<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رها🤌⚘💜</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alisenajanqwe</link>
        <description>از استکانی که سال‌ها پیش شکستی هنوز شراب میریزد، استکان قلم شکسته‌ی من است که خونش بند نمی‌آید...🥀</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:16:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3670281/avatar/f1zjbu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رها🤌⚘💜</title>
            <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قلب؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D9%82%D9%84%D8%A8-gqy2xdg2hopj</link>
                <description> نفس عمیق میکشم، تا بتوانم عضم کنم عجم این‌همه درد تلنبار شده روی هم را، اما باز هم کافی نیست؛ دیگر گریه کردن‌هم پاسخگوی بغض سنگین من، نیست.مثل آن می‌ماند که چشم‌ها پیام گلو‌ی را که با بغض در جنگ است را سین می‌کنند اما جواب نمی‌دهند!...آخر مگر انسان، چقدر درون آن قلب کوچکش می‌تواند دل‌خوری، رنج و درد را جای بدهد، مگر در آن یک مشت جا چقدر مشکلات و دلتنگی‌ها جا می‌شوند؛مگر عمق قلب چقدر است که اقیانوس‌ها  درون‌‌اش حل می‌شوند!؟آه امان‌ام را بریده است، &quot;حوصله‌ی خودم را نیز ندارم می‌خواهم بروم آنجا که هیچ کس نباشد و حتی چشم‌هایم به خودم نیز نیوفتد&quot; خسته‌ام از تمام آدمها *اما هنوز میل به زندگی جریان دارد!*</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sun, 09 Mar 2025 02:36:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت!</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-cqh53sc52epw</link>
                <description>سکوت، در خانه نجوا می‌دهد.سکوتی که هیچ کس صدای زجه‌اش را نمی‌شنود! سکوتی از جنس، خاموشی‌ی رویاها!سکوتی، از جنس خاطرات مبهم!شاید این سکوت معجزه‌ای برای تولد دوباره‌ی من باشد؛ شاید این سکوت نجوای به دنیا آمدنم را می‌هد، کسی چه می‌داند شاید این سکوت تو باشی که برایم آواز می خوانی!</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 23:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالم را پرسیدی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C-g1m1gonakswn</link>
                <description>حالم را پرسیده بودی؟ باید بگویم‌ بی تو، همانند ساحلی بی دریا!مانند قایقی بی پارو، مانند رنگین کمانی سیاه و سفید، حالم خوب است اما جایی میان مرگ و زندگی، سیر میکنم.جایی میان دلتنگی و خاطره‌ها!دلم عجیب تورا می‌طلبد، مانند تشنه‌ای که آب‌ می‌خواهد...نمیدانم، شاید من احساس شده‌ام اما بی تو این کلمات ارزش خواندن ندارند!</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Mon, 03 Mar 2025 20:45:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه‌تر از سیاهی...</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-rzhawgmjwzka</link>
                <description>مثلا به عکس سیاه و سفید؟🤷‍♀️🤍میگفت سیاه تر از سیاهی رنگی در جهان نیست پوزخند میزنم ب این جمله شاید او زندگی مرا ندیده است....شاید او عاشقانه‌های دراماتیک اطرافم را، خودکشی‌ها را، صدای شکستن‌ها، غصه‌های گاه و بی گاه را ندیده است و نمیشناخته؟! سیاه تر از سیاهی هم هست بختی که به اجبار باشد زندگی که تقدیر نام گرفته باشد! رویای، نا تمامی که زیر خاک دفن شده باشد...آرزوهای از یاد رفته...انسان‌های فراموش شده...این‌حا که میرسم نفسم می‌گیرد شاید دست بزرگ   پشمالوی بغض است که را نفسم را بسته.‌..چند لحظه مکث میکنم و متنم را از اول می‌خوانم تا عضمش کنم...نوشتن این جملات مانند خورن غذایی چرب که تا سالت‌ها سرگیجه‌اش همراهت است... مرا از نوشتن باز می‌دارد باز نفس عمیقی میکشم و قلم به دست ادامه می‌دهم...سیاه‌تر از سیاهی پدر بزرگ و مادربزرگی‌است که دیگر فرزندان و نوه‌هایشان سراغی از آنها نمی‌گیرند...مادری که شاهد اعدام فرزند بی گناه‌اش است...گلوله‌ای که به نام عشق وارد قلب یکی می‌شود هر چند زخم بر جای نمی‌گذارد اما درونش را، قلبش را رفته رفته ذوب می‌کند و خونش نه روی زمین بلکه در زندگیش می‌ریزد و دیگر پاک نمیشود</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 15:25:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایا خودت را میشناسی</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-kvttlmghpf7g</link>
