<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا فتحی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezafathi</link>
        <description>مدیر پروژه | نویسنده و مترجم در وبسایت ویکی‌هاو (wikiHow) | مدرس در وبسایت فرادرس و هنرستان شیخ مفید | مفسر زبان‌های انگلیسی، ترکی و فارسی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 16:34:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/14453/avatar/YeoR7f.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا فتحی</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezafathi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه ای از استانبول</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezafathi/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-qrxo4k7bcwkg</link>
                <description>برگرفته از پوستر فیلم &quot;پیش از طوفان&quot; به کارگردانی فیشر استیونس درود بر همه‌ی کوچگران جهان و همه‌ی حاشیه‌نشینان و متن‌نشینان ایران خیلی پیش‌ترها می‌خواستم از متن بنویسم، اما دیدم حاشیه فراموش شده و اولویتش بیشتر است. اصلا متن یا حاشیه، چه فرقی می‌کند؟ خدا نکند از آن دسته آدم‌هایی باشیم که دیگران را بر پایه‌ی مختصات جغرافیایی محل زندگی و سکونتشان داوری می کنیم؛ استخدام می‌کنیم؛ و یا به همسری خود یا فرزندمان می‌پذیریم!چه می‌دانم؟ احتمالا اگر خودم هم قصدم برای کوچیدن تا این اندازه جدی نبود از حاشیه نمی‌نوشتم. اکنون در این برش از تاریخ معاصر، و در این روزهای آغازین سال، بسیارند حاشیه‌نشینانی که &quot;کاسه چه کنم؟ چه کنم؟&quot; به دست گرفته‌اند و بیش از پیش کمرشان خمیده است که ایزد یکتا کمر مسببانش را بشکند و نسلشان را بِبُرد؛ آمین.انگار دیگر تعلق خاطرمان به این کهن خاک و میهن &quot;خودکشی شده است&quot;. حتی دیگر به انسانیت خود هم تعلق نداریم! به کجا تعلق داریم؟ نمی‌دانم! اندک اندک لاشه‌خواری و مرده‌خواری عادتمان شده است که بوی تعفن عادتمان نبود از روز ازل. هر کسی گوشه‌ای از پیکر این گربه نیمه‌جان را گرفته و به دندان کشیده و می‌بلعد. ای کاش وحشی بودیم، متعلق به وحش، که وحشی واژه مقدس من است و ستودنی‌ست. گاهی دیگر از حیوان هم پست‌تریم و حیوان به قدر ضرورت می‌خورد و ستم هرگز جامه حیوانات را نمی‌آلاید که جامه ناانسانان را آلوده است و انسان هرگز سیر نمی‌شود! گزاف نیست که گاهی خیال کنیم، از همین ریز و درشت ستم‌هایی که به هم روا می‌داریم، چنان نیرویی جان و پیکر طبیعت را برمی‌انگیزد تا زمین را زیر پایمان بلرزاند و آب دریاها را بر سرمان فرو بریزد و ما در برابر چنین خشم‌هایی از سست‌ترین گونه‌های جانوری هستیم.سالی که گذشت اندوه دلم را فشرد؛ نه تنها برای خانه‌هایی که زیر آب و آوار بردند؛ نه تنها برای لردگانی که به ایدز آلودند؛ نه تنها برای بنزینی که گران کردند؛ نه تنها برای اینترنتی که قطع کردند؛ نه تنها برای هواپیمایی که سرنگون کردند؛ نه تنها برای جماعتی که زیر دست و پای جهل تحمیلی له کردند؛ نه تنها برای حیثیتی که از ما بردند؛ نه تنها برای ویروسی که به جان مردمان انداختند؛ نه تنها برای اصنافی که تعطیل کردند؛ نه تنها برای دختران و پسران و مردان و زنانی که به جامه تن فروشان درآوردند؛ نه تنها برای خانواده‌هایی که به جرگه تهی‌دستان درآوردند؛ نه تنها برای پدران و مادرانی که شرمگین کردند؛ نه تنها برای نوروزی که سیاهش کردند؛ که آن‌ها هم، اما برای خون که انگار بهای آزادی‌ست. چه بسیارند درون دستگاه مقدس*، امثال افکار رحیم پور ازغدی* که به این بها از ژرفای دل باورمندند. داستان از جایی اندوهناک‌تر می شود که با الگوبرداری از قاعده انتخاب طبیعی، باز هم طبقات فرودست، فرودست تر و طبقات فرادست، فرادست تر می‌شوند و اندکی امید آن‌جاست که قاعدتا این گسست، بی‌کران، بیش‌تر و بیش‌تر نخواهد شد و در آستانه کران‌هایش، تحولی رخ آشکار خواهد کرد. و چه بسیارند امثال سعید قاسمی* که می‌ترسیدند &quot;دمپایی‌پوشان و کفش‌ملی‌پوشان&quot; نواحی حاشیه شهر به تنگ آیند و برخیزند که برخاستند و در خون خویش غلتیدند. و اکنون، اثر انگشت خاموشی همه ما در ماشه‌های چکانده شده پیداست؛... کو چشم بینا جانا؟!و از خباثت‌های دستگاه مقدس آن بود که به لَطایِفُ الحیل مسئله &quot;کوشش برای عدالت&quot; را به مسئله &quot;کوشش برای بقا&quot; فروکاست و به نیرنگ &quot;دامنه‌ی منافع جمعی&quot; را به &quot;دامنه‌ی منافع فردی&quot; کوچک کرد و از دیاثت‌های دستگاه مقدس بگویم برایتان؟ که دست و زبان بیگانه را برای ناموس میهن دراز کرد. و سخن از غارتگران ثروت و دزدان نجابت و غیرت و شرافت، و راهزنان شریعت که بسیار است که ایران را ویران کردند و بر ویرانه‌هاش تاختند! و سخن از جاهلیت‌های تحمیلی نوین هم! می‌گویند مقصران همان مردمانند و انگار که نمی‌دانند مردمان به بانگ شور و آهنگ شیپور دستگاه مقدس می‌رقصند و به جادوی رسانه از درون تهی و از برون دگرگون شده‌اند. رهبران و رتبه‌داران و درجه‌داران اما برگزیده مردمان هستند؟ آیا؟ که کت و کول بی‌نوایان و بی‌پناهان را پلکان بالاروی خود ساختند و اکنون دیگر الاغ از دروازه گذشته و به ارگ زر و زور، مردمان را راهی نیست. در دیگر سوی این چرخه بی‌آغاز و بی‌انجام میان مردمان و مردم‌سواران اما، افیونِ تقلای برای زنده‌مانی، بخت به خودآیی را از ما ربوده و درد شکم، ما را در بیابان‌های بی سر و ته به سرگردانی کشانده و در بیرون ارگ، تشنه به دنبال سراب واحه‌ای می‌دویم! چه شده است ما را ساقیا؟!پایان.واپسین روزهای سال ۹۸آغازین روزهای نوروز ۹۹</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Fri, 20 Mar 2020 22:54:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر زمینی به استانبول</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezafathi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%A8%D9%88%D9%84-wvx5ebpusj3o</link>
