<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های a.rockab</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alirockab</link>
        <description>علی رکاب هستم، یک کتابفروش</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:53:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/153479/avatar/QCpisA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>a.rockab</title>
            <link>https://virgool.io/@alirockab</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D9%87%DB%8C%DA%86-z51s7aexornk</link>
                <description>روزهای سخت گذشتهمان‌طور که روزهای آسان گذشتروزهای آسان یعنی چه؟!متضاد سخت، آسان است دیگردر هر صورت، این اتفاق که در سیمای یک بیماری بر خانواده کوچک ما حادث شد، همه ما را متحول کرد.همه ما، به غیر از منچون من هر روز تغییر می‌کنمهر روز برایم یک اتفاق استو اگر روزی سخت نباشد، سخت نبودنش سختی آن روز است.اما در تمام این شانزده روزدو روز و یک شب به اندازه یک عمر بر من گذشتشبی که سخت‌ترین شب زندگی‌ام بودسخت‌تر و سخت‌ترین که می‌شود داشتحتی با همین ادا و اصول‌هایی که من دارم هم «تر» داریم.و آن شب، سخت‌ترین آن‌ها بودشبی که هنوز تمام نشدهو هیچ‌گاه تمام نخواهد شدوقتی گفت یک کتاب از کریستین بوبن برام بیاربا خودم گفتم احسنت به انتخابت. در این شرایط کریستین بوبن بیشتر از هر انسان و دارو و عشق و زندگی‌ای به داد و درد و فریادت خواهد رسید.و رفیق اعلی بهترین آن‌ها بود.چون:سه کله تب آلودتان می‌کند. سه کلمه به بستر میخکوبتان می‌کندو آن ( تغییر دادن زندگی ) است.هدف این است. روشن است و ساده.راهی که به هدف منتهی می‌شود پیدا نیست و سبب بیماری نیز در همین نبودن راه و نامطمئن بودن مسیرها است.برابر مسئله نیستیم، درون آنیم.مسئله خود ماییم.آنچه می‌خواهیم حیاتی تازه است، اما اراده ما که وابسته به حیات پیشین ما است، به کلی ناتوان است.به کودکانی می‌مانیم که تیله‌ای در دست چپ خویش دارند و تنها هنگامی حاضرند آن را رها سازند که اطمینان یابند به ازای آن سکه‌ای در دست راستشان گذاشته شده است.می‌خواهیم به حیات تازه‌ای بپیوندیم، اما حیات پیشین را نیز نمی‌خواهیم از دست بدهیم. نمی‌خواهیم لحظه گذار و زمانی را که دستمان خالی می‌شود را حس کنیم.آن چه شما را بیمار می‌سازد، احساس نزدیک شدن گونه‌ای سلامتی است که برتر از سلامتی عادی و ناسازگار با آن است اما پایداری می‌ورزید.مادر و دوستان و بانوان جوان، همگان شما را بر حذر می‌دارند گرچه این زندگی را دیگر دوست ندارید. اما دست کم نهاد آن را می‌شناسید. اگر آن را رها کنید، زمانی فرا خواهد رسید که دیگر قدرت انجام هیچ کاری را نخواهید داشت و همین هیچ است که دلتان راخالی می‌کند و همین هیچ است که شما را به دودلی و کورمالی و لکنت، و عاقبت به بازگشتن به راه‌های پیشین وا می‌دارد.یک هیچ می‌تواند شما را به زندگیتان بسپارد و یک هیچ می‌تواند شما را از آن بستاند.یک هیچ سرنوشت همه چیز را رقم می‌زند.از کتابرفیق اعلیکریستین بوبن</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 22:39:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-kq85oscy1d8r</link>
                <description>مقدمه نمی‌چینم، پیچیده‌اش هم نباید کرد.یعنی نمی‌توانم پیچیده‌اش کنم.اگر این فرضیه را بپذیریم که ما آدم‌ها را بنابر خاصیت آیینگیِ آن‌ها دوست داریم و جذبه و میل ما نسبت به آن‌ها بر همین اساس است؛ دلتنگی طور دیگری تعریف می‌شود.می‌توانم مفصل بنویسم، هزاران کلمه. اما معتقدم در این باب، موضوع مثل یک کپسول درون خود شما گسترده شده و نه تنها وجودتان را فرا خواهد گرفت بلکه از آن لبریز خواهد شد.پس مختصر عرض می‌کنم:ریشه دلتنگی شما، غیبت یا نبود دیگری نیست.ریشه‌اش در جدایی و فاصله ملاقات با خویشتن است.نمی‌توان گفت که دلت برای خودت تنگ شده است.البته که این گفته هم غلط نیست.ولی درواقع از نبودن خودت دلتنگ شده‌ای.دلتنگی‌ات را جدی بگیردلتنگی‌ات را محترم بشمار، پاس بدارمقدسش بدانو بجوی دلتنگی‌ات رادر خلوت اشیاءدر سکوت باددر آبی آسماندر طراوت برگو جاری رودو البته دلتنگی‌ات رابرای آدم‌هابرای آن‌ها که روزی بوده‌اند و اکنون نیستنددلتنگ باشعبور کنخودت پُل باشبر خنکی موج‌هایی که از دوردست‌ها آمده‌اندو به بی‌کرانگی خواهند پیوستو در دلتنگی‌ات متولد شولحظه به لحظه</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Sat, 28 Aug 2021 11:25:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-e0zibjbfbpct</link>