                <description>آیا خودت را میشناسی؟ ............سکوت میکنم شاید فکر کند میخواهم جواب درستی به او دهم اما در حقیقت موضوع این است که این سوال مرا واقعا به فکر وا داشته است آیا واقعا خودم را آنگونه که دیگران می‌بینند میشناسم؟ واقعا من کسی هستم که خود را معرفی میکنم؟ یا انسانها چیزی را که خود بخواهند برداشت می‌کنند آیا شناختی که از من دارند متعلق به خودم است یا چیزی از وجود خودشان را به من نسبت میدهند؟ واقعا شخصیت چیست؟ و چه کسی شخصیتش را آن طور که می‌خواهد به همه نیشناساند ؟ آیا واقعا من همان فرد شوخ طبع در جمع‌های دخترانه و همان فرد ساکت و کم حرف در جمع‌های خانواده‌ام؟ من همان فرد درس خوان و سر بزیر در مدرسه‌ام یا کسی که در زنگ‌های ورزش شیطنت میکند؟ یا کسی که می‌تواند بی وقفه کار کند حتی بدون نیاز به استراحت یا کسی هستم که با کوچک‌ترین حرکتی  از زمین و زمان شاکی میشوم؟ آیا من ان فرد عاشق طبیعتم یا کسی که حتی به گل کنار پنجره‌اش آب نمی‌دهد؟ آیا من فرد قوی‌ام که هرچه هم شود خم نمی‌شوم یا کسی که کوچکترین حرف کسی مرا از هم میشکند واقعا من که هستم؟ باید بگویم هنه‌ی این ها با یکدیگر که جمع شوند من میشوم من به تنهایی به یک شوخ طبع بودن متولد نشده‌ام همه‌ی اینها در شرایط متفاوت و مکان و زمان دیگر من هستم زیرا ما انسان‌ هستیم و برای شاد بودن مکان و انسان و زمان خاص لازممان است برای غمگین بودن یک چیز کوچک برایمان کافیست برای ساکت بودن بحث کسل کننده ام خوب استو برای خستگی ناپذیر بودن نیازمند شادی هستیم و برای گله مند بودن غم کافیست....</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Tue, 25 Feb 2025 14:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکلات تلخ.....خوشحالی واقعی:^(</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-xf5qjktnkpl0</link>
                <description>نفسی عمیق میکشم و باری دیگر خاطراتی را که به عمق مغز استخوانم رسیده است را کنار می‌گذارم با سروصدا در اتاق را باز می‌کند و میپرد داخل : هوووو چه خبرته فائز سری راست و چپ تکان می‌دهد و دست به سینه مانند انتظامات در مدرسه‌ها می ایستد : واقعا که تولد مامده نمیای،؟از جایم هیجان زده بلند میشوم : چی مگه امروزه؟ : امروز نه و الانبه سمت کمد خیز بر میدارم و هرچه هست و نیست را روی زمین میریزم : ببین چی خوبه بپوشم... و قبل آنکه چیزی بردارم دستم را میگیرد و می‌کشد به سمت حال : حالا بیا بریم نمی‌خواد جنگول پنگول کنی به حال که می‌رسیم مادر متعجب مارا می‌پاید : کجا به سلامتی فائز دستم را رها می‌کند که با سر به زمین مبارک بوسه میزنم و قبل آنکه دهن واکند و جواب مادر را دهد به سمتم برمی‌گردد و نیشش را وا می‌کند : تولد اون مادر مرده‌است تو چرا داری به زمین تبریک میگی... بلافاصله رو به مادر می‌کند و ادامه می‌دهد : تولد مامده مونه عمش براش جشن گرفته میریم تبریک و روبوسی موبوسی مادر چب چب نگاهم می‌کند روی زمین چهار زانو می‌نشینم و دستانم را به نشانه‌ی التماس بالا میبرم : نامی جوون من بیچاره قرنی یه بارم در نمیرم از خونه هین‌طور پیش بره میترشم باید برام دبه بزاری ها....و نگاه مادر عمیق تر میشود آب دهانم را پر سروصدا قورت میدهم و بار دیگر تلاش می‌کنم : مامی تو رو جااان الی بزا برم مامد دلخور میشه‌ها اون بماند به عنه چی بگم مامان ها بگم مامان اجازه نداده بعد جور کلاهش میره تو کلاهتون... مادر چیزی نمی‌گوید و فائز ادامه می‌دهد : خاله تورو خدا بزار رهوشم بیاد بهش خوش بگذره از این افسردگی کوفتی در بیاد دیگه پوسید بدبخت تو این سن مثل مادر بزرگا شده....