<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های AlirezaJatan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezajatan5532</link>
        <description>از مرگ می‌نویسم برای زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:44:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/109737/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>AlirezaJatan</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نکنه تو این هوا تنهام -  آلودگی هوا و این احساس غریبگی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D9%88%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DA%AF%DB%8C-uwmwwy0tmt8n</link>
                <description>من میتونم همینطوری یکم باهاتون صحبت بکنم؟قبل اینکه برم سر اصل مطلب میخوام یکم درباره خودم تو این روزا بگمخب من یک هفته است سفر رفتم شمال، سمت دیلمان و اونوراچقدر هوا زندست اونجا، برای داشتن ی حال خوب فقط ی نفس عمیق فاصله است اونجاچندین روزه من قراره برم دفترچه بخرم و نوشتن تجربیات تازم رو توش شروع کنمالان احساس پر بودن دارم، چون کلیییی چیز هست که به کاغذ نیوردمششما هم مثل من دلتون صحبت کردن میخواد؟ صحبت کردن واقعی؟دوست ندارم از آدم ها فراری بشم، امشب به بیگانگی فکر میکردم...بگذریمپریشب برگشتم تهراناین نوشته شاید حاصل تنهایی منهاولین باری که دارم از تو ذهنم تایپ میکنم نه از تو دفترچمببینم، آیا تو این احساس که این هوا خیلی گرفته است، من تنهام ؟یا شما هم مثل من احساس میکنید حالتی از خستگی رو انگار به تن میده این هوادوست دارم برم یجا که نفس بکشم دوباره، عمیییقمیدونین، تمرین تنفسی اخیرا کمک زیادی بهم میکنهمیتونم کلی انرژیم رو دوباره برگردونممیدونین بیشتر از همه دلم چی میخواد؟دلم میخواد بدون برنامه با ی گروهی بریم وسط جنگل کمپ کنیم‌(:ی حالتی که نمیدونی چه اتفاقی قراره بیوفته، بدون پیش فرض و قضاوتمیری تو دل تجربه، و از اونجا کلی هیجان تازه بدست میادپرتاب میشی تو سرزمین تازه ها!صدای پرنده ها، صدای هوش گیاه، قدم زدنمون تو جنگلنفس های عمیق، عمیق تر از عمیقببخشید که از این حالت میارمت بیرون علیرضااما میخواستم بنویسم که امشب، داشتم فکر میکردمکاش جای مراکز خرید فقط درخت می‌کاشتیمتا فقط و فقط و فقط حال خوبی داشتیمفقط همین.چه چیزی بیشتر از این اهمیت داره که، یکی مثل منابدا صداشو کم نکنه، صحبت کنه، ارتباط داشته باشیم با همفکر کن کنار آتیش همه تویه تهران شروع میکنیم با هم صحبت کردندرد و دل میکنیم، لبخند های سطحی می‌رن از رو چهرمونبا کسی که سال هاست شاید بهتر نشونش دادیم به دیگرانشبی میتونیم واقعی باشیم و همدیگرو واقعا اونطور که هستیم ببینیماین تابلو های شهری به شما هم احساس اینو میدن که انگار تو توهمین نه؟آخه من اینطور فکر میکنم. خیلی دروغن! انگار &quot;ما&quot; اون ها با &quot;ما&quot; ما خیلی متفاوتهانگار کسی فکر دل هامون نیست اما، فکر کنم خودمون باید فکری کنیممثلا من الان دارم فکر میکنم....آمممممم.... 😄دارم با خودم حرف می‌زنممیپرسم که آیا میشه تجربه های غیرمنتظره بیشتری تو شهر داشته باشم؟برنامه خوب دورهمی واسه شادابی و واقعا، همدلیمیشه نظرتونو بهم بگین حتما تا بدونم تنها نیستم ؟1404 / 4 /26چه تهران زیباییییی!</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 21:41:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تهران چطور گذشت؟ ( سه بامداد )</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%AF-quj8q7pemccg</link>
                <description>خواب آلودماینجا خونه مامان بزرگ منهبوی کودکی هام رو می‌ده هنوزاین بو خیلی ماندگارهانگار با هیچ چیز خدشه ای بهش وارد نشدههنوز همون احساس رو بهش دارمتویه این سیر تغییرات زندگی مناینجا، جزء معدود جاهاییه که منهنوز همون احساس همیشه رو بهش دارم.نور پنجره انگار از درگاه الهیه (:نور سپیدی که از پرده ها عبور می‌کنن، از باغچه پشتی که مامان بزرگمگیاه های مختلف توش کاشته و ازشون مراقبت می‌کنهگرچه بچه بودم اینجا به علاوه پسته، انگور شانی بنفش هم داشت، پس من کلی غوره می‌خوردم (:این اتاق، هنوز که هنوزه آرامش داره برای خوابیدن، شب ها به حرارت بخاری می‌چسبم.بوش بویه خوبیه!تویه کمد قدیمی هنوز رخت خواب داریمرخت خواب هایی که هنوز ازشون بالا می‌رم و روشون دراز می‌کشماینجا بودن، یعنی اینجا بودنیعنی شدت در لحظه حال بالا می‌رهحتی سوسک های تویه حمومی لونه دارن که در کنار هم زندگی می‌کننزیادن، با همنمثل ما آدم ها در گذشته نه چندان دوردلم تنگ میشه برای خودماما من در دوره گذارماین روزا اعتماد بنفسم اومده پاییناما چشمایی دارم که همه چیز رو از بیرون نظاره گرهاحساساتم رو می‌بینم، محدودیت هام رو می‌بینمنمی‌شه گفت همشون رو.دلم آدمایی رو میخواد که می‌شه باهاشون صحبت کرد، اما بهتره به خودم رسیدگی کنمدلم واسه دوستم تنگ شده....