                <description>بازم زودتر رسیده بودم سر قرارهمیشه استرس داشتم که زودتر برسی و منتظر من بمونیهرچند این انتظار رو برای تو آزار دهنده می‌دونستم اما خودم نه تنها مشکلی با منتظر موندن نداشتم بلکه عاشق این انتظار بودمنشستم پشت همون میزی که همیشه باهم می‌نشستیمظهر بود و هیچ‌کس تو کافه نبودرو به در نشستم که هروقت اومدی ببینمتکافه مثل همیشه تاریک بودمدام در ذهنم اومدنت رو تجسم می‌کردم و رفتارم رو موقع دیدنت مرور می‌کردمگاهی هم بعضی جاهایش رو اصلاح می‌کردمخیلی نگذشت که رسیدیبه موقع اومدی، یعنی همیشه دیر میومدی و دیر اومدنت به موقع اومدن بودالبته خوبیش این بود که همیشه به یک مقدار دیر میومدیاومدی نشستی روبروم، اون‌قدر سرد و بی‌حوصله سلام کردی که همه نقشه‌هایی که کشیده بودم از بین رفتکمی باهم صحبت کردیم که اومد بالای سرمونهمون دختر ساکت و پرتحرکی که مسئول سالن کافه بودمِنو رو گذاشت، توضیحاتی داد و رفتمثل همیشه نبودی، خیلی وقته که مثل همیشه نیستیمن ولی با شور و هیجان منو رو بالا و پایین کردم و سفارش دادمتو هم که گویی حوصله نداشتی انتخاب کنی از روی دست من تقلب کردینگاهت کردمگفتم چی شده؟! گفتی هیچیساکت بودی، حرفی نمی‌زدیخیلی وقت بود که حرف‌ نمی‌زدی، مثل این که حرفات ته کشیده باشهفقط همون حرف‌های کلیشه‌ای و ثابتالبته گاهی هم دعوا می‌کردیمسر چیزای کوچیک و مسخرهتوی دعواها حرف‌های جدید می‌زدیخیلی وقت بود دعوامون نشده بود، نمی‌ذاشتم کار به دعوا بکشهسفارش اومد، خوردیمگه‌گاه نگاهت می‌کردم، با همان شور و عشق همیشهتو هم در جواب نگاهم لبخند می‌زدیلبخندی که خیلی وقت بود تصنعی و مبتذل شده بودکمی گذشتمشغول گوشی همراهت شدیمنم گوشی رو درآوردم، کمی ور رفتم و باز گذاشتم داخل جیبمگفتم بریم؟!گفتی بریم.بلند شدیم، حساب کردیم و رفتیمسر خیابون از هم جدا شدیمبهم گفتی از من ناراحت نباشیاگفتم نه، چرا ناراحت باشمرفتی، من سر جام مونده بودم و وقتی به خودم اومدم تصمیم گرفتم برگردم کافهبرگشتم، همان‌جا نشستمهنوز صندلی گرم بوددوباره خیره شدم به در ورودیغرق در همون انتظار که به شدت برام جذاب و شیرین بوددختری که مسئول سالن بود حالم رو درک کردچون اصلا جلو نیومد و گذاشت تو حال خودم باشمدیگه هیچ وقت ندیدمتحتی برای خداحافظیالان سال‌ها گذشته و هنوز هم گاهی میام پشت همون میز می‌شینم و به در خیره می‌شمالبته کافه همه چیزش تغییر کرده و دیگه نمیشه گفت همون میز و همون صندلی و همون درولی حس من هیچ تغییری نکردههمون حسههمون حس مبهم آخرین دیدار</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 07:22:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-xyomk40tmzth</link>
                <description>این دومین بار که امروز برق می‌رهدر آستانه پیک nاُم کرونا هستیمواکسن فقط در تلویزیون جمهوری اسلامی افتخارآفرین استاگر حقوق قشر متوسط را دوبرابر هم بکنیم به خط فقر نمی‌رسدبی‌عدالتی در جای جای جامعه و در ابعاد مختلف همچون پرچمی برافراشته در باد تاب می‌خوردشکاف طبقاتی چه در ابعاد اقتصادی و چه در ابعاد اجتماعی تبدیل به دره‌هایی عمیق شده استو ما در اتوبوس بی‌آر‌تی و مترو، دماغ به دماغ همدیگر، به سمت محل کار‌های تاریک و خلوت خود رفته و انتهای شب به خانه باز می‌گردیمزنده‌ایمجان می‌کَنیمانسانیمولی انتخابی نداریمتنها انتخابمان بین مرگ و زندگی‌ستو ما زندگی را برگزیدیمنه برای بقا در تاریخکه تاریخ هم ما را از خود حذف کرده استما زندگی را برگزیدیمبرای زندگیپس حال که زندگی را برگزیدیمزندگی خواهیم کردبه قیمت مرگمان</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Sun, 01 Aug 2021 07:18:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-pqs9pbhkw616</link>
                <description>زنگ زدم بهشنمی‌دونم چرا یکباره تصمیم گرفتم بهش زنگ بزنمجواب نداددوباره زنگ زدمنه این که نگران شده باشم، نه، ولی آروم نداشتم و گویی تا جواب من رو نده هم آروم نمی‌شدماین‌بار جواب دادولی سرد، همیشه سرد بود و سرد جواب می‌دادوقتی هم پیش هم بودیم رفتار سردی داشت، هرچند تلاش می‌کرد این‌طور نباشه، یا این‌طور به نظر نیادمن ولی همیشه پر از هیجان بودم و باید مدام هیجانم رو کنترل می‌کردم که به کسی آسیب نزنمبهش گفتم امروز بیا باهم نهار بخوریمگفت وقت ندارمگفتم شب بیا بریم باهم قدم بزنیمگفت حال ندارمگفتم بیام پیشت باهم برگردیم خونهگفت نه، با یکی از همکارام تا نزدیک خونه میامگفتم شب بیا بریم پشت بام، زیر سقف آسمون کارت بازی کنیمگفت هوا شرجیه، حالم بد میشهگفتم باشه، شب میام می‌بینمتخوشحال باشگفت خوشحالمخداحافظی کردمهمیشه حس می‌کردم ناراحتی و افسردگی‌اش به خاطر منهمن آدم ساده‌ای بودماون‌قدر ساده که هیچ هیجان و شگفتی‌ای رو در کسی برنمی‌انگیختماون‌قدر ساده که همه‌چیز مرا شگفت زده می‌کرد و به هیجان می‌آورداون ولی آدم ساده نمی‌خواستحداقل من این‌طوری فکر می‌کنماون درکی نسبت به سادگی نداشتاز اون دست آدم‌ها بود که اسم‌های قلمبه و سلمبه براش پرمحتواتر جلوه می‌کردخب من واقعاً ساده بودمطوری که حتی به خاطر اون هم بلد نبودم پیچیده بشم یا حداقل ظاهر پیچیده‌ای داشته باشمو اصلا چرا باید اینکار رو می‌کردم؟!