<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا برجعلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirezch</link>
        <description>چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من / علاقه‌مند به هنر، ادبیات، فلسفه، عرفان و ادیان</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:32:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/126230/avatar/PJGiPa.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا برجعلی</title>
            <link>https://virgool.io/@alirezch</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنگام که گریه می‌‌دهد ساز</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B2-ryqgy8rosjxl</link>
                <description>آرام آرام چشم‌هایش را باز کرد و تصویر محو پرده اتاقش واضح و واضح‌تر شد. اتاق تاریک بود و تنها نور ماه نیمه‌ای که دقیقا از پشت فرورفتگی چین‎های پرده-که شفاف‌تر از قسمت‌های دیگر بود-مستقیم و بی ‌آن که آزاردهنده باشد به چشم‌هایش می‌تابید و کمی اتاق را روشن می‌کرد. ماه را با چند هاله کم نور و کشیده در اطرافش می‌دید و این ناشی از قرار گرفتن تصویر تابان ماه در پشت پرده حریر بود نه دوبینی. البته دوبینی هم داشت و همیشه منابع نور را با چند هاله کشیده در اطرافشان می‌دید اما این بار دلیلش همان پرده بود. آخرین باری که ماه را شفاف و بدون خطا دیده بود به خاطر نداشت. نفهمیده بود از چه زمانی دچار این اختلال بینایی شده و تازه پس از بارها که ماه‌ را تنهایی و در کنار دیگران تماشا کرده بود، ناگهان پی برد که آنها ماه را شفاف‌تر و بدون هاله‌های نور می‌بینند. پس از این دریافت، هر وقت به منبع نوری، خصوصا ماه نگاه می‌کرد، بی اراده چشم‌هایش را تنگ می‌کرد بلکه تصویر بهتری ببیند و این کار ناخواسته چهره‌اش را عبوس‌تر کرده بود.نمی‌توانست مطمئن باشد در این مدت خوابش برده یا آنقدر در فکر و خیال غرق شده که وقتی صدای افتادن چیزی در اتاق دیگر او را به آگاهی روزمره‌اش بازگرداند، احساس کرد ساعت‌های زیادی‌ست که با چشم‌های بسته، درازکش و ناهشیار افتاده و از جایش تکان نخورده است. همینطور که به پنجره و تصویر ماه پشت پرده خیره شده بود، صدای ضعیفی شنید که ابتدا نتوانست بفهمد از کدام سو می‌آید اما چند لحظه که گوش تیز کرد، صدای اذان را تشخیص داد. اذان مغرب بود. در خیالش نیشخندی زد که بر چهره‌اش پدیدار نشد. در یک لحظه با شنیدن صدای اذان تصویر سالهای نوجوانی‌اش را از خاطر گذراند که چقدر به این صدا علاقه داشت و از شنیدنش، از اینکه وقت نیایش با خداوندش فرا رسیده به هیجان می‌آمد. به خاطر آورد که چگونه با خوشحالی وضو می‌گرفت و در خلوت‌ترین جایی که در خانه می‌یافت، سجاده‌اش را پهن می‌کرد و چنان آرام نمازش را می‌خواند که انگار می‌خواست غیر از خودش کسی نفهمد که او در نماز چه می‌گوید. هنگام سجده احساس سبکی بی‌مثالی را تجربه می‌کرد. همیشه و در هر سجده تصویر یک ماشین حمل زباله‌های ساختمانی به ذهنش می‌آمد که با یک کمپرس تمام خاکروبه‌ و آجرهای شکسته را در گودالی عمیق خالی می‌کرد؛ گودالی چنان عمیق که پس از تخلیه، گرد و خاکی از آن بیرون نمی‌آمد! از تداعی این تصویر در آن هنگامه معنوی خشنود نبود اما بعد از مدتی تلاش بیهوده برای کنترل تصاویر ذهنی‌اش، جلوگیری از آن را غیرممکن یافته بود. در لحظه مقایسه احوالات آن سالها با امروزش بود که در خیالاتش، خودش را دید که به خودش نیشخند می‌زند.دوباره سعی کرد افکارش را منظم کند و به یاد بیاورد در این مدتی که شبیه حالت خلسه‌ای طولانی گذشت به چه چیزهایی فکر می‌کرده. یادش آمد امروز جمعه ملال‌آوری است که از صبح با طوفان خیال و خستگی بی‌دلیلی شروع شده بود و بالاخره غروبش او را زمین‌گیر کرده بود. و باز تصاویری که ترکیبی از گذشته‌‎های دور و خیالات امروزش بودند به افکارش هجوم آوردند. به خاطر آورد تصویر یک خیابان نیمه‌روشن خلوت و خداحافظی دوستانه‌اش را که با آغوشی گرم همراه بود. تصویر یک میز چوبی دونفره که سمت چپ آن یک فنجان و سمت راستش یک لیوان و یک بشقاب خالی بود. تصویر خودش را دید در قطار که از پشت پنجره به تماشای منظره تاریک شب که چراغهایی با هاله‌های نور کشیده در اطرافشان در آن حرکت می‌کردند نشسته بود. در منظره‌ای که می‌دید آسمان و زمین یکرنگ شده و حالت غربت در چهره‌اش نمایان بود. باز تصویر خودش در یک چهارراه شلوغ. زیر یک تابلو ایستاده بود و نگران به نظر می‌رسید؛ گویا منتظر کسی باشد. تصویر بعد کتابخانه کوچکش بود که تعلق خاطری افراطی به آن داشت. خودش را دید که دراز کشیده و سعی می‌کرد بخوابد اما درد فک‌هایش که ناشی از دندان قروچه‌‌‌های غیر ارادی بود، مانعش می‌شد. باز تصویر نیمه شبی را دید که از خواب پریده و به محض هشیار شدن واقعیت هولناکی به یادش می‌آید که هنوز نتوانسته آن را کاملا بپذیرد. تصویر خودش که برای گریه زور می‌زند اما نمی‌تواند. صورتش را دید با لب‌هایی دوخته شده. دوباره میز دونفره، خداحافظی، آغوش دوستانه وگریه!این تصاویر بارها و در مدت زمان بسیار کوتاهی بدون نظم و ترتیب خاصی تکرار شد و تنها نظمی که در می‌شد یافت، مربوط به تصویر آغوش و گریه بود که همیشه آخر از همه می‌آمد. بعد برای چند لحظه سیاهی بود و تصاویر دوباره تکرار می‌شدند. شعری به یادش آمد که بسیار دوستش می‌داشت و هر بار یادش می‌افتاد آن را از حفظ زمزمه می‌کرد:«هنگام که گریه می‌دهد سازاین دودسرشتِ ابر بر پشتهنگام که نیلِ چشم، دریااز خشم به روی میزند مشتزان دیر سفر که رفت از منغمزه‌زن و عشوه ساز دادهدارم به بهانه‌های مانوستصویری از او به برگشادهلیکن چه گریست چه طوفان...»به اینجا که رسید آهی کشید و ادامه شعر را زمزمه نکرد. شعر از نیما بود و یادش می‌آمد که چقدر نیما را دوست داشته و آثارش را می‌خوانده. آرام با خودش گفت:«چه رنچی کشیدم! چه رنجی کشیدی!»جمله اول آشنا بود و چند سالی می‍شد که در موقعیت‌های مختلف، از کار کردن و غذا خوردن گرفته تا وقتی که خودش را در آینه حمام می‌دید با خودش می‌گفت:«چه رنجی کشیدم!»حتی چند باری پیش آمده بود این جمله را با صدایی نه چندان آرام و در مکانی عمومی به خودش بگوید. بعد دستپاچه و حیران، اطرافش را برانداز می‌کرد تا مبادا کسی او را دیده باشد و از فکرش بگذرد:«دیوانه را باش!»اما جمله دومی که از امشب به گفتگوی درونی‌اش راه یافته بود برایش غریب بود؛ زیرا می‌دانست مخاطب این جمله چه کسی‌ست! دوباره تصویر آغوش دوستانه و گریه در ذهنش تداعی شد. چه قدر دلش برای گریه تنگ شده بود. به یاد آورد که از کودکی هم گریه کردن برایش کاری دشوار بود، مگر در موارد خاص که دردی جسمانی چنان عذابش می‌داد که از آن ناگزیر بود. تصویر نمازخانه دبستان‌شان با جزئیاتی دقیق به خاطرش آمد که دانش‌آموزان در آن برای مراسم عزاداری به صف شده بودند و جنب و جوش کودکانه از همه نوع در فضا دیده می‌شد. اما در لحظه‌ای که انتظار می‌رفت تصویر جایش را به تصویر دیگری بدهد، گویا که زمان ایستاده باشد، همه دانش‌آموزان برجایشان خشک شدند و پرده‌هایی که باد آن‌ها را از پنجره دور کرده، معلق ماندند و دیگر به سوی پنجره باز نگشتند. مرد سیاه‌پوشی که یکی از معلم‌ها بود-یادش نیامد معلم کدام درس بود- در مقابل صف‌های دانش‌‍‌آموزان و پنجره‌ها همانطور با دهان‌باز، چشم گریان و میکروفون در دست مثل مجسمه‌ای بی حرکت بود. در همین فضای منجمد ناگهان انگار روحش از جسم خشک‌شده‌اش جدا شد و شروع کرد به گشتن در نمازخانه! از گوشه انتهای سمت چپ نمازخانه که جای همیشگی او و دوستانش بود، حرکت کرد و از جلوی صف‌های دانش‌آموزان که بیشترشان لباس فرم مدرسه و بعضی هم پیراهن مشکی به تن داشتند عبور کرد. با دقت صورت همه‌شان را برانداز کرد. حالت چهره دانش‌آموزان متفاوت بود. بعضی آرام و بی‌حال بودند، بعضی گریان و بعضی دیگر یا لبخند به لب داشتند یا معلوم بود که به تازگی خنده‌شان را فروخورده‌اند اما اثر آن روی چهره‌‌هایشان قابل تشخیص بود. اما چیزی که همه آنها به طور مشترک داشتند، چهره‌ای معصوم بود که نمی‌گذاشت بدقیافه‌ترین و بدلباس‌ترین‌شان هم نفرت‌انگیز به نظر برسد. روح به سمت آخرین پنجره رفت که باد پرده‌اش را کنار زده بود و میان پرده و پنجره قرار گرفت. مشغول تماشای زمین چمنی شد که پشت مدرسه بود و نیمی از آن را آفتاب و نیم دیگر را سایه ابرها گرفته بود. ناگهان سر و صدایی بلند شد، باد وزیدن گرفت و پرده معلق به سرعت پنجره چسبید! روح از مسیری که آمده بود به عقب کشیده شد و دید که بعضی از بچه‌ها دست‌هایشان را بالا برده‌اند و بقیه‌شان هم به جنب و جوش افتاده‌اند. همینطور که عقب می‌رفت شنید که معلم سیاه‌پوش پشت میکروفن گفت:«هرکس با شنیدن این‌ها گریه‌اش نگیرد، سنگدل است.»