<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا ایرانمهر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alireza.m.iranmehr</link>
        <description>داستان نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 03:44:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/228719/avatar/yMNODP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا ایرانمهر</title>
            <link>https://virgool.io/@alireza.m.iranmehr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزهایی که نباید به مدعی گفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.m.iranmehr/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AF%D8%B9%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA-e96fnvmcr9js</link>
                <description>گفتار سوم:ما به چیزهای عجیبی در زندگی وابسته می‌شویم. از باورناپذیرترین این چیزها احساس ناکامی است که روی دیگر آن باور به قربانی بودن است. این از قوی‌ترین مخدرهای جهان است که نئشگی مادام‌العمر دارد و همچون هر افیونی اعتیادآور و مسری ست. بزرگ‌ترین مشکل اعتیاد به هر ماده یا رفتاری این است که بدن پس از مدتی بودن آن را وضع طبیعی فرض کرده و نیازش به مصرف آن بیشتر می‌شود. دلیل تمام اوردوزهای مرگ‌آور همین است. زیرا میزان مصرف افیون ـ نه برای لذت بلکه فقط برای داشتن احساسی عادی ـ آن قدر زیاد می‌شود که بدن و روان ما تاب تحمل آن را ندارد و فرومی‌پاشد.بزرگ‌ترین لذت قربانی بودن نیز در این است که درد مسولیت را از دوش انسان برمی‌دارد. با این حس می‌شود جهان را بدهکار خود فرض کرد و برابر آن در جایگاه مدعی و طلبکار قرار گرفت و برای خود دلسوزی کرد. نگاه گلایه‌آمیز و خورده‌گیرانه نسبت به هر چیزی نوعی حس برتری پنهان پدید می‌آورد که میل خودپرستی ما را ارضاء می‌کند. حافظ می‌گوید:با مدعی مگویید اسرار عشق و مستیتا بی‌خبر بمیرد در درد خودپرستیگفتن از دلخوشی‌های زندگی با مدعی و ترغیب او برای تجربه کردن بی‌خویشتنی همان قدر بی‌هوده است که با معتادی از مضرات اعتیاد حرف بزنیم. زیرا رها کردن حس قربانی بودن به معنای پذیرفتن بار دردناک مسولیت در برابر زندگی و از دست دادن جایگاه برتر مدعی بودن و قضاوت کردن است.می‌گویند درمان اعتیاد فقط زمانی موفق و پایدار است که معتاد به مقام تسلیم و پذیرش می‌رسد. ناتوانی خویش را در برابر خود می‌پذیرد و دست از مبارزه و انکار برمی‌دارد و فرآیند درمان آغاز می‌شود. در این لحظه‌ است که کابوس و توهم به پایان می‌رسد و واقعیت زندگی  لمس می‌شود. برای همین است که حافظ می‌گوید در برابر کسی که به کابوس خودپرستی مبتلا ست و خود را منتقد و مدعی جهان می‌داند گفتن از لذات رهایی و مستی روح بی‌فایده است. زیرا حاضر به رها کردن این افیون نیست. تنها راه نجات او شاید رسیدن به نهایت کابوس و تجربه کردن مرگ در خویشتن است.   یادداشت‌هایی خصوصی درباره‌ی حافظ#حافظ_خوانی_خصوصی</description>
                <category>علیرضا ایرانمهر</category>
