<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alireza</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezaeo</link>
        <description>اگه داستانامو دوست داشتین لایک کنین و حتما نظرتونو راجبش بهم بگین</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:25:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1883748/avatar/uNRqhT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alireza</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezaeo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Killer elevator</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaeo/killer-elevator-meu9pushnhrq</link>
                <description>در سال 1837 با تسلط ملکه ویکتوریا بر تاج و تخت، انقلاب صنعتی در انگلستان روز به روز پیشرفته تر میشد. اما این پیشرفت در کنار جنبه مثبت خود برای ملکه و سلطنت جنبه تاریکی را در خود جای داده بود که صرفا مردم عادی از آن خبر داشتند. فقر و گرسنگی بر زندگی کارگران چیره شده بود و باعث میشد تنفر مردم از ملکه و سلطنت روزافزون شود و نقشه قتل افراد مهم سلطنتی هرشب در ذهن مردم همانند یک نوار فیلم بچرخد.در آن سالها مدتی بود که از ورود نوع اولیه آسانسور به لندن گذشته بود و همانند انوع دیگر وسایل پیشرفته که صرفا در خدمت طبقه پولدار و مسئولان انگلستان بود، این پدیده نوظهور نیز برای خدمت به این قشر استفاده میشد اما برخلاف ابزار هایی که تا به آن روز موجب آرامش و رفاه این طبقه میشد، آسانسور ها تا سالیان سال این افراد را دچار رعب و وحشت کرده بود.با شروع فصل سرما و در اولین روز ماه ژانویه آرتور جونز کشیش محبوب دولت بریتانیا در ساعت 21:30 تصمیم گرفت تا از کلیسا خارج شده و بارش برف را از بالای ساختمان تازه ساز بی نامی که برای مدتی در کنار کلیسا رها شده بود تماشا کند.او برای اینکه به بالای ساختمان برود تصمیم گرفت تا بجای پله ها از آسانسور ناامنی که در آنجا بود استفاده کند. پس به سمت آسانسور رفت و پس از بسته شدن درب و روشن شدن چراغ کم سوی بالای سرش متوجه حضور فرد دیگری در آسانسور شد، برگشت و با فردی تمام قد تیره پوش که چهره خود را پنهان کرده بود رو به رو شد.پیرمرد تا خواست حرفی بزند با تیزی چاقوی قاتل در شکم خود رو به رو شد.قاتل وقتی داشت کشیش را تکه تکه میکرد تنها یک جمله بر زبان آورد و آن جمله این بود:«اون دختربچه ها چندبار التماست کردن؟ بگو تا همونقدر طعم خشم الهی رو بچشی»فردای آن شب با تحقیقات پلیس مشخص شد کشیش با پنج ضربه سطحی چاقو بر زمین افتاده، سپس اجزای مردانه وی زمانی که زنده بوده است قطع شده.پس از این عمل قاتل شروع به باز کردن شکم پیرمرد کرده و چنان که او در هنگام این عمل کشته شده سر از بدن جدا شده و در شکم باز و فروپاشیده اش جای گذاری شده.پس از این اتفاق ترس تمام محله را فرا گرفت و مردم فکر میکردند شاید کسی مشکل شخصی داشته است پس این آخرین قتل فجیعی است که رخ خواهد داد، اما همینطور که پرونده کشیش همچنان باز بود خبر از قتل دیگری رسید.اینبار یک قاضی که به ملاقات معشوقه اش رفته بود و پس از اتمام قرار تصمیم گرفته بود تا با او به خانه مجلل خود در بالای ساختمانی برود تصمیم گرفت تا از بالابر استفاده کنند.