<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا آران</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezaaraan</link>
        <description>دانشجوی اقتصاد شهید بهشتی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:15:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1018049/avatar/zJ1Pm7.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا آران</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezaaraan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روی تاریک‌تر شعار «باید عاشق کارتان باشید»</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaaraan/%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-o7pk6x1xevha</link>
                <description>روی تاریک‌تر شعار «باید عاشق کارتان باشید»کیرا لوسیه-مترجم:علیرضا آرانچرا کار می‌کنیم؟ پاسخ بسیاری از ما به این سوال حاضر و آماده است: کار می‌کنیم تا پول درآوریم. از نظر روان‌شناس آمریکایی، ابراهام مازلو (۱۹۰۸-۷۰) صاحب‌نظران عرصه‌ی مدیریت که از نظریه‌ی انگیزه‌‌ای مازلو تاثیر پذیرفتند، انگیزه‌ی انسان‌ها برای کار کردن را نمی‌توان به اعداد و رقم فیش حقوقی آن‌ها تقلیل داد. بلکه مازلو و پیروان او در متون مدیریتی سمینارهای آموزشی ادعا دارند هدف از کار انسان‌ها ارضای نیازهای روان‌شناختی مهم‌تری است. انسان‌ها برای خودشکفایی و یافت معناست که کار می‌کنند، گویا که در وقایع پیش‌پاافتاده‌ی شغل‌های روزمره می‌توان معنایی یافت.سلسله‌مراتب نیازهای انسان که برای اولین بار توسط مازلو در ۱۹۴۳ ارائه شد در واقع نظریه‌ای جامع در مورد انگیزه‌های انسانی بود که تمامی آن‌ها را به طور پلکانی طبقه‌بندی می‌کرد، کف این سلسله‌مراتب نیازهای اولیه‌ی انسان (خورد و خوراک و سرپناه) قرار داشت و هرچه به سمت بالاتر برویم نیاز به امنیت، حس تعلق داشتن، عزت نفس و در آخر انگیزه‌ برای شکوفایی در قله‌ی این هرم  قرار می‌گرفت. انگیزه شکوفایی در بالای پلکان، تلاشی آینده‌نگرانه بود که انسان‌ها را به دنبال معنا و شکوفا شدن در جهان می‌کشاند.نظریه‌ی مازلو از دهه ۱۹۵۰ و ۶۰ به بعد در مدیریت نفوذ کرد، زیرا مطبوعات تجارت و کسب‌وکار و نظریه‌پردازان حوزه‌ی مدیریت، برای انطباق نظریه‌های مدیریت انگیزه و انطباق آن با شرایط عصر جدید، دیدگاه‌های روان‌شناسی اومانیستی را اتخاذ کردند. ار نظر مازلو شرکت‌ها هم بستری مشاهدتی برای روان انسانی - خود مازلو مدتی مشاور شرکت‌های کالیفرنایی بود - و هم بستری برای تحقق نیازهای تراز بالای انسانی از طریق کار فراهم می‌آورد.چرا آمریکای تجاری به سلسله‌مراتب نیازها روی آورد؟ به این دلیل که هم روایتی کلان و توضیحی جامع از روان‌شناسی انسانی در جامعه‌ و هم راهنمایی عملی برای مدیریت انسان‌ها به دست می‌داد. دقیقا در همین تنش بین دو نظرگاه درباره سلسله‌مراتب نیازها - یعنی نمودار تقلیل‌دهنده نیازها و نظریه‌ی اجتماعی غنی - بود که سلسله‌مراتب نیازها جایگاه خود در قدرت و سیاست را به دست آورد.دهه‌ی ۱۹۶۰، تنها دهه‌ا‌ی پر از ابداعات در آزمایش‌های اجتماعی نبود، بلکه هم‌چنین عصری بود که بنگاه‌های تجاری به آزمایش ساختارها و مدل‌های جدید کاری علاقه نشان ‌دادند. در پس زمینه جنبش‌های ضدفرهنگ، جنبش‌های اجتماعی و جامعه‌ی مصرفی، نویسندگان مدیریت و نظریه‌پردازان اجتماعی به طور مشابه استدلال کردند که یک تحولی گسترده در ارزش‌ها در پیش است - تحولی که نیازمند رویکردهای جدیدی برای مدیریت مردم و بازاریابی برای مصرف‌کنندگان بود.متفکران مدیریت با از مدل مازلو برای ایجاد نظریه‌های جدید «مدیریت مشارکتی» بهره می‌بردند که ادعا می‌شد استقلال و اقتدار بیشتری در محیط کار به کارگران اعطا می‌کند. در مقابل انتقاداتی مطرح شده علیه هم‌نوایی دیوان‌سالاری و ازخودبیگانگی می‌شد، واعظان مدیریت سلسله‌مراتب نیازها را پیش می‌کشیدند تا اثباتی بر این ادعا باشد که خودشکفایی روان‌شناختی نه تنها در مقابل سرمایه‌داری بنگاهی نیست بلکه خود مقوم آن است. حالا ما می‌توانستیم کار کنیم، پول درآوریم و خوش‌بخت باشیم. به راستی وضعیتی برد-برد است؟یک پرسش پرمشاجره که در بحث‌های مدیریتی درباره سلسله‌مراتب‌نیازها حل‌نشده باقی مانده بود، این بود که تا چه حد همه مشاغل می‌توانند بستر خودشکوفایی را فراهم کنند. سلسله‌مراتب نیازها طیف وسیعی از اختلافات بین افراد و سازمان‌ها را فرض می‌گیرد، و این خود نشان می‌دهد برای برخی از افراد، کار در واقع فقط برای حقوق و دستمزد است.برخی آزمایش‌ها برای بازطراحی مشاغل به تمام سطوح سلسله‌مراتب بنگاه‌ها توجه می‌کرد، چنین که موضوع‌اش از کار سرایداری گرفته تا کارهای اجرایی بود، اما در عمل بسیاری مواقع تنها همین وعظ و خطابه بود که جایگزین تغییر واقعی شد. فردریک هرتزبرگ، متفکر مدیریت و روان‌شناس آمریکایی، با استفاده از سلسله‌مراتب نیازها در اثر خود، «انگیزه کار»[1] (۱۹۵۹) چنین استدلال می‌کرد که شرکت‌ها نیازی به عرضه مزایای بیشتر به کارگران ندارند، زیرا مزایای بیشتر به جای افزایش بهره‌وری، تنها سبب پرتوقع‌شدن کارگران می‌شود. این نکته در واقع بخش تاریک انگیزه‌بخشی است.مطمئناً تصادفی نیست که نظریه انگیزشی با عنوان «سلسله‌مراتب» نیازها در شرکت‌های که نمودارهای سلسله‌مراتب سازمانی در آن‌ حکم‌فرمایی می‌کرد اتخاذ شد. سلسله‌مراتب نیازها را می‌توان به راحتی با سلسله‌مراتب‌های محیط کاری تطبیق داد، چنان که شغل‌های بالاتر در سلسله‌مراتب سازمانی، همچنین فضای بیشتری برای شکوفایی خود خواهند داشند (علاوه بر این که حقوق بیشتری نیز عایدشان می‌شود). بحث توزیع نابرابر کار و کارگران آرمان کار خودشکوفابخش را تحت‌تاثیر قرار می‌دهد. کار کم‌ارزش، که انتظار نداریم رضایت‌بخشی به‌بار بیاورد و در طرف دیگر کارهایی است که در مورد ارزش‌شان بیش از حد اغراق شده و گویی قرار است تمام زندگی فرد باشد.سلسله‌مراتب نیازها نظریه‌ای است که بر انگیزه‌های ذاتی و درونی و نه بر پاداش‌های خارجی تکیه می‌کند. طبق این دیدگاه رئیس یک بنگاه نیازی به تشویق یا تنبیه کارکنان خود ندارد، چرا که کار کردن در واقع پاسخی به ارضای انگیزه‌ی درونی کارکنان به شکوفایی خود است. انگیزه‌ی درونی نیرویی موثر و نوعی اخلاق کاری است. نیروی اخلاق کاری به ویژه در میان اقشار حرفه‌ای علت پدیده‌ای است که گاهی اوقات می‌بینیم کارکنان از حق تعطیلات خود کم‌تر از مقدار معین‌شده استفاده می‌کنند.نه مازلو و نه مشاوران مدیریتی قرن بیستم که این نظریات را پیاده‌سازی کردند، مبدع ایده‌ی کار خودشکوفابخش نبودند.با رجوع به ماکس وبر، جامعه شناس آلمانی، می‌توانیم فراخوان‌های مشابه‌ای بیابیم که کار را بیشتر به عنوان یک شغل معنوی، و نه صرفا امری اقتصادی در نظر می‌گرفت. اخلاق کاری‌ای که وبر در ۱۹۰۵ پیشنهاد داد نقشی محوری در سرمایه‌داری غربی یافت. به راستی اخلاق کاری ایدئولوژی‌ای است که همزمان به‌طور قابل ملاحظه‌ای سرسخت و کاملاً انعطاف‌پذیر است: ادعای اصلی آن که تعهد کاری را باید مرکز زندگی قرار داد همواره امری ثابت می‌ماند در حالی که پاداش‌های ادعایی آن - مانند ترقی اجتماعی و خوشکوفایی - بسته به زمینه‌های تاریخی مشخص امری متغیرند.