<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اَلے</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alisamimiazarshah</link>
        <description>گزافه گو | گداخته جآن | جنگ زده | مطرود | مدفون</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:33:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1579730/avatar/bKKbwD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اَلے</title>
            <link>https://virgool.io/@alisamimiazarshah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خیـــــال!</title>
                <link>https://virgool.io/@alisamimiazarshah/%D8%AE%DB%8C%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D8%A7%D9%84-edw2cdcrpyvb</link>
                <description>چشم بازکردم! بهت زده ، حیران و در جایی در عمیق ترین نقطه از اقیانوس ذهنم ، غرق در خیال ، صدای هیچ چیز و هیچ کس را نمیشنیدم ، مغروق...از خواب بیدارشده بودم اما از دنیای پر از زیبایی و تصور و خیال ؛ خارج نه! نمیدانم چطور عده ای خیال را شیرین می پندارند ، این چهارحرفیِ پر رمز و راز برای ذهن احتمال گرایِ شکاکِ سخت گیر و پر اتصالی من ترسناکترین کابوس روزگار بوده و هست ، مگر نه اینکه اگر پس از خیال شیرینم نتوانم حقیقت را برتابم زندگی را باخته ام؟ پس چرا باید دلبسته ی این شیرینِ گذرا باشم؟ اصلا چرا باید اسمش را شیرین بگذارم؟ قاتل شیرین!! خیال در هرحال چه کابوس باشد و چه پر از وهم و رویاهای زیبا اما جانکآه است ، جانکآه و دلکَش!...از آن ترسناک های دلخواهی که میدانی عاقبت تورا خواهند کشت امّا...چهار پنج سال و اندیست دل در گرو خیالم دارم ، نه میدانم در روزهای پر فراز و نشیب سفر چه اتفاقی افتاد که دل بستم ، نه میدانم میداند که چه میپندارم ، نه میتوانم به زبان بیاورم ، نه... خیالی پر از امتداد و انتها ، امروز که به ستوه آمدم ، رو کردم به صفحه ی پر خط و خش تلفن همیشه ناهمراهم ، این بار شکرخدا نه خاموش شد ، نه باگ ، نه لگ ، شاید نوشتن این کلمات هم بخشی از خیال باشد ، خیالی که بر عشق است نه وصال ، نهایت آنچه از خیالم در حقیقت دارم بایگانی بزرگی از پیام های تبریک و ... است که هر یک را با ضربان قلب در حال انفجار پاسخ گفته ام ، مجموعه ای از لحظاتی که کم مانده بود از ذوق قالب تهی کنم مجموعه ای از خاطرات و توصیفات من از خیالیست که بدان دل بسته ام ، و چه کشنده و بی رحم موجودیست این  عالیجنابِ خیال!شاید روزگاری فروغ این جنون پر تناقض را از سرگذرانده بود که فرمود....اگر به سویت این چنین دویده امبه عشق عاشقم نه بر وصال تـــــوبه ظلـــــــمت شبــــان بی فروغ منخیال عشق خوشتر از خیال تو...</description>
                <category>اَلے</category>
                <author>اَلے</author>
                <pubDate>Fri, 10 May 2024 12:15:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودآ</title>
                <link>https://virgool.io/@alisamimiazarshah/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A2-mxppqysyn3vb</link>
                <description>جوانک میوه فروشی که کنار خیابان بساط کرده ، علیرغم سن و سال اندکش ، روی دست هایش حکایتی دارد از دردی به درازای چندین برابر عمرش...خستگی را میتوان از چشمانش خواند اما لحن موزونش با همان صدا و ضرباهنگ مشهوری که همه حداقل یک بار به گوشمان خورده چنان طرب انگیز از شیرینی خربزه هایش آواز بر زبان جاری میکند که در می یابی این جسم خسته درون خود جانی را جای داده که گویی در زندان محبوس گشته ، وگرنه این همه تَرَک و این خواب آلودگی چشم کجا و نغمه ی خربزه آی خربزه و هر از گاه قر هایی که به کمر میدهد تا نظر مشتریان را در کنار خیابان به خود جلب کند یا حرکات دستش کجا!