اطلاعاتی که معشوقه قاضی به پلیس داد اینگونه بود:«من و جک وقتی وارد آسانسور شدیم یک مرد کاملا سیاهپوش رو دیدیم که نقابی شبیه به کلاغ رو روی صورتش گذاشته بود، من یکم ترسیدم برای همین چسبیدم به جک و اون هم بهم گفت که چیزی نمیشه اما قبل از اینکه حتی بتونه جملشو کامل کنه قاتل با چاقو بهش حمله کرد. اون انقدر سریع بود جک حتی نتونست از خودش دفاع کنه و با ضربه اولی که به گردنش وارد شد فقط افتاد کف زمین و بعدش قاتل شروع کرد به ضربه های متعدد زدن بهش، بعدش برگشت و منو نگاه کرد که همون لحظه رسیدیم به طبقه بالا و من فقط فرار کردم. یک دقیقه بعد که با کمک برگشتم دیگه نبود و جک هم با شکمی فروپاشیده کف آسانسور افتاده بود و روی آسانسور با خون نوشته شده بود:«یک خون کثیف بخاطر خون های بی گناهی که ریخته شد.» و من همونجا از حال رفتم.»هفته بعد در روزنامه ها میشد عکس هایی که نقاش ها از چهره احتمالی قاتل کشیده بودند را دید با این عنوان که:«کلاغ قاتل به قاضی گناهکار هم رحم نکرد» و این موضوع باعث ترس در دستگاه دولتی شد پس تحقیقات پلیس جدی تر ادامه پیدا کرد تا روزی که آسانسور سوم نیز غرق خون شد.در روز بیستم ماه ژانویه ساعت سه بامداد درحالی که اولیور واکر دست راست ملکه، آخرین عضوی بود که از مهمانی بین وزیران به طبقه سوم که خانه خود در آنجا بود برمیگشت گرفتار قاتلی شد که رهایی یافتن از وی کار غیرممکنی بود.اینبار اما شیوه قتل متفاوت بود، دیگر خبری از بریده شدن سر و تکه تکه شدن و پارگی شکم نبود، اولیور نگون بخت به دیوار آسانسور میخکوب شده بود و بر روی قفسه سینه او صلیب خونینی خودنمایی میکرد که با نوع میخکوب شدن وی تطابق داشت.پس از قتل های سریالی ای که در آسانسور ها رخ میداد دولت به این نتیحه رسید تا اعلام کند همه آسانسور ها از کار بیوفتند و دیگر هیچ گونه استفاده شخصی ای از این ابزار بد شگون نشود.با تعطیلی آسانسور ها حالا تحقیقات پلیس راحت تر انجام میشد. زمانی که بررسی قتل ها به اتمام رسید متوجه شدند این نوع قتل فقط از دست یک دکتر بر می آید و فقط هم یک دکتر میتواند انقدر به افراد مهم نزدیک شود و او کسی نیست جز دکتر سلطنتی.پس از اعلام این خبر در روزنامه ها همگی به یک باره به دنبال دکتر بودند که فرار کرده بود و کسی از محل اختفای وی خبر نداشت، تا اینکه پس از چند روز جسد وی در کنار یک آسانسور پیدا شد که نامه ای در دست داشت و در آن اینگونه نوشته شده بود:«من در تلاش بودم تا دنیایی بهتر خلق کنم، برای مردم بریتانیا نه حاکمان کثیف. به خیابان ال بروید و ساختمان متروکه ای که در آنجاست را بررسی کنید، امیدوارم از پذیرایی لذت ببرید.»پلیس در سریع ترین زمان ممکن خود را به نشانی ای که دکتر به آن اشاره کرده بود رساند و با سقوط تاج و تخت رو به رو شد.زنی که دل و روده وی با سر او جایگزین شده بود و تاج او روی گردن بدون سر به درخشیدن ادامه میداد کسی نبود جز ملکه ویکتوریا، مهم ترین کسی که میتوانست به قتل برسد.آسانسور ها برای سالیان سال در بریتانیا ممنوع اعلام شدند و حتی پس از بازگشایی مجدد همیشه یک سرباز بعنوان محافظ افراد مهم در آنجا حضور پیدا میکرد و اینگونه تا مدت ها در دل مردان دولت ترس رخنه کرد و شادی موقتی ای برای مردم نگون بخت بوجود آمد.</description>
                <category>Alireza</category>