مامانم از راه می‌رسه و می‌گه بریم سمت شمال۴ صبح با صدای انفجار در تهران از خواب پاشدیماز تهران رانندگی کردم تا اینجابگذریم...سوال های زیادی دارمدرگیری های بسیاراما، من، می‌دونم که، این آدم، ارزشمند تر از داده های ذهنی محدودشهنیازی به رنج و ترس نیستگرچه در ضعیف ترین حالتم هستماما قوی بودن از دل این شرایط زاییده می‌شهکسی چه میدونهاز حالا به بعدکی میدونه کهچی سرنوشتمونهمرجان فرساد - پرتقال من1404 / 03 / 23</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Fri, 13 Jun 2025 22:59:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع روشن در میان هزار شمع خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/tree-wxvly40lp4yd</link>
                <description>می‌رقصیدم، با بادخودم را در ظرف چینی تمیزی می‌دیدم به راحتیافسوس بخورم بر این قلب پر از سرماکه چشمانم آن قدر کثیف که نتوانم ببینماطراف زیبا، آیا دل این‌قدر پر؟شدم در انزوا خفه، آخر این صدا رسد به که ؟این سکوت و این پهنا، آیا می‌ارزد زنده در میان هزار مرده؟یا یک شمع روشن در میان هزار شمع خاموش؟حتی در ناهوشیاری؟ای ناهوشیاری عظیم، که در حالت تومی‌آورند سایه های خبیثی هجومدر تاریکی و تنهایی می‌روم در حالتی از فسرده دلی!ای مفاهیم نامفهوم، سلام!ای دنیای آزاد بیمار، بر تو ای سلام!ای آسمان بی رنگ و لاعاب (تهران)ای شب بی ستاره، سلام!بر شما سلام ای ستاره های درون من، که در این تاریکامی‌زنید چشمک و قطع و وصلید مدامای مفاهیمآدم هاعقیده و فکر هاکه در روح من می‌آورید افکار ضد دنیا و زندگیسلام، ترس از تنهایی و رفتن در سیاهینوشتن گمراه کننده، فکر و خیال منحرف سمت بادبی دیارو ای بی وطنبربر، بی داستانمن.من هراسمند.اما من، مدام به حرکت در می‌آیدمن بی حرکت روزانه و زنده ننماییدن هر روزه ام، مرده ام.جاری امتنها گفتم:آب باشو من تنها بر رویه این ماندمنه خواستن، در کل خواستن بیهوده استآب بودن، یعنی آزاد بودن، شکل گرفتنشدن یک چیز، شدن یک کار و انجام دادنشدن.نه در طلب بودن و فشار و سختینه دقت و تحلیل مرده سریع و منطقیبرای کشف حیات و طبیعت بودنبی هیچ قاعده ای باید به آن متصل شد (=هرقدر هم که از تنهاییت به درخت بگویی، باز کم استاما او همچنان به رقص خویش ادامه می‌دهد، او می‌رقصدچون رسالتش همراه وزش باد همین استدر مقابل دیگران همین باشپیاده روی بوستان نهج البلاغه1403 / 5 / 25</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 22:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>19 - رقص میان ارواح سرگردان | ترس و اظطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D8%A7%D8%B8%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-kpaj3le0zvet</link>
                <description>من از صدای هوووو هوی ارواح آواره مهاجر شهر، وجودم به لرزه در می‌آمداز صدا های نامفهوم، تنها وصله های رابط پاره شده بر می‌آمد| انزوای جمعی | - | فریاد درمان ماست |بله تمام وصله هایم را از مرده ها کنده بودماتصال گروهی که بین ما وجود نداردباعث می‌شود مهمل بگوییم درباره هممن صدا های وحشتناک ارواح هنگام توصیه هاو نصیحت ها تنم را به لرزه در می‌آورداین خانه و این شهری که اگر بتوانی در آن نفسی تازه کنی شاهکار کردیهمه به ناآگاه انگار در حال ساخت کاخ با مصالحی از جنس مرگ بودندیک شاهکار غیرانسانیاحساسات بر روی چهره ها می‌پژمردهر روز اراده در سینه ها می‌مردنه آنقدر هم تلخ، اما وقتی که هیچ کدام‌مان به هم اتصالی نداریمهمه‌مان انتظار شنیده شدن داریمهیچ گاه بی آنکه یکدیگر را واقعا با چشمان‌مان به وضوح ببینیمسخنان‌مان توسط هم شنیده نخواهد شداین هوهوی بیهوده مرا همیشه دور نگه می‌داشت1403 / 5 / 16</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 08:46:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>18 - زیر چرخ دنده های روزمرگی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-c6nrddtoxif4</link>
                <description>خیال هم مکروه شدزیر چرخ روزمرگیبی ثمری و شاید بی باریخسته از خیال هایی که به واقعیت تبدیل نشدامروزدیروزو دیروزآخر، خط حس کردن باقی روز قطع می‌شوداین مسیر زیبایی رشد و زیستن پنهان می‌شوداز خیال خسته، که نشد تداعی در واقعیتواقعیت همین است که هست و هیچو بله، پله بالاتری وجود نداردشکست؛زیباست خلق اثرچرا تمام متن هایم در این دفترچه گرفته یک رنگ و بویحتی وقتی می‌خواهم آغاز به نوشتن کنم.پشتم بوق می‌زندد که آهای! حرکت کناما نمی‌شود، واقعیت حرکت نمی‌کندگرچه خیالم در حال کنکاش است اما وجودم خسته می‌شودروزمرگی و کندنروزمرگی و کندنروزمردگی و کندنبازگشتنآخر تا کی؟!یک صفحه به زیر من قرار دهید، یک بستر که نرود انرژی هایم به قهقرابس است این گشتن های باطلآه ... از همه چیزکه در ذهنم جولان می‌دهد.جریان آبباید شوم همانند آبملال روزمره خود نوعی هشدار استکه می‌گذرانی اشتباه! و درس بگیراینجا در شمال هیچ‌کس نیستکه با هم، هم کلام شویمخوده این هم کلامی نوعی اتصال است به اطراف ( به زندگی‌ )نه تنهایی مرا به جایی نخواهد رساندو آن تنهایی دیگر که تغییر زاویه دید به زندگی است ...ولی نه حالا که خسته ام.1403 / 5 / 15</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2025 08:39:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>17 - رود رونده ذهن از برکه تا اقیانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-x1pyqtz3nzpb</link>