خواست ابرو درست کند چشم کور کرد....چپکی نگاهش کردم و نگاه سنگین مادر را که حس کردم مانند بچه گربه‌ها ناناز نگاهش کردم اما از آتش چشمش هیچ کم نشد که بلکه بدترم شد از جایش جابه جا شد : لازم نیست به عمه تونم من جواب میدم رها بمونه تو میتونی بری فاطمه‌جان با حرف مادر دست به سینه خشمگین سر جایم نشستم و فاطمه یا همان فائز من... کمی بیشتر تلاش کرد و از قبل نیز التماسش را بیشتر یا به قول معروف پیاز داغش را بیشتر کرد اما من آنقدر فکرم درگیر بود که هچ نمیشنیدم این روز ها همین اش بود و همین کاسه تا کسی رهایم می‌کرد میرفتم سراغ قبرستان خاطراتم و همه را با بیل بیرون میکشیدم و یک باز دیگر  استخوان‌های فرسوده‌ی شان را مرور میکردم فائز به سمتم آمد و دستم را گرفت : خاهری مامان جوون مرغش یه پا داره راه نَره تو هم بیای! از جایم بلند شدم و لبخندی ساختگی برای تسکینش زدم : عیب نداره بابا منو که میشناسی حوصله‌ی جمع ندارم بماند که بنده خدا هم هستش اصلا نمیتونم ریخت نحس شو تحمل کنم... یک بار نحس گفتم و سیصد بار زبانم را گاز گرفتم لبخندی زورکی زد : پ فردا میام بساط غیبت پهن کنیاا... می‌دانست اهل غیبت نیستم اما از علکی لبخندی زدم و دستم را مانند سرباز‌ها گرفتم : چشم... تخمه هم براههه نیایی از دستت رفته تا حیاط بدرقه‌اش کردم و در این میان کلی در سر کله‌ی هم زدیم در را باز کرد و خواست برود : فائز....به سمتم برگشت و شال گلبه‌ای اش را جلو کشید : چیه : شب تصویری بزنگ تبریک بگم به مامدمون لبخندی زد و چشمی گفت در را بستم قبلا این ر  را برای او باز و بسته میکردم هر بار می‌آمد و گل یاس و گل‌های محمدی در دست داشت با کلی شکلات مرا شاد می‌کرد حتی با تلخ ترین شکلات‌ها هم خوشحال میشدم </description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 22:27:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارامش!</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B4-j0wgadukx5sl</link>
                <description>آرامش و آسایش من جانم به فدای حال خوبت خوب بمانی تا بخندم بخندی تا توان ایستادن باشد ای جان و جهانم آرامش قلب و روحم بودنت از صد‌ها مصیبت حفظم کند و کاش توانم هرچه مصیبت سر راهت است را از رو بردارم چرخش بچرخد زندگی‌ات زیبا همانند قلبت باشد صبور باشی و آرامش خاطر داشته باشی الهی مهر و محبت شوند صاحبخانه‌ی قلبت و نگاه خداوند همیشه روی تو باشد ....</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 21:37:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای...در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-ll4ysi5wbbnb</link>
                <description>بی توجه از جایم بلند شدم و چاقویم را چک کردم سکه هایم را جای امنی گذاشته بودم هرچند کشتی متعلق به جوال و خدمه‌اش بود و راحتر از من میتوانستند سراغ سکه‌ها بروند به سمت اسی برگشتم دلم نمی‌خواست او نیز مانند دیگران رفتار کند اما قبل از گفتن جمله‌ام پشیمان شدم و از اتاقک خارج شدم از نور طلایی خورشید خبری نبود آسمان با ابر‌ها پوشیده شده بود انگار به دل طوفان رسیده بودیم اما چنان طوفان وحشتناکی نبود و میشد با چند خراش جزئی طوفان را رد کنیم بادبان‌ها برافراشته و جوال استوار پشت سکان ایستاده بود دارت در کناره‌ی کشتی ایستاده بود و با دوربین یک چشمی بزرگش راه را وارسی می‌کرد امواج دریا به کشتی برخورد می‌کردند و صدایشان در دریا پخش و کمی دورتر محو میشد دلیر که در کنار دارت ایستاده بود بدو به سمت جوال آمد و با نگرانی فریاد می‌زد : کشتی به سخره گیر کرده اسی از اتاقک خارج شد : باید چیکار کنیم جوال دارت را صدا زد و دارت بعد از گذاشتن دوربینش در جعبه‌ی مخصوص به سمت سکان رفت جوال به سمت اسی برگشت : وسایل