روح شنید که دو کلمه آخر یعنی &quot;سنگدل است&quot; سه بار با پژواک در بلندگو تکرار شد و در همین لحظه با جسمی که از آن برخاسته بود یکی شد؛ جسم دانش‌آموزی که بعد از فروخوردن لبخندش، با دست محکم روی سینه‌اش کوبید و همزمان تلاش کرد تا شاید گریه‌اش بیاید اما نتوانست و تنها احساس گناهی عمیق نصیبش شد!این تصاویر با صدای &quot;لا اله الا الله&quot; که او را به خودش آورد پایان یافت. ماه همچنان پشت پرده حریر بود و فقط کمی جابجا شده بود. اذان تمام شده بود و سکوتی عمیق بر اتاق حاکم شد. و صدایی در سرش تکرار می‌کرد:«چه رنج‌ها! چه رنج‌ها!»اما این بار نه فقط صدای خودش، بلکه صداهای آشنای دیگری همچون شعری اندوهگین آن را زمزمه می‌کردند.■شب شنبه بود. یادش نمی‌آمد که دیشب چگونه خوابش برده بود. صبح خودش را در مقابل پرتوهای آفتاب یافته بود که در یک لحظه و با کنار رفتن پرده حریر به کمک باد ملایم صبحگاهی، مستقیم به چشم‌های او تابیده و بیدارش کرده بود. امشب تنها نبود و کسی همراهش بود. خیابان خلوت بود و نور چراغ‌ها و ماه طوری روشنش کرده بود که خلوتی‌اش دلگیر به نظر نمی‌آمد. به یاد شعری افتاد که دیشب نصفش را خوانده و رهایش کرده بود. ادامه شعر را بی آن که صدایی از دهانش خارج شود با لب‌هایش زمزمه کرد:«خاموش شبی‌ست، هر چه تنهاستمردی در راه می‌زند نیو آواش فسرده برمی‌آیدتنهای دگر منم که چشممطوفان سرشک می‌گشاید»او و همراهش پیش از آن که در این سکوت شبانگاهی در کنار یکدیگر قدم بزنند، ساعت‌ها پشت یک میز دونفره نشسته بودند و بر خلاف انتظارشان آن قدر خندیده بودند که فک‌ها و عضلات صورتشان درد می‌کرد. حالا آمده بودند تا قبل از خداحافظی مسیری کوتاه را در خیابان خلوت و روشن قدم بزنند. آنها حتی به هم نگاه نمی‌کردند اما حضور دلگرم‌کننده یکدیگر را با تمام وجود احساس می‌کردند. ایستادند. وقت خداحافظی بود. به سوی یکدیگر چرخیدند تا با تعظیم و لبخندی خداحافظی کنند؛ هر دو بی‌اختیار دست‌هایشان را پیش آوردند و با هم دست دادند. دیگری را سوی خود کشید و او هم بی آن که هیچ مقاومتی از خود نشان بدهد، همچون پرده معلقی که ناگهان باد آن را به سوی پنجره بکشاند، این آغوش دوستانه راپذیرفت. همچنان که یکدیگر را در آغوش می‌فشردند، در گوش دیگری چیزی گفت؛ چنان آرام که گویی جز خودش کسی نباید آن را بشنود. چند لحظه بعد هر دو آرام شروع به گریه کردند و اشک‌هایشان روی شانه‌های یکدیگر فرو‌ریخت. اشک‌هایی که ناگزیر بود و هیچ اراده‌ای توان جلوگیری از آن را نداشت. آنها چنان گریستد و چنان یکدیگر را در آغوش فشردند که جای تن‌هایشان تا ابد روی تن یکدیگر باقی ماند و شانه‌هایشان هرگز کاملا خشک نشد.</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2023 11:29:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام کوزه شکست آن روز؟ - خیام</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-at9xobmwe4f8</link>
                <description>نگاره اثر رضا بدرالسماء - تکنیک: گواش و آبرنگبگو ستاره‌ی دردانه، در انزوای رصدخانهکدام کوزه شکست آن روز، که با گذشتن نهصد سالهنوز حلقه‌ی دستانش به دور گردن خیام است؟-حسین صفابسم الله الرحمن الرحیمحدود نهصد سال پیش، خیام نیشابوری فیلسوف، منجم، ریاضی‌دان و شاعر بزرگ ایرانی چشم از جهان فروبست. خیام همراه آثار ارزنده‌اش در حوزه ریاضیات، فلسفه و نجوم، میراث ادبی جاودانی نیز از خود به جا گذاشت که تا به امروز علاقه‌مندان به شعر و حکمت در سراسر دنیا از این خوان گسترده بهره‌مند شده‌اند و خواهند شد! مجموعه رباعیات خیام، در طول تاریخ دستخوش تغییراتی شده، اما با تمام الحاقات و کاستی‌هایی که در طول تاریخ بر سر این مجموعه ارزنده آمده، خوشبختانه امروز بیشتر رباعیات او که از مفهوم و خط فکری منسجم‌شان به همراه پژوهش تاریخی و ادبی قابل تشخیص‌اند، در دست ماست. مهم‌ترین عنصر وحدت‌بخش رباعیات خیام مرگ‌اندیشی است. شاید حاصل تمام زندگی علمی و فلسفی خیام هم همین اندیشه مداوم به مرگ باشد. چنان که خود او می‌گوید:ای دیده اگر کور نه‌یی گور ببینوین عالم پر فتنه و پر شور ببینشاهان و سران وسروران زیر گِل‌اندروهای چو مه در دهن مور ببینبرخی از واژگان آنقدر در این رباعیات تکرار می‌شوند که می‌توان آنها را به عنوان نمادی با مفاهیم فراتر از معنای ظاهری بررسی کرد. یکی از این نمادها «کوزه» است. اگر در میان رباعیات خیام به دنبال کوزه بگردیم، خواهیم دید که این واژه در رباعیات خیام نقشی نمادین و کلیدی را در پازل مرگ‌اندیشی او ایفا می‌کند. خیام با استفاده از شباهت کوزه و انسان، به بیان مفاهیمی در رباعیاتش می‌پردازد. در این مقاله می‌خواهیم به بررسی ویژگی‌های این نماد و دلایل استفاده مکرر خیام از آن بپردازیم.-فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَابٍخیامبه خلقت تن انسان از خاک و بازگشت دوباره او به آن شاره می‌کند. این اولین وجه اشتراک تن انسان و کوزه است. هر دو از خاکند و خاک به خاک بازمی‌گردد. گل هر دو را کوزه‌گری سرشته و روزی زیبایی و کارآیی‌شان را از دست خواهند داد.دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازاربر پاره گلی لگد همی زد بسیارو آن گل بزبان حال با او می‌گفتمن همچو تو بوده‌ام مرا نیکودارعین حال این نکته در شعر خیام هست که تمام خاک‌های جهان روزی پادشاه و وزیر و زیبارویی بوده‌اند که مقام و منزلتی داشته‌اند و اکنون که جان در تن ندارند، خاکی شده‌اند که زیر پای ما لگدمال می‌شوند و از شأن و منزلت و ثروت و روی زیبای آنها هیچ اثری باقی نمانده است.خاکی که به زیر پای هر نادانی استکفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی استهر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی استانگشت وزیر یا سر سلطانی است-از کوزه همان برون تراود که در اوستکوزه خالی است. انسان نیز همچون کوزه‌ای خالی می‌ماند که ارزش و مقام او به چیزی‌ست که درون اوست. انسان خاکی همچون ظرفی‌ست که بدون مظروف خود چیزی جز مشتی خاک پست نیست. در جهان‌بینی خیام گرامی‌ترین چیزی که می‌تواند در کوزه باشد می ناب است و به تبع آن انسانی درون او سرشار از مستی و بیخودی باشد به سعادت واقعی دست یافته است. درباره این که مقصود خیام کدام شراب و کدام مستی است صحبت‌های بسیار شده‌است. آیا خیام این همه تلاش کرده تا به ما بگوید شراب انگور بخوریم و مست بشویم یا مقصود او چیز دیگری‌ست؟هر راز که اندر دل دانا باشدباید که نهفته‌تر ز عنقا باشدکاندر صدف از نهفتگی گردد درآن قطره که راز دل دریا باشدنباید فراموش کرد که در ادبیات واژه‌ها و مفاهیم می‌توانند به صورت استعاری به مفهومی کاملا متفاوت از ظاهرشان به کار بروند. نادیده گرفتن صنایع ادبی و ظاهرگرایی در بررسی آثار ادبی اشتباهی‌ست که باعث تنزل آنها به یک مقاله و محدودیت ما برای درک مفاهیم می‌شود.من می نه ز بهر تنگدستی نخورمیا از غم رسوایی و مستی نخورممن می ز برای خوشدلی میخوردماکنون که تو بر دلم نشستی نخورماگر بخواهیم فارغ از نظر شخصی و تنها به استناد رباعیات به این مهم بپردازیم می‌توان گفت هر دو دیدگاه در مورد شراب و مستی در شعر خیام درست است. خیام درست مانند شاگرد معنوی‌اش، حافظ شیرازی از هر دوی این مفاهیم استفاده کرده و در برخی از رباعیات، به معنای عام کلمه نظر داشته و در برخی دیگر به عنوان استعاره، از شراب و مستی و... بهره برده‌است. این موضوع بحث ما نیست و صاحب‌نظران سخن‌های بسیار در این باره گفته‌اند. البته در هر دو صورت مقصود یک چیز است: این دنیای ناپایدار و فانی ارزش حرص زدن ندارد و انسانی سعادتمند است که از خودپرستی بیرون جهد و خودش را به نوای بربط و شادی و عشق و مستی(؟) بسپارد.عمرت تا کی به خودپرستی گذرد؟یا در پی نیستی و هستی گذرد؟