توقف کردم ، از ماشین پیاده شدم و چند قدمی به سمتش گام برداشتم تا به گاری موتوری اش رسیدم ، به غایت از آنچه گمان می بردم خراب تر و وامانده تر بود ، این پسر در اثنای جوانی چطور سر وصدای این غول پیکرِ زشت اندام و پیر را تحمل میکند؟ نمیدانم!آنچه من در کتاب ها خوانده بودم از شور جوانی میگفت ، از هیجان طلبی ، از پیل به سرعت ، سکوت ، تعالی خواهی... و آنچه در هزاران ساعت و هزاران برخوردم با جوانان دریافته بودم عطش سیری ناپذیر ژورنالی بودن زندگیشان بود ، اما این جوان تمام این قانون ها را با هم نقض می کرد!متوجه حضور من که شد ، پرسید مهندس خربزه بدم!؟ صدایم را صاف کردم ، دو دستی خودم را از بهت و فکر بیرون کشیدم و گفتم : آآآا ، آره خب، ولی من از میوه سر در نمیارما ، یه دونه خوبشو بده ببینم چیکار میکنیبرق چشمانش آنقدر عیان بود که خشکم کرد! شادی از جلب مشتری را میشد از پریدنش بالای گاری و گشتن دنبال خربزه فهمید ، هر خربزه را که بر میداشت کنار گوشش می گرفت و یکی دوتا ضربه به آنها می زد و کنار میگذاشت ، وقتی حیرتم از کارش را دید گفت: ایناها خوش صدا نبودن ! میخوام یه دونه عین خودتو پیدا کنم...خنده ام گرفت ، ناخواسته میخواست تعریف کند که خودم را به خربزه تشبیه کرد(: بعد از چند دقیقه کنکاش معشوقه ی زرد رویش را پیدا کرد و گفت: اینو انگار واسه خودت ساختن! تشکر کردم ، قیمت را محاسبه کرد و کارت عابر بانکم را بیرون کشیدم تا حساب کند ، صدای دستگاه عابربانک که به گوشش رسید و تراکنش که انجام شد دستهایش را بالا برد ، آنقدر بالا که انگار جام قهرمانی در دستانش گرفته ، نفس عمیقی کشید و از ته دل گفت &quot;خدایا شکــــــــرت&quot;دوباره تکه کارتنی که روی آن نوشته بود خربـــزه شیرین را برداشت و رفت کنار خیابان...من هم خربزه در دست ، با اینکه سالهاست لب به آن نزده بودم و تنفر ذاتی ای نسبت به جنابشان داشتم به سمت ماشین روانه شدم ، درب را باز کردم و سوار شدم ، سرم را به صندلی تکیه دادم و چشمانم را بستم!اینهمه تناقض از کجا می آمد...!؟جوانی که نه هیجان طلب بود ، نه میخواست به قیمت لاکچری نمود کردن زندگی اش را کنار بگذارد و مطابق آخرین ژورنال های فرنگی لباس بپوشد و رفتار کند و نه....پاسخ را یافتم ، انگار جرقه ای توی ذهنم زده شده بود و داشت شعله ور میشد!پس دنبالش را گرفتم تا سرنخ را از دست ندهم...جوانک کنار خیابان جسمش تازیانه های سهمناک آفتاب را به جان میخرید ، بی نامی ، مسکوت بودن در عین سر و صدا و جنب و جوشش ، اینها همه کار جسمش بود ،جانِ جوان همان جآنِ جهـــان بود! همان که به وقت دستمزد نامش را بر زبان گفت و تشکر هایش را روانه میکرد ، جناب خـُــدا!بیشتر فکر کردم ، خب من چرا این شکلی نیستم!؟ چرا این شکلی نشدم؟ چرا با اولین قطره ی اشک یقه ی عالم و آدم را میگیرم و ول کن نمیشوم؟ چرا با اولین جرقه مخالفانم را چنان میکوبم که &quot;پولاد کوبند آهنگران&quot;؟به سخت گیری مشهور شده ام؟ خب که چه؟ به چه قیمت؟ من تحمل نیم در میلیونِ سختی هایی که جوانک میکشید را هم ندارم ، آن شوق توی چشمانش را مدتهاست تجربه نکرده ام ، اینها اگر بهای پرستیژ و سبک کارم باشد ، بازنده ام...!بیشتر متمرکز شدم ، روی خودم ، روی جوان ،و روی وجه تمایزش ، دستمزدش را که گرفت پشت بازو نگرفت ، ایولا نگفت! کارش را او کرده بود و دردهایش را او میکشید اما سپاسگزاری اش از آن کس دیگری بود...پس از کمی کنکاش در دریای خروشان افکارم ، در حالی که درد مثل توده ای گداخته که در قفس جمجمه ام گرفتار شده تمام سرم را فرا گرفته بود دریافتم که کجای راه را اشتباه رفته ام...بیش از این طاقت نیاوردم ، چشمانم را در حالی که بسته بود به هم فشردم و شروع کردم به نجوا با تنها کسی که میتوانست مشکلاتم را حل کند!&quot;جنابِ مستطابِ خدا ! میدانم ثانیه ها نه ، ساعت ها نه، که سالها در هر دوراهی میانِ رضایت خالق و مخلوق ، رضایت مخلوق را بر جنابتان ارجحیت دادم ، اما نه برای عصیان! توان سرکشی ام نبوده ، لکن به بخشندگی شما امیدم بیشتر از بندگانتان بوده و هست...