                <description>مشرف طبقه تکثیر دلیلبی ضمیرصفیر | SoundCloudتفکر بیش فعال، در رود رونده و بررنده که ادامه دار است و بی حد و مرزبی قالب پیش می‌رود با عنوان یک موضوع، از برکه ای به رودخانه و بعد در آبشار افتادندر اقیانوس بزرگ از مفاهیم و تحلیل بی رویه آن، و هیچ.هیچ؛به این خاطر که بی قالب است، موضوع در برکه است و در آخر در اقیانوس چشمانم خویش را میابنداین خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است در همینجا خیال و داستان است و می‌سراید که روح در این فضا نمیرداما خط ادامنه دار عمق شاید در این دفترچه دیگر به اتمام رسیده . . .به یاد دارم من اسیر نوشته هایم شده بودم و موضوع نوشتن جریان زنده زندگی من نبودکه در دفتر قبلی ثبت می‌شد : یک نظم بود رقص نبوداز دقت زیاد در ذهن، سرم گُنگ استچه زیبا و با شوق قصه تعریف می‌کردی، این در ذهنم می‌چرخد مداممن نیازمند قصه هایم، من دوست داشتم و دارم از انتهای قلبم شما آدم های زنده راکه روزتان را زنده می‌کنید، در تلاشید برای بودن بهتر در طبیعت های بکرقصه، خیال، داستان، ما با این ها درک می‌کنیم از قلبمان دنیا راوگرنه قاعده های خشک ذهن، تنها دانستن ریاضیات جهان‌اندو این جهان با ذهن تنها می‌شد کنش و واکنش های حدس پذیر که آنها را قبل وقوع، پیش بینی می‌کرداما قلب، خیال و درک داستان است. انسان انسانیتش را با قلبش همسوستبه همین خاطر بود که تحسینت کردم پردیس‌ (نام شخص)به خاطر نحوه قصه گوییتقصه گویی زنده از خاطره و واقعیت در خیالاین خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است اما این تفکر رونده از برکه سر از اقیانوس در می‌آورد که این تنها نوعش نیستچیز دیگر است در این شهر و با این جامعه زیستن، که حتی دستت هم جایی بند نیستسکویی برای نجات نمیابیذهنت با قواعد مصنوعی می‌رقصد و همه چیز را می‌پذیرینوشتن خود نوعی ایستگاه استیعنی در این رود که به قدری شلوغ است و باران می‌آیدو فشار آب در حال بردن توست، نوشتن سکناستیک حرکت و یک سکنا با تمام توانایی ذهنتخانه . . . </description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 17:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>16 - غروب می‌کند بالای سرم خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/16-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-safqpghgm7rj</link>
                <description>غروب می‌کند بالای سرم خورشیدسایه ام رو به رویم، در اتاق کهنه متروکه اماتاقی که در آن حال، خیال رنگ اسارت به خود گرفته.سایه ام، با من، شروع به صحبت می‌کند&quot;وهم&quot;ترکیبی از خیالاتمصدای مرموز و مشکوکاز تمام زندگی ناگوارم، برایم می‌گوید از گذشتهاز اظطرابحواسم را پرت می‌کندکله ام داغدیو غروب مرا در چنگ می‌اندازد و رحم را می‌فشارد و افسرده می‌کندروحم را مثل گلی پژمرده می‌کند و می آزارد وجودم راعیان به جسمم آسیب می‌زنددر خلوتم، در انزوا، درگیر وهمدرگیر بن‌بست های پشت هم درگیرخود، درگیر همه چیزپا به پای وهم، پا به پای خیالفکر می‌کنی من در انتهای این بن بست ها جان می‌سپارم؟یا این روزی که غروب کرده مثلا ؟!یا این خانه که خیال در آن به نابودی کشانده شده و از هر گونه هدفی تهی است؟نیست در این حالت بانگی که به من بگوید سحر نزدیک استهر دم این بانگ برآرم از دل، وای این شب چقدرر تاریک استنه این گونه نخواهد ماند هرگزروزگار پس خواهد داد رطوبت پوستم و چاله سیاه زیر چشمانم را پر خواهد کرد با دستانشبا ذهن شاداب همگام با طبیعت و روحیه نویسندگی و ادامه زیستن رادیرگاهی است در این تنهاییرنگ خاموشی در طرح لب است.بانگی از دور مرا می‌خواندلیک پاهایم در غیر شب است.رخنه ای نیست در این تاریکی در و دیوار بهم پیوستهسایه ای لغزد اگر روی زمیننقش وهمی است ز بندی رستهدر قیر شب1402 / 4 / 32</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2024 21:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>15 - اتاقی که رنگ و بوی سکون گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/15-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-labp3cdw2mrh</link>
