<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا صادقی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alireza.sadeghi</link>
        <description>من گُنگِ خواب دیده و عالَم تمام کَر -
من عاجزم زِ گفتن و خَلق از شِنیدَنش..!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 15:49:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2966917/avatar/J499z2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا صادقی</title>
            <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بارانِ عشق یا بارانِ غم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D9%85-guhbsfrxjqoe</link>
                <description>ناصر چشم آذر وقتی داشت آلبوم باران عشق رو می‌نوشت و می‌ساخت اصلا فکرش رو هم نمیکرد که یه نفر مثل من بجای اینکه با این شاهکار عاشق بشه و با عشق خاطره بازی کنه ، بشینه و گوش کنه و هی غصه بخوره...بله استاد چشم آذر... آهنگ باران عشق شما برای من مثل یه عملِ خودآزاریه... یه خودآزاری مزمنِ اعتیاد آور...گوش میدم و نت به نت این آهنگ قلب و روحم رو مچاله و مچاله تر میکنه....انگار از وقتی شروع میشه از یه بلندی پرتاب میشی و تا آخرش به ته اون پرتگاه نمیرسی...به خودت میگی حقته...در حالیکه نمی دونی چکار کردی که مستحق این حسی...بله عباس آقای معروفی شما درست میگفتی «ما نسل بدبختی هستيم، دست‌مان به مقصر اصلی نمی‌رسد، از همديگر انتقام می‌گيريم!»این آهنگ منو یاد دورانی با آرزوهای عجیب غریب می اندازه...البته اون موقع عجیب و غریب نبود..کجای دنیای خدا آرزوی شاد زیستن عجیبه؟آره ، اون موقع عجیب نبود...اون موقع که شبا قبل از خواب به روزهایی که قراره بزرگ بشیم فکر میکردیم و از شوق اون تصورات اشک توو چشمامون جمع میشد و همون شوق و ذوق عین یه دیازپام قوی مارو می‌برد به عمق رویاهای شیرین...حتماً شما هم تا حالا مخاطب این جمله بودین که «مگه خوابشو ببینی»خواستم بگم دیگه خوابشم نمی‌بینیم رفیق...من که خیلی وقته یه خواب خوش هم ندیدم ...از اون خواب ها که وقتی بیدار میشدیم هی حسرت می‌خوردیم که ای بابا..چه وقته بیدار شدن بود...آره رفیق، دیگه حتی خوااابشم نمی‌بینیم...</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 19:06:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم...</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D8%BA%D9%85-n7tabccj0g1x</link>
                <description>من فکر میکنم همه مون چنتا رفیق مشترک داریمچنتا حس که خیلی وقتا از رفیق نزدیک تر، پیگیر تر و شاید وفادار تر هستن..بنظر من یکی از ترین هاشون غمه...آره غم...چیه این غمِ وفادار..؟!چیه این غم که اینقدر زورش زیاده...جوری میتونه زمینت بزنه که انگار یه تریلی از روت رد شده..شب از دستش فرار می‌کنی و به بالین خواب پناه میبری و باید شانس بیاری که توی خوابت نیاد.ولی امان از صبح... امان از ساعت بیداری...امان از باز کردن پلک ها..من که هرچی سعی کردم زودتر از اون بیدار بشم نتونستم...حتی موقعی که نخوابیدم باز غم زودتر از من حاضر بود..اینقدر رفیق پایه ایه که کار نداره بابا هنوز صورتمو نشستم، هنوز لباسمو نپوشیدم که خودتو رو من میپوشی...هنوز جای ضربه های دیروزت درد میکنه نامرد...کاری به این حرفها نداره...دوستت داره، ول کنت نیست ...عین یه گله گرگ گرسنه... دورت کردن... میچرخن....نمیکشن... زجر کشت میکنن...کارشو بلده غم... انگار از بهترین دانشگاه فارغ‌التحصیل شده...هم تئوریش خوبه ، هم عملیش...نمی‌دونم قراره تا کی بد مستی کنه واسمون..ولی من که بعید میدونم غم از رو بره...صد هیچ از شادی جلوئه کجا بره..؟!چه کسی منو با تو رفیق کرد ؟چرا هرچی ازت بد میگم بیشتر سمتم میای ؟