                <author>علیرضا ایرانمهر</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2024 15:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوت راز کجا ست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.m.iranmehr/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%B3%D8%AA-ew9an60taslm</link>
                <description>گفتار دومآیا همدردی تجربه‌ای واقعی ست؟ آیا کسی در این جهان هست که احساس درد یا ناکامی ما را همان گونه که درون خود تجربه می‌کنیم درک کند؟تصور کن به نقطه‌ای در زندگی رسیده‌ای که همه چیز سال‌ها برخلاف خواسته‌ی تو پیش رفته و امیدت بر باد رفته است. همیشه کسانی با شرایط بدتر از تو هم هستند ولی این دلیل رنج تو را تغییر نمی‌دهد. همدردی دیگران نیز تسکینی موقت است. زیرا ما فقط با تجربه‌ی شخصی خود می‌توانیم درد دیگری را درک کنیم. همیشه در صمیمانه ترین همدردی‌ها مرزی از بیگانگی باقی می‌ماند. رنج درونی، تجربه‌ی هراس‌انگیز تنهایی انسان را در این هستی آشکار می‌کند. در چنین شرایطی سراغ حافظ می‌روی و می‌خوانی:نسیم صبح سعادت، بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانیتو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانیخلوت راز کجاست؟ این پیک قرار است چه پیامی بیاورد؟ «نسیم صبح سعادت» نشان دهنده‌ی چه تجربه‌ای در زندگی ست؟ شاید خواندن همین دو بیت نوعی امیدواری درونی و غیر قابل توضیح در تو بر‌انگیزد.به گمانم خلوت راز دقیقا مکانی ست که در تجربه‌ی عینی زندگی وجود ندارد. یعنی ناکجاآبادی که هیچ مرزی ندارد و کسی در آن‌جا بیگانه نیست. جهانی اسرارآمیز که آن جا کسانی می‌تواند درست همان تجربه‌ی درونی تو را تجربه کنند. درکی بسیار خصوصی و مشترک میان تو و کسی که شاید سایه‌ای از خودت باشد. حافظ در ادامه می‌گوید:من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانیاین پیام باید به شکلی متفاوت خوانده شود. برای همین خلوت حافظ رازآلود است. چون این حروف و پیام به شکل آشکار و روزمره قابل درک نیست. به شکل معمول «غیر» نمی‌تواند آن را بخواند و «مرز بیگانگی» باقی می‌ماند. برای عبور از این مرز باید معنای پنهان کلمات را بخوانی.پس شاید معنای «نسیم صبح سعادت» همان حضور در «خلوت راز» باشد. جایی که تنهایی هراسناک انسانی حتا اگر شده در خیال ناپدید می‌شود. زیرا تو از درون خودت درک می‌شوی، نه تجربه‌ی دیگری. آن که از بیرون با تو همدردی می‌کند بخشی از خود تو ست. خلوت راز در جهان عینی شاید فقط خیالی شاعرانه باشد ولی در تجربه‌ی درونی تو می‌تواند تبدیل به واقعیت محض زندگی شود. در این خلوت راز است که درد و رنج حتا بی آن که دلیل عینی آن از میان برود در تجربه‌ی یگانگی رنگ می‌بازد و نسیم صبح سعادت می‌وزد.یادداشت‌هایی خصوصی درباره‌ی حافظ</description>
                <category>علیرضا ایرانمهر</category>
                <author>علیرضا ایرانمهر</author>
                <pubDate>Sat, 12 Oct 2024 21:42:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناقض‌های اخلاق ماشینی</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.m.iranmehr/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-ud1visge8a9i</link>