                <description>واقعیت امروز اتاقم را که به من اجازه فکر نمی‌دهد را باید از چرخ تکرار ها درآورد و تغییرش داد.وگرنه من در این اتاق و خانه ماندگار نخواهم بود، باید رفت . . . اینجا که تنها، شده یادآور گذشته، یادآور الگو یکسان روزمردگیوقتی می‌آیم اینجا، تمام خاطراتم با انرژی کمم می‌آید در ذهنم و مرا می‌کشاند به همان مصیبت هر روزه، زندگی در این خانهبه تمام طرز نگاهم به شکاف هامرا می‌برد به سمت درد هانه سمت فعالیتنه سمت حرکتبلکه سکون.الگو های گذشته تکراریهمان گذشته ای که مرگ است فقط در آنو تلاشی است برای حیات، بقاحفظ حیات ذهنینگاهم آزادانه می‌رود در این خاطرات یا به اجبار؟رود خروشان وحشی می‌بردش یا میتوان چوبی، سکویی، جایی برای امان بردن پیدا کردمی‌توان طور دیگر نگریستفرصت ها تعدادشان کم شدهانگار تمام رخسار این اتاق را گرد و غبار سکون گرفته، پوشانده و خفه کرده.تمام اجزای آن مرا می‌برد به سمت گذشته و الگو های  شکست خوردهگیر در باتلاق سکون، اما . . . &quot;ساخته شده&quot; سکون و باتلاقنیست این برای من در اینجاچه کنم چه کنم هایی که در هر لحظه در ذهنم پژواک می‌کرد و مرا در زمان های بیگانه، پوچ و بی قواعدم می‌خورد، اکنون به پایان رسیده.حال سعی دارم با جریان زندگی پیش رومبگذارم همه چیز خودش برود رو به جلو، جریان داشته باشدروز زندگی و جریان سرنوشترنگ و بوی جاری هر چه به نظام خشک با قاعده های غیرقابل دست برد تبدیل شود،همگام با ذهنی که خلاقیتش سرکوب می‌شودتبدیل به مرداب و جریان گندیده ای می‌شودتماشا ویدیو در یوتیوب :‌ بروس‌لی : درباره ماهیت زندگی1403/4/18</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 11:25:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>14 - چطور بگویم دوستت دارم زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/14-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-h8wnpythqhsu</link>
                <description>چطور بگویم &quot;دوستت دارم زندگی&quot;چطور بهش بگویم دوستش دارموقتی این حجمه کمبود در درون من است و واقعیت انگار این گونه بر علیهم است.این فکر هااین آشوباین خیال فعال و پویااین جاری بودن فکر روزاین غنای درونی که هدر رفته، اما هست.می‌شد تمام این انرژی ها صرف عشق شود و راه بشود و منظره زیبا و باشکوه خلق بشودتازگی خلق شودخلق تکرار نبود هیچ گاهمنظره منیت بود.زندگی کردن ابراز کردن است و برای ابراز کردن باید آفریدآفریدن هیچ گاه صرفا تکرار نیستزندگی کردن ابراز کردن آزادانه ی خود در آفرینش است بروس‌لی  |  یوتیوب دربارش صحبت کردممنظره زیبای انساناما، خیالم جنجال می‌سازد و طغیان می‌کند علیه همین واقعیتی که حال باب میل من نیست.چرا که این جایگاه من اشتباه است و اینجا شبیه به خار شده اممن اینجا شبیه به الماسی ام که کم رنگ شده، شبیه بویی که ضعیف شدهشبیه پا هایی که از قدم برداشتن ها آزرده شده و افسرده و درگیر است با خویشبه خیال رهایی ... مفهوم رهایی در اسارت هست.این خیال که بر علیه واقعیت می‌شورد، تمام وجودم را که به فعالیت مداوم می‌اندازداعصابم مدام در حال تحریک است، انرژیم به سرعت در هنگام کاری تمام می‌شودغش میکنم ... و تمام می‌شوم باقی روز راباقی روز را خالی از خیال با خستگی روی تختم می‌گذرانماگر معضلم نپذیرفتن وضعیت فعلی باشد چه ؟چطور این حجم از افول و این حجمه پوچ را بپذیرم که آرام آرام رشد کنم.در این حالت طغیان، رشد کردن ناممکن است ( طغیان و شورش خیال علیه واقعیت فعلی )انعطاف داشته باشم؛ نمی‌توانم با انرژی بیش از حد توانم گذاشتن اوضاع را برگردانم&quot;برگرداندن اوضاع به وضعیت قبلی توهم است&quot; آب رود، روان است و جاری، برنمی‌گرددتوهم برگرداندن اوضاع دچار سکون می‌کند آدمی رادر فرایند زندگی جریان داشته باشهیچ وقت نمی‌توانی دوبار در یک آب قدم بگذاری دوست منزندگی هم مثل آب روان مدام در حرکت است و هیچ چیز ثابت نیستبروس‌لیاین خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است پذیرفت و پیش رفتکه بتواند وضعیت فعلی را بهبود بخشدو از روح خود زندگی را دمید.زندگی که می‌توانست پوچی، شکست، امید و خوشبختی را در آن جای دهدبا آسایش، تنهایی را با خود نشستبشویید چشم های من که دیده کثیفیبشویید ذهن و خاطره و خیال من که دیده بس تصویر های پوچ که از آن ها چرک در می‌آمدکه وجودم را مثل گلی می‌پژمردمی‌آید تصویرش در خیالم و می‌آزارد و می‌کارد درد در تن منبشویید تن من را که تنهاست، تنها درد است و دردتمامیت آن را هر شب می‌پوشاند پتوی سیاهی کمبود می‌زند دست و پابی فایدگی دروغ است چرا که دارم مینویسم این تجربه رابه یاد فیلمی که چند روز پیش دیدم ( Life is Beatiful )1403/4/16اون مدت نوشتن این متن، کتابی که بهم کمک کرده بود از این احوال فاصله بگیرمکتاب افکار بارز نوشته بروس‌لی بود که من حتی اخیرا هم درباره یک بخش کتاب در یوتیوب ویدیو آپلود کردمتماشا ویدیو در یوتیوب :‌ بروس‌لی : درباره ماهیت زندگی</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 11:18:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>13 - سکوی اجرای نقش و ابراز خود ( قسمت دوم )</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/13-%D8%B3%DA%A9%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-qfrohuhyeabb</link>
