<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alireza mirghorbani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezamirofficial</link>
        <description>یه آدمی که هیچوقت اونی که باید نبود.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 18:06:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/48576/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alireza mirghorbani</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من کی ام ؟ پارت 7</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-7-ueybhsq9x1zg</link>
                <description>سلام :) اولا بخاطر تاخیر بزرگی که توی داستانم داشتم معذرت میخوام و یکی از علت هاش این بود که درگیر مسائلی بودم. و برای اینکه بخوام تو این وضعیت ها داستانم رو ادامه بدم ترجیع دادم وقتی اینکارو بکنم که یکم ذهنم از نظرات مختلف آروم تر باشه.  شایدم گاهی پیش خودم فکر کردم که این چیزایی که دارم براتون تعریف میکنم قراره به چه جاهایی برسه که قراره بگم ! منظورم حقیقت هایی هست که برام اتفاق افتاده. بحرحال هرکی مرز هایی برای خودش داره و ممکنه نخواد اونارو هیچوقت برای هیچ شخصی به زبون بیاره. اما من خودم رو در دنیایی ناشناس توصیف میکنم. دنیایی پر از پرواز حقیقت های غیر قابل کشف. من ترجیع میدم همچیو بگم. بدون ذره ای تغییر و کمبود. بنظرم تنها چیزی که از آدم بعد مرگ میتونه باقی بمونه تموم اون چیز هایی هست که یک انسان میتونه بعد مرگ ازش بجا بمونه. من ترجیع میدم همچی زندگیم رو تعریف کنم تا وقتی مردم خاک نشه تو قبر. برای همین هم رفتم سمت موسیقی. که چیزایی که نمیتونم تو واقعیت به مردم بگم رو توی اون بیان کنم.وقتی 14 سالم شد. به اطرافم نگاه میکردم. دورم پر شده بود از دوستایی که فقط همکلاسی بودن و صرفا جهت اینکه همکلاسی بودیم بهشون میگفتم دوست. در واقع اونا دوست نبودن. بنظرم اونا فقط توی بازه زمانی 3 یا 4 ساله دوست من بودن.چون بحرحال مطمعن بودم اونا تو همون بازه زمانی به من نیاز دارن.و بعد جدا شدنمون دیگه تموم. هیچ رفیقی وجود نداره. برای من واژه دوست معنی نداره. چون هیچ اعتقادی به هیچ بشری که بخواد دوست آدم بشه ندارم. بنظر خیلی هاتون داستان های من تخیلیه و ساخته ذهن سیاهیه :)شاید بگین من چه آدم مضخرفی ام که چنین فکری راجب دوستام دارم. ولی این حقیقتیه که برای من اتفاق افتاد و داره میوفته. بیشتر دوستام اصن دوست نیستن. از نظر شما شاید اینکه یکی باهاتون باشه بهش بگین دوست. ولی معنی دوست واسه من یچیز دیگست.دوستانی که من داشتم صرفا دنبال این بودن که براشون کارایی که در توان خودشون نبود رو انجام بدم. در صورتی که قبلش اونا واسم هیچ کاری انجام نمیدادن و حتی حاضر نبودن به درد دل های من گوش بدن. یکیشونم وقتی دردل هامو شنید رفت واسه کل کلاس تعریف کرد و همه منو مسخره میکردن. آخه میدونی ؟ من اون لحظه ای که دارم درد دل میکنم واقعا همچیو میگم . اشتباهم همین بود که به کسایی اعتماد میکردم که ارزششو نداشتن. شایدم برای همین اتفاقات کوچیک بود که تصمیم گرفتم همیشه تنها باشم و باهاش کنار بیام. قطره قطره لیوان من پر شد و حس کردم کم کم لبریزم. تاحالا شده واسه کسی پیام بزرگی بنویسی و پشیمون بشی و پاکش کنی ؟ و ارسالش نکنی ؟ تازه الان که تلگرام قابلیت حذف پیام هم گذاشته :). خب راستش من چنین دسته ای نیستم. و پیامم رو در کل ارسال میکنم. یکی از بدی های منم همینه. خیلی آدم رکی ام.گاهی اوقات فامیلایی که 3 سال یک بار هم نمیبینمشون بهم پیام میدن و دنبال حل شدن مشکلات کامپیوتریشونن. و وقتی که مشکلشون رو حل میکنم دوباره میرن روی حالت Hide تا وقتی یه مشکل جدید براشون ایجاد بشه. مامانم همیشه بهم میگه تو کسخلی :) البته اون راست میگه . من فقط برای اینکه تنها نباشم سعی میکنم دنبال کارای گروهی باشم و بیشتر مواقع ام جاهایی که به ضررم بود کاراشون رو انجام میدادم. رابطه من با تنهایی مثل یک فرد سیگاری با سیگاره. تنهایی رو دوست دارم . در عین حال دوستم ندارم تنها باشم .وقتی کار یکیو انجام بدی و ازش خوشت میاد تورو به دوستاشم معرفی میکنه. اما من برای همه رایگان کار میکردم. برای همین وقت انجام دادن کار های همه رو نداشتم. یه مدت که تازه داشتم هک رو کار میکردم تلگرام من پر شده بود از کسایی که میخواستن رل هاشون رو هک کنن تا ببینن بهشون خیانت میکنن یا نه. دروغ چرا بعضیاشون رو انجام دادم. من خیلی کارهای بدی کردم که اگه زمان برگرده به عقب هیچکدومش رو تکرار نمیکنم. نمیدونم اینو واستون تعریف کردم یا نه. اما یبار دوستم جیمیلشو داد گفت اگه هکش کنی واقعا بهمون ثابت میشه تو هکری و میتونی این کار هارو انجام بدی. منم ازونجایی که اونجای ذهنم خیلی ور میرفت باهام که هر طور شده هک کنمش رفتم سراغ اینکه هکش کنم. اما اون موقعی که دوستم چنین چیزیو ازم درخواست کرده بود متاسفانه این چیزارو بلد نبودم /: برای همین رفتم سراغ شماره موبایلش. به محض اینکه شماره موبایلشو زدم به راحتی رمز باز شد. فرداش رفتم رمز جیملشو بهش دادم و کل مدرسه رو پر کرد ازینکه من تونستم جیمیلشو هک کنم. ناظم و مدیر و مدرسه و معلما دیگه همه میدونستن من کی ام. در صورتی که هیچکاری نکردم ! فقط یه حدس ساده بود که حتی بهش هک هم نمیگن. یه معلم هم در همین حین اومد یقه منو گرفت گفت احساس میکنم چند روزی یکی گوشی منو هک کرده اگه بفهمم تو اینکارو کردی میبرمت جایی که هیچوقت کسی پیدات نکنه. یعنی به طور حتم منو تحدید کرد. منم هرچی بهش گفتم من اینکارو نکردمو نمیکنم تو کتش نمیرفت. توی همون سال هام رفیقای مضخرف و چرتی داشتم و فقط دنبال این بودم هرچی سریع تر اون دوران هم بگذره و ازون مدرسه گورمو گم کنم. یبار برگشتم خونه و دیدم مامانم داره گریه میکنه. ازش پرسیدم مامان چه اتفاقی افتاده ؟  