازم، بجنگم، دفاع کنم و توپ را به تور دروازه‌ی حریف بچسبانم. چه چیزی این هویت را جذاب می‌کرد؟ اینکه من دنبالش نبودم. در لحظه‌ی بازی کردن هیچ چیزی در جهان اهمیت نداشت غیر از اینکه با توپ کاری را بکنم که باید می‌کردم. نتیجه‌اش هویت من بود؟ عالی. اما در لحظه برایم اهمیت نداشت. بلکه ناخودآگاهم بود که وادارم می‌کرد به فوتبال بازی کردن.اگر اندازه‌ی من در طول زندگیتان دیوانه‌ی فوتبال بازی کردن نبوده باشید، نمی‌توانید بفهمید منظورم از جنگیدن و تعصب چیست. اگر هم می‌فهمید از چه حرف می‌زنم، می‌توانید درک کنید برای چنین  آدمی تسلیم شدن یا معنا ندارد یا آخر خط است. برای من، آخر خط، یک جایی از  ۲۰ سالگی بود؛ جایی که نه تنها تکلیفم با زندگی برای خودم روشن شد و فهمیدم که اهل جنگیدن برایش نیستم، بلکه فهمیدم تسلیم را به پیروزی ترجیح می‌دهم. بعد از بازی، بازیِ باخته، نه تنها امیدی به جبران در هفته‌ی بعد نداشتم، بلکه برایم اهمیتی هم نداشت که بازی را باخته بودم. برای من، اینجا، این حس، این تسلیم، شروع تسلیم در برابر هر اتفاقی در زندگی بود. من فوتبال را باخته بودم بدون اینکه غمگین شوم، بقیه‌ی زندگی که شوخی‌ای بیش نیست.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2020 02:00:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص با شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-esnnj1ibazon</link>
                <description>احتمالا تا جایی با هم هم‌عقیده باشیم که آثار هنری‌ای که در رسانه‌های مختلف، داخلی یا خارجی، تبلیغ می‌شوند، از ویژگی‌ای مشابه برخوردارند. البته که نمی‌توان در مورد هیچ اثر هنری‌ای نظری قطعی داد، اما می‌توان با تقریب خوبی ادعا کرد که آثار هنری محبوب رسانه‌های جریان اصلی در ایده‌ی تبلیغ لایف‌استایلی مشخص هم‌سو و هم‌راستا هستند. رپ نیز به عنوان یکی از مدیوم‌های هنری، از این قاعده مستثنا نیست.چه اسم رپ‌کن‌های ایرانی را مرور کنیم و چه به سراغ رپرهای خارجی برویم، می‌بینیم محبوب‌ترین‌هایشان کسانی هستند که از نوع خاصی از سبک زندگی صحبت می‌کنند. هر کدام به نحوی موضوع رپشان را به گونه‌ای می‌چینند که حول مسائلی مثل پول، قدرت، مهمانی، مواد مخدر، الکل و... بچرخند. مخاطب هم، چه مخاطبی که در این سبک زندگی با رپر مشترک است و چه کسی که هیچ ارتباطی با این نوع از زندگی ندارد، تکست این آثار را در پوشش بیت‌های جذاب و البته جذابیت موضوع خود تکست، با خیال راحت می‌پذیرد. احتمالا با من موافق باشید که اسامی‌ای مثل زدبازی، پیشرو، پایدار، Drake، Travis Scott از اسامی افرادی مثل علی سورنا، رض، صفیر و Immortal Technique بیشتر شنیده شده‌اند. (برای اینکه این تفاوت را کمی با هم از لحاظ آماری مرور کنیم می‌توانیم به سراغ تعداد دفعات پخش شدن آهنگ‌های زدبازی و علی سورنا برویم. علی سورنا ۷۵۳۶ شنونده‌ی ماهانه دارد و زد بازی ۴۰۷۳۵.)شاید دلیل اصلی این پذیرش این باشد که رپ‌های جریان اصلی، هیچ‌جایی از هیچ‌کسی را به چالش نمی‌کشند. نه مخاطب‌هایشان را و نه قدرت و مناسباتش را. البته که بسیاری از افراد آهنگ‌ها را صرفا جهت گذران وقت و از بین بردن سکوت گوش می‌دهند. طبیعی است که این افراد اشتیاقی به شنیدن حرف‌های چالش‌برانگیز نداشته باشند.در سوی دیگر این جریان، جریان زیرزمینی قرار دارد؛ هویت اصلی این جریان از مخالفتش با هرچیزی که در جریان اصلی قرار می‌گیرد شکل می‌گیرد. هنر زیرزمینی و در اینجا رپ زیرزمینی، از عمد نقاطی از باورها، عقاید، دیدگاه‌ها و قدرت‌ها را مورد هدف قرار می‌دهد که باعث ایجاد یک خراش یا ترک در بدنه‌ی اصلی و روایت غالب از هنر بشود. همه‌ی این‌ها را گفتم تا در مورد قطعه‌ی Dance with the Devil از Immortal Technique صحبت کنم. قطعه‌ای که در سال ۲۰۰۱ منتشر شده است و پایش را از قواعد کلیشه‌ای رپ و به طور کلی موسیقی رپ فراتر گذاشته است. از اینجا به بعد آهنگ برایتان اسپویل می‌شود. اگر مایلید ابتدا آهنگ را گوش بدهید و بعد به سراغ این متن بیایید. (این قطعه از خشونت کلامی، جنسی و فیزیکی پر است. تصمیم اینکه مناسب شما هست یا نه به عهده‌ی خودتان.)ایمورتال تکنیک در این قطعه صرفا یک راوی نیست. یعنی ابتدا نقش راوی را بازی می‌کند؛ اما در انتها خودش را به عنوان یکی از افراد حاضر در صحنه معرفی می‌کند. راوی داستان به ما ویلیام را معرفی می‌کند که در دنیای غریب سیاه‌پوست‌های رویاپرداز ثروت‌های میلیون دلاری زندگی می‌کند. ویلیام/بیلی، در رویاهایش با ستاره‌های هالیوودی می‌خوابد و کوکائین مصرف می‌کند. می‌خواهد تبدیل به مریض‌ترین خیابان‌گردی شود که جهان به خودش دیده‌است. بیلی فقط سیزده سال دارد، پدر ندارد و مادرش احتمالا نبود مفیدتری از بودن دارد.ایمورتال تکنیک در این قطعه به کسی باج نمی‌دهد. دلتان برای سیاه‌پوست‌ها می‌سوزد؟ کاش در مورد بیلی رپ نمی‌کرد تا دلتان نمی‌شکست؟ عذرخواهم ولی دنیا به قشنگی‌ای که می‌گویند یا بهتر بگویم، گفته می‌شد نیست (نوشته‌ی هژیر با عنوان نمی‌تونم نفس بکشم را بخوانید.). بیلی حالا رقصش با شیطان را شروع کرده. دزدی می‌کند، مواد می‌فروشد و چشم‌چرانی می‌کند. اما این‌ها کافی نیست. بیلی برای رسیدن به رویاهایش باید کاری واقعی انجام دهد و برای شروع چه کاری بهتر از تجاوز به یک عابر پیاده؟بس است؟ اذیت می‌شوید؟ باز هم عذرخواهم. ولی رپ ایمورتال تکنیک قرار نیست دست از سرتان بردارد. قرار است دست در دست هم تا نهایت کثافت برویم. بیلی با برادران جدیدش در ساعت ۲:۴۵ دقیقه بامداد جمعه قرار می‌گذارد. به زنی که ۳ بامداد از محل کار برمی‌گردد برمی‌خورند. در تاریکی لباسش را روی سرش می‌کشند و با زور او را روی زمین می‌اندازند. بیلی باید خودی نشان دهد. زن را با موهایش بلند می‌کند و از پله‌های ساختمانی خالی بالا می‌برد. زن تقلا می‌کند. باید خفه‌اش کنند. برای خفه کردنش بیلی روی زن می‌پرد تا آرواره‌اش بشکند. لگدش می‌زنند تا دنده‌هایش بشکند. زن بی‌صدا گریه می‌کند. حالا وقت عمل است. برادران به نوبت به سراغ زن می‌روند. نوبت امتحان نهایی بیلی می‌رسد. باید زن را که شاهد تجاوز دیگران به خودش بوده است را بکشد. بیلی با این بهانه که زن عملا مرده است خودش را قانع می‌کند تا از رقص با شیطان عقب ننشیند. قبل از شلیک، بیلی لباس زن را از روی صورتش کنار می‌زند. ویلیام با مادر خودش روبرو می‌شود و راهی جز پایین پریدن ندارد. می‌پرد.راوی (احتمالا) برای اینکه نشان دهد این قصه، قصه‌ای جدید و استثنائی نیست،‌ خودش را نیز به عنوان یکی از کسانی که به مادر ویلیام/بیلی تجاوز کرده است معرفی می‌کند.حتما بهتر از من می‌دانید که تنوع موضوعات رپ چقدر است. این نوشته را نوشتم که با خودم مرور کنم الزاما هرچیزی که جریان اصلی به خورد ما می‌دهد، چیز مناسبی نیست و چه بسا جریان اصلی به هر دلیلی سعی می‌کند ما را از چیزهای مناسب دور کند تا بتواند به کارهای خودش برسد. ایمورتال تکنیک در این قطعه با Old Schoolترین فلوی ممکن، داستانی را برای ما روایت می‌کند که احتمالا باعث می‌شود چند شبی را نتوانیم راحت بخوابیم.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2020 02:49:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ به زندگی، جهان و همه چیز</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-e1u2sh3o94jk</link>