                <description>گفتار یکم:ما به راحتی می‌پذیریم که جهان پر از شر و دروغ و بدی باشد ولی اگر پاسخ خوبی کردن ما را با بدی بدهند برآشفته می‌شویم. اگر در برابر وفاداری خیانت ببینیم یا چیزی را که شایسته‌اش هستیم و سال‌ها دنبالش دویده‌ایم از ما دریغ کنند درد می‌کشیم. زیرا  در ذهنیت عمومی ما اخلاق و قانون‌های زندگی شبیه دستگاهی مکانیکی ست که همیشه باید نتیجه‌ای ثابت تولید کند. این تضاد نقطه‌ی آغاز ترس و خشم و اضطراب است. حال به این دو بیت حافظ توجه کنید:نسیم  صبح سعادت، بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانیتو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی نه به فرمان، چنان بران که تو دانیاگر رسیدن به آن چه را که از زندگی می‌خواهیم خوشبختی تصور کنیم و خوشبختی را نیز چون نسیمی فرح بخش توصیف کنیم که پس از شبی تاریک و طولانی می‌وزد، سایه‌ای شگفت در این کلمات ظاهر می‌شود. چه طور می‌شود چیزی را با تمام وجود خواست ولی رسیدن به آن را به زمانی نامعلوم موکول کرد؟ چرا باید نسیم صبح سعادت نه در زمانی که نیازمند آن هستیم بلکه در زمانی که خودش می‌خواهد بوزد؟ مثل آن است که سال‌ها چشم به راه رسیدن پیامی بسیار مهم باشی ولی به پیک بگویی نه به خواسته و فرمان من بلکه به خواسته‌ی خودت بیا. این نوعی به چالش کشیدن قوانین مکانیکی هستی ست. انگار بپذیری حتا عدالت می‌تواند ناهمسان و متناقض باشد. شاید هم این نشانه‌ی نوعی آگاهی عمیق‌تر از زندگی باشد.  نشانه‌ی ذهنیتی انعطاف‌پذیر که همیشه در برابر عمل خود همچون کنشی مکانیکی انتظار نتیجه‌ای ثابت ندارد. یا شاید حتا آگاهی او فراتر از رسیدن به هر نتیجه‌ای ست. حال می‌توان پرسید خلوت راز که پیک از آن جا پیامی را می‌آورد چه گونه جایی ست؟ چه جنبه‌ی راز آمیزی در این خلوت وجود دارد؟ به زودی درباره‌ی سایه‌هایی که از این خلوت راز می‌آیند خواهم نوشت.   #حافظ_خوانی_خصوصی</description>
                <category>علیرضا ایرانمهر</category>
                <author>علیرضا ایرانمهر</author>
                <pubDate>Sun, 25 Aug 2024 23:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده‌ی محتمل ایران و شخصیت دهه‌ی هشتادی.</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.m.iranmehr/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%85%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%AF%DB%8C-lnk3d9svkcw9</link>
                <description>آینده ی محتمل ایرانچند شکل سیاسی کاملا متفاوت برای آینده‌ی ایران قابل تصور است. نقطه‌ی مشترک تمام آنها در این است که خواسته‌های ناگزیر متولدین دهه‌های هفتاد و به ویژه هشتاد در مناسبات سیاسی و اجتماعی آینده‌ی ایران نقشی کلیدی دارد.من به دلایلی در سال‌های گذشته با نوجوانان تعامل و چالش‌های جدی داشته‌ام. چند ویژگی در این نسل وجود دارد که می‌تواند در شکل زندگی آینده‌ی همه‌ی ما نقش اساسی ایفا کند.بیشتر متولدین دهه‌ی هشتاد اقتدار گریز هستند. زبان زور و تهدید چندان بر آن‌ها کارگر نیست و حتا نتیجه‌ی عکس می‌دهد. وقتی تلاش می کنی نظرت را بر آنها تحمیل کنی تا جایی که بتوانند مخالفت می‌کنند و زمانی که نتوانند سکوت می‌کنند و پنهانی به کار خودشان ادامه می‌دهند.