و گفت از مدرست زنگ زدن و گفتن سایتشون هک شده و انداختن تقصیر تو و پلیس بردن الانم بابات اونجاست. من تعجب زده رفتم سمت مدرسه. دیدم بابام داره صحبت میکنه با یک مردی که لباس فتا تنش بود. به راستی که همه فکر میکردن این کارمن بوده و صرفا جهت اینکه خودمو نشون بدم اینکارو کردم. مدییر مدرسه ام ازون جایی که خیلی از من بدش میومد با کمک اون معلمم رفته بودن درجا زنگ زده بودن پلیس بدون یکذره تحقیق کردن.کاری که مربوط به من نبود تقصیر من شد. و پدرم با صحبت درستش کرد و قرار شد دیگه هیچوقت سمت هک نرم. با اینکه اون کار هیچوقت کار من نبود.ازون روز به بعد. بعد دو سال به محض اینکه سیستم عامل لینوکس رو باز میکردم و توی محیط ترمینال کدی مینوشتم تا Script های پایتونمو تست کنم. مادرم فکر میکرد باز دارم هک انجام میدم و زنگ میزد به پدرم /:ازون مدت به بعد یجورایی از هک ترس داشتم و میترسیدم انجام بدمش. خیلی موقع ها با پدر مادرم صحبت میکردم راجب اینکه هک یه نوع شغله و فقط دزدی نیست. و میشه کارای مثبت هم باهاش انجام داد و صرفا یک هکر یک مجرم رایانه ای نیست. کم کم قانع کردمشونجوری که دیگه بهم گیر نمیدادن. اما این واسم تجربه شده بود که دیگه برای کسی خودمو تعریف نکنم و به هیچکس نگم میتونم کارای هک انجام بدم. و هرکی ام میومد تلگرامم تا براش هک انجام بدم رو بهش میگفتم شرمنده دیگه نمیتونم انجام بدم این کار هارو. حتی هنوز که چندین سال ازون ماجرا میگذره هستن کسایی که پیام میدن فلان کس رو براشون هک کنم. البته فکر میکنم از نظر اونا هک یک دکمس فشار میدی طرف هک میشه :)ارادت. علیرضامیر instagram = alirezamirtelegram = alirezamir</description>
                <category>Alireza mirghorbani</category>
                <author>Alireza mirghorbani</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 16:47:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی ام ؟ پارت 6</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-6-qulcluizqtkq</link>
                <description>سلامی دوباره :) من اومدم تا یه سری داستان دیگه از گذشتم واستون بگم. وقتی وارد کلاس هشتم شدم. دیدم کلا نسبت به زندگی تغییر کرد. من اون موقع شاید یکم دیر به بلوغ فکری. اما رسیدم. منظورم از بلوغ فکری قدرت تسلط به محیط بود. احساس میکردم یه حس شیشم قوی دارم و به برخی مسایل مسلط شدم. به عنوان مثال میتونستم از قیافه ادما شخصیت اونارو متوجه بشم . البته شاید خیلی از شما این قدرت رو داشته باشید و باید به اون افتخار کنید. این یه بازخورد عالیه و میتونه فلش بک های خوبیو براتون رقم بزنه. اصلا بنظرتون چه ایده ای به ذهن من رسید که سعی کردم داستان هامو بیام و توی ویرگول بنویسم ؟ توی پارت 5 راجب عشقی صحبت کردم که برای من از بین رفت. واسطه من و ویرگول این فرد بود. اون بهم گفت که بهتره داستان هامو توی ویرگول هم در میون بزارم تا شاید رفیقای خودمو بتونم پیدا کنم. ولش کن. بریم سر اصل مطلب. وقتی من کلاس هشتم شدم فکرم باز تر شده بود. نه بخاطر جوی که توی کلاس ها بود. نه بخاطر فشار اقتصادی . نه به خاطر خیلی از چیز ها و بلکه بخاطر اینکه من وقتی هدفی برای خودم انتخاب میکردم اون رو از همه جوانب نگاه میکردم. چه از نظر عواقب اون کار. چه از نظر حوادث و مشکلاتی که قراره اون هدف به وجود بیاره. من گاهی اوقات به مرگ فکر میکنم. مرگ برام یچیز ساده و Simple هست. چون باهاش کنار اومدم. بحرحال ها همه ما یروزی قراره بمیریم. بیا باهم چشمامون رو ببندیم و یک تصور ریز از مرگ بکنیم.تصور کن مردی.به این فکر کن هیچکس تورو دوست نداره. و همه فامیلا و خانواده صرفا دارن برای مرگت گریه میکنن. نه برای تو. تو برای اونا مهم نیستی. خیلی کارا تو زندگیت داشتی که انجام ندادی. هدفت رو به انجام نرسوندی. ارزو هات رو به گور بردی. عشقت ترکت کرده. در تنها ترین شرایط مردی. چشمات هنوز بستس ؟ یا حرفمو ندیده گرفتی و اصلا چشماتو نبستی ؟ بهتره الان چشماتو ببندی و همین چیزای که گفتم رو بهش فکر کنی. من روان شناس نیستم ولی دوست دارم چند دقیقه چشمات بسته باشه و به مرگ خودت فکر کنی و به اون چیزا تفکر کنی. هروقت چشمات رو بعد چند دقیقه باز کردی بیا ادامه داستان رو بخون.....