معشوق را اگر بی توجهی بیازارد شاید دیگر هیچگاه گذرش بر دیدگانم نیفتــد ، اما خالق من عاشق است! آنچنان که حتی اینک که مدتهاست از دایره ی توجه های عمیق قلبی ام به محضرتان دور گشته ام هم هرآن مورد توجهت قرار دارم...راه را از آنجایی اشتباه پیموده ام که پیش از هر دیت کاری حواسم به اینکه فلان کافه به موضوعیت جلسه می آید یا نه ، یا فلان لباسم برای مخاطب مناسب هست و به سن و کاراکترم می آید یا خیر توجه کردم ، دریغ از ذره ای توجه به اینکه چقدر خودم به خودم می آیم!از خود دور شدم ، و هرگاه در مخمصه ای خود ساخته گرفتار شدم راه را از خدا خواستم ، غافل از آنکه او راه را در خواندنش بر من نمایان ساخته بود! آنگاه که میخواندم خدا ، پاسخم می داد &quot;به خودآ&quot; ، چرا که اگر خودت باشی ، حل میشوی در وجود بی کرانش ، بی کران مانندی ندارد و این مسیر بی مانند شدن توست...!</description>
                <category>اَلے</category>
                <author>اَلے</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 12:04:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها در میان تن ها</title>
                <link>https://virgool.io/@alisamimiazarshah/tanhamianetanha-ivnawjo9vh2b</link>
                <description>پیرمرد همیشه تنهای محله ، خیلی اوقات نظرم را به خودش جلب میکرد ، یک گوشه ی پارک مینشست و در حالی که به عصایی که او هم خسته تر از پیرمرد بود تکیه می داد و سرش را هم روی دستش می گذاشت به بازی کودکان خیره میشد ،ظاهرش همیشه آرام بود ، در قلبش اما...نمیدانم ، چشمانش حرف های زیادی برای گفتن داشتند ، این را می شد از اشک های جمع شده در چشم و نگاه های عمیقش فهمید ، و مگر نه اینکه چشم ها زبان دل اند آنگاه که کلمات تاب و تحمل بر دوش کشیدن حرف ها را ندارند..!ساعت ها همان جا مشغول بود ، مشغول چه؟ مشخص نبود ، اما هر چه که بود روحش را نوازش می داد ، این سکوت عمیق ، نگاه مهربانانه ی پرمعنا را نمی شود زیر تازیانه های دهشتناک و دردبار روزگار به تصویر کشید ، پیرمرد اما اسطوره ی نقاشی های ناممکن بود ، آن قدر آرام بود که اگر تنها چند ثانیه ای نگاهت به حالت خموده و نگاه های سرشار از تفکرش می افتاد ، تمام زخم هایت را بخیه می کرد...چند روزی بود که نبود ، فقدانش در محله احساس می شد ، فقدانِ فقدان! او در واقع هیچگاه نبود ، بودنش را نمیشد بودن ترجمه کرد ، اما نبودنش چیزی فراتر از نیستی بود...پیگیرش که شدیم ، فهمیدیم بار وبندیل سفر را جمع کرده و برای همیشه از میان ما رفته... پیرمرد زن و بچه ای نداشت ، هرچند شنیده بودیم چندتایی برادر زاده و خواهر زاده دارد که وقتی فهمیده بودند عموجان به استهلاک افتاده و اجاقی از او برایشان گرم نمیشود ، بر وجودش خط بطلان کشیده بودند و دور و برش سبز نمی شدند ، مرفهی بود به غایت بی کس! و نه از نوع بی دردش...تمام هزینه های خاکسپاری و امور خیر را بعهده گرفتم ، توی دلم زمزمه ای بود جانگداز ، وصف تنهایی پیرمرد برای خودم باعث شده بود بیش از پیش به کنجی خزیده و آرام بگیرم ، دلم برایش میسوخت...اما دو روز بعد در مراسم خاکسپاری‌اش که با همت ریش سفید‌های محل به بهشت زهرا رفتیم، داستان به نحو دیگری رقم خورد...١۵٠ بچه ی یتیم از بهزیستی آمدند بالای سرش و فهمیدیم پیرمرد مرفه مان خرج سرپرستی همه آنها را می‌داده! بچه‌های یتیم را دیدیم ، آنقدر گریسته بودند که چشم هایشان پف کرده بود و دست هایشان میلرزید ، گویی زلزله به ناگاه کوهی را در خود بلعیده که تکیه گاه یکایکشان بوده است!&quot;پیرمرد تنها بود ، اما در میان تن ها&quot;ورنه جان های بسیاری بودند که ساعت زندگیشان  به افق نگاه های پیرمرد خسته جآنِ محله مان تنظیم شده بود.او رفت اما سوالی که ماند و خوره ی ذهنم شد ، این بود  او تنها بود یا ما؟