<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضاک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezak</link>
        <description>وبلاگ من: https://alirezak.ir</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:49:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/210/avatar/zvFOuL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضاک</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezak</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نام کوچکتان را صدا کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D9%86%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%86%D9%85-rtssxvetlerj</link>
                <description>می‌گفتند شوهرش مرده. استاد ادبیات ما بود در دانشگاه. زنی حدود ۵۰ ساله. بسیار آرام و خنده‌رو. همیشه آن کیف چرمی قهوه‌ای‌اش را به جای اینکه از دسته بگیرد می‌زد زیر بغلش و و با آن عینک ته‌استکانی با هر کسی که در مسیرش بود سلام و علیک می‌کرد. دانشجوی کارشناسی که بودم با استاد سه درس مختلف گذراندم. ادبیات عمومی، تاریخ ادبیات ایران و تاریخ ادبیات جهان. او تنها استادی بود که هیچ وقت سر کلاسش غیبت نکردم. همه جلسه‌ها را با عشق رفتم و فقط منتظر بودم که درس تمام بشود. درسش که تمام می‌شد می‌گفتیم: «استاد از شعراتون نمی‌خونید؟» لبخندی می‌زد و کیف قهوه‌ای‌اش را باز می‌کرد و یک دفتر کهنه از آن می‌آورد بیرون. دفتر شعرش بود. بارها به او گفتیم «استاد چرا شعرهاتون رو چاپ نمی‌کنید؟» هر بار هم می‌گفت که «این شعرها را برای دل خودم نوشته‌ام نه برای چاپ کردن». دفترش را باز می‌کرد. توی هر صفحه یک شعر نوشته بود. فقط غزل می‌گفت. عاشق خودش و شعرهایش بودم. دفتر را که باز می‌کرد چند ورق می‌زد و یکی را به دلخواه خودش انتخاب می‌کرد. اول شعر را برای خودش می‌خواند. بعد با همان صدای خسته و لرزان شدت صدا را بالا می‌برد. عاشق این لحظات بودم. دو سه بیت که می‌خواند اشکش جاری می‌شد. وقتی شعرش تمام می‌شد بچه‌ها یکی‌یکی از کلاس می‌رفتند بیرون. همیشه آخرین نفر بودم. صبر می‌کردم همه بروند تا راحت به او بگویم «استاد شعرتون خیلی قشنگ بود». من را خیلی دوست داشت. همیشه می‌گفت تو بهترین دوست من در دانشکده مدیریت هستی. یک بار توی برگه امتحانی برایش یک شعر نوشتم. بعدا که من را دید گفت شعرت خیلی خوب بود. روی فضاسازی بیشتر کار کن. از بین تمام شعرهایش یکی را از همه بیشتر دوست داشتیم. یک شعری که اسمش را گذاشته بودیم «شعر مودبه» . از زبان دختری بود که با شرم و حیای خاصی خیلی رسمی با یک پسر حرف می‌زند. هنوز که هنوز است این شعر را از حفظم. سالها گذشته است از آن زمانی که این شعر را شنیدم، ولی هر وقت به یاد این شعر می‌افتم حس زیبایی را که وقتی در خانه خودش همراه با برادرش نشسته بود و داشت شعر مودبه را می‌خواند برایم تداعی می‌شود. بیت اولش این طور بود: مقدور هست درد دلی با شما کنم ؟یا گاه نام کوچکتان را صدا کنم ؟اصلاً امید هست که با دستهایتاناین دستهای غمزده را آشنا کنم؟او شش ماه بعد از ازدواج شوهرش را در یک حادثه رانندگی از دست داده بود و تا سالهای سال با یاد شوهر از دست رفته‌اش فقط شعر می‌گفت. شعرهایی که هر کدامشان دنیایی بودند. او تا پایان دبیرستان را در مدرسه فرانسویهای تهران درس خوانده بود و یک بار که تازه شروع کرده بودم فرانسه یاد بگیرم یکی از شعرهایش را که خودش به فرانسه ترجمه کرده بود برایم خواند. فقط لبخند زدم و گفتم خیلی زیبا بود. به رویم نیاورد که از شعرش چیزی نفهمیده‌ام.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2019 09:34:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرهای تکرارشونده در تپسی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%BE%D8%B3%DB%8C-ja7fqhf7vs3y</link>
                <description>قبلاً در مورد سیاست اسنپ و تپسی در مورد افزایش قیمت برای مسیرهای تکراری شنیده بودم ولی خودم تجربه‌اش نکرده بودم. من در طول هفته - به دلیل طرح خدابیامرز زوج و فرد - معمولاً یک روز در میون با ماشین شخصی و مترو به محل کارم می‌رم و برمی‌گردم. هفته قبل یک روز که کمی دیرم شده بود و حدس می‌زدم اگر با مترو برم دیرتر از حد معمول برسم یه ماشین از تپسی گرفتم به سمت محل کارم. با احتساب سه هزار تومن تخفیفی که بهم داد هزینه‌ سفرم شد 13500 تومن. یعنی در اصل 16500 تومن. فرداش دوباره همون مسیر رو زدم در همون ساعت. روز دوم تپسی به من پیغام داد که مسافرا معمولا اینجا سوار می‌شن. یعنی جلو در خونه ما. به هر حال قیمت سفر در روز دوم با احتساب تخفیف 3000 تومنی شد 15500. یعنی در اصل 18500. تعجب کردم. اینکه از روز قبل چه اتفاقی افتاده؟ از گرفتن ماشین منصرف شدم و با مترو به محل کارم رفتم.گذشت تا اینکه امروز توی همون ساعت دوباره تپسی رو باز کردم و همون مسیر رو انتخاب کردم. البته قصد گرفتن ماشین نداشتم ولی فقط می‌خواستم ببینم قیمت رو چطور  حساب می‌کنه. امروز با کمال تعجب دیدم که 18500 تبدیل شد به 22000 هزار تومن. اگر این چیزی که شنیدم و توی ذهنمه درست باشه می‌شه گفت تپسی ( و شاید اسنپ ) یک سیاست مالی کثیف رو در پیش گرفته. اینکه یه شرکت وقتی از نوع نیاز شما مطلع بشه سعی کنه شرایط رو به سمتی ببره که سود بیشتری کنه. شما فرض کنید تخم‌مرغ دونه‌ای 500 تومن باشه. اگر یک نفر هر روز صبح راس یه ساعت مشخص به سوپرمارکت بره و تخم مرغ بخره آیا فروشنده حق داره تخم‌مرغ رو بهش بده 600 تومن؟‌ اگر این کارو کرد بهش چی می‌گن؟ </description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2019 09:40:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره فیلم A kid محصول 2016</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-a-kid-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-2016-vcbwgyrwzavz</link>
                <description> چند شب پیش فیلم A kid محصول سال 2016 رو نگاه کردم.  فیلم ساخته کاناداست. (خطر اسپویل). داستان فیلم داستان مردیه که ساکن  پاریسه و بهش خبر می‌دن پدرش در کانادا مرده و براش یه بسته گذاشته. این  شخص که اسمش متیو هست به کانادا می‌ره که برادرهاش رو ببینه. ولی اتفاقات  جالبی براش میفته. فیلم کلاً به زبان فرانسه‌اس. وقتی می‌خواستم فیلم رو نگاه کنم متوجه  شدم هیچ زیرنویس فارسی برای این فیلم وجود نداره و کسی ننشسته برای این  فیلم زیرنویس فارسی تهیه کنه. خب اولش گفتم فیلم رو با زبان فرانسه نگاه  کنم. ولی خب وقتی کمی تند و پیچیده حرف بزنن دیگه چیزی از فرانسه نمی‌فهمم.  به خصوص این فیلم که دیالوگ‌های اساسی داره. در نتیجه سعی کردم با زیرنویس  فرانسه ببینمش. ولی بازم دیدم سرعت خوندن فرانسه‌ام زیاد نیست. در نتیجه  به زیرنویس انگلیسی پناه بردم و ترجمه بسیار بد فرانسه به انگلیسی رو تحمل  کردم و فیلم رو تموم کردم. حتی بعضی جاها می‌فهمیدم که فرانسه داره چی  می‌گه ولی زیرنویس انگلیسی یه چیز دیگه می‌گفت. به هر حال فیلم رو بسیار  فیلم لطیف و دوست‌داشتنی دیدم و فهمیدم آدمها می‌تونن خیلی بیشتر از چیزی  که هستن مهربون باشن و رابطه پدری و فرزندی رابطه‌ایه که می‌تونه یه مرد 34  ساله رو از پاریس بکشونه به مونترآل تا به مراسم پدری که هیچ‌وقت ندیده  بره و دوست داشته باشه برادرهاش رو از نزدیک ببینه. باقی داستان رو لو  نمی‌دم. اگر دوست داشتید این فیلم رو ببینید.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2019 09:50:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه برای ssh شرت‌کات بسازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-ssh-%D8%B4%D8%B1%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-f3il3bisqlqi</link>