ویژگی عجیب دیگر این نسل آن است که آمادگی فوق ‌العاده‌ای برای گفتگوی منطقی و عقلانی دارند بیشتر آنها آمادگی این را دارند که با تو وارد چالش فکری و گفتگوی انتقادی شوند. بنابراین برخلاف نسل‌های گذشته ایران زبان فلسفه بر روی این نسل بسیار موثر است. بهترین گزینه برای تعامل با آن‌ها این است که قدرت استدلال و حرفی روشن و منطقی داشته باشید.تکنولوژی ارتباطات برای این نسل یک وسیله یا ابزار کار نیست. بلکه بخشی از اندام‌های حیاتی بدن‌شان است. اگر تلاش کنید موبایل را از آن ها بگیرید احساس فلج بودن می‌کنند. معنای اخلاق برای آنها بسیار با معیارهای شناخته شده نسل های گذشته متفاوت است. پایبند بودن به مرام‌های شخصی و گروهی برای آنها ارزش حیاتی دارد. بنابراین آشنایی با بنیادهای انسانی و عقلانی نیک و بد ابزار بسیار خوبی برای گفتگو با این نسل است.بیشتر آنها بسیار کم حوصله هستند و هر مفهومی را باید در مینیمالیستی‌ترین شکل ممکن ارائه کرد. هویت فردی برای بیشتر شان ارزش ناموسی دارد. بیشتر آن ها درون الگوریتم های فضای مجازی متولد شده‌اند برای همین قوانین ریاضی را خوب درک می‌کنند و وقتی قائده‌ای را درک می‌کنند دست از ستیز با آن برمی‌دارند.به گمانم با کنار هم چیدن همین چند  مورد می‌توان تجسمی ابتدایی از شکل سیاسی و اجتماعی آینده‌ی ایران داشت. این ویژگی‌های اصلی جامعه‌ی ایران در چند دهه‌ی آینده است.#ایران</description>
                <category>علیرضا ایرانمهر</category>
                <author>علیرضا ایرانمهر</author>
                <pubDate>Thu, 06 Oct 2022 14:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«معصومه»‌ای باید باشد که رمز را بداند!</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.m.iranmehr/%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-kfpm5158hwod</link>
                <description>یادداشتی بر رمان «اسم تمام مردهای تهران علیرضاست»؛ نوشتۀ علیرضا محمودی ایرانمهر؛ نشر چشمه«معصومه»‌ای باید باشد که رمز را بداند!شایسته نوروزیانسان دنیای امروز هرچه بیشتر پیش‌ می‌رود بیش از پیش به خویش غره می‌شود که نه تنها خالق دنیای خویش است بلکه با قدرت جادویی ِ«انتخاب» می‎تواند جهان‌های بسیاری خلق کند که دیگران مجبور به پذیرش و باورش هستند. در رمان جدید علیرضا ایرانمهر «اسم تمام مردهای تهران علیرضاست» بن‌مایه این خالق یا بهتر است بگوییم «هویت‌»اش زیر سؤال می‌رود. حتی ممکن است این خالق خودش ویراست یا نسخۀ متفاوتی از مخلوق یک خالق دیگر باشد و پی‌درپی با خودش روبه‌رو شود. شخصیت محوری این داستان زن جوانی به نام پریسا است و می‌توان گفت انتخاب دیدگاه و جایگاه زنانه برای این شخصیت، هم به شیوۀ شفاف‌تری ذات آفرینش را نشان می‌دهد، هم معنای خلقِ «دیگری» را برای مخاطب باورپذیرتر می‌کند.پریساها و در ادامه علیرضاهای داستان در حالی که مدام نسخۀ دلخواه از یکدیگر خلق می‌کنند، دارند نسخۀ حاضر خودشان را ارتقاء می‌دهند و انگار لازم است برای هر تغییر، یک «دیگری» جدید خلق کنند و انتظار هر اتفاق ناگواری چون فرزند دو سر یا مرگ عزیز را به عنوان هزینۀ این آرزو داشته باشند و در نهایت غالب مخلوقاتشان را به حال خویش رها می‌کنند. وجه روان‌شناختی داستان در تمام وجوه دیگرش به صورتی محو ولی کاملاً کاربردی نمود پیدا کرده است.