الان چشمات بازه. الان زنده ای. و شاید یکم حرفام رو درک کرده باشی تا حدودی. تا ادم زندست باید به فکر کار ها هدف ها ارزو ها و خیلی از چیزای دیگه که به ثمر نرسونده باشه. وقتی بمیری دیگه توانایی کنترل و کاستومایز خیلی از کار هارو نداری. چون دیگه نیستی. الان که هستی بهتره ازین موقعیت استفاده کنی و روز های تکراری و بیهوده ای که داریو کنار بزاری. از الان برای خودت برنامه بچین. بنظرم اینکه ادم هدف های خیلی کوچیک و ساده داشته باشه بهتره ازینکه بی هدف و بی مسیر زندگی بکنه. سعی کن توی هر چیز تعادل اجرا کنی. از غذا خوردن تا عشق و کار هایی که انجام میدی. تو باید سقف هدفتو تا جایی ببری بالا که بهترین ادم توی اون رشته و مبحث تو اون هدف حتی به فکرشم نرسیده باشه. متفاوت بودن خیلی خوبه ولی ریسک اینم به جون بخرید که کار هایی که انجام میدین فرآیند آینده شمارو در اختیارتون قرار میده. همرنگ جماعت بودن گاهی اوقات هم بد نیست اگر شمارو به سمت مثبت ببره. هیچوقت خود واقعیتون رو از دست ندید و سعی کنید شرایط شمارو با خودش از بین نبره. من خیلی سختی های تو زندگیم کشیدم ولی هنوز همون علیرضای 5 سال پیشم. درسته عشقمو از دست دادم و خیلی دارم بهش فکر میکنم و ذهنمو درگیر کرده. و خودمو سرزنش میکنم و چندین بار خواستم بهش پیام بدم و جلوی خودم رو گرفتم اما بازم سعی میکنم خود واقعیم رو نبازم. چون من خیلی کار ها دارم که باید بهش فکر کنم و فوکوس کنم. من یه دفتری داشتم که خاطراتم رو با عشقم مینوشتم اما حالا دیگه اون دفتر وجود نداره و خاکستر شده. همیشه اینو در نظر بگیرید توی هر موقعیت آدم هر حرفیو میتونه بزنه. من تصورم این بود با اون دختر میتونستم تا ته زندگیم ادامه بدم. ولی شرایط جوری که باید میبود نبود. اگه توی امروز یک حرفی زدید با توجه به موقعیتون توی اون روز اون حرف رو زدید. به عنوان مثال. شما یک میلیاردر هستید و فرزند شما از شما چنصد میلیون درخواست میکنه. توی اون موقعیت فرد میلیاردر که قرار داشته باشید به راحتی پول رو میدید بهش. اما اگر در موقعیت یک فرد نرمال طبقاتی شما نمیتونید تقاضا فرزندتون رو پاسخگو باشید.اگه احساس میکنی نمیتونی با تنهایی کنار میای در عین حال دوست نداری وارد رابطه اشتباه هم بشی میتونی تا پیدا کردن موقعیت مناسب کار هایی انجام بدی که فوکوس و دقتتو زیاد میکنه. کار هایی مثل بازی سازی. اهنگسازی . مدل سازی . طراحی . تدوین . نویسندگی و خیلی از کار های دیگه که از انجام دادنش لذت میبرین.اینا اگرچه نباید توی داستان من میبود اما من دوست داشتم هرچه که فلبداعه به ذهنم میرسه رو برای شما دوستان بنویسم. کاش میشد صوتی هم چیزی گفت لاقل بهتر میتونستم همچیوبگم. اگر از من بدتون میاد درکتون میکنم ولی خوشحال میشم دنبالم کنید. با تشکرارادت. علیرضام instagram = alirezamirtelegram = alirezamir</description>
                <category>Alireza mirghorbani</category>
                <author>Alireza mirghorbani</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2019 23:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی ام ؟ پارت 5</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-5-zgvxtn0qxpvx</link>
                <description>من وارد یک دنیای اشتباه شدم. وارد یک دنیایی که دیگه هیچ راه برگشتی نداره. تو اون دنیا اسم من مرد در پشتی عه. درسته توی اون دنیا به میگن Backdoor man . اما از کجا این اسم برام انتخاب شد داستان های زیادی داره.موقعی که 15 سالم بود خیلی دوست داشتم بصورت گروهی وارد عرصه هک و  امنیت بشم. اون موقع چیز زیادی از هک نمیدونستم. و فقط دوست داشتم اطلاعات دیگران رو بدست بیارم و هیچ چیز برام مهم نبود. و دوست داشتم با گروهی که کار میکنم کنار بیام و اونا چیزای بدرد بخوری بهم یاد بدن. اما همچیز بر عکس پیش رفت. بجای اینکه من دیگران رو هک کنم. دیگران من رو هک میکردن. شاید با خودت بگی مگه من چه چیز مهمی از خودم داشتم که اونا بخوان من رو مورد نفوذ قرار بدن ؟ توی کار تیمی رقابت مهم ترین چیزه. توی کارای هک و امنیت برای اینکه طرف خودشو ثابت کنه توی تیم باید یه کاری از خودش انجام بده تا مورد پسند اعضای گروه قرار بگیره. اون موقع من اسمم فقط علیرضا بود و برای اینکه ناشناس باقی بمونم بعد اون ماجرایی که سیستم رهبر تیم رو مورد نفوذ قرار دادم . به طوری که یک در پشتی برای خودم درسته کرده بودم. اصطلاح در پشتی یا Backdoor بخشی از تست نفوذ و هک هست که به اون تثبیت سازی امنیتی هم میگند. اگه میخواین بیشتر راجبش بدونین روی کلمه درپشتی کلیک کنید. وقتی شما به یک قربانی نفوذ میکنید. یک دسترسی و یک session بدست میارید که میتونید با یک دستور ازون سیستم اطلاعات رو اسنیف کنید. یا اطلاعات خودتون رو واردش کنید. اما اینجا یک مشکل وجود داره. تصور کنید شما یک قربانی رو هک کردید. و اون سیستمش رو خاموش میکنه. دسترسی شما به طور کامل از بین میره و برای دوباره سازی عملیات باید فرد مورد نظر رو از اول هک کنید و دسترسی کامل از بین میره. اما من اون لحظه ای که رهبر تیم رو هک کردم یک در پشتی برای خودم ایجاد کردم . روندشو الان بهتون توضیع میدم. من به اون شخص یک لینک مخرب دادم. اون شخص با کلیک کردن روش یک بد افزار وارد سیستمش کرد. و من به اون دسترسی گرفتم. تا اینجا مفهومی نبوده که برای کسی قابل درک نبوده باشه. اما من به این فکر کردم که اگه اون شخص سیستمش رو خاموش کنه دسترسیم از بین میره. پس دسترسی لینک مخربی که اون شخص باز کرد رو گسترش دادم. توی task manager همه سیستم ها یک قسمت وجود داره که تمام پردازش های در حال حاضر رو نشون میده. هر کدوم از این پردازش ها Process نام داره و با یک کد و عدد Pid شناخته میشه. حالا شما حساب کنید وقتی سیستمتون مورد نفوذ قرار بگیره چیکار میکنید ؟ اولین کارتون روشن کردن ویروس کشه ؟ یا بستن برنامه مخرب ؟ شاید اتفاق افتاده باشه بخواین یک برنامه ساده رو ببندین اما بسته نشه و تصمیم بگیرین خاموش کنید سیستم رو . این یه کلک در بحث هک و امنیت هست که شخص نفوذگر دقیقا توسط مهندسی اجتماعی ذهن شمارو تحت سلطه قرار میده و میدونه حرکت بعدی شما چیه. من اون لحظه لینک مخرب رو توسط عملیات Migrate به فایل های سیستمی اون شخص متصل کردم . به طوری که وقتی شخص اون لینک رو میبنده احساس کنه دیگه سیستمش الوده نیست. و هربار که شخص سیستمش خاموش و روشن میشه یک فایل txt لاگ بصورت کاملا مخفی درون یکی از درایور هاش ایجاد میشه و کد مخرب من رو درون powershel بصورت مخفی باز میکنه و من دسترسی مو از ادامه میگیرم و اون شخص فکر میکنه دیگه من بهش دسترسی ندارم. وقتی رهبر اون گروه فهمید من اون رو هک کردم و هنوز بهش دسترسی دارم اسم من رو گذاشت Backdoor man . به معنای مرد در پشتی. اما کلی داستان دارم تا بخوام بگم براتون چیشد که من اینی که الانم شدم و راهی که میتونست من رو میلیونر کنه رو ادامه ندادم. تا چند وقت پیش داستان های زندگیم رو برای خودم تو مغزم مرور میکردم  و نمیدونستم چنین جایی برای بیانش وجود داره. تا ادامه داستانم ترجیع میدم یکم وقفه بزارم لطفا من رو فالو و دنبال کنید. قول میدم در اینده خیلی چیز های بیشتر و مفید تری داشته باشم که بیانش کنم. مخلص شما ارادتعلیرضامیر.instagram = alirezamirtelegram = alirezamir</description>
                <category>Alireza mirghorbani</category>
                <author>Alireza mirghorbani</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jun 2019 00:50:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی ام ؟ پارت 4</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-4-fddmbakg0hbd</link>
                <description>سلام :)من یه آدم منزوی ام. امیدوارم از من متنفر نباشین ولی واقعا دارم به دوران پارت 1 بر میگردم. شما اگر موسیقی های من رو درون ساندکلود دنبال کرده باشین میفهمین دوست ندارم به زندگی گذشتم برگردم . دوست دارم پیشرفت کنم. و این پیشرفتم به سمت بالا باشه همیشه. ولی من اینبار رو باختم. من این بار رو موفق نشدم. زندگی برام روی حالت Hard بود و من فقط توانایی رد کردن Normal اشو داشتم. خیلی سخته بهترین فرد زندگیتو پیدا کنی و کم کم درون خودت احساس کنی همچی داره تموم میشه. همون لحظه که این حس رو توی قلبت داشته باشی باید مطمعن باشی که دقیقا همچی تمومه و تو باختیو قربانی حقیقت شدی. من قربانی حقیقت شدم. من خودم رو باختم . بجاش اینو یاد گرفتم چطور نرم سمت کسی. چطور تنها باشمو چطور با این قضایا کنار بیام. شاید برای همه شما تنهایی اسون باشه. ولی وقتی تنها نباشیو تنها بشی یکم سخته . الان من همون جوون 13 ساله ایم که تحقیر میشدمو تو سری میخوردم. که قراره همچیو با توجه به این شرایط اقتصادی کشور ادامه بدم :) روز به روز بجای پیشرفت احساس حقیر بودن و پوچ بودن میکنم و روز به روز اعتقادمو نسبت به دنیای جدید از دست میدم. و گاهی اوقات حس میکنم خدایی وجود نداره. شاید دچار اسکیزوفرنیا شدم ؟ یا شایدم من یه آدم  Atheism  ام. نه نه نه نه. من بهش باور دارم فقط انگار همچی داره سخت پیش میره و این شرایط جوریم کرده که چنین افکار بیهوده ای به سرم بزنه. وقتی ما میخوابیم چیو حس میکنیم ؟ یعنی وقتی بمیریم هم در سکوت فرو میریم ؟ لاقل اینو میدونم بعد مرگم موزیکام میمومن و چهار نفرن میتونن بعد مردنم بهش گوش بدن و بگن عه این مرحوم اینجای اهنگش میگف فلان چیزو ها. ما بهش گوش نکردیم. لاقل اینو میدونم بعد مرگم یچیزایی قراره فرق کنه. من یه ادم خیلیییییی تنهام. جوری که دوست دارم وقتی مردم هرکی میاد سر قبرم رو از قبر بیام یک دکمه قرمز بزرگ که یک برچسب به نام (سیکتیر) روش داره رو بگم فشار بدن و گمشن برن ازونجا :)عشق چیز بزرگیه. ولی پول همچیو میتونه بخره. تصور کن من یه آدم عاشق ام و تورو به عنوان عشق خودم انتخاب میکنم. من هر روز کلی پیام بهت میدم. و بهت انرژی میدم. کلی زمان میگذره و بهت وابسته تر میشم و تو هم عاشق من میشی کم کم. اگر طی این روزا یک پسر با اپشن های بالاتر بخواد باهات باشه قبول نمیکنی ؟ و دنبال بهانه واسه کات نمیگردی ؟ قاعدتا میگردی. خوشحالم که قبل ازینکه وابسته تر بشم عشقمو ترک کردم. البته اون واقعا خوب بود. بی نظیر بود. کلی باهاش تفاهم داشتم. به معنای واقعی عشق تمام کمال من بود. ولی من یکم فکر کردم و دیدم لیاقت چنین دختریو ندارم. چون من ادم جالب و نرمالی نیستم. برای همین به خدا و دوست خوبش نسرین سپردمش. امیدوارم موفق باشه و واقعا گول کسیو نخوره تو زندگیش. منم سعی میکنم همین روند تنهایی رو با کمی تغییرات داخلش ادامه بدم. ازین به بعد وقتم ازاد تره و داستانمو رو بیشتر ادامه میدم. لطفا منو فالو کنید که انگیزه ای برای ادامه داستانم داشته باشم. ببخشید یکم حوصله سر بر شدم برای همتون.ارادت علیرضامیرinstagram =علیرضامیرTelegram = علیرضامیر</description>
                <category>Alireza mirghorbani</category>
                <author>Alireza mirghorbani</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2019 04:29:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی ام؟ پارت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-3-rptxylzzvnmf</link>