                <description>فرض کنیم که شما بر اساس کار و نیازتون باید به صورت مداوم به سرور یا سرورهای مختلفی به صورت ssh وصل بشید. یه فرض دیگه کنیم که شما هم مثل من از سیستم عامل لینوکس استفاده می‌کنید و هر بار دستور ssh رو توی ترمینال وارد می‌کنید و پسوورد رو وارد می‌کنید و باقی ماجرا. امروز می‌خوام شما رو با یه شرت‌کات آشنا کنم که فقط با تایپ یک حرف از طریق ssh به سرور مورد نظرتون وصل بشید.ابزار مورد نیاز برای ایجاد شرت‌کات sshدر اولین مرحله وارد ترمینال بشید و sshpass رو نصب کنید. در مورد نحوه نصبش توی توزیع‌های مختلف توضیحی نمی‌دم. sshpass چی کار می‌کنه؟ sshpass باعث می‌شه شما هر بار مجبور نباشید پسوورد وارد کنید. در مرحله دوم باید توی ترمینال دستور زیر رو بزنید و فایل مربوطه رو باز کنید.sudo nano ~/.bash_aliasesچون قول دادیم که فقط با یک حرف به سرور ssh وصل بشیم پس به عنوان مثال حرف a رو انتخاب می‌کنم تا هر وقت توی ترمینال حرف a رو زدیم و اینتر کردیم به سرورمون وصل بشیم. توی فایلی که باز کردیم این عبارت رو بنویسید.alias a=&#039;sshpass -p &#039;PASSWORD&#039; ssh USER@IP&#039;به جای PASSWORD پسووردتون رو بنویسید. به جای USER یوزر خودتون رو بنویسید. مثلاً root. به جای IP هم که آی پی سرور رو بنویسید. اگر هم پورت ssh رو عوض کردید بعد از آی پی یه فاصله بندازید و بنویسید-p NUMBER OF PORTبا این روش حتی می‌تونید از port forwarding هم استفاده کنید که بهتره خودتون این قسمت رو آزمایش کنید. عمده استفاده من از اتصال به سرور ssh همین پورت‌فورواردینگه. :)در مرحله آخر فایلی که ویرایش کردیم رو باید ریلود کنیم. پس یا دستور زیر رو بزنید یا سیستم رو ریستارت کنید.source ~/.bash_aliasesتمام شد. از این به بعد هر وقت ترمینال رو باز کنید و حرف a رو بنویسید و اینتر کنید مستقیماً به سرور مورد نظرتون وصل می‌شید. +</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 11:50:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خوابی (insomnia)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C-insomnia-dcrg87ejtlcg</link>
                <description> خیلی سال قبل فیلم بی‌خوابی یا insomnia را دیدم. ولی دو سه شب پیش جایی بودم که این فیلم را گذاشتند و من هم از خدا خواسته این فیلم را نگاه کردم. هر چه باشد کریستوفر نولان یکی از کارگردان‌های مورد علاقه من است و تقریبا همه فیلمهایش را دیده‌ام و دوست دارم. دو نفر از بازیگرهای مورد علاقه من هم در این فیلم بازی کرده‌اند. آل پاچینو که سید و سالار تمام بازیگران حال حاضر دنیاست و رابین ویلیامز فقید که حالت چهره‌اش طوری است که هیچ وقت نمی‌فهمی می‌خندد یا گریه می‌کند. در هر حال این فیلم را دوباره دیدم و ترجیح دادم دو سه خطی در موردش بنویسم.بی‌خوابی از آن دسته فیلمهایی است که تا مدتها بعد از تماشای فیلم هم شما پیش خودتان به نتیجه نمی‌رسید که در نهایت نتیجه‌اش چه شده؟ فیلم سه بازیگر دارد که هر سه برنده اسکار شده‌اند. هم آل پاچینو، هم رابین ویلیامز و هم هیلاری سوانک. آل پاچینو به خاطر فیلم بوی خوش زن. رابین ویلیامز به خاطر فیلم گود ویل هانتینگ و هیلاری سوانک به خاطر فیلم پسرها گریه نمی‌کنند. فکرش را بکنید کریستوفر نولان چه کارگردان پرتوانی باید باشد که از سه بازیگری که جایزه اسکار برده‌اند و هر یک برای خود غولی هستند چه بازیهای درخشانی می‌گیرد در حالی‌ که در زمان ساخت این فیلم فقط 31 سال داشته.داستان فیلم در آلاسکا اتفاق می‌افتد. جایی که روز و شب کمی مفهوم متفاوت‌تری نسبت به تجربه اکثر مردم دنیا دارد. به خاطر اینکه حتی در نیمه شب هم آفتاب وجود دارد و پلیس‌های محلی به ویل دورمر (آل پاچینو) می‌گویند که نمی‌تواند برای تحقیقات به مدرسه برود. چون الان ساعت 10 شب است. به خاطر نور دائمی آفتاب دورمر نمی‌تواند بخوابد. او چند روز بیداری را تحمل می‌کند و همکارش را با تیر می‌زند. ولی در نهایت بیننده متوجه نمی‌شود که همکاراو به صورت تصادفی تیر خورده یا دورمر عمداً به او شلیک کرده است. با تمام نقاط قوت فیلم وقتی به مقایسه این فیلم با فیلمهای دیگر کریستوفر نولان بپردازیم می‌فهمیم که سطح فیلم پایین‌تر از باقی فیلمهایش است. فیلم قبلی او ممنتو بود که بیننده را مجبور می‌کرد به صورت معکوس فکر کند و به قضایا نگاه کند. فیلمهای بعدی او هم فیلمهای بسیار خوبی بودند: تلقین، سه گانه بتمن، اینترستلار، پرستیژ و ... از نظر سطح بالاتر از بی‌خوابی بودند ولی این دلیلی بر ضعیف یا حتی متوسط بودن بی‌خوابی نیست. این فیلم در نوع خودش بی‌نظیر است. این سطح پایین‌تر هم شاید به این دلیل باشد که بی‌خوابی تنها فیلمی است که نولان در نوشتن فیلمنامه آن مشارکت نداشته است. +</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 02 Dec 2018 16:45:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخ جنایتهای سری استالین</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86-fivp3g6shwd3</link>
                <description> کتاب تاریخ سری جنایتهای استالین را الکساندر آرلوف نوشته است. الکساندر آرلوف نام مستعار یکی از مسئولین رده بالای سازمان اطلاعات شوروی بود که بر اساس تمام تجاربی که در اثر کار در سیستم استالینی به دست آورده بود، این کتاب را به رشته تحریر در آورد. الکساندر آرلوف که در انتهای کتاب شاهد افشای نام اصلی او توسط ویراستار کتاب خواهیم بود در پیش‌گفتار کتاب اعلام می‌کند که به هیچ حزب و گروه سیاسی وابستگی ندارد و تنها تا سال ۱۹۳۸ عضو حزب کمونیست بوده است. علاوه بر فعالیتهای فراوان در داخل اتحاد شوروی در خارج از اتحاد شوروی هم فعالیتهای فراوانی داشته است. از جمله در جنگ داخلی کشور اسپانیا، مشاور دولت جمهوری‌خواه اسپانیا بوده است. ولی در دوازدهم جولای ۱۹۳۸ رابطه خود را با رژیم استالین قطع کرده است.همانطور که می‌دانید استالین از سال ۱۹۳۷ شروع به نابود کردن تمام دستیاران مورد اعتماد خود کرد تا کسی از آنها نتواند شاهد جنایات او باشد. در بهار ۱۹۳۷ کلیه مسئولان برجسته سازمان امنیت و کلیه بازپرسانی که طبق دستور استالین از رهبران به زنجیر کشیده حزب بلشویک اعتراف دروغین گرفته بودند، بدون بازجویی و محاکمه اعدام شدند. در ادامه هزاران نفر از کارکنان سازمان امنیت که بنا بر شغل و موقعیت خود امکان دسترسی به اطلاعات سری جنایتهای استالین را داشتند تیرباران شدند.پس از این اتفاقات و در حالیکه آرلوف در اسپانیا حضور داشت از بیم جان خویش دیگر به شوروی برنگشت. ولی نمی‌توانست به صورت آشکار ارتباط خود را با رژیم استالین قطع کند زیرا مادر آرلوف و مادر همسر او همچنان در مسکو بودند. در ماه آگوست ۱۹۳۷ اسلوتسکی رئیس اداره امور خارجی سازمان امنیت برای آرلوف تلگرافی ارسال می‌کند که مامورین مخفی هیتلر و ژنرال فرانکو تصمیم گرفته‌اند آرلوف را بدزدند و اطلاعات سری شوروی را به دست بیاورند. در نتیجه سازمان امنیت گروهی را به اسپانیا خواهد فرستاد که مراقب آرلوف باشند. ولی آرلوف دریافت که این گروه به قصد ترور آرلوف خواهند آمد. به همین خاطر آرلوف اعلام کرد که نیازی به این گروه نیست و خود امنیت خود را تامین خواهد کرد.در ادامه آرلوف به همراه همسر و فرزندش به فرانسه رفت و بر خلاف دستور سازمان امنیت مبنی بر بازگشت او به شوروی با کشتی و به همراه خانواده‌اش به کانادا رفت. وقتی آرلوف به کانادا رسید نامه مفصلی به استالین نوشت و اعلام کرد که در مورد او چگونه فکر می‌کند و استالین را تهدید کرد که هر گاه خیال بدی نسبت به مادر و مادرزنش در سر داشته باشد، همه مطالبی را که می‌داند به اطلاع همگان می‌رساند. برای اینکه استالین بفهمد این یک تهدید بی‌پایه و اساس نیست فهرستی از جنایتهای او را در نامه ذکر کرد. یک ماه بعد از کانادا به آمریکا رفت و در واشنگتن تقاضای پناهندگی سیاسی کرد. ۱۴ سال در برابر مامورین مخفی استالین که قصد ترور او را داشتند پیروز بود. در سال ۱۹۵۳ تصمیم گرفت کتاب تاریخ سری جنایتهای استالین را منتشر کند. زیرا حدس می‌زد که تا این زمان مادر و مادر همسرش دیگر زنده نیستند. قبل از انتشار این کتاب استالین درگذشت و وقتی کتاب منتشر شد که استالین در قید حیات نبود.