                <description>1- مرحله‌ای در قبل از خواب/بعد از بیدار شدن وجود دارد که ذهن نمی‌تواند/نمی‌خواهد ساختار منطقی و دسترسی به اطلاعاتش را به شیوه‌ی معمول و کاملا هشیارش در اختیار داشته باشد. در این مرحله انسان اتفاقات گذشته و آینده را با ویژگی‌های عجیب و منطق‌های پیچیده و روایت‌های پست‌مدرنیستی مرور می‌کند. ۲- در مدخل عبارت ادبیات پست‌مدرن در وب‌سایت ویکی‌پدیا آمده است: «ادبیات پست‌مدرن ادبیاتی است که مشخصه آن تکیۀ شدید بر روش‌های مانند از‌هم‌گسیختگی، تناقض، و روایت‌های سؤال‌برانگیز است. این ادبیات (هر چند نه منحصراً) ولی اغلب به‌عنوان یک سبک یا روند تعریف شده‌است که در دوران پس از جنگ جهانی دوم پدید آمده‌است. آثار پست مدرن به عنوان یک واکنش در برابر تفکر روشنگری و رویکرد مدرنیستی در ادبیات مدرنیست به وجود آمده‌اند. ادبیات پست‌مدرن، جزئی از پست‌مدرنیسم است، و همانند پست‌مدرنیسم برای تعریف و طبقه‌بندی به عنوان یک «جنبش ادبی» تمایل به مقاومت دارد. در واقع، نقطۀ همگرایی ادبیات پست‌مدرن با مدل‌های گوناگون از نظریه انتقادی، به‌ویژه در روش‌های خواننده-پاسخ و ساختارزدایانه آن است. »۳- انسان، خالق آثار هنری، شکافنده‌ی علوم جهان و ماورای جهان، فاتحان قله‌های علم و دانش، باهوش‌ترینِ موجودات، اشرف مخلوقات یا هر اسم دیگری که دارد، هنوز در رسیدن به پاسخ نهایی مانده است. پاسخ به زندگی، به جهان، به همه‌چیز.داگلاس آدامز، در کتاب راهنمای کهکشان برای اتواستاپ‌زن‌ها، در داستانی پست‌مدرنی و مملو از شوخی‌های منطبق بر منطق‌های قبل از خواب/بعد از بیدار شدن، که از قضا مخاطب را بسیار هم می‌خنداند (تأکید می‌کنم، بسیار)، پاسخ نهایی را پیدا می‌کند و در اختیار همه‌ی ما قرار می‌دهد؛ پاسخ به زندگی، جهان و همه‌چیز. یعنی عدد ۴۲. </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 00:45:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبِ پرتقال</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A2%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-vupettmg5cue</link>
                <description>آقاجان بوی پرتقال می‌داد. نه به صورت استعاری و تمثیلی. نه؛ اتفاقا خیلی واقعی. یعنی اصلا برای منِ پنج ساله‌ی کلافه‌ی تشنه که وسط تابستان هوس آبِ پرتقال کرده بودم تمثیلی وجود خارجی نداشت که بخواهم در موردش حرف بزنم.آقاجان وقتی بهانه‌گیری ناشی از هوس آب پرتقالم را دید، با همان ساختارِ نشستنش در همان بافتارِ زندگی‌اش، یعنی همانطوری نشسته روی صندلی، به صورتیکه یک زانویش را محافظ چانه‌اش کرده بود و روی پای دیگرش نشسته بود، پرتقال را از روی میز برداشت، با چاقو دایره‌ای به شعاع کف دست من پنج ساله‌ی کلافه روی پرتقال ایجاد کرد، پوستش را کند، با همان طمأنینه‌ی همیشگی‌اش و با ریتمی معین، چنگال را درون پرتقال فرو کرد، در آورد، فرو کرد، در آورد، فرو کرد و  درآورد؛  انگار مناسک یک آیین ناشناخته را انجام می‌داد. آنقدر برای گرفتن  آب پرتقال این کار را ادامه داد که من پنج ساله، بیش از هر صفت دیگری، متحیر شده بودم. انگار آقاجان و پرتقال در هم حل می‌شدند تا من  را، منِ گُر گرفته از گرما و عطش را، به آب پرتقال برسانند. از آن‌ موقع، همیشه آقاجان بوی پرتقال می‌داد.بوی پرتقال آقاجان گاهی وقت‌ها بیشتر متصاعد می‌شد. مثلا وقتی دم در روضه به احترام عزادارها از جا بلند  می‌شد، همه‌ی روضه بوی پرتقال می‌گرفت. یا وقتی در آن شب کذایی، میم داشت به  آقاجان می‌گفت مغازه آتش گرفته و همه‌ی پتوها سوخته و آقاجان نه غصه می‌خورد و نه عصبانی می‌شد، همه‌ی اتاق بوی پرتقال گرفت. آن بار هم که آقاجان داشت ظرف‌های ناهار را جمع می‌کرد که به آشپزخانه ببرد و منِ دوازده ساله، با توپ پلاستیکی، به پشت کله‌‌اش زدم، حتی توقع نداشتم که برگردد و عصبانی نگاهم کند، چون می‌دانستم قرار است در حیاط بوی پرتقال بپیچد. آن بار هم که در خانه را باز کردم و ح با صدایی آرام، جوری که انگاری بخواهد پدرم دوباره خبر فوت پدرش را نشنود، بهم گفت آقاجان فوت کردن، همه‌ی کوچه بوی پرتقال می‌آمد.آقاجان حالا هم بوی پرتقال می‌دهد. این روزها اگر کسی به اتاقش برود، بوی پرتقال را، به شرط اینکه در آن تابستان که منِ پنج ساله‌ی کلافه‌ی تشنه، از دست آقاجان آب پرتقال را از داخل پرتقال خوردم، شاهد مناسک می‌بود، حس می‌کند.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 00:46:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بستنی قهوه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-aikxxqomz3dm</link>
                <description>آقای بستنی قهوه‌ای در جریان گردش حول و درون محور خانم شیر از خود بیخود شد و فراموش کرد که خبر تومور دختر توت‌فرنگی، پروسه‌ی عقد قرارداد با آقای کیوی و تحویل پروژه به خانم خیار، تنها بخشی از افکاری بودند که در سرش مثل بستنی قهوه‌ای در حال هم خوردن درون شیر چرخ می‌زدند. در ثانیه‌ی هفدهم چرخش همه‌چیز حول همه‌چیز، مدخل‌هایی به جهان‌های موازی باز می‌شود که احتمال فرو رفتن شما در این مدخل‌ها مساوی با یک به دو به توان دویست و هفتاد و شش هزار و هفتصد و نه است.*فضای اثیری شرکت تداعی‌کننده‌ی روسپی‌خانه‌های شهر است. نه آن‌ها که فاحشه‌هایش در ازای فروختن لذت پول می‌خریدند. بلکه از آن جنس فاحشه‌هایی که شهوتشان با پرزنته کردن و مکیدن و بلعیدن بیشتر ارضا می‌شد. روسپیانی که ارضاشدگی‌شان بسته به تعداد داشت. حرام‌زادگان مولود کورپوریشن نه نُه ماهگی می‌دیدند و نه سقط می‌شدند. در لحظه و روی میزهای منقش به _PRC_ زاییده می‌شدند و چون طاعونی نامرئی در سطح شهر گسترده می‌شدند و طاعون‌زدگان را در ناخودآگاه‌شان به روسپی‌خانه/کورپوریشن می‌کشاندند. بوی عرق و دهان کف کرده از حرف زدن بی‌وقفه و آمیختن‌ش با نجواها و فریادهای برخاسته از لحظه‌ی کلایمکس، همان لحظه که طاعون‌زده طاعون‌زدگی‌اش را می‌پذیرفت، حواسش را مختل کرد. در بین این رفت و برگشت‌ها است که تفاوت بین بستنی قهوه‌ی برند کاله و بستنی قهوه‌ی برند میهن شکل می‌گیرد....*برابر با احتمال پیدا شدن آرتور و فورد توسط سفینه‌ای با موتور نامحتلی، پس از نابودی کره‌ی زمین، طبق ادعای داگلاس آدامز.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 01:29:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%AE%D8%A7%D9%86-bjup1mjcbjkk</link>