طی چند دهه آتی مدل مشهور سلسله‌مراتب نیازها که مازلو برای اولین باررونمایی کرد، کاملا تثبیت شد. تا دهه‌ی ۸۰ میلادی، این مدل جایگاه ثابتی در کتاب‌‌درسی‌های تجاری و آموزش مدیریت یافت. برای مثال، بنگاه‌های بازاریابی هم در کار تبلیغاتی و هم‌ در دوره‌های آموزشی مدیریت به سلسله‌مراتب نیازها روی می‌آورند. سلسله‌مراتب نیازها به شکل هرمی معروف آن - هرمی که در واقع مازلو طراحی نکرده بود - همچنان در کتاب‌درسی‌های مدیریت و میم‌های اینترنتی حضور دارد. اما فراتر از میم‌های اینترنتی و کتاب‌های درسی، آن‌چه مهم است ایده‌ها و ایدئولوژی‌ای است که در پس این سلسله‌مراتب نیازها هم‌چنان با دغدغه‌های امروزی ما در مورد کار، جامعه و افراد انسانی پیوند خورده است.هنگام نوشتن این مقاله من حضور سنگین سلسله‌مراتب نیازها را حس کردم: در فید اینستاگرام من و در پست وبلاگی درباره نویسندگی به آن برخوردم. نوشتن درباره اخلاق کاریِ، مخصوصا وقتی که درگیر فرهنگ کار دانشگاهی هستید به نحو مشابه فرار از سایه‌ی سنگین سلسله‌مراتب نیازها را دشوار می‌سازد. کار آکادمیک مانند کار در صنایع تولیدی و بخش‌های غیرانتفاعی خصوصا زیرضربه‌ی وعظ و خطابه‌های پرشوری است که می‌گویند شغل‌تان را باید با عشق نه با فیش حقوقی به پیش ببرید. اصلا اگر به کارتان عشق نمی‌ورزید چرا  پی مدرک دکترا یا شغلی در صنایع خلاقه هستید؟هیچ چیز بهتر از بحث‌های فرهنگی پیرامون «کاری که دوست دارید را انجام دهید» نمونه ای از وعده‌ها و خطرات کار خودشکوفابخش نیست. «کاری که دوست دارید را انجام دهید» منتقدان زیادی دارد که ماهیت طبقاتی این شعاررا گوش‌زد و از تعیین مرز واضح‌تری بین کار و زندگی دفاع می‌کنند، این منتقدان به ما یادآوری می‌کنند ممکن است فرسودگی شغلی روی دیگر سکه‌ی کار خودشکوفابخش باشد.همه موافق نیستند که کاررا باید فراخوانی معنوی ببینیم یا این‌که باید تمام تلاش خود را صرف تعهد کاری خود کنیم.مطالبه‌ی هفته‌ی کاری کوتاه‌تر، داشتن شبکه ایمنی اجتماعی بهتر یا مرخصی بیشتر والدین، ​​همه مطالباتی است که علیه کار می‌جنگند، ما به عنوان جامعه باید همچنین فضایی برای زیستن، تفریح و مراقب از خود و دیگران داشته باشیم.بحث من این نیست که کار نباید امری معنادار باشد، یا این که کار ابدا نمی‌تواند لذت‌بخش باشد. بلکه حرف من این است که ما باید قبل از پذیرفتن ایده‌های مدیریتی شکوفایی از طریق کار، به دقت به این موضوع فکر کنیم، زیرا خطر تخریب ساختارهای اقتصادی و اجتماعی حاکم بر کار را نیز در پی دارند.در پایان مهم نیست که چند بطری نوشیدنی یا سمینارهای مدیتیشن در محل‌های کار مدرن ارائه شود، و نیز مهم نیست که چند مربی خوش‌فکراسلایدهای هرم را به ما توضیح دهند، همچنان این واقعیت که کار، کار است پابرجا خواهد بود.[1] The Motivation to Work</description>
                <category>علیرضا آران</category>
                <author>علیرضا آران</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 23:43:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لعنت به کار</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaaraan/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-ktpj1sz9v8bd</link>
                <description>لعنت به کارجیمز لیوینگستون-مترجم:علیرضا آرانکار برای ما آمریکایی‌ها همه‌چیز است. قرن‌هاست (شما بگویید از ۱۶۵۰) که ما باور کردیم کار مولفه‌ای شخصیت‌ساز است به وقت‌شناسی، ابتکار عمل، صداقت، انضباط‌نفس و امثال این‌ها می‌انجامد. هم‌چنین تصور ما از بازار کار – یعنی جایی که می‌رویم و کار پیدا می‌کنیم –این بوده که در تخصیص فرصت‌ها و درآمدها به‌نحوی کارآمد عمل می‌کند. و معتقد بودیم که شغل ما - هرچقدر هم مزخرف باشد – به زندگی روزمره ما، معنا و هدف و نظم می‌بخشد. حالا هرچه هم باشد می‌تواند صبح ما را از رخت‌خواب بکند، قبض‌هایمان را پرداخت کند، به ما حس مسوولیت‌پذیر بودن بدهد و ما از تلویزیون تماشا کردن در طول روز، دور کند.هیچ‌کدام این‌ها دیگر باورکردنی نیست، در واقع همه‌گی مضحک‌ شده‌اند چرا که دیگر به اندازه‌ی کافی کار نیست و با آن‌هایی که هست هم نمی‌توان قبض‌ها را پرداخت. مگر این‌که ساقی موادمخدر یا بانک‌دار وال‌استریت – یعنی به هر طریق یک خلاف‌کار – باشید.امروزه، همه، از هر دو طیف چپ و راست، از دین بیکر اقتصاددان گرفته تا آرتور سی بروکز جامعه‌شناس، از برنی سندز تا دونالد ترامپ، راه‌حل فروریزی بازار کار را «اشتغال کامل» جست‌و‌جو می کنند، گویی که اشتغال به خودی‌خود چیز خوبی است، کار، کار است و مهم نیست چه‌قدر خطرناک، دشوار یا تحقیرآمیز باشد. اما «اشتغال کامل» راه‌حلی نیست که با آن بتوانیم باورمان به سخت‌کوشی یا بازی در چارچوب قوانین، یا هر چیز دیگری که برای‌ ما خوب به نظر می‌رسد، را برگردانیم. نرخ رسمی بیکاری در ایالات متحده در حال حاضر زیر ۶ درصد است، که تقریباً به آن‌چه اقتصاددانان وضعیت «اشتغال کامل» می نامند نزدیک است، اما نابرابری درآمد هیچ تغییری نکرده است. فراهم کردن مشاغل مزخرف برای همه، هیچ‌کدام از مشکلات اجتماعی که اکنون با آن روبرو هستیم را حل نمی کند.اگر حرف مرا قبول نمی‌کنید، به اعداد و ارقام نگاه کنید، در حال حاضر یک چهارم بزرگسالانی که واقعاً در ایالات متحده مشغول به کار هستند، دست‌مزد کمتری از خط فقر دریافت می‌کنند - و بنابراین یک پنجم کودکان آمریکایی در فقر زندگی می‌کنند. تقریباً نیمی از بزرگسالان شاغل در این کشور واجد شرایط دریافت کوپن غذا‌یی هستند (بیشتر کسانی که واجد شرایط هستند درخواست نمی‌دهند). اوضاع بازار کار، مثل دیگر بازارها، خراب است.مشاغلی که در رکود بزرگ مالی (۲۰۰۹) از بین رفتند، صرف‌نظر از آنچه نرخ بیکاری به ما نشان می‌دهد، دیگر برنخواهند گشت - سود خالص مشاغل از سال ۲۰۰۰ هنوز در حد صفر است - و اگر هم این مشاغل دوباره احیا شوند، این‌بار زامبی خواهند بود، آن‌ها مشاغل مشروط، پاره‌وقت یا با حداقل‌دست‌مزدند که در آن رییس‌تان هفته به هفته شیفت شما را عوض می‌کنند: به وال‌مارت خوش آمدید، جایی که کوپن غذا گرفتن، یک مزیت به نظر می‌رسد.و به من نگویید که بالا بردن حداقل‌دستمزد به ۱۵ دلار در ساعت، مشکل را حل می کند. هیچ‌کس در اهمیت اخلاقی این جنبش شکی ندارد. اما با این نرخ دستمزد ، شما فقط پس از ۲۹ ساعت کار در هفته از خط رسمی فقر عبور می کنید. حداقل دست‌مزد فعلی فدرال ۷.۲۵ دلار است. با ۴۰ ساعت کار در هفته ، باید به ازای هر ساعت، ۱۰ دلار درآمد داشته باشید تا به مرز رسمی فقر برسید. مگر این‌که صرفا بخواهید به دیگران نشان دهید چقدر اهل کار و تلاش هستید، دقیقاً گرفتن حقوقی که کفاف معیشت را ندهد چه فایده‌ای دارد؟