می نوش که عمری که اجل در پی اوستآن به که به خواب یا به مستی گذرداین دومین وجه اشتراک کوزه با انسان است. ارزش هر دو به آن چیزی‌ست که درون آنهاست و در نهایت همان چیزی که در باطن دارند، به ظهور می‌رسد؛ و چون هر دو فانی و توخالی‌اند، بهتر آنکه خود را از این خود فانی خالی کنند.زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرریپر کن قدحی بخور بمن ده دگریزان پیشتر ای صنم که در رهگذریخاک من و تو کوزه‌کند کوزه‌گری-خام بُدم، پخته شدم، سوختمیکی دیگر از دلایلی که می‌تواند چرایی استفاده مکرر خیام از نماد کوزه را روشن کند، پختگی آن است. گِل خامی که در دست کوزه‌گر ورزیده شده، باید به آتشی سوزان برود و خوب پخته شود تا بتوان آن را کوزه نامید. انسان نیز به همین منوال به دنیا می‌آید و در رنج‌ها و آتش این دنیا پخته می‌شود. کوزه‌ای که در شعر خیام است، نماد پختگی است. خاکی از سر و پای نازنینان و پادشاهان جهان که پخته شده و درون او از بیخودی پر شده است. کوزه‌ای که شاید هیچ شاعری را به اندازه خیام به تفکر وا نداشته است.هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاریتا چند کنی بر گل مردم خواریانگشت فریدون و کف کیخسروبر چرخ نهاده ای چه می‌پنداری-این کوزه پیامی داردهمانطور که گفتیم، تمام این نمادها تکمیل‌کننده بخشی از پازل مرگ‌اندیشی خیام است. در نهایت کوزه‌ با خیام رازی می‌گوید که به همین اندیشه برمی‌گردد:از کوزه‌گری کوزه خریدم باریآن کوزه سخن گفت ز هر اسراریشاهی بودم که جام زرینم بوداکنون شده‌ام کوزه هر خماریاین کوزه پس از پختگی کامل به خاموشی می‌رسد. این کوزه دیگر از خود توخالی‌اش سخن نمی‌گوید. او از عدم می‌گوید. از آنچه بر سرش آمده و او را به این خاموشی(که کمال اوست) رسانده! بی‌آنکه زبان داشته باشد مهم‌ترین رازش را به خیام می‌گوید. راز مرگ! این همان کوزه‌ایست که با گذشتن نهصد سال هنوز حلقه‌ی دستانش به دور گردن خیام است. این راز در یکی از زیباترین رباعیات او افشا می‌شود:در کارگه کوزه‌گری بودم دوشدیدم دو هزار کوزه گویا و خموشناگاه یکی کوزه برآورد خروشکو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش؟مرگ‌اندیشی مهم‌ترین درسی‌ست که می‌توان از این حکیم بزرگ آموخت. درسی که هر روز نیاز به مرور دارد. زندگی توام با مرگ‌اندیشی، عصاره‌ی آموزه‌های رباعیات خیام است.</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 16:48:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر شرق - شهاب‌الدین سهروردی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%82-mnuz4v98a7k6</link>
                <description>مروری بر زندگی، اندیشه‌ها و آثار شیخ اشراقبسم الله نورمقدمهامروز هشتم مرداد ماه سال 1399 و در تقویم رسمی ایران روز بزرگداشت شهاب‌الدین سهروردی، حکیم، فقیه، فیلسوف، عارف و شاعر مسلمان ایرانی است. به همین مناسبت قصد داریم در سه بخش زندگینامه، اندیشه‌ها و آثار، و سهروردی و دیگران، یادی از این حکیم الهی و گوهر تابناک جهان اسلام کرده باشیم.-زندگینامهشهاب‌الدین یحیی بن حبش بن امیرک ابوالفتوح سهروردی، ملقب به شیخ اشراق در سال 549 هجری قمری در روستای سهرورد از توابع شهرستان زنجان چشم به جهان گشود. در سنین نوجوانی شروع به تحصیل کرد و در شهر مراغه و سپس اصفهان که در آن زمان دو مرکز بزرگ علمی ایران بودند، به فراگیری حکمت، منطق، فقه و علوم ظاهری پرداخت. یکی از همدرسان وی در مراغه فخر رازی، فقیه و مفسر بزرگ قرآن و از مخالفان فلسفه بوده است. او پس از تکمیل تحصیلات خود به سفرهای متعدد به نقاط مختلف ایران، آناتولی(ترکیه کنونی) و شامات(سوریه کنونی) پرداخت. در این سفرها با بسیاری از مشایخ بزرگ و اهالی طریقت دیدار کرد و مجذوب راه آنها شد و قدم در راه ریاضت و عبادت و تزکیه نفس گذاشت. می‌گویند که اغلب ایام سال روزه می‌گرفت و زندگی به دور از تجملات و تعلقات دنیوی را برگزیده بود. او را شخصی پایبند به شریعت و در عین حال باطن دین، بسیار زیرک، سخنور و توانا در مباحثه توصیف کرده‌اند که با دانش بسیار و نور حکمتی که بر او تابیده بود، در مناظرات با علمای دیگر همواره پیروز بود. او پس از سالها سفر سرانجام مجذوب سوریه شد و حاکم حلب، ملک ظاهر ایوبی(پسر صلاح‌الدین ایوبی) که بسیار به دانشمندان و اهل طریقت علاقه داشت، از این حکیم جوان درخواست ماندن در حلب را کرد و سهروردی نیز این دعوت را پذیرفت. اما چندی نگذشت که سخنان صریح و بی‌پرده او حسادت علمای تنگ‌نظر و ظاهربین را برانگیخت. این کشمکش تا صدور حکم الحاد و مباح بودن خون او از طرف برخی از فقهای حلب پیش رفت و سرانجام فشارهای آنها به ملک ظاهر و پدرش صلاح‌الدین، سهروردی را به زندان افکند.  سهروردی در 38 سالگی در زندان درگذشت و چگونگی مرگ او همچنان در پرده‌ای از ابهام قرار دارد. او را شیخ مقتول و شیخ شهید نیز لقب داده‌اند.-اندیشه‌ها و آثار سهروردیتحصیل علوم ظاهری و مجاهدت و ریاضت‌های او در نهایت منجر به بنیان گذاشتن فلسفه اشراقی شد. سهروردی در معروفترین اثر خود، یعنی &quot;حکمه الاشراق&quot; به شرح و توضیح مکتب فلسفی خود پرداخته است. او جهان هستی را با نور تفسیر می‌کرد و معتقد بود که جهان هستی و موجودات آن، مراتب و درجات مختلف نور هستند و مبدأ و نهایت همه نور‌ها را خداوند یا &quot;نورالانوار&quot; می‌دانست که باعث پیدایش و آشکار شدن دیگر موجودات(نورها) می‌شود و مراتب موجودات را وابسته به شدت نزدیکی و بهره آنها از نور مطلق می‌دانست. البته مراد از نور، تنها نور فیزیکی نبود، بلکه مفهوم باطنی آن بود. نوری که بالذات پیداست  و باعث پیدایش سایر انوار می‌شود.  از همینجا بود که مکتب فلسفی سهروردی از دیگر فلاسفه مسلمان همچون ابن سینا و فارابی جدا می‌شد. این فلاسفه که مشائی شناخته می‌شوند، بیش از همه متاثر از ارسطو بودند و از راه برهان و استدلال، به پرسش‌های فلسفی پاسخ می‌دادند و این روش را در اثبات وجود خدا(وجود مطلق) نیز به کار می‌بردند. یعنی از موجود به وجود می‌رسیدند. اما دو تفاوت اصلی فلسفه سهروردی با این گروه از فلاسفه، اول در نحوه پاسخ دادن به پرسش‌ها و دوم روش اثبات وجود خداوند بود. سهروردی برهان و استدلال را رد نمی‌کرد اما کشف و شهود را مقدم و اولی‌تر از آن می‌دانست و معتقد بود همانطور که علوم ظاهری با آنچه مبین آنهاست(محسوسات و عینیات) شناخته می‌شوند، راه شناخت حقایق باطنی نیز از درون انسان سرچشمه می‌گیرد. سهروردی راه شناخت حقایق باطنی را تزکیه نفس، مکاشفه و شهود عرفانی می‌دانست. اما دومین تفاوت سهروردی با فلاسفه مشائی این بود که سهروردی موجودات را برای اثبات وجود(خداوند) به کار نگرفت؛ بلکه در اندیشه سهروردی نور بر نور دلالت می‌کند(آفتاب آمد دلیل آفتاب). سهروردی مرز میان عرفان(شهود)، برهان و قرآن را از بین برد. او در حالی که شهود را مقدم بر استدلال می‌دانست، اما هیچکدام از حقایق شهودی را بدون استدلال رها نمی‌کرد. در واقع سهروردی می‌گوید راه درست این است که حقایق را از راه شهود و مکاشفه دریافت کنیم، سپس به تبیین آن با استدلال بپردازیم. و در نهایت بین شهود و استدلال و قرآن هیچ اختلاف و تناقضی نخواهیم یافت. سهروردی این وحدت را بین سه نماینده شهود، برهان و قرآن یعنی حکمت ایران باستان، فلسفه  یونان باستان و عرفان اسلامی نیز ایجاد کرد. در ادامه به تبیین این سه می‌پردازیم:-حکمت ایران باستانسهروردی به حکمای ایران باستان مانند جاماسب و زرتشت ارادت خاصی داشت و از آنها تاثیر پذیرفته بود و آنها را موحد و یکتاپرست می‌دانست. او از زرتشت به عنوان حکیم فاضل یاد می‌کند اما مانی و مزدک را دوگانه‌پرست و محلد و عقاید آنها را شرک‌آمیز می‌داند. مفهوم نور سالها پیش از اسلام در میان حکمای ایران باستان وجود داشته‌است. هگل، فیلسوف آلمانی با اینکه فلسفه را در تسلط مغرب زمین می‌داند اما در یکی از سخنرانی‌های خود اقرار می‌کند که برای اولین بار معنویت از طریق حکمت ایران باستان در سایر نقاط جهان راه یافت. سهروردی خود را احیاکننده حکمت ایران باستان می‌داند. او در رساله &quot;کلمه التصوف&quot; خود می‌گوید:: «در میان پارسیان گروهی بودند که به حق هدایت می‌کردند و به آن عدالت می‌ورزیدند؛ حکیمان و دانشورانی که هیچ شباهتی با مجوس نداشتند. ما در کتاب حکمه الاشراق خود حکمت نوریه آن‌ها را احیا کردیم و هیچ‌کس همانند من چنین کاری را نکرده‌است.»