                <description>مسیرهای اصلی سفر زمینی تهران به استانبول | طول کوتاهترین مسیر: ۲.۴۴۲ کیلومتر در ۲۸ ساعتوضعیتی پیش آمد که سفر زمینی به استانبول را برگزیدم. دوستان بسیاری به علت های گوناگون توصیه کردند و تلاش کردند تا مرا از سفر زمینی به منصرف کنند، اما سرانجام کار خودم را می کنم. اطلاعات جسته و گریخته ای از این نوع سفر دارم، اما مهمترین نکته ای که برای خودم هم یادآور یک خاطره از سفرهایم است، مدت سفر با توقف‌ها است که چیزی نزدیک به ۳۶ خواهد بود.این سفر صبح روز پنجشنبه ۲۱ تیر ماه ۱۳۹۸ از پایانه غرب تهران آغاز خواهد شد. اگر این نوشته را دنبال کنید، گزارش زنده آن را خواهید خواند. گزارش همزمان تصویری در توئیتر و اینستاگرام نیز انجام خواهد شد.پاسخگوی نظرات شما هستم. پس با من همراه باشید و این نوشته را تا جمعه شب دنبال کنید.ساعت ۰۸:۴۵ صببرادرم امروز تعطیل بود و من را به پایانه غرب رساند.ساعت ۱۰:۱۵ صبحکیفیت اتوبوس خوب است؛ اما متاسفانه این اتوبوس شارژر گوشی ندارد! مجبورم دلخوش به شارژ گوشی در توقف ها باشم. اندکی دیگر حرکت می کنیم. اینستاگرام alirezafathi_1988</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 13:35:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تام هانتر، روایت‌گر بصری کوچگرها، دوره‌گردها و کولی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezafathi/%D8%AA%D8%A7%D9%85-%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%87%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87%D8%A7-uvhqyv5c3dou</link>
                <description>چند سال پیش بود که داشتم دنبال الگوهایی از شیوه‌های زندگی مردمان ایرانی می‌گشتم که نظم زندگی در آن‌ها وابسته به یک جای مشخص نباشد. در میان همه این الگوها شیوه زندگی عشایر بهترین نمونه بود، به طوری که با ساز و کاری مشخص در میان اقوامی از این مردمان نهادینه شده و نیز هویتی در دوران کهن دارد. هدفم از این کار نزدیک شدن به آن الگوهای زندگی بود تا میل به تجربه طبیعی را در درونم پاسخ دهم.هنگامی که جستجو می‌کردم، کنجکاو شدم بدانم در فرهنگ فرنگی، شیوه زندگی مشابه کوچگری یافت می‌شود؟ اگر چنین است، این شیوه زندگی تا چه اندازه متداول و مرسوم است؟ به طور اتفاقی به مجموعه تصاویر کاروانی از دوره‌گردان رسیدم که با خودروهای خود اروپا را پیموده بودند. عکاسی به نام تام هانتر نیز در سفرها همراه این کاروان بود و از زندگی آن‌ها در راه‌ها، جاده‌ها و اقامت‌هایشان عکاسی کرده بود. او را گم کرده و نامش را هم فراموش کرده بودم تا این که پیش از نوشتن این مطلب با اندکی جستجو توانستم او را دوباره بیابم.مطلع شدم، در سال ۲۰۱۴ تام کتاب عکاسی های خود را در لندن توسط انتشارات Here به چاپ رسانده است. آن چه در ادامه می خوانید، مطلبی است که از لینک منبع ترجمه کرده ام و برای نخستین بار اینجا منتشر می کنم.دخترک برکهکتاب تام هانتر با نام Le Crowbar صحنه هایی از واقعیت کوچ گروه های آزاد در دهه ۹۰ میلادی را به تصویر می کشد.در سال ۱۹۹۲، هزاران نفر از نسل جدید کوچگرها، دوره گردها و کولی ها در فستیوال مشترک کستل مورتون حاضر شدند که به مدت یک هفته در ورسترشایر به طور آزاد برگزار می شد.گزارش های خبرگزاری های آن زمان که به طور گسترده فستیوال را پوشش می دادند، حاکی از آن بود که بالغ بر ۲۰ تا ۴۰ هزار نفر به این فستیوال پیوسته بودند و پلیس هم نتوانسته بود از برگزاری آن جلوگیری کند. تام هانتر که در آن زمان دانشجوی دانشکده چاپ کالج لندن بود به صحنه ها و حواشی رویداد علاقه مند شد، اما نتوانست خود را به آن برساند.