                <description>من تشنه کنشم، تشنه عملبه کار بستن غنای درونیبرای درگیری، برای ذوقبرای مسیر زندگیدنبال سکوی اجرای نقشخودم دنباله‌ی جریان رود جاری زندگیبوی خوب انبوه گل هاست حال، که در اطراف نهاد ناارامم می‌گرددبوی خوب بهار، که در اطراف نهاد و تمامیت ناارامم پخش می‌شودتمام توان و انرژی ام را نمی‌دهم پای فکرچون عمل کردن به ایده ها اهمیت والاتری داردمخصوصا  برای کسی که بدون سکو است.لحظه هایم می‌گذرند آرامدقیقه هایم ساعتند و عمیق می‌گذرند1403/3/8رقص ابراز را بخوانید که نوشته ای تازه استشاید حالا که از آن زمان می‌گذرد من به اهدافم نزدیک تر شده ام</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 23:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>12 - مرد مسخ خیره به صفحه موبایل (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%B3%D8%AE-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-pilr1thehfwd</link>
                <description>عدم اتصال واقعی به اطرافصبح ها گوشیت تمام تمرکز و حواست را از بین می‌بردهر بار شوم که قفلش را باز می‌کنیتا کاری را انجام دهی و مطلبی بی ارزش اما جذاب را بخوانیحواست از جهان ربوده می‌شوددر رودی می‌افتی که جریانش دیگر دست تو نیستپارو می‌زنم در جریان بی حواس منفعل در به کار گرفتن اراده خویش و از بیرون آمدن از مطالب جذابدر این صفحه ای که نور را مستقیما به چشمان مست من می‌تاباندمن از درون مسخ، آمدم کاری انجام دهم، برد جریان من را مطلبی جذابحال دیگر این جریان دست من نیست.ناگزیر به رفتنم و دست نمی‌توانم بکشماحساسم این را به من نمی‌گوید که تک تک کنش های من در این صفحه لمسی پیش‌بینی پذیر شده.تلپی از رود تبلیغات به رود دیگری می‌افتم و جریان مرا با خود می‌بردبی آنکه سکویی برای نجات از این جریان رونده پیدا کنم.صبح را با ملالت آغاز میکنم،خواب شبانه را به عنوان یک تکلیف به سر می‌برمعصرگاهی را به حیران نگریستنو ظهر را به دنبال خودم می‌گردم.این خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است دلم باد می‌خواهد باد!بشوید ببرد همه چیز را بخواهد، بخواهم نیک راتا وحدتی ایجاد شودمرد مسخ خیره به صفحه نور، مست تخیل و توهم خویش استدر مسیر راهیابی و خود، اسیر راه مسموم و کج استخراب و مرده می‌نگردبه ظاهر هدف دارداگر زندگی همان زمان است، او همواره آن را در حال باخت دادن است| قسمت دوم را بخوانید |</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 23:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>11 - واقعیتی که ساخته نگاهم است...</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-erxknpkyu9ii</link>
                <description>باد گاهی صدای رهایی استو گاهی صدای زوال استصدای سکون، صدای نابودی.صدای زره زره ریختن می‌شودصدای رطوبت، صدای تازگی و رشدصدای طبیعت و صدای آسمانصدای ارتباط، همواره ارتباط با زندگیاصلا صدای سختی. وای سختی ...سخت است، سخت است زندگیلحظه لحظه انتخاب است و مسئولیت سخت استنهان از دیگران این دغدغه ها و فکر و انتخاب ها، من کی باشم هاموجود امیدواری که همه نثار ها را کشیده به دوش خود‌ ( هر چه گفتند )تخیل در جهت مسیری، نه نوشخوار و سکون، تخیل پویای مناین خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است من باید برخیزمنباید بگذارم گذر از مرحله ای شامل تصوری از زندگی و از جهان، من رو از پا در بیاره.بایستی از این مرحله عبور کنم تا به جای بهتری برسم.مکان نوشته : گیلان شهرستان سیاهکل</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 01:45:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>10 - کوچه های ذهنم همه بن بست‌اند (طلوع)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/10-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-yz5elandxxzv</link>