-فلسفه و حکمت یونان باستانسهروردی شیفته فلاسفه و حکمای یونانی همچون فیثاغورس، امپدوکلس، ارسطو و افلاطون بود. سهروردی با این که مقام علمی ارسطو را می‌ستاید، اما افلاطون را از او برتر می‌داند. از میان فلاسفه یونان، افلاطون بیشترین تاثیر را بر سهروردی گذاشت و سهروردی از او به عنوان پیشوای مکتب اشراق(امام الحکمه) یاد می‌کند. ردپای فلسفه افلاطون و به خصوص تاثیر نظریه عالم مثال او در حمکت اشراق کاملا آشکار است.-قرآن، حدیث و عرفان اسلامیسهروردی بسیار با قرآن مأنوس بوده و در آثارش دیگران را به انس با آن سفارش کرده است. او عقل را در مقابل وحی قرار نمی‎‌دهد؛ بلکه عقل را در طول وحی و هماهنگ با آن می‌داند. او در آثار خود به کرات از آیات قرآن و احادیث استفاده کرده است. مفهوم نور و اشراق در قرآن و احادیث بسیار آمده است. سهروردی برای مثال به آیاتی همچون«الله نور السموات و الارض...»(سوره نور-آیه35)،«و اشرقت الارض بنور ربها»(سوره زمر-آیه 69) در تبیین حکمت اشراق ارجاع می‌دهد. همچنین از داستان یوسف و زلیخا و آیات مربوط به آن در تبیین مفهوم عشق استفاده می‌کند. او عشق را محبتی که به غایت رسیده می‌داند و مقام عشق را بالاتر از محبت قرار می‌دهد. او می‌گوید:«عشق، خاص‌تر از محبت است؛ زیرا که همه عشقی محبت باشد اما همه محبتی عشق نباشد. و محبت خاص‌تر از معرفت است زیرا که همه محبتی معرفت باشد اما همه معرفتی محبت نباشد.»سهروردی از آثار و افکار عرفای پیش از خود همچون بایزید بسطامی، منصور حلاج، ابوسعید ابوالخیر، ذوالنون مصری و... تاثیرپذیرفته و این توجه در آثار فلاسفه مشائی جایگاهی نداشته و یکی از وجوه تمایز فلسفه مشاء و حکمت اشراق به شمار می‌رود.-سهروردی و دیگرانآثار و اندیشه‌های سهروردی بر فلاسفه و حکمای پس از او تاثیر فراوان گذاشت.  از افراد متاثر از سهروردی می‌توان به محی‌الدین ابن عربی، خواجه نصیر‌الدین طوسی، میرداماد، ملاصدرا، ابن کمونه، علامه حلی، ملا هادی سبزواری، هانری کوربن و غلامحسین ابراهیمی دینانی شاره کرد.-ملاصدرااز جمله کسانی که از سهروردی و اندیشه‌هایش تاثیر پذیرفته‌اند، ملاصدرا، فیلسوف شیعه است که از طریق پیوند دو مکتب مشاء و اشراق با اندیشه‌های خود مکتب &quot;حکمت متعالیه&quot; را بنیان گذاشت.-شمس تبریزیشمس تبریزی معاصر سهروردی بوده و با او دیدار داشته و از او به نیکی یاد می‌کند. در جایی گفته:«آن شهاب را آشکارا کافر می‌گفتند آن سگان. گفتم: حاشا! شهاب کافر چون باشد؟ چون نورانی است. آری پیش شمس شهاب کافر باشد. چون درآید به خدمت شمس، بدر شود، کامل گردد.»-ابن فارض مصریابن فارض مصری، شاعر و عارف بزرگ هم عصر سهروردی نیز در آخرین سفر حج شیخ اشراق با او دیداری داشته و برای او شعری سرود که در آن بشارت داد که ذکر خیر سهروردی را در عالم ملکوت شنیده است. دو فرزند ابن فارض نیز به دست شیخ اشراق خرقه پوشیدند و به دریای طریقت درآمدند.-هانری کوربنآشنایی هانری کوربن، فیلسوف و استاد فلسفه دانشگاه سوربن فرانسه با افکار سهروردی زندگی او را تغییر داد. علاقه کوربن به سهروردی او را به ایران کشاند و باعث تشکیل یکی از مهم‌ترین حلقه‌های فلسفی معاصر در ایران شد که در آن هانری کوربن با افرادی همچون علامه طباطبایی به مباحثه پرداختند و نسل طلایی از چهره‌های معاصر فلسفه از میان همین حلقه بیرون آمدند؛ افرادی همچون غلامحسین ابراهیمی دینانی و سید حسین نصر که در این جلسات شرکت داشتند. این علاقه کوربن به سهروردی او را به اسلام و سپس به تشیع دوازده امامی علاقه‌مند کرد و او را تا مرز شیعه شدن پیش برد. همچنین آثار زیادی درباره سهروردی و فرهنگ ایران و مذهب شیعه توسط کوربن تالیف شد که باعث شناساندن چهره ناشناخته هویت ملی، فرهنگی و مذهبی ایرانیان به دنیای غرب شد.-ابراهیمی دینانیغلامحسین ابراهیمی دینانی را احیاء‌کننده حکمت اشراق در عصر ما می‌دانند. او تحت تعالیم اساتیدی همچون علامه طباطبایی و هانری کوربن، فلسفه را آموخت و در ادامه به تدریس و فعالیت در انجمن حکمت و فلسفه ایران و دانشگاه‌ها و تالیف کتبی درباره فلسفه سهروردی پرداخت که منابع معتبر و جامعی برای شناخت بیشتر این حکیم بزرگ به شمار می‌روند.-سخن پایانیسهروردی می‌گوید ما در مغرب هستی، در تاریکی‌ها به سر می‌بریم و باید عزم سفر کنیم به شرق هستی، به سوی نورالانوار، سفری به سوی کمال و انسانیت و جاودانگی. متاسفانه بین نسل امروز سهروردی تنها نام محله‌ای در تهران است! امید است که با این مقاله مشتاقان کمال و خرددوستان را به شناخت بیشتر آثار و اندیشه‌های حکمای بزرگی همچون سهروردی ترقیب کرده باشیم و گامی هر چند کوچک جهت احیای حکمت و فرهنگ غنی ایرانی-اسلامی برداشته باشیم.منابع:-قرآن کریم-رساله مونس العشاق - شهاب‌الدین سهروردی-رساله حکمت الاشراق - شهاب‌الدین سهروردی-مقالات شمس تبریزی- تصحیح دکتر محمدعلی موحد-نفحات الانس- عبدالرحمان جامی-شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی - غلامحسین ابراهیمی دینانیپی‌نوشت: مشتاقانه پذیرای نظرات و اتنقادات شما عزیزان هستیم. در پناه حق.پی‌نوشت2: برای دانلود فایل مقاله اینجا کلیک کنید.</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jul 2020 02:38:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بایزید و زدبازی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B2%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-xrkvn9flt4ua</link>
                <description>عکس تنها جنبه طنز داشته و قصد توهین به هیچ گروه و عقیده‌ای را نداردپنج نکته معرفتی با چاشنی رپحدود پنج سال از انتشار آلبومی به نام &quot;بزرگ(جلد دوم)&quot; و حدود دوازه قرن از وفات &quot;بایزید بسطامی&quot; می‌گذرد! اما عارف قرن سوم هجری کجا و گروه رپ قرن بیستم میلادی کجا؟ بله؛ ظاهرا هیچ سنخیتی بین این دو نیست، اما تا پایان مقاله همراه ما باشید تا ربط بایزید به زدبازی را بفهمید.عطار نیشابوری در کتاب مشهور تذکره الاولیاء سخنی زیبا و قابل تأمل از بایزید بسطامی نقل می‌کند:«چهل سال روی به خلق کردم و ایشان را به حق خواندم، کسی مرا اجابت نکرد. روی از ایشان بگردانیدم. چون به حضرت حق رفتم همه را پیش از خود آنجا دیدم! یعنی عنایت حق در حق خلق بیش از عنایت خود دیدم. آنچه می‌خواستم حق‌تعالی به یک عنایت همه را بیش از من به خود رسانید.»اما برویم سراغ ربط بایزید و زدبازی.گروه زدبازی حدود پنج سال پیش آلبومی منتشر کرد که مایه‌های متفاوت و مفاهیم جدیدی را در آن به کار برده بود. چیزی که باعث شد بسیاری از هواداران این گروه از آلبوم بدگویی کنند و این آلبوم مثل آثار قبلی گروه، مورد پسند مخاطبان قرار نگیرد. واقعا هم از گروهی که با پرداختن به مضامینی همچون روابط خارج از عرف(با توجه به شرایط جامعه در اوایل تشکیل گروه)، پارتی، مواد مخدر، خوشگذرانی، موضوعات جوان‌پسند، کشمکش‌های رپی و تابوشکنی‌های لفظی اسمش بر سر زبان‌ها افتاده بود و محبوب نوجوانان و جوانان شده بود، بعید بود که بخواهد به موضوعاتی تا این حد متفاوت بپردازد! البته زدبازی همچنان زدبازی بود و در اکثر قطعه‌های آلبوم می‌شد امضای اختصاصی آنها را تشخیص داد و همانند آثار قبلی گروه، قطعه‌هایی با حال و هوای موضوعات شناخته‌شده با زدبازی غالب آلبوم بود. اما مایه‌های جدیدی از مضامین عرفانی، امیدبخش و مفاهیم جدی‌تر چیزی بر خلاف تصورات بود. مایه‌هایی که خود را در جلد آلبوم هم نمایان کرد؛ شکافی که نور بشارت‌دهنده‌ای از لابه‌لای آن می‌تابد. نوری که خبر از چیز مهم‌تری می‌دهد، مهم‌تر از خوشی‌های زودگذر و سرگرمی‌‌های روزمره. این نور بر آهنگسازی آلبوم هم تاثیر گذاشته و نهایت آن را می‌توان در قطعه &quot;شیدا&quot; مشاهده کرد. به راستی چه می‌شود که افراد گروهی همچون زدبازی که احوالات شخصی و سبک زندگی‌شان، کم و بیش از آثارشان پیداست و اعضایش نیز مدعی هستند که آثارشان خود آنهاست در قالب موسیقی، به چنین تغییری روی می‌آورد؟ تغییری که حتی ممکن است محبوبیت و مقبولیت آنها را بین طرفدارانشان خدشه‌دار کند! در ادامه در پنج نکته مختصر، به چرایی این تغییر و آنچه می‌توان از این تفاوت آموخت خواهیم پرداخت.نکته: بایزید و زدبازی، تنها دو مثال است، دو نماینده برای تبیین قصه‌ای دیگر.