<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا جوکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezajokar</link>
        <description>گفتنی ها کم نیست . من و تو کم بودیم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/209798/avatar/nIpotr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا جوکار</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezajokar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لعنت به پلنB</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%84%D9%86b-uiiuskbcx7fw</link>
                <description>شخصی جهنم را اینطور برایم تعریف کرد: شخصی که خودت ساختی، شخصی که میتوانستی باشی رو ملاقات خواهد کردمارک فیشرتوی این چند پاراگراف ، صحبتم در مورد دوران طلایی زندگی من و امثال منی هست که هنوز نمی دونیم باید چکار کنیم تو زندگیمون و هنوز که هنوزه تکلیفمون با خودمون مشخص نیست.متاسفم که نامیدتون میکنم اما توی چند خط آینده خبری از راه حل نیست . صرفا حرفایی هست که نمیتونم به کسی بگم و شاید این مشکلات از دید من برای شما معنی داشته باشه.چند ماه پیش بود که تصمیم گرفتم که برای ارشد مکانیک بخونم و امتحان بدم. بعد از کلی تحقیق راجب اینکه چی بخونم تو این مدت تصمیم گرفتم از آبان ماه شروع کنم. شروع هم کردم. از روزی 2 ساعت شروع شد تا آخراش که روزی 5 ساعت هم می شد . از آبان تا اسفند 2 تا کتاب 800 صفحه ای ، یکی ریاضی یک و یکی سیالات رو تمام و کمال خوندم و تموم کردم. بعضا یکسری از تست هارو تا 4 بار هم زدم. تو ذهن خودم همیشه هدفم روی قبولی دانشگاه شیراز بود نه صرفا چون تو شیراز زندگی می کنم بلکه همیشه از بچگی وقتی از کنار دانشکده ساختمان مهندسی شماره 2 واقع در خیابان ملاصدرا رد می شدم و دانشجوها رو می دیدم، میگفتم چرا من نه ؟ از طرفی نتونستم کارشناسی رو اونجا بخونم بنابراین فرصت دوباره ای پیش اومده بود تا به مراد قلبیم برسم.2 اسفند 1402 امتحان دادم . امتحان سخت تر از پارسال و پر از سوال های تحلیلی و سطح بالا داشت ، راستش جا خورده بودم اما نمی تونستم نا امید بشم. براش چندین ماه تلاش کرده بودم پس باید ادامه می دادم . ادامه هم دادم !! کنکور رو که تموم کردم با یه حساب سرانگشتی مطمعن شدم رتبم جوری میشه که راحت بتونم شیراز رو بیارم !! حتی تهران ! چند تا از دوستانم هم که تو این راه من رو همراهی می کردن و از نحوه درس خوندن من آگاه بودن ای موضوع رو تصدیق کردن که اون چیزی که میخوام رو میارم.هفته پیش یعنی خرداد 1403 بود که نتیجه ها رو زدن . رتبه 3900 . گند زده بودم . دستام خشک شده بودن . نمیتونستم پلک بزنم . چه اتفاقی افتاده ؟ نکنه دارم خواب میبینم ؟ نکنه اشتباه وارد شدم !؟ دوباره ورود کردم و دیدم نه . اشتباه نیست. یکی از دوستام با خوشحالی بهم زنگ زد گفت علی شدم 1200 ایشالا  دانشگاه شیراز هم کلاسیم دیگه !!!! گفتم نه فک نمیکنم. گفت : البته اره شما تهرانو میاری دیگه راحت . خندیدم و گفتم شدم 3900 فک نکنم حتی دانشگاه آزاد هم قبول بشم . باور نمی کرد تا کارنامم رو فرستادم . تا دید گفت : من واقعا معذرت میخوام . ناراحت نباش علی ! خیره و صلاحت بوده شاید .خیر و صلاحت بوده شایداین جمله برام خیلی آشنا اومد . یادم افتاد همیشه تو هر لحظه از زندگیم که قرار بوده امتحان بزرگی بدم و موفق نشدم این جمله رو شنیده بودم.برای امتحان ورودی راهنمایی تیزهوشان و نمونه دولتی که علارغم کلاس های زیاد و کتاب های تست مختلف ، قبول نشدم .                             