<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alirezakahidvand</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezakahidvand</link>
        <description>به عنوان یک نویسنده، وظیفه‌ام خواندن، نوشتن و باز خواندن است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 03:54:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5868/avatar/RgGOFX.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>alirezakahidvand</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezakahidvand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فریاد فلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezakahidvand/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%81%D9%84%D9%88%D8%AA-r8sw2wl5xhau</link>
                <description>صبح که بیدار شدم، دیدم انگشترم نیست. حتم کردم شب قبل در شرکت جا گذاشته‌ام. هدیه‌ای بود بس باارزش از طرف پدرم. از خانه زدم بیرون. چند متر بیش‌تر نرفته بودم که بهتم زد. انگشتر در دست مجسمهٔ داخل پارک قرار داشت؛ برق می‌زد و حسابی خودی نشان می‌داد. مجسمه‌ تندیسی بود سفید از یک چوپان پیر که داشت فلوت می‌زد اما فلوتش را دزدیده بودند و تنها فیگورش باقی مانده بود. ترسیده بودم. کمی جلو رفتم و متوجه شدم درست دیده‌ام، انگشترم بود.به خود هزار زحمت دادم تا انگشتر را از انگشتش خارج کنم اما نمی‌شد. نمی‌دانستم چطور از آن‌جا سردرآورده است؟! گمان کردم دچار وهم شده‌ام. پسری رد شد. پرسیدم: «آقا شما دست این مجسمه انگشتر می‌بینی؟» و پسر پاسخ داد: «بله!» گفتم برای من است و پسر تعجب کرد و جواب داد: «داداش این انگشتر از اول دستش بود. نمی‌دونم چطور وقتی فلوتش رو می‌دزدیدن حواسشون به این انگشتر نبوده؟! فکر کنم خیلی بیارزه!» این را گفت و رفت. کاری از دستم برنمی‌آمد و تصمیم گرفتم به شرکت بروم. البته خیالم راحت بود که انگشتر جایش امن است.غروب بود که از شرکت زدم بیرون و یک‌راست رفتم سراغ مجسمه. نشسته بود با همان حالت همیشگی و... انگشتر هم بود. فکری به سرم زد. ساعت‌ها گذشت تا اینکه رفت‌وآمد کم شد یا شاید بتوان گفت اصلاً دیگر کسی نبود. وقتی مطمئن شدم افتادم به جان مجسمه و باهاش کلنجار رفتم تا اینکه توانستم دستش را بشکنم. هول شده و ترسیده بودم، دست را داخل کیف گذاشتم و به خانه رفتم. لباس را کندم و محتویات کیف را روی تخت‌خواب خالی کردم. دست گچی با انگشتر... نفس راحتی کشیدم و توانستم انگشت را بشکنم و انگشتر را بیرون آورم. خیالم راحت شد و بر تخت‌خواب دراز کشیدم تا کمی استراحت کنم. در خواب دستی دیدم که بر آب شناور است و مدام از این سو به آن سو حرکت می‌کند. ناگهان از میان آب، نگینی به رنگ یاقوت بیرون آمد و دست را در کام خود فرو کشید و دوباره به زیر آب رفت. صدای فلوت می‌آمد و گوسفندان بع‌بع می‌کردند.از خواب پریدم. صبح شده بود. نگاهی به اطراف انداختم. دست سفیدی که انگشتش شکسته... بلند شدم و دیدم که روی میز تحریر دو انگشتر درست مانند انگشتر خودم وجود دارد. عرق سردی بر بدنم نشست و نمی‌دانستم چه خبر شده؟! از پنجره نگاهی به پارک انداختم. پیرمرد آنجا بود بدون دست راست! پشیمان بودم. کمی گذشت و مادرم به اتاق آمد و گفت که انگشتر پشت کِیس کامپیوتر افتاده بود...از جلوی پارک رد شدم و دیدم شهرداری تندیس را می‌برد. راه را بر کارگری بستم و علت را پرسیدم. با لحن شکایت‌آمیزی گفت: «به فلوتش‌ رحم نکردند. صدا نداشت اما گویا گوششان را کر کرده بود. حالا هم به انگشترش خار چشم شده. این مجسمه یادبود چوپان روستای ما بود. چوپانی که سال پیش‌ جانش را در اثر زلزله از دست داد و من انگشترش را خودم پیدا کردم و خواستم تا همیشه همراه مجسمه‌اش باشد. اما به آن هم رحم نکردند. بردند! شهری‌ها چه‌شان‌ شده؟!این را گفت و تندیس را با احترام تمام پشت وانت گذاشت و رفت.</description>
                <category>alirezakahidvand</category>
                <author>alirezakahidvand</author>
                <pubDate>Mon, 02 Apr 2018 23:27:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای تقابل</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezakahidvand/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-c2nbvlenatmd</link>