جلد آلبوم بزرگ1-خواجه حافظی در قفسامروزه حتی علم روانشناسی هم کشش فطری انسان‌ها برای معرفت نسبت به خدا را تایید می‌کند. همه انسان‌ها میلی درونی به عرفان و خداشناسی دارند و همچون دیگر امیال فطری انسان، این کشش آدمی را به حرکت به سوی مقصود و معبود خود وامی‌دارد. به عبارتی در عمق وجود همه ما، این میل در قفس خودپرستی زندانی‌ست که با تلاش و ریاضت و تزکیه نفس می‌توان آن را آزاد کرد. یکی از این زندانیان رسته از بند می‌شود خواجه حافظ شیرازی، یکی می‌شود بایزید بسطامی، یکی می‌شود ویلیام شکسپیر و...حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز / خوشا کسی که در این راه بی‌حجاب رود گاهی این میل برای مقطعی آزاد می‌شود و حالی بدیع و ناب و آشنا را به ارمغان می‌آورد؛ حالی که در طول تاریخ هنرمندان، شاعران، فلاسفه، عرفا و دیگران به زبان‌های مختلف به توصیف‌ آن پرداخته‌اند که البته همه اقرار داشته‌اند که از وصف احوالات خود عاجزند. این احوالات‌اند که به آثار ماندگار ادبی و هنری تبدیل شده‌اند و جهان را عطرآگین کرده‌اند. تا به حال به دلیل اقبال همگانی به شاعری همچون حافظ فکر کرده‌اید؟ فکر کرده‌اید چرا گوته از آن سر دنیا اینگونه مدهوش حافظ شیرازی می‌شود؟ چرا با تلاطم عشق رومئو و ژولیت ما نیز حالی به حالی می‌شویم؟ غیر از این است که زبان مشترکی، فراتر از  محدودیت کلمات پشت این شعرها و عشق‌ها فریاد می‌کشد؟ پس عجیب نیست گروهی مثل زدبازی در یکی از آثار خود پایش را از روزمرگی‌های سابق فراتر بگذارد و قطعه‌ای را با ستایش خدا آغاز کند و از بیخودی و مستی بدون شراب حرف بزند:«یگانه درمان فقط اوست و بس»«سرگشته‌ام هرچند به برم نیست انگور» «تنو می‌شویم از &quot;خود&quot; در این ماهتاب»هرچند این حال برای بعضی می‌تواند استمرار داشته‌باشد و برای بعضی مقطعی باشد و در کیفیت‌های متفاوتی تجربه شود، اما تجربه‌اش برای همگان ممکن است.2-حالی هست که بر همه احوال غالب استبا اینکه گفتیم تجربه عرفانی برای همه انسان‌ها ممکن است اما به دلایل مختلف بروز آن برای بعضی افراد می‌تواند سخت یا غیرممکن باشد. هر چه انسان در بند خودپرستی و دهن‌بینی و خوش‌نامی و محبوبیت خود باشد، بیشتر حواسش را جمع می‌کند که وجه محبوب و مقبول او در نظر دیگران خدشه‌دار نشود. انسان زمانی به اختیار حاضر به از دست دادن و صرف‌نظر کردن از چیزی می‌شود که بهتر از آن را به دست آورد. جهان است و تکرار هر روزه داستان ابراهیمی که برای جلب رضایت پروردگارش، حاضر می‌شود اسماعیلش را به قربانگاه ببرد. اینکه گروه زدبازی تن به تغییری می‌دهد که ممکن است محبوبیت و مقبولیت و نامش را خدشه‌دار کند، نشان از این دارد که به مقصود والاتری می‌اندیشد. چیزی که از محبوبیت و تشویق هواداران ارزشمند‌تر است. حالی که بر همه احوال غالب است.3-اگر لطفش قرین حال گرددکشتی نشستگانیم، ای باد شرطه برخیز / باشد که باز بینیم دیدار آشنا رادکتر دینانی تعریف زیبایی از عرفان دارد. می‌گوید:«عرفان، دانستن عشق است».ما کشتی نشستگان راه عشق، گرچه توشه سفر و نقشه راه را در اختیار داشته باشیم و تمام تدابیر لازم برای سفر را بیندیشیم، اما تا باد شرطه‌ای نوزد نمی‌توانیم مسافر این دریای بی‌کران شویم. برگردیم به نقل قولی که اول مقاله از بایزید آوردیم. بایزید می‌گوید تلاش‌های من همه در برابر یک عنایت حق‌تعالی هیچ است. چه بسیار انسان‌ها که با یک عنایت پا به عرش اعلی گذاشته‌اند. خرمن مولوی را آتش شمس تبریزی به چنین حرارات و شیدایی می‌کشاند. فرهاد به قدرت عشق شیرین تیشه بر کوه می‌زند. این عنایت از هیچ طالبی دور نیست و برای هرکس به گونه‌ای متفاوت رقم می‌خورد. برای ما ایرانی‌ها که از کودکی با چنین داستان‌هایی از تغییر مسیر انسان‌ها بزرگ شده‌ایم این حرف‌ها ناآشنا نیست.در دو جهان بننگرد آنک بدو تو بنگری / خسرو خسروان شود گر به گدا تو نان دهی4-خدا به تملک در نمی‌آیدیکی دیگر از چیزهایی که نباید یادمان برود این است که خداوند مالک است نه مملوک. ما از ارتکاب چنین اشتباهی مصون نیستیم. در تاریخ دور و دراز بشریت این اشتباه بارها تکرار شده است. چه بسیار انسان‌ها که گمان می‌کرده‌اند تنها آنچه آنها راه درست می‌پندارند، حقیقت دارد و هر که در مسلک آنها نبود را تکفیر می‌کردند یا از دیارشان طرد کرده و گاهی نیز به قتل می‌رساندند. از سقراط یونانی و سهروردی ایرانی. حال آنکه راه تشخیص امور حق و باطل نیازمند برخورد اندیشه‌هاست نه اراده‌ها. بعضی با طی کردن چند قدم در این راه بی‌نهایت، گمان می‌کنند که به مقصد نهایی رسیده‌اند و گویی که خدا را به تملک خود درآورده باشند(و در درون خود ادعای خدایی می‌کنند)، شروع به عیب‌جویی و خرده‌گیری از دیگرانی که با آنها اختلاف دارند می‌کنند. حتی اگر حق با این افراد باشد، با مسیر باطلی که پیش گرفته‌اند، حقیقت را ضایع می‌کنند. نباید این را فراموش کرد که پروردگار، معبود و مقصود همه است. آنکه بایزید در پی هدایتش می‌رود چه بسا به یک اشاره خدای بایزید، به چنان مقامی برسد که بایزید مریدش شود. پس اگر فضیلت و معرفتی در ما هست و در دیگری نیست، از در اندیشه و دوستی وارد شویم نه از در اراده و جنگ. 5-قاضی القضات اوستاگر از نظر اخلاقی نهیلیست نباشیم و قائل به وجود حقیقت و امکان شناخت آن باشیم، می‌توانیم بر اساس معیارهای اخلاقی و عقلی درباره صفت یا عملی ارزش‌داوری مثبت یا منفی داشته باشیم. اما درباره ذات کسی حق قضاوت نداریم. ما حق داریم بر اساس معیارهای اخلاقی و عقلی بگوییم که  فعلی پسندیده هست یا نیست و یا  طبق قانون کسی را به خاطر عملی پاداش بدهیم یا مجازات کنیم. می‌توانیم کسی که قتلی را مرتکب شده به دادگاه بکشانیم و مطابق عمل ناپسندی که انجام داده او را مجازات کنیم. اما درباره ذات او حق قضاوتی نداریم. ذات را تنها کسی قضاوت می‌کند که از آن آگاه باشد. چه بسا انسان‌هایی که به خاطر تعمیم قضاوت‌های ما از فعل به فاعل، از مسیر حقیقت خارج شده‌اند. و همین قضاوت‌های نادرست است که باعث بسیاری از دشمنی‌ها و انحرافات می‌شود. دزدی عمل ناپسندی‌ست، اما کسی به عنوان دزد می‌شناسیم اگر صفت دزدی از او پاک شود، به ذات بد نیست(زیرا انسان موجود مختاری‌ست و از این روست که اعمالش مورد قضاوت قرار می‌گیرد، قضاوت ذاتی دیدگاهی جبرگرایانه و غیرقابل اصلاح از خود و دیگران به ما می‌دهد). اگر این ذات پاک انسانی را مدنظر قرار دهیم، بیشتر با دیگران مدارا خواهیم کرد و عکس‌العمل‌های بهتری می‌بینیم. وجود بایزید و زدبازی، هر دو از حروف «ا-ب-د-ز-ی» تشکیل شده‌اند. آنچه این دو را متفاوت می‌کند ماهیت است. نحوه چینش حروف است. اگر بایزید هم دو حرف اول ذاتش را نادیده بگیرد می‌شود یزید. انسان اگر ذات متعالی‌اش را نادیده بگیرد، ماهیتی حیوانی به خود می‌گیرد. چیزی که شایسته و بایسته او نیست. عرفان مسیری فطری و ذاتی‌ست. آنکه از این مسیر روی‌گردان است همواره غمگین و ناراضی است، زیرا به ذات خود پشت کرده‌است و ماهیت متکثر او هرگز نمی‌تواند جایگزین ذات موحد او باشد.منابع برای مطالعه بیشتر:-دیوان حافظ(نسخه قزوینی غنی)-دیوان شمس - مولانا-تذکره الاولیاء - عطار نیشابوری-فصوص الحکمه - ابونصر فارابیپی‌نوشت: اگر نقد و نظری راجع به این مقاله دارید، حتما بنویسید. در پناه حق.</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jul 2020 15:11:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنک آن قماربازی(دیوان شمس و قرآن)</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/%D8%AE%D9%86%DA%A9-%D8%A2%D9%86-%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%85%D8%B3-%D9%88-%D9%82%D8%B1%D8%A2%D9%86-viw9gymlrahz</link>