اما یک لحظه صبر کنید ، آیا معضل کنونی ما فقط مرحله‌ای گذار از چرخه‌ی تجارت نیست؟ در مورد بازار کار آینده چطور؟ آیا حرف بشارت‌دهندگان آخرالزمان، یعنی آن مالتوسی های لعنتی، با افزایش بهره‌وری، زمینه‌های جدید سرمایه گذاری و فرصت‌های جدید اقتصادی، بار دیگر نظرشان ابطال نشده؟ خب، بله – تابه‌حال چنین بوده اما دیگر نه. روندهای قابل اندازه‌گیری در نیم قرن گذشته و پیش بینی‌های معقول برای نیم قرن آینده‌، آن‌قدر وابسته به تجربه است که نمی توان آن را به عنوان افتضاح علمی یا چرند‌های ایدئولوژیک رد کرد. در این‌جا وضعی مشابه برخورد با داده‌های مربوط به تغییرات آب‌وهوایی داریم - اگر خواستید می‌توانید آن‌ها را انکار کنید، اما در این صورت ابله به نظر می‌رسید.به عنوان مثال، اقتصاددانان آکسفورد که روندهای اشتغال را مطالعه می کنند، می گویند تقریبا نیمی از مشاغل موجود، از جمله مشاغل مربوط به &quot;کارهای شناختی غیرمعمول&quot; – یعنی از شما چه پنهان، کارهایی مثل تفکر - طی ۲۰ سال آینده با کامپیوتری شدن کارها منقرض می‌شوند. آن‌ها مشغول توضیح نتیجه گیری‌های دو اقتصاددان MIT در کتاب‌ «مسابقه علیه ماشین»[i] (۲۰۱۱) هستند. در همین حین، آن نوع از فعالان سیلیکون‌ولی که در گفتگوهای TED شرکت می‌کنند، از «انسان‌های مازاد» [ii]حرف می‌زنند را در نتیجه همان فرآیند - تولید سایبرنت حذف خواهند شد. یعنی «قیام ربات‌ها»[iii]، کتاب جدیدی که به همین منابع استناد می‌کند، دیگر علوم اجتماعی است و نه داستان علمی-تخیلی.بنابراین این رکود بزرگ اقتصادی ما – و بیایید خودمان را گول نزنیم، این وضع تمام نمی‌شود –نه فقط یک فاجعه‌‌ی اقتصادی بلکه همین‌طور بحرانی اخلاقی است. حتی یک‌نوع بن‌بست معنوی، زیرا حالا می‌توانیم از خود بپرسیم کدام پایه‌های اجتماعی دیگری به جز کار سراغ داریم هست که نقش شخصیت‌سازی ایفا کند. - یا اصلا آیا شخصیت چیزی است که باید در پی آن باشیم؟ به همین دلیل این یک فرصت فکری نیز هست: ما را مجبور می کند جهانی را تصور کنیم که در آن دیگر شغل شخصیت ما را نسازد، درآمد ما را تعیین نکند و سوار بر بر زندگی روزمره ما نباشد.اگر مجبور نباشید برای دریافت درآمد کار کنید، چه می‌شود؟ در یک کلام، می‌توانیم بگوییم: دیگر بس است. گندش بزنند.مطمئناً این بحران ما را وا می‌دارد از خود بپرسیم: دوران پسا-کار چگونه خواهد بود؟ بدون داشتن شغلی که هم‌چون نظم‌دهنده‌ای بیرونی اوقات بیداری‌ ما را را سازمان ‌دهد، چه کار کنیم - بدون ضرورت اجتماعی که صبح ما را رخت‌خواب بکند و به سمت کارخانه، دفتر، فروشگاه، انبار، رستوران هدایت‌مان کند، چه ‌می‌کنیم؟ هر جا که کار می کنید و مهم نیست چقدر از آن متنفرید، شما را محل کار باز می‌گرداند؟ اگر مجبور نباشید برای دریافت درآمد کار کنید، چه می‌شود؟اگر مجبور نباشیم برای امرار معاش کار کنیم، جامعه و تمدن چگونه خواهد شد - اگر اوقات فراغت انتخاب ما نبود، بلکه بخش اصلی ما زندگی ما بود؟ ‌آیا می‌رفتیم در کافه‌های محلی، لپ‌تاپ خود را باز کنیم؟ یا داوطلب می‌شدیم تا در کشورهای کمتر توسعه یافته، مانند می‌سی‌سی‌پی، به کودکان آموزش دهیم؟ یا این‌که همه‌ی روز گل می‌کشیدیم و شو‌های تلویزیونی تماشا می‌کردیم؟چیزی که می‌گویم یک آزمایش فکری خیال‌پردازانه نیست بلکه پرسش‌هایی عملی‌اند زیرا مشاغل کافی وجود ندارد. بنابراین وقت آن شده که ما حتی سوالات عملی‌تری نیز بپرسیم. چگونه می‌توان زندگی خود را بدون شغل تأمین کرد - آیا می‌توان بدون کار، درآمد کسب کرد؟ آیا این امری شدنی و از آن مهم‌تر اخلاقی است؟ اگر مانند اکثر مردم طوری تربیت شده‌اید که کار را شاخص ارزش افراد برای جامعه می‌دانید، اگر بدون هیچ زحمتی درآمدی عایدتان شود، حس متقلب‌بودن نخواهید کرد؟برای این ‌پرسش‌ها چند پاسخ موقتی داریم زیرا کم و بیش همه‌مان بیمه‌بیکاری می‌گیریم. سریعترین رشد درآمد خانوار از سال ۱۹۵۹ تاکنون به &quot;پرداخت وجوه&quot; دولتی مربوط بوده و در آغاز قرن بیست‌و‌یکم، ۲۰ درصد از درآمد کل خانوار از طریق این منبع می‌شود- یعنی همان‌چه به عنوان تامین اجتماعی یا &quot;مقرری&quot; معروف است. بدون این مکمل‌های درآمدی، نیمی از بزرگسالانی که مشاغل تمام‌وقت دارند به زیر خط فقر می‌روند و اکثر آمریکایی‌های شاغل نیز محق به دریافت کوپن غذا خواهند بود.اما آیا این وجوه‌ دولتی و مستمری‌ها، از نظر اقتصادی یا اخلاقی مقرون به صرفه است؟ با ادامه دادن و وسعت‌بخشیدن به آن‌ها، ما یه مشت تنبل‌های یارانه‌بگیر می‌شویم یا به بحث جدی در باب اصول ابتدایی خوب زیستن دامن می‌زند؟وجوه پرداختی دولتی یا مستمری‌ها، و نیز پاداش‌های دولتی به وال‌استریت (در مورد چیزی گرفتن در ازای هیچ حرف می‌زدیم؟) همین حالا هم به ما نشان داده‌اند که چگونه می‌توان بحث درآمد را از کار تولیدی، مجزا کرد. حالا که چشم‌انداز پایان کار روبه‌روی‌مان است، نیاز بازاندیشی این درس داریم. پرسش مهم آن است که چگونه بود‌جه‌ی دولتی را چگونه تقسیم کنیم؟می‌دانم به چه فکر می‌کنید؛ ما از پس‌اش برنمی‌آییم! اتفاقا چرا، خوب هم می‌توانیم. در ابتدا ما سهم تامین اجتماعی که اکنون به رقم دلبخواهی ۱۲۷هزاردلار محدود شده را افزایش می‌دهیم، هم‌چنین مالیات بر درآمد شرکت‌های تجاری را بیشتر می‌کنیم، یعنی جهت «انقلاب ریگانی» را معکوس می‌کنیم. همین دو قدم برای حل بحران ساختگی مالی کافی است و مازاد اقتصادی ایجاد می‌کند. پس از آن می‌توانیم به مسائل اخلاقی می‌پردازیم.البته شما، هم‌صدا با اقتصاددانان چپ و راست، از دین بکر گرفته تا گرگ مانکیو، خواهید گفت افزایش مالیات شرکت‌ها به معنای از بین بردن انگیزه سرمایه‌گذاری و درنتیجه ایجاد شغل است، یا این‌که سرمایه‌ها را به خارج از کشور، جایی که مالیات‌ها کم‌تر است، می‌راند.اما در واقعیت افزایش مالیات شرکت‌ها، چنین پیامدهایی ندارد.بیایید این پدیده را مهندسی معکوس کنیم. شرکت‌ها برای مدت مدیدی الان &quot;چندملیتی&quot; هستند. در دهه های ۱۹۷۰ و ۸۰ ، قبل از اینکه حکم اجرایی کاهش مالیات رونالد ریگان اعمال شود، تقریباً ۶۰ درصد کالاهای واردات تولید در خارج کشور، اما توسط شرکت‌های آمریکایی تولید می‌شدند. این درصد از آن زمان تا به‌حال‌ افزایش قابل ملاحظه‌ای نداشته است.کارگران چینی، مسئله نیست - مشکل بی‌خانمان‌ها و حماقت‌های بی‌مورد حسابداران شرکتی است. به همین دلیل تصمیم Citizens United در سال ۲۰۱۰ که در پی اعمال مقررات آزادی بیان بر هزینه‌های تبلیغات انتخاباتی بود، خنده‌دار است. پول، شکلی از بیان کردن نیست. در این‌جا دادگاه عالی، یک موجود زنده و شخصیت جدیدی از بقایای قانون عرفی ساخت و جهان واقعی را ترسناک‌تر از نمونه سینمایی آن مثل Frankenstein Blade Runner یا اخیراً Transformers  کرد.اما نکته اصلی این است: اکثر مشاغل با سرمایه‌گذاری شرکتی خصوصی ایجاد نشده‌اند، بنابراین افزایش مالیات بر درآمد شرکت‌ها تاثیری در اشتغال نخواهد داشت. حرفم را درست شنیدید، از دهه ۱۹۲۰، رشد اقتصادی علی‌رغم کاهش سرمایه‌گذاری خصوصی خالص، افزایش یافته باشد. معنی آن چیست؟ این بدان معناست که سود بی‌معناست، مگر هدف‌تان این باشد که بخواهید سهامداران نشان دهید شرکت شما هم‌چنان فعال و کسب‌و‌کاری پر رونق است. همانطور که تاریخ اخیر اپل و اکثر شرکت‌های دیگر به خوبی نشان داد، برای «سرمایه گذاری مجدد» و تأمین مالی برای گسترش نیروی کار یا تولیدات شرکت خود، نیازی به سود ندارید.ساختن شخصیت از طریق کار به‌نظرم احمقانه است، با این منطق، خب جرم و جنایت هم درآمدزاست. چرا یک گانگستر نشوم؟بنابراین تصمیمات سرمایه‌گذاری توسط مدیران عامل، فقط تاثیری حاشیه‌ای بر اشتغال دارد. مالیات‌گیری از سود شرکت‌ها برای تأمین مالی دولت رفاه که به ما امکان می‌دهد همسایه خود را دوست بداریم و نگهبان برادران خود باشیم، یک مشکل اقتصادی نیست. بلکه چیز دیگری، یعنی مسئله‌ای فکری، یا یک معمای اخلاقی است.ما به سخت‌کوشی باور داریم چرا که انتظار داریم شخصیت‌مان را شکل دهد. اما همچنین امیدواریم، یا انتظار داریم که بازار کار، درآمدها را عادلانه و عقلانی توزیع کند. این دو کنار هم معنا دارند. شخصیت فقط زمانی ساخته می‌شود که ببینیم بین تلاش گذشته، مهارت‌های آموخته شده و پاداش فعلی ما، رابطه‌ی قابل توجیه و معقولی وجود دارد. وقتی می‌بینم درآمد کسی کاملاً نامتناسب با ارزش واقعی تولید اوست، درآمدی ناکافی برای اجناس بادوامی که بقیه ما می‌توانیم از آن‌ها استفاده کنیم و قدر آن‌ها را بدانیم (و منظور من از «بادوام» فقط متاع مادی نیست)، آن‌وقت است که شک می‌کنم که شخصیت‌سازی نتیجه سخت‌کوشی باشد.برای مثال، وقتی می‌بینم کسی با پولشویی پول کارتل دارو (HSBC)، با با حقه‌زدن به مدیران صندوق‌های سرمایه‌گذاری مشترک (AIG ، Bear Stearns ، Morgan Stanley ، Citibank)، یا طعمه وام گیرندگان کم درآمد (بانک آمریکا یا خرید رای در کنگره (همه موارد فوق) – که اتفاقی عادی در وال‌استریت است- به درآمدهای میلیونی می‌رسد آن‌هم وقتی من با کار تمام‌وقت خود به سختی هزینه‌های معاش‌م را پرداخت می‌کنم، آن‌وقت است که می‌فهمم مشارکت من در بازار کار غیرمنطقی است و ساختن شخصیت از طریق کار احمقانه است. حالا جرم و جنایت هم درآمد زاست، با خودم می‌گویم چرا من هم مثل دیگران به خلاف‌کاری روی نیاورم؟به همین دلیل است که بحرانی اقتصادی مثل رکود بزرگ مالی، همچنین یک مشکل اخلاقی نیز هست، بن‌بست‌ی معنوی - و یک فرصت فکری است. ما آن‌قدر در زمینه واردات اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی بر اشتغال اعتماد به تکیه کرده‌ایم که وقتی بازار کار مانند حالا ناموفق از آب در می‌آید در توضیح آن‌که چه اتفاقی افتاده، پادرهوا می‌مانیم، به جای آن‌که سعی کنیم به مجموعه دیگری از معانی برای کار و بازار برسیم.منظور من از «ما» تقریباً هر دو جریان چپ و راست است، زیرا همه می‌خواهند آمریکایی‌ها را به نحوی از انحا، دوباره سر کار برگردانند - هدف سیاست‌مداران راست و چپ، هردو، «اشتغال کامل»  است و اختلاف اقتصاددانان تنها در راه و روش و نه اصل اهدف است. اهدافی که شامل مواردنامحسوسی چون شخصیت‌سازی از طریق کار نیز می‌شود.این بدان معناست که  ما در مورد مزایای کار غلو می‌کنیم، آن‌هم درست زمانی که در حال محو شدن است. تأمین «اشتغال کامل» هدفی متفق هردو جناج است درست در لحظه‌ای که امری غیرممکن و غیرضروری شده است. مانند آن است در دهه ۱۸۵۰ مدافع برده‌داری باشیم یا از تفکیک نژادی در دهه ۱۹۵۰ دفاع کنیم.چرا چنین است؟چون کار برای ما شهروندان جوامع بازاری مدرن همه‌چیز است - صرف نظر از این که آیا هنوز هم شخصیت‌ساز است و درآمدها را منطقی تخصیص می‌دهد و حتی کاملاً جدا از این که برای تامین معاش به آن نیاز داریم. از زمانی که افلاطون امکان تولید ایده‌ها را با صنعت‌گری مشابه و هم‌تراز دانست، کار بخشی مهم از نظرگاه ما درمورد زندگی خوب بوده است. ساخت و تعمیر چیزهای با دوام، چیزهای مهمی که می‌دانیم فراتر از عمر ما، روی زمین دوام خواهند داشت، راه و روش ما برای دور زدن مرگ بوده است. چون در حین ساخت یا تعمیر آن‌ها، هم‌چنین به ما می‌آموزند جهانی فراتر از ما - جهان قبل و بعد از ما – اصل واقعیت خود را دارند.به دامنه این ایده بیندیشید. کار راهی برای نشان دادن اختلافات بین زن و مرد بوده، به عنوان مثال با ادغام معنای پدر همچون «نان‌آور». از قرن هفدهم میلادی، مردانگی و زنانگی توسط جایگاه‌های اخلافی فرد در اقتصاد تعریف شد، مردان به عنوان شاغلانی که برای تولید ارزش، دستمزد می‌گیرند، یا زنان به عنوان کسانی که هیچ هزینه‌ای برای کار و مدیریت خانواده‌ی خود دریافت نمی‌کنند. البته، اکنون با تغییر معنای «خانواده» ، همراه با تغییرات عمیق و موازی در بازار کار ، این تعاریف نیز در حال تغییرند - ورود زنان فقط به بازار کار و تغییر نگرش به جنسیت تنها یک نمونه از آن است.وقتی دوران کار تمام شود، جنسیت‌های تولید شده توسط بازار کار نیز کدر می‌شوند. وقتی نیروی کار اجتماعی کاهش یابد ، آنچه که ما قبلاً کار زنان می‌نامیدیم یعنی آموزش، مراقبت های بهداشتی و خدماتی، به بخش اصلی صنعت تبدیل می‌شوند، یاد گرفتن کار عشق، مراقبت از یکدیگر و... کاری کاملاً ضروری می‌شود، ضرورتی که دیگر محدود به حوزه خانواده، یعنی جایی که عاطفه به طور معمول وجود دارد. نیست، بلکه به ضرورتی در سرتاسر جهان بدل خواهد شد.کار همچنین راه و روش آمریکایی برای تولید «سرمایه داری نژادی» بوده است ، همانطور که مورخان می‌گویند کار بردگان، کار مجرمین،مساقات و سپس بازارهای کار مجزای نژادی یعنی به عبارتی همان &quot;نظام بازار آزاد&quot; بر ویرانه‌های سیاه‌پوستان بنا شده است. در ایالات متحده هرگز بازار آزاد کار وجود نداشته و مانند هر بازار دیگر، همیشه با تبعیض قانونی و سیستماتیک علیه نژاد سیاهپوست همراه بود. حتی ممکن است بگویید که این بازار محصور شده، با کنار گذاشتن کارگران سیاه‌پوست از کار مزدی، محدود کردن آن‌ها در محله‌های فقیرنشین، همچنان به کلیشه‌های تنبل بودن آفریقایی-آمریکایی‌ها دامن می‌زند.اگرچه هنوز هم کار اغلب مستلزم انقیاد اطاعت از سلسله‌مراتب است (نگاه کنید به بالا)، اما هم‌چنان بسیاری از ما، شیوه‌ای برای ابراز عمیق‌ترین خواسته‌های انسانی همچون رهایی از سلطه قدرت و اجبارهای بیرونی و نیز تامین خودکفایی است. قرن‌هاست که خودمان را در نسبت با کار و تولیدمان تعریف کرده‌ایم.وقت آن رسیده که بدانیم این تعریف از خود، اصل بهره‌وری را در برمی‌گیرد، یعنی اصلی که می‌گوید «از هر کس به اندازه‌ی توانایی‌اش و به هر کس به اندازه‌ی ارزش واقعی کارش»  و ما را متعهد به این ایده می‌کند که ارزش ما تنها به قیمتی است که بازار کار برای‌ ما تعیین کند. اکنون باید بدانیم که این اصل راه را برای رشد اقتصادی بی‌پایان، و همراه همیشگی‌ آن، تخریب محیط‌زیست، باز می‌کند.در دنیایی که فراغت، دیگر نه امتیازی برای اشراف، بلکه حق طبیعی همگان محسوب شود، طبیعت بشر چگونه تغییر خواهد کرد؟