آرلوف کتاب تاریخ سری جنایتهای استالین را با یکی از بزرگترین فریبکاری‌ها و نیرنگهای استالین یعنی قتل کیروف آغاز کرد و به صورت کاملاً مفصل و با جزئیات کامل به بیان این اتفاق پرداخت. قتل کیروف سرآغازی شد بر تمام جنایات استالین. علاوه بر اینکه یک عضو ساده حزب کمونیست را برای قتل کیروف فریب دادند و مقدمات قتل او را فراهم کردند، تمام افراد مورد نظر استالین به بهانه همدستی در قتل کیروف و تروتسکیست بودن اعدام شدند. در کتاب تاریخ سری جنایتهای استالین تمام مطالب (به جز دو یا سه مورد) به صورت رسمی و متکی بر شهادت شاهدان عینی و غیر قابل انکار هستند. و خیلی از محققان اثر آرلوف را از نظر صحت روایات قابل قبول می‌دانند.اما نکته‌ای که ویراستار کتاب اعلام می‌کند این است که آرلوف نه تنها یکی از روسای برجسته سازمان امنیت شوروی بود بلکه یک شخصیت حزبی هم بود. و با تلاش فراوان استالین را در نقطه مقابل لنین قرار داده است. یعنی لنین را در مقام خیر و استالین را در مقام شر به نمایش در آورده است. در نتیجه همه دوستان و اطرافیان لنین مثل تروتسکی، زینویف، کامنف، بوخارین و ریکوف را به صورتی آرمانی مجسم کرده است. بسیاری از همین افراد پس از مرگ لنین از قدرت‌طلبی تروتسکی به هراس افتادند و با استالین همدست شدند و علیه تروتسکی به فعالیت پرداختند. آنها تروتسکی را سرنگون و تبعید کردند. پس از این ماجرا استالین با بوخارین متحد شد تا کار زینویف و کامنف را بسازد. پس از اعدام این دو نفر نوبت خود بوخارین بود که توسط استالین نابود شود.آرلوف در ایالات متحده آمریکا پانزده سال با مبلغ ۲۳ هزار دلاری که با خود داشت زندگی بسیار محقرانه‌ای را دست و پا کرد. بعد از اینکه به کلیولند مهاجرت کرد پنج سال مداوم در کتابخانه عمومی شهر نگارش کتاب تاریخ سری جنایتهای استالین را پی گرفت. در سال ۱۹۵۱ دست‌نویس کتاب آماده شد. یک سال و نیم طول کشید که کتاب به زبان انگلیسی ترجمه شود. پس از انتشار کتاب تازه مقامات آمریکایی فهمیدند ژنرال آرلوف پانزده سال به صورت پنهانی در کشورشان زندگی می‌کرده است. حتی سالها پس از چاپ کتاب هم تلاشهایی برای ترور او انجام شد. آرلوف در هفتم آپریل ۱۹۷۳ یک سال و نیم بعد از مرگ همسرش درگذشت. الکساندر آرلوف کسی نبود جز لو فلدبین. +</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sat, 17 Nov 2018 09:53:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم Begin Again</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-begin-again-vx8hqoh2gn11</link>
                <description> به نظرم مارک رافالو یکی از بهترین بازیگران نسل جدید سینمای هالیوود است. از نظر من بعد از رابرت دنیرو و آل پاچینو دنیای سینما بازیگری که ویژگیهای یک فوق ستاره را داشته باشد، به خود ندیده است. شاید برخی جرقه‌هایی از ابرستاره بودن را نشان داده باشند ولی هیچ ستاره‌ای فروغ دائمی نداشته است. بعضی از بازیگران نسل نو هم هستند که بازیهای فوق‌العاده درخشانی ارائه می‌دهند و در بسیاری از فیلمهای مطرح بازی می‌کنند ولی هیچ‌وقت در ذهن تماشاگران نقش یک بازیگر محبوب و فوق ستاره را پیدا نمی‌کنند. من مارک رافالو را یکی از این بازیگران می‌دانم. چند روز قبل به تماشای فیلم begin again نشستم. پس از تماشای فیلم به جستجویی سریع در اینترنت در مورد این فیلم پرداختم. در حین جستجو متوجه شدم که چند روز دیگر (22 نوامبر) سالروز تولد مارک رافالو  است. فیلم دوباره شروع کن (begin again) یک فیلم موزیکال با هنرنمایی مارک رافالو و کیرا نایتلی بازیگر انگلیسی و کارگردانی جان کارنی ایرلندی است. این فیلم محصول سال 2013 سینمای هالیوود است.دن (مارک رافالو) یک تهیه‌کننده سابقاً موفق صنعت موسیقی است که به صورت اتفاقی آهنگی را از دختری جوان به نام گرتا (کایرا نایتلی) می‌شنود و به او پیشنهاد تهیه یک آلبوم را می‌دهد. گرتا که در زمینه سرودن شعر و خوانندگی و نوازندگی هم فعالیت می‌کند همیشه زیر سایه معشوقش دیو کول قرار دارد. دیو هم در آستانه بستنن قرارداد با یک کمپانی موسیقی است و پس از معروفیت به گرتا خیانت می‌کند. آشنایی گرتا و دن درست در زمانی اتفاق می‌افتد که گرتا دیو را ترک می‌کند و به صورت موقت با یکی از دوستانش زندگی می‌کند.اما دن مدتهاست که یک تهیه‌کننده و استعدادیاب شکست‌خورده به حساب می‌آید اسیر الکل شده است و از زن و دخترخود هم جدا شده و تنها زندگی می‌کند. او طوری اعتبارش را از دست داده که از شرکتی که خودش آن را تاسیس کرده اخراج می‌شود. آشنایی با او با گرتا دقیقاً در همین زمان اتفاق می‌افتد. داستان دوباره شروع کن دقیقاً به همین شکل که بیان شد روایت می‌شود. اتفاقات از ابتدا آغاز می‌شوند تا به مبدا اصلی فیلم یعنی شنیدن آهنگ گرتا در بار برسد. از اینجا به بعد داستان یک داستان خطی می‌شود و دو قهرمان فیلم با تشکیل یک تیم سعی در ساخت یک آلبوم متفاوت دارند. آلبومی که باعث می‌شود دن دوباره به شرکت بازگشته و به زندگی خود هم سر و سامانی بدهد. یکی از ویژگیهای begin again را می‌توان به منطقی بودن در وفاداری به ژانر موزیکال فیلم دانست. مانند بسیاری از فیلمهای موزیکال دیگر ناگهان تعدادد زیادی نوازنده و رقصنده در عجیب‌ترین حالتهای ممکن را ندارد و کاملاً خود را به دنیای واقعی نزدیک کرده است و به همین دلیل بسیار باورپذیر شده است. این فیلم موسیقی را در لایه‌های مختلف فیلمنامه پنهان کرده است. مثلاً گرتا با شنیدن موسیقی دیو در آشپزخانه به خیانت او پی می‌برد و دن هم با استفاده از موسیقی اقدام به بهبود رابطه نه چندان دوستانه با دخترش می‌کند و یا اینکه گرتا با نواختن و خواندن یک موسیقی فی‌البداهه از پشت تلفن برای دیو حس نفرت خود را به او نشان می‌دهد. دیو هم در موسیقی آخر فیلم احساس خود را به گرتا نشان می‌دهد. سکانسهای گوش دادن مشترک دن و گرتا به موزیکهای روی گوشی‌هایشان هم وفاداری فیلمنامه به سبک موزیکال را به نمایش می‌گذارد. از صنعت موسیقی در فیلم دوباره شروع کن که بگذریم به بخش رمانتیک آن می‌رسیم. داستان همیشگی عشق یک دختر و پسر که با معروف شدنن پسر به بن‌بست می‌رسد. اینجا موسیقی به جای کارکرد مثبت، اثر منفی روی روابط گرتا و دیو گذاشته است. نکته جالب اینکه جدایی دن و همسرش هم به خاطر موسیقی بوده است. همسر دن در یک کنفرانس با یک خواننده آشنا شده و دن را ترک می‌کند که با او ازدواج کند. در حالیکه او از جدایی از همسر خود پشیمان شده است.نکته جالب در مورد این فیلم اینکه جان کارنی ابتدا اسکارلت جوهانسن را برای نقش گرتا در نظر گرفته بود ولی بعداً تغییر عقیده داده و کایرا نایتلی را انتخاب می‌کند. به همین خاطر کایرا نایتلی مجبور شده نواختن گیتار را یاد بگیرد !+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Mon, 12 Nov 2018 14:31:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیپین، زیبای آرام</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%AF%DB%8C%D9%BE%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-cfb6ni9lylgu</link>
                <description> این چند روز اخیر روی لپتاپم توزیع لینوکسی deepin رو نصب کرده بودم. محیط دسکتاپ دیپین اسمش dde هست. به جز خود دیپین بعضی توزیع‌های دیگه مثل آرچ‌لینوکس هم dde رو در مخازنشون قرار دادن. توزیع مانجارو هم یک نسخه داره که روش dde نصبه. البته این توزیع کامیونیتی‌بیس هست و جزء نسخه‌های رسمی نیست. دیپین تمام پکیجهای خودش رو از دبیان می‌گیره ولی مخازن جداگانه و مخصوص خودش رو داره. در واقع دیپین رو می‌شه فرزند دبیان به شمار آورد.تاریخچهاین توزیع در واقع یه توزیع چینیه. دیپین از سال 2004 به وجود اومد ولی از سال 2015 بود که به صورت عمومی به بنیاد لینوکس پیوست و الان نسخه 15.7 منتشر شده.ویژگیهانصب دیپین از چیزی که فکر می‌کنید خیلی راحت‌تره. در واقع من ساده‌ترین اینستالر رو بین تمام توزیع‌های لینوکس در دیپین دیدم. بسیار راحت و زیبا. بر عکس بعضی نصب‌کننده‌هایی که حسابی اذیت می‌کنن مثل آناکوندای فدورا. وقتی که دیپین نصب می‌شه خیلی از نرم‌افزارها همراه با سیستم عامل نصب می‌شن. بیشتر این نرم‌افزارها رایگان و بعضی هم پولی هستن. مثل استپاتیفای. بعضی برنامه‌ها هم در دیپین به صورت پیش‌فرض نیست و نبودشون کمی عجیب به نظر می‌رسه. مثل LibreOffice. به جای LibreOffice برنامه WPS Office suite وجود داره. خب البته می‌دونیم که این برنامه با آفیس مایکروسافت سازگاری خوبی داره و اصلاً مشخصه طراحیش هم بر پایه آفیس مایکروسافت بوده. بعضی برنامه‌های دیپین هم مخصوص خودش هستن. مثلا ترمینال، استور، فایل منیجر، برنامه پخش موزیک و فیلم و …طراحیدر یک کلام بگم که دیپین بسیار بسیار زیبا طراحی شده. محیط dde کاملاً چشم‌نواز و شیکه و یه چیزی بین ویندوز 10 و مک هست. نکته جالب در طراحیش اینه که گزینه تنظیمات به صورت یکپارچه در سمت راست قرار گرفته.