                <description>شرح غزلی از دیوان شمس و رابطه آن با قرآن کریمبسم الله الرحمن الرحیمیکی از اعجازهای لفظی قرآن کریم، زبان فصیح، شعرگونه و موجزی‌ست که بی‌شک در زمانه‌ی خود بی‌نظیر و بدیع بوده‌‌است. این کتاب شریف منبع الهام بسیاری از شعرای فارسی‌زبان از صدر اسلام تا دوران معاصر بوده‌است. آیات قرآن پر است از عباراتی که دارای وزن عروضی است و جدا از ولایت معنوی این کتاب بر شعرای فارسی‌زبان پس از خود، می‌توان این ادعا را مطرح کرد که تعدادی از اوزان پرکاربرد شعر فارسی از این کتاب استخراج شده‌است(البته اثبات این مدعا نیازمند شرح مفصل‌تر و مطالعات بیشتری‌ست که فعلا از توان حقیر خارج است و انشاءالله در فرصتی دیگر توفیق نوشتن بیشتر در این باره را داشته باشم).مولانا جلال‌الدین محمد بلخی، معروف به مولوی، یکی از شعرایی‌ست که مـأنوس بودنش با قرآن غیرقابل انکار است. پیروان طریقت مولویه، مثنوی معنوی او را قرآن به زبان فارسی می‌دانند. در باب ارتباط تنگاتنگ قرآن کریم و مثنوی معنوی کتب بسیاری نوشته شده‌‍‌است. اما درباره اثر دیگر این شاعر و حکیم الهی، دیوان شمس، کمتر به این موضوع پرداخته شده و بعضا این مجموعه را تنها حاصل سلوک عرفانی او و تراوشات افکار شمس تبریزی می‌دانند. اما این نظر درست نیست و ما در این مقاله می‌خواهیم به شرح یکی از غزل‌های شاخص دیوان شمس و چگونگی ارتباط آن با یکی از سوره‌های قرآن بپردازیم.همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر / سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگرهمه غوطه‌ها بخوردی همه کارها بکردی / منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگرهمه نقدها شمردی به وکیل درسپردی / بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگرتو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی / نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگرخنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگرتو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی / نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگرنظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس / بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگرهمه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد / هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگرکه اگر بتان چنین‌اند ز شه تو خوشه چینند / نبدست مرغ جان را به جز او مطار دیگرسراسر این غزل با مثال‌های مختلف(از قمارباز گرفته تا میرشکار) مخاطب را به توحید و تقرب به درگاه حق تعالی فرا می‌خواند و از در نظر گرفتن شریک برای خداوند بازمی‌‌دارد و عاقبت توحید و تقرب به وجود قدسی را رستگاری و عاقبت شرک را سردرگمی و گمراهی می‌داند. همچنین مخاطب را به پرهیز از بیهودگی می‌خواند و می‌گوید هرگز در راه حق توقف نکند و همیشه در این راه بی‌منتها کاری برای انجام دادن هست. تمام این مفاهیم در بیت ششم و هشتم جمعا و در سایر ابیات تک‌تک و ریزبینانه‌تر دیده می‌شود.این غزل بر وزن «فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن» سروده شده‌است. آوای این وزن، نرم، خاضع، آرام و در عین حال شورانگیز و تمناگر است و با مفاهیم قدسی و تقرب به درگاه پروردگار تناسب دارد. در غزل‌هایی از سعدی و حافظ نیز از این وزن برای بیان مفهوم ستایش و تمنای معشوق(چه زمینی و چه الهی) استفاده شده‌است. کشش هجاها و موسیقی درونی این وزن و کارکرد آن همواره در بین شعرای ما مورد توجه بوده است و 45 غزل از دیوان شمس نیز بر همین وزن سروده شده‌است.اثر هنرمند ناشناسدر قرآن کریم نیز این وزن در دو آیه آخر سوره مبارکه انشراح به چشم می‌خورد:فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ ﴿٧﴾ وَإِلَىٰ رَبِّكَ فَارْغَبْ ﴿٨﴾اما چیزی که این غزل مولانا را با این آیات پیوند می‌دهد تنها یکی بودن وزن عروضی آنها نیست؛ بلکه اگر نگاهی به ترجمه‌ی این سوره و به خصوص دو آیه آخر آن بیندازیم متوجه یکی بودن مفهوم آنها می‌شویم(گرچه باید توجه کرد که تفسیر این آیات تنها به یک معنی ختم نمی‌شود و با توجه به روایات و شان نزول آن می‌توان چند تاویل مختلف داشت و این خود نیز از ویژگی‌های این کتاب شریف است). در ترجمه آیه هشتم اختلاف چشم‌گیری بین ترجمه‌ها نیست اما آیه هفتم را به صورت‌های متفاوتی ترجمه کرده‌اند که دلیل اختلاف آنها توجه بعضی مترجمین به روایت‌هاست اما در نهایت مفهوم هیچکدام از ترجمه‌ها دیگری را نقض نمی‌کند. ترجمه لغوی و خالص این دو آیه به شرح زیر است:پس هنگامی که از کاری[مهم] فارغ می‌شوی به کار[مهم] دیگری بپرداز(٧) و به سوی پروردگارت تقرب جوی(٨﴾با توجه به مأنوس بودن مولانا با قرآن و تشابه ظاهری(وزن) و باطنی(مفهوم) این غزل او با این آیات، می‌توان گفت قطعا مولانا این غزل شورانگیز را تحت تاثیر قرآن و به خصوص این دو آیه سروده است. مفهوم «قرآن فارسی» به خوبی در ارتباط این غزل و قرآن کریم مشهود است. در آینده بیشتر به شرح تاثیر قرآن بر ادبیات فارسی خواهیم پرداخت. در پناه حق.</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 22:38:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه فریاد می‌کشد</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-knhcxclf3btz</link>
                <description>امید ملک ملقب به صفیر، یکی از رپکن‌ها و فعالان جریان رپ فارسی است که به عقیده برخی، آثارش دارای مفاهیم سنگین و طرز بیان پیچیده‌ای است که گاهی برای مخاطب گیج‌کننده و غیرقابل فهم می‌شود. البته خود او این موضوع را رد می‌کند و معتقد است که آثارش در راه تجربه و کشف هستند و وقت آن شده که رپ فارسی فضاهای جدیدی را تجربه و پیوندهای جدیدی برقرار کند. صفیر یکی از هنرمندانی‌ست که آثارش سرشار از آرایه‌های ادبی، ارجاعات به موضوعات مختلف هنری، تاریخی، ادبی و فرهنگ عامه و گاهی فولکلور است و به همین دلیل برای برقراری ارتباط هرچه کامل‌تر با آثار این هنرمند، باید در زمینه‌های مربوط به مطالعه و تحقیق پرداخت.یکی از زمینه‌هایی که در آثار او همواره مورد توجه بوده، ادبیات و به ویژه ادبیات نمایشی است که در نحوه بیان و ارجاعات او نقش پررنگی ایفا میکند. صفیر دانشجوی رشته ادبیات نمایشی هم هست و بخشی از این توجه ناشی از همین موضوع است. حتا لقبی که این هنرمند برای خود برگزیده یک واژه نمایشی است! «صفیر» به معنای سوت است و در نمایش ایران به ابزار سوت مانندی گفته می‌شده که صداپیشه شخصیت‌ها در خیمه‌شب‌بازی به دهان می‌گذاشته و باعث تغییر صدای او به صدای جیغ مانندی می‌شده است. جیغی که برای بسیاری از ما آشنا و تداعی‌گر «مرشد» و «مبارک» است.شاید مهم‌ترین دلیلی که باعث به وجود آمدن دیدگاه پیچیده بودن و سنگینی آثار صفیر بین مخاطبان رپ فارسی شده، ارتباط برقرار کردن آثار او با موضوعاتی خارج از جریان رپ فارسی است که مسلما مخاطبان رپ فارسی اطلاعات محدود و نسبتا کمی در این موضوعات دارند. ما در این مقاله قصد داریم با پرهیز از تفسیر و پرگویی، به بررسی ارجاعات آثار این هنرمند به ادبیات نمایشی و برخی آثار هنری بپردازیم تا به عنوان یک مخاطب فعال، دین خود را به جریان‌های نو و مثبت ادا کنیم و قدمی هرچند کوچک در راستای افزایش آگاهی مخاطبان رپ فارسی برداریم.ارجاعات به ادبیات نمایشینمایش ایران، هنری عقده‌دار است که در طول تاریخ به شدت سرکوب و تحقیر شده و از دربار و مذهبیون گرفته تا مردم و حتا ادبا و علمای قدیم، سنگ‌هایی جلوی پایش انداخته‌اند و آن را هنر نمیدانستد. گونه‌های نمایشی ایران با همین تحقیر و بی‌اعتنایی تکامل یافت و این عقده و داستان‌های پشتش به کالبد شخصیت‌ها و واژه‌هایش تزریق شد. بنابراین وقتی سخن از یک شخصیت، گونه و حتا ابزار نمایشی به میان می‌آید، به سرگذشت یک سرزمین، به تحقیر یک هنر و به یک استبداد و انحصار تاریخی اشاره دارد و صرفا یک واژه نیست. استفاده از واژه‌ها و مفاهیم نمایشی در جهت گرفتن کارکرد فرمی و محتوایی در آثار صفیر به وفور دیده می‌شود. مهمترین نمونه‌های این ارجاعات موارد زیر است:-در قطعه جهانگیر به دو ارجاع برخورد می‌کنیم. اول قسمتی که می‌گوید:«عقده کرده اُد» و دیگری:«رو پیشونی داغ تریاک چه به مجلس بقال و رقاص؟»