این شد که تصمیم گرفتم دیگه بهش زنگ نزنمدیگه همیشه تنهایی نهار خوردمشب‌ها تنهایی قدم زدمتنهایی رفتم پشت بام کارت بازی کردم. البته تنهایی نمی‌شد، کارت می‌بردم ولی به جای کارت بازی رو به آسمون دراز می‌کشیدم و به آسمون خیره می‌شدممدتی که گذشت دیدم همه چیز تغییر کردشور و هیجان عجیبی نسبت به من پیدا کرده بودبا هیجان نگاهم می‌کردمدام بهم زنگ می‌زد و گاهی بدون هماهنگی قبلی میومد پیشممن خیلی گیج شده بودمو از آن‌جا که هنوز آدم ساده‌ای بودم این پیچیدگی‌هارو درک نمی‌کردمنشستم و دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام رو بررسی کردمبه نتیجه‌ای نرسیدماز روی سادگی از خودش پرسیدم که چه اتفاقی افتادهگفت من اشتباه می‌کردم تو خیلی خفنی، مرموزی، کشف کردنی هستیآدم دوست داره مثل خاک برای پیدا کردن گنج بجورتتخیلی تعجب کردمچون من هیچ تغییری نکرده بودمهنوز هم  ساده بودم، مثل یک آکواریوم شیشه‌ایولی ظاهراً چسبی روی شیشه آکواریوم چسبانده بودنداون داشت طرح روی چسب رو کشف می‌کردو من زیر سایه اون چسبتنهایی نهار می‌خوردمتنهایی قدم می‌زدمتنهایی می‌رفتم پشت بام و طاق‌باز به آسمون خیره می‌شدممن خودم مانده بودمخودم بودمخودی که ساده و شفاف بودو حالا در سایه نامرئی شده بود</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 21:41:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%B9%D8%B4%D9%82-yav6wsgkptra</link>
                <description>فکر می‌کنم ما درباره عشق که یک مقوله صفر و صدی است نمی‌توانیم صفر و صدی صحبت کنیم.ما عشق ناقص را تجربه می‌کنیم هرچند همه می‌دانیم عشق ناقص، عشق نیست.و اصلا ما در پی عشق کامل، کمال عشق را طلب می‌کنیم. و با توجه به مفهوم کمال، برای عشق مراتبی قائل می‌شویم. اما حقیقت این است که عشق یا هست یا نیست. عشق خود نقطه‌ای در اوج کمال است. عشق یک مقام است.و من معتقدم ما یا عاشقیم یا نیستیم.نه این که عشق دلیل بودن ما یا حتی کمال بودنمان باشد.بلکه عشق همان هسته صفتی است که ما حول آن شکل گرفته‌ایم.منظورم از ما، ما آدم‌ها نیست.همه چیز است.همه چیز غیر از عشقو خب همه چیز غیر یک چیز هم به همه‌چیز بعلاوه یک ختم می‌شود که خودش دوباره مجموعه‌ای از چیزها و به تعبیری همه‌چیز است.این باگ تعریف ماستو این باگ زمانی پر رنگ‌تر می‌شود که پای خدا به میان بیایدخدایی که هم خالق و پروردگار همه چیز استو هم خالق و پروردگار همه‌چیز بعلاوه یک(همه‌چیز پریم)و هم خالق و پروردگار همه‌چیز پریم بعلاوه یکباز هم مفهوم مبهم بی‌نهایتدوباره به بن‌بست خوردمتا بعد...#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۱۰ تیر ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jul 2021 21:37:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوان ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-js0tuq8ptaaz</link>
                <description>با همدیگه می‌رفتیم بیرونخیلی کم حرف بودیعنی اصلا حرف نمی‌زدیا تو فکر بود یا کتاب می‌خوندوقتی باهاش حرف می‌زدی با دقت گوش می‌داد ولی هیچ عکس‌العملی نشون نمی‌دادفقط فکر می‌کردباهم می‌رفتیم، می‌نشستیم و ساعت‌ها کتاب می‌خوندمنم گوش می‌دادمخیره می‌نشستم جلوش و گوش می‌دادمبیشتر از این که از داستان کتاب سر در بیارم، به صداش گوش می‌دادمنمی‌دونم صداش قشنگ بود یا نه؟!اصلا هیچ وقت به قشنگی صداش توجه نکردمولی برام جذاب بود، بی‌نهایت جذابفکر نکنید اگر متوجه می‌شد که به داستان توجهی ندارم و در صداش غرق شدم، ناراحت می‌شدبه گمانم نمی‌شدچون کتاب رو برای من نمی‌خوندبلکه فقط کنار من کتاب می‌خوندآدم عجیبی بودالبته خودش این رو قبول نداشتیادمه یه بار، از همون معدود بارهایی که برام حرف زد، گفت:من که خیلی آدم ساده‌ای هستم. چطور فکر می‌کنی پیچیده و عجیبم؟!ولی ساده نبودشاید هم بود، شاید ما پیچیده بودیمشاید ما پیچیده نگاه می‌کردیمعاشق خواب بودبارها وقتی کنار هم بودیم خوابش برده بودنشسته خوابش می‌بردحتی یه‌بار، ایستاده، توی اتوبوس سرش رو گذاشت روی دست خودش و خوابش بردوقتی بهش می‌گفتم چرا این‌قدر کتاب می‌خونی؟! می‌گفت: پس چکار کنم؟! بخوابم؟!دیگه عصبی شده بودمنمی‌تونستم تحملش کنمشروع کردم به داد و بیدادکتاب رو از دستش گرفتم و از پل انداختم پایینسرش داد زدم که دارم با تو حرف می‌زنمولی واقعا حرف نمی‌زدم، فقط می‌خواستم اون حرف بزنهدر هر صورت عصبانی بودمزدم تو سینه‌اش و گفتم برو به درکبعد هم گفتم دیگه نمی‌خوام ریختتو ببینمو سرم رو انداختم پایین و اومدم خونهاون تمام مدت ساکت و خیره نگاهم می‌کردچند هفته‌ای حالم بد بودولی کم‌کم به نبودش عادت کردمحقیقتش بودنش هم همچین بودن نبودچند وقت پیش دوباره دیدمشهمون کافه‌ای که همیشه می‌رفتیمروی همون میز دو نفره وسط حیاط نشسته بود و داشت کتاب می‌خونداز کنارش رد شدمولی اون اصلا سرش رو از تو کتاب بیرون نیاوردخیلی آدم عوضی‌ای بودلعنتیاز کافه زدم بیرون و تصمیم گرفتم دیگه این کافه نیامدوست نداشتم دیگه با این آشغال مواجه بشماز در که می‌رفتم بیرون برگشتم و نگاهش کردمهنوز مشغول کتاب خوندن بود</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jun 2021 16:40:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمم</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%85-citeokhmgcoq</link>