                <description>گوشه خیابان افتاده بودم و از درد به خود می‌پیچیدم. دوستم هم  آن طرف افتاده بود و نمی‌دانستم زنده است یا نه. جمعیت ایستاده و حیران از اینکه من چطوره زنده مانده‌ام. تنها دست راستم شکسته بود. بعداً در بیمارستان از پرستار شیفت شنیدم که: «خیلی شانس آوردی... تصادف عجیبی بوده. ماشین ترمز می‌برد و به لاین دیگر پرتاب می‌شود.» دوستم زنده نماند؛ من هم حافظه‌ام را از دست دادم. نمی‌دانستم کی هستم! از کجا آمده‌ام و زندگی‌ام تقسیم شد به قبل از تصادف و بعد از تصادف. قبل از تصادف را دوست و آشنا می‌دانستند و بعد از تصادف را خودم. اما همه چیز در قبل از تصادف بود. علت تصادف، مقصد، مبدأ، خانواده‌م، اصلاً همسر یا خانواده‌ای داشتم یا نه؟ چطور می‌توانستم به کسانی که ادعای پدر و مادرم بودن را می‌کردند اعتماد کنم؟ اسمم را هم دوست نداشتم. تصمیمی گرفتم و آن شروع زندگی تازه بود.اسمی برای خود انتخاب کردم و از این بابت خوشحال بودم. به کتاب روی آوردم. تفریح روزانه‌م طی کردن راسته کتاب‌فروشی‌های انقلاب بود. از زندگی جدید لذت می‌بردم و دوست نداشتم چیزی از قبل تصادف را به خاطر بیاورم. کم‌کم با خانواده اخت شدم و قبول کردم که پدر و مادرم باشند؛ اخلاق خوبی داشتند و اذیتم نمی‌کردند. دوستان تازه‌ای در محیط‌های فرهنگی یافتم.میان سنت و مدرنیته تفاوتی قائل نبودم و به هر دو احترامی قابل توجه می‌گذاشتم. اما پست‌مدرنیسم را برنمی‌تابیدم. گرچه اهمیتی هم نداشت؛ کارهای مهم‌تری داشتم. تصمیم گرفتم در رشته‌ای هنری درس بخوانم... طراحی مد و لباس. موفق شدم تا به مدارج عالی برسم و به میلان سفر کنم. سال‌های شکوفایی...همه را مدیون یک چیز می‌دانم؛ فراموشی و ترک گذشته.</description>
                <category>alirezakahidvand</category>
                <author>alirezakahidvand</author>
                <pubDate>Wed, 28 Mar 2018 18:23:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezakahidvand/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-i4yzedyndiro</link>
                <description>در جست‌وجوی غم و اندیشه‌هایش بود. مدام به ساعت نگاه می‌کرد و دلیلش را نمی‌دانست. کلافه بود و زیر لب غر می‌زد و بر زمین و زمان لعنت می‌فرستاد. در نهایت از پشت میزش برخاست و از پنجره نگاهی به بیرون انداخت. صدای اذان ظهر از مناره‌های مسجد به گوش رسید که در میان همهمه دخترهای مدرسهٔ بغل دفتر کارش که تازه تعطیل شده بودند پیچید و گم شد. ناسزا می‌گفتند، شوخی می‌کردند و قهقه می‌زدند. ناگهان در آن میان دو نگاه به هم دوخته شد. چشمش افتاد به چشم‌های آبی یک دختر که مستقیم به او نگاه می‌کرد. کنار رفت، قلبش تند می‌زد. دوباره برگشت سر جایش و دید دختر همچنان به سوی او نگاه می‌کند. دوستش مقنعه‌اش را کشید و دختر حواسش پرت شد. اما دوباره نیم‌نگاهی به سوی پنجره انداخت. دیگر کسی نبود. همراه دوستانش از مدرسه خارج شدند و دید که کسی روبه‌روی در مدرسه ایستاده. همان پسر پشت پنجره بود. گونه‌هایش سرخ شد و سرش را به زیر انداخت. خواست راهش را بکشد و برود که پسر جلو آمد.کسانی که دور دختر بودند زبان به تحسین پسر گشودند از بس که صاحب‌جمال بود و به دوستشان تبریک و تهنیت می‌گفتند که توانسته ماهی به این طلایی را تور کند. بر شدت خجالت دختر افزوده شد و به دوستانش شکایت کرد. بچه‌ها دختر را تنها گذاشتند و میدان را خالی کردند تا عاشق و معشوق راحت باشند. اما در این میان، پسر تنها به دختر خیره بود. بالاخره لب باز کرد: «مرا می‌شناسی؟» و دختر جواب منفی داد. پسر گفت: «چرا به پنجره خیره بودی؟» و دختر بار دیگر سرش را به زیر انداخت و خواست برود که پسر مانعش شد: « نرو! از تو خوشم آمده... لطفاً نرو و بیا صحبت کنیم.» حس کرد دختر معذب شده است. خواست چیزی بگوید که دختر گفت: «گمان کردم اوست... یک لحظه اشتباهتان گرفتم و با دقت بیش‌تر نگاه کردم و متوجه شدم او نیست. همین!» و رفت. پسر در دفتر کارش تنها نبود و فهمید موضوع از چه قرار است. به سوی پنجرهٔ اتاقش نگاه کرد. همکارش را دید که پشت پنجره ایستاده است...</description>
                <category>alirezakahidvand</category>
                <author>alirezakahidvand</author>
                <pubDate>Wed, 28 Mar 2018 18:20:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>