به قول مولانا « ای غم، چرا نشسته‌ای؟ برخیز و رو به راه شوچون درد بی‌سبب تویی، از خانه‌ام تباه شو»چرا توی شادترین لحظات یه مهمونی یه دفعه یقه مو میگیری و میگی زیااااد داره بهت خوش میگذره، یوااااش!ولی این همه سوال رو فقط با نیشخند جواب میده آره ، خودش خوشحاله، فکر نکنم از کوزه ی غم همان برون تراود که در اوست...پس بهتره زیاد دست و پا نزنیم...الکی نیست که جناب سعدی میفرماید:غم، زورآزمایِ صبر و دلِ ناتوانِ ماستبی‌رحم‌تر ز خصم، که نه حد شناسدشما هم باهاش رفیق باشیم ، اصلا به همین خاطره که وقتی غمگین هستیم آهنگ غمگین گوش میدیم، فیلک تراژیک می‌بینیم و ....بذارید این متنو با کمک از وحشی بافقی تموم کنم :غم لشکر کشید و مملکتِ دل خراب کرداین فتنه را ببین که چه با ملکِ جان کرد....</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 18:40:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیش از بیهوشی...</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%B4%DB%8C-b41b27hg48ek</link>
                <description>این‌ متنو یه جایی خوندم که از زبان یه متخصص بیهوشی روایت کرده بود، خواستم حس عجیبی که بعد از خواندنش داشتم با شما در میون بذارم:ترس عادی اینه که آدم قبل عمل بپرسه:«چقدر طول می‌کشه؟»«درد داره؟»«ریسکش چیه؟»ولی اگه مریض، وقتی روی برانکارد خوابیده، یهو بگه:«وقتی بچه بودم…»«مامانم همیشه می‌گفت…»یا «یادم میاد یه بار…»دیگه این خاطره نیست. این پس‌رفت ذهنیه.یعنی نمی‌تونن تحمل کنن.ذهنشون می‌لغزه و برمی‌گرده به بچگی،به جایی که براشون امن‌تر بوده.هرچی آروم‌تر و نرم‌تر حرف بزنن،یعنی دارن عمیق‌تر سقوط می‌کنن.یه بار یه مرد حدود پنجاه ساله،کلاه اتاق عمل رو گذاشت، دراز کشید،بعد یهو گفت:«می‌دونی؟ بچه که بودم می‌خواستم فضانورد بشم…تو دوست داشتی فضانورد بشی؟»داشت لبخند می‌زد، و من همون‌جا فهمیدم:داره فرار می‌کنه.نه از عمل.از وحشت.و وقتی این‌جوری می‌شن،بیهوشی ممکنه دیگه رهاشون نکنه.ما حق نداریم کسی رو ببریم تو بیهوشیوقتی از نظر احساسی خودش قبلاً رفته زیر.این مثل اینه که یه کشتی رو غرق کنیدر حالی که خودش از قبل سوراخ شده.نمی‌دونی دوباره میاد بالا یا نه.ذهنش باید پایدار باشه وقتی می‌ره زیر بیهوشی.اگه رفته تو گذشته، دیگه پایدار نیست.سخت‌ترین لحظه اون وقتی‌یهکه حرف بامزه نمی‌زنن،یه چیزی عمیق می‌گن…یه چیزی که بوی «خداحافظی» می‌ده.یه زن، درست قبل بیهوشی،یهو گفت:«می‌دونی… من مادرم رو بخشیدم…با اینکه اون کارو باهام کرد…»من بیهوشی رو قطع کردم.دو دقیقه بعد زد زیر گریه.بدنش آماده بود،ولی روحش…روحش لبِ پرتگاه بود.ما روانشناس نیستیم.ولی اولین نفریم که می‌فهمیم کی دیگه نمی‌تونه خودش رو نگه داره.ترس از عمل طبیعیه.ولی لغزیدن تو خاطرات قدیمی؟اون دیگه ترس نیست.اون یعنی یه جور تسلیم شدن.و اگه جلوی بیهوشی رو نگیری،ممکنه کسی رو بخوابونیکه از درون قبلاً خداحافظی کرده.و دیگه برنگرده.نه چون بدنش کم آورد،چون ذهنش قبلش رفته بود.فکر کردی حرف زدن دربارهٔ بچگی قبل عمل بامزه است؟نه، دوباره فکر کن.بعضی وقتا روح آدم بدون اینکه چیزی بگه، می‌گه: «من دارم می‌رم.»این حرف، تو جمله‌ای که شبیه حرفای بچگیه، ولی از دهن یه آدم بزرگ درمیاد.و اگه گوشِش رو بگیری و بفهمیش،دیگه نمی‌تونی قدم بعدی رو برداری.باید برش گردونی به «الان»تا وقتی که هنوز می‌تونی.از اینجا به بعدش روایت خودمه، اولین و آخرین باری که رفتم اتاق عمل و بیهوش شدم، دقیقاً توی حالتی که روی تخت خوابیده بودم و به شکل خوابیده به صلیب کشیده شده بودم و طبق فرمت اتاق عمل دستام به طرفین باز بود و هوای سرد داخل اتاق اذیتم میکرد یک آن یاد خیلی از خاطرات افتادم و به خودم گفتم نکنه این آخرین سکانس باشه؟ چه حرفایی بود که باید به اطرافیانم میزدم و نگفته مونده بود...چه کارهایی باید میکردم و انجامشونو به فردا موکول کرده بودم ولی کی بود که تضمین دیدن فردارو بهم بده ؟وااای اون پولی که از دوستم قرض گرفتم رو هنوز پس نداده بودم و خجالت میکشیدم به دکتر و تکنسین اتاق عمل بگم اگه به هوش نیومدم به خانواده م بگید به فلانی n تومن پول بدین...اون ظرف سمی ای که بخاطر داشتن کینه با یکی از اقوام ، چند سالی همراهم بود رو، داشتم با خودم میبردم به یه دنیای دیگه. دیدم این همه سال الکی با خودم حملش میکردم... چقدر بی ارزش شده بود همه چیز..ولی دیگه چاره ای نبود و توی همین افکار بودم که یه مایع سردی رو توی رگ دستم حس کردم و ....Lidia 🆔 @iranytwitter</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 08:42:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرایدِ یشمیِ خستهٔ سخنگو</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%90-%DB%8C%D8%B4%D9%85%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87%D9%94-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DA%AF%D9%88-au3xfalmigkc</link>
                <description>اولین ماشینی که خریدم یه پراید یشمی خسته بوداونقدر خسته که از اگزوزش صدای سرفه ی پیرمردی میومد که از ۱۶ سالگی و به دور از چشم باباش سیگار کشیده و الان دیگه وقتی عکس اون ریه ی داغونِ روی پاکتِ سیگارهارو میبینه انگار ریه ی خودشو توی آینه میبینه!اونقدر خسته که وقتی به دیوار یا مانعی از این قبیل میخورد، از دیوار صدای آخ میومد ولی از این ماشین... نه!اونقدر خسته که وقتی میخواستم دربشو ببندم انگار بهم میگفت یواش جوون تو نمیخواد ببندی خودم بسته میشم.یه بار وقتی بهش بنزین میزدم گفت حیف پولت نیست ؟گفت حلالم کن،تو این‌قدر سخت پول در میاری همشو خرج من می‌کنیگفتم اتفاقا تو باید منو حلال کنی که این بنزینو با این همه سرب میریزم تو حلقت.اینو که گفتم انگاری داغ دلشو تازه کرده باشم یه ناله ای از اعماقِ موتورش ، جایی که حتی دستِ گِژِ روغن هم بهش نمی‌رسه ، کشید و گفت پدربزرگ کُره ایش، «کیا» تعریف میکرده که چه دو رانی داشته و چه عشق و حالی می‌کردن توی کُره ی جنوبیمیگفت پدربزرگش بهش گفته همه چیز اونجا خوب بود تا زمانیکه همسرش از یه بنزینِ ممنوعه که از خوردنش منعشون کرده بودن خورده و بعدش اون دوتارو از کره انداختن بیرون. می‌گفت واسه اینکه زیادی غصه نخوریم بهمون گفتن این اسمش اخراج نیست، صادراته!خلاصه دلش خیییلی پُر بود و منم بهش گفتم کم حرفِ سیاسی بزن و واسه من داستان درست نکن من خودم داستان نویسم!چون اولین ماشینی بود که داشتم خیلی دست فرمونِ قرص و محکمی نداشتم.محل کارم یه خیابونِ شلوغ بود که همیشه ترس داشتم وقتی میخواستم برم سرِ کاریه روز وقتی دیرتر از معمول رسیدم جلوی فروشگاهی که کار میکردم ، دیدم جای پارک نیست. یعنی بود ها ولی من اهلِ پارکِ دوبل نبودمواسه همین رفتم توی یه خیابونِ فرعِ شلوغ که یه امامزاده داخلش بود و همین اولین و آخرین اشتباهم بودچون وقتی رفتم داخلش دیدم که یه ماشین جلوم سبز شد و شروع کرد به نور بالا زدن که من برم عقب و جلوتر نیامخداروشکر دنده عقبو بلد بودم و وقتی دستمو انداختم روی شونه ی صندلی کناری که برم عقب دیدم یه ماشینِ دیگه پشت سرم داره بوق میزنه که نیا عقب!ای بابا عجب شانسی داشتم!یک آن تمام اطرافم تیره و تار شد و فقط دوتا ماشین جلویی و عقبیمو می‌دیدم.به مغزم رجوع کردم ببینم چه خاکی باید به سرم بریزم که دیدم سر جاش نیست و فقط یه کاغذ اونجا گذاشته بود و داخلش نوشته بود:« داداش اگه تو منو داشتی که توی این فرعی نمیومدی. تا وقتی اینجوری ازم استفاده می‌کنی اینجا جای من نیست، خسته شدم از این سِلفونی که روم کشیدی!