پرونده کستل مورتون به دادگاه برده شد و سرانجام فعالیت های گروه های مشابه که با ایجاد سر و صدا در نظم عمومی اخلال ایجاد می کنند، از سوی دادگاه در سراسر بریتانیا غیر قانونی اعلام شد. با این حال، سه سال بعد، تام و یک کاروان از دوره گردان دوباره با سیستم های صوتی پر سر و صدا و اتوبوس قراضه خود راهی اروپا شدند.پس از ماه های متوالی، این کاروان با ماشین قراضه خود که به صورت یک کافه-رستوران سیار درآمده بود و خوراکی های خوشمره می فروخت، به یک فستیوال محلی در فرانسه، به یک اجتماع هیپی ها در اتریش و به محل اجتماع سایر گروه ها در اسپانیا رسیدند. هانتر نیز در تمام طول مسیر با دوربین خود همراه آنان بود و همه چیز را ضبط می کرد.جوانان سرخوش بیست سال بعد، تصاویر این سفرها در قالب یک کتاب تصویری به نام &quot;Le Crowbar&quot; توسط انتشارات Here به چاپ رسید. کتاب هانتر روایت بصری از مردمانی است که در راه ها زندگی می کنند، جوانان سرخوشی که با ماشین هایشان مسابقه می دهند، در پرتو خورشید می خندند و از با هم بودنشان لذت می برند.خود تام هانتر در این باره می گوید:یکی از اهداف اصلی من در انجام این کار کاستن از اجتماع و جابجایی مردم و البته روایت پایان کار فستیوال های آزاد و فرهنگ کوچگری در بریتانیا بود. من به کوچ دسته جمعی این گروه پیوستم و آنچه در این شیوه زندگی تجربه کردیم را ضبط کردم. گمان می کنم، اکنون پس از ۲۰ سال، زمان مناسبی برای بازبینی تصاویری باشد که در این دوره آفریدم. هچنین نگاهی است به گذشته ای که به لحاظ فرهنگی، هویتی و حس آزادی از دست دادیم.ماشین کوچبا این که بسیاری از تصاویر به طور واضح واقع گرایانه است، اما حس بی پروایی و آزادی بیان نیز در آن ها قابل مشاهده است. ظاهر این تصاویر در نگاه اول جوانانی هستند که فقط می خورند و می خوابند و می گردند، اما جنبه های عکاسی هانتر چیزی بیش از این را روایت می کند. دختری که در زیر پرتو خورشید خوابیده گویا تجسم آزادی است و گروهی که در طبیعت دور میز غذاخوری نشسته اند انگار آرمان شهر خود را یافته اند. کتاب Le Crowbar عصری را به تصویر کشیده که حالا دیر زمانی ست که از آن گذشته، اما می توان گفت، این کتاب گذر از حقیقتی ست که بسیاری هنوز در خلوت خود به آن نیاز دارند.</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jul 2019 10:43:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وب</title>
                <link>https://virgool.io/coderlife/%D9%88%D8%A8-y6x6mpoe6sc1</link>
                <description>تغییر لوگوی گوگل به مناسبت ۳۰امین سال اختراع وببیشتر آنانی که امروز وبلاگ و وبسایت و استارت آپ و فروشگاه اینترنتی خودشان را دارند از بازماندگان نسل اینترنت دایل آپ هستند. البته این را هم باید گفت که در دوره ای، سرنوشتِ نسلِ اینترنتِ دایل آپ را یاهو مسنجر تغییر داد. بعدترها هم فیسبوک این نقش را ایفا کرد و با ورودش، پیام رسان یاهو را از رده خارج کرد. با توسعه گوشی های هوشمند و ورود اپلیکیشن های پیام رسان هم سبک زندگی اهالی وب تغییر کرد.این تار عنکبوت برای آن تنیده شده که افراد جامعه مجازی را بهم گره بزند، اما گاهی این گره به اندازه ای کور است که آدم عطایش را به لقایش می بخشد و می خواهد تمام رشته ها را پنبه کند.