                <description>دست‌فروش زیر پل کریم‌خان به عین‌الله گفته بود که برای جک‌اوت کردن از دنیای بردگان، باید از تار وسط بالای لب بالا شروع کند و به سمت راست صورت ۲۳ ستون ریش و سبیل را بشمارد و ۱۶ سطر ریش به سمت پایین حرکت کند. اگر ریش حاصل از تلاقی این ستون و سطر سفید شده بود، با کشیدن سه ثانیه‌ای آن تار، به نحوی که کنده نشود، امکان دسترسی به سیستم جک‌اوت از دنیای بردگان، آن هم از طریق آخرین در دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان آزاد می‌شود.عین‌الله از همه‌جا بی‌خبر و کمی هم شل‌دست، در شمارش تارهای ریش اشتباه کرده بود و به جای تار حاصل از تلاقی ستون ۲۳ و سطر ۱۶، تار حاصل از تلاقی ستون ۲۳ و سطر ۱۵ش که سفید شده بود را در آخرین توالت دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان به مدت سه ثانیه، بدون اینکه کنده شود، کشیده بود و نه تنها از دنیای بردگان خارج نشده بود، بلکه به جنس جوهر ماژیک مشکی درآمده بود و به شکل عبارت «لطفا بعد از استفاده، کاسه را بشویید.» چسبیده بود به در دستشویی. راهی برای اثبات صحت صحبت‌هایم ندارم. اگر خیلی مایلید صحبت‌هایم را صحت‌سنجی کنید، کافیست کمی ریش داشته باشید و به در آخر دستشویی عمومی زیر پل کریم‌خان بروید و مناسک را تکرار کنید. عین‌الله حتما از هم‌صحبتی با افراد جدید استقبال می‌کند.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 23:32:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های استاندارد</title>
                <link>https://virgool.io/PulpGeektion/standard-notes-s0bve50snmx3</link>
                <description>نیل گیمن جایی حرفی با این مضمون زده بود که نوشتن مثل این است که به صورت لخت در خیابان قدم بزنی و اجازه بدهی مردم تو را ببینند. احتمالا وقتی ایشان این حرف را می‌زده کسی را در ذهن داشته که گوشه‌ی اتاقش مشغول نوشتن روی کاغذ بوده است؛ نه کسی مثل من که همه‌ی زندگی‌اش در اینترنت است و اکثر کارهایی که انجام می‌دهد توسط برادر بزرگ‌تر، پدر، پدرِ بزرگ یا شخص بیل گیتس ممکن است دیده شود؛ آن هم نه به صورت پوشیده، بلکه به صورت لخت (حتی اگر پسوردی پیچیده شامل حروف کوچک و بزرگ و علامت و اعداد انتخاب کرده باشم.).بپذیریم یا نه، خوشحال شویم یا نه، بیشتر کارهایی که در ابزارهای آنلاین دم دستی انجام می‌دهیم در اختیار افراد زیادی قرار می‌گیرد و افراد نیازمند (بخوانید خدایان عصر دیجیتال)، سختی خاصی نباید تحمل کنند که به این داده‌ها دسترسی داشته باشند. به هر حال ما مصرف‌کنندگان خوب ابزارهای زیبا باید به نحوی مراتب قدردانیمان را از تولیدکنندگان این ابزارها نشان بدهیم دیگر. البته که نیاز به توضیح نیست که قدردانی کردن یا نکردن در اختیار ما نیست و این عزیزان قدردانی را خود به خود از ما بیرون می‌کشند.با این حال، تمایل بعضی‌هامان برای به چالش کشیدن این بزرگان جهان مدرن، این زیباسازان تسک‌های روزانه‌ی بشری، این منجیان انسان متزلزل امروزی (بخوانید این هیولاها) ما را وادار می‌کند که به سراغ ابزارهایی برویم که خیلی نامی ازشان شنیده نمی‌شود و در گمنامی سعی می‌کنند کمی از چربی چرخ‌دهنده‌های شرکت‌های بزرگ بکاهند تا لااقل کمی زودتر زنگ بزند.حتما اسم نرم‌افزارهای نوت‌برداری و نوشتن Evernote، OneNote، Word و Google Docs را شنیده‌اید (این آخری من را بنده‌ی خودش کرده است. به خصوص برای کارهای شرکتی و تیمی.)؛ ابزارهای قشنگ، زیبا، کیوت و گوگولی که کمک می‌کنند کمتر رنج انسان بودن (بخوانید کارمندی) را بچشیم. مشکلی که در مورد این ابزارها وجود دارد این است که ما نه می‌دانیم در پس ظاهرشان چه می‌گذرد و نه می‌توانیم بدانیم. نرم‌افزارهای Closed source، که موارد بالا همگی‌شان از این دست بودند، به ما اجازه‌ی هیچ کاری غیر از کاری که سازنده‌ی نرم‌افزار از ما می‌خواهد نمی‌دهد. اینجا ممکن است ذهنمان به چالش کشیده شود. مگر ما از این ابزارها نمی‌خواهیم که کار X را برای ما انجام دهند؟ پس تا زمانیکه شرکت گیری برایمان ایجاد نکند راحتیم دیگر. مشکل چیست؟ خب مسئله همینجاست (یکی از مسائل). وقتی به طور تمام و کمال به شرکتی اطمینان می‌کنید، شرکت می‌تواند هر موقع دلش خواست هر کاری دلش خواست با داده‌های شما بکند. چه به صورت قانونی و چه به صورت غیرقانونی. فرناندو سورنتینو داستانی دارد با عنوان مردی که مدام با چترش بر سرم می‌کوبد. داستان اینگونه شروع می‌شود:مردی مدام با چترش بر سرم می‌کوبد. دقیقا پنج سالی می‌شود که مدام با چترش بر سرم می‌کوبد. اوایل نمی‌توانستم تحملش کنم اما حالا دیگر به آن عادت کرده‌ام.از سال ۱۳۸۶ کسی مدام با چترش بر سرم می‌‎کوبد. اینکه همیشه و همه‌جا کسی دنبال باشد و از شخصی‌ترین کلماتم اطلاع داشته باشد، برایم ترسناک است. برخلاف نرم‌افزارهای Closed Source، نرم‌افزارهای Open Source این امکان را به شما می‌دهند هر بلایی خواستید سر هر قسمت نرم‌افزار که خواستید بیاورید و یا  و ببینید چه اتفاقاتی در پس پرده دارد می‌افتد. همچنین این ابزارها به شما اجازه می‌دهند به جای ذخیره کردن داده‌هایتان روی سرورهای یک شرکت بزرگ، به سراغ سرورهای خودتان بروید و اجازه ندهید کسی دستش به آن‌ها برسد.