ایرادهاایرادهایی که من دیدم در دیپین یکی اینه که برنامه‌ها به شدت دیر آپدیت می‌شن. یعنی به عنوان مثال الان گوگل کروم نسخه 69.0.3497.100 هست. در حالیکه توی مخازن دیپین نسخه 68جدیدترین نسخه موجوده. یا مثلاً الان تلگرام دسکتاپ به روز شده در حالیکه نسخه‌ای که روی دیپین هست هنوز mtproto رو ساپورت نمی‌کنه. بس که قدیمیه. این مهمترین دلیلی بود که بعد از چند روز تصمیم گرفتم دیپین رو پاک کنم. ایراد دوم دیپین سرعت کم آپدیتش هست. تعداد میرورها در مقایسه با توزیع‌های معروف فوق‌العاده کمه. میرور اصلی که توی چینه و میرورهای دیگه در نقاط دیگه دنیا. ولی سرعتشون خیلی کمتر از توزیع‌های دیگه‌اس. الان اکثر توزیع‌های معروف توی ایران هم میرور دارن در حالیکه نزدیک‌ترین میرور به ما یه سروری در ترکیه بود. ضمن اینکه گزینه‌ای برای انتخاب سریع‌ترین سرور هم وجود نداره .مزیت‌هاعیب او جمله بگفتی هنرش نیز بگو. اول اینکه بسیار زیباست. آیکون‌های بسیار زیبایی داره. سریعه. نصبش راحته. با درایورهای کارت گرافیک amd و nvidia سازگاری خوبی داره.در کل از نظر من برای یه مدت کوتاه خوبه ولی استفاده طولانی‌مدت؟ فکر نکنم. اگر خواستید امتحانش کنید از اینجا دانلود می‌شه کرد.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Tue, 16 Oct 2018 12:16:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی و دیگر هیچ:‌ نگاهی به کتاب ترانه‌های شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-mhyqmqhin4g7</link>
                <description> موسیقی و دیگر هیچ:‌ نگاهی به کتاب ترانه‌های شبانهکازوئو ایشیگورو در سال ۱۹۵۴ در ژاپن به دنیا آمد و از پنج سالگی مقیم انگلستان شد. در سال ۱۹۸۲ اولین رمانش به نام «چشم‌انداز پریده‌رنگ تپه‌ها» برنده جایزه وینفرد هولتبی شد. رمان دوم او هم که «هنرمندی از جهان شناور» نام داشت برنده جایزه کتاب سال ویتبرد شد و در سال ۱۹۸۹ سومین رمانش «بازمانده روز» برنده جایزه بوکر شد. شاید بیشترین آشنایی ما با کازوئو ایشیگورو به خاطر همین کتاب بازمانده روز با ترجمه نجف دریابندری باشد. در سال ۱۹۹۵ رمان «تسلی‌ناپذیر»، در سال ۲۰۰۰ «وقتی یتیم بودیم»، در سال ۲۰۰۵ «هرگز ترکم نکن» و در سال ۲۰۰۹ «ترانه‌های شبانه» را منتشر کرد.ترانه‌های شبانه مجموعه‌ایست از پنج داستان مختلف که حول محور موسیقی می‌چرخد و مضمون اصلی آن عشق و دوست داشتن و ماندن و ترک کردن است. در واقع قهرمانان تمام این پنج داستان یا نوازنده هستند و یا خواننده. این کتاب توسط مهدی غبرایی به فارسی برگردانده شده و توسط انتشارات اژدهای طلایی در سال ۹۳ به چاپ رسیده است. البته زمان ترجمه کتاب به سالهای قبل بازمی‌گردد ولی این کتاب در دوره قبل مجوز انتشار نگرفت. ضمن اینکه این کتاب با عنوان «شبانه‌ها: پنج داستان درباره موسیقی و شب» با ترجمه علیرضا کیوانی‌نژاد توسط نشر چشمه هم منتشر شده است.داستانهای این مجموعه:آوازخوان: یک خواننده پا به سن گذاشته آمریکایی به نام تونی گاردنر و همسرش لیندی تصمیم به جدایی گرفته‌اند و سفر ونیز آخرین سفر آنهاست. در نهایت خواننده متوجه می‌شود که دلیل جدایی آنها تصمیم برای بازگشت به صحنه توسط تونی گاردنر است. در نتیجه نیاز است که زن جوانتری جای لیندی را بگیرد.گر تیغ بارد: داستان سه دوست دوران دانشگاه است که سالها پس از دوران تحصیل با هم ارتباط دارند. امیلی و چارلی با هم ازدواج کرده‌اند و ریموند هم به عنوان بهترین دوست این دو تلاش می‌کند رابطه شکرآب شده این دو را بهبود بخشد.تپه‌های مالورن: یک نوازنده گیتار برای تمرکز بیشتر در ساخت آهنگهایش به محل تولدش بازگشته و همزمان با آهنگسازی در کافه خواهرش هم کار می‌کند که آنجا با یک زن و شوهر نوازنده سوئدی آشنا می‌شود. زوجی که نه در ظاهر بلکه در باطن با هم مشکلات زیادی دارند.آوازهای شبانه: استیو که نوازنده ساکسیفون است برای اینکه در بازار موسیقی مطرح شود بر خلاف میل خود تن به جراحی پلاستیک می‌دهد و در هتلی ساکن می‌شود که لیندی گاردنر (همسر تونی گاردنر در داستان اول) هم حضور دارد.ویلونسل‌نوازها: آخرین داستان هم روایتگر ارتباط یک نوازنده مجارستانی با یک زن موسیقیدان آمریکایی است. این زن به تیبور کمک می‌کند که درکش از موسیقی و نوازندگی را بالا ببرد ولی در پایان متوجه می‌شود که آن زن تا به حال سازی نزده و نوازندگی نمی‌داند.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 30 Sep 2018 18:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب مردی به نام اوه</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87-oiyqe2sbj9de</link>
                <description> چند ماه قبل بود که کتاب مردی به نام اوه را تمام کردم. این کتاب نوشته فردریک بکمن است و در سوئد مورد استقبال فراوانی قرار گرفت. در نتیجه فرناز تیمورازف که خود ساکن سوئد است آن را مستقیماً از زبان سوئدی به فارسی ترجمه کرده است. قهرمان داستان مردی است به نام اوه که پس از مرگ همسرش تصمیم به خودکشی می‌گیرد. در این میان شخصی پیدا می‌شود که به اوه کمک می‌کند که از آن شیوه زندگی و خلق و خوی عجیبش کمی خارج شود. دست بر قضا این شخص یک زن ایرانی است به نام پروانه. مردی به نام اوه یک کتاب بسیار ساده با یک داستان کاملاً خطی است. از آن پیچیدگیهای مرسوم در دنیای داستان‌نویسی خبری نیست. با اینکه اوه یک مرد عبوس و جدی و عملگراست اما شخصیتش به گونه‌ای است که خواننده با او ارتباط برقرار می‌کند و دوست دارد که خودکشی‌های او به سرانجام نرسد. این کتاب با وجود اینکه یک داستان عاطفی است ولی به شدت کمدی هم هست. طنز داستان با وجود ترجمه مناسب موقعیتها کاملاً قابل درک و باورپذیر شده است. فردریک بکمن متولد 1981 است. به عنوان نویسنده بسیار جوان است. او در سال 2013 موفق‌ترین نویسنده سوئد شناخته شد. بکمن پیش از نویسندگی دانشجوی رشته فقه مسیحی بود ولی آن را رها کرد و به عنوان راننده کامیون و شاگرد گارسون و کارگر در رستوران‌ها و انبارها شروع به کار کرد. از سال 2007 روزنامه‌نگاری را شروع کرد و در سال 2012 مردی به نام اوه را به عنوان اولین رمانش نوشت. این رمان به بیش از 25 زبان ترجمه شده است. سال 2015 هم از روی این کتاب فیلمی ساخته شده که حتی نامزد اسکار هم بود. بکمن بعد از مردی به نام اوه رمان دیگری نوشت به نام مادربزرگ سلام می‌رساند و می‌گوید متاسف است. این رمان هم بسیار موفق و پرفروش بود که آن را هم فرناز تیمورازف به فارسی ترجمه کرده و نشر نون آن را به چاپ رسانده+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 23 Sep 2018 10:32:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزارش یک مرگ از پیش اعلام شده</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-y0jv0lvnqxbo</link>