قسمت اول به نمایشنامه «اُدیپ شهریار» و نظریه روانکاوی «عقده اُدیپ» که توسط زیگموند فروید مطرح شد، اشاره می‌کند. نظریه عقده اُدیپ فروید، تمایل عاطفی فرزند پسر را در تصاحب مادر که حس رقابت با پدر را در او به وجود می‌آورد را عنوان می‌کند. دلیل نام این نظریه شباهت مفهوم آن با سرگذشت قهرمان نمایش اسطوره‌ای «اُدیپ شهریار» اثر سوفوکل، تراژدی‌نویس یونان باستان است. این نمایش درباره کشمکش انسان و تقدیر است. تقدیر قهرمان این نمایش کشتن پدر و همبستری با مادر خویش است. پدر و مادر او که از این امر آگاهند نوزادشان را به چوپانی می‌سپارند تا او را بکشد. چوپان او را نمی‌کشد و او را به چوپان دیگری می‌سپارد و اُدیپ بزرگ می‌شود و به تقدیر شومش گرفتار می‌شود و در نهایت خود را کور می‌کند. در قطعه یاسین نیز به این موضوع اشاره شده است:«با دوتا چشم کور اُدیپ شهریار، میشه اَدیب با کیف کوک»قسمت دوم احتمالا به یکی از نمایش‌های شادی آور ایران به نام «بقال‌بازی» اشاره می‌کندکه از زیرمجموعه‌های گونه نمایشی تقلید به حساب می‌آید. بقال‌بازی در زمان قاجار هم در دربار و هم بین مردم اجرا می‌شده و گاهی در بین نمایش انتقاده‌های تند و زننده‌ای به طبقه اشراف وارد می‌کرده. این نمایش به دلیل علاقه مردم و بداهه بودن آن(مدرک مکتوبی برای محکومیتش باقی نمی‌گذاشت)، توانست بر مفتش‌های دولتی غلبه کند و کار خود را ادامه دهد. صفیر بی‌تفاوتی مسئولین مملکت را(که سیاهی روی پیشانی را به عنوان نماد آنها استفاده کرده است)نسبت به مردم(که بقال‌بازی نماد آنهاست) با یک ارجاع برون متنی توصیف می‌کند.-قطعه سیاه هیچوقت گریه نکرد به وضوح به شخصیت «سیاه» که یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های نمایش ایرانی است اشاره دارد. سیاه در انواع نمایش‌های ایرانی به اشکال مختلف حضور داشته است. یک نوکر ساده‌دل و مطیع و در عین حال زیرک است که می‌خواهد دل اربابش را به دست بیاورد و با او ارتباط برقرار کند، اما ارباب همیشه از بالا به او می‌نگرد و با او بدرفتاری میکند و «سیاه» در این امر ناکام می‌ماند. این ناکامی با زبان بذله‌گویی سیاه و مسخرگی‌ها و نیش و کنایه‌های زهردارش به ارباب پاسخ داده می‌شود. او در عین سادگی و شوخ بودن، گاه حرف‌های حکیمانه‌ای هم می‌زند. در کل شخصیتی دوگانه است. سیاه می‌رقصد، مسخره‌بازی در می‌آورد. آواز می‌خواند، کتک می‌خورد، تحقیر می‌شود اما گریه نمی‌کند. این قطعه مدام با جملاتی نظیر: «برقصون عروسک خیمه شبم»، «سیاه می‌خواست بشه آبی»، «زبونم زبون سرخ» و... بین شخصیت نمایشی «سیاه» و شخصیت واقعی «کارگر» ارتباط برقرار می‌کند و با ترکیب این دو به یک همذات پنداری بین سیاه و کارگر دست میابد. این شخصیت از ایران باستان تا به حال در نمایش‌های مختلف مانند میرنوروزی، کوسه‌برنشین، تخت‌حوضی، تقلید و خیمه‌شب‌بازی با نام‌هایی همچون «سیاه»، «نوروز»، «مبارک»، «حاجی فیروز» و... حضور داشته‌ و به مرور تکامل یافته‌است.-قطعه کلاغ هم دو ارجاع به نمایش دارد. یکی «بشین به دیدن تیاتر پوچی، بازیگر منم لوطی» و دیگری:«فلک لعبت‌باز»تئاتر پوچی یا تئاتر ابزورد یکی از جریان‌های تئاتر اروپا پس از جنگ جهانی و گذر از نازیسم و فاشیسم بود که به طور کلی به مفاهیمی مثل عدم ارتباط، ناتوانی انسان، پوچ و مسخره بودن زندگی و... می‌پرداخت. پس از گذر از دو جنگ جهانی و کشمکش‌های خونین سیاسی، اروپا به ناامیدی رسیده‌بود و این ناامیدی و پوچی در آثار ابزورد نمایان شد. در ایران به بازیگران نمایش یا معرکه‌گیرها در زمان قدیم لوطی گفته‌می‌شد. به نظر می‌رسد صفیر با ترکیب تئاتر ابزورد اروپا و لوطی ایرانی میخواهد مفهومی را برساند.دومی به یکی از رباعیات خیام ارجاع داده می‌شود:ما لعبتکانیم وفلک لعبت‌باز/از روی حقیقتی نه از روی مجازبازیچه همی کنیم بر نطع وجود/ اُفتیم به صندوق عدم یک‌یک بازاستفاده واژه‌های لعبت، لعبت‌باز و صندوق در این رباعی یکی از اسنادی‌ست که نشان می‌دهد نمایش‌های عروسکی از زمان‌های قدیم در ایران وجود داشته‌است. به شخصی که عروسک‌ها را از پشت پرده هدایت میکرده لعبت‌باز یا استاد می‌گفتند. همچنین بعد از هر نمایش عروسک‌ها به صندوق مخصوص برمی‌گشتند. البته صفیر از بار مفهومی این رباعی استفاده کرده‌، نه جنبه تاریخی آن.ارجاعات به سایر آثار هنری-با توجه به فضای قطعه عاشقالدونی، به نظر میرسد نام این قطعه اشاره‌ای به یکی از داستان‌های کوتاه غلامحسین ساعدی به همین نام داشته باشد. فیلم دایره مینا از داریوش مهرجویی نیز بر اقتباسی از همین اثر است. همچنین «آرمان ساختگی پری‌بلنده و شهر نو» در این قطعه اشاره به محله شهرنوی تهران و فاحشه‌ای به اسم پری‌بلنده دارد که در قبل از انقلاب در این محله فعالیت می‌کرد. پری بلنده پس از انقلاب به همراه چند تن دیگر اعدام شد. او در ادبیات عامیانه به یک نماد تبدیل شد و نویسندگانی مانند هوشنگ گلشیری و اکبر رادی نیز از او در آثارشان نام برده‌اند. -امید صفیر از اشعار و موسیقی‌های عامیانه و قدیمی نیز در آثارش استفاده کرده‌است. اما با تغییراتی با آنها بازی می‌کند. در قطعه دیدبان از شعر معروف احمد شاملو استفاده کرده و با ایجاد تغییراتی، فضایی جدید در چهارچوب همان ریتم قدیمی به وجود آورده. در قطعه کلاغ گویی مرغ سحر(تصنیف قدیمی ایرانی که به بازتاب ناامیدی بعد از شکست انقلاب مشروطه است) به خاک نشسته:«مرغ سحر خوابید زیر خروس خوش‌پر». در فکاهی با شعر سهراب سپهری و موسیقی مهستی و در یاسین با شعر گلچین گیلانی بازی می‌کند. آرمان‌های قدیمی در آثار صفیر بر هم می‌خورد و با جایگزینی واژه‌ها و مفاهیم مدرن ضربه‌ای به مخاطب می‌زند.فی‌فی از خوشحالی زوزه می‌کشد - بهمن محصص-یک نمونه دیگر از ارجاع بخ سایر آثار هنری، در قطعه فکاهی است:«زوزه بکش از خوشحالی مهندس، شیهه باش تو گلوگه ینجه زار تا رسمت کنه محصص»در این قسمت به یکی از نقاشی‌های بهمن محصص، نقاش معاصر ایرانی که از پیشگامان مدرنیسم در ایران به شمار می‌رود اشاره می‌شود. این نقاشی که «فیفی از خوشحالی زوزه می‌کشد» نام دارد از مهمترین آثار محصص محسوب می‌شود. بهمن محصص از مرموزترین و عجیب‌ترین هنرمندان ایرانی بود. در نقاشی‌های او انسان با هیبتی بی‌تناسب، بی‌تحرک، افسرده و بدن‌های عضلانی نشان‌ داده می‌شود. حتا طبیعت‌های بی‌جان او هم احساس عجیب و بکری را به مخاطب منتقل می‌کنند. رنگ‌های بی‌روح، سکون، هیکل‌های بدون صورت و خطوط محو شده و نامنظم از ویژگی‌های آثار محصص است.****منابع برای مطالعه بیشتر:نمایش در ایران/ بهرام بیضائیسرگذشت نمایش در ایران/ رضا آشفتهگهواره و گور/ غلامحسین ساعدیمستند «فیفی از خوشحالی زوزه می‌کشد»/ میترا فراهانی</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 12:48:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>والسی برای تو  - بررسی موسیقی والس</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/waltz-kra9ialhl14g</link>
                <description>-گردشگری سرگردان و رقصانوقتی برای اولین بار به والس گوش می‌دهید، مثل توریستی هستید که در شهری غریب اما آشنا گم شده و صدایی که نمی‌داند از کجا می‌آید، چه می‌گوید و با کدامین باد به سمت‌‌اش آمده، ناگهان تمام اعضای بدنش به رقص در می‌آیند! والس موسیقی باور است و شما بدون دانستن آن، سلول به سول با آن می‌رقصید، حتا اگر خوابیده و چشمانتان بسته باشد. در این مقاله با پیدایش، ریشه‌ها و ساختار این نوای غریب، آشنا خواهیم شد.-نکتهاین مقاله بر اساس دانش شخصی نویسنده و برداشت‌ از منابع مختلف غیرفارسی نوشته شده و به دلیل نبود منبع جامع و مورد اعتماد در موضوع آن، به دور از ضعف، اشتباه و خلاهای مفهومی نیست.****-این صدا از کجاست؟ظهور والس، به دوره کلاسیک برمی‌گردد؛ زمانی که موسیقیدانانی همچون فرانتس شوبرت و فردریش شوپن، قطعاتی را فارغ از هرگونه تظاهر به موسیقی هنری، برای رقص خانگی نوشتند. نویسندگان ایتالیایی ظهور والس را به قرن شانزدهم میلادی نسبت می‌دهند. والس در آلمان برای رقصی محلی به همین نام ساخته شد، رشد کرد و تا جنگ جهانی اول محبوبیت زیادی بین مخاطبان موسیقی در سراسر اروپا داشت. بعد از جنگ جهانی اول موسیقی والس کمرنگ و کمرنگ‌تر شد و میان نسل جنگ‌زده کسی با والس نمی‌رقصید. اما آهنگسازان جدید و خلاق در موسیقی آلمان، ایتالیا و روسیه باعث بیرون آمدن والس از مه‌گرفتگی پس از جنگ شدند و جانی تازه به این موسیقی دادند. رقص والس، نوعی رقص محلی آلمانی است و موسیقی آن هم زیرشاخه‌ای از موسیقی کلاسیک بوده و موسیقی محلی و اصیل المانی محسوب می‌شود. والس در آلمان ظهور کرد و به کشورهای دیگر راه پیدا کرد و در طول تاریخ، در پس جنگ‌ها، در سیاهی مستی و سفیدی شادی، انسان‌های بسیاری با آن رقصیدند.