اینجا قرار نیست در مورد مزایای دنیای متن‌باز یا نرم‌افزار آزاد بنویسم. هزاران مقاله در موردش نوشته شده و احتمالا ۹۹۰تای آن‌ها را خوانده‌اید و به جریان واقفید. همه‌ی کلمات بالا را نوشتم تا به اینجا برسم که بعد از یک سال جستجو برای سرویسی که هم قابلیت هم‌گام‌سازی (Sync) بین سیستم‌عامل‌های مختلف را داشته باشد و هم این احساس را به من منتقل نکند که دارم وسط خیابان لخت قدم می‌زنم، به Standard Notes رسیدم. به طور خلاصه، Standard Notes یک ابزار یادداشت‌برداری و نوشتن بسیار بسیار ساده و متن‌باز است که هم از سیستم عامل‌های مک، ویندوز، اندروید و iOS پشتیبانی می‌کند و هم نسخه‌ی وب دارد. سرعت سینک کردن Standard Notes در مقایسه با مثلا OneNote به طرز شگفت‌انگیزی بالاتر است. از این‌ها مهم‌تر، استاندارد نوتز به شما امکان رمزگذاری روی اکانتتان را می‌دهد. نه اشتباه نکنید. رمزگذاری عادی مثل بقیه‌ی سرویس‌ها نه؛ بلکه رمزگذاری‌ای که اگر رمزتان را فراموش کنید، راهی برای بازگردانی‌اش پیدا نمی‌کنید؛ زیرا این بار اتفاقا سازنده‌های برنامه نگران امنیت اطلاعات شما بوده‌اند و طوری Standard Notes را طراحی کرده‌اند که پسورد شما در هیچ جایی از سرورهای شرکت ذخیره نمی‌شود. البته که از نسخه‌ی رایگان Standard Notes توقع کارهای عجیب و غریب نداشته باشید. این سرویس کاری که قرار است انجام دهد را به درست‌ترین شکل ممکن انجام می‌دهد؛ اما کار بیشتری برایتان انجام نمی‌دهد. یعنی می‌توانید بنویسید، تگ‌گذاری کنید، سینک کنید، به صورت آنلاین و آفلاین به نوشته‌هایتان دسترسی داشته باشید، نوشته‌هایتان را رمزگذاری کنید و از قفل گوشی برای باز کردن نوشته‌ها استفاده کنید. اما برای استفاده از تم‌ها و فرمت‌های مختلف مثل Markdown، امکان بارگذاری ضمیمه، بک‌آپ گیری و غیره باید اشتراک تهیه کنید که توضیحش خیلی به این متن ربطی ندارد.برای ورود به سایت Standard Notes، روی لینک زیر کلیک کنید. باز هم تأکید می‌کنم. اگر پسوردتان را گم کنید، باید با نوشته‌هایتان خداحافظی کنید. https://standardnotes.org/ مارگارت آتوود جایی گفته بود: A word after a word after a word is power.ترجمه‌ی زیبایی از این جمله نمی‌توانم ارائه بدهم. اما می‌توانم روی این موضوع تأکید کنم که خانم آتوود توضیح نداده این قدرت برای چه کسی است. پیشنهاد می‌کنم قدرت را به دست برادر بزرگ‌تر، پدر، پدرِ بزرگ یا شخص بیل گیتس ندهید و خودتان قدرت را در دست بگیرید.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 01:05:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظلمت آشکار - معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%B8%D9%84%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-lpfqjmjekyoa</link>
                <description>فرد مبتلا به افسردگی...خود را همچون یک ملول جنگی، تحمیلی به خانواده و اجتماعِ طاقت‌فرسا می‌بیند. باید به رغم رنجی که مغزش را می‌بلعد، قیافه‌ی کسی را بگیرد که با وقایع روزمره و معاشرت با دیگرانفر مشغول است. باید سعی کند با دیگران خوش و بش کند، به سؤال‌ها پاسخ دهد، آگاهانه سر بجنباند و ابرو در هم بکشد و حتی -پناه بر خدا- لبخندی بزند. ولی همین تلاش برای گفتن چند کلمه حرف ساده عذابی الیم است.کتاب ظلمت آشکار، یادداشت‌های نویسنده‌ای آمریکایی است از دوران افسردگی‌اش. ویلیام استیرن نویسنده‌ی این کتاب در سن شصت و چند سالگی و بعد از به دست آوردن موفقیت‌های مختلف و بردن جایزه‌های معتبر ادبی، دچار افسردگی حاد شد. افسردگی او به حدی زیاد بود که چندین ماه او را از کار انداخت، راهی بیمارستان کرد و تا مرز خودکشی جلو برد. استیرن در این کتاب با هنرمندی خاطرات دوران افسردگی‌اش را از شروع تا اوج و تا درمان شرح می‌دهد. توصیفاتی که نویسنده از این بیماری ارائه می‌دهد به حدی دقیق است که کمتر آدم افسرده‌ای را می‌توان پیدا کرد که با این نوشته‌ها همزادپنداری نکند. فضای کتاب به‌قدری تیره و سنگین است که بعد از خواندن این صفحات کم، احتمالا تا چند روز حال خوشی نداشته باشید. اما وقتی بدانید استیرن از جهنم افسردگی با موفقیت خارج شد، این حال ناخوش برای‌تان باارزش می‌شود.وقتی حرف از افسردگی می‌شود، دو حال بیشتر وجود ندارد. یا حرف‌هایی که زده می‌شود را تا حدی تجربه کرده‌اید، یا اصلا نمی‌فهمید چه می‌گویند. افسردگی چیزی نیست که بشود آن‌را تصور کرد یا بشود آن را فهمید. تصور کردن افسردگی همان‌قدر ممکن است که تصور کردن رنگی که تا به حال آن‌را ندیده‌ایم. برای همین درک فردی که دچار افسردگی شده است برای کسی که در زندگی‌اش دچار نشده‌است، تقریبا ناممکن است. متأسفانه آمار افسردگی چه در کشور ما و چه در کشورهای دیگر دنیا آن‌قدر بالا است که نتوانیم از زیر بار فهمیدنش شانه خالی کنیم. معتقدم وظیفه‌ی انسانی هر کدام از ما در قبال دیگران و خودمان این است که در مورد افسردگی بخوانیم. کتاب‌ها و مقالات زیادی در مورد افسردگی نوشته شده است که اکثرا به راه‌های سر و کله زدن با این بیماری پرداخته‌اند. مشکلی که این نوشته‌ها دارند این است که به خواننده کمکی نمی‌کنند تا بفهمد روند افسردگی چگونه می‌تواند زندگی فرد را تحت تأثیر قرار دهد. روندی که ممکن است خیلی قبل‌تر از اینکه خود فرد بفهمد، تأثیرش را در زندگی بگذارد و ممکن است در نهایت منجر به مرگ خودخواسته‌ی فرد بشود. کاری که استیرن در این کتاب کرده‌است ستودنی است. نه تنها به جهت توصیفات دقیقی که ارائه داده، بلکه از این جهت که جرأت کرده است که تلخ‌ترین روزهای زندگی‌اش را با مخاطبانش به اشتراک بگذارد. ویلیام کلارک استیرن در سال ۱۹۲۵ در ایالت ویرجینیای آمریکا به دنیا آمد. در سال ۱۹۵۱ اولین رمان خودش با عنوان «در تاریکی بخوابید» را منتشر کرد. در سال ۱۹۶۸ به خاطر کتاب «اعترافات نت ترنر» برنده‌ی جایزه‌ی پولیتزر شد. در سال ۱۹۸۵ به افسردگی حاد مبتلا شد و وقتی که توانست از افسردگی نجات پیدا کند، در سال ۱۹۹۰ کتاب ظلمت آشکار را نوشت. هدف اصلی استیرن از نوشتن کتاب افزایش دانش عمومی نسبت به بیماری افسردگی بود. بیماری‌ای که تا مدت‌های زیادی حرف زدن از آن تابو بود (و متأسفانه در بعضی از خانواده‌ها هنوز تابو است) و مهم‌ترین راه مبارزه با آن آشنا بودن افراد با این بیماری است. این کتاب در ایران با ترجمه‌ی افشین رضاپور و توسط نشر ماهی منتشر شده است و احیانا اگر اهل خواندن کتاب‌های الکترونیک هستید، این کتاب را می‌توانید از فیدیبو خریداری کنید.پی‌نوشت: افسردگی استیرن بسیار بسیار حاد بوده‌است. موقع خواندن این کتاب باید مراقب باشید که دو  برای شما نیفتد. اول اینکه باعث نشود به خودتان تلقین کنید حالا که افسرده هستید حتما تمام توصیفاتی که در کتاب آمده‌است برای شما هم اتفاق می‌افتد. دوم اینکه برای افسرده بودن حتما نباید به اندازه‌ی استیرن بدحال باشید. افسردگی درجات و مدل‌های مختلفی دارد و ممکن است برای هر فردی متفاوت باشد. در آخر، افسردگی را جدی بگیرید.این متن برای ماهنامه‌ی کامای دانشگاه شهید بهشتی نوشته شده است. </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Nov 2018 18:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت‌های شیطان - معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-bwbsx2kpysu1</link>