                <author>Alireza</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 02:32:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Heart and Brain</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaeo/heart-and-brain-ktgmbpb8g6ev</link>
                <description>این اولین باری بود که همدیگه رو ملاقات میکردن،توی مکان نا آشنایی هم بودن.دور و برشون تاریک بود و همینطور درحال حرکت بودن. کمی اطراف رو نگاه کردن،فهمیدن توی کابین یه قطار قدیمی نشستن.شخصی که لباس قرمز رنگ به تن داشت به شخصی که لباس آبی پوشیده بود نگاهی کرد و تا سرش رو بالا اورد نگاهشو ازش گرفت.حسابی از هم خجالت میکشیدن ولی با این حال حسی که درونشون بود وصف ناپذیر بود.هر دو حس متفاوتی داشتند اما نهایت به یک راه منجر میشد.لباس قرمز بلند شد و رفت کنار کسی که لباس آبی پوشیده بود نشست.کمی نزدیکش شد،لباس آبی درد عجیبی رو حس کرد و ازش فاصله گرفت. لباس قرمز از این موضوع با خبر شد برای همین خودش هم فاصله گرفت.از آبی اسمشو پرسیداون بهش جواب داد:اسم من قلبه،اسم تو چیهقرمز جواب داد:اسم من عقله،از آشنایی باهات خوشوقتمو همین شروعی بود برای راه یک سوی این دوبعد از اینکه باهم حرف زدن از جاشون بلند شدن و اطراف رو نگاه کردن،اون تاریکی هنوزم بودولی اینبارسینه قلب و عقل باعث روشن شدن کوپه میشدقلب ناگهان مغز رو به آغوش کشید،با اینکه جفتشون درد زیادی رو داشتن متحمل میشدن نمیخواستن این لذت ناآشنا رو از دست بدنهرچی بیشتر میگذشت قطار بیشتر تکون میخوردقلب و عقل از هم جدا شدنقطار آروم گرفت. به همدیگه نگاه کردندوباره تا خواستن نزدیک هم بشن قطار شروع کرد به تکون خوردن و ناآرومی کردنبه حقیقت تلخی پی بردن. اونا متضاد هم بودنعاشق هم بودنولی باهم بودنشون باعث نابودی میشدبلاخره قطار ایستاد،خواستن پیاده بشن ولی نمیتونستنچندتا مسافر غریبه سوار قطار شدن و شروع کردن به پر کردن کوپه ها.چندسالی گذشتقلب دور از معشوقه خود بود و عقل هم دور از عشق دیرینه خودقطار حالا پر شده بود از مسافرمسافرایی که رنگ روشن تری داشتن توی کوپه قلب بودن و مسافرایی که تیره تر بودن توی کوپه عقل جا خوش کرده بودناهالی کوپه قلب اسم خودشون رو احساسات گذاشته بودن و تحت کمترل قلب بودن و اهالی کوپه عقل اسم خودشون رو منطق گذاشته بودن و زیر سلطه عقل بودناسم قطار رو هم روح گذاشتنروح تحت کنترل شخصی بود که عقل و قلب اون رو به اهالی کوپه هاشون انسان معرفی کرده بودنانسان،عامل اصلی جدایی عقل و قلب بود.تنفری پر از عشق،دوری ای پر از آرزوی نزدیکی.</description>
                <category>Alireza</category>
                <author>Alireza</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 21:06:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Moonlove</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaeo/moonlove-tmbfrkkhuju7</link>
                <description>اون روز رو به خوبی یادمه،اولین روزی بود که به دیدار معشوقه اش میرفت. بعد از اینکه کلی تعریف و تمجید از طرف خانواده من که کنار اون بودن شنیده بود میخواست بلاخره به دیدنش برهاون روز خودم برای رفتن آمادش کردم،وقتی میخواست بره برق توی چشماش که نشون از ذوق زدگیش بود رو میدیدملبخندی بهم زد و رفت و منم بخاطر خوشحالیش حسابی خوشحال بودم. درسته که ازشون خیلی دور بودم ولی میتونستم شاهد همه چیز باشم.بخاطر اینکه بار اول بود،کمی هول شده بود ولی بعد از چند لحظه تونست دست و پاشو پیدا کنه و شروع کرد به حرف زدن.