                <description>عاشق شدم. آره عاشق عاشق یک دختری که حس میکنم منو نمیخواد. عشق چیز قشنگیه ؟ خیلیییییییییییی اما نه تا وقتی یه طرفه باشه :) وقتی حس کنی طرف مقابل دوست نداره برات زهره. اصلا دوست نداری خیلی چیزارو حتی بهش فکر کنی. اعتماد به نفس کم من. حفره های منفی که توم میگذره باعث میشه دید من رو به زندگی کمرنگ کنه. به راستی چرا ما آدما انقدر رو عشقمون حساسیم ؟ میترسیم از دستش بدیم ؟ اون عشق اگر اونقدر که فکر میکنیم واقعی بود آیا واقعا از بین میرفت که ما ازش بترسیم حتی ؟ کاش همچی طبق برنامه ای که توی مغزم بود پیش میرفت. عشق روند من رو به کل تغییر داد. این روند زیبایی هست نه تا وقتی که بفهمم عشقم با یک پسر دیگه ارتباط داره :) و اونم به من نمیگه و مخفی میکنه و ازین میترسه بهم بگه و دلخور بشم.عاشق شدنم برای شما هیچ اهمیتی نداره بهتره یکم راجب افکارم به بعضی آدما بگم. و بگم از چه آدمایی بیشتر خوشم میاد. من از آدمای دروغگو خوشم نمیاد. مثلا یک کاریو انجام میدم و یک فرد میاد میگه Wowwwwww عالی بود دمت گرم داداش. ولی توی دلش یه حس دیگه داره به کار من :) تو این قسمت از کسی که میاد میگه ریدی با این کارت بیشتر خوشم میاد و حال میکنم باهاش. چون اون باعث پیشرفتم میشه و اون ادم دروغگو من رو ثابت نگه میداره.الانم که دارم این متن رو مینویسم عشقم انتظار داشت باهاش کلی صحبت کنم . اما من ترجیع دادم یکم تنها باشم و از تنهایی خودم برای فکر کردن به برخی موضوعات استفاده کنم :) الان ساعت 12 و 42 دقیقه صبحه که دارم این پیام رو مینویسم. این در واقع مینی پارتی بود که میدونم هیچ جذابیتی براتون نداره اما خواستم ادامه بدم داستان رو و جرقه ای زده باشم برای ادامه داستانم</description>
                <category>Alireza mirghorbani</category>
                <author>Alireza mirghorbani</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2019 00:43:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی ام؟ پارت 2</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial/%D9%85%D9%86-%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-2-asdqkwxwvwau</link>
                <description>سلام. انرژی که توی پست اول بهم دادید قابل تقدیر بود. برای همین تصمیم گرفتم پارت 2 داستانم رو بنویسم تا بریم سراغ پارت 3 و 4 و 5 و 6 و بی نهایت پارتی که قراره توی زندگی من اتفاق بیوفته :)فقط لطفا فکر نکنین من با این سن کمم چرا این حرفارو میزنم :) حرف هایی که میزنم بخشی از زندگیم بوده و فقط دوست دارم تجریبات خوب یا بدمو در اختیار شما بزارم که اگه بخشی از زندگیتون شبیهش بود بدونین چطور تصمیم بگیرین. فکر نکینن حرفام قراره همش نصیحت باشه شاید این قسمت حرفام واستون جالب نباشه میتونین کامنت بزارین من اشکالاتم رو فیکس میکنم. عاشق همتونم.شاید من با خیلی از دوستام سر همین دیگه چت نمیکنم چون احساس میکنم طرف باهام سرده. منم دیگه حتی سمتش نمیرم که بخوام باهاش دیالوگ جدیدی بسازم.هیچوقت کفر نگو. نگو ای تف تو این زندگی بجاش میتونی بگی عه من دیوونه چی ازین آدمای بد اطرافم کم دارم ؟ چرا خودم نتونم بهتر ازین بشم ؟ اگه تو کف و حسرت چیزی میمونی منتظر این نباش خدا از اسمون واست بندازه اون چیزیو که میخوای. زندگی شادی نیست. برای چیزی که لازم داری باید تلاش کنی تا بهش برسی . یچیز دیگه که میخواستم بگم. اگه به فکر اینی که آینده رو بسازی بابتش تلاش هم بکن و درجا نزن.نگو این زندگی چرخه منم باهاش میچرخم. به فکر هدف هم باش. وگرنه بیل گیتز هم آیندس ندا یاسی هم آیندس.((((((((((((زمان تغییر میکنه. اما تو هم باید تغییر کنی))))))))))))))))اگه واسه یکی میخوای یچیزی تایپ کنی روت نمیشه یا تایپ نکن یا تایپ کن  بفرست. دهن یارو رو سرویس میکنی انقد تو کف و کنجکاو نگه میداریش میدونی ؟وقتی یارو داره خودشو میکشه تا تورو خراب کنه  تو یه جمعی هیچوقت مثل من سعی نکن تمام سعی و تلاشتو بکنی تا خودتو به طرف نشون بدی. تو به مرور شناخته میشی اگه به خودت باور داشته باشی. باور خیلی چیزارو توی زندگی ادم تغییر میده. من به خودم باور نداشتم. برای همین یکسره خودم رو به دوستم ثابت میکردم. این یک کار اشتباس. برای همین هم هیچ دوستی ندارم دیگه. این گیاهیه که خودم بذرشو کاشتم مگه نه ؟ هیچکس کسی رو بخاطر انتخابی که داره قضاوت نکنین وقتی حتی خودتون توی اون شرایط قرار ندارین.وقتی احساس تنهایی و این رو داری که کسی به تو اهمیت نمیده و همه تقلبین. بهتره به این فکر کنی شاید یکی خیلی دوست داره جای تو باشه اما برای همین که اعتماد به نفس تو بالا نره نمیاد از نزدیک باهات حرف بزنه و بهت اهمیت بده. برای همین ممکنه فکر کنی تنهایی. شاید تو تنها باشی اما طرز فکرت تنها نیست. همزمان که تو داری به تنهایی فکر میکنی میلیون ها نفر هستن که در شخمی ترین شرایط ممکن قرار دارن. و تو اون موقع میفهمی یک تنهایی ساده در برابر زندگی که اونا دارن یک سر سوزن هم نیستزمان بندی. نوشتن ایده. ساختن فهرست کار ها. مثلا بگی شنبه فلان کار و فلان کار رو میکنم بعد تیک بزنی واسه خودت. یک هدف بسازی برای خودت و یک صفحه بارگیری زیرش بکشی و هروقت یکمی ازون رو بدست اوردی یکمش رو با مداد پر رنگ کن. تا وقتی که با انجام دادن کار های روزانت که به اون هدف مربوطه میتونی چیزی که میخوای رو بدست بیاری. گاهی اوغات طرف 30 سال یک کاریو انجام میده که فقط بتونه یک موقعیت رو بدست بیاره. پس هیچوقت جا نزن با دوماه دلت رو نزنه. هرچند اگه این کار رو انجام بدی واست مثل بقیه کارای دوست داشتنی عادت میشه و میتونی ازین کار لذت ببری :) انقدر خسته میشی که عادت های بدت هم میزاری کنارکی گفته انسان موجودی اجتماعیه! در هر صورت هر موجودی تهش تنهاست حتی توی اجتماع. اگه روزی رل زدی بدون هیچ چیز اون چیزی که تو فکر میکنی راجبش نیست‌ . هر لحظه خودتو برای تنهایی اماده کن. چون تنهایی عاشق تو عه و تو نمیتونی ازش فرار کنی. اون بهت وصله. نزار هروقت یکی از نزدیکات میمیره براش گریه زاری کنی. بزار قبل از دست دادن عزیزامون هواشو داشته باشیم.