ما از فصل دوم به بعد از کارکرد فرا زبانی جملۀ «جلجتا، سانتوس ریسانتوس!» به زبان روزمره می‌رسیم و این کارکرد زبانی نسبت به کارکردهای دیگر زبانی غالب است. ولی در کلیت ماجرا هر مخاطب به قدر وسع خویش از آگاهی و اطلاعات پیشین می‌تواند از این کتاب لذت ببرد. مخاطب‌های این اثر نیز مثل تمام علیرضاها و پریساهای درون داستان، نسخه‌های ویرایش شدۀ هم هستند. یحتمل خودِ ایرانمهر نویسنده نیز در چند نیمه‌شبی راز آلود یا غروب جمعه‌ای کسل‌کننده این جمله را تکرار کرده و نسخه‌هایی از مخاطبش تکثیر کرده؛ یکی فقط داستان را برای سرگرمی می‌خواند و دوست دارد جای پریسا یا علیرضا باشد؛ یکی منتقد ادبی‌ست و با یکی از رویکردهای نقد، کتاب را به چالش می‌کشد؛ یکی زبان‌شناس، جامعه‌شناس یا روان‎شناس و یکی به دنبال نشانه‌ها و سمبل‌هاست و…. حالا اینکه علیرضا محمودی ایرانمهر به‌ازای ویرایش یا تکثیر هر یک از ما چه تغییری کرده یا چه هزینه‌ای پرداخته، بماند به عنوان بخش نانوشته و شگفت‌انگیز رمان!با وجودی که از ابتدای داستان متوجه می‌شویم باید آمادۀ ورود به دنیایی شگفت‌انگیز باشیم و سرعت این اتفاق به صورت تدریجی زیاد می‌شود، ولی وقتی در دل این ماجرا قرار می‌گیریم انگار هر چیزی به طریقی کاملاً عجیب و شگفت‌انگیز سر جای خودش است؛ نه که بگوییم خب در داستان هر چیزی امکان‌‌پذیر است؛  بلکه روند روایی داستان طوری ما را در خود فرو برده که گویی مدت‌هاست با این نوع شگفتی خو گرفته‌ایم و اگر در اواسط مطالعه، کتاب را زمین بگذاریم (یا پس از اتمام کتاب) به آدم‌های اطراف با تعجب نگاه می‌کنیم و مدام دنبال نسخه‌ای دیگر از خویش می‌گردیم! و خب با توجه به شعبده‌های دنیای امروز پذیرش سورئال در دلِ رئال دارد برای همۀ ما عادی می‌شود.شخصیت‌پردازی و مهار شخصیت‌هایی که هر کدام نسخه‌ای از هم هستند کار آسانی نیست، ولی علیرضا ایرانمهرِ درون و بیرونِ داستان، به خوبی از پس این مسئله برآمده است؛ شخصیت‌پردازی این داستان (و البته بخشی از آن) از نام کتاب و انتخاب نام شخصیت‌ها آغاز می‌شود. «یک گونۀ خاص از توصیف مستقیم، تعیین اسم برای شخصیت‌هاست. البته لزومی ندارد که نام شخصیت‌ها در شخصیت‌پردازی کارکرد داشته باشد، اما می‌تواند چنین کارکردی داشته باشد.» یاکوب لوته.در این اثر بخش عمده‌ای از پردازش شخصیت‌ها از طریق گفت‌وگوی درونی آنها و ارتباط بین آنها شکل گرفته است و همین امر در خسته‌کننده‌نبودن و کششِ شخصیت‌ها تأثیر به‌سزایی داشته، به طوری فرم و محتوا را به موازاتِ هم پیش ‌برده که هر یک از نسخه‌های دیگرِ شخصیت‌ها  با وجودی که تکراری هستند، تکراری نباشند؛ یا به بیان دیگر این تکرارها روایت را به سمت و سوی قطعیت پیش می‌برند و نه فرم از محتوا جا می‌ماند و نه محتوا در صیقل فرم، کم می‌آورد.