-ساختار و شناسه‌های والسوالس از زمان پدید آمدن تا به امروز دستخوش تغییراتی شده‌است. مهم‌ترین شناسه فرم کنونی آن ریتم سه ضربی یا 4/3 آن است که تقریبا در تمام والس‌ها میتوان یک لوپ پایه که با تاکید روی ضرب اول که تا پایان قطعه ادامه میابد را شنید که سایر ملودی‌ها بر اساس این نوشته و اجرا می‌شوند و لوپ به ندرت تغییر میکند که معمولا در مدولاسیون یا تغییر گام در میان قطعه اتفاق می‌افتد. نت ضرب اول در لوپ با شدت اجرا می‌شود و دو ضرب بعدی با شدتی کم‌تر و معمولا با صدایی زیر نسبت به نت ضرب اول اجرا میشوند. اگر با تئوری موسیقی آشنا نیستید، برای فهمیدن این مسئله کافی‌ست از یک تا سه بشمارید و عدد یک را با شدت بیشتری تلفظ کنید تا متوجه مفهوم ریتم سه‌ضربی بشوید(3 2 1 3 2 1). ریتم سه-چهارم در والس‌ها به وضوح خودنمایی می‌کند و میتوان گفت تمام والس‌ها سه‌ضربی هستند. از دیگر ویژگی‌های لوپ سه‌ضربی والس میتوان به این اشاره کرد که در بیشتر والس‌ها در ضرب اول تنها یک نت اجرا میشود اما در ضرب‌های دوم و سوم شاهد اجرای دو یا چند نت به صورت همزمان هستیم؛ برای مثال در ضرب اول نت رِ(D) به صورت تکی و در ضرب‌های دوم وسوم نت‌های فا(F) و لا(A) همزمان اجرا می‌شوند. اگر نت‌های گفته شده را طبق مثالی که برای تعریف ریتم سه‌ضربی زدیم، به جای اعداد جای‌گذاری کنیم می‌شود:(D/A-F/A-F/D/A-F/A-F)البته گاهی ساختار اینگونه نیست و لوپ به صورت آرپژ(اجرای جداگانه نت‌های یک آکورد)یا روش‌های دیگر نوشته و اجرا می‌شود که در این صورت هم ریتم سه ضربی قابل تشخیص است.-سازبندی در والسمحدودیتی برای استفاده از سازها و صداهای مختلف در یک والس وجود ندارد و راه خلاقیت باز است، اما از دوره شکل‌گیری والس سازهایی مانند پیانو، سازهای ارکسترال مانند ویلن و ساز آکاردئون، چه به صورت آکوستیک(اجرای صدا توسط ساز به صورت مستقیم) و چه الکترونیک(اجرای صدا توسط پلاگین‌های نرم‌افزاری) بیشترین استفاده را در این موسیقی داشته‌اند و می‌توان گفت که مناسب‌ترین سازها برای والس هستند. سازهای کوبه‌ای نیز به صورت محدود، گاهی در والس‌ها استفاده می‌شوند و معمولا درام‌های آرام و با شدت کم، مناسب قطعات والس هستند. اما در کل، درام جایگاه زیادی در قطعات والس که معمولا بی‌کلام هستند ندارد و بیشتر زمانی وارد قطعه میشود که والس ما با صدای خواننده ترکیب شود و بی‌کلام نباشد.-معرفی چند قطعه شاخص و زیبا از موسیقی والس:1-Waltz Of Roses - Eugen Doga2-Waltz No #2 - Dimitri Shostakovich3-Waltz Of Flower - Pyotr Ilyich Tchaikovsky4-Dark Waltz - Hayley Westenra5-Tehran Waltzes #1 - Mehrdad Mehdi</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 12:39:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آروغی در اعتراض به نوشابه پپسی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirezch/pepsei-lltbssifotjq</link>
                <description>دی گفت سعدیا من از آن توام به طنزاین عشوه‌ی دروغ دگربار بنگرید****به راستی که مثل‌ها و حکایات حکیمانه بزرگان، تاریخ انقضا و حد انتها ندارد. در کلاس ریاضی دوره راهنمایی، جمله‌ای از زبان معلم ریاضی‌ام بر تمام وجودم نقش بست. به عنوان دانش‌آموزی که به ریاضی علاقه‌ای نداشت و جواب مسئله‌هایش منحرف‌تر از آن بود که با تمرین و تذکر هدایت شود و گوش‌هایش بسته‌تر از آن که به راه حل درست گوش بدهد، لاجرم معلم را لای منگنه قرار دادم تا از در فلسفه و جملات قصار وارد شود. وقتی گفت:«فهم مسئله، خود جواب است!» دیگر کرکره را بالا دادم و پرده را کنار زدم. او مرا با یک جمله‌ به دام انداخت. و از آن لحظه و تا همین الان روز به روز بیشتر این جمله را درک می‌کنم. هرچند این داستان به علت بی‌علاقگی، هیچ کمکی به درس ریاضی من نکرد اما چنان در واکاوی مسائل راهنمای من شد که تا ده نسل بعد از من را هم زیر دین آن معلم بزرگوار برد. از آن به بعد برای فهم و تحلیل یک مفهوم و ایدئولوژی، به تحلیل کلیدواژه‌های اصلی آن می‌پردازم. به عبارتی کلمات را نبش قبر می‌کنم. یکی از مفاهیمی که مدت‌ها با همین روش به جانش افتادم،«آزادی بیان» بود. لذا بر این شدم تا آنچه از این کنکاش ساده نصیبم شده با اهل مطالعه به اشتراک بگذارم، شاید دریچه‌ای را نمایان کنم و با نقدهایی که دریافت می‌کنم، دریچه‌ای بر من نمایان شود.در ابتدا باید آزادی بیان را درست بخوانیم. این عبارت از ترکیب دو مفهوم «آزادی» و «بیان» زاییده شده و پیوند این دو مفهومی جدید می‌آفریند. باید گفت آزادی بیانی که در دنیای امروز توسط رسانه‌ها، دولت‌ها و سازمان‌های حقوق بشری ستایش و تبلیغ می‌شود و ضرورت وجود آن نقل محافل سیاسی و اجتماعی شده‌است، چیزی جز دروغ بزرگی که تا مغز استخوان رخنه کرده، نیست! اما چرا دروغ بزرگ؟یکی از خواسته‌های همیشگی انسان‌ها امکان بیان افکار و عقایدشان، در راستای اهدافی مانند تبلیغ افکار، اصلاح وضع موجود، مشارکت عمومی و یا براندازی و تغییر اندیشه‌ی حاکم بوده است و همواره مورد توجه قرار داشته. حال اگر اهدافی که آزادی بیان برای رسیدن به آنها تلاش می‌کند، در پی وجود آزادی بیان محقق نشود، این آزادی و این بیان چه ارزشی دارد؟ جواب واضح است: هیچ! دروغ تاریخی از همینجا نشأت می‌گیرد. امروزه غالبا در جوامعی که آوازه‌ی آزادی بیان‌شان تا کره‌ی ماه هم رسیده با پدیده‌هایی به نام «بیان عقیم‌شده» و «آزادی افسار گسیخته» روبه‌رو هستیم. درخت پر شاخ و برگی از باغ تمدن، که میوه‌ای ندارد! این آزادی افسارگسیخته در پیوند با بیانی که حرفی برای گفتن ندارد، آزادی بیان را به وجود نمی‌آورد، بلکه خالق هیاهویی برای هیچ است. در جامعه‌ای که گرفتار چنین پدیده‌ای شده، سالها بدون مانعی بر علیه چیزی مطلب می‌نویسند، کاریکاتور می‌کشند، فیلم می‌سازند، بیانیه می‌دهند، به خیابان‌ها می‌آیند و در شبکه‌های اجتماعی اعتراض می‌کنند اما در نهایت آن چیز مثل روز اول سر جایش نشسته و به ریش این آزادی بیان می‌خندد. این هیاهو ثمره‌ای ندارد و چون آزادی وجود دارد و در این نوع آزادی هیچ حق مطلقی پذیرفته نیست و همه حق دارند، لاجرم گروه‌های مخالف به وجود می‌آیند، وحدت از بین می‌رود و لاجرم‌تر هر گروه بقای آزادی خود را در گروی پیروزی بر گروه مخالف خود می‌یابد و مخالف خود را در خود می‌‌یابد نه در بیگانه! به عبارتی برده‌ها برای آزادی به جان یکدیگر می‌افتند در حالی که اربابی که آنها را به بند کشیده در عیش و نوش به سر می‌برد! جامعه‌ای که بر علیه خودش قیام می‌کند! چون ارباب-که خود زنجیر است- آزادی را به برده‌ها داده از گزند این هیاهو در امان خواهد ماند!بر خلاف تفکر غالب، آزادی بیان زمانی که با واکنش روبه‌رو نشود، محقق نشده و صدایش توسط گوشی که باید و آنطور که باید شنیده نشده‌است. این واکنش می‌تواند پاسخ نظری و عملی باشد یا سرکوب و خشونت! اما زمانی که واکنشی در کار نیست، یعنی گرفتاری در چرخه‌ی هیاهو. هرچند همین آزادی بیان پوشالی‌ هم وقتی بیانی بارور و تاثیرگذار پرده‌ی گوش قدرت را بلرزاند، از پوسته متمدنانه و زیبای خود خارج می‌شود و آن را خفه می‌کند. البته این پوست‌اندازی بسیار نادر است، زیرا وقتی همه حق دارند و همه در حال سر و صدا هستند، آن صدای استثنایی هم توسط هیولای هیاهو بلعیده می‌شود و قدرت را دردسر نمی‌دهد.می‌توان اکثر جوامع امروزی را در این مبحث به دو بخش تقسیم کرد. بخش اول جوامعی که پر از محدودیت است اما صداها در آن شنیده شده و با واکنش روبه‌رو خواهد شد. بخش دوم جوامعی که آزادی آرمانی در آنها وجود دارد و بیان در آن‌ها عقیم شده و به مقصودی نمی‌رسد. در چنین جامعه‌ای هیچ بنیادی تن به تغییر نمی‌دهد. به عبارتی می‌شود گفت آزادی بیان در این جامعه مثل آروغی‌ست که بدن شما در اعتراض به گاز نوشابه پپسیمی‌زند اما این آروغ کارخانه پپسی را قلقلک هم نمی‌دهد! سالهاست فعالان حقوق زنان فریاد می‌زنند اما صنعت سکس روز به روز گسترده‌تر می‌شود. مردم در اعتراض به سرمایه‌داری به خیابان‌ها می‌آیند اما همچنان در جمعه سیاه به فروشگاه‌ها هجوم می‌برند و...! در مقابل اگر یک جنبش، یک اعتراض و یک صدا قدرت را بلرزاند، قطعا تمام قوانین زیرپای قدرت له خواهد شد و آزادی به افسانه خواهد پیوست(از نمونه‌های تر و تازه این شرایط می‌توان به دستگیری جولیان آسانژ و همچنین سانسور و سرکوب‌های اخیر شبکه‌های اجتماعی در مواجهه با مسائل مربوط به تنش‌های بین ایران و آمریکا اشاره کرد)!</description>
                <category>علیرضا برجعلی</category>
                <author>علیرضا برجعلی</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 12:02:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>