                <description>چه رقت‌انگیز است که انسان برای تبادل افکارش باید به خدمت دلال دزد و منفوری مثل کلمات متوسل شود. بهترین و ارزشمندترین افکار را می‌دزدد و آن‌را با برچسب‌های بازاری‌اش خراب می‌کند. راستش را بگویم، این حتی بیش از جنگ و مرگ غمگینم می‌کند.[این پاراگراف کمی از داستان را لو می‌دهد. اگر مایلید از این پاراگراف عبور کنید.]داستان کتاب از جایی شروع می‌شود که می‌فهمیم شیطان حوصله‌اش از شیطان بودن سر رفته است و تصمیم می‌گیرد در هیأت یک انسان به زمین بیاید و شیطنت کند. او برای رسیدن به این منظور، یک میلیاردر آمریکایی سی و هشت ساله به نام گرنی واندرهود را انتخاب می‌کند و بی سر و صدا و در شب او را به قتل می‌رساند و وارد جسم او می‌شود. به این ترتیب کسی از مردن واندرهود با خبر نمی‌شود و شیطان با جسم زندگی می‌کند و می‌تواند هر موقع خسته شد از جسمش خارج شود و مثل خارج شدن روح از بدن، باعث مرگ این مرد آمریکایی شود. داستان از جایی جدی‌تر می‌شود که گرنی واندرهود (بخوانید شیطان) به رم می‌رود تا با ثروت عظیمی که دارد بشریت را خوشبخت کند. در این راه با انسانی با افکار عجیب به نام فاما مگنوس و دخترش آشنا می‌شود.لیانید آندری‌یفایده‌ی تقابل خیر و شر در ادبیات روسیه و کتاب‌های نویسندگان بزرگی مثل داستایوفسکی به وفور دیده می‌شود. حلول شیطان در وجود یک انسان هم ایده‌ی جدیدی نیست و در ادبیات روسیه نمونه‌ی اعلای آن، یعنی مرشد و مارگریتا، بارها و بارها خوانده شده و مورد بحث قرار گرفته است. اما نثر و قدرت نویسندگی لیانید آندری‌یف، نویسنده‌ی روس این کتاب باعث شده است که یادداشت‌های شیطان زیر سایه‌ی دیگر شاهکارهای این سبک قرار نگیرد و برای خودش به عنوان اثری مستقل، حرفی برای گفتن داشته باشد. شیطانی که در این داستان ترسیم شده است به طور جدی با جسم انسان درگیر می‌شود و دردها و رنج‌های انسان بودن را می‌فهمد و محدودیت‌های فکر و زبانش را درک می‌کند. از این محدودیت‌ها کلافه می‌شود و حتی دل می‌سوزاند و به چالش کشیده می‌شود و بدبختانه، دلش نمی‌آید از این جسم خاکی دل بکند. شیطان حالا که در هیأت انسان است به انسانیت محدود شده است و افکار و حرف‌هایش هم باید در محدوده‌ی درک انسان باشد. ظاهرا ایده‌ی اولیه‌ی داستان از اینجا آمده‌است که یک میلیاردر آمریکایی در سال ۱۹۱۵، با هدف سعادتمند ساختن بشر سوار کشتی می‌شود و راهی اروپا می‌شود و کشتی در مسیر هدف زیردریایی آلمانی قرار می‌گیرد و غرق. معتقدم برای افرادی که حوصله یا وقت خواندن شاهکارهای عظیم ادبیات روسیه مثل جنایت و مکافات و ابله و کتاب‌هایی از این دست را ندارند، یادداشت‌های شیطان در کنار مرشد و مارگریتا می‌تواند مدخل مناسبی برای ورود به این دنیای بزرگ باشد.لیانید آندری‌یف در سال ۱۸۷۱ در مسکو به دنیا آمد. نویسنده‌ی پرکاری که در طول سال‌های زندگی‌اش کتاب‌ها و داستان‌های کوتاه متعددی نوشت. او در سال ۱۹۱۸ کار روی این اثر بزرگش، یعنی یادداشت‌های شیطان را شروع کرد و از بد روزگار، این کتاب به سرنوشت کتاب‌هایی مثل محاکمه‌ی کافکا و آدم اول کامو دچار شد و نویسنده قبل از اینکه فرصت کند کتاب را به پایان برساند، در سال ۱۹۱۹ درگذشت. آندری‌یف از جمله اندیشمندان و نویسندگانی بود که زوال و انحطاط فرهنگ و تمدن را پیش‌بینی می‌کرد و جهان را در شرف فروپاشی می‌دید. فروپاشی‌ای که نشانه‌ی واضح آن جنگ جهانی اول است. این کتاب در ایران با ترجمه‌ی حمیدرضا آتش برآب و توسط انتشارات علمی فرهنگی منتشر شده و متأسفانه نه فیدیبو و نه طاقچه، هیچکدام این کتاب را ندارند.حرف و حدیث‌های فراوانی در مورد مترجم این کتاب مطرح شده است. خانم یلدا بیدختی‌نژاد، شاگرد حمیدرضا آتش‌برآب مدعی شده است که مترجم کتاب ترجمه‌های این خانم را به نام خودش ثبت کرده است. مدارک و اسکرین‌شات‌هایی هم از مکالماتش با آتش‌برآب منتشر کرده است که در سایت‌های مختلف می‌توانید بخوانید. آتش‌برآب هم جوابیه‌ای منتشر کرده که آن هم در سایت‌های مختلف موجود است. فهمیدن راست و دروغ بودن این ادعاها برای من ممکن نشد، برای همین بدون توجه به حرف و حدیث‌ها به معرفی این کتاب پرداختم. آنچه خواندید برای نشریه‌ی دیده‌بان دانشگاه شهید بهشتی نوشته شده است. </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Nov 2018 13:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن در ریگ روان - معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%DA%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-bv9mp9r4hwtu</link>
                <description>اگرچه بسیاری از اتفاقات زندگی، خارج از حیطهٔ قدرت و خواستِ انسان رقم می‌خورند، اگرچه بسیاری از تلاش‌های انسان نافرجام‌اند، اما در نهایت این خودِ شخص است که تصمیم می‌گیرد چگونه زندگی کند.[این پاراگراف کمی از داستان را لو می‌دهد. اگر مایلید از این پاراگراف عبور کنید.]داستان کتاب از جایی شروع می‌شود که می‌فهمیم شخصیت اصلی داستان، نیکی چامپی که معلم و حشره‌شناس است، به قصد جمع کردن گونه‌های نادر حشره، سوار قطار می‌شود و به سمت دریا می‌رود و دیگر خبری از او به دست نمی‌رسد. هفت سال از گم شدن او می‌گذرد و طبق مفاد بند ۳۰ قانون مدنی، این مرد مرده محسوب می‌شود. در فصل بعد می‌بینیم که مرد با زنی در ته گودالی شنی گیر افتاده است و در این گودال هر لحظه خطر ریگ روان تهدیدشان می‌کند و برای زنده ماندن باید تن به کارهای سخت و طاقت‌فرسا بدهند.  فصل اول کتاب دو صفحه و نیم است و این دو صفحه و نیم خیال ما را راحت می‌کند که در این داستان خبری از امید و روشنی نخواهد بود. در هیجان‌انگیز‌ترین قسمت‌های کتاب هم می‌دانیم نیکی محکوم به شکست است. مثل هر انسان دیگری که به زندگی و مرگ محکوم شده است.