قرار اولشون به خوبی گذشت،البته این چیزی بود که من دیدم.بعد از اینکه برگشت عرقو از پیشونیش پاک کردم و رو به روش نشستم و توی چشماش نگاه کردم،اونم شروع کرد با ذوق و شوق باهام درباره قرارش حرف زدنتاحالا انقدر خوشحال ندیده بودمشدفعه بعدی باهم قرار گذاشتن که شب همدیگرو ملاقات کنناون شب هم با ذوق و شوق سر قرار رفت ولی خبری از معشوقه اش نبود.ناراحت برگشت و نشست سر جاش،خیلی حالش خراب بود نمیخواستم اذیتش کنم برای همین چیزی ازش نپرسیدمفردای همون شب معشوقه دوان دوان از دور خودش رو بهش نزدیک تر میکردنورانیت و روشناییش خیلی زیبا تر و تند و تیز تر از چیزی بود که از دور نشون میدادوقتی رسید بعد از نفس نفس زدنای زیاد کمی آروم گرفت و شروع کرد به حرف زدن:-بابت دیشب معذرت میخوام،میخواستم بیام ولی یکی نذاشت بیام،گفت نظم یه چیزی به هم میخوره؛زمین؟نمیدونم همچین چیزیاومدم بهت بگم واقعا دوستت دارم ولی ما دیگه نمیتونیم همو از نزدیک ملاقات کنیماسم من خورشیده،هروقت کاری باهام داشتی توی نوبت خودت برام یه چیزی با اسمم بذار تا بفهمم از سمت توعه،اسم تو چیه؟گیج و ویج شده بود،نمیدونست چخبره و بغض سنگینی گلوشو فشرده بود ولی بازم چیزی از خودش نشون نداد و من و من کنان شروع کرد به حرف زدن:+اسم...اسم من...اسم من ماهه... تا اسمشو گفت خورشید دستشو روی قفسه سینه ماه گذاشت و چشماشو بست،بعد از چند دقیقه چشماشو باز کرد و با لبخند به صورت به هم ریخته ماه نگاه کرد. بوسه ای روی گونش گذاشت و همراه با تکون دادن دستش ازش دور شد.ماه دیگه نمیتونست تحمل کنه،میخواست بزنه زیر گریه ولی نمیتونست،چندساعتی گذشت و شب فرا رسید؛ماه همینطور که زانوی غم بغل کرده بود کم کم شروع کرد به درخشیدن،توی تموم اون سالایی که کنارش بودم هیچوقت انقدر درخشان و زیبا ندیده بودمش،نگاهی به زمین که خورشید بهمون معرفیش کرده بود انداختم.از اون تیره و تاری همیشگی رهایی پیدا کرده بود و زیبا تر از همیشه شده بودکنار ماه رفتم و کمی تکون تکونش دادم و وقتی سرشو بالا اورد و خودشو دید حسابی متعجب شد ولی بازم باعث نمیشد درد عظیمی که به دوش میکشید رو فراموش کنه،با بی حالی و خستگی شروع کرد به نوشتن با سنگ های ریز روی زمین:دوستت دارم درخشان ترین ستاره من.این،اولین و آخرین نامه ای بود که ماه برای خورشید فرستاد،بعد از اون نه دیداری با معشوقه اش داشت و نه نامه ای براش به جا گذاشت. حالا ماه بعد از گذشت چندمیلیون سال فقط شبها بیرون میاد و زمین و اهالی ساکن اون رو از تاریکی مطلق نجات میدهاما اون بازهم منتظر برگشتن معشوقشه،معشوقه ای که بودنشون کنار هم باعث نابودی خودشون میشه.</description>
                <category>Alireza</category>
                <author>Alireza</author>
                <pubDate>Fri, 24 Mar 2023 21:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Bloody paint</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaeo/bloody-paint-u673tbbp7w6w</link>