                <description>بهش می‌گم:چه قلعه‌های قشنگی درست کردی!تو مهندسی؟!یا معماری؟!میگه:من عباسمعباسراست میگهاون نه مهندس و نه معماراون خودشههنوز هیچ شابلونی برای بودن ندارههیچ چیزی نمی‌تونه هویتش رو تهدید کنههیچ اسمی، صفتی، حرفه‌ای، نگاهی، باری، مسئولیتی، جایگاهیمثل آب می‌مونهدر هر فرم و قالبی جای می‌گیرهو هیچ فرم و قالبی نمی‌پذیرهدرعین این که خودشه می‌تونه هر چیزی باشهیعنی هرچیزی شدن هویت خودش رو زیر سؤال نمی‌برهمثل همین شنی که داره باهاش قلعه می‌سازهشنههرچی بشه بازم شنهو می‌دونه که شنهیادش نمی‌ره که شنهشنه دیگهدلم براش تنگ میشهدوست دارم بهش یاد بدم کههرچی شد و هرجا رفتیخودت باشعباس باشعباسِ رکاباما خوب می‌دونم که این چیزا یاد دادنی نیستپس فقط امیدوارم خودش باشه و بمونه#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۰۷ تیر ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 22:04:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7-eyw8jwjpplgk</link>
                <description>ویترین جدید رو خیلی دوست دارم.نه به خاطر جزئیاتش که جزء به جزء مثل اتاق دوران جوانیم انتخاب شدهو نه به خاطر تابستون که امسال از پس اردیبهشتی میاد که من خوب درکش نکردمغافل بودم، اومد و رفتاردیبهشت بودهمان اردیبهشت عزیز و دوست داشتنیمن نبودمبه هر صورت امروز ویترین جدید رو به یاد اردیبهشتی که ازش غفلت کردم زدمبه یاد سال‌هایی که فقط اردیبهشت می‌تونست قوتی بهم بده که کل سال رو تاب بیارمویترین جدید رو خیلی دوست دارمنه به خاطر همه چیزهایی که گفتمفقط به خاطر اون تک گل صورتیکه تو برام آوردی و گفتی گل، انحصاری‌تر از هر چیز دیگری‌ست که می‌تونستی برایم بیاریگل هم یه چیزیه مثل همه چیزهای دیگهولی وقتی تو این روح رو بر پیکرش سوار کردی، دیگه یه چیز مثل همه چیزای دیگه نیستیه چیز خاصهشاید به خاطر همینه که گل‌ها خاصنچون ما بهشون روح می‌دیمو نمی‌شه غیر محبت چیزی رو برشون سوار کردچون گلبرگ‌هاشون ظریف‌تر از اونی هستند که غیر محبت رو تاب بیارنمثل پروانه‌هادر هر صورت ویترین جدید یک ویترین نیستکلا من معتقدم ویترین‌ها نباید ویترین باشنباید مثل سیاه‌چاله باشنیعنی نباید ویترینی باشنباید بشه لمسشون کردباید روح داشته باشنروحشون هم از برآیند روح تک تک اجزایش زندگی می‌یابهو همان‌طور که گفتم روح اجزا هم از فاکتورهای زیادی تشکیل می‌شه که قدرتمندترینش ماییممایی که نمی‌بینیم، می‌خوانیمتخیل می‌کنیمقصه‌ها راقصه‌های چیزها راحقیقت پنهان زیر واقعیت‌ها را#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۰۵ تیر ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 22:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-bajclhrzvghv</link>
                <description>دست تکان دادم.اتوبوس ایستاد و پریدم بالا.صندلی‌ها همه پر بودند.ایستادم و تکیه دادم به حفاظ پشت راننده. کمی که گذشت متوجه شدم زیر پایم یک دبه هست که رویش یک تکه فرش چسبانده‌اند و ظاهراً مخصوص نشستن است. نشستم. راننده احتمالا برای خنک شدن، در اتوبوس را باز گذاشته بود. من در آستانه در روی یک دبه نشسته بودم. قاب پیش رویم وصف ناپذیر است و حتی اگر فیلمی که در اسلاید دوم گذاشتم هم ببینید، گمان نمی‌کنم بتوانید حس‌اش را درک کنید. کتاب را درآوردم و در کتاب غرق شدم. واقعاً غرق شدم. کمی که گذشت سرم رو بالا آوردم و با صحنه‌ای خاص مواجه شدم. همه خواب بودند. سکوت و سکون همه فضا را در بر گرفته بود. چهره راننده در دسترسم نبود. شاید او هم خوابیده بود. اتوبوس در حرکت بود، ولی گویا زمان در داخل اتوبوس متوقف شده بود. شاید من هم خواب بودم. یاد فیلم اینسپشن افتادم. هنوزم با خواب درگیرم. نمی‌دانم وقتی می‌خوابیم کجا می‌رویم. شاید همه ما خواب هستیم. خُب «وقتی خواب می‌بینیم حس می‌کنیم واقعی است. فقط وقتی بیدار می‌شویم متوجه می‌شویم چه چیز عجیبی بوده است.»شاید «خلق یک رؤیا راحت‌ترین راه برای این باشد که مرز میان حقیقت و رؤیا را فراموش کنیم.» و این که «چه کسی دوست دارد ده سال توی یک رؤیا گیر بیفتد؟ البته که به آن رؤیا بستگی دارد.» اما «لایه‌های مختلف خواب توی هم بی ثباتی به وجود می‌آورد.» و اگر «جهش ایمان را بر این‌که مثل یک پیرمرد پر از حسرت منتظر باشی و در تنهایی بمیری ترجیح می‌دهی» باید «به حقیقت برگردی»به حقیقت برگردنگران نباشید، آخر خط، همه از خواب بیدار و از اتوبوس پیاده شدند.#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۰۱ تیر ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 21:59:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-tjosl3llmp3b</link>
                <description>با یکی از رفقایش آمده بود.از اصفهان آمده بود تهران و از آنجایی که رفیقش رفاقتی عمیق و دیرینه با بنده داشت، باهم به کتابفروشی آمده بودند.بینمان گفتگویی شکل گرفتاز هری‌پاتر شروع شد و به لزوم تخیل و خیال‌انگیزی ادبیات و شعر رسید. صدای گرمی داشت و معلوم بود در پی هم‌صحبتی در موضوعات زیربنایی حوزه اندیشه و فرهنگ است.باید می‌رفتند، رفیق مشترکمان کلاس داشت.رفتنداما رفیقمان را تا کلاس مشایعت کرده و بازگشت.نشستیم، باهم قهوه‌ای خوردیم، گپی زدیم.معاشرتی شیرین و دلپذیر وقتی از کسب و کار و شغل و حرفه‌اش پرسیدم متوجه شدم که ۱۷ سالش است.اصلا جا نخوردمدر حلقه هم‌فکران و هم‌صحبتان و اندیشمندان اطرافم حوالی دهه هشتادی زیاد می‌شناسم.کسانی که هرچند دیدنشان حسرتی عمیق را به خاطر دهه دوم زندگی خودم به دلم می‌نشاند ولی به شدت غبطه برانگیز و امیدبخش است.دلم آرام می‌گیردچراکه مطمئنم با وجودشان آینده درخشان و روشن استمن مطمئنم که این افراد اشتباهات ما را اصلاح و معماری نوینی را برای بشر مدرن پی‌ریزی می‌کنند. حتی اگر تفکرات انعطاف‌ناپذیر ما بزرگترین مانع سر راهشان باشد.#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۲۹ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 21:58:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-symerp3u7ohn</link>