وقتی حرف از اگزیستانسیالیسم و هستی‌گرایی می‌زنیم، ذهنمان سریعا به سراغ نویسندگانی مثل کامو و سارتر و کافکا و کتاب‌هایی مثل بیگانه و تهوع و مسخ می‌رود. ذهنتان را از همه‌ی آن‌ها منحرف کنید و بچسبید به کتاب «زن در ریگ روان» نویسنده‌ی ژاپنیِ برنده‌ی نوبل ادبیات، یعنی کوبو آبه. کتابی دلهره‌آور و هولناک که هم المان‌های داستان‌های ترسناک را دارد و هم سؤالی که مطرح می‌کند بسیار وحشت‌آور است. سوالی که در فلسفه‌ی هستی‌گرایی زیاد با آن سر و کار داریم. «انسان بودن به چه معناست؟». شخصیت‌های این کتاب هر کدام به نحوی به سرنوشت سیزیف محکوم شده‌اند و برای زنده بودن باید هر روز وظیفه‌ای تکراری را انجام دهند و به نتیجه‌ای جز زنده ماندن نرسند. انگار دچار محکومیت ابدی به نام زندگی شده‌اند و برای گذراندن این محکومیت احمقانه، راهی به جز تلاش برای زنده ماندن ندارند. به عقیده‌ی کامو تنها راهی که می‌توانیم رنج این محکومیت را تحمل کنیم، پذیرفتن این محکومیت است. معتقدم قسمت عجیب و ترسناک این محکومیت اینجاست که ما به حکمی که برایمان بریده‌اند عادت می‌کنیم، همانطور که سیزیف به بالا بردن سنگ از کوه عادت کرد، همانطور که نیکی به جنگیدن با ریگ روان عادت کرد، انسان به هر چیزی عادت می‌کند. تفاوتی که شاید دیدگاه آبه با بقیه‌ی نویسندگان این سبک دارد (حداقل آن‌هایی که من ازشان خوانده‌ام) در این است که شخصیت ساخته شده توسط آبه در وسط این دست و پا زدنش برای فرار به دست‌آوردی می‌رسد. دست‌آوردی جدی که تأثیر مستقیمی در زندگی خودش و دیگر محکومینی که با نیکی هم‌بندند دارد و نقش مهمی در ادامه‌ی زندگی‌شان ایفا می‌کند. اما مشکلی که رسیدن به این دست‌آورد دارد این است که کسی خارج از دنیای محکومین اطرافش نیست که این پیروزی را نیکی با آن‌ها به اشتراک بگذارد، در حالی که اگر این دست‌آورد نیکی خارج از دنیای پر از ریگی که در آن گرفتار شده مطرح میشد، زندگی نیکی و شاید زندگی همه‌ی آدم‌های جهان متحول می‌شد.ه نظر من همین نگاه آبه به مسیر محکومیت است که باعث شده او از دیگر نویسندگان اگزیستانسیالیست متفاوت باشد. کوبو آبه در سال ۱۹۲۴ در توکیو به دنیا آمد. در سال ۱۹۴۸ فارغ‌التحصیل رشته‌ی پزشکی شد و هیچگاه طبابت نکرد. نخستین کتابش، یعنی علامت جاده در انتهای خیابان را در همان سال منتشر کرد و سه سال بعد مهم‌ترین جایزه‌ی ادبی ژاپن، اَکُتگاوا را برای رمان جنایت آقای س.کاروما از آن خود کرد. در سال ۱۹۶۰ برای رمان زن در ریگ روان برنده‌ی جایزه‌ی یومیوری در ادبیات شد. در سال ۱۹۶۳ هیروشی تشیگاهارا، هموطن آبه فیلمی از روی این رمان ساخت که جایزه‌ی هیأت داوران جشنواره‌ی کن را به دست آورد. راجر ایبرت به فیلم ساخته شده از روی این رمان نمره‌ی چهار از چهار داده است. این کتاب در ایران با ترجمه‌ی مهدی غبرایی و توسط نشر نیلوفر منتشر شده و احیانا اگر اهل خواندن کتاب‌های الکترونیک هستید، این کتاب را می‌توانید از فیدیبو خریداری کنید. آنچه خواندید برای نشریه‌ی دیده‌بان دانشگاه شهید بهشتی نوشته شده است. </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Oct 2018 23:09:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آی آدم‌ها که بر ساحل نشستید! (یا افسردگی چه شکلی‌ست؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%A2%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nx3gunrnjid7</link>
                <description>شنیدن خبر خودکشی یک پسر ۱۸−۱۹ ساله باعث شد این نوشته را بنویسم. وقتی کسی با شما در مورد افسردگی صحبت می‌کند، از دو حال خارج نیست. یا حرف‌هایی که می‌زند را تا حدی تجربه کرده‌اید، یا نمی‌فهمید چه می‌گوید. اگر از دسته‌ی اول هستید، لازم نیست این نوشته را بخوانید. اگر از دسته‌ی دوم هستید هم لازم نیست بخوانید، ولی خواندنش ضرر نخواهد داشت. این نوشته نوشته‌ای علمی نیست، صرفا به اشتراک گذاشتن یک سری از تجربیات در قالب کلمات است. افسردگی حالتی نیست که بتوان در کلمات توصیفش کرد.تصور کنید وقتی چشمانتان را باز می‌کنید اولین حسی که دارید این باشد که دارند شما را توی قبر می‌گذارند، قبری که انتها ندارد. دارند رویتان خاک می‌ریزند، خاکی که تمامی ندارد. خاک توی گوش و چشمانتان می‌رود، اما همچنان می‌شنوید و می‌بینید. این مراسم تدفین با سایر تدفین‌ها تفاوت دارد. تفاوتش در این است که سنگ قبر در وسط سینه‌ی شماست و دارید توی خودتان دفن می‌شوید. توی خود لعنتیتان.شما مجبورید این حس را در طول روز داشته باشید. سنگینی قبر را روی سینه‌یتان احساس می‌کنید. نفس کشیدنتان سخت است. سرمای قبر توی رگ‌هاتان جاری‌ست. دست و پایتان لمس است. برای هر حرکتی باید به جای ۷۰ کیلو وزن خودتان، هفتصد کیلو وزن را جابجا کنید. خستگی جابجا کردن نعشتان از پا درتان می‌آورد. برای برطرف کردن احتیاجات اولیه‌ی زنده ماندن، باید اندازه‌ی حفر کردن هزاران متر چاه جان بکنید. جلوی آینه خودتان را نمی‌شناسید. زیر چشمانتان گود رفته. صورتتان مثل روح شده. موهایتان ژولیده‌ست. لاغر شده‌اید. مرده‌اید. یک مرده‌ی متحرک. از دیدن خودتان فرار می‌کنید. از روحتان فرار می‌کنید. حس بویایی و چشاییتان را از دست می‌دهید. غذایی که می‌خورید (اگر بتوانید لقمه‌ای بخورید) مزه‌ای ندارد. یادتان می‌رود لذت بردن از خوردن چیست. انقدر برای پایین دادن کوچک‌ترین لقمه با دهان و حلقتان درگیرید که نمی‌فهمید چه می‌خورید. صرفا برای زنده ماندن می‌خورید. زنده ماندن برای زندگی‌ای که امیدی در آن نمی‌بینید. زیرا همه‌چیز بازتابی از مرگ است. نمی‌توانید وظایفتان را انجام دهید. نه سر کار، نه در دانشگاه و نه در خانه. پوچی مطلق بر جانتان افتاده. احساس عذاب وجدان می‌کشدتان. حس بی‌خاصیت بودن، مضر بودن، آینه‌ی دق بودن. حس گناه خفه‌تان می‌کند. خود را مسئول همه‌ی اتفاقات بد تاریخ می‌دانید. خود را مسئول درد و رنج همه‌ی آدم‌هایی می‌دانید که زنده یا مرده‌اند. برای فرار از این احساسات، از آدم‌ها فرار می‌کنید. آدم‌ها برای کمک به سمتتان هجوم می‌آورند. پسشان می‌زنید. خسته می‌شوند. رهایتان می‌کنند. رها می‌شوید وسط سنگ قبرتان. میل به خودکشی دست از سرتان برنمی‌دارد. راه‌های خلاص کردن خودتان را مرور می‌کنید. چاقوی گوشت‌بری آشپزخانه برایتان جذاب می‌شود. به شیر گاز زل می‌زنید. ارتفاع پنجره‌ی اتاقتان تا حیاط را اندازه می‌گیرید. توی ذهنتان ده‌ها قرص مسکن توی لیوان حل می‌کنید. به مردنتان فکر می‌کنید. به تشییع جنازه‌یتان. به اطرافیانی که از مردنتان ناراحت نمی‌شوند. کسی در دنیا شما را دوست ندارد. چون شما یک آشغال بی‌خاصیت هستید. ساعت نمی‌گذرد. عقربه‌هایش یخ زده‌اند. گذر هر ثانیه برابر است با هزاران ساعت. برای شب شدن و خوابیدن له‌له می‌زنید. شب می‌شود. خوابتان نمی‌برد. توی قبرتان دفن می‌شوید. به سقف خیره می‌شوید تا رویتان خاک بریزند. نمی‌میرید. زیرا به جان کندن محکوم شده‌اید. نمی‌توانید گریه کنید. چشم‌هایتان خشک است. بعد از ساعت‌ها زل زدن به سقف خوابتان می‌برد. توی خواب همه‌چیز ترسناک‌تر می‌شود. عزیزانتان می‌میرند. خودتان می‌کشیدشان. هیولاها توی خواب واقعی می‌شوند. با دهانی خشک و بدنی عرق کرده بعد از ۲-۳ ساعت خواب، از خواب می‌پرید. روز دوباره شروع شده است و متأسفانه نمرده‌اید.