امتحان ورودی دبیرستان که باز هم موفق نشدم .                                                                                                              کنکور کارشناسی که باز هم با کلی کلاس و این چیزا باز هم موفق نشدم که دانشگاه خوبی قبول شم .خیلی با خودم فکر کردم . نکنه طلسم شدم . نکنه این حداکثر توان مغز منه ! نکنه خنگم ؟ آخه چرا بقیه که نصف منم تلاش نکردن موفق شدن و من نه ؟! مگه من چکار باید می کردم و نکردم ؟ تو اوج فکر یکهو کلمه پلنB روشن شد تو ذهنم .پلنB ، همه میگن واسه هر چیزی پلنB داشته باش . به زندگیم نگاه کردم و دیدم من حتی تو کوچکترین تصمیمات زندگیم هم پلنB داشتم. دقیقا !!! تو اوج امتحانای ورودی دبستان و دبیرستان ، وقتی که تست می زدم با خودم میگفتم علی اگه قبول نشدی چی ؟! جوابم این بود: خب عب نداره میرم راهنمایی غیر دولتی ! یا عب نداره میرم دبیرستان غیردولتی !                                                       حتی تو دوران کنکور کارشناسی به خودم میگفتم خب اگه دانشگاه شیراز نیوردی چی ؟ میگفتم : تلاش خودمو میکنم اما اگه نشد میرم دانشگاه آزاد . اما چرا ؟ شاید چون همیشه می ترسیدم از موفق نشدن تو یک هدفی و واسه همین همیشه دنبال این بودم که یه نقشه فرار از اون شکست داشته باشم.دقت کردین چرا عمده کسایی که همسن ما بودن ولی  خونوادشون از لحاظ وضعیت مادی ، ضعیف تر بودن ، موفق تر شدن !!؟ شاید چون اونا راه دیگه ای جز این نداشتن . چون شاید براشون راه دیگه ای تعریف نشده بود. چون اونها فقط به این موضوع فکر میکردن که باید بشه به هر قیمتی !!!شاید اگه من به خودم میگفتم علی تو باید قبول بشی و راه دومی نداری جوری تلاش می کردم که نه تنها دانشگاه شیراز بلکه هر دانشگاهی که دلم بخواد رو برم.همه اینها رو گفتم که بگم پلنB سمّه ! سمّی مهلک که آروم آروم که تو فکر میکنی همه چی داره عالی پیش میره ، پایه های زندگیتو خرد می کنه . بیایم برای یکبار هم که شده اگه یه هدف بزرگی تو زندگیمون شروع کردیم ، پلنB براش تعریف نکنیم ! به خودمون بگیم فلانی تو باید موفق بشی و هیچ راه دیگه ای نداری . اصلا بهش نمیتونی فکر کنی چون تعریف نشده !تو همین حین که داشتم می نوشتم یادم افتاد به دوستم که دوران کنکور کارشناسی رشتش تجربی بود و داشت برای پزشکی میخوند. بهش گفتم فلانی اگه قبول نشی چی ؟! گفت نمیدونم علی اصلا بهش فکر نکردم ! نمیشه نشه واقعا نمیدونم اگه نشه باید چکار کنم !! احتمالا آخرش رو خودتون میتونین حدس بزنین !! دقیقا . پزشکی روزانه یزد !</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 23:44:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آيينه</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D8%A2%D9%8A%D9%8A%D9%86%D9%87-o7vpfehfzrbl</link>
                <description>یادمه وقتی از سرما داشت می مرد ، دستاشو گرفتم و گذاشتمش جلوی دهنم و سعی کردم با بخار یکمی دستاشو گرم کنم .زمستون بود . هوا خیلی سرد تر از اونی بود که حتی بخواد خودش رو پوش بده .چشاش همه چیز رو داد می زد . انگار دلش میخواست یه حرفی رو از اعماق وجودش بهم بگه . بگه از دست آدما خسته شده . بگه دیگه آدما مثل قبل نیستن . تو چشاش یه دنیا گِله بود .جوری چشاش از عصبانیت کاسه خون شده بود انگار خونوادشو تیکه تیکه کرده بودن  . خب حقم داشت تنهای تنها داشت واسه خودش یه گوشه جون می داد . صداش در نمیومد ولی معلوم بود تو کلش اتوبان طهران-کرج باز کردن . صدای بوق ، ترافیک و شلوغی ، جیغ و داد ، سلفه های خلط دار پُر از سُرب .انگار تو جمجش یه بمب اتم جاساز کرده بودن که منتظر کوچیکترین اتفاق واسه منفجر شدن بود .                                  