خداحافظ »با دلی شکسته از همون مسیر جمجمه برگشتم و از اونجایی که دلم هم شکسته بود دیگه سراغش نرفتم و میدونستم که کاری واسم نمیکنه ، چون توی یه موردی که با مغزم بحث و جدل داشتم ، طرفِ مغزمو گرفته بودم و دلمو سکه ی یه پول کرده بودم.یه دفعه یاد قربونی ای افتادم که واسه ماشین کشته بودم!درسته! خروسِ بیچاره بدون سر چند قدمی راه افتاد و بعد به زمین خورد. گفتم وقتی یه خروس تونسته بدون سر چند قدم راه بیاد، من بدون دل و مغز چرا نتونم؟!یه نگاه به زن و مردی که توی ماشین جلویی بودن کردم و یه نگاه هم به مردی که راننده ماشین عقبی بودانگار مغزم گوشامم با خودش برده بود و چیزی نمی شنیدمفقط می دیدم که یه کلماتی رو که خیلی توشون تشدید به کار برده شده بود میگفتن و دندوناشون به هم ساییده میشد.هیچ کدوم از اصول رانندگی یادم نمیومد، یه نگاهی به اهرم های زیر پاهام‌انداختنم و کاربردشون به ذهنم نرسید و فقط تونستم دستگیره ی درب رو پیدا کنمبا اینکه دلم باهام رابطه ی خوبی نداشت ولی به دریا زدمش و از ماشین پیاده شدمبا پذیرفتنِ اینکه خوشبختانه اون زوج منو نمیشناسن رفتم جلوشون و به اون آقا ی ماشین جلویی گفتم که من نمیتونم از این مخمصه خلاص بشم و اگه میتونی لطف کن این پراید خسته رو از سر راه بردار ، تا شهرداری دلیلِ اصلیِ ترافیک و آلودگی هوارو گردن ِ من ننداخته.از نیشخند های تلخ و گزنده ی اطرافیان که بگذریم ماشینم از اون وسط حرکت داده شد و خیالم راحت شد و همون روز از اون راننده یاد گرفتم که چجوری از اون شرایط خارج بشم.بعد از اون قضیه دیگه ماشینم باهام صحبت نکرد و منم چیزی ازش نشنیدم تا موقعی که فروختمش...</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 23:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعقیب و گریزِ شبانه در ارکسترِ ملخ ها</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D8%AA%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%A8-%D9%88-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%90-%D9%85%D9%84%D8%AE-%D9%87%D8%A7-fw0nzkgmcjlf</link>
                <description>یه شب ، خسته و کوفته داشتم از سر کار به خونه برمی گشتمالبته اون شب با شب های دیگه یه کمی فرق داشت و فرقش این بود که کوچه ها و خیابون ها پر شده بود از مهمون های ناخوانده.توی روزنامه ازش با عنوان «شهر زیر حمله ی آفات» یاد شده بودچشمتون روز بد نبینه. همه جا پر بود از ملخ اونم‌ در سایز های متفاوت. من تا اون موقع ملخ به اون لارجی ندیده بودم، اندازه شونو عرض میکنمچنان عاشقانه دور تیرهای چراغ برق می‌چرخیدن و از هم سبقت می‌گرفتند که آدم فکر میکرد یکی‌از سکانس های خرم سلطان رو داره زنده میبینه.خلاصه اون شب در راه برگشت به خونه در میان انبوه ملایخ بودم که یه پژو ۲۰۶ ، یه کم، رنگ و رو دار تر از ۲۰۶ خودم از کنارم با سرعت رد شد و در بین راه و در هوا با ملخینی اصابت کرد و اون هارو نقش بر زمین کرد.نکته ی جالبی که منو متوجه اون ماشین کرد چیزی بود که روی طاقچه عقب ماشینش گذاشته بود. مجسمه ی سگی‌ با گردنِ لرزان که مطمئنم همه حداقل یکبار این سگ رو توی ماشین های قدیمی مون دیدیم.بهرحال منم که از سبقت نا بجای اون ماشین عصبانی شده بودم طبق راه حلی که صبح از رادیو یاد گرفته بودم ، یه نفس عمیق کشیدم و همراهش آب دهانمو قورت دادم که عصبانیتم فروکش کنه. یا این کار قلق خاصی داشت یا من اشتباه انجام داده بودم چون چنان آب دهانم پرید داخل گلوم که نزدیک بود خفه بشم! اون لحظه ای که عصبانیتم مضاعف شده بود نمی‌دونستم از دست مجری رادیو عصبانی باشم یا راننده یا ملخ ها!بهرحال در این حال و هوا بودم که دیدم یک ماشین پژو آر دی خیلی نزدیک به من حرکت میکنه.