                <description>همه‌اش در چند دقیقه اتفاق افتاد.درست از لحظه‌ای که خبر مرگ خانم جعفری شوک‌زده‌ام کرد تا لحظه‌ای که به یاد تصادف سجاد افتادم.من مرگ را خوب می‌شناسم.این را می‌دانم که پایان نیست. این که فقدان نیست. این که فی‌نفسه هیچی نیست به جز دروازه‌ای برای عبور. اما گاهی انسان غفلت می‌کند. حادثه‌ها گاهی تعادل انسان را بر هم می‌زنند و من با خبر مرگ خانم جعفری به هم ریختم و تا زمانی که به یاد سجاد و تصادفش نیفتادم‌ در حال خودم نبودم. گریستمعمیق و شدیدسال‌ها بود که این چنین نشکسته بودماین چنین در سکوت زار نزده بودمچهره مهربونش از پیش چشمانم محو نمی‌شدباور نمی‌کردم و این ناباوری باعث شد زمانی سنگین را برای پذیرش واقعیت پشت سر بگذارمآدم هرچه دایره ارتباطاتش وسیع‌تر و پیوندهای عاطفی بیشتری داشته باشد باید از دست دادن‌های بیشتری را تجربه کند.دردهای بیشتر و سنگین‌تری را همیشه لبخند به لب داشتبا آن چهره مهربونش در کتابفروشی سراغ مرا می‌گرفتتک تک کلماتش پر از شور و محبت بودمخلص بودزلالانرژی عجیبی در وجودش بود که مثل طوفان مرا در بر می‌گرفتشاید به این دلیل مرگش را باور نمی‌کردم که خیلی بودپر رنگ ‌و محکمهنوز هم هستاین‌ها را به سه دلیل می‌نویسماول برای این که فاتحه و صلوات و نمازی برایش بخوانید و یادش کنیدندا جعفری قدوسی فرزند علیدوم این‌که اگر همین چند خط را نمی‌نوشتم منفجر می‌شدمسوم این‌که برای سجاد عزیز دعا کنیدسجاد چند روز پیش زنگ زد تا ببینه چند نفریم و خوراکی بگیره و مثل همیشه بیاد کتابفروشی دور هم باشیم.متاسفانه در راه تصادف کرد و الان در آی‌سی‌یو است.عکس مربوط به عروسکی تنها در ویترین کتابفروشی‌ستعروسکی که تمام روز را به انتظار آفتاب می‌نشیندخانم جعفری خالق چنین عروسک‌هایی بوداسلاید بعدی هم‌ یکی از پیام‌های ایشون به بنده است#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۲۸ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 21:56:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاومت</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AA-lcphdejcooez</link>
                <description>این روزها که شما به شدت درگیر بازی‌های آقایون بودید. بنده به شدت قضیه اصلی زندگی‌ام یعنی مسئله فلسطین رو دنبال می‌کردم. مسئله فلسطین برای من یک مسئله مذهبی نیست.یک مسئله ایدئولوژیکالبته نه از آن ایدئولوژی‌هایی که به تقابل مسلمان و غیرمسلمان ختم بشه. پس قبله اول مسلمانان بودن فلسطین مسئله اصلی من نیست. بلکه تفکر تشکیل دولت بنیادگرایی مثل اسرائیل اگر در برزیل هم امکان تحقق می‌یافت و پیش می‌رفت تبدیل به مسئله اصلی من و هدف اصلی من برای مبارزه می‌شد. البته مردم فلسطین و مقاومت آن‌ها که مبتنی بر هویتی درونی است هم به شدت برای بنده قابل احترام و گران‌بهاست. هویتی که منجر به این شده که اگر اسرائیل خونه‌ای بهتر و بزرگتر و امکانات بیشتری از آن‌چه آن‌ها دارند بهشون بده بازهم نه آن‌جا را ترک می‌کنند و نه دست از مقاومت برمی‌دارند.وگرنه ما این رویه رو با سرخ‌پوست‌ها در آمریکا پیش‌تر تجربه کردیم و به علت افراط سرخ‌پوست‌ها در پرهیز از مواجهه و درگیری خیلی زود منجر به نابودی تفکر، فلسفه و سبک زندگی ارزشمندی شد که شاید در صورت زنده ماندن، الان وضعیت بشر را به مراتب متعالی‌تر کرده بود. نمی‌خوام سرخ‌پوست‌ها رو نقد کنم، چون فلسفه آن‌ها و اصولی که تا پای نابودی خودشون پاش ایستادن برای من خیلی خیلی محترم و ارزشمند. البته شما قرتی‌هایی که تمام مفاهیم را مبتذل کرده‌اید به رویه سرخ‌پوست‌ها برچسب صلح‌طلبی می‌زنید و مقاومت که جزئی از وجود هر موجود آزاده‌ای است را خشونت فرض می‌کنید.بگذریم...بعد از ادامه قصه شیخ جراحاسرائیل چند روزی استقدس رو محاصره کردهدرگیری‌ها بالا گرفتهدیشب از ترس عملیات مقاومتپیش‌دستی کرده و غزه رو دوباره زدبین این همه ناامیدی که این‌جا باهاشون درگیرمفقط دلم خوش به پایانی‌ست که خیلی به تأخیر افتادهاما امروز فکر کردم هسته‌های تفکر صهیون، بنیادگرایی متکبرانهٔ توتالیتهٔ استبدادی در کشوری که خودم زندگی می‌کنم در لباسی که بعد از طراحی و اجرا توسط روح‌الله خمینی، پیر جبهه مقاومت و مرد رؤیاهای من، با نام «جمهوری اسلامی» که برایم نظریه‌ای قابل دفاع و ارزشمنده، در حال شکل‌گیری است و دور نیست که ما جا پای همان تفکر که ظاهراً به این زودی‌ها در بستر توسعه تفکر نئولیبرالِ سرمایه‌دارسالار منسوخ شدنی نیست، بگذاریم. که اصلا حیات تفکر منفعت‌طلبانه ضد فطرت و طبیعت بشر، وابسته به این تفکر است.اگر نبود نوید وحی مبنی بر پیروزی قطعی مقاومت، بنده به طور کامل از بشر نااُمید بودم.فراموش نکنید که مقاومت به ما نیازی نداره، بلکه این ما هستیم که به مقاومت نیاز داریممقاومت بدون ما و امثال ما هم پیروز خواهد شدکه مقاومت همواره پیروز بوده است#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۲۶ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 21:54:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-wlkpxykrr2zf</link>