                <description>تیتر اول روزنامه های شهر،همه خبر از وجود یک قاتل میدادقاتلی که دختران جوان و نوجوان رو میدزدید. هیچکس نمیدونست چه بلایی سر اون دخترا میاورد.هیچکس بجز یک نفرخانم جوانی که تونسته بود از دست اون قاتل فرار کنه توی تلویزیون اینجوری نقل میکرد:اون همه رو سلاخی میکرد،برخلاف تفکری که نسبت بهش داشتم،بدون تجاوز و تعارض اینکارو میکردانگار؛انگار از زن ها متنفر بودمن اونجا بودم و دیدمدیدم که چطوری دخترای هم سن و حتی کوچیک تر از من رو میکشت،اگه کسی باردار بود وضعیتش به نسبت وحشتناک تر از بقیه بود. فقط یک نفر رو دیدم که این بلا سرش اومد بجز اون دیگه کسی باردار نبوداون قاتل اول شکم زن باردار و میشکافت و بعد از بیرون اوردن بچه اون رو جلوی مادرش میکشت و بعد هم اون زن از شدت خون ریزی میمرد،اما نه به همین راحتیزیر بدنش یه سطل میذاشت و خونش رو جمع میکرد. بعد از پر شدن سطل جنازه رو توی کیسه میذاشت و اونو میسوزوند. بعد از هر قتلش ناپدید میشد،برای چند ساعت.بعد از اینکه برمیگشت یه تابلوی نقاشی به همراه خودش میاورد.خدای من...خیلی ترسناک بودنقاشی هاش همه بوی خون میداد و همه اون نقاشیا یک غروب خونین از خورشید رو نشون میداد. هربار بعد هر نقاشی میگفت:خورشید بلاخره غروب میکنه،عصر تاریکی نزدیکه،تاریکی همه جا رو فرا میگیرهتک تک کلماتش رو یادمهبعد از همه این حرفا خنده های شیطانی ای میکرد که لرزه به تن همه کسایی که اونجا بودن مینداخت. نقاشی هاش هربار ترسناک تر از دفعه قبل میشدسلاخی هاش هربار وحشتناک تر از قبل میشدهربار بیشتر از دفعه قبل خون جمع میکردنمیدونم چی تو سرش بود ولی اینجور که میگفتمیخواست یه تغییر اساسی توی دنیا ایجاد کنه. بعد از به گریه افتادنش دوربین رو قطع کردن و برنامه تموم شدچند روز بعد خبر ربوده شدن همون دختر همه جا پخش شدبعد از حدود دو هفته جسد تکه تکه شدش توی رودخونه پیدا شدالان چند سالی از اون اتفاقات میگذره،دیگه قتلی از سمت اون قاتل رخ نمیده و همه چیز به حالت عادیش برگشته.ولی اون قاتل هیچوقت پیدا نشد،هیچوقت هیچکس نفهمید کی پشت اون نقاشی های خونین بودشاید منظور از عصر تاریکی همین بودهشاید منظور از عصر تاریکی دلهره همیشگی ای بوده که به جون تموم مردم شهر افتاد و همچنان پابرجاستشاید همین الان کنار شما ایستاده باشه.</description>
                <category>Alireza</category>
                <author>Alireza</author>
                <pubDate>Sat, 18 Mar 2023 02:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>The first snow of Christmas</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaeo/the-first-snow-of-christmas-cidkxnx9fppf</link>
                <description>فقط حدود یک ساعت به سال نو مونده بود،نمیدونم چرا باید این زمان رو برای دیدن هم برای اولین بار انتخاب میکرد،حتما هدف خاصی داشته.شونه ای بالا میندازم.سمت کمد لباسام میرم و نگاهی به داخلش میکنم،هوا خیلی سرد بودنگاهم به کت چرمی ای که گوشه کمد بود میخوره،برش میدارم و نگاهی به داخلش میندازم. هوم؛برای این هوا مناسبهروی تخت میندازمش و لباس گرم و زرد رنگی رو برمیدارم و شلوار و کفشم رو هم انتخاب میکنم،بعد از پوشیدنشون کت چرمیمو تنم میکنم و کمی از ادکلنم رو به خودم میزنم. از خونه بیرون میرم و سمت ایستگاه قطار میان شهری راه میوفتم،توی راه دونه های ریز برف شروع به باریدن میکنن. دستمو زیرش میگیرم و وقتی با دستم برخورد میکنه لبخندی میزنم. خیابونا خیلی خلوت بودنهمه یا رفته بودن توی خونه هاشون و یا توی راه برگشت به خونه هاشون بودن.قدمامو سریع تر کردم خودمو به ایستگاه رسوندم و وارد قطار شدم. راه زیادی تا اونطرف شهر داشتم.