اجازه بدین این رو هم اضافه کنم که وقتی کوچک تر بودم فکر میکردم فقط نانواها پژو آردی دارن و به همین خاطر هست که همیشه آردیه!اولش حس کردم شاید عصبانیت حین خفگی یا خفگیِ حین عصبانیت باعث شده سرعتم کم بشه و سد راه اون ماشین شده باشم ولی بعد از سرعت گرفتن دیدم که اون ماشین هم همراه من سرعت گرفت.با کمی دقت از داخل آینه ی وسط ماشین متوجه شدم که راننده یک خانم هست و با دقت منو دنبال میکنه!چون اون ایام مصادف شده بود با پخش سریال یوسف پیامبر ، ناخودآگاه یادِ تعقیب و گریزِ زلیخا و یوزارسیف افتادم و فکر کردم که در اون حال، هر تصادفی شکل بگیره چون اون خانم از پشت به من زده، نزد جناب سرهنگ پوتیفار مقصر شناخته میشه.توی همین حال و هوا بودم که دیدم نزدیک خیابان منتهی به خونه مون هستم.ولی با کمال تعجب هنوز توسط همون خانم دنبال میشدم.پیش خودم گفتم نکنه همون مجری رادیو هستش که قانون کظم غیظ رو آموزش داد و حالا که فهمیده از دستش عصبانی هستم اومده انتقام بگیره؟ شایدم اومده از نزدیک اشتباهاتمو بهم گوشزد کنه!در یک آن ملخی به شیشه ی جلوی ماشینم‌ برخورد کرد و احساس کردم داره میگه بس کن دیوانه. قرار نیست برای قسمت دومِ فیلمِ جادوگرِ شهرِ اُز فیلمنامه بنویسی! اینجا ویرگوله و تو قراره واسه شرکت توی مسابقه داستان بنویسی!اون ملخ تلنگری به من زد که هنوز یه دونه از اون تیغ های روی پاهاش داخل جای تلنگرش باقی مونده!بهرحال داخل کوچه شدم و از ماشین پیاده شدم و ناباورانه دیدم که اون خانم که الان دیگه واضح میدیدمش و کامل نمیشناختمش از ماشین پیاده شد و درحالیکه داشت با تلفن همراهش صحبت می‌کرد سمت من اومدتا اومدم فکر کنم و بنویسم که چه اراجیفی داره بر ذهنِ من میگذره، یاد ملخِ مُتَلَنگِر افتادم که توی آخرین جملش گفت فقط ۶۰۰ کلمه قراره بنویسی ها، در حالیکه تا همین لحظه بیشتر از ۱۰۰۰ کلمه نوشتی! وقتی دیدم حتی این ملخ هم آمارِ منو داره پس سکوت کردم!اومدم آب دهنمو قورت بدم ولی یاد آخرین باری افتادم که این کارو کرده بودم ، بهرحال باید قورتش می‌دادم و با احتیاط این کارو کردم و موفق شدم!وقتی اون خانم به من نزدیک شد شنیدم که داشت به مخاطب اونورِ گوشی میگفت :ـ نمیدونم اینجا کجاست، صبر کن از این آقا بپرسم...کم کم داشتم متوجه میشدم که چه اتفاقی افتاده و کم کم خیالم راحت شد.و بعد از سلام و احوالپرسیِ خیلی کوتاهی مکان دقیق جایی که ما بودیم رو پرسید و وقتی نتونست آدرس رو به مخاطبش منتقل کنه گوشی رو به من داد تا من کمکش کنموقتی با آقایی که پشت خط حضور داشت صحبت کردم متوجه شدم که همون قاتلِ دوتا ملخی هست که الان بیست دقیقه ای میشد بال از این دنیا شسته بودن.گفت که قرار بوده خودش با ۲۰۶ از جلو حرکت کنه و همسرش دنبال ایشون باشه که مقصد رو گم نکنن اما وقتی ایشون سبقت گرفته، همسرش ماشین منو با ماشین خودش اشتباه گرفته و به همین دلیل بوده که منو تعقیب می‌کرده.در اون لحظه موجودی عجیب از جلو چشمم در حالیکه نصفِ بدنش ملخ و نصفِ دیگرش آنخ ماهو بود رد شد و مشخص بود داره منو مسخره میکنه و میخنده!بعد از کمک کردن به خانم و آقا، رفتم و اون سگِ گردن شکسته رو که شباهتش با سگِ پشتِ ماشینِ همسر اون خانوم باعث شده بود که ماشینِ منو با ماشینِ همسرش اشتباه بگیره ، از طاقچه عقب ماشین برداشتم‌و نشوندمش جلوی داشبورد و بعدش وارد خونه شدم و تلویزیون رو که روشن کردم دیدم ، نوزادِ کیسین داره حرف میزنه و دست زلیخا رو واسه پوتیفار رو می‌کنه!</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 19:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزادِ بی جان</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D9%86-rhtifpg0hlme</link>