                <description>خوابم میاد.چند وقت پیش به آسیه گفتم اگر الان عزرائیل بخواد جونم رو بگیره فقط چند روز ازش فرصت می‌خوام. بعد با آرامش می‌میرم.آسیه گفت اون چند روز چکار می‌کنی؟!  گفتم می‌خوابم.من از این دنیا هیچ طلبی ندارم جز خوابمن عاشق خوابمکسانی که به من نزدیک هستند قطعا این عشق رو در وجودم کشف کرده‌اند.من عاشق خوابمدرسته که کم می‌خوابمدرسته که خیلی کم می‌خوابماما عاشقشمالبته باید بگم که خیلی عمیق می‌خوابمو تا نخوابم تو رخت‌خواب نمی‌رمآسیه می‌گه چطور ممکنه تا سرت رو روی بالش بذاری خوابت ببره؟!اوایل نه باور می‌کرد و نه می‌پذیرفتاما الان کاملا پذیرفته است هرچند ناباورانهخانواده من هم این قضیه را خوب می‌داننداین قضیه مربوط به دیروز و امروز نیستوقتی پسر خونه بودم یکبار تو مهمونی روی تخت میزبان خوابیدم و نصف شب بیدار شدم دیدم همه رفتن و خانواده میزبان خواب هستند. بلند شدم نصفه شبی رفتم خونه.همیشه خوابم میاد ولی هیچ‌کس من رو خواب‌آلود ندیدهیا خوابم یا بیداراگر یکبار دیگه می‌تونستم زندگی کنم یا شایدم چند بار، یقیناً باری را به خواب اختصاص می‌دادم.اما یکبار بیشتر زندگی نمی‌کنیم یک نکته دیگه هم هست:همواره دوست داشتم در خواب‌هایم گم شده و دیگر دروازه ورود به عالم بیداری را پیدا نکنم. معتقدم خواب‌ها به قولی درهای پشتی این عالم هستند. درهایی که مصطفی مستور در رساله نادر فارابی آرزویش را دارد و در فیلم ماتریکس، جماعتی، با عنوان درهای پشتی برنامه‌نویس در پی کلیدش هستند. نه! خواب یقیناً بیش از این است که بتوانم درباره‌اش کلمه کنار کلمه بذارم و در وصفش کپشن بنویسم. من عاشق خوابم. خواب برایم خود مرگ است. #یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۲۵ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jun 2021 18:07:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-fmnuaj6nneuq</link>
                <description>نمی‌دونم کی شروع شد.کی متوجه شدم این انکار به جایی نمی‌رسد.کی فهمیدم این تلاش هرچند نوعی اصطکاک و به واسطه آن نوعی احساس بودن است ولی تلاشی نافرجام است.که احساس بودن با بودن تفاوت دارد.اما از یک جایی شروع شد.از نقطه‌ای به بعد نه تنها پذیرفتم که من حریف طبیعت نخواهم شد که درک کردم بیرون از آن نبوده و نیستم و نخواهم بود.من طبیعتم.تلاش بشر برای رام کردن طبیعت، تلاشی موهوم است.اساساً سرکشی طبیعت باید با محوری سنجیده شود.خروج از مداریکه محور و مدار خود طبیعت است.از آن روز به دامان طبیعت، این معشوقِ عاشق و محبوبِ لایق پناهنده شدم و از هر آن‌چه پیش از آن بودم توبه کردم.مدتی از آن شروع عجیب گذشت. اصطکاک‌های جذاب بودن و سیل خروشان و پرهیاهو جمعیت مرا بازهم فریفت و باز هم خواهد فریفت.من یک انسانمیک انسان طاغی و سرکشانسانی که شاید روزی توسط معشوقِ عاشق رام شده ‌و محبوبِ لایقی بشم و باشم.مدت‌ها از آن شروع عجیب گذشته و من خوب می‌دانم که این شروع، گریز دارد ولی پایان خیر.و من غرق در این شروع بی‌پایان روزی همچون افسانهٔ پروانه‌ها خواهم رفت.رفتنی که بازگشتی نخواهد داشت.بودنی که هیچ‌گاه شروعی نداشته است.#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروش یک #کتابفروش۲۴ساعته ۲۳ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 21:53:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان کتاب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-dlsngkwtyspp</link>
                <description>از وقتی این صندلی‌ها را پشت میز پیشنهادِ رمان گذاشته‌ایم، آن‌جا را تبدیل به مکانی دنج در میان کتاب‌ها کرده است.آدم‌ها گاهی تنها، گاهی چند نفره و اغلب دونفره می‌آیند و برای مدت زمانی طولانی آن‌جا می‌نشینند.از زاویه دید ما آن‌ها در میان کتاب‌ها غرق شده‌اند.گویا اقیانوسی مواج از کتاب‌ها آن ها را در آغوش گرفته است.احتمالا خودشان هم همین حس را داشته باشند.آن‌جا که می‌نشینی از همه طرف توسط کتاب‌ها احاطه می‌شویگاهی وقتی دو نفر برای مدتی طولانی باهم آن‌جا صحبت می‌کنند و یا وقتی یک نفر عمیقاً آن‌جا در اندیشه فرو می‌رود، ما با خودمان خیالاتی می‌کنیم:شاید آن‌ها از کتاب‌ها بیرون آمده‌اند.آمده‌اند در حیاط خلوت دنیای ما لحظاتی را سپری کرده و به دنیای کتاب‌ها بازگردند.شاید هم آن‌ها ما را خیال می‌کنند.شاید آن‌ها به دنیای ما که درون کتابی جریان دارد سرکی کشیده و به دنیای خود باز می‌گردند.در هر صورت این صندلی‌ها و آدم‌هایی که رویشان می‌نشینند خیال‌انگیز و رؤیایی هستند. همچون کتاب‌هایی که آن‌ها را احاطه کرده‌اند. همچون فضای جادویی یک کتابفروشی.#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروش یک #کتابفروش۲۴ساعته ۱۸ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 15:47:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه‌تر از آینه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-xu3c4rbwkr5a</link>