در آجرچینی فرم این داستان، پی‌درپی به آجرهای تشبیه روبه‌رو می‌شویم که اگر خیلی منطقی و خشک به تیغۀ داستان نگاه کنیم با بیرون‌کشیدن این آجرها دیوار نمی‌ریزد ولی هر چه چشم ریز کنیم و فاصله‌مان را از دیوار دور و نزدیک کنیم می‌گوییم؛ «نه! پنداری این دیوار، دیوار بشو نیست! یا کار دست اوس ایرانمهر نیست!» بسامد بالای تشبیه در این کتاب نیز می‌تواند یکی از همان خرده روایت‌های تکثیر باشد، تشبیه یک شخص یا موقعیت به چیزی دیگری، ارائۀ نسخۀ دیگری از آن است که خلق و رها می‌شود و داستان به راه خودش ادامه می‌دهد. به عنوان مثال می‌توانم اشاره کنم به: «وفاداری به اجاق مایکروویوی می‌مونه که دماش هیچ‌وقت درست تنظیم نمی‌شه: هر بار ظرف غذا….»؛ «شبیه چشم‌های بزرگ آدم فضایی‌ها…»؛ «کوه چربی…»؛ «حرکت زمان مثل قاشقی که بخوای به زور توی شیشه‌ی عسل بچرخونی کند شده بود»؛ «مثل گربه‌ای که بوی شیرِ چرب رو توی هوا دنبال می‌کنه…» و بی‌شمار تشبیه دیگر.وقتی با یک ماجرای رئال آمیخته با سورئال روبه‌رو هستی که اگر سر بچرخای ممکن است شخصیت جدیدی برایت خلق کند و کنترل خرده روایت‌ها از دست تو و روایت اصلی خارج شود، پایان‌بندی برایت مشکل می‌شود. حالا دیگر آن شگفتی ابتدای کتاب برای پریسای قصه‌ات تبدیل به یک روال روتین شده ولی مخاطب همچنان سهمش را از شگفتی کشف می‌خواهد و به بیان دیگر، داستان توقع مخاطب را از پایان‌بندی بالا برده است که این داستان به خوبی پایان می‌یابد و پرهیز از جمع‌کردن نامنظم ماجرا کاملاً به چشم یک مخاطب واقعی ادبیات می‌آید و هم‌زمان با پایان داستان پریسا نیز آموخته است که باید پایانی برای هر مخلوقش در نظر بگیرد یا چطور خلق کند که مثل ابتدای داستان آفرینندگی‌اش از سرنوشت مخلوقاتش جا نماند.و می‌توان گفت ما همه مدام در حال تکثیریم و مدام از کنار خودمان می‌گذریم! مثلاً شاید من یک نسخه از تویی باشم که این را می‌خوانی یا تو یک نسخه از علیرضا ایرانمهر باشی که ما را می‌نویسی و ما بی‌خبریم! و چیزی که واضح است «معصومه»‌ای باید باشد که رمز را بداند!«مطمئناً جایی، قانونی برای کشتن کسانی که خلق‌شون می‌کنی یا مسئول زندگی‌شون هستی وجود داره، وگرنه پدر و مادرها می‌تونستن بچه‌هاشون رو بکشن و کسی مجازات‌شون نمی‌کرد.» (از متن کتاب)</description>
                <category>علیرضا ایرانمهر</category>
                <author>علیرضا ایرانمهر</author>
                <pubDate>Wed, 02 Sep 2020 12:54:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پی خیال محال</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.m.iranmehr/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-be417n4djbu8</link>
                <description>برات فال گرفتم. این بیت از غزل چشمم رو گرفت:ملال مصلحتی می‌نمایم از جانان که کس به جد ننماید ز جان خویش ملالبه نظرت منظور حافظ از این جمله‌ی عجیب چیه؟ یعنی این دلتنگی من برای تو دروغه؟ حافظ توی بیت‌های قبل همین غزل داره درباره‌ی دلتنگی و کشمکش‌های عاشقانه حرف می‌زنه. مثلا می‌گه:به جز خیال تو نیست در دل تنگکه کس مباد چو من در پی خیال محالیعنی تمام تجسم ذهن عاشق روی لب‌های معشوق خلاصه شده، که تازه شاید دیگه هیچ وقت نبینه. ولی بعدش این جمله‌ی عجیب رو می‌گه. معنی ظاهریش اینه که: اگه من خیلی بهت اشتیاقی نشون نمی‌دم فقط یه بازی مصلحتی ست، چون تو مثل جان در بدن من هستی و دوست نداشتن تو مثل اینه که زندگی خودم رو دوست نداشته باشم. اما (ملال) می‌تونه معنی دلتنگی هم داشته باشه. یعنی همون احساسی که حافط در تمام این غزل داره درباره‌اش حرف می‌زنه. پس یعنی حتا دلتنگی عاشق هم یه جور دروغه؟! شاید هم معنیش این باشه: وقتی کسی رو عاشقانه دوست داری اون مثل جان در بدنت حضور داره. و وقتی تو زنده‌ای و نفس می‌کشی چه طور می‌تونی دلتنگ زنده بودن خودت بشی. پس وقتی اندوهگین و دلتنگی داری به خودت دروغ می گی یا شاید مصلحتت در اینه که غمگین باشی. شاید غم احساسی ظاهری برای پوشاندن چیزی عمیق‌تره. چه خودت بدونی یا ندونی.می‌دونی عزیزم، آدم وقتی به هر دلیلی از دور و با نگاهی کلی دنیا نگاه می‌کنه، همه‌ی آدم ها کم و بیش شبیه هم هستند. برای همین وقتی کسایی رو می‌بینی که عاشق هم هستن، موضوع شاید شبیه یه جور خود فریبی به نظر بیاد. سعی می‌کنی تحلیلش کنی و توی هرمون‌ها و دردهای روانی و ذهنی آدم‌ها دنبال دلیلش می‌گردی.  اما اگه خودت به هر دلیلی در دنیای عشق سقوط ‌کنی همه چیز یه جور دیگه می‌شه. انگار ناگهان از یک پرنده‌ی شکاری که همیشه از دور و ارتفاع زیاد دنیا رو می‌دیده، تبدیل به سگ یا یه گرگی خاکستری می‌شی که با هر نفس چندین لایه از بوهای مختلف رو احساس می کنه.طوری که از فاصله‌ی دو کیلومتری می‌تونه بوی تن گوزنی لذیذ رو از عطر درخت کهنه‌ی کاج که صمغ ترشح می‌کنه تشخیص بده. یادته یه بار توی کتاب فروشی یه از کتاب (آکتوگاوا) رو نشونم دادی و گفتی:ـ علیرضا تو این رو قبلا برداشته بودی؟ـ آره، برداشتم چند صفحه اش رو خودنم گذاشتمش سر جاش.تو هم خندیدی و گفتی: بوی انگشت‌هات روی کاغذش مونده بود.  من تعجب نکردم. چون قبلا بارها اتفاق افتاده بود ساعت‌ها قبل از این که تو چیزی رو بگی من اون رو توی ذهنم شنیده بودم. یا بوی مخصوص تو رو وسط یه عالمه آدم تشخیص می دادم. می گن شامه‌ی گرگ یک میلیون برابر قوی تر از انسانه. پس این حس‌ها زیاد ربطی به قدرت بویایی محدود آدم نداره. بیشتر به این برمی‌گرده که تونسته باشی احساس کسی دیگه رو در جان خودت احساس کنی. اون وقت می‌تونی درک کنی وقتی حافظ عزیزمون می‌گه: کسی از جان خودش واقعا ملول نمی‌شه، یعنی چی! معنی پنهان ترش اینه که عشق فقط به کسی که دوستش داری مربوط نیست، به جان خودت مربوطه، به این مربوطه که جانت چقدر وسیع شده باشه تا جایی برای زندگی یه نفر دیگه هم داشته باشه. پس وقتی خیلی دلت برای کسی تنگ شده می‌تونی این بیت رو با خودت زمزمه کنی و به یاد بیاری که دلت در واقع برای خودت تنگ شده! مثل همه‌ی لحظه‌هایی که من از تو به یاد می‌یارم. مثل همه‌ی لباس‌هات که توی کمد اتاق خواب جا گذاشتی. #علیرضا_ایرانمهربرشی  از رمان #حافظ_خوانی_خصوصی  این رمان ماجرای زندگی عجیب زن و مردی ست که با تعبیر غزل‌های حافظ نگفتنی‌ترین حرف‌های خصوصی زندگی‌شان را می‌گویند و  داستان هزاران زندگی دیگر که در هم تنیده می‌شوند.این کتاب در نشر چشمه منتشر خواهد شد.</description>
                <category>علیرضا ایرانمهر</category>
                <author>علیرضا ایرانمهر</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 19:14:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>