                <description>گزارش یک مرگ نام کتابی از گابریل گارسیا مارکز است که توسط لیلی گلستان از زبان فرانسه به فارسی ترجمه شده است و البته بعدها توسط مترجمان و ناشران دیگری از جمله کیومرث پارسای با عنوان گزارش یک قتل از پیش اعلام شده منتشر گردیده است. سانتیاگو ناصر جوان ثروتمندی است که در دهکده‌ای نزدیک ماکوندا توسط دو برادر به قتل می‌رسد.داستان از این قرار است که در شب ازدواج بایاردو سان رومان با آنخلو ویکاریو مشخص می‌شود که آنخلو باکره نیست و شوهرش او را به خانه پدری‌اش بر می‌گرداند و طردش می‌کند. پس از اینکه دختر توسط خانواده‌اش مورد سوال قرار می‌گیرد، سانتیاگو ناصر را به عنوان مقصر معرفی می‌کند. و برادران دوقلوی ویکاریو (پابلو و پدرو) پس از شنیدن نام سانتیاگو بدون اینکه پی دلیل و مدرک باشند به سراغ سانتیاگو می‌روند تا انتقام خیانتی را که به خواهرشان روا داشته را بگیرند. در جریان بازجویی این شبهه در ذهن راوی که از دوستان سانتیاگو و پسرخاله آنخلا است ایجاد می‌شود که سانتیاگو مقصر این قضیه نبوده است. البته مسائل زیادی هم در پرده ابهام باقی می‌ماند و روشن نمی‌شود.مارکز طوری در روایت این داستان استادانه عمل می‌کند که مرگ سانتیاگو ناصر امری اجتناب‌ناپذیر به نظر می‌رسد. انگار او از این مرگ محتوم گریزی ندارد. هیچ کس هم در عمل کاری نمی‌کند که این مرگ بی‌رحمانه رخ ندهد.این داستان شروع بسیار غافلگیر کننده‌ای دارد. «سانتیاگو ناصر، روزی که قرار بود کشته شود، ساعت پنج و نیم صبح از خواب بیدار شد تا به استقبال کشتی اسقف برود. او در خواب دیده بود که از جنگل عظیمی از درختان انجیر می‌گذشت که باران ریزی بر آن می‌بارید.»سانتیاگو که مزرعه موروثی پدرش را اداره می‌کند فردی شاد و خوش‌قلب است البته در کتاب به عنوان کسی که زنها و دختران را آزار می‌دهد هم معرفی می‌شود. در آن سو برادران ویکاریو که دوقلوهای بیست و چهار ساله هستند طوری به هم شباهت دارند که تشخیصشان از هم سخت است. آن دو زمانی که در کمین سانتیاگو هستند به همه اهالی دهکده می‌گویند که قصد دارند سانتیاگو ناصر را به قتل برسانند. در واقع آخرین کسی که از این قصد مطلع می‌شود خود سانتیاگو است که توسط نامزدش در جریان قرار می‌گیرد و در هنگام فرار به داخل خانه خود توسط دو برادر سلاخی می‌شود.این موضوع که دو برادر به همه می‌گویند که می‌خواهند سانتیاگو رو بکشند شاید به این دلیل است که می‌خواهند کسی پیدا شود و آنها را منصرف کند. کمااینکه یک بار این اتفاق می‌افتد و چاقوهایشان توسط سرهنگ ضبط می‌شود ولی در مرتبه بعدی کسی آنها را از این کار باز نمی‌دارد و آنها هم فکر می‌کنند با این کار شرافت خانوادگی خود را پس خواهند گرفت.سانتیاگو در حالی کشته می‌شود که به نظر نمی‌رسد از بین بردن شرافت خانوادگی ویکاریوها کار او بوده باشد. در انتهای داستان می‌خوانیم که هرگز کسی حتی سانتیاگو را با آنخلا ندیده بود. چه برسد به اینکه این دو با هم سر و سری هم داشته باشد. در واقع شخص گناهکار احتمالاً کسی غیر از سانتیاگو بوده ولی وقتی برادران ویکاریو از آنخلا در مورد نام گناهکار سوال می‌کنند، آنخلا نام سانتیاگو را به زبان می‌آورد. شاید به این دلیل که فکر می‌کند کسی نمی‌تواند سانتیاگو را بکشد. هر چه باشد او از ثروتمندان دهکده است و چون از ریشه اعراب مهاجر است احتمالاً اعراب از او حمایت خواهند کرد.به عقیده بازپرس رفتار او در آخرین لحظات عمرش دلیل بی‌گناهی‌اش بوده است. پدرو که به هنگام رویارویی با سانتیاگو ضرباتی مرگبار به او می‌زند، می‌گوید: «چیز غریبی بود. کارد پاک بیرون آمد. سه بار به او ضربه زدم و یک قطره خون هم ریخته نشد.» اما این پایان ماجرا نیست. سانتیاگو ناصر در آخرین دم با تن زخمی، با همان وقار همیشگی، در حالیکه اعضای داخلی بدنش را به داخل فشار می‌دهد، با چهره گندمگون و موی آشفته که از همیشه زیباترش کرده است، از راه خانه همسایه به خانه خود می‌رود و در حالیکه در این مسیر لبخند به لب دارد روی زمین می‌افتد. شاید به حماقتها و تعصبهای کورکورانه و بی‌منطقی می‌خندد که باعث شد در جوانی با زندگی‌اش خداحافظی کند. هر چه هست لبخند تلخی است.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Mon, 03 Sep 2018 09:30:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%BE%D9%84%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A2%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%B4%DA%A9-s10lnhqdmecd</link>
                <description> کتاب عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک یا از این قطار خون می‌چکه قربان، اثر حسین مرتضائیان آبکنار است. او متولد ۵ اسفند ۱۳۴۵ در تهران است و تحصیلاتش را در رشته هنرهای نمایشی به پایان برد و بعدها به فیلمنامه‌نویسی روی آورد و در سال ۱۳۶۹ در کارگاه داستان‌نویسی هوشنگ گلشیری شرکت کرد. از او تا به حال چهار اثر به چاپ رسیده است که در این بین کتاب عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک تنها داستان بلند اوست. البته او در نوشتن فیلمنامه دو فیلم هم شرکت داشته که از جمله آنها می‌توان به فیلمنامه فیلم کسی از گربه‌های ایرانی خبر ندارد به همراه بهمن قبادی و رکسانا صابری اشاره کرد. رمان عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک در هفتمین دوره جایزه هوشنگ گلشیری در سال ۱۳۸۶ به عنوان بهترین رمان انتخاب شد. ضمن اینکه جایزه هشتمین دوره مهرگان ادب را نیز به دست آورد.رمان عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک داستانی است در مورد جنگ ایران و عراق. ولی با نگاهی متفاوت. نگاهی که تا به حال در هیچ کتاب یا فیلمی دیده نشده است تصویری است واقعی از آنچه در جنگ می‌گذرد. در این رمان اثری از کلیشه‌های بسیار رایج و تهوع‌آور داستانهای جنگی دیده نمی‌شود. این داستان شرح دلاوری‌ها و رشادت‌های سربازان اسلام در نبرد حق علیه باطل نیست. در این داستان هستند کسانی که به عشق شهادت به جبهه نرفته‌اند. بلکه حتی از گذراندن دوره سربازی‌شان هم فراری هستند. از خشونت خودی‌ها علیه خودی‌ها صحبت می‌شود. با خواندن آن می‌فهمیم که در سنگرها فقط دعای کمیل و جوشن‌کبیر خوانده نمی‌شود.این رمان داستان سربازی است که در پایان دوره سربازی خود قرار دارد و قصد بازگشت به تهران را دارد. داستان را می‌توان به دو بخش کلی تقسیم کرد. قسمتهایی که مرتضی در حال گذر از اندیمشک و بازگشت به تهران است و بخشهایی که اتفاقات حضور در جبهه را نشان می‌دهد. از نظر زمانی این بخشها لزوماً به صورت متوالی و پشت‌سرهم نیستند.نویسنده در این کتاب با زبانی بسیار ساده سخن می‌گوید و تلاش می‌کند با جملات کوتاه و بخشهای کوتاه تنها تصویرسازی کند. انگار که شما فیلمی را تماشا می‌کنید که پلانهای بسیار کوتاهی دارد. اصلاً تلاش نمی‌کند که به موعظه و ارائه نظرات شخصی خود بپردازد، بلکه ترجیح می‌دهد دیالوگها این نقش را به عهده بگیرند.برخی از قسمتهای کتاب با نگاه غالب به جنگ و جبهه هماهنگی ندارد. مثلاًچشمش که به نور کم عادت کرد شمس و هوشنگ را دید که روی تخت توی بغل هم خوابیده بودند. صورتشان نزدیک هم بود و شمس دستش را انداخته بود دور گردن هوشنگ. هر دو زرد و لاغر و مردنی بودند. اشکان نگاهشان کرد. سرش را تکان داد و لبخند زد … و گفت: به ما چه من که یه ماه دیگه می‌رم اندیمشک …همین موارد است که داستان را یک رمان متفاوت مرتبط با جنگ می‌کند. گر چه هنوز این شک پابرجاست که یک داستان هشتاد و دو صفحه‌ای که بدون محاسبه صفحات سفید لابلای بخشهایش ۶۰ صفحه بیشتر نمی‌شود را می‌توان رمان نامید؟+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Wed, 22 Aug 2018 11:05:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری فوتبال</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-oqpjwb8muldn</link>
                <description> هیچ‌وقت یادم نمی‌رود که زمان بچگی چقدر به فوتبال علاقه‌ داشتم. یکی از اولین تصویرهایی که از فوتبال یادم می‌آید، مسابقه استقلال و پرسپولیسی بود که آبی‌ها دو بر یک بردند. ابتدایی بودم. جلو مدرسه ایستاده بودم و یک عده پسربچه پرسپولیسی علیه احمدرضا عابدزاده شعار می‌دادند. خیلی از این کار ناراحت بودم. من یک دانش‌آموز ابتدایی طرفدار استقلال بودم. البته بعدها فهمیدم که علاقه‌ام به استقلال واقعی نبوده. من طرفدار احمدرضا عابدزاده بودم. چون وقتی عابدزاده به پرسپولیس رفت، هوادار قرمزها شدم.تصویر دومی که یادم می‌آید نیمه‌نهایی جام جهانی ۱۹۹۰  است. از پخش مستقیم بازیها خبری نبود. بازی‌ها با تاخیر پخش می‌شد. نیمه‌نهایی جام جهانی بود.  مسابقه ایتالیای میزبان با آرژانتین قهرمان. مسابقه یک بر صفر به نفع ایتالیا بود و کم مانده بود تیم محبوبم از رسیدن به فینال محروم شود که مادرم (شاید هم پدرم یا دونفری!) اجازه ندادند که بازی را کامل ببینم. گفتند صبح باید بروی مدرسه و خواب می‌مانی. از من اصرار بود و از آنها انکار. با قیافه قنبرک‌زده‌ای رفتم و با حرص خوابیدم. ولی صبح وقتی فهمیدم برادرم بعد از خوابیدن من به خانه آمده بود و بازی را تا آخر دیده بود و آرژانتین هم بدون من! بازی را مساوی کرده بود و در پنالتی ایتالیا را برده بود حرصم بیشتر هم شد. دو سه شب بعدش همه خوشحال بودند ولی من ناراحت. همه خوشحال از اینکه دخترخاله‌ام بچه‌دار شده بود و من ناراحت از باخت آرژانتین به آلمان غربی. همراه با مارادونا گریه می‌کردم. دیه‌گو داخل زمین و من پشت تلویزیون سیاه و سفید ۱۴ اینچ توشیبا.