تاکنون، اصل بهره‌وری به عنوان اصل واقعیت برای معقول جلوه دادن رویای آمریکایی عمل می‌کرد: «سخت کار کنید و قوانین بازی را رعایت کنید تا موفق شوید» یا این‌که «به همان اندازه‌ای که کاشتید، درو خواهید کرد، راه‌تان را خودتان انتخاب ‌می‌کنید، برای کار صادقانه، پاداش مناسب می‌گیرید» شاید قبلا این‌ها معقول به نظر می‌رسید یا لااقل اوهام و خیالات نبود. اما حالا دیگر بی‌معنا شده‌اند.دستمایه قرار دادن اصل بهره‌وری، سلامت عمومی و نیز کره زمین را تهدید می‌کند (در واقع این دو، یک چیزند). با متعهد شدن به آنچه دست‌نیافتنی است، فقط به جنون دامن می‌زنیم. اقتصاددان برنده جایزه نوبل، آنگوس دیتون، حرف مشابه‌ای را زد وقتی گفت ساکنان ایالات جنوب شرقی ایالات متحده (اصطلاحا کمبرند انجیلی) «عنان روایت زندگی خود را از دست داده‌اند» - رویای آمریکایی دیگر برای آن باورپذیر نیست، چرا که می‌بینند پیروی از اخلاق کاری، کفاف تامین معاش‌ را نمی‌دهد و به معنای امضای حکم مرگ‌شان است.بنابراین پایان قریب الوقوع دوران کار، اساسی‌ترین مساله را روبه‌روی ما قرار می‌دهد: انسان بودن به چه معناست؟ برای شروع ، اگر شغل (ضرورت اقتصادی) اغلب ساعات بیداری و انرژی خلاقانه ما را پر نکند، کدام اهداف دیگر را دنبال کنیم؟ کدام امکانات نادیده گرفته شده از نو پدیدار می‌شوند؟ اگر امتیاز باستانی و اشرافی اوقات فراغت، به عنوان حقوق طبیعی همگان قلم‌داد شود، طبیعت انسان چه‌ تغییری می‌کند؟زیگموند فروید اصرار داشت که عشق و کار از مولفه‌های اساسی انسان سالم است. البته حق با او بود. اما آیا عشق می‌تواند همچون شریک خوب زندگی پس از پایان کار هم دوام بیاورد؟ آیا می‌توانیم به مردم امکان دهیم چیزی را در ازای هیچ به دست آورند و باز همچنان با آن‌ها به عنوان خواهر و برادر یعنی به عنوان اعضای محترم جامعه رفتار کنیم؟ آیا می‌توان لحظه‌ای را تصور کرد در مهمانی با کسی آشنا شویم یا هنگام حرف زدن با غریبه‌ها در اینترنت کسی از ما نپرسد: «خب، کجا کار می‌کنی؟»هیچ پاسخی برای پرسش‌ها نخواهیم داشت تا زمانی که ابتدا بپذیریم اگرچه تا به امروز کار همه چیز ما بود، اما دیگر چنین نخواهد ماند.جیمز لیوینگستوناستاد تاریخ در دانشگاه راتگرز در نیوجرسی است. او نویسنده کتابهای بسیاری است، آخرین کتاب‌اش No More Work: Why Full Employment is a Bad Idea (2016) است. او در نیویورک زندگی می‌کند.[i] Race Against the machine[ii] Surplus Humans[iii] Rise of the Robots</description>
                <category>علیرضا آران</category>
                <author>علیرضا آران</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 23:37:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشاغلی برای همه</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaaraan/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-bnqhfic65f5r</link>
                <description>مشاغلی برای همهنویسنده: مایک بگز [1]مترجم:علیرضا آراندر عصر بی‌ثباتی، مطالبه‌گری جناح چپ مبنی‌بر اشتغال صددرصدی می‌تواند بسیار مورد استقبال قرار گیرد؛ اما لیبرالیسم نمی‌تواند آن را فراهم کند. اقتصاددان مشهور، جون رابینسون[2]، در سال ۱۹۶۵ میلادی در حال گردش به چپ و راستش می‌گفت: «اشتغال صددرصدی هدف سیاست محافظه‌کارانه و قوی‌ترین موضوع بحث علیه منتقد‌های جامعه‌گرا است».پس از جنگ، بیشتر مواقع نرخ بیکاری بریتانیا زیر ۲ درصد بوده است؛ علاوه بر این تورم نیز تحت کنترل بوده است. کینز با متقاعدکردن محافظه‌کاران و دزدیدن استدلال کمونیست‌ها مشکل بیماری را حل کرد. ظاهراً سیستم سرمایه‌داری به‌هیچ‌وجه دیگر نیازی به ارتش کمکی نداشت.تنها ۱۵ سال بعد، همانند بخش آغازی سریال جنگ ستارگان، امیدهایی که پشت انقلاب کینزی بود تا با اصلاح سیستم سرمایه‌داری و تأمین اشتغال صددرصدی مردم بتواند سعادت همیشگی آن‌ها را فراهم کند، اکنون کاملاً بربادرفته است. سرمایه‌داری می‌گوید: «لغزش دنیای سرمایه‌داری به درون بحران مجدداً گرایش به‌سوی خرد سنتی پیش از کینزی را چه در عرصهٔ ملی و چه در عرصهٔ بین‌المللی برقرار کرد».از آن زمان دو نسل پا به جهان گذاشته‌اند که برای کسب شغل و ایجاد کسب‌وکار رقابت سختی با هم سن و سالان خود کرده‌اند؛ اما برندگان رقابت نیز آسوده‌خاطر نیستند، چرا که پیروزی به‌دست‌آمده شکننده است و بازندگان نیز تنها رزومه خود را سرزنش می‌کنند. در بازار مشاغل به نظر می‌رسد که کارفرمایان مشاغل را همچون کالا فراهم کرده و ما تنها در آن‌ها کار می‌کنیم.در این شرایط، تقاضا برای اشتغال صددرصدی با چاشنی انتقام مجدداً شکل می‌گیرد. اشتغال صددرصدی تنها به این ختم نمی‌شود، زمانی که مردم برای امرارمعاش مجبور به فروش نیروی کار خود هستند، بیکاری بسیار ناخوشایند خواهد بود. اگر به فرض هم این‌ها هم بود، هرچند کاهش چند درصدی نرخ بیکاری ارزشمند است اما هیچ بستری فراهم نمی‌کند.نکته مهم‌تر فشردگی بازار کار است که بر همهٔ گروه کاری اثرگذار است. بازار کار متراکم و تنگ همچون بازار فروشنده‌ای است که ترتیب عادی اشیا را وارونه کرده است. کریس مایسانو به مشابهت «اقتصاد کهن استیون» اشاره کرده است: «استیون نیازی دارد تا پیش از همه به رئیس تعظیم کند تا مخارج زندگی‌اش را تأمین کند؛ هروقت که نیاز باشد به دفتر رئیس رفته و تقاضای افزایش حقوق می‌کند، اگر هم اخراج شود غمی نیست به کارخانه روبرویی یا هر جای دیگری در مسیر خانه‌اش رفته و کار جدیدش را آغاز می‌کند.» اقتصاد کهن استیون نیمه افسانه‌ای به شمار می‌رود اما تنها نیمی از افسانه است.چیز زیادی نیاز نیست تا سوسیالیستی محوریت اشتغال صددرصدی مایسانو شود: «اقتصاد اشتغال صددرصدی توان چانه‌زنی و استانداردهای زندگی قشر کارگری را در فرصتی کوتاه ارتقاء بخشیده و قدرت‌های مرکزی را فرسایش داده و فرصت‌های تغییر شکل بنیادی جامعه را مهیا می‌کند.» گفتنی است که آن به نوستالژی سال‌های شکوفایی پس از جنگ بستگی دارد، چرا که ثمراتش به طور نامساوی توزیع شدند. (مایسانو دلیل می‌آورد: «چرا سفید پوستی با ظاهر عجیب‌وغریب به نام استیون به‌عنوان نماد واسطه‌گری و امنیت قشر کارگری معرفی می‌شود.»)برده‌داری با درآمد ناچیز اشتغال صددرصدی محسوب نمی‌شود؛ چرا که اشتغال کاملاً با تبدیل پیشرفت‌های فناوری به اوقات فراغت سازگاری دارد.اشتغال صددرصدی مفهومی ساده دارد: مطابقت عرضه و تقاضا. کاهش عرضه اگر به دلیل عدم نیاز قشر کارگر به انجام ساعات کار بیشتر باتوجه‌به درآمد کافی باشد، عالی است. در حقیقت هریک از این اهداف همدیگر را پشتیبانی می‌کنند. اشتغال صددرصدی توانایی چانه‌زنی به کارگران می‌دهد تا درآمدشان را پیشرفت خود افزایش دهند؛ درعین‌حال کاهش کنترل شده ساعات کاری، تقاضای کار را به طور یکسانی توزیع می‌کند.