شایدم منفجر شده بود و در حال از بین بردن سلول های مریض مغزش بود که جونشو از چشماش می کشیدن بیرون .بهش گفتم حرف بزن باهامگفت : شهر که عوض شه آدماش عوضی میشنگفتم چرا مگه چی شده  ؟گفت : من یه گُل داشتم فک میکردم خدا این گل رو فقط برای من ساخته . خوشگلترین گل تو دنیا . فقط واسه خودم . میخواستم واسه همیشه پیش خودم نگهش دارم . نازش می کردم ، باهاش حرف میزدمیه روز خواستم حالشو بپرسم ، مشتمو که وا کردم دیدم پر پر شده . جون داده بود . مرده بود .من فقط میخواستم از گُلم در برابر آدمای عوض شده شهر عوضیم محافظت کنم نمی دونستم قراره بکشمش !میدونی آدما مثل گل میمونن دوس داری ازشون محافظت کنی ولی نمیدونی داری میکشیشون !!!!!!گفتم حالا بیخیال اتفاقیه که افتاده تو فکرش نرو حال خودتو بدتر نکن گفت : چطور به نظر میام ؟! داغونم نه !!؟گفتم : مثل همیشه عالی هستی خندیدیم ولی خودمونم میدونستیم ته این خنده هامون بغضه و گریه !در حقیقت آدمی در یک سکانس از زندگی اش گیر می کند . همان روز ، همان ساعت ، همان لحظه .                            و پیر شدن آدمی در همین لحظه شروع می شود . ای کاش خدا از پشت دوربین پایین می آمد و میگفت :                              کات !!!!!!!! برای امروز کافیست .حرفاش آشنا بود . حس می کردم اینو یه جا شنیدم ؛ مثل یه دژاووبه قیافش نگاه کردم . شناختمش . طفلک نشسته بود جلوی آیینه ،  تنها منتظر یک تغییر بزرگ .اگه خوشت اومد خوشحال میشم من رو به دوستات معرفی کنی لایک و کامنت یادت نره . ارادتمندت علیرضا جوکار </description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 07 Mar 2022 19:15:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-vo7ac7myys0h</link>
                <description> پاییز همه چیز منه ...این تنها جمله ای بود که تونست این پادکست رو بسازهسال 97 بود . یه عصر  بارونی تو جاده . نمیدونم چی شد . تو چه حالی بودم که یهو نوشتمفقط نوشتم و وقتی تموم شد با خودم گفتم این یه معجزسمعجزه ای که حالا بعد از 3 سال میخوام که شما هم با من بشنوینش .لطفا با هدفون گوش کنید و اگه دوس داشتید با دوستانتون به اشتراک بزاریددم همتون هم گرم :)#پاییز نزدیکه</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 23:31:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودنوشته ( قسمت آخر )</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-v9aaurz0o6e8</link>
                <description>ساحل بود و شب .صدای مرغ دریایی بود که از بالای دریا شنیده میشد .مَد شده بود .آب دریا که به پام میخورد ، آرامشی عجیب و تداعی میکرد واسم .بوی دریا ، بوی ساحل ، صدای مرغ دریایی ...یکیشون اومد نشست رو پام . یه چشم نداشت .با یه چشم دیگش یه جوری نگام میکرد که انگار دیوونه دیده .زل زد به چشام . زل زدم به چشمش .کاسه خون شده بود . میگفتن کشتن مرغ دریایی بدشانسی میاره . ولش کردم . گفتم بزارم خودش میره .ولی نتونستم زل زدنشو تحمل کنم .گردنشو گرفتم و مشت کردم ، فشار دادم با دستام .صدای آخرین نفساشو میشنیدم که داشت منو با کراحت نگاه میکرد .امروز چن شنبس ؟؟؟ چارشنبه ؟؟؟میگفتن کاری به مرغای دریایی نداشته باشین . کشتنشون بدشانسی میاره ...نمیدونم یهو چی شد ، به خودم اومدم دیدم لاششو تو آب ول کردم .هوا تاریک بود، دیگه چیزی نمیدیدم .تنها چیزی که معلوم بود ، ماه بود که تو آب دریا داشت غرق میشد .خب دلم سوخت گفتم نجاتش بدم رفتم جلو . رفتم وسط دریا رسیدم بهش ، بغلش کردم .به خودم اومدم دیدم وسط دریام ، زیر پام خالی شد . سیل اومد منو برد ته دریا .ته دریایی که فقط من بودم و ماه .