                <description>#مرگاول هشتگشو گذاشتم که اگه مایل بودین ادامه متنمو بخونید...توی آرامستان جواد آباد کرج به این سنگ‌مزار برخوردم و از همون لحظه ی اول، احساس قرابت خاصی بینمون شکل گرفت...هم نام و بسیار هم شکل...علیرضا احمدوند متولد هفتادو سه .... ناکام.توی چشماش خیلی آرزو بود.چه عکس شیکی انداخته بود خداییش‌.تیپ مشکی و‌دلبرانه....به قول دیالوگ فیلم زیر تیغ که میگفت اگه آدم بدونه کدوم‌عکسش واسه اعلامیش و‌ سنگ‌قبرش انتخاب میشه هرگز اون عکسو نمیندازه....بهش گفتم آروم‌ بخواب که چیز زیادی رو‌از دست ندادی. دنیا افتاده دست کسانی که این ورو با اون ور همسان کردن حتی شاید بدتر....من خیلی به مرگ فکر میکنم...شاید اونایی که منو نشناسن فکر‌کنن آدم افسرده و نچسب و رو مخی هستم.حداقل در مورد اولی اشتباه میکنید..از حدود هجده ساعتی که بیدارم حدود شصت و پنج درصدشو به مزاح و مسخره بازی و هرهر و کرکر سپری میکنم.امید به زندگیم بالاست و از اینکه کنار دوستان و‌خانوادم هستم بسیار خُرسندمولی خب دلیل نمیشه به مرگ فکر نکنم...اونایی که اعتقاد به جاودانگی ندارن که نظرشون محترم ولی من اعتقاد دارم ادامه ای هست....به نوع مُردنمم خیلی فکر میکنم و‌از همه مهمتر آرزو میکنم مُفت نمیرم.حداقل مثلا لحظه مردن کسی رو نجات بدم یا به درد یکی بخورم.خلاصه اینکه میتونست نویسنده ی این متن علیرضا احمدوند باشه و عکسی که بر مزار علیرضا صادقی انداخته بود... بهمین سادگی....فاصلمونم که همون اندازه ای هست که در عکس میبینید.....#یک_وجببه یاد آوردن این چیزها منو آروم‌میکنه....شمارو‌نمی دونمتنتون سالم عمرتون همراه با خوشبختی، دراز.....چه بی نمک تموم شد ولی تموم شد😁😊🌷😍</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 12:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مومیایی در صندوق عقب</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%82-%D8%B9%D9%82%D8%A8-kgqiwlk2mltx</link>
                <description>فروردینِ سال ۱۳۸۱ ؛ تعطیلاتِ نوروز مقارن شده بود با ماهِ محرم و شهر ، حال و هوای خاصی به خود گرفته بود.من و مادر در خانه و مشغولِ تماشای مجموعه تلویزیونی «شبِ دهم» بودیم که تلفنِ چرخشیِ زیمنسِ سبز رنگمان که به تلفنِ قورباغه ای معروف بود زنگ خورد.مادر که مثل همیشه صحبت با تلفن را به تماشای تلویزیون ترجیح میداد و اگر مخاطب آن طرف تلفن یکی‌ از خواهرانش بود، مکالمه شان اندازه ی یک قسمت سریال طول می‌کشید گفت: «آن تلویزیون را کم کن ببینم».من به سرعت و به یادِ کودکی ، با حالتِ چهار دست و پا و به قول استاد دهخدا به شکل غیژیدن! به سمتِ تلویزیونِ پارس گروندیک ۱۴ اینچیِ مان رفتم و صدایش را کم کردم.از صحبت های مادر متوجه شدم که دایی ناصر است. تماس گرفته بود که پیشنهاد دهد برای شب نشینی و عید دیدنی به خانه ی یکی از اقوام برویم.دایی معمولاً هرجا که میخواست برود مارا خبر می‌کرد چون نمی‌خواست ما، کمبود پدر را که چند سالِ پیش فوت شده بود، احساس کنیم.من که هنوز از نیم متریِ تلویزیون داشتم به مکالمه ی مادر گوش میدادم ، به امیدِ تماشای تکرارِ آن قسمتِ از دست رفته ی سریال، که از شانسِ بد جای حساسش هم رسیده بود، برای رفتن به میهمانی تلویزیون را خاموش کردم.به هرحال می‌بایست از بینِ «سرنوشت حیدر و فخرالزمان» و «عیدی گرفتن و خوردنِ آجیل» یکی را انتخاب میکردم.دایی در میانِ فامیل به خوش‌ قولی از نوعِ معکوسش شهرت داشت!هنگامی که گفت نیم‌ساعتِ دیگر به سراغِ ما خواهد آمد، ما با آرامشِ خاطر و با ترکیبِ علمِ احتمال و ریاضی و با چاشنیِ منطق ، یک ساعت به زمانِ موعود اضافه کردیم. اما آن شب، دایی ترکِ عادت کرد و بخاطر اینکه به قول هم سیاره ای های چشم رنگیِ مان ، به ما گوشزد کند که Dont Judge Me ، (مرا قضاوت نکنید)، درست سرِ وقت حاضر شد و ما به سرعت آماده و از خانه خارج شدیم.