جام جهانی آمریکا اولین جام جهانی بعد از انقلاب بود که همه مسابقاتش به صورت زنده پخش شد. اختلاف زمانی ایران و آمریکا باعث شده بود که همه بازیها به وقت ما نیمه‌شب باشد. تقریباً همه بازیها را دیدم. سوم راهنمایی بودم و امتحانهایمان نهایی بود. من روزها درس می‌خواندم و امتحان می‌دادم. عصرها می‌خوابیدم و شبها تا صبح فوتبال می‌دیدم. طرفدار برزیل بودم و البته برزیل هم با بازیهای کسل‌کننده‌ای قهرمان شد. جام جهانی ۹۸ مصادف شد با کنکورم. داشتم امتحانهای پیش‌دانشگاهی را می‌دادم و کمتر از یک ماه بعدش هم کنکور داشتیم. باز هم همه مسابقات را نگاه کردم. بازی ایران - آمریکا که تمام شد تا صبح نخوابیدم. فردایش سر جلسه امتحان رسماً خوابیدم. مادرم مدام یادم می‌آورد که یک ماه دیگر کنکور دارم ولی نمی‌دانست برای ما که سری دوم نظام جدید بودیم، چیزی به اسم قبولی در دانشگاه دولتی معنا نخواهد داشت. حتی دوستانم که درس خواندند و جام جهانی را ندیدند و رتبه ۱۰۵ هم به دست آوردند مثل من پشت کنکوری شدند.جام جهانی ۲۰۰۲ سال سوم دانشگاه بودم. این بار دوباره کنکور داده بودم و داشتم توی دانشگاه دولتی درس می‌خواندم. بازی اسپانیا و کره‌جنوبی را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. اسپانیا را دوست داشتم. روی مبل لم داده بودم و مسابقه را تماشا می‌کردم که ساختمان لرزید. زلزله بود. همه به خیابان فرار کردند ولی من ناراحت بودم که چرا داور بازی به نفع کره میزبان قضاوت می‌کند و ... اسپانیا حذف شد. فینال بین برزیل بود و آلمان. پنج دقیقه قبل از شروع فینال برق خانه‌مان قطع شد. و تا دقیقه هشتاد وصل نشد. طرفدار برزیل بودم ولی از حرصم ده دقیقه آخر را هم نگاه نکردم. ادامه این داستان را حتماً بعداً تعریف می‌کنم ولی چرا یاد این خاطرات افتادم؟ این چند روزه مشغول خواندن کتاب روزی روزگاری فوتبال حمیدرضا صدر بودم. کتابی که با خواندنش حس نوستالژیک فوتبالی شما فعال می‌شود و هر چقدر از مطالب کتاب را که یادتان بیاید، احساس خوبی پیدا می‌کنید. کتاب روزی روزگاری فوتبال بیشتر جمع‌آوری اطلاعات از منابع مختلف و چسباندن تکه‌های مختلف روزنامه‌ها و مجلات و کتابهای قدیمی است. در حالیکه نویسنده ادعا می‌کند بیشتر مطالب کتاب را به یاد می‌آورد. حمیدرضا صدر تلاش فراوانی کرده که با قلمش شما را به گذشته‌ها ببرد و الحق و الانصاف هم خوب این کار را می‌کند. خیلی بهتر از گزارشهای جواد خیابانی. ولی از لحاظ سبک نگارش به شدت ضعیف است. حتی تا جایی که احساس می‌کنی این کتاب اصلاً ویرایش نشده است. در حالیکه صدر ادعا دارد که این کتاب را نه تنها ویرایش که بازنویسی کرده. ضمن اینکه غلطهای املایی فاحشی به خصوص در مورد رقم سالها دیده می‌شود که برای خواننده فوتبال‌دوست ساده‌ای مثل من هم مشخص و آشکار است. ولی با تمام ایرادها کتابی است خواندنی.ما شیفته‌های فوتبال خیلی چیزها را فدای فوتبال کرده‌ایم. ما شیفته‌های فوتبال برخلاف آنچه به نظر می‌رسد آن‌قدرها هم مهربان نیستیم. اعتراف می‌کنم بارها و بارها تماشای فوتبال را به هم‌صحبتی با دختر دلبندم ترجیح دادم. آن هم برای تماشای بازیهایی که ملال‌آور بودند و پرت. بازیهای بی‌اهمیتی که می‌دانستم گلی از دروازه‌ای نمی‌گذرد و نگذشت ...(بخشی از مقدمه کتاب)+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jun 2018 13:28:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سالهای زیارتش</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%B3%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-nu1wgfskuqzf</link>
                <description> بعید می‌دانم به عنوان یک کتابخوان اسم هاروکی موراکامی را نشنیده باشید. موراکامی را تقریباً در همه جای دنیا می‌شناسند و کتابهایش را به بیشتر از صد زبان دنیا ترجمه می‌کنند و از داستانهایش لذت می‌برند. برای خرید کتابهای جدیدش صفهایی طولانی تشکیل می‌دهند. کتابهایش در کمتر از یک ماه، یک میلیون نسخه فروخته می‌شود (مقایسه کنید با تیراژ ۲۰۰ تایی و ۵۰۰ تایی کتابهای ما). آخرین رمان (زمانی که این مطلب را می‌نوشتم آخرین رمان موراکامی بود) منتشر شده از هاروکی موراکامی کتابی است با عنوان «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سالهای زیارتش».سوکورو تازاکی یک پسر دبیرستانی است که هنگام انجام کاری مشترک با چهار نفر دیگر آشنا می‌شود و بینشان رابطه دوستی عمیقی به وجود می‌آید. تا اینکه سوکورو که عاشق ساختن ایستگاههای قطار است برای خواندن رشته مهندسی راه‌آهن به توکیو می‌رود و فقط برای تعطیلات به ناگویا باز می‌گردد و با چهار نفر دیگر یک جا جمع می‌شود. تا اینکه آن چهار نفر دیگر تصمیم می‌گیرند سوکورو را از گروه اخراج کنند. به او می‌گویند که دیگر نمی‌خواهند او را ببینند و او هم بی هیچ حرفی بدون این که علت این کار را بداند، از آن گروه خارج می‌شود. دچار افسردگی می‌شود و آرزوی مرگ می‌کند ولی کم‌کم به زندگی طبیعی بر می‌گردد. ولی زخم این اتفاق روی ذهنش باقی می‌ماند و شانزده سال بعد در پی پیدا کردن دلیل این اتفاق به ناگویا باز می‌گردد.این کتاب در ایران برای بار اول توسط امیر مهدی حقیقت ترجمه شد و نشر چشمه آن را منتشر کرد ولی بعدها مترجمان و ناشرانی مثل میثم فرجی (نشر میانه)، مهدی غبرائی (نشر نیکا)، مونا حسینی (نشر قطره)، مارال زال‌زر (نشر کوله‌پشتی)، فرزین فرزام (نشر ققنوس) و مرضیه خسروی (نشر روزگار) به ترجمه و انتشار آن با عناوین مختلف پرداختند. این مطلب بر اساس ترجمه امیرحسین حقیقت نوشته شده است.بخشی از متن کتاب «ایستگاه شینجوکو ایستگاهی عظیم است. هر روز حدود سه و نیم میلیون نفر از آن می‌گذرند. تا جایی که کتاب گینس آن را رسماً به عنوان پرمسافرترین ایستگاه دنیا معرفی کرده است. چندین خط آهن از این ایستگاه می‌گذرد ... در ساعتهای اوج شلوغی، این شبکه تبدیل می‌شود به دریایی انسانی، دریایی که با بالا و پایین رفتن به سمت درهای ورود و خروج کف می‌کند خشم می‌گیرد و می‌خروشد. ردوهای انسانی که قطار و خط عوض عوض می‌کنند به این دریا می‌ریزند و گردابی خطرناک پدید می‌آید. هیچکس، هر قدر هم صالح* نمی‌تواند چنین دریای سرکش خشم آلودی را از هم بشکافد ... در اوایل دهه ۱۹۹۰ پیش از ترکیدن حباب اقتصادی ژاپن یکی از روزنامه‌های پرتیراژ ایالات متحده عکس بزرگی منتشر کرد از مسافران ایستگاه شینجوکو در ساعت اوج شلوغی صبحی زمستانی در حال پایین رفتن از پله‌های ایستگاه. همه مسافران انگار بر اساس قول و قراری قبلی با قیافه‌هایی گرفته خیره به پایین نگاه می‌کردند و به ماهیان بی‌جانی چپانده توی قوطی کنسرو شبیه‌تر بودند تا به آدم. در گزارش این روزنامه آمده بود: «ژاپن ممکن است ثروتمند باشد ولی اغلب ژاپنی‌ها چنین حالی دارند:‌ سرها در گریبان با چهره‌هایی ناشاد» عکس مشهوری شد. سوکورو نمی‌دانست آیا چنان که این گزارش ادعا می‌کرد، بیشتر ژاپنی‌ها واقعاً ناشادند یا نه؟ ولی دلیل اصلی نگاه‌های رو به پایین مسافرانی که در شلوغی صبحگاهی از پله‌های ایشتگاه پایین می‌رفتند، بیش از ناشادمانی، نگرانی کفش‌هاشان بود. روی پله‌ها سر نخوری، کفشت درنیاید. مهمترین دغدغه مسافران در ساعتهای شلوغی این ایستگاه عظیم همین است. در گزارش روزنامه هیچ اشاره‌ای به این موضوع نشده بود.»