وقتی کسی با شما در مورد بدحالیش صحبت کرد، وظیفه دارید کمکش کنید. کمک کردن به انسان افسرده نیاز به مطالعه دارد. باید بفهمید افسردگی چیست و چه کسی افسرده است. سرکوفتش نزنید. تحقیرش نکنید. قضاوتش نکنید. به حرف‌هایش گوش بدهید. بگذارید بداند شما را دارد. راهکار ندهید. نگویید برو ورزش کن، برو آهنگ گوش بده، برو کتاب بخوان و... تجویزهایتان همان‌قدر احمقانه‌ست که به فرد دارای سرطان تجویز دویدن بکنید. افسردگی بیماری‌ست. از او بخواهید به دکتر مراجعه کند. بدون فشار آوردن به او قانعش کنید که باید با دکتر حرف بزند. صادقانه با او صحبت کنید. صریح از او بپرسید قصد خودکشی دارد؟ برایش برنامه‌ریزی کرده یا نه؟ مراقبش باشید. از او قول بگیرید اگر خواست بلایی سر خودش بیاورد قبلش با شما صحبت کند. اگر فرد افسرده شروع کرد به خوردن قرص، ۲−۳ هفته‌ی اول نیاز به مراقبت جدی دارد. همانطور که در دفترچه‌ی خیلی از قرص‌های ضدافسردگی نوشته شده، در طول این مدت ممکن است حال فرد بدتر شود و حتی افکار خودکشی در او قوی‌تر شود. با او در این مورد صحبت کنید. تنهایش نگذارید. بگذارید بداند شما حامی‌اش هستید.و از همه مهم‌تر بدانید که خود شما هم مهم هستید. نباید بگذارید افسردگی در شما هم رسوخ کند. </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jul 2018 11:35:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی کتاب‌خوان الکترونیکی اونیکس C67ML Carta2+</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/onyx-ld4rso9kuzdl</link>
                <description>از سه سال پیش که کیندل پیپروایت شرکت آمازون رو خریدم، دنبال پیدا کردن راهی برای خوندن کتاب‌های فارسی روی این کتاب‌خوان بودم. مشکل اینجا بود که اکثر پی‌دی‌اف‌های موجود توی اینترنت کیفیت خوبی نداشتن و حقوق ناشر و نویسنده رعایت نشده بود. بعد از ورود شرکت‌های طاقچه و فیدیبو به بازار کتاب‌های الکترونیکی، مشکلاتی که گفتم تا حد زیادی برطرف شد؛ اما همچنان راهی برای خوندن این کتاب‌ها روی کیندل وجود نداشت (و نداره). فیدیبو امسال با معرفی کتاب‌خوان الکترونیکی خودش به بازار با نام فیدیبوک، سعی کرد این مشکل رو برای فارسی‌زبان‌ها برطرف کنه. این کتاب‌خوان با قیمت ۵۵۰ هزار تومن به بازار اومد و نقدهای مثبت و منفی در موردش منتشر شد. توضیحاتی که حامد توکلی در توییتر نوشت و مشکلم با محدود شدن به یک برند، باعث شد به خریدن این دستگاه فکر نکنم و دنبال جایگزین باشم. برای همین بعد از تحقیقات زیاد به کتاب‌خوان شرکت اونیکس رسیدم. چیزهایی که به نظرم قبل خریدنش باید بدونین رو نوشتم.سخت‌افزار:مدلی که من با توجه به بودجه‌ای که داشتم و با توجه به ابعادش انتخاب کردم، مدل C67 ML Carta 2+ه که ابعادش ۱۱۷ در ۱۷۱ در ۹ میلی‌متره و وزنش حدودا ۱۹۵ گرمه. صفحه‌ی این کتاب‌خوان ۶ اینچیه و تکنولوژی E-ink داره که خیلی شبیه به صفحات چاپ شده‌ی کتابه. رزولوشن دستگاه 1448x1072pix 300PPIه و با این مشخصاتی که گفته شد، کیفیت صفحه‌ای معادل با کیندل پیپروایت داره و وزنش حدودا ۲۰ گرم سبک‌تره. هر دو دستگاه مجهز به بک‌لایتن که باعث میشه در تاریکی مطلق هم مشکلی برای خوندن کتاب وجود نداشته باشه و چشم خسته نشه.کتاب‌خوان‌های کیندل و اونیکسبرخلاف کیندل که فقط یک دکمه برای روشن و خاموش کردن دستگاه داره، بوکس چهارتا دکمه داره. دکمه‌ی روشن خاموش که بالای دستگاهه، دکمه‌ی وسط که برای روشن کردن بک‌لایت و اومدن به منوی عقب به کار میره و دو دکمه‌ی راست و چپ صفحه که برای ورق زدن و کم و زیاد کردن صدای دستگاه میشه از اون‌ها استفاده کرد. برتری سخت‌افزاری بوکس به کیندل در پشتیبانی اون از مموری Micro SD تا سقف ۳۲ گیگ و پشتیبانیش از جک ۳.۵ میلی‌متری برای خروجی صداست. در مجموع شاید کیفیت ساخت کیندل آمازون بهتر به نظر برسه، اما کیفیت بوکس به هیچ‌عنوان من رو ناامید نکرد و حتی بیشتر از توقعم بود.نرم‌افزار:اونیکس از سیستم عامل اندروید ۴.۲ استفاده می‌کنه که باعث میشه تمام برنامه‌هایی که قابل نصب روی اندروید هستن، روی این دستگاه قابل نصب باشن. برای همین میشه برنامه‌هایی مثل طاقچه، فیدیبو، کیندل و پاکت رو نصب کرد. برتری اصلی دستگاه نسبت به بقیه‌ی کتاب‌خوان‌ها هم همین اندرویدی بودنشه. فیدیبوکی که شرکت فیدیبو وارد بازار کرد فقط از نرم‌افزار فیدیبو پشتیبانی می‌کنه که عملا شما رو محدود به همون کتاب‌های فیدیبو و فایل‌های پی‌دی‌اف می‌کنه و این اصلا جذاب نیست. مشکل کیندل هم همینه و نمیشه از کتاب‌های غیر آمازون و غیر پی‌دی‌اف و شبیه به اون استفاده کرد. این برتری نرم‌افزاری بدون هزینه نیست و هزینه‌ش سرعت نسبتا پایین اون در مقایسه با کیندله. با توجه به نقدهایی که از فیدیبوک خوندم، بعید می‌دونم سرعت بوکس کمتر از فیدیبوک باشه. اندرویدی بودن بوکس یک ضعف بزرگ دیگه در مقایسه با کیندل ایجاد می‌کنه و اون هم باتری دستگاهه. تجربه‌ی استفاده‌ی من از این دستگاه اینه که حدودا باتری بوکس نصف کیندله. یعنی کیندل برای حدودا دو هفته کتاب خوندن (۱-۲ ساعت در روز) باتری داره و بوکس برای یک هفته. یک هفته اصلا کم نیست، ولی خب در مقایسه با کیندل واقعا کمه. توی یک هفته‌ای که از این دستگاه استفاده کردم فقط یک بار هنگ کرد که مجبور شدم با سوزن، دکمه‌ی ریست دستگاه که بالاشه رو فشار بدم. لیست برنامه‌هایی که دارم.پشتیبانی از فارسی:توی این بخش کیندل عملا هیچ حرفی برای گفتن نداره و بوکس واقعا درخشان عمل می‌کنه. پشتیبانی از اندروید باعث میشه هر برنامه‌ای که از فارسی ساپورت کنه، روی دستگاه کاملا روون و با کیفیت اجرا بشه. عکس زیر از کتاب «فوتبال علیه دشمن»ه که توی فیدیبو مشغول به خوندنش هستم. باز هم با توجه به اندرویدی بودن دستگاه، امکان نصب کیبورد فارسی روی اون وجود داره که میشه برای نوت‌برداری یا وب‌گردی استفاده کرد. فوتبال علیه دشمن. فیدیبوقیمت: من از سایت فیبوک این دستگاه رو خریدم و قیمتش وقتی که خریدم حدود ۱ میلیون و دویست بود.  قیمت کیندل رو نتونستم پیدا کنم ولی بعید می‌دونم خیلی فرقی بکنه با این مدل اونیکس بوکس. فیدیبوک هم ۵۵۰ هزار تومنه.