                <description>عکس‌های بی‌هوا را خیلی بیشتر از عکس‌های باهوا دوست دارم.هرچند ژست‌ها هم خیلی دوست داشتنی و در نوع خود قاب‌های بی‌مثالی از انسان‌ها را به نمایش می‌گذارند ولی عکس‌های بی‌هوا نوع دیگری از بودن را در بستر زمان فریز می‌کنند.همه ما از دیدن عکس‌های بی‌هوای خودمان بیشتر لذت می‌بریم و حتی اگر بد هم افتاده باشیم با حس و حال متفاوتی به آن‌ها نگاه می‌کنیم. چون این عکس‌ها بیشتر از آینه‌ها خود ما را به ما می‌نمایانند. ما طوری به این عکس‌ها نگاه می‌کنیم که گویی برای اولین بار است که خودمان را از بیرون می‌نگریم.خیلی خوبه که کسی را همراه خود داشته باشید تا از این نوع عکس‌ها از شما بگیرد.من سپهر و حسن را دارم.بعد از هر دیدار که عموماً در طبیعت اتفاق می‌افتد مجموعه‌ای از عکس‌های بی‌هوا را به من هدیه می‌کنند. عکس‌هایی که برای مدتی طولانی مرا درگیر خویشتن می‌کنند.خداروشکر می‌کنم که سپهر و حسن از آینه هم بیشتر مرا به خودم می‌نمایانند و این ویژگی محدود به عکس‌های بی‌هوا نبوده و همین ویژگی‌ست که آن‌ها را در زمره ناب‌ترین رفقای زندگی‌ام قرار داده است. همه ما باید کسانی را داشته باشیم که برایمان به مثابه عکاس‌هایی باشند که عکس‌های بی‌هوا از ما ثبت می‌کنند.عکس‌هایی که ما را بیش از پیش به خویشتن عرضه کرده و جزئیاتی پیچیده در پرده‌ها را به ما می‌نمایانند.عکس اول را سپهر و عکس دوم را حسن در سفر اخیرمان به ارتفاعات تهران، بی‌هوا، از من ثبت کرده‌اند.#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۱۷ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 22:21:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوفه کتابفروش</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%A8%D9%88%D9%81%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-dai7zqwg8say</link>
                <description>نمی‌دانم چقدر دوست و رفیق اطرافم دارم.|بوفه کتابفروش|نمی‌دانم چقدر دوست و رفیق اطرافم دارم.وست و رفیق اطرافم دارم.باری باید بنشینم و آمارش را دربیاورم.ولی زیاد هستند. خیلی زیاد.این رفقا خوب می‌دانند که من اهل تفریح نیستم.یعنی رفاقتمان این‌طور نیست که باهم بریم بگردیم و مثلاً تفریح به خصوصی مثل خرید، کافه‌گردی، بازی، پیک‌نیک، سینما، تئاتر، خیابان‌گردی، دور دور یا حتی دوچرخه‌سواری محور باهم بودن ما باشد.معاشرت و باهم بودن برای من حول گفتگو شکل می‌گیرد. من عاشق گفتگو هستم و صحبت کردن و شنیدن بر تمام تفریحات منقول و غیرمنقول اولویت پیدا کرده و تمام آن‌ها زیر سایه پرچم گفتگو قرار می‌گیرند.البته یک تفریح منحصر به خودم هم دارم که سال‌های دور و درازی است مرا درگیر کرده است. آن هم دیدن و تحلیل کردن است. دیدن و تمرکز و تحلیل ماهیت‌هایی که برایم موضوعیت پیدا می‌کنند. و مهم‌ترین آن‌ها دیدن و تمرکز کردن و مطالعه و تحلیل کردن آدم‌هاست. آدم‌ها سوژه‌های مهمی هستند.مهم‌ترین سوژه‌ها‌.اساسا این تفریح هم که کاملا انفرادی است و بنابراین برمی‌گردیم به همان معاشرت بر مبنای گفتگو.چون من جایی به جز کتابفروشی ندارم و تقریباً تمام روز خود را بدون حتی یک روز مرخصی در کتابفروشی سپری می‌کنم و در واقع کتابفروشی خانه اول بنده است، بیشتر گفتگوها در کتابفروشی یا حوالی آن اتفاق می‌افتد.بر همین اساس پارسال تصمیم گرفتم داخل کمدم تغییراتی ایجاد کرده و تجهیزات و امکانات برای پذیرایی از رفقا را کامل کنم‌. دیروز که در کمدم را باز کردم با حیرت همکارانم مواجه شدم. برای خودم که تغییرات به مرور اتفاق افتاده بود، چیز خاص و ویژه‌ای نبود. ولی حیرت همکارانم به من فهماند که ظاهراً خود کمدم دارد از حالت وسیله بودن به هدف تبدیل شده و می‌تواند موضوع گفتگو باشد.البته ناگفته نماند که بعضی از همکاران برچسب‌هایی مثل شکمو بودن نیز حواله ما کردند و این تن لاغر و نحیف مرا در جایگاهی نشاندند که از ابعادش خارج است. البته از شوخی گذشته، پیش خودمان باشد که بنده کم شکمو هم نیستم و تن لاغر و نحیف هم محصول نخوردن نیست???به هر صورت از آن‌جایی که همکاران دور کمد بنده جمع شده و به جز در مقام دستبرد، در جایگاه یک توریست به عنوان جاذبه‌ای توریستی با آن رفتار کردند بر آن شدم عکسی از آن ثبت کرده و در فرآیند تکامل این بوفه که خودم را به یاد بوفه‌های دوران مدرسه می‌اندازد، این مقطع‌اش را به نمایش عمومی بگذارم.شخصی که ما بهش می‌گفتیم بابای مدرسه، علاوه بر مسئولیت‌ها و وظایف متعدد و متنوع یک مکان بسیار کوچک(گاهی یک متر در یک متر) را به بوفه اختصاص داده و در آن فضای کوچک هرچه در ذهنت بیاید را موجود می‌کرد. از ساندویچ ماکارانی و تخم‌مرغ گرفته تا پاستیل و نوشابه و بستنی.خیلی عجیب بودمخصوصاً وقتی ما می‌خواستیم چیزی بخریم و تنهایی بخوریم??راستی بوفه‌های مدرسه یادتان هست؟!#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروشیک #کتابفروش۲۴ساعته۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 16:28:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-vtjs4skble39</link>