ژاپن کشور عجیبی است. این را از لابلای کتابهای موراکامی و فیلمهای ژاپنی فهمیده‌ام. همیشه فکر می‌کردم و می‌کنم که ژاپن کشور تنهایی‌هاست. اولین بار در فیلم بابل از آلخاندرو ایناریتو گونزالز و در یکی از شش بخشی که به ژاپن اختصاص داشت یک نوع تنهایی عجیب را دیدم. تنهایی بین میلیونها نفر جمعیت. ژاپن کشوری است که در آن فرقی نمی‌کند چیکو واتایای فیلم بابل باشی، کافکا تا‌مورای کتاب کافکا در ساحل باشی یا سوکورو تازاکی. انگار ویژگی مشترک ژاپنی‌ها تنهایی‌شان است. اوایل کتاب که داستان مبارزه سوکورو با افسردگی و مرگ را روایت می‌کرد، می‌شد فرهنگ ژاپن را دید. جوانی که از یک گروه دوستانه اخراج می‌شود تا مرز خودکشی پیش می‌رود. مثل سیاستمداران و مدیران ژاپنی که در اثر یک اشتباه از کار خود کناره‌گیری می‌کنند و بعضی‌هاشان ترجیح می‌دهند دیگر زنده نباشند. کتابهای موراکامی مثل یک کلاس درس عمل می‌کنند. کلاس درسی برای شناخت فرهنگ مردم ژاپن. فرهنگی مملو از معماها و مسائل عجیب و غریب. بی‌جهت نیست که تمام کتابهای موراکامی عجیب و غریب به نظر می‌رسند. داستانهای پیچیده و معماگونه. پر از رمز و راز. هاروکی موراکامی روایتگر ژاپن است. چیره‌دستی او در این روایت برایش اقبالی جهانی به وجود آورده است و چه عجیب که با این چهارده رمان مطرح و جذاب چرا هنوز برنده جایزه نوبل نشده است. کتاب «سوکورو تازاکی بی‌رنگ و سالهای زیارتش» هم مثل کتابهای دیگر موراکامی کتاب پرجذبه‌ای است. این کتاب سیصد صفحه‌ای با ترجمه امیرحسین حقیقت کتاب خوش‌خوانی است. به راحتی می‌شود در دو سه روز آن را تمام کرد. داستان طوری روایت می‌شود که خواننده را با خود می‌برد و خواننده همچون خود سوکورو کنجکاو دانستن است و همین عاملی می‌شود برای خواندن کتاب. ترجمه کتاب در مجموع متوسط و در بعضی جاها ضعیف به نظر می‌رسد. مثلاً در بعضی قسمتها بعضی کلمات و عبارتها به صورت مناسبی انتخاب نشده است. صفحه ۲۳۹ : &quot; ما آن‌همه مدت باهم بودیم و من هی سعی می‌کردم بهت نخ بدهم. اگر فقط یک مغز نصفه‌نیمه هم داشتی بایست دوزاری‌ات می‌افتاد.&quot; سوکورو به این نخ‌ها فکر کرد ولی چیزی یادش نیامد. (نخ‌ها!) صفحه ۲۴۹ : گذشته سیخ دراز تیزی شد به تیزی تیغ و یک‌راست توی قلبش فرورفت. (سیخ دراز تیز!) صفحه ۳۹: سارا لحظه ای لب هاش را جمع کرد و بعد انگار تصمیمی گرفته باشد گفت: «باز هم دعوتم می‌کنی؟ یعنی اگر اشکالی ندارد؟» «معلوم است که می‌کنم. اگر تو پایه باشی.» (اگر تو پایه باشی!)در نهایت سوکورو تازاکی با اصرار سارا به سراغ زخمهای قدیمی خود رفت و آنها را تا حدی التیام بخشید. « و درست همین جا در همین لحظه بود که سوکورو سرانجام توانست همه‌اش را یک‌جا بپذیرد. سوکور تازاکی درعمیق‌ترین نقطه جانش به درک رسید. درک این که هیچ قلبی صرفاً به واسطه هماهنگی با قلب دیگری وصل نیست. زخم است که قلبها را عمیقاً به هم پیوند می‌دهد. پیوند درد با درد، شکنندگی با شکنندگی. تا صدای ضجه بلند نشود، سکوت معنی ندارد و تا خونی ریخته نشود، عفو معنی ندارد و تا از دل ضایعه‌ای بزرگ گذر نکنی، رضا و رضایت بی‌معنی است. هماهنگی واقعی در همین‌ها ریشه دارد.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jun 2018 10:18:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D8%AF-rxdknrbvjkni</link>
                <description> چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟نمی‌دانم چرا وقتی کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد؟ مهدی رضایی را خواندم یاد کتاب کافه پیانو افتادم. شاید دلیلش این باشد که هر دو کتاب سعی کرده‌اند که سورئال باشند.کتاب چه کسی از دیوانه‌ها نمی‌ترسد نوشته مهدی رضایی است. این رمان اولین اثر نویسنده است و توسط نشر افکار در سال ۱۳۸۹ منتشر شده است.آرمان معلمی که یک سال است با نگار ازدواج کرده و با زنی خیالی به نام نسترن هم ارتباط دارد. تا اواسط داستان نسترن صرفاً یک شخصیت خیالی است ولی در ادامه مشخص می‌شود که نسترن کاملاً حقیقی بوده و بعد از ترک کردن آرمان به عنوان یک شخصیت خیالی همیشه کنارش بوده است.اگر بخواهم از نظر ریاضی به این داستان نگاه کنم، به نظرم شبیه منحنی‌های سینوسی است. بخشهایی از داستان روایت قابل قبولی دارد و بخشهایی بسیار سطحی و سخیف است.از دیالوگهای بسیار ضعیف داستان و طرح جلد بی‌ربطش که بگذریم، خط اصلی این داستان در مورد خیانت یا عدم خیانت آرمان به نگار و نگار به آرمان است. گر چه در آخر کار بالاخره مشخص نمی‌شود که این دو نفر به هم خیانت کرده‌اند یا نه. در کنار خط اصلی داستان، داستانهای فرعی هم وجود دارد که نویسنده در بعضی قسمتها آنها را از داستان اصلی هم پررنگ‌تر روایت می‌کند. گاهی شما متوجه نمی‌شوید قتل شاهی مهم‌تر است یا خیانت نگار و آرمان یا اینکه زن مزاحم تلفنی چه کسی بوده.در پایان این رمان علامتهای سوال بسیار زیادی در ذهن شما باقی می‌ماند. مثلاً شاهی بالاخره مرده است یا نه. اگر مرده است چه کسی در وبلاگش مطلب نوشته. سرگرد چرا به آرمان گفت این ماجرا را پیگیری نکند. نسترن چطور می‌خواست زندگی آرمان را به هم بریزد.با کمی ارفاق من این داستان را متوسط رو به ضعیف می‌دانم و به نظرم این داستان مجموعه‌ای از چند اتفاق از هم گسیخته و بی‌معنی است و نمایشگر ذهن مغشوش نویسنده است.از متن کتاب:همه آدمها دیوانه‌اند. فقط نوع دیوانگی آنها فرق می‌کند. شاید همین حرفم کافی است که دیگران بفهمند که خودم چقدر دیوانه‌ام. هر چند دیگران همیشه می‌ترسند که نکند بهشان بگویند دیوانه اما من ترسی ندارم. حتا از دیوانگی خودم لذت هم می‌برم. اگر لازم باشد روی کاغذ می‌نویسم و پایش را امضا هم می‌کنم. خودم هم آن قدر جسور هستم که وقتی کسی را می‌بینم که رفتار و حرفهایش شبیه عاقل نیست در چشمش زل می‌زنم و می‌گویم دیوانه.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jun 2018 10:28:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱۰ شهر رنگی دنیا که نیازی به فیلتر اینستاگرام ندارند</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%DB%B1%DB%B0-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-xqmtzkpy2eci</link>
                <description>اکثر مهاجران محله بوکا در بوئنوس‌آیرس از شهر جنوا ایتالیا بودند و اضافه رنگهای استفاده شده در کارخانه کشتی‌رانی برای رنگ کردن نمای بیرونی خانه‌هاشان استفاده کردند. این خیابان در نزدیکی ونیز در ایتالیاست و ساکنان آن برای اینکه عصرها وقتی مه بسیار زیاد می‌شود بتوانند خانه‌های خود را پیدا کنند از رنگهای مختلف استفاده می‌کنند. یهودیان فراری در دهه 1930 در مراکش همه ساختمانها را آبی کردند. چون اعتقاد داشتند رنگ آبی نمادی از بهشت است. شهر گواناویواتو در مکزیکرنگهای روشن در شهر هاوانا کشور کوبا از قرن 16 متداول شدجایپور در هند در سال 1876 به مناسبت ورود پرنس ادوارد شاهزاده ولز به رنگ صورتی در آمدکلیسای جامع سنت باسیل در میدان سرخ مسکوشهر والپاراسو در شیلی که به نگین پاسیفیک هم شناخته می‌شودمحله بو کاپ در شهر کیپ تاون آفریقای جنوبی که بیشترین تعداد مسلمان را در این کشور دارد در شهر لیسبون پرتغال هیچ‌گونه کمبود رنگی را حس نخواهید کرد. منبع</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jun 2018 11:28:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور یک تنظیم اشتباه می‌تواند سی‌پی‌یو لپتاپ شما را جهنمی کند</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D9%BE%DB%8C%DB%8C%D9%88-%D9%84%D9%BE%D8%AA%D8%A7%D9%BE-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-czfxwqrjbwsg</link>
                <description>من روی لپتاپم هم از ویندوز استفاده می‌کنم هم از لینوکس. البته بیشتر از 80 درصد  مواقع از لینوکس استفاده می‌کنم. لپتاپم هم هنوز هشت ماه هم کار نکرده و نو به حساب میاد. چند روز قبل که نسخه LTS اوبونتو یعنی نسخه 18.04 منتشر شد. من کل هارد لپتاپ رو فرمت کردم و اول یک ویندوز 10 و بعدش اوبونتو 18.04 را به صورت دوال‌بوت نصب کردم. دقیقا از همین زمان مشکلاتم شروع شد. همیشه سیستم من دوال بوت بوده و در بعضی موارد حتی پنج یا شش بوته هم شده! ولی هیچ‌وقت مشکلی با دما نداشتم. این بار روی اوبونتو دیدم دما تا 80 درجه هم بالا می‌ره. تعجب کردم. هر کاری بلد بودم رو انجام دادم. از باد گرفتن داخل لپتاپ تا نصب tlp، laptap mode، lm-sensors و fancontrol‌ کانفیگ کردنشون. نتیجه نداد. سی‌پی‌یو رو مجبور کردم با کمترین سرعت ممکن کار کنه. باز هم نتیجه نگرفتم. گفتم ویندوز رو هم تست کنم. توی ویندوز دما ده درجه هم از اوبونتو بالاتر بود. بعد از کلی سر و کله رفتن با لپتاپ گفتم بایوس رو آپدیت کنم. بایوس رو آپدیت کردم و رفتم تا تنظیمات رو دوباره چک کنم که دیدم بوت روی حالت secure boot تنظیم شده. تا اوبونتو 16.04 با secure boot روی لپتاپ من مشکل داشتن و اجرا نمی‌شدن ولی خب الان مشکلی نیست. ولی باز با این حال secure boot رو غیرفعال کردم و legacy mode رو فعال. بعد از ریستارت تب لپتاپم اومد پایین. کار به بیمارستان نکشید. </description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 13 May 2018 11:35:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیورپول تیمی از جنس خاطره‌های دور</title>