هر چند ممکن است برای کسی که در زمینه مرتبط فعالیت می کند، این ضعف بزرگی به شمار آید، اما شخصاً ترجیح می دهم گزینه های روی گوشی و تبلتم را محدود کنم. یعنی با وجود توصیه دوستان و همکاران برای پیوستن به شبکه های اجتماعی و علی رغم آن که زمینه کاری ام ایجاب می کند، باز کوشیده ام تا حد امکان خودم را با فضای بیرونی و ملموس اجتماع در تماس نگه دارم.یک پدیده روانشناسانه را می خواهم تعریف کنم، اما نمی دانم تا پیش از این مطرح شده است یا نه. عارضه ای وجود دارد که آن را سندروم پلاسکو نامیده ام. دیرتر درباره ابعاد این مفهوم خواهم نوشت. اما روزی که آتش نشانان در پلاسکو سوختند و گوشی ها را در دست مردم دیدیم، این حس گریزی که قبل از این حادثه نیز در درونم شکل گرفته بود، بیشتر تقویت شد تا حدی که گاهی فقط می خواهم از فضای مجازی فاصله بگیرم یا همه فعالیت هایم در وب را به حداقل ضرورت کاهش بدهم. به دوستان و همکارانم هم تشریح کرده ام که هر چه گزینه هایم بیشتر می شود سرگیجه می گیرم و بعد از این بسیاری از حرف هایم را در همین وبلاگ یا در وبسایت شخصی ام منتشر خواهم کرد.</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2019 18:35:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezafathi/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vrn6p0jxx4t2</link>
                <description>جلد نخستین چاپ کتاب رولان بارتهمیشه درباره نوشتن وسواس داشتم و این موضوع خودم را هم رنج می داد و باعث شده بود ننویسم یا انتشار نوشته هایم را به تأخیر بیاندازم. به دنبال چاره ای بودم تا بتوانم از این وضعیت بیرون بیایم. اگر چه دوران متفاوتی را در ساحت نوشتن سپری کرده ام، اما سرانجام به تعادل و توازن رسیدم. چاره این بود که به جای نوشتن از خود برای دیگران بنویسم و کیفیت نوشتنم برای دیگران آن طور باشد که از متن های مفهومی و پیچیده فاصله بگیرم و به متن های عرفی نزدیک شوم. هنگامی که حصول عواید مالی را نیز به آن افزودم، توانستم با یک تیر دو نشان بزنم! نیل به این تصمیم در تجربه زمینه شغلی کپی رایتینگ میسر بود.ویتگنشتاین فقید، اندیشه ها و نوشته هایش ذهنم را منظم و متمرکز کرد. کتاب ویتگنشتاین و حکمت از نخستین تجربه هایم در تماس با اندیشه ها و ادبیات غرب بود. رساله درجه صفر نوشتار رولان بارت فرم نوشتارم را پیراست. گمان می کنم، تلاشم برای تحصیل زبان انگلیسی در کانون زبان ایران و آشنایی با زبان عربی با اهداف کاربردی و معیشتی و سپس مطالعه مقالات اندیشمندان زبان شناس و جامعه شناس مرا به ساحت فلسفه زبان کشاند. پیشتر با ادبیات سنتی و اندیشه های شرق آشنا شده بودم. رساله های بسیاری از شخصیت های آن ها را خواندم و آشنایی نسبتاً کاملی با ادبیات آن ها تحصیل کردم.</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2019 18:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezafathi/%D8%B3%D9%81%D8%B1-vfcfpiug6jiw</link>