جمع‌بندی و پیشنهاد برای خریدن یا نخریدن:این مدل اونیکس به نظر من برای خوانندگان کتاب که کتاب فارسی هم می‌خوان بخونن انتخاب خیلی معقولیه. درسته که حدودا قیمتش دو برابر فیدیبوکه، ولی با توجه به انتخاب‌هایی که به کاربر میده و کیفیت ساختی که داره، خیلی منطقی‌تر و به‌صرفه‌تر از فیدیبوکه. اما سوال مهم اینه که این دستگاه به درد کی می‌خوره؟ باید قبل خرید این دستگاه با خودتون روراست باشین. اگر واقعا کتاب می‌خونید و زیاد می‌خونید، خرید این دستگاه تصمیم درستیه. چون توی بلندمدت، هزینه‌ی خرید کتاب‌هاتون به طرز چشم‌گیری کم میشه. (من کتابی که نسخه‌ی چاپیش ۵۰ هزار تومن بود رو با تخفیف از طاقچه ۱۰ هزار تومن خریدم!) دلیل دیگه‌ش هم اینه که خوندن کتاب روی صفحه‌های ای-اینک تقریبا هیچ خستگی و اذیتی برای چشم نداره. حتی توی بلندمدت و مطالعه‌های چند ساعته. اما اگر کتاب می‌خونید ولی کم، شاید صرف این پول برای خرید یه تبلت میان‌رده منطقی‌تر و به‌صرفه‌تر باشه. درسته که چشم رو اذیت می‌کنه، اما خب استفاده‌های دیگه‌ای هم میشه از تبلت کرد.راهنمای مردن با گیاهان دارویی، فیدیبو، تاریکی مطلق اتاق</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jun 2018 16:36:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر احوالات رمان‌خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@aliren/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-gviafyno0w3c</link>
                <description>(این پست را سه روز پیش نوشته‌ام.)ظهر تابستان نوزده سالگی‌ام بود. در خانه‌ی مادربزرگم روی زمین پخش شده بودم و همه‌ی خانواده خواب بودند. گرما امان و حوصله‌ام را خط‌خطی کرده بود. برای بار هزارم در ده دقیقه اینستاگرم را رفرش کردم تا پست جدیدی ببینم. اما ظاهرا نه تنها همه‌ی خانواده خواب بودند، بلکه کل دنیا از گرما بیهوش شده بود. عقربه‌های ساعت لج کرده بودند و قصد حرکت نداشتند. از سر بی‌حوصلگی و فقط از سر بی‌حوصلگی، کتابی را که دم دستم بود برداشتم و به امید گذراندن سریع‌تر وقت، شروع به خواندن کردم. اسم کتاب بود «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره‌وقت». خیلی کلیشه‌ای است اگر بگویم زندگی من به قبل و بعد از آن ظهر تقسیم شده، اما باید بگویم که زندگی من به قبل و بعد از آن ظهر تقسیم شده‌است. لذتی که خواندن آن کتاب در من ایجاد کرد معادل با هیچ لذتی در قبل و بعدش نبود. شرمن الکسی، نویسنده‌ی کتاب، زندگی واقعی‌اش را دستمایه‌ی شوخی‌هایش قرار داده بود. نه می‌شد یکسره به کتاب خندید و نه می‌شد یکسره با کتاب اشک ریخت. باید می‌خندیدی و اشک می‌ریختی. من تا نوزده سالگی کتاب‌خوان نبودم. تنها کتاب‌هایی که در سنین نوجوانی‌ام خوانده بودم سری تن‌تن، سری هری‌پاتر و سری در جستجوی دلتورا بود. برایم کسانی که کتاب می‌خواندند قابل درک نبودند. احساس می‌کردم بیشتر از اینکه از خواندن لذت ببرند، از خودنمایی لذت می‌بردند. اما از نوزده سالگی تا حالا، یعنی در طول این ۴ سال، بیش از ۱۵۰ رمان خوانده‌ام. از  ابله داستایفسکی گرفته تا ریگ روان تولتز. از کلیدر دولت‌آبادی گرفته تا سرخ سفید یزدانی خرم. به مناسبت روز اول مارس، روز جهانی کتاب وظیفه‌ی خودم دیدم تا از کتاب‌ها بنویسم و بگویم خواندن چه تغییراتی در من ایجاد کرده است.۱− یاد گرفته‌ام نگاه کنم:دنیا بدون جزئیات خشک و بی‌رحم است. تصور کنید روزی را که وقتی از در خانه به بیرون می‌آیید، فقط آسفالت خیابان را می‌بینید با آدم‌هایی که همه‌شان شبیه هم هستند. قابل تحمل است؟ به عقیده‌ی من نه، و معتقدم هرچه بیشتر این جزئیات را درک کنیم، زندگی قابل تحمل‌تر می‌شود. ۲− یاد گرفته‌ام گوش بدهم:وقتی به نویسنده اجازه می‌دهیم چند صد صفحه متکلم وحده باشد و ما مخاطب صامت، ناخودآگاه تمرین شنیدن کرده‌ایم. این تمرین باعث شده که بتوانم به دردهای اطرافیانم گوش بدهم، بدون اینکه به آن‌ها حس مزاحم بودن القا کنم و بدون اینکه آن‌ها را قضاوت کنم. عمیقا عقیده دارم که آدم‌ها با حرف زدن سبک می‌شوند و راحت‌تر به جنگ زندگی می‌روند.  کمک جنگ اطرافیان بودن را دوست دارم.۳− یاد گرفته‌ام توجه کنم:کلمات اهمیت دارند. بدون کلمات ما نمی‌توانیم احساسات خودمان را منتقل کنیم. درک این موضوع که کلمه‌ها باری روی دوش ما هستند آسان نیست. اما وقتی این مهم را درک کنیم، به انتخاب آن‌ها توجه می‌کنیم. مثلا بین عزیز و عزیزم فرق می‌گذاریم، به هر آدمی در زندگی‌مان نمی‌گوییم عزیزم، و وقتی می‌خواهیم با عزیزمان حرف بزنیم، کلمه کم نمی‌آوریم و کلمات‌مان خالی از معنی نیستند. باید اعتراف کنم که مورد شماره‌ی ۳، گاهی اوقات دردناک است. چون ممکن است از کسی حرفی بشنویم که برای او معنای خاصی ندارد، ولی برای ما تماما معنی است و اگر این اتفاق برای‌تان نیافتاده است، از من قبول کنید که بسیار بسیار دردناک است.۴− یاد گرفته‌ام زندگی تکرار مکررات است:وقتی تجربه‌ی زندگی‌مان کم است، هر اتفاق جدیدی باعث می‌شود فکر کنیم فقط و فقط ما دچار این اتفاق شده‌ایم و کسی نمی‌فهمد چه می‌گوییم. اما خواندن داستان‌های مختلف به ما می‌فهماند هرچه بر سرمان می‌آید بر سر دیگرانی هم آمده است. بسیار لذت‌بخش است دانستن این موضوع و از آن لذت‌بخش‌تر، توانایی پیش‌بینی پیامدهای اتفاقات است. با رمان‌ها یاد می‌گیریم در برابر اتفاقات چه واکنشی داشته باشیم تا کم‌ترین دردسر را تحمل کنیم.۵− یاد گرفته‌ام آدم‌ها را درک کنم:نگذارید به حساب حرف فلسفی زدن، اما واقعا به نظرم آدم‌ها تنها و بی‌دفاع هستند. آدم‌ها نمی‌دانند باید چه کار بکنند. به همین صراحت. زندگی کردن با شخصیت‌های رمان‌ها این قابلیت را به من داده که آدم‌ها را درک کنم. حتی عجیب‌ترین کارهای‌شان هم برایم قابل درک است. می‌گذارم به حساب دست و پا زدن‌شان برای جلوگیری از غرق شدن. حرف یکی مانده به آخر:تأثیر کتاب‌ها در زندگی من بسیار بیشتر از چیزهایی است که این‌جا نوشته‌ام. اگر می‌خواستم همه‌اش را بنویسم احتمالا خودش یک کتاب می‌شد، برای همین به این مقدار بسنده کردم که بیش از این خسته‌تان نکنم. بعدها شاید در پستی جداگانه بنویسم چرا انقدر کتاب‌ها را دوست دارم.حرف آخر:نزدیک عید است. دادن کارت هدیه‌ی کتاب‌فروشی‌ها به عنوان عیدی، هم برای عیدی‌دهنده لذت‌بخش خواهد بود و هم برای عیدی‌گیرنده.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Mar 2018 19:49:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>