طبق معمول، با خودروی قهرمانش - یک پیکانِ سپر جوشنِ سفید مدلِ ۷۸ - آمده بود.دایی ناصر ، یک سپر جوشن می‌گفت و صد سپر جوشن از دهانش بیرون می آمد. چنان تغییرِ ظاهریِ سپرِ پیکان از فلزی به پلاستیکی دایی را به وجد آورده بود که گویی روی پیکان فرمانِ هیدرولیک و شیشه بالابرِ برقی نصب کرده بودند. می‌گفت دیگر دورانِ سپر های فلزی به پایان رسیده و به زودی شاهدِ خودرو هایی با سپرِ پلاستیکی خواهیم بود که ما را آن زمان به خنده وا میداشت. چون دایی علاوه بر خوش قولی به ناصر داموس هم معروف بود. البته این لقب را وقتی فهمیدم که یکی از دوستانش در خیابان با فریاد به این نام صدایش کرد و هنگامی که از خودش معنای این لقب را پرسیدم ، سبنه اش را سپر کرد و با صدای صاف شده گفت : «چون دایی ات هر چه پیش بینی کرده درست از آب درآمده» . البته قبلش داستانِ نوستراداموس را هم به عنوانِ مقدمه برایم تعریف کرده بود.آن سال‌ها، خودروها حال و هوای دیگری داشتند، محکم تر، ایمن تر، جادارتر و حتی میتوانم‌ ادعا کنم که کیفیت پلاستیکِ فابریکِ روی صندلی‌ هایشان ضخیم‌تر و با کیفیت تر از برخی روکش‌ صندلی های امروزی بود.هنگامِ سوار شدن دیدیم که علاوه بر همسرِ دایی، خاله ی کوچکم همراه شوهرش و احسان پسرخاله ام نیز در خودرو نشسته اند. دایی که خیلی دیر متوجه شده بود تعداد نفراتی که خبر کرده با ظرفیت پیکانش همخوانی ندارد، مثل فردی که میخواهد پازلِ هزار تکه را درست کند، همه را از خودرو پیاده کرد و دست به کمر مانند سماورِ مادربزرگ، به ما و پیکان خیره شد.من و پسرخاله ام که می‌دانستیم این پازلِ هفت تکه با ژست های دایی، حل شدنی نیست، با نگاهی که کوزت هنگامِ رفتن به چشمه و آب آوردن به خانمِ تِناردیه میکرد ،به همدیگر نگاه کردیمو دریافتیم که بارِ اضافی یا بقول مادرم بار سنگینی هستیم و جایی برایمان نیست.چهره‌های مغموم و وا رفته ی ما چنان دایی را متأثر کرد که دلش به رحم آمد و گفت: «نگران نباشید، شما را هم می‌بریم.» سپس با حرکتی سریع، صندوق عقب را باز کرد و گفت: «دو نفر، حرکت!».دیگر، نه توجهی به نگاه‌های عجیبِ زندایی داشتیم، که مثل همیشه نگرانِ کمک فنرهای پیکانشان بود و نه به اشاره‌های اعتراض‌آمیزِ مادر و خاله‌ام که با سه چهار جفت «نوچ - نوچ» همراه شد .بعد از گذران از پیام هایی که مادر و خاله ام با همسرِ برادرشان از طریقِ نازک کردنِ چشم و ابرو و پلک و ایضاً حرکاتِ سریع و خشنِ مردمک هایشان رد و بدل کردند، و در پیِ آن، نگاه های دایی به آن دو طرفِ مناقشه ،که با قورت دادنِ مشهودِ آبِ دهانش توأمان شده بود، ما با ذوقی کودکانه این ماجراجویی تازه را پذیرفتیم و مانند دو «مومیایی در صندوق عقب» کنارِ هم دراز کشیدیم.ساخته شده توسط هوش مصنوعیاز آنجا که مسیر، کوتاه و تا خانه ی مقصود حدودِ ده دقیقه راه بود، دایی دربِ صندوق را بست و با ملاحتی آمیخته با نمک های یُد دارِ دریاچه ی حوض سلطان گفت: «نترسید، از سوراخِ چراغِ راهنمای سمتِ چپ می‌توانید اکسیژن بگیرید و دی اکسیدِ کربن پس دهید تا زودتر برسیم!»ما که می دانستیم دایی برای کاستن از فضای خصمانه ی چند دقیقه پیش به طنازی روی آورده ، ولی برای همراه شدن با او خندیدیم.حالا در آنجا فقط من بودم و احسان، در کنارِ یک جکِ مخصوصِ پنچرگیری،کیسه ی برنجِ زرد رنگ که اسم خاله مژده روی آن نقش بسته بود ولی پر از آچار، بوی بنزین و یک چوب دستیِ بلند با انتهای نوارپیچ شده ، که دلیلِ حضورش در آن مکان را نمیدانستیم.در طولِ مسیر، علاوه بر تنفس از طریقِ آن سوراخِ یک‌سانتی‌متری، به نوبت مناظرِ بیرون را تماشا می‌کردیم تا اینکه به مقصد رسیدیم.از صدای طبل و سنج فهمیدیم که دسته‌ ی عزاداری از کوچه در حالِ عبور است.در حالی که داشتیم عضلاتِ منقبض‌ شده ی خود را پس از ده دقیقه منبسط می‌کردیم، انتظار داشتیم کسی دربِ صندوق عقب را باز کند.