از سوی دیگر برخی از چپ‌گراها معتقدند که این قدمی رو به عقب است چرا که با ماشینی شدن به طور پیوسته نیاز سیستم سرمایه‌داری به کارگران را کاهش می‌دهد. بهتر است درآمد پایه جهانی را مجدداً میان جمعیت مازاد توزیع کرد؛ اما این‌که ماشین‌آلات جای کارگران را بگیرند استعاره‌ای به قدمت خود سرمایه‌داری است. همواره کار‌ها در حال خودکار شدن هستند ولی پیشرفت فناوری در کنار خود همواره مشاغل جدیدی نیز ایجاد کرده‌است. البته شاید در خودرو‌های بدون سرنشین و ربات‌ها صادق نباشد اما احمقانه است که سیاست خود معطوف این موضوع کنیم؛ خصوصاً پیش از اینکه بهره‌وری و کارایی آن‌ها به اثبات برسد.پرواضح است که تغییرات فناوری می‌تواند برای برخی مشاغل و مهارت‌ها بسیار مخرب باشد. در دهه‌های اخیر مردم ثبات و درآمد مناسب مشاغل تولیدی را ازدست‌داده و جایگزینشان را متزلزل و با در درآمد کمتر یافته‌اند. اغلب از سال ۱۹۹۰ در ایالات متحده، در بخش‌های توسعه چون ساخت‌وساز، خرده‌فروشی، مهمان‌نوازی، مراقبت‌های بهداشتی، تحصیل، دولت و مالی، رشد خالص کمی در بهره‌‌وری وجود داشته‌است.در دوران اخیر همچون گذشته، کارگران از بخشی آواره شده و در بخش‌های دیگر جذب شده‌اند. این دهه، رشد خالص شغل بر روی تحصیل، مراقبت‌های بهداشتی، کمک‌های اجتماعی، مهمان‌نوازی و خرده‌فروشی متمرکز شده است؛ مشاغلی با متوسط دستمزد بسیار پایین‌تر نسبت به پهنای اقتصاد. مورد متئو کلین[3] در فایننشال تایمز[4] نشانگر این است که دلیل اصلی عدم بیکاری عظیم رشد ایجاد شغل است.اما هیچ توجیه علمی وجود ندارد که این مشاغل امنیت و دستمزد پایینی داشته باشند. دستاوردهای افزایش کارایی نیروی کار تنها در صنایعی که پیشرفت در آنجا حاصل شده است باقی نمی‌ماند؛ بلکه در اقتصاد با الگو‌های پیچیدهٔ تغییرات قیمت و دستمزد توزیع می‌شود. برخی مشاغل به سادگی نمی‌توانند بهره‌وری خود را افزایش دهند؛ به خصوص مشاغلی چون تدریس، پزشکی، آرایشگری، گارسنی، آشپزی و الی ماشاءالله.  این مشاغل دست‌کم تا کنون به احساس انسان بستگی دارند. اگر دستمزد این مشاغل همچون سایرین نبود، کارگران  تمایل به تغییر مکان داشتند. همین تمایل به نقل مکان و تغییر شغل نیروی بالقوه‌ای دست‌کم در دراز مدت شده‌است که دستمزد مشاغل را متعادل ساخته‌است؛ با این حال زمان‌بر است و بستگی به شرایط کلی بازار کار دارد.در دوران ضعف مزمن کار، نیرو‌های آمریکایی به جای جابجایی در مشاغل با درآمد پایین در بخش‌ها جابجا شده‌اند. صنعت سازمان یافته با هنجار‌های ماندگار دستمزد، ساعات کار و  شرایط کار به زمینی بی‌ثمر و آسیب‌دیده تبدیل شده‌است. بازده پایین توجیه کننده مناسبی برای دستمز پایین نیست؛ چرا که بازدهی با کیفیت محصول سنجیده می‌شود که آن هم بستگی به دستمزد دارد.دستمزد بیشتر کارگران خرده‌فروشی، معلمان، پرستاران، رانندگان، کارگران فست‌فود و غیره به معنی قیمت‌های بیشتر محصولات آنها است که بی‌گمان الگوی تقاضا و خود مشاغل را دگرگون می‌کند؛ هرچند که به‌سختی بتوان پیشرفت آن‌ها را پیش‌بینی کرد. تقسیم‌کار کنونی ما نتیجهٔ الگوی تقاضایی است که بر مبنای درآمد بسیار نابرابر است. مشکل درازمدت کارگران آواره‌ای است که به‌جای پیوستن به توده‌های قراضه همیشه درحال‌رشد، زندگی خود را در شرایطی ناامن صرف خدمت به برندگان می‌کنند.تیره‌روزی طبیعیبنابراین چشم‌انداز‌ها و طرح گروه چپ‌گرا برای اشتغال کامل چیست؟ ابتدا نیاز است تا بگوییم که این صرفاً پروژه‌ای برای چپ‌گراها نیست. هیچ بخشی از طیف‌های سیاسی خود را طرفدار بیکاری معرفی نمی‌کند. محافظه‌کاران هیچ‌گاه واضحاً از اشتغال صددرصدی دست نمی‌کشند. آن‌ها تنها  ترجمه آن را  به جای مشاغل به ثبات قیمت تغییر داده‌اند. تأثیر اصلی و ماندگار میلتون فریدمن[5]  بر اقتصاد نظریهٔ نزخ طبیعی بیکاری بود. او داستانی در بارهٔ اقتصاددانان کینزی گفت که معتقد بودند دولت تا زمانی که مردم تورم را بپذیرند می‌تواند با مدیریت تقاضا بیکاری را کاهش دهد؛ اما آنان از نکته‌ای ساده غافل بودند؛ زمانی که مردم بتوانند تورم را پیش‌بینی کنند از آن جلوتر زده و با افزایش دستمزدها و قیمت‌ها از خود دفاع می‌کنند. بنابراین انتظار می‌رود که تورم بیشتر از آن چیزی باشد که انتظار می‌رفت تا بیکاری افزایش نیابد و این تورم بالاتر انتظاراتی را نیز به وجود می‌آورد؛ افزایش قیمت‌ها برای جلوگیری از افزایش بیکاری شتاب بیشتری خواهد گرفت و در پایان تورم افسار گسیخته ساختار بازار را به خطر خواهد انداخت.فریدمن استدلال کرد که اگر همه بر اساس انتظارات درست، چانه‌زنی کنند بازار در نهایت با رسیدن به تعادل به نرخ طبیعی تورم خواهد رسید. به هر ترتیب اقتصاد در آن نرخ تورم آرام خواهد گرفت و تنها سؤال برای سیاست‌گذاران این خواهد بود که با رنجی بخواهند به آن برسند. به‌جای طبیعی، اقتصاددانان واژهٔ وحشتناک و به طور دقیق‌تر نرخ تورم بدون شتاب بیکاری را بکار بردند.منظور خود فریدمن نیز هرگز طبیعی قانون طبیعی غیرقابل‌تغییر جهان نبود؛ چرا که گفته بود: «بسیاری از ویژگی‌های بازار که آن را تعیین می‌کنند سیاست و ساختهٔ خود بشر هستند.» دفتر بودجهٔ کنگره تخمین زد که در ایالات متحده نرخ تورم از ۵.۳ در ابتدای دههٔ ۵۰ تا سقف ۶.۳ در انتهای دههٔ ۷۰ تغییر کرده و در سال ۲۰۰۰ به زیر ۵٪ رسیده و تا بحران بدین شکل خواهد ماند.اما چرا متغیر است؟ فریدمن پاسخ می‌دهد که کمینهٔ نرخ‌های دستمزد، قوانین متفاوت کار و اتحادیه‌های قدرتمند از عواملی هستند که نرخ طبیعی بیکاری را بیشتر از آن چیزی خواهند کرد که قرار بود باشد. این عقیده که بازار غیردولتی جوابگوی بیکاری است، از محبوبیت برخوردار است که برای تشریح بیکاری مزمن اروپا در سال‌های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ به کار می‌رود؛ اما با مشکلی جدی مواجه است؛ یکسری از کشور‌ها بدون تورم، باری سال‌های طولانی اشتغال صددرصدی واقعی (۲ تا ۳ درصد و حتی کمتر)  را در دوران شکوفایی پس از جنگ نگه دشاتند: استرالیا، بریتانیا، فرانسه، ژاپن، سوئد و آلمان غربی. آن‌ها بازار‌های کار را به طور جدی تنظیم کرده و گاهی چانه‌زنی‌های دستمزد و افلب اتحادیه‌های قدرتمند را مرکزی کردند. اما عواملی که فریدمن گفت تنها در بازار کار دخیل نیستند؛ بلکه توان چانه‌زنی کارگران را به طور ویژه‌ای تقویت می‌کنند. ممکن است نهادهای بازار  کار آنها باشد که به سازگاری اشتغال صددرصدی با ثبات قیمت‌ها در آن کشورها کمک کرده‌است؛ چراکه آنها از دستمزد از رشد دستمزدها جلوگیری کردند. بی‌گمان در آن زمان اغلب این‌گونه دیده می‌شدند؛ به عنوان مثال در استرالیا رؤسا از هیئت داوری درخواست مهار افزایش دستمزدها  را کردند و اقتصاددانان نیز از پرداخت مبالغ اضافی مذاکره شده در بازار به دلیل تورم تأسف خوردند. روبرت پلین[6]استدلال می‌کند که می‌توان نرخ تورم غیر شتابی بیکاری در همان ردپاهای «ارتش ذخیره کار» مارکسی[7] مشاهده کرد. در روز مارکس، استاندارد طلا از تورم مزمن جلوگیری کرد، به طوری که شرایط دستمزد بازارهای کم‌رونق کار  به استاندارد‌های واقعی بالاتر تبدیل شدند؛ و  تا زمانی که کاهش انباشت باعث کاهش تقاضا برای نیروی کار شود، می‌تواند سوددهی داشته باشد. با کمبود طلا، هرچند نمایشنامه با افزایش هزینه‌های نیروی کار و به طبع آن تورم پیچیده‌تر شد اما داستان همچنان مشابه است. پولین به تحلیل روبرت گوردون[8] با نام نرخ تورم غیر شتابی بیکاری متغیر بر حسب زمان در سال ۱۹۹۷ اشاره می‌کند. گوردون به نرخ تورم غیر شتابی بیکاری آمریکایی ظاهری در دهه ۱۹۶۰ (زمان جنگ کار، اتحادیه‌های نسبتاً قدرتمند، کمینهٔ دستمزد نسبتاً بالا و افزایش قابل توجه سهم نیروی کار در درامد ملی)  و سقوط آن در دههٔ ۱۹۹۰ (زمان صلح کار، اتحادیه‌های نسبتاً ضعیف و کمینهٔ دستمزد نسبتاً پایین و کاهش اندک در سهم نیروی کار در درآمد) اشاره می‌کند.