محصور در قفس های قضاوت آدم های تکراری ، درگیر در ملاقات چشم هایی که نه برایت خندیدن بلدند و نه گریستن ، درگیر و دارِ عمو و عمه و خاله و خان دایی هایی که نسبتشان به خون خلاصه میشود و نزدیکیشان با ما در گرو یک نوبت دیالیز است ، خون که عوض شود ، بعید است نسبت دیگری داشته باشیم...از آن روزها مدتها میگذرد ، و من تماس هایی را اجابت میکنم که نه زبانم ، بلکه قلبم برایشان سخن بگوید ، به میهمانی هایی میروم که قبل از قفلی زدن روی تحصیلات و سبک زندگی ام -فارغ از درست یا غلط بودن- روح نوازی را پیش از میهمان نوازی آموخته باشند!در حال فرار ، از دنیای تن های تنـــها...</description>
                <category>اَلے</category>
                <author>اَلے</author>
                <pubDate>Wed, 06 Apr 2022 13:04:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهـرِ کورها | داستان مهاجرت به ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@alisamimiazarshah/shahrkoorha-xcyk2kgmu02g</link>
                <description>ورودم به جوانی ، آنطور ها که باید عادی و روزمره نبود... ۱۸ سالگی ام توام شد با هزاران برنامه کوتاه مدت و میان مدت و بلند مدت ، ورودم به مارکتینگ و آغاز فصلی نو در زندگی ام...درحالیکه هم سن و سال های شوخ و خندانم توی کوچه پس کوچه های شهر لاجرعه دنبال یک فنجان آرامش ، در ارتباطی یک روزه ، یک ساعته ، نمیدانم شاید هم به قول خودشان Forever میگشتند! من گاه درگیر نمودار ها بودم ، گاهی توی راهرو ادارات درگیر دریافت مجوز و گاه توی سالن ها و همایش ها ، پشت میکروفون سر و کله میزدم تا درد مردمم دو چندان نشود...درد جانکاهی که به چشم خم شدن کمر پدران بسیاری را در اثرش میدیدم ، درد شرمساری... نمیدانم چه شد که آن شد اما همه تابستان ۹۸ را یادشان هست... اوج گیری بحران های مالی و در پی آن مشکلات عدیده ی اجتماعی که باعث میشد هر روز جلوی چشمم آقای همسایه که تا دیروز مرد خندان محله بود شکسته تر شود!مدتی گذشت‌... فضا اقتضا میکرد راه های ارتباطی را با دوستان ، منتقدین و ... ایجاد کنم . ایسنتاگرام انتخاب اول و محبوبم بود ، آغاز کردیم ، خشت به خشت ، نفر به نفر ، یکایک جمع شدیم ، همینکه جمعمان جمع شد و خواستیم صحبت کنیم ، صفحه مسدود شد! هرچه کردیم گوشی شنوا نبود ، ۱۵ هزار نفری که برای یکایکشان از گوشه ای از دنیا دعوتنامه فرستاده بودم و اجابت کرده بودند ، در آنی دوباره فاصله شان تا من شده بود همان که بود...نماندم که چانه بزنم ، چون یادگرفته ام ، جایی که خواستنی نیستم ، رفتنی باشم!به تلگرام روی آوردم ، انتخابش سخت بود از این حیث که چندان مسنجر رایجی در کشور های دیگر نبود و این عملا از بُرد رسانه ام می کاست...به هر ترتیب آغاز کردیم ، نوشتیم ، از روزمرگی ها ، از داستان ها ، از عشق ، از محبت ، از دوست داشتن ها ، از تنهایی و مزمتش ، از کنارهم بودن ها...نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و در نهایت، پاسخ یکی بود...اینجا هم صدایمان مسدود و اثرمان پاک شد!مدتی سکوت کردم ، رضایت را میشد از چهره ی خیلی ها دید ، پسرک افسارش کشیده شده بودامروز به ویرگول مهاجرت کردم! اینجا مینویسم ، با یک تفاوت...دل را گاهے باید ، به چکش عقل کوفتندیگر برای دردهای آدم ها نمی نویسم ، برای دلم مینویسم و دوست داشتنی هایم ، این دردها هرچند بسیار امّا باعث شد دلم را با سمباده ی عقل صیقل دهم تا یادم باشد :در شهر کورها ، یک چشم بودن هم جرم است!پس همان یک چشم را هم میبندم ، به روی مشکلات و حال بد جامعه ی بدحالم! و مینویسم برای بزرگترین طلبکار زندگی ام ، عالیجنآب دل&quot;مینویسم ، این بار... تا روزی که ویرگول را هم نقطه ، و کلامم را تخته کنند!</description>
                <category>اَلے</category>
                <author>اَلے</author>
                <pubDate>Tue, 05 Apr 2022 11:26:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>