                <description>اما می‌روم ادامه راه را که امیدوارم به همه چیز، امیدوارم منحتی اگر همه آدم ها به خیال خام بگذارند دست رویه دست برای روز بهتر، خواهم داد ادامه باز همبا سختی دست به قلم شدن در شب بسیار تاریک همسازم و این درداز من چیز تازه ای خواهد ساخت و سکون خواهد شکستبه دست آزادی اختیار، به اینکه می‌سازید از جو خود و اطرافتان شیطانو به ادعای نبود نور می‌کشید در خود و اطرافیان نور (امید) راکه خواهد تابید نور از لای ظلمات شبی که با دستان‌تان ساختید به ناآگاهبن بست ها را رها کن، رها شو، گاهی می‌شود این راه و انگار همه چیز بسته حتی گوش سوت می‌کشدو شنوای جغد نصفه شب لب پنجره نیست گاهی می‌شود پنجره ها سیاه، دیوی فریاد می‌کشد که نیرویت برای من استمی‌شود فضا سنگین و زمان کش می‌اید و کش انگار می‌گذرد هر دقیقه ساعتی شب شب تاریک و جای، جایی است ثابت در میان بن بست هااما بشکن!نمان در یک جامکان شوم تو را از کار می‌اندازدبن‌بست ها را رها کن، رها شو به معنای واقعیگاهی یادم می‌روم تمام شب ها و روز ها و خاطراتم می‌روند و شب می‌شودانگار خورشید غروب می‌کند در ذهنمچشمم به نور امیدوار و در انتظار، می‌رسانمش که بشود در صفحه خیالپوشال پوچ زندگی پاره، ببینم به یکباره خود را واقعی در آینهبی تظاهر، بی رنگ، بی آرایشیبی نقاشی سیاه و بن‌بست ها بی سطوح رنگ رنگ و رو رفته ای که بزند موجش آرام در خیالمآن زمان را خواهم نوشت و به لحظه ای حقیقی به تجربه در خواهد آمد که کنونی است ( تجربه عمیق در لحظه)1403/3/23| قسمت اول (تاریکی) را بخوانید |</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 00:42:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>9 - کوچه های ذهنم همه بن بست‌اند (تاریکی)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/9-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-fujmtlet6hlr</link>
                <description>اسم این را گذاشته ام غروب؛حالتی است که موج های دریای ذهنم را سیاه و آلوده میکندراهی برای کندن از آن در آن لحظه که دچارم نمیبینممی‌زند موج القاعات منفی در درونمهمانند دریا، آشفته و پریشان در پی خواب آراماین القاعات که نتیجه سکون‌اند، این آیه های یاس بی معنی به کنار می‌روندبا چند جمله مثبت، اما باز بر‌میگردندباز می‌آید بالا دریارهایم نمی‌کندرهایم کن، من امیدوارم و مسیرم پر از فرصتبرای خوشبختی و کندن از مصیبت هاموج نفرت انگیز سرشار از مخاطره و خیال های بدتنفر نمی‌ورزم به شما چون به وجودتان کمک کرده امبه دنباله ی مسیرم تا بالاخره ...آرام گیرد دریاآرام میگیرد دریاآرام میگیرد دریاموج القاعات منفی درونم، آرام میشود آرامآدم هایی را خواهم یافت که با ارزش باشند و داناکه بدانیم قدر هم را و بگذاریم سنگی کنار از جلوی راه همآرام و آسوده خیالخیال واهی می‌نالد که همه چیز بن‌بست استسکون قواعدم آن را تقویت می‌کند و نگهش ‌می‌داردکتاب و هوا آسمانخیال و آرام خفتن، ادامه دادن راهتاریکی و روشنا همه بن‌بست‌اند و سیاه است همه چیز1403/3/23| قسمت دوم (طلوع) را بخوانید |</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2024 00:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7 - نگاه می‌سازد، همواره روزمردگی را</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/4-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-%D9%87%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-mrdxwhmumeg5</link>
                <description>نگاه می‌سازد، همواره روزمردگی راتنم شل در حال نوشخوار افکار روز قبل، در خواب و بیداریروانم خسته از سکنا در حالت حل کردن مسائل قبلی، بله همچنان می‌زند دست و پاآدم های اطرافم دارند نای همیشگی، حل کرده ام خیلی از مسائلم رااما دوست ندارم صرفا درگیر رویا باشمتنم شل، غرق، خسته از سکونبی رمق از برخیزیدن از خوابمی‌بردم خواب بی آنکه بفهممبعد پا می‌شوم و میگویم : من کجام!!این خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است  تازه مواجه شده ام به هویتی که اجتماع می‌دهد به من، تشویق ها مرا از مسیر منحرف می‌کنندانگار مجبورم دوره کنم افکار اتفاقات قبل را، تا بگذارند تاثیرشان را آنطور که خود می‌خواهند، نه من ...هرگز اجبار رو همیشه دستممرگ سازه ها بود بعد دریچه قلبمسورناندارم برنامه ایمن تن گمشده میان سیل همه چیزم، یک بی‌خودکه همه چیز می‌شود یکیاشکال فکریم تغییر میکنند مداممن اینجا غربتی ترین در خانه امخیر، ندارم شوقی برای پیمودن دوباره این مسیر تا پارکاما انگار انتخاب دیگری برای رهایی از این آشوب ندارمنوشتن که توجه ام را میگیرد به همه چیزاحساس میکنم...در این دوره پریشانی، بهتر است بیشتر به احساساتت باشیتا پرسش های تشویش گر و وسواس هزار &quot;اما&quot; و &quot;آیا&quot; (شعر حسین منزوی)چون احساسات تاثیرگذارند بر افکار و قلب ما پر از ترک است هر روزو این سم که وارد افکارمان میشود هدایتمان می‌کند به تونل سیاه بیراهدر عوض رقصیدن بهتر استکه در نوشتن هم انعظاف ایجاد می‌کندنوشتن هم که حال به ساخت قواعد و قوانین تنزل یافته به رقص تبدیل میشودبه &quot;یاد و حافظه&quot; تبدیل میشودخیر، ندارم علاقه ای به زندگی بدون فکر و فهم، بدون احساسات بکر. پشت نقاب هایمان، آزرده است.1403/6/11از اول شروع کن : انزوای جمعی، احساس بیگانگی و دوری از خود</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 00:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>6 - فریاد درمان ماست جریان پیدا کن</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/6-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86-hwqpfvcym1s0</link>