سرمو روی شیشه قطار میذارم و چشمامو میبندم.بعد از چهل دقیقه به مقصدم میرسم،پیاده میشم و از پله ها بالا میرم. زیر مجسمه ای که گفته بود اونجا همو ببینیم وایمیستم و منتظرش میمونم. یه دختر با بدن ریزه میزه و کاپشن صورتی رنگش نزدیکم میشه و دست تکون میده.وقتی میبینم لبخندی میزنم،سمتش میدوم و محکم بغلش میکنم و با حس کردنش توی بغلم حسابی خوشحال میشم.دقیقا همون موقع صدای ساعت مرکزی به نشونه نو شدن سال به صدا در میاد. حالا فهمیدم هدفش چی بوداولین دیدارمونزیر بارش اولین برف کریسمس.</description>
                <category>Alireza</category>
                <author>Alireza</author>
                <pubDate>Fri, 10 Mar 2023 23:45:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Corridor</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezaeo/corridor-g97arczp9k2c</link>
                <description>چندماهی بود که به مدرسه شبانه روزی میرفتم.همه آدما برام جدید بودن و آشنایی کاملی نسبت به هیچکدوم نداشتم.همه بچه ها رو هر روز سر کلاسا و توی سالن غذا خوری میدیدم بجز یک نفر که هر هفته حداکثر یبار از اتاقش بیرون میومد و از قضا اتاقش آخر راهرو،جایی که هیچ چراغی نداشت بود.صبح روز 28 ام ماه دسامبر با صدای جیغ یکی از دخترای مدرسه بیدار شدم و وقتی از اتاقم خارج شدم و رفتم به سالن غذا خوری دیدم همه یک جا جمع شدن،سعی کردم خودمو از بین جمعیت رد کنم و وقتی به صف اول جمع رسیدم جسد تکه پاره شده سارا دختر درسخون کلاسم رو دیدم که روی زمین افتاده.مدیر مدرسه همرا ه با ناظم ها سر رسیدن و بعد از آروم کردن جو حال حاضر همه رو به اتاقاشون برگردوندن.اونموقع تنها کسی که بیرون نیومده بود تا ببینه ماجرا از چه قراره همون پسری بود که اتاقش آخر راهرو بود.بعد از این اتفاق بعضی خانواده ها احساس خطر کردن و بچشون رو از مدرسه بردن.بعد از دو روز چندتا پلیس وارد مدرسه شدن و چند دقیقه بعدش زنگ مدرسه به صدا در اومد و با صدای مدیر همه به دفتر مدیر احضار شدیم و اینبار برخلاف همیشه پسر اتاق آخر راهرو هم اومده بود.همه جلوی دفتر مدیر صف کشیدیم و یکی یکی وارد میشدیم تا ازمون بازجویی شه.با دقت که به پچ پچ بچه ها گوش میدادم متوجه شدم اکثرشون به همون پسر شک دارن.یک هفته بعد مثل همیشه وقتی نیمه شب شد هممون به اتاقامون رفتیم و خوابیدیم.اون شب توی خواب دیدم که وارد اتاق آخر راهرو شدم و همه جا قرمز بود و اون پسر درحال سلاخی کردن بدن برهنه سارا بود.وقتی فهمید من وارد اتاقش شدم برگشت سمتم و با لبخند شیطانی ای که داشت به سمتم حمله ور شد و من برای دفاع از خودم دستامو جلوی صورتم بردم که وقتی چشمامو باز کردم دیدم چاقویی وارد گلوش کردم و جلوی پام درحال جون دادن افتاده.فردا صبح دوباره با صدای جیغ یکی از بچه ها بیدار شدیم و اینبار به حیاط مدرسه رفتیم،جایی که رفت و آمد حتی توی شب زیاده و اینکه کسی دست به قتل بزنه کار خیلی ترسناکیه،دوباره سعی کردم خودمو به صف اول برسونم و جنازه این بار هم مثل دفعه قبلی سلاخی شده بود و این دفعه هم یکی از همکلاسی هام بود که از قبل میشناختمش.دوباره فردای اون روز پلیسا برای بازجویی اومدن.برخلاف دفعه پیش اون پسره نیومده بود و مثل دفعه پیش پلیسا به نتیجه ای نرسیدن و از مدرسه رفتن.مدرسه اینبار نا امن تر شده بود و ما باز هم با بچه های زیادی خداحافظی کردیم.