داستان فریدمن اکنون بیشتر به‌عنوان توضیحی برای تورم افسارگسیخته در دهه ۱۹۶۰ به شمار می‌رود؛ سیاست‌گذاران کینزی در تلاش برای بهره‌برداری حداکثری از یک مصالحه، بسیار بی‌پروایی به خرج دادند. اما زمانی که اقتتصاددانان که تحت تأثیر فریدمن نخستین تخمین خود در بارهٔ نرخ طبیعی بیکاری استرالیا در اوایل دههٔ ۱۹۹۷۰ زدند، عددی که به آن رسیدند بین ۱.۷ و ۲.۳ بود؛ بسیار پایین و تنها در گذشته‌نگری بود؛ دو دههٔ اخیر که نرخ‌های مناسب بیکاری بدون افزایش تورم نبوده است. در انتهای دهه نرخ بیکاری بالای ۶٪ و تورم حدود ۱۰٪ بود.تخمین‌های پس‌نگری اخیر نرخ تورم غیر شتابی بیکاری استرالیا بیانگر جهش ناگهانی ۱۹۷۴ در رکود پایان‌دهندهٔ دورهٔ طولانی شکوفایی بود. تکامل نرخ تورم غیر شتابی بیکاری آمریکا کمتر ناگهانی بود؛ چرا که بیکاری پس از جنگ هرگز بسیار کم نبود. اما درهرصورت، منحنی فیلیپس انتظارات افزایش‌یافته فریدمنیت[9] هیچ توجیهی برای بحران ۱۹۷۰ ندارد؛ چرا که تغییرات خود نرخ تورم غیر شتابی بیکاری را توضیح نمی‌دهد.همان‌طور که جیمز فوردر[10] در کتاب اخیر نشان داده است، این‌که منحنی فیلیپس قبل از این‌که فردمن مشکل را بیان کند، بتواند سیاست اقتصاد کلان را هدایت کند افسانه‌ای بیش نیست. نه اقتصاددانان و نه سیاستگذاران هیچ‌کدام حاضر به پذیرش تورم به قیمت بیکاری پایین در دوره پس از جنگ نبودند. ایده شکل‌گیری تورم در مارپیچ قیمت و دستمزد چیز تازه‌ای نبود. کاملاً مشخص بود که افزایش تورم به معنی بازی با دم شیر بود.از همان ابتدا، اقتصاددانان نگران توانایی بالقوه تورمی اشتغال کامل بودند. از نظر محافظه کاران، این دلیل پیگیری نکردن آن از همان ابتدا بود؛ اما برای دموکرات‌های سوسیالیست دلیلی برای مدیریتی ضمیمه برای تقاضا. برخی خواستار برنامه‌ریزی گسترده صنعتی و گسترش گلوگاه‌ها به‌جای کاهش تقاضا بودند. افراد بیشتری نیز متقاضی تعیین دستمزد مرکزی بودند. جان تینبرگن[11] اولین نوبلیست اقتصاددان و لیبرال ارشد تکنوکرات استدلال کرد آمیختن اشتغال صددرصدی با ثبات پولی نیازمند سیاست نظارت بر دستمزدها است. قانون اساسی اقتصادی این بود که رشد دستمزد اسمی نباید از رشد بهره‌وری بیشتر شود. بدین ترتیب، بدون تورم، دستمزد واقعی متناسب با بازدهی کار افزایش می‌یابد. اقتصاددانان در بارهٔ جنبش کارگری گفتند که کارگران از هدف مشخص نمی‌توانند چیزی بیشتر به دست آورند: سهم درآمد کارگران را عوامل فنی مشخص می‌کنند و رشد سریع‌تر دستمزد فقط به تورم منجر می‌شود. سؤال این بود که آیا نیروی کار خودش را محدود می‌کند یا این‌که محدودیت دستمزد از طرف مرکز ضمانت می‌شود یا این‌که طعم بیکاری را خواهند چشید.در این رویداد، کینزی‌ها همچون دیگران از موفقیت در اشتغال صددرصدی شگفت‌زده شدند. ویلیام بوریج[12] گفته بود که اشتغال کامل در عمل به معنی ۲ الی ۴ درصد است. از نظر جوآن رابینسون [13]، پنداشت کینز بسیار خوش‌بینانه بود و خودش ۵ درصد را پیشنهاد داده بود. تجربه واقعی کمتر از ۲ درصد انگلیس حتی تندترین افراد را به شگفتی واداشت. کسانی که انتظار رکود اقتصادی پس از جنگ را داشتند بیشتر شگفت‌زده شدند؛ این امر با سرمایه‌گذاری بخش خصوصی میسر شد. بخش دولتی و پول ارزان بی‌گمان کمک‌کننده بود اما سیاست کلان کینزی به‌جای محرک به مانع تبدیل شد.مقاله میشل کالکی[14] در سال ۱۹۴۳ در بارهٔ جنبه‌های سیاسی اشتغال صددرصدی در حزب سیاسی چپ به‌عنوان پیشگویی پایان اشتغال کامل شناخته شده است. او استدلال کرد که انقلاب اقتصاد کلان بیکاری را به‌عنوان مشکل اقتصادی حل کرده است اما سرمایه‌گذاران به دلایل سیاسی از موفقیت آن جلوگیری کردند. انتظار اشتغال صددرصدی برای سوددهی مناسب بود چرا که بیشتر شرکت‌ها دستمزدهای اسماً بالای پرداختی خود را جبران می‌کردند؛ بنابراین مخالفت آنان جایی در محاسبات نداشت. در عوض، اشتغال صددرصدی نقش سرمایه را بر دولت ایفا می‌کرد؛ چرا که دولت‌ها به‌جای وابستگی به تجارت بزرگ می‌توانستند به‌تنهایی کمبود سرمایه‌گذاری بخش خصوصی را جبران کنند. دولت‌ها از وسوسه محدوده باریک جاده‌ها، مدارس و بیمارستان‌ها خارج شده و به محدودهٔ سرمایه گسترش می‌یابند.بسیار ترسناک است که اخراج کردن دیگر نمی‌تواند نقش خود را ایفا کند. جایگاه رؤسا تضعیف شده و اعتمادبه‌نفس و آگاهی در قشر کارگری افزایش می‌یابد. رهبران تجارت از نظم و انضباط و ثبات سیاسی بیشتر قدردانی می‌کنند تا سود. سروران صنعت به اجاره دهندگانی که تورم آن‌ها را تهدید می‌کند، می‌پیوندند و احتمالاً بیش از یک اقتصاددان پیدا می‌کنند که بگوید وضعیت واضحاً نامناسب است. تمایز موانع اقتصادی و سیاسی اشتغال صددرصدی حتی برای غیب‌دان هم دشوار است. موانع سیاسی دسترسی به لوازم فنی را برای سیاست‌گذاران محدود می‌کند اما مشکلات اقتصادی به‌راحتی می‌توانند سیاسی شوند. به اجزای دستورالعمل کالکی[15] برای اشتغال صددرصدی نگاهی بیندازید؛ بهره مالیات پرداخت شده به سازمان ملی بدهی به‌عنوان یارانه به شرکت‌هایی که دستمزد بالایی پرداخت می‌کنند داده می‌شود تا قیمت‌ها افزایش نیابد. درآمد بالا و کافی مالیات، کنترل قیمت‌ها، گسترش بخش دولتی و یارانه‌های بخش خصوصی اصلاحات فنی نیستند؛ بلکه سیاست‌گذاری کامل اقتصادی هشتند.در پایان، این مشکلات اقتصادی اشتغال صددرصدی بود که به آن پایان داد؛ دقیقاً به‌این‌علت که بحران خردیار بی‌پروای تورمی، به یک بحران سیاسی تبدیل شد. برای دموکرات سوسیالیستی آب‌وهوای بی‌نظیر دههٔ ۶۰ و ۷۰ نوعی خوش‌شانسی مضاعف بود که همه چیز را آسان می‌کرد و خوشنودی به بار می‌آورد. اقتصاددانان حزب چپ مانند کالکی و رابینسون انتظار داشتند تقاضای عمومی برای اشتغال صددرصدی موجب تغییر اساسی سیستم سرمایه‌داری شود. محافظه کاران از آن استقبال کردند زیرا این‌گونه نبود.به مدت دو دهه، اثرات توزیعی اشتغال کامل قابل مدیریت بود. رشد سریع بازدهی باعث شد که دستمزدها بدون تورم و آسیب سوددهی، فراتر از انتظارات کارگرانی که هنوز سال‌های افسردگی و جنگ را به یاد دارند، ر، کند،  آرام آرام  در دهه ۶۰ انتظارات افزایش یافته و پیش بینی های کالکی به حقیقت پیوستند؛ ترس از اخراج کمرنگ شد و نسلی که از امنیت اقتصادی برخوردار بودند، اهداف بلندتری را دیدند و سپس رکود آغاز شد. تلاطم‌های نفتی، به عنوان بخشی از کالا‌های متحول‌کننده، با قدرت دست به کار شدند. اما رشد واقعی کندتر به این معنی بود که دیگر جایی برای افزایش سریع دستمزدها وجود ندارد.