گفته بودم کشتن مرغ دریایی بدشانسی میاره ؟چیشد یهو ؟ راسی گفتی امروز چارشنبس ؟؟؟کاش الان سیگار بود . میکشیدم سرم میرفت .وای که چه هوا جون میده واسه برف بازی !! برف هم سرده ها دستام لمس میشن بعد میزارم رو گردن خودم انگار دست یکی دیگس .گردنمو ول کن . داری خفم میکنی !!!گردنمو ول کن . گردنمو ول کن داری میری دریا مواظب خودت باش ، مراقب دریا باشنکنه هوا برت داره نسخ بشی بری بغلش ...اینم از قسمت آخر مجموعه  خودنوشته  دم اونایی گرم که همشو خوندن و منو تحمل کردن . پیگیر باشین دمتونم گرم .تماااام عرضی نیست .</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2020 00:07:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودنوشته ( قسمت 5 )</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-5-ba6yrv6f242m</link>
                <description>زیاد نیست تا ته بخوان ...من را سلام کن.جواب سلام واجب است .فکرم را میخوانی ؟ نمیتوانی ؟ قرار هم نیست که بتوانی . بگذار کمی راهنماییت کنم .من را سر بکش .تلخ هستم کمی .اما قابل تحمل . کمی تحمل به جایی بر نمیخورد .من را صدا بزن .شاید جواب دادم ، شاید توانستم گره ای از مشکلاتت بگشایم .من را بو کن شاید رایحه بچگی ات را به یادت آورم .همان بوی خوب کودکی .بوی گِل بازی.بوی صابون و شامپو گلرنگ کودک.من را بغل کن .شاید آغوشم گرمای مادرت را تداعی کند .احتمالا گریه میکنی . من را از چشمانت سرازیر کن . ارام میشوی .آرامت میکنم .من را به یادت بیاور . من همان خاطرات خوب و بد زندگی تو هستم .من را فکر کن ، من مشکلات حل نشده گوشه ی قلبت هستم .من را شروع کن مثل قدم های تازه یک کودک .من به تو زندگی میدهم . من تورا به خودت میدهم .من را باز کن من هدیه ای از طرف کسی هستم که که خودت را بیشتر از خودت میشناسد .مادرت ؟ نه او نیست از او هم نزدیک تر . جالب است نه ؟ هنوز برایت آشنا نیستم؟همیشه و هر زمانی با من حرف میزنی ؟ چطور یادت نمیاید !!!؟؟آن شبها را به یاد آور که تنها فقط من و تو بودیم و انبوهی از مشکلات .صدایم به گوشت میرسد ؟من آن گوشه قلبت ، که تنگ و ترش است و بوی نا میدهد نشسته ام .خیلی وقت است اینجا نیامدی .دلم برایت تنگ شده .من تو ام .من خودت هستم .من هستم که تورا خلق کردم .من از رگ گردن هم به تو نزدیک تر هستممن تو را آغاز کردم .تو مرا تمام کن آنگونه که میخواستی .کمی خسته ام .انگار خیلی وقت است کسی احوالم را از دلت نپرسیده ...کمی خسته ام . شاید خوابی کوتاه لازم دارم .نه نه نهنمیتوانم .تو به من نیاز داری .درست است که الان نه .ولی پیدا میکنی .امااما خسته ام .کمی خواب میخواهم . کمی تفکرپ.ن : برای این نوشته وقت گذاشته شده . ممنون میشم من رو با نظرات قشنگتون توی این راه ادامه بدین ...تمام عرضی نیست</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jun 2020 22:48:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودنوشته ( قسمت 4 )</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-4-fr2y0nf6dicf</link>
                <description>مامان بزرگم همیشه میگفت قبل از اینکه ساعت 2 بشه بگیر بخواب .2 به بعد بی رحمه .سوادی نداشت ولی میگفت 2 به بعد یه هرمون تو وجودت ترشح میشه که من خودم اسمشو گذاشتم  &lt;&lt; اصل کار &gt;&gt;وظیفه این هرمون اینه که بهت جرئت میده ، دل میده . ترس رو ازت میگیره .انقد قویه که به خودت میای و میبینی میخوای بعد یک سال بی خبری بهش زنگ بزنی .پیام بدی بهش بگی دلم واست تنگ شده .پیام بدی بگی بهش   دوست دارم  .شرمنده غرورتو نشکنم . شبت بخیر . خوب بخوابی ...تماااام عرضی نیست ،  ولی بنویس واسم اون پایین خب ؟</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 19:27:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودنوشته ( قسمت 3 )</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-kwatitqwsbpq</link>