ما انسان ها مثل مهره های شطرنج فقط کنار همیم و طبق نظم حرکت میکنیم. و فقط کافیه یک دست مهره هارو خراب کنه. اونوقته که ما از بین میریم.ادعا.ادعا.ادعامارو میرسونه به حد و مرضی که مارو یجورایی در معرض دروغ قرار میده. در نتیجه از خود واقعیمون دور میشیم. هیچوقت اصالت و طبیعت خودت رو درک نکردی. برای همین دوست داری خودت رو جوری که دیگران دوست دارن نشون بدی. چون میدونی اونا با شخصیت واقعی تو کنار نمیان.  در نتیجه سعی میکنی با ادعا و دروغ یجوری توجه دیگران رو به خودت جلب کنی. لاقل اگه شخصیت اصلیتو نشون بدی. اونا با خودت اوکی ان. نه شخصیت دروغی که ساختی براشون. اگه یک درصدم عاشق یکی بشی که بخوای خودتو یجور دیگه بهش نشون بدی فردا روز اون با تو کنار نمیاد. چون تصور دیگه ای از تو توی ذهنتش داشته. سعی کن خودت باشی . حتی اگه فکر میکنی تنها میمونی.بهتره بریم تو زمانی که من میخواستم عضو یک گروه بشم. یک گروه بزرگ که قصدشون حملات داس Ddos به سایت های ساده و نفوذپذیر  بود. صرفا جهت اینکه حملاتشون توی سایت http://www.zone-h.org/ بره بالا. اما واقعا هیج هدفی ازین کار نداشتن اونا اول با حملات mitm یعنی Man-in-the-middle attack و حملات مرد میانی قصد داشتن تا فقط دیتابیس این سایت هارو بدست بیارن. این حمله جوریه که نفوذ پذیر  خودش رو بجای ادمین سایت یا اون سرور جا میزنه. و اطلاعات سایت رو steal میکنه. حالا این اطلاعات یا میتونه مجازی باشه و یا ........ گذشت و این گروه داشت موفق تر میشد و کم کم داشتم با اعضای این گروه رومانی آشنا میشدم. تا وقتی که یکی ازون ها گیر افتاد. درسته ! اون دستگیر شد . چطور ؟ وقتی داشتن یک سرور رو مورد نفوذ خودشون قرار میدادن یک  هانی پات درون یکی ازون سرور ها وجود داشت . دوستان هانی پات سیستمی هست که روی سرور پیاده سازی میشه که هکر رو در دام خودش قرار بده. جوری که هکر تصور میکنه درون سرور حضور داره. اما هیچ دسترسی به هیچ جای سرور نداره و کلا به دام ابدی میوفته ! بصورت سریع ایپی های این شخص ثبت میشه و رخداد کل ماجرا برای شرکت تامین کننده امنیت اون سرور فرستاده میشه.ازونجا بود که من این فکر کردم چرا بصورت گروهی کار کنم ؟ وقتی از آخر یکی از اعضا با یک اشتباه کوچیک کل تیم رو Fucked up میکنه ؟خیلی جالبه وقتی میری توی بحث هک و امنیت همه اقوام و دوستا و فامیلا میان پیویت و میگن میشه فلان تلگرام یا فلان اینستا رو واسمون هک کنی ؟ جوری رفتار میکنن انگار هک رسانه های اجتماعی یک دکمه داره و با کلیک کردن روی اون طرف به راحتی هک میشه :) البته این فکر رو خیلیا روی بازی سازی هم دارن.هک کردن ساده ترین صفحه لاگین هم نیاز به کلی چیز داره.1. پیدا کردن حرفه مورد نفوذ توی اون سایت یا رسانه ( که توی اینستاگرام امکان پیدا کردن چنین حفره ای وجود نداره )2. داشتن یک پسوورد لیست قوی نسبت به اون یوزر نیم و تارگت خاص مثل (تاریخ تولد و اسم شخص شماره شناسنامه و .....)3. مهندسی اجتماعی ( میتونین با سایت جعلی یا یک برنامه جعلی یوزر پس شخص قربانی رو به دست بیارین فقط با کمی تبلیغات ساده. مثلا بگین برنامه افزایش فالوور. طرف یوزر پسو میزنه و بوممم)4. کلی راه دیگه هست که میتونین خودتون با کمی مطالعه بدست بیارینفکر کنید یکم. یک برنامه با این قدرت چرا باید به این سادگی که شما فکر میکنید هک بشه؟ اگه هک انقد اسون بود الان هر پیجی هرکی اراده میکرد هک بود. یکم طرز فکر خودتون رو گسترش بدین. یک هکر که داره ۳۰ هزار میگیره برای هک کردن یک پیج بنظرتون کلاهبردار نیست؟ اون هکر اگه نیاز به پول  هک پیج دیگران داشت خودش میرفت بهترین پیج هارو هک میکرد و میفروخت. نمیرفت با پول ناچیز شما کسب درامد کنه.هک هند نیست‌. هک یعنی هک?❤️شمام بجای اینکه هر لحظه بخواین رلتون رو هک کنین سعی کنین ذهن اونو تحت سلطه قرار بدین نه پیج اینستاگرام و تلگرامش رو.  اون اگه بخواد میتونه با صدتا پسر دیگه هم زمان چت کنه . و هم زمان هم تو رلش باشی (: یا اگر دختری اون میتونه با هر دختری چت کنه و تو فکر کنی الان خوش شانس ترین دختر کره زمینی. در صورتی که تو یکی ازون دخترایی هستی که اون شاید دوست داره (:دوستان حتما ادامه داستانم رو مینویسم. هرچند تو این پارت سعی کردم حرفایی که توی دلمه بزنم و فقط یکمیش داستان بود</description>
                <category>Alireza mirghorbani</category>
                <author>Alireza mirghorbani</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2019 16:58:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کی ام ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezamirofficial/whoami-pcnjmcqy9kvd</link>