شب که شد همه به اتاقامون رفتیم و بعد از یکم وقت گذروندن خوابیدیم.دوباره اون شب خواب دیدم که وارد اتاق آخر راهرو شدم و اینبار اون پسر بجای سلاخی سارا داشت قربانی دوم رو سلاخی میکرد و مثل دفعه پیش بدون هیچ حرفی به سمتم حمله ور شد و مثل همون دفعه برای دفاع از خودم دستامو جلوی صورتم قرار دادم و بعد از باز کردن چشمام دیدم جسدش رو به روم افتاده.فردای اون روز با صدای هشدار ساعت بیدار شدم و بعد از عوض کردن لباسام با خیال راحت از اتاقم بیرون رفتم،اینبار تصمیم گرفتم قبل از رفتن به غذاخوری برم به اتاق انتهای راهرو.بعد از چند قدم که به اتاق نزدیک تر شدم متوجه میشم در اتاق بازه و قفل در شکسته شده،کمی استرس میگیرم و بعد از باز کردن در با جسد پسری که اینجا بود رو به رو میشم.همینطور که متعجب بودم و نمیتونستم اتفاقی که افتاده رو درک کنم از اتاق میرم بیرون و سمت غداخوری میرم،بعد از وارد شدن به غداخوری میبینم که همه جور عجیبی نگاهم میکنن کمی که جلوتر میرم نگاهای عجیب بیشتری رو روی خودم حس میکنم برای همین کمی سرعت راهر فتنمو بیشتر میکنم و میرم توی دستشویی.رو به روی آیینه وایمیستم و همینطور که سرم پایینه آبی به صورتم میزنم و وقتی سرمو بالا میارم میبینم ظاهر همون پسر رو به خودم گرفتم،میترسم و چندقدمی عقب میرم،دستامو روی صورتم میکشم تا مطمئن شم واقعیه.سریع دستمو میبرم توی کیفم و شماره کلید اتاقم رو میبینم.36،دقیقا شماره اتاق انتهای راهرو تا از دستشویی خارج میشم قربانی دوم رو میبینم که جلوم وایستاده و با نگاه عجیبی از کنارم رد میشه و میره توی دستشویی.کمی جلوتر میرم و اطرافم رو که نگاه میکنم میبینم سارا هم با دوستاش دور یه میز نشستن و دارن صبحانه میخورن،همینطور که بیشتر جلو میرفتم همه چی برام عجیب تر میشد تا اینکه به یه دیوار برخورد میکنم،سرمو میگیرم و عقب میام و میبینم برخلاف همه دیوار های مدرسه یه دیوار بتنیه که تاحالا مثلشو توی مدرسه ندیده بودم.به پشت سرم نگاه میکنم و میبینم یه دیوار بتنی هم تو فاصله چندمتری ازم پشت سرمه و به فضای اطراف که نگاه میکنم متوجه میشم توی یه سلول داخل تیمارستانم،همینطور که ترسیده بودم و استرس داشتم در سلول باز میشه و دکتر اونجا وارد میشه،با اینکه تاحالا ندیده بودمش حس میکردم قیافش برام آشناس.میشینه رو به روم و کیف کارش رو کنار دستش میذاره و بعد از صدا زدن اسمم حالمو میپرسه.در جوابش ازش میخوام که بگه اسممو از کجا میدونه و جوری که انگار نا امید شده بهم نگاه میکنه و از نگهبانا میخواد تا بیان داخل سلول.نگهبانا وارد میشن و بعد از اینکه میبندنم به تخت دکتر یه سرنگ وارد گردنم میکنه و از هوش میرم.وقتی بیدار میشم خودمو توی مدرسه میبینم،ساعت دقیقا هفت و سی دقیقه صبحه و ساعتم به صدا در اومده،بعد از قطع کردنش لباسامو میپوشم و سراسیمه از اتاق بیرون میرم و به بالای در اتاق نگاه میکنم،اتاق 30.همینطور که سوالات زیادی توی ذهنم بوجود میاد از اتاق میرم بیرون و وارد غذاخوری میشم و برخلاف دفعه آخر دیگه کسی نگاهم نمیکنه.بعد از خوردن صبحانه میرم سر کلاس و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم و غرق در افکارم میشم. </description>
                <category>Alireza</category>
                <author>Alireza</author>
                <pubDate>Fri, 03 Mar 2023 17:48:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>