                <description>جهان شهرم آرزوستنوجوان که بودم سفر برای من رغابتی بود برای بقاء در تنازعی با طبیعت. از این جنگل شهر خشن گریختن را می جستم و آن شد که زیستن در سفر را برگزیدم. یادم می آید اولین بار نوجوان بودم که از خانه بیرون زدم و با قطار به سفر رفتم. حس غریبی بود که دوباره تکرار نشد. پدرم روایت می کند که او هم ۱۳ سالگی از فرط کارهای طاقت فرسا در مزرعه به تهران کوچیده و برای خودش زندگی ساخته است. شنیده هایی از پدربزرگ و همچنین مطالعات و گمانه زنی هایی دارم که اجدادمان هم کوچنده بوده اند. انگار میل به کوچیدن و رستن میراثی است که در خونم می جوشد و بی قرارم می کند.یکی از خاطره انگیزترین سفرهایم به مقصد بروجن بود که چیزی کمتر از یک فیلم سینمایی نداشت! هنگامی که ساعت ۶ عصر خانه را در تهران ترک می کردم، هرگز تصور نمی کردم که ساعت ۱۲ شب فردا به بروجن برسم.در هر سفر خاطرات تلخ و شیرین را توشه کردم. وصالها و وداعها، عشقها و نفرتها، زخمها و مرهمها، راهها و بیراهه ها، وفاداران و جفاکاران،... همه را تجربه کردم و اندوختم. تاکنون گذری به شهرهای مختلف ایران داشته ام و در گذر از این شهرها و راه ها دوستان بسیاری از سراسر ایران یافته ام.اکنون سفر برای من لذت کشف است. گمشده ام در ذات طبیعت را در تکاپوی سفر دنبال می کنم. میل به تجربه طبیعی زندگی را در سفر ارضاء می کنم و گمانم این است که انباشتی از دانش ها سوغات یک سفر ساده است. اگر نبود سفر، با چه چیزی می توانستم بی پروا بی آزمایم ندانستن هایم را و دانسته هایم را؟ گمان می کنم اگر روزی راهی را نپیمایم، می میرم. آرزو می کنم مرگم هم در سفر باشد.</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2019 17:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره متامدیا</title>
                <link>https://virgool.io/metamedia/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%A7-kc8bt7vghsrw</link>
                <description>متامدیا یک ایده و مبحث نوین است که به تازگی بر پایه اندیشه های برخی از دانشمندان غربی معرفی شده و در حال توسعه در مجامع معتبر علمی و پژوهشی جهان است.ظاهراً در نوشته های مارشال مک لوهان اشاره شده است که متامدیا به رابطه جدیدی میان فرم و محتوا در توسعه تکنولوژی ها و رسانه های جدید می پردازد. هر چند اشارات وی به این اصطلاح در نوشته هایش محل مناقشه است، اما فهم این موضوع به مطالعه همه آثار وی وابسته است.در اواخر قرن ۲۰ و اوایل قرن ۲۱، این اصطلاح مورد توجه نویسندگانی مانند داگلاس راشکُف و لِو مانُویچ قرار گرفت. سپس متامدیا در جاهایی مثل دانشگاه استفورد، این گونه تعریف شد، &quot;متامدیا چرخه ای کوتاه میان دانشگاه، استدیوهای هنری و علوم اطلاعات برای کاوش درباره رسانه ها و میزان تأثیر آنهاست.&quot; متامدیا از رسانه های نوین بهره می گیرد و بر تعامل زمینه های مطالعات سنتی با یکدیگر و همچنین تلفیق همه آن ها، از تئاتر، پرفورمنس آرت و هنرهای مفهومی تا توسعه چابک نرم افزار و تلفن های هوشمند، تمرکز دارد.ترجمه از ویکی پدیا انگلیسی، مقاله متامدیا</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Jan 2019 13:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا به ویرگول پیوستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezafathi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-cg2l6qjhqxqd</link>