                <description>شب بود و سوار تاکسی بودم .نور چراغ خیابون از رو سرم پشت سر هم رد میشدن و تو سایه های خودشون گم .هوا بوی عجیبی میداد ، یه چیزی بین شب بو و میخک .هوای خنک که از پنجره به سرم میخورد ، روح سردرگمم رو نوازش میکرد.شب عجیبی بود .تلخ مثل قهوه .سنگین مثل صدای فرهاد .مظلوم مثل ماه کامل تو سکوت شب .بی رمغ مثل عصر جمعه .ولی عقلم در پی رهایی از این خلسهسبکی مثل ابر تابستون .تازگی مثل لیمو و نعنای تازه .زیبا مثل طلوع خورشید .با بی حوصلگی در رو باز کردم و روی کاناپه لمس شدم .سکوت مطلق . چشام فقط سقف رو میدید . حتی حوصله پلک زدن هم نداشتم . شاید هم دلیلی براش نداشتم .شاید خودمو تو شلوغی و هرج و مرج سکوت ، گم کرده بودم .شاید همین سکوت های بی دلیلتنها دلیل سوال های بی جوابم بود .شاید من خود سکوت بودم اصلا شاید من به سکوت معنی میدادم .سکوت مطلق ...خوابی عمیق ، عمیق تر از کما ...تماااااام عرضی نیست .پ.ن : بنویس برام خب ؟؟</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 11:25:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد و بررسی انیمه ERASED(شهری که من تنها درآن گم شده ام)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87erased%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-wfqgzwtlvaau</link>
                <description>یک هفته گذشت و حدود ده دقیقه از تموم شدن این سریال 12 قسمته میگذره .در یک کلام : (( شاهکاری که دلتان نمیخواهد تمام شود ))شاید فک کنید دارم تو به کار بردن کلمه هام زیاده روی و اغراق میکنم . اما باور کنید باور کنید نظیر این انیمه رو تا حالا ندید .بهتون تو معرفی این انیمه گفته بودم که آغاز بی نظیری داشته .اینم تکمیل حرفم : &lt;&lt; پایان بی نظیر تر &gt;&gt;(( باورت دارم ، یکی از عجیب ترین حرفاییه که میشه یه یک نفر زد ))این جمله شاید تو نمای اول خیلی عادی بیاد . ولی توی قسمت 12 توی اخرین سکانس این جمله رو میشنوید به عمق و زیبایی این حرف پی میبرید.ممکنه برای این انیمه گریه نکنید اما همیشه انگار دارن ته دلت رخت میشورن و تو اونجایی که انتظارشو نداری بووووووم و تو میمانی و یک عالمه فکر .                                متن زیر حاوی اسپویل است : شروع داستان به نحوی است که نویسنده سعی دارد به شما بگوید جلوی هر اتفاقی را که می‌گیرید، اتفاق دیگری رخ می‌دهد.ژانر : معمایی ، درام ، عاشقانه ، خانوادگیداستان شهری که تنها من در آن گمشده‌ام، در سه فاز مختلف روایت می‌شود. اولین فاز که با پایان قسمت اول به کار خود پایان می‌دهد، شما را به دنیایی از سوال و جواب‌های مختلف هل می‌دهد. فاز دوم در جریان ۹ قسمت دیگر سعی می‌کند پازل‌های داستانی را کنار یکدیگر چیده و شما را برای آخرین فاز آماده کند. اما مهم‌ترین و هیجان انگیزترین قسمت داستان زمانی است که فاز سوم شروع می‌شود. دو قسمت پایانی (قسمت یازدهم و دوازدهم) این انیمه جدای از اینکه به بهترین شکل ممکن داستان را جمع‌بندی می‌کند، به مخاطب می‌فهماند که اگر در زندگی خود برای چیزهایی که می‌خواهید تمام تلاش خود را انجام دهید، صد در دصد به آن خواهید رسید. شهری که تنها من در آن گمشده‌ام، روایت شیرین و تلخ پسری است که همه کار می‌کند تا جلوی تقدیری که رقم خورده است بگیرد. ساتورو عواقب کار خود را می‌داند اما می‌خواهد تمام تلاش خود را انجام دهد و هر بار از شکست‌های خود درس می‌گیرد و تمامی خطرهای احتمالی را به جان می‌خواهد .تریلر انیمه شهری که من در آن گم شده امتاماااااام . عرضی نیست</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 12:28:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودنوشته (قسمت2)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA2-wubyjeja50ku</link>