اما پس از توقفِ خودرو، انگار هیچ افتتاحی در کار نبود.در همان حالتِ ترس و اضطراب، کوبیدن بر دیواره‌های صندوق را آغاز کردیم تا کسی به دادمان برسد .اما ریتمِ کوبیدن ما در سر و صدای طبل و سنجِ دسته ی عزادار گم شد و از میانِ آن سوراخِ کوچک، دیدم که دربِ خانه بسته شد و دایی جان به داخلِ خانه رفت و «من خود، به چشمِ خویشتن دیدم که جانم میرود»...البته که صاحبخانه خیلی دیر و هنگامِ عیدی دادن یادِ ما افتاده و آنجا بود که پس از سی دقیقه از آن دخمه خلاص شدیم. ولی حالا ، ما جانِ خود را مدیونِ آن خودرویی هستیم ، که به گلگیرِ عقبِ خودروی دایی زد، و چراغِ راهنمای سمتِ چپش را شکست تا ما زنده بمانیم و من راوی داستانی باشم برای #دنده_عقب_با_اتو_ابزار</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 18:07:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تک چرخ زنِ یک دست</title>
                <link>https://virgool.io/@alireza.sadeghi/%D8%AA%DA%A9-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%B2%D9%86%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-fltat8hqtzmw</link>
                <description>ما توی دبیرستان یه اکیپ داشتیم به نام چوسان قدیم حتماً می‌پرسید که شاید از طرفداران سریال های کره ای ازجمله افسانه جومونگ باشیم ولی فقط این نبود و انتخاب این اسم برمیگشت به اولین حرف اسمهامون... چنگیز ، وحید ، سامان ، احسان و من که نیما بودم و چون توی سیستم آموزشی نظام قدیم درس میخوندیم تشکیل گروه چوسان قدیم رو داده بودیم. توی اکیپ پنج نفره ی‌ ما همه درسخون بودن، ولی چنگیز به جز درسخون بودن به قول خودش یه هنر دیگه هم داشت و اون تک چرخ زدن با یک دست ، هنگام تعطیلی مدارس به قصد خودنمایی یا به فارسی سخت برای گنده نمایی بود! نا گفته نمونه که موتورش هم داستان خودش رو داشت و یه موتور عجیب و غریب بود واسه خودش! باک بنزینش واسه یاماها صد بود و لاستیک هاش واسه وسپا و چراغ جلوش ساخت هوندای ژاپن !ولی عجیب ترین قطعه ی این موتور بوقش بود که فکر کنم ساخت شرکت محترم بنز بود ، آخه خودش همیشه وقتی صدای گوش خراش بوقش رو در میاورد میگفت کیف کنید بوق بنزیه ها! قشنگ چهار پنج تا کشور توی مونتاژ این وسیله ی به ظاهر نقلیه نقش داشتند.یه روز از روزها که برای گنده نمایی در حال تک چرخ زدن بود ناگهان با یک نگاه عاشق دختر خانمی شد و عشق در یک نگاه همان و خوردن به چرخ باقالی فروش کنار خیابان همان. بالاخره حضرت حافظ یک چیزی میدونست که فرمود که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها!احتمال زیاد از این واقعه به بعد بود که قضیه ی قاطی باقالی ها رفتن بر سر زبان ها افتاد!در حالی که از سر و صورت چنگیز باقالی با بوی گلپر به زمین می‌ریخت نگاهش افتاد به تابلویی که نوشته بود #بسپرش_به_ازکی ! یه لبخند نمکین و گلپرانه گوشه ی لب چنگیز نمایان شد چون که چنگیز یادش افتاد که خودش و موتورش از ازکی خودشون رو بیمه کردن!دیری نپایید که این لبخند ژکوند جای خودشو داد به شوک لمس صورت چنگیز توسط دست باقالی فروش. بــــله ، باقالی فروش محترم چنگیز رو به یه دونه کشیده ی جانانه مهمان کرده بود و قشنگ تا دو سه دقیقه بالای سر چنگیز باقالی و عروس هلندی می‌چرخید. خلاصه این قضیه گذشت و چنگیز ، بله رو از عروس خانم گرفت ، به شرطی که هیچوقت تک چرخ نزنه و دیگه بوی باقالی هم نده و اینکه تمام خانواده ی عروس خانومو از طریق ازکی بیمه کنه!</description>
                <category>علیرضا صادقی</category>
                <author>علیرضا صادقی</author>
                <pubDate>Sat, 18 Nov 2023 00:02:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>