                <description>سال‌ها پیش بود.حادثه‌ای مرا تا آستانه فروپاشی کامل پیش برده بود.حادثه‌ای که سه چهار سالی به طول انجامید.در آستانه نقطه پایان، درست در لبه پرتگاه، ناگهان همه‌چیز تغییر کرد.من بال درآورده بودم.واقعاً بال درآورده بودم.فقط این نبود:همه جا پر از پروانه شد و لبه همه دیوارها پرنده‌ها ردیف ایستاده بودند و مرا نگاه می‌کردند.آن روزها گارسون بودم.گارسون یک رستوران بزرگ و معروف.حتی داخل رستوران هم وقتی منو یا سفارش مشتری‌ها را می‌بردم پروانه‌ها گوشه و کنار میزها و روی وسایل نشسته بودند. حتی روی سینی سفارش و وسایلش هم بودند.آن روزها خیلی بیشتر از الان کوه می‌رفتم.کوه‌ها هم پر از پروانه بود.هیچ وقت این‌ها را به کسی نگفتم.چون فکر می‌کردم گفتنش باعث میشه فکر کنند من دیوانه شده‌ام.اما دیوانه نشده بودم.فقط از شدت حادثه چنان به خودم برگشته بودم که مرز بین واقعیت و خیال را گم کرده بودم. نمی‌دانستم کدام پروانه واقعی و کدام خیالی است. کدام پرنده واقعی و کدام خیالی است. هر کدامشان می‌توانست واقعی باشه. یادمه وقتی متوجه می‌شدم شخص دیگری هم آن پروانه یا پرنده را دیده متحیر می‌شدم که چطور ممکنه؟! مگر این خیال من نیست؟! همچنان وقتی هم کسی نمی‌دید، باز هم متحیر می‌شدم که مگه این‌ها واقعی نیست؟! چطور نمی‌بینند؟!بعداً متوجه شدم وقتی عشق و علاقه و بودن و خواستن و دوست‌داشتن از یک واقعیت عینی یکباره به یک واقعیت خیالی بدل شوند مرز خیال و واقعیت فرو می‌ریزد.به عنوان مثال شما فرض کنید انسان عاشقی را کشف می‌کنید که از قضا معشوقش شمایید. و این واقعیت را یعنی واقعیت عشق را چنان عظیم می‌یابید که کاملا در برابر عظمتش متواضع می‌شوید. یکباره متوجه می‌شوید این تواضع و آزادی محصول واقعیت عشق نبوده است. چون واقعیتی وجود نداشته است. توهم هم نبوده. فقط حقیقتی را از درگاه خیال تجربه کرده‌ایم. حقیقتی که به واقعیتی عینی در عالم پیوند نخورده و محصول خیالی عمیق و خلقتی تخیلی است.می‌دونم، یکم فهمیدنش سخته.باید تمرکز کنید و بهش فکر کنید.برای همین مثال زدم.در مثال بالا شما حقیقت عشق را تجربه کرده‌اید. و همین‌طور واقعاً در برابر عظمتش متواضع شده‌اید. ولی آن عشق یک واقعیت عینی نبوده و زاییده تخیل شما و واقعیتی تخیلی بوده است.و این عجیب نیست که واقعیتی تخیلی منجر به کشف حقیقت شود.چند روزی است که مجدد با گروهی درگیر مجموعه هری‌پاتر شده‌ایم.در گروه صحبت از این بود که چه کسانی و چرا این‌قدر با این مجموعه مأنوس شده‌اند. در نگاه اول قطعا کسانی که هنوز تخیل را در حد قابل قبولی در وجودشان زنده نگه داشته‌اند و در سیر زندگی و پیش رفتن در آن تخیل را از دست نداده‌اند، می‌توانند با این مجموعه أنس بگیرند.و من امروز عمیقاً به این فکر می‌کردم که بعضی از انسان‌ها چطور بدون تخیل زنده‌اند؟! چطور بدون تخیل از هم نمی‌‌پاشند؟!و چطور من بدون تخیل و فرو ریختن مرزهایش می‌توانستم از آن حادثه عظیم عبور کنم؟!#یادداشتهای_روزانه_یک_کتابفروش یک #کتابفروش۲۴ساعته ۱۶ خرداد ۱۴۰۰</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 16:19:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@alirockab/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-vifdn5ldhaew</link>
                <description>نشسته بودند داخل کافه.آخرین میز، چسبیده به دیوار نمازخانه.دو دوست که ظاهراً یک روز خوب را کنار هم با نشستن پشت این میز کامل می‌کردند.سرگرم‌ کار خودشان بودند و چیزهایی در دفتر می‌نوشتند.ظاهر کار یک جلسه صمیمی دوستانه پیرامون یک کسب و کار یا یک پروژه بود.از همان قرارهای مرسوم کافه ما.اما حقیقت چیز دیگری بود و ما وقتی متوجه این موضوع شدیم که موقع رفتن، یک تکه کاغذ از دفتر جدا کردند و ضمن خداحافظی به ما دادند و گفتند: این هم هدیه ما به فروشگاه کتابِ‌اسم.تصویر یک دختر خانم زیبا با پیراهنی زردرنگ و گل‌گلیکه یک تُنگ ماهی قرمز روی سرش قرار داده و چشم‌هایش را در کمال آرامش روی هم گذاشته بود.گویا در تمرکزی عجیب به سرزمین گسترده و بدون مرز خیال سفر کرده بود.دختری که به نظر ما باید یک اسم هم داشته باشدراستی فراموش کردیم اسم این دختر خانم را از خالقش بپرسیمدر هر صورت نقاشی را با همان پارگی بالای آن که نشان دهنده جدا شدنش از دفتری هیجان انگیز است داخل قاب گذاشتیم و در قفسه اتاق خیال قرار دادیم.اتاقی که به نظر ما قراری برای این دختر بی‌قرار بودراستی به نظر شما اسم این دختر چیه؟!</description>
                <category>a.rockab</category>
                <author>a.rockab</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 16:19:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>