                <description>خسته بود از وضعیتی که توش بود. از حالی که کلمه ای برای توصیفش نداشت .خسته از آدما ،  از شهر ؛منزوی و افسرده توی خودش هضم میشد .چشای قرمز پر از اشکش سقف رو واسه درد و دل انتخاب کرده بود  .خدایی که نمیدید ولی با هر قطره اشکی که آروم از گوشه چشمش سرازیر میشد ، حضورشو بیشتر حس میکرداز آخرین باری که با خداش درد و دل کرده بود سالها گذشته بود .تو بغل خدا بچه شده بود ، میخندید و گریه میکرد ،: (( بیا کمکم کن ، بیا منو تو آغوشت بگیر و ول نکن ، بیا که چنان احتیاجی بهت دارم که غیر قابل وصفه .))بزار ببینم اونایی که سنگ مینداختن تو زندگیم بعد از من چه حالین ...ولی حیف ، آخرش باید از خواب پاشم و زندگی نکبت بارمو ادامه بدمو خدایی که همین نزدیکیستاینو فرشته ها تو گوشش زمزمه میکردن ...پ.ن :   نظراتتون مهمهعرضی نیست . تمااام</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 23:38:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(خودنوشته)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezajokar/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-qz0xzqhhujcr</link>
                <description>قسمت اول  ((چیزهایی هست که نمیدانی ))تنهایی مثل بارون میمونه!تا به خودت میای میبینی خیییییسسسس شدی !اولاش خوبه ها شاید بگی نه من بارونو خیلی هم دوس دارم ولی وقتی میفهمی که دیگه کار از کار گذشته و بوی سینوس مشامتو پر کرده .شده تنها بشی بعد به فکر رفتن بیفتی ؟؟چی شد یهو ؟؟&lt;&lt; رفتی چو بوی خوش کندر   دل مارا کردی ز غم پر &gt;&gt;آره خلاصه داشتم میگفتم که یه سری چیزا هست که نمیدونیچیز هایی هست که نمیدانی 1389بنده خدایی بود میگفت :(( آدم هست خوبآدم هست بدتو اصن ادم نیستییه بارم شیرین بخور با شیر. ))ولی رفتن دست خداس .بیا و نرو .بیا و همین گوشه دلی که واست جا انداختم استراحت کن آلارم گوشیم !!! صداش در اومده . وقت رفتنه!عرضی نیست .</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 20:36:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی انیمه ERASED(شهری که تنها من در آن گم شده ام)</title>
                <link>https://virgool.io/Anime-and-Manga/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-erased%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-mas6b78j1a9o</link>
                <description>چی میشد اگه به عقب برمیگشتی ؟بحث زمان نیست ، حالا ممکنه 5 دقیقه ، 1 ساعت ، 18 سال و ...ژانر : معمایی ، درام ، خیال پردازیتا الان که دارم واسه شما مینویسمفکرم درگیره شخصیت های این انیمه بینظیره . هنوز نتونستم تمومش کنم ، اما اگه آخرش هم بد تموم بشه یکی از جذاب ترین شروع های انیمه رو داره . اگه آب دستتون هست بزارید زمین و این انیمه 12 قسمتی رو دانلود کنید .قولتون میدم خوشتون میادهفته دیگه هم واستون نقدشو مینویسم تااماام . عرضی نیست</description>
                <category>علیرضا جوکار</category>
                <author>علیرضا جوکار</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 19:36:44 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>