                <link>https://virgool.io/alirezak/%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%B1%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AA%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1-eg0yx0xyvy6g</link>
                <description> شما که یادتان نمی‌آید ولی قدیم‌ترها تیم لیورپول برای خودش تیمی بود. هر سال قهرمان لیگ انگستان می‌شد. البته من خودم اینها را درست یادم نمی‌آید چون آخرین قهرمانی لیورپول مربوط به سال ۱۹۹۰ است که من آن موقع ده سالم بود. آن موقع‌ها که پخش مستقیم فوتبال نداشتیم. بازیها ضبط می‌شد و به صورت خلاصه از تلویزیون پخش می‌شد. یک اسطوره‌ای داشت تیم لیورپول به نام یان راش که یکی از بهترین گلزنان تاریخ لیگ انگلیس بود و از هر توپی که به او می‌رسید انتظار یک گل می‌رفت. البته من خودم یان راش را خیلی کم یادم می‌آید. اما بعد از یان راش یک بازیکن دیگری داشتند به نام رابی فاولر که او هم گلزن خیلی خوبی بود و البته از بازیکنان محبوب من بود. تا اینکه یک بازیکن ۱۷ ساله‌ای پیدا شد که تقریباً همسن خودم بود و در جام جهانی ۹۸ آن گل زیبا را به آرژانتین زد. اسمش مایکل اوون بود. از آن زمان طرفدار لیورپول شدم. بیشتر به خاطر مایکل اوون. بعدها این طرفداری ادامه داشت تا همین الان. در تمام این سالها لیورپول نتوانست قهرمان لیگ برتر انگلیس بشود و چه سرشکستگی از این بالاتر که تیمهای رقیبتان یعنی منچستر یونایتد، منچسترسیتی و چلسی فرت و فرت قهرمان انگلیس بشوند و تیم مورد علاقه شما؟ هفتم، هشتم، دهم. البته دروغ نگویم این سه چهار سال اخیر حتی نایب‌قهرمانی هم داشته‌اند. امسال هم که تا یک هفته مانده به پایان مسابقات سوم هستند. اما قرمزپوشان بندر، سال ۲۰۰۵ قهرمان اروپا شدند و امسال هم به فینال مسابقات رسیده‌اند و حریفی را پیش رو می‌بینند که دو دوره پی‌در‌پی قهرمان شده و دنبال هتریک کردن قهرمانی‌هایش است. ولی خب لیورپول هم قویترین خط حمله اروپا را دارد. محمد صلاح را دارد. در نتیجه بی‌صبرانه منتظر مسابقه فینال می‌مانم.  </description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Wed, 09 May 2018 16:05:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت شگفت‌انگیز امیلی پولن</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%B4%DA%AF%D9%81%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D9%84%D9%86-ojltnejq255t</link>
                <description> یکی از منتقدان نشریه کای دو سینما (شاید معتبرترین نشریه سینمایی دنیا) گفته که آدمها دو دسته‌اند. گروهی که فیلم امیلی را دیده‌اند و گروهی که این فیلم را ندیده‌اند که البته نصف عمرشان را از دست داده‌اند. البته این قسمت آخر را من خودم اضافه کردم. چون از نظر من کسی که فیلم سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولن یا به صورت خلاصه امیلی را ندیده باشد نصف عمرش بر فناست. اصلاً امکان ندارد که کسی علاقمند سینما باشد و فیلم امیلی را ندیده باشد. فیلم امیلی پولن از همان تیتراژ ابتدایی فیلم نشان می‌دهد که قرار است یک فیلم متفاوت باشد. وقتی امیلی به دنیا می‌آید پدرش که خود یک پزشک است او را لمس نمی‌کند. امیلی به شدت نیازمند نوازش پدرش است و وقتی پدرش او را معاینه می‌کند قلبش به شدت می‌تپد. پدرش فکر می‌کند که امیلی بیماری قلبی دارد. بعد از اینکه مادر امیلی در اثر یک سانحه غیرمنتظره می‌میرد امیلی می‌ماند و پدرش. شروع می‌کند به کار در یک کافه و ...سرگذشت شگفت‌انگیز امیلی پولناین فیلم همان قدر که سورئال است همان قدر هم جذاب و دیدنی است. بازی اودری توتو در این فیلم بی‌نظیر است و به خوبی شخصیت امیلی پولن را به تصویر می‌کشد. یکی از کارهای جالب امیلی در این فیلم دروغهایی است که به اشکال مختلف می‌گوید. مثلاً نامه‌هایی به زن همسایه که تنها زندگی می‌کند می‌فرستد و خود را شوهر خیانتکار آن زن معرفی می‌کند تا به حل مشکل افسردگی زن کمک کند. کارت‌پستال‌هایی از طرف مجسمه یک کوتوله برای پدر خودش می‌فرستد و او را ترغیب به مسافرت می‌کند. میوه‌فروش محل را فریب می‌دهد و به جای صبح نصفه شب او را به مغازه می‌فرستد تا اذیتهای میوه‌فروش در برابر شاگردش را جبران کرده باشد. اسم این فیلم سرگذشت شگفت انگیز امیلی پولن است ولی اگر قرار بود من اسم این فیلم را انتخاب کنم حتماً اسم آن را می‌گذاشتم: امیلی پولن شگفت‌انگیز. چون امیلی است که سرگذشت خود را شگفت‌انگیز می‌کند. واقعاً هیچ توصیفی از این فیلم نمی‌تواند جای دیدن فیلم را بگیرد. توصیه می‌کنم اگر فیلم را ندیده‌اید حتماً نگاهش کنید.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Mon, 07 May 2018 20:24:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده روز با داعش از درون دولت اسلامی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezak/%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B9%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-psns6giqexmc</link>
                <description> دوره داعش - احتمالاً - به پایان رسید ولی من به تازگی کتاب ده روز با داعش از درون دولت اسلامی را خواندم. این کتاب نوشته یورگن تودنهوفر روزنامه‌نگار معروف آلمانی است که توسط علی عبداللهی و زهرا معین‌الدینی به فارسی ترجمه شده و توسط انتشارات کوله پشتی به چاپ رسیده است.ده روز با داعش از درون دولت اسلامییورگن تودنهوفر کیست؟یورگن تودنهوفر نویسنده و روزنامه‌نگار آلمانی است که در گذشته در پارلمان فدرال آلمان هم عضو بوده است. تودنهوفر که با بسیاری از سران دولتهای مختلف و گروههای تروریستی دنیا ملاقات داشته برای تهیه گزارش با هماهنگی داعش به همراه پسرش و یکی از دوستان او به شهر رقه در سوریه و موصل در عراق سفر و شرح سفرهای خود را به صورت یک کتاب منتشر می‌کند.این کتاب در ده فصل نوشته شده و در آن اولین جرقه‌های ایجاد داعش به دقت بیان شده است. در ابتدای کتاب به شخصه فکر می‌کردم تودنهوفر یکی از طرفداران داعش است. چون یک سره به انتقادهای شدید از غربی‌ها به ویژه جرج بوش می‌پردازد و مهمترین دلیل ایجاد داعش را سیاست غرب در قبال اسلام و خاور میانه می‌داند. نکته جالب در این کتاب این است که نویسنده اطلاعات بسیار کاملی از اسلام دارد و حتی داعش را یک گروه تروریستی اسلامی نمی‌داند. چون اعمال داعش از نظر او هیچ شباهتی به اسلام ندارد. حتی در این زمینه با برخی از تروریست به جدل و بحث هم می‌پردازد. این کتاب در مدت زمان کمی بارها تجدید چاپ و به زبانهای مختلفی ترجمه شد. البته در رسانه‌های غربی توفیق چندانی به دست نیاورد. بیشتر قسمتهای این کتاب در انتقال هیجان و استرس به خواننده بسیار موفق عمل می‌کند. طوری که گاهی خواننده خود را در بین داعشی‌ها احساس می‌کند. به ویژه اینکه بعدها مشخص می‌شود کسی که در تمام مدت سفر آنها همراهشان بوده کسی نیست جز جان جهادی قصاب معروف داعشی که در فیلمهای ارسالی داعش سر اکثر اسراء را می‌برد. قلم تودنهوفر به قدری قوی است که خواننده احساس می‌کند چیزی نمانده که تودنهوفر و همراهانش توسط جان جهادی کشته شوند.برای پیدا کردن شناخت در مورد دیدگاههای گروه داعش و نحوه مدیریت آنها در جامعه توصیه می‌کنم کتاب ده روز با داعش از درون دولت اسلامی را حتماً بخوانید.+</description>
                <category>علیرضاک</category>
                <author>علیرضاک</author>
                <pubDate>Sun, 06 May 2018 20:11:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>