                <description>بزار داستان رو ازونجایی شروع کنم که من 10 سالم بود. اون موقع دلخوشی جز بازی کردن و درس خوندن و فوتبال بازی کردن با دوستام نداشتم. روز ها میگذشت و من بزرگتر میشدم. تا وقتی که یکم با خودم فکر کردم هدف ما انسان ها از زندگی چیه ؟ صرفا تکرار روز های منظم و متعدل. یا این زندگی دروازه ای به سوی دنیایی برتره ؟ هر روز که بزرگ تر میشدم با خودم فکر میکردم چرا این دنیا باید افرادی رو داشته باشه که میتونن به دوستاشون خنجر بزنن. زیر آب همو بزنن و به هم خیانت کنن ؟ گاهی اوغات حس میکردم دنیا جای قشنگیه. اما ما انسان ها کثیفش کردیم. وقتی سنم بیشتر شد و یکی دوسال گذشت. دیدم دیگه مثل قبل دوست ندارم روز های تکراریم رو ادامه بدم. یعنی واقعا دوست نداشتم وقتمو رو بیهوده طلف کنم سر اینکه فقط یک انسانم و باید منتظر مرگم و رسیدن به اون دنیای دیگه باشم. کم کم متوجه شدم تعداد دوستام دارن کمتر میشن. تا موقعی که دیدم دیگه مثل قبل نمیرم فوتبال. دیگه مثل قبل دوستام رو نمیبینم. و دیگه مثل قبل بازی نمیکنم. به راستی بنظر شما من افسرده شده بودم ؟ یا دنبال یه تغییر اساسی توی زندیگم بودم ؟ اون موقع هم خودم به همین فکر میکردم. اما خودمم نمیدونستم واقعا قصدم از منزوی شدن چی بود. چند ماهی که گذشت به موسیقی  هیپ هاپ و اهنگ های بهرام علاقه مند  شدم چون سبک رپ تنها نوع اعتراضی موسیقی بود که به من انرژی این کار رو میداد که بتونم با استفاده از یادگیری ضرب اهنگ ها شعر بنویسم و بتونم داستان زندگی خودم رو روی کاغذ پیاده کنم. اولین ترک من وقتی 12 سالم بود پخش شد. و چون اولین کار من بود کلی توسط همکلاسی ها و دوستای نزدیکم مسخره شدم. حتی گاهی همین روز ها هم مسخره میکنن من رو سر همون موسیقی. با این اوصاف که اگر به همون هایی که مسخره میکنن بگم یک بیت از زندگی خودشون رو همراه با قافیه بنویسن و با فلو و جریان روی بیت بخونن تپق میزنن. همون هایی که طرفدارشون تتلوعه و ادعای فرهنگشون میشه. از بحث موسیقی که بگذریم وقتی من اینجور جاها میبینم که همه آدما دارن دیس لایک میدن و فقط عده ای محدود دارن گوش میدن کارام رو من یک جامعه ای شکل دادم. و فقط به همون جامعه کوچیک عشق میورزم و احترام میزارم. و سایر ادمایی که قصد مسخره کردن دارن رو خارج جامعه ام قرار دادم. شما هم همین کار رو بکنین. باور کنین جواب میده. از بحث موسیقی که بگذریم. وقتی من کلاس نهم رسیدم. توی اون سن کم با توجه به اون شرایط اقتصادی به این  فکر کردم که چرا من پول در نیارم ؟ واقعا چطوری در اینده میخوام زندگی تشکیل بدم ؟ این دنیا الان به چه چیزی نیاز داره برای پیشرفت ؟ واقعا در آینده من میتونم یک زندگی تشکیل بدم ؟ توی ایران جای پیشرفت هست ؟ من میتونم خودمو زنده نگه دارم ؟ اگه توی کارام شکست بخورم چی ؟ اگه رشته تجربی برم و نتونم زیر فشار درس دووم بیارم چی ؟ من واقعا میتونم ؟ من واقعا میتونم ادامه بدم ؟ توی مغز من چی میگذره ؟ باید چی رو انتخاب کنم ؟ ازونجایی که از بچگی من عاشق کامپیوتر  و نه صرفا بازی کامپیوتری بودم  دوست داشتم این رشته رو انتخاب کنم. از همون اول هدف من رفتن سمت هک و امنیت بود. خیلی دوست داشتم بتونم ادم موفقی بشم. از هر یکی از دوستانم توی کلاس میپرسم چرا این رشته رو انتخاب کردی 30 درصد جواب میدن برای دیپلم . اون 60 درصد هم جواب میدن برای اینکه تنها رشته ای که مورد قبول بود از طریق کارنامم همین بود. اون 8 درصد دیگه ام علاقه به کامپیوتر داشتن و صرفا فکر کردن رشته کامپیوتر یعنی بازی کامپیوتری و میان اونجا اینجور چیزارو یاد میدن. شاید کلا 2 درصد یک کلاسی که ما داریم واقعا هدف خاص و هدف والایی داشته باشه. اما ایا این از چی نشعت میگیره ؟ از جامعه ؟ سیاست ؟ کمبود فهم ؟ فشار پدر مادر برای درس خوندن و یا هرچیزی که ممکنه وجود داشته باشه ؟ من رفتم سمت یادگیری هک و امنیت و اولین بار توی کلاس یازدهم رفتم سمت سیستم عامل لینوکس و یادگیری دستورات اون. همیشه میگن وقتی چیزی رو میخوای صد درصد یاد بگیری اون رو به دیگران یاد بده. من هم برای اینکه دوست داشتم بیشتر یاد بگیرم بعضی از ترفند های ساده مثل هک ویندوز و وب کم و پیدا کردن حفره های امینیتی و هک کردن سایت هایی با حفره های امینیتی و هک کردن وای فای با  امنیت مک ادرس و ......  رو به دوستام یاد دادم. با این اوصاف که من بصورت خیلی جدی این اموزش هارو میدادم شاید کلا 5 درصد کلاس به اموزش من دقت کافی داشت. با اینکه کیفیت اموزش من جوری بود که توی هر جایی نمیتونستی چنین ویدیوی فارسی رو با فهم کامل پیدا کنی. دقیقا همون روز یک ویدیو برای مدرسه ساختم راجب اینکه چگونه هک نشویم. من روش های اعتماد نکردن به دیگران و نصب نکردن برنامه های مخرب رو بصورت کامل توضیع دادم و نشون دادم برنامه های ویروسی چه شکلی دارند و راجب ویروس ها توضیع دادم دقیقا همون روز یکی از دوستام رو هک کرددم  برای اینکه ببینم حرف هام رو کسی گوش میداد یا نه. دیدم نه و به راحتی گول خورد و برنامه مخرب رو نصب کرد. روز ها گذشت و من سال دهم رو بالاخره رد کردم و رفتم سمت بازی سازی و ......موقعی که بازیم رو ساختم. احساس میکردم دارم با یک دنیای دیگه ارتباط برقرار میکنم. چون برای اولین بر من با ذهنم تونستم با یک طراحی گرافیکی ساده اون رو به بازی تبدیل کنم. بنظر شما شاید پیشرفت بزرگی بود توی اون سن. اما توی مدرسه همه دوستام سر اینکه این چه بازی اشغالی بود مسخرم کردن. هنوزم میکنن گاهی. اما بنظرتون اونا حتی راجب موتور های بازی سازی یا کد هایی که توی اون نوشته میشه و یا حتی لول دیزاین و مدل سازی بازی چیزی میدونن ؟ یا فقط وقتشون رو بیهوده با خار کردن دیگران طلف میکنن ؟ وقتی مسخره شدم. رفتم سمت بازی سازی اما بصورت حرفه ای و با گیم پلی بهتر. اون موقع بود که دوستام میگشتن دنبال سورسی شبیه بازی من که من رو باهاش خراب کنن و بگن اون بازی رو من نساختم. خودشون رو به هر دری میزدن که جلوی پیشرفت من رو بگیرن. توی خارج وقتی کسی میخوره زمین. کمک میکنن طرف از جاش بلند شه و به کارش بصورت  حرفه ای تر و با انگیزه تر ادامه بده. ولی محیط ایران و مدارس ایران جوریه که تا میبینن طرف میخوره زمین بیشتر گردنشو میگیرن و همون پایینا نگرش میدارن. بنظر شما بعد اینکه رفتم سمت بازی سازی سه بعدی و یک بازی با گیم پلی تقریبا خوب ساختم چرا اون بازی رو انتشار ندادم ؟ چون فکر میکردم باز قراره مسخره شم. چون قرار بود همه منو مورد نیشخند خودشون قرار بدن. رفتم دوباره سمت اهنگسازی. و جوری تکست و شعر موسیقی رو نوشتم که شاید از 30 نفر یک نفر توانایی درک اون موسیقی رو داشت. و 29 نفر دیگه میگفتن این چرت و پرتا چیه خوندی. اون یک نفر هم هیچوقت اگه خوشش میومد از اهنگ به زبون نمیاورد. چون میدونست اگه من بدونم که اون از اهنگ خوشش اومده حس بهتری دارم و اعتماد به نفس میگیرم. وقتی وارد هنرستان شدم با کسایی اشنا شدم که هر لحظه ارزو میکردم سریع تر این 3 سال لعنتی تموم بشه....ازونور با این اوصاف که با این همه چرت و پرت دستو پنجه نرم میکردم این اعصاب من رو خورد میکرد که یک سری افراد خانواده چون من رو منزوی  میدیدن میخواستن الکی به من انرژی بدن. یکی میگفت چرا عرضه نداری دوست دختر داشته باشی ؟ یکی میگفت خاک تو سرت همش خونه ای چه چیزی توی خونس که انقد برات مهمه ؟ دوست دختر داشتن کار 2 ساعت وقت گذاشتنه. اگر من نرفتم سمت دختر به این دلیل بود که فکر میکردم با خیانت اون من قراره ناراحت بشم و غم تموم قلبمو بگیره نه اینکه صرفا عرضه این کار رو نداشتم. من دوست ندارم مثل بعضی از  پسرا با وانمود کردن خیلی چیزا دل دخترو به دست بیارم و فقط بخاطر هدفی که تو سر لعنتیمه با اون دختر ارتباط داشته باشم.گاهی اوغات با دیدن اینکه دوستام جلوی من خوبن حس خوبی داشتم. تا اینکه خواستم دنبال این باشم که آیا اونها پشت سر من هم همینطورن یا نه ؟ وقتی این سوال به ذهنم رسید اولین ایده یاد گیری هک بود. اون موقع   کلاس نهم بودم. و وقتی اولین بار به ایمیل دوستم وارد شدم دیدم کلا جوری پشت سر من حرف زده که اگه اونهارو توی روی خودم میگفت صدبار باهاش قطع ارتباط میکردم. این بود که من از هک خوشم اومد. چون دروغ رو تبدیل به حقیقت میکرد. و اونچه حقیقت بود رو تبدیل به دروغ.توی روند موسیقی با کسایی اشنا شدم که واقعا با اینکه توی مجازی بودن از صدتا دوست توی دنیای واقعی واسم بهتر بودن.شاید یکی خودت باشی که الان داری این متن رو میخونی.دوستان هیچوقت فکر نکنین همیشه شکست دلیل موفقیت هست. گاهی موفقیت دلیل شکست میشه.گاهی اوقات  من  پرواز میکنم. تو ام امتحان کن. یبار چشمات رو ببند چیزهایی که دوست نداریو خط بزن. چیزایی که عاشقشونی رو تصور کن. فکر کن توی جو هوا داری پرواز میکنی. ازادی از هر ادم و خنجری که قراره بیاد توی پشتت.همه انسان ها یک باگ دارن. باگ اونا نقطه ضعف اوناست. باگ اونا شکست اوناست. باگ اونا لحظه ای هستش که دوست دارن خودشون رو جوری به نمایش بزارن که نیستن. بنظر من همه انسان ها از نظر ذهنی هک میشن. بدون نیاز به اتصال به اینترنت..بنظرت تو ام ازون دسته از آدمایی هستی که میتونن مغزت رو هک کنن ؟ یا نه توی خودت میریزی و مخفی میکنی ؟ فکر میکنی همچی رو میتونی مخفی کنی ؟ چرا دوست داری خودتو توی تاریکی قرار بدی ؟ تو با یک حفره کوچیک کم کم از هم میپاشیو و فاش میشی. پس بهتره خودت رو از همون اول افشا کنی از طرز راه رفتن. غذا خوردن حرف زدن حتی راه رفتن یک شخص میشه تشخیص داد اون چه شخصیتی داره؟ دقیقا وقتی ما وارد یک لینک ویروسی و مخرب میشیم همونطور که اون شخص میتونه به سیستم ما دسترسی داشته باشه همونطوره که وقتی کسی با شما صحبت میکنه میتونه بفهمه چیه تو سرت :) ....بیاین ارتباط هارو قوی تر کنیم.  روز های تکرای رو  روندشو تغییر بدیم. بیاین به هم احترام بزاریم. از فحش حدالامکان کمتر استفاده کنیم. اگه هر روز از یک مسیر میریم به یک جایی راهمون رو تغییر بدیم. اگه همش یکاریو میکنیم توش تایم اوت بزاریم و ازون کار لذت ببریم بحای اینکه بخوایم سریع اون کار لعنتی رو تموم کنیم.اگه از فلان درس تخمی تخیلی بدت میاد. سعی کن اونو با چیزی که خودت علاقه داری ترکیب کنی و یه Comnbine نایس بزنی تنگش :) مثلا من از ریاضی بدم میاد. میتونم اونو با نقاشی و طراحی ترکیب کنم و اینطوری فرمولاش واسم ساده تر میشه . چون شکلش توی ذهنمه اگه از فرد خاصی خوشت میاد که روت نمیشه بهش بگی دوسش داری. سعی کن یچیزی براش درست کنی مثل یک عکس. مثل یک نامه مثل یک طرحی که بهش ثابت کنی بهش علاقه داری :) اگه مثل من روت نمیشه توی روی طرف همچیو واضح بگی میتونی ازین کارا کنی. هم طرف منظورت رو میفهمه هم تکراری نیستی. متنوع و خاصی..بیاین احوال پرسی های تکراری رو بزاریم کنار. مثل -سلام+سلام-خوبی ؟+خوبم تو خوبی ؟-منم خوبم چه خبر ؟+ هی  سلامتی میگذرهبجاش میتونی از میلیارد ها واژه دیگه که هست استفاده کنیاگه داستانم خونده بشه ادامش رو مینیویسم.با تشکر . علیرضامیر</description>
                <category>Alireza mirghorbani</category>
                <author>Alireza mirghorbani</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2019 18:11:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>