                <description>همه ما در دوران نوجوانی تجربه فعالیت در وب با نام مستعار را داریم و من هم نویسندگی آرمان گرا در وب را با نام مستعار &quot;یک نویسنده وب&quot; آغاز کردم. به طرز لجوجانه ای هیچ کدام از نوشته هایم را در وبلاگ های فارسی منتشر نمی کردم، چون مباحثی مانند تجربه کاربری، کاربرپسندی و کاربردگرایی، مفاهیمی بیگانه و تازه‌وارد بودند. چندین تلاش نافرجام برای ایجاد حس همگرایی در دوستانم برای یک گام رو به جلو و نوین هم به شکست انجامید و علت آن احتمالاً این بود که باید سال ها می گذشت تا فرصتش برای نیک بختان مهیا شود.باور داشتم و دارم که گویندگان و نویسندگان هر زبانی مسئول پاسداشت آن زبان هستند ونه تنها زبان فارسی، چه بسا هر زبانی باید توسط همگان پاس داشته شود.پس در مواجه با زبان ها می کوشم تا هویت و اصالت آن ها را نگه‌دار باشم.میز تحریر و ماشین تایپ مورد پسند یک نویسنده وباین حساسیت تا آن جا پیش رفت که در سال ۹۲ و در میان بی مهری طراحان و توسعه دهندگان وب به محتوای وب فارسی از یک سو و کمبود محتوای فارسی متناسب شده در وب از سوی دیگر، انگیزه ای پیدا شد تا در مرکز طراحی اسپیرال در کنار توجه ویژه به رابط کاربری زیبا، به محتوای فارسی نیز توجه کنیم و در توسعه این شاخه نیز سهیم باشیم. اندکی بعد، همه از اهمیت محتوای وب می نوشتند و جمله &quot;Content Is King&quot; از بیل گیتس که نزدیک به دو دهه پیش بیان شده بود، بار دیگر بر سر زبان ها افتاد. فرصت ها و عناوین شغلی جدیدی همچون: نویسنده محتوا، کارشناس تولید محتوا، کپی رایتر، و... به تازگی آگهی می شدند. همه این خواست ها و نیازها فضای جدیدی برای ظهور &quot;پروژه های محتوامحور&quot; (content-base) فارسی ایجاد کرد.ویرگول پروژه ای زیرکانه است که با الهام از نمونه های فرنگی و قدیمی‌های وبلاگ نویسی در وبِ فارسی قامت راست کرده است. حس حسادت اندکی مرا می گزد، اما جای خالی چنین پروژه ای در محتوای وب فارسی خیلی خالی بود.تجربه کاربری در ویرگول دلپذیر است و اگر همین طور مینیمال بماند که چه بهتر! حتما برای ماهایی که به &quot;فاصله پیش از نقطه در پایان جمله ها&quot; هم آلرژی داریم، خلوت بودن صفحات ویرگول یک مزیت بی رقیب است.شروع به کار با ویرگول هم آسان است. تنها چند گام برای عضویت و انتشار نخستین مطلب نیاز است.ویرگول در شبکه های اجتماعی هم فعال است و به انتشار مطالب کاربران یاری می رساند و نویسندگان را تشویق می کند تا برای جذب خواننده بیشتر، لینک ویرگولِ مطالبشان را در شبکه های اجتماعی خودشان نیز منتشر کنند.علی الحساب، همین سه ویژگی برایم &quot;لازم و نه کافی&quot; بود تا به ویرگول بپیوندم!بدینوسیله هر گونه ارتباط با و شناخت از دست اندر کاران ویرگول را به شدت تکذیب می کنم.در ویرگول می خواهم از زندگی، از باورها، از اندیشه ها و از داستان ها بنویسم و در نوشتنم از درست نویسی و فارسی نویسی پیروی خواهم کرد.</description>
                <category>علیرضا فتحی</category>
                <author>علیرضا فتحی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Aug 2018 11:52:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>