                <description>توی این انزوا جمعیدیگه خاطره رو کی میده بروزتوی دست، بلیط طلوعفرشادانزوای جمعی نتیجه اش نا آرامی روح است.انگار چیزی در ته حلقت گیر کرده باشد و نتوانی آن را بیرون بریزی.بستری برای به نقش و نگار درآوردن کلمه ای که در گلویت گیر کرده نیست!خودخوری، احساس تنهاییسد شدن زندگی، قطع جریان جاری زندگیصف بستن مسائل حل نشده در شقیقه هایت و اعصابت که با جیکی بهم می‌ریزدتبدیل به فریاد می‌شوی، که «فریاد درمان است»داد بزن!ابراز کردن خشمتبرای رقص به دنبال ریتم نباید بودبلکه باید در فضایی که در آن فریاد تعریف نشده فریاد زد!زوزه بکش، زوزه بکش ای نامتعارفابراز کن جان را که سیم های اتصال روح هایمان از ما کنده شدهلال شدن انتهای کار نیست.حضورت را بروز بدهاصلا عدم حضورت را بروز بدهپی ریتم نباش به رقص در بیار حضور جاریپریشان کوچه های ذهن که به بن بست می‌رسد، تو آرامی و روحت نا آرام.جبر را رها کن زوزه بکش.سلول را رها شو، جبر را آزاد کناین تویی که گرفته‌ای جلوی سد جاری، باید زوزه کشیدجبر را آزاد کننه؛باید داد رها برچست خصلت هایی که روی من چسبانده شدهارزشش را دارد جرئت کردن، باید فریاد زد خود راتا به صدا در آید زنگوله ای که به گوش همه آدم ها آشناستدرد همگانیسیگار دستشان است؟سیگار خوده معناست رفیق، معنای ناامیدیهمه این ها در من رخنه کرده و خون گلو را گرفتهباد می‌زند از جنس جبر با ته مزه رهاییسبزه با آن یکی سبزه حال و احوال می‌کنداین خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است من در پارک بی-خیال آدمها، با رقص زنده امامیدوار بودن به رهایی، خیلی بهتر از پذیرایی از شکست همانند شماستبی-خیال آدمها، هنوز پژواک می‌دهد در سرم یاری رسانی، نمیتوان برای آمدنش ایستادباید به حرکت افتاد و بهتر است پنجره ها را  رو به دنیا برای وقوع هر وصالی باز گذاشت.۱۴۰۳/۶/۳از اول شروع کن : انزوای جمعی، احساس بیگانگی و دوری از خود«سکوت»</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2024 20:58:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>5 - واقعیت اسیدی، روان رنجور</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/5-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-mtl5qpjptot8</link>
                <description>وقتی زندگی بدون خودم ادامه میدهمعنی خودشو میبازه ادامه دادنسقوط/تسواقعیت ترکیبی از تصویر و صدا ها و حس های درونی من است که اسیدی است و سرشار از درد.که میانه خوبی با آن ندارم و ترجیحم خواب است.داستانم را فراموشزده به زندگی در حال ادامه دادنمعقبم از دانستن و فهم داستانم و ادامه نوشتن، چرا که درد، عدم اتصال را بر جهان پدید می‌آورددردمندمهر جزء این جهان از جمله اشیا و دیوار ها و صدا ها، ابزاری هستند برای رنجاندنمرنج های نالازم - کوه رنج های بیهوده که به قول فراستخواه (جامعه شناس) با آن درگیریممقصود فراسخواه :مدام خیال پردازی ها در قالب های ایدئولوژیک به بچه ها وارد می‌شود.بخشی آنها را مسخره میکنند، اما احساس ناامنی دارندحرف های نسنجیده غیرعقلانی زده می‌شود.آزاد اندیشی و ظهور عقلانیتی که در آنها فوران کرده آنهارا به سمت ستیز و رادیکال شدن و درگیری با سیستم آموزشو دانشگاه می‌برد و به آینده سرزمین بدبدین می‌کندنشنیده شدن توسط دوست و خانواده و جامعه رباتیک به طور رضایت بخش، بخش عظیمی از دردم است.اینکه کسی درک نمی‌کند. . . تنها در میان درد تنش من با جامعه و سیستماما همانند آب که در آنی جذب ابر می‌شود حل نمی‌شومهمین ادامه دادن ادامه دار هم درد است.۱۴۰۳/۳/۴نوشته قبلی را بخوانید‌: انزوای جمعی، احساس بیگانگی و دوری از خود</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 00:21:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 - انزوای جمعی، احساس بیگانگی و دوری از خود</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/4-%D8%A7%D9%86%D8%B2%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF-x9cv2uqovcy6</link>