اگر اشتغال صددرصدی واقعاً با مؤسسات گمان شدهٔ کالکی پی‌ریزی شده بود، یا حتی تینبرگن آزادی‌خواه، چه کسی می‌تواند بداند که چه چیزی رخ می‌داد. کشمکش توزیعی ممکن است از راه‌های دیگری مدیریت شده باشد. باتوجه‌به نزاع طبقاتی، بی‌گمان انتظار می‌رفت که سیاسی شود؛ و در نهایت به همین دلیل بود که نمی‌شد آن را به تکنوکرات‌ها واگذار کرد. دست‌کم در انگلستان، سوسیالیست حزب چپ با قدرت سیاسی خود از جنبش کارگری که برای تکمیل قدرت اقتصادی خود استفاده کرد تا نقشه‌ای برای تحول اساسی‌تر، قبل از آواره شدن نقشهٔ محافظه‌کارانه بر آن‌ها راه‌اندازی کنند. افسوس.چیزی که لیبرالیسم نمی‌تواند تحویل دهدتاچریسم و ریگانیسم آمدند و رفتند. پول گرایی فریدمانیت با شرایط خود شکست خورد اما رسالت تاریخی خود را با پایان‌دادن جنبش کارگری انجام داد. تغییر شکل بیکاری، به‌عنوان یک مشکل فنی مشترک محافظه کاران و لیبرال‌ها، نرخ تورم غیر شتابی بیکاری را پشت سر گذاشت. پیام فراگیر آن این است که دست‌کم برای ثبات قیمت هم که شده واقع‌گرا بوده و تا سطح معینی از کندی را در بازار کار بپذیریم.دهه‌های گذشته برای کار بسیار ناخوشایند بوده‌اند. در ایالات متحده متوسط دستمزد واقعی طی ۲۵ سال گذشته افزایش زیادی نداشته است. در اینجا، جایی که اشتغال در دهه ۶۰ تنها برای مدت کوتاهی صددرصدی بود، پس از دهه ۷۰ تنها درصدهای زیر ۵ بیکاری را مکرراً شاهد بوده‌ایم. رشد شغل در بیشتر اوقات، به‌ویژه از سال ۲۰۱۰ ، کند بوده است. فقط برای اواخر دهه ۹۰ می‌توان بازار کار را به طور منطقی راکد نامید؛ البته این باتوجه‌به یک دوره کوتاه افزایش واقعی دستمزد، کاهش فقر و کاهش رشد نابرابری دستمزدها جای تعجبی هم ندارد.در جاکوبین، جی.دبل‌یو. ماسون[16] نشان‌داده‌شده است که چگونه بانکداران مرکزی در این دوره، مداوم و آشکارا از رشد دستمزدها به‌عنوان پیامی برای سیاست‌های به کار برده‌اند. آن‌ها تخمین‌های نرخ تورم غیر شتابی بیکاری را قطعی ندانسته‌اند. آلن گرینسپن[17]منتظر کاهش بیکاری در دهه ۹۰ بود، زیرا به نظر می‌رسید دستمزد کمتر به افزایش تقاضا برای نیروی کار پاسخ دهد؛ همان‌طور که او در سال ۱۹۹۷ گفت &quot;این یک شگفتی بزرگ برای بیشتر تحلیلگران است&quot;. اگر تقاضای نیروی کار همچنان از افزایش پایدار عرضه جلوگیری کند، بی‌گمان این پرسش مطرح می‌شود که کی هزینه‌های کاری با سرعت بیشتری افزایش می‌یابند. اما چیزی برای آزمودن وجود نداشت. افزایش احساس ناامنی شغلی دستمزدهای پایین را به ارمغان آورده و نرخ پایین بیکاری را استوار نگه‌داشته است.باید به ایده‌ای بیندیشیم که ائتلاف رزرو[18]با آن به قهرمان اشتغال صددرصدی تبدیل شده است. حتی پیش از بحران، کرسی فعلی جانت یلن[19] دیدگاهش این بود که جهانی‌سازی و ضعف نیروی کار، منحنی کوتاه‌مدت فیلیپس را مسطح کرده و در نتیجه تقاضای زیاد باعث ایجاد تورم نمی‌شود. او حتی استدلال کرده است که افزایش دستمزد برای جبران خسارات زندگی حیاتی است و به خانواده‌ها اجازه می‌دهد بدهی‌های خود را پرداخت کنند.در ماه سپتامبر عضوی از هیئت‌مدیره ائتلاف به نام لیل برنارد[20]در بارهٔ شرایط جدید عادی بودن اقتصادی گفت که تورم پاسخی به کاهش ۴.۹ درصدی بیکاری نداشته است و گمان می‌کند که تخمین نرخ بیکاری طبیعی ممکن است حتی پایین‌تر بیاید؛ موردی که برای بستن سیاست پیشگیرانه کمتر قانع‌کننده است.برای مایک کونچزال[21]ای تفکر جدید ائتلاف نمونه‌ای از اقتصاد جدید لیبرال است. در واقع، لیبرال‌ها در اقتصاد کلان اعتماد عجیبی کسب کرده‌اند؛ طوری که هشدارهای محافظه کاران دربارهٔ نرخ‌های بالای بیکاری ساختاری و پیامدهای تورمی سیاست پولی رها شده، بی‌اعتبار شده‌اند. سیاست پولی با به بهره‌گیری از سیاست مالیاتی به جریان اصلی اقتصاد بازگشته است.اما برای حزب چپ‌گرا، یادآوری این نکته مهم است که مفهوم نرخ طبیعی بیکاری پایین‌تر بر ضعف نیروی کار دلالت می‌کند. علی‌رغم پایین بودن نرخ بیکاری (برای ایالات متحده) ، اشتغال صددرصدی واقعی تا حدودی بیراهه است. اگرچه نرخ بیکاری به ۲۰۰۵ برگشته است، نرخ مشارکت در نیروی کار بیش از سه درصد کم شده است؛ برخی از این موارد بیانگر گرایش‌های مردمی است، اما بیشتر به دلیل دلسرد شدن کارگران در جستجوی کار است. معیارهای سنجش بیکاری وسیع‌تر اداره آمار کار، شامل کارگران که خواهان ولی غیر جدی کار همچنین کارگران نیمه‌وقت خواهان کار تمام‌وقت، بیانگر عدد ثابت ۱۰ در بیشتر سال گذشته است که هنوز دو درصد با بحران پیشین فاصله دارد.به‌محض اینکه رکود واقعی بازار کار افزایش انتظارات و قدرت چانه‌زنی را در پی داشته باشد، می‌توان اطمینان داشت که شاهین‌های پولی دوباره اوج خواهند گرفت. حزب چپ بایستی بالاتر رود. بازیابی قدرت اقتصادی نیروی کار اصل اشتغال صددرصدی است که در آن نقطه راه منافع ما از تکنوکرات‌های لیبرال جدا می‌شود.این واگرایی چیز خوبی است. اشتغال صددرصدی واقعی و پایدار می‌تواند هدفی گسترده برای یک حزب چپ احیا شده باشد. بسیار دشوار است که بتوان برای مردم توضیح داد که اقتصاد قوی به میزان کافی تشویش نیاز دارد، اما مدت‌هاست که این موقعیت مرکز تکنوکرات‌ها است. ما اینجا را باید گزاف‌گویی لیبرال‌ها را بنامیم. درخواست امنیت اقتصادی اساسی برای همه (آزادی از ترس) به نظر می‌رسد در یک جامعه ثروتمند و پیشرفته از نظر فناوری، بیش از حد باشد که لیبرالیسم نمی‌تواند آن را تحویل دهد.راه‌های زیادی برای رسیدن به آنجا وجود دارد و همه آنها سیاست‌های مطلوبی هستند؛ از جمله سرمایه‌گذاری همگانی در آموزش، بهداشت، زیرساخت‌ها. تحول سبز، ضمانت‌های شغلی و انتقال‌های درآمدی (ترکیب دقیق به شرایط و اولویت‌های جنبش بستگی دارد).رونق پس از جنگ به ما نشان داد که اشتغال صددرصدی در جامعهٔ سرمایه‌داری تنها تحت شرایط مطلوب و غیرسیاسی امکان‌پذیر است. وقتی شانس یار نباشد، اشتغال صددرصدی چیزی جز سیاسی کردن توزیع و تولید به خود نمی‌طلبد. گورز [22] این را «اصلاحات غیر اصلاح‌طلبانه» می‌نامد که برای سامانه، ناکارآمد است. چنین اصلاحاتی دیریازود با بحران روبرو می‌شوند و یا سامانه آن را بیرون پرت می‌کند یا در اطراف آن تغییر شکل می‌یابد که در این صورت، یک بازی کاملاً تازه آغاز می‌شود.[1] MIKE BEGGS[2] Joan Robinson[3] Matthew Klein[4] Financial Times[5] Milton Friedman[6] Robert Pollin[7] Marxian[8] Robert Gordon[9] Friedmanite[10] James Forder[11] Jan Tinbergen[12] William Beveridge[13] Joan Robinson[14] Michal Kalecki[15] Kalecki[16] Jacobin, J. W. Mason[17] Alan Greenspan[18] Reserve[19] Janet Yellen[20] Lael Brainard[21] Mike Konczal[22] Gorz’</description>
                <category>علیرضا آران</category>
                <author>علیرضا آران</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 23:34:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>