                <description>من عدم اتصال به اطراف و جهانمتام احساس بیگانگی با آدم ها، جهان و حتی خودماحصل تمام رنج های در طول فصول زیستنمهمین درد های ندیده به چشمان آدم های بی حواسکه میگذرند بی تفاوت از کنارمحواسم نه بر کلمه ای که به نقش در می‌آورمشو نه به خودم، بلکه به خلأ میان من و کلمه است، یکجور احساس بیگانگیراه می‌روم بی آنکه بفهمم راه رفتن راناگزیر پای راستم می‌آید جلو، بعد پای چپم، بعد پای راستم بعد...خاطرم نیست دیروز یا حتی پریروز راتو خاطرت هاست، پس یک نشانی به من بده از همین هفته، بدانم کی ام!کجام و در چه مسیر به سوی چه؟لگدمال در خلأ‌، نمیدانم انگار چون تو داری معضلی دیگران را هم اینطور میبینییا در حقیقت گهگاهی آدم ها را درست تشخیص میدهم که همانند من درگیر بیگانگی‌اندآدم ها با صحبت، تصورات ذهنیم را دگرگون میکنند، چرا همانند آب شده این صفحه خیالسریعا شکل میگیرد بی اراده توسوال : می‌شوم چیز دیگر از درون در مواجه با آدم ها، دایره ارتباط باید گسترده گردد؟تا یاد بگیرم روان بودن را در روابط (؟)نمیدانم، باید بروم ....۱۴۰۳/۲/۲۱نوشته مرتبط : واقعیت اسیدی، روان رنجور</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 23:51:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3 - رقص ابراز روح</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/3-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%82%D8%B5-cec48ikfp0t6</link>
                <description>شنیدن، چشمی دریافت کردنلمس کردن، بوییدن، ناز دادن، ناز شدنهنرهمراه با پاشش نقاب بر روی بوم استچهره ای با حس و حالات به ظاهر بد عیان استاما در بطن بهشت است و جنگل و رودخانه و گل است و پرندهبطنی خودی، بی احساس غربتجانت آرام، لم داده به زیر آفتاب ملایم با بادآبوجود و رقصوجود و کنشحرکت، به سوی مقصد نامعلومبا حس خوببا حس نبودنعیان شدن جاندر جهان بی نهایت مهربانچه کنم، در میان این تظاهرچسباندن لقب یا برچسب، ثباتمن انعطاف بی نهایتم به سوی دریاپناهم به آغوش وجود خویشکف پایم رویه زمین، ریشه استتنم منعطف، رقاص بادمیدهم تن به رقصمعضلات و مشکلات رامی‌بلعم و عبور می‌دهم از تنم همانند باد و صدایش رااز میان انگشت های پایماز میان مو های لختمچشمان قهوه‌ایم نظارت می‌کندو همچنان امیدوار به آینده می‌ماندسطل سوراخ امیدهمانجا که سبزه می‌رویدبی حواس شدن را رقصمو حال به آسانی پذیرا،خورشید را نگاهاین خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن استشب شب سکون بود و صبح، صبح اجرامی‌دهم رقص ابراز، زمین سکنا را تکانهل می‌دهم به آسانی، لیز خورد تنمآواره، اما پذیرای درون خویشجاده خیال رو با بی خیالی طی کنبزرگی دنیا به دیدن کوچیکیاشهرخبزرگی دنیا فضای محدود اطرافت نیست 😉به حرکته، می‌رقصم و قدم برمیدارمگرچه دلم گیر است همچنان( پس از کلاس رقص معاصر )1403/6/8</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 10:42:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2 - جدال نوشتن و بودن در برزخ سیستم آموزش</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajatan5532/2-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-rrj78oq1pins</link>
                <description>شدم اهلی با ترس، حساب شده ستپر از تشویش با شک، حساب شده ستشدم تعریف با مرز، حساب شده ستپُر از تردید با ترس، حساب شده ستصفیرطبیعی است که خوابت نرود،وقتی نادانانی که حتی نمی دانند که کی هستند و هاج واجند تمام عمر، با خود و دیگران اینگونه میکنند، با تو.آری که این تو نیستی، این گونه که تظاهر بیداد میکند، روانت آسوده نیست از فکر و خیال یک لحظه فکر آرامت نمیگذارد.حالته بی جای روانکه ثابت نیستی و مدام تغییر میکنیحالا تنها دفترچه و نوشتن است که ثابت است بله، سکویی ثابتپوچی، به حین کار کردن (‌در اصل نکردن) به گم شدن ها فکر میکنیبه آدم ها که هیچ نیستند، جز گوشه ای برای کشتن امید هایت، برای زندگیطبیعی است که نمی روی به خواب، فکر و روانت بهت میگوید، بیگانه ای !تنهایی و تنهاهیچ عشقی در زندگیت جاری نیست، هر روز رقص قتل می بینی، چشمانت، این تصویر هاچقدر بزرگ و وسیعی و گفتی بنویسم برای همه فن حریف شدن، اما چقدر گمی تو« نوشتن آن سطح ثابت شددر سیلاب شکستن و آوار »نمی‌دانی چه کنی، نمی‌دانی چه باید بکنیتنها و تنها در خود فرو میروی و میگویی نمیتوانممیگویی به هیچ قادر نیستم.سرت سوت می‌کشدتو هیچ، ما هیچ، ما غباری هستیم که خود نشان میدهیمظلم کردن جای گسترش دارد، نابودی خود را می‌گستراندسراسر زوالی و سراسر فساد، ملول و  پوچ در سکنابر رویه گل نشسته، پاهایت رویه زمین نیست ( پاهایت در هوا )حضورت شوخیست، مردمی که سخره‌ات میگیرند، آنان تنها نمیدانند و نمیدانند و بسحق در دستانت است و فقط دستت از سختی ادامه راه میسوزد.نه نمیدانم چه باید کنم.این خط به معنی تامل و چند ثانیه دست نگه داشتن است نمی‌دانی از عصبانیت و نفرت از همگان باید یقه چه کسی را بگیری، نمیدانیوقتی دست های دیگری را برای فشردن دست یکدیگر قطع کرده‌اندنمی‌دانی به کجا بگریزی، وقتی همه جا را ترس فرا گرفتهنمی‌دانی چه کسی و باشی، وقتی سیاهی می‌چربد زورش به سپیدی و نورنمیدانی خیلی روشن باشی یا خیلی سیاه نمیدانی کسی دیگر هست که بپذیردت و همراهیت کندیا باید تنها برانی.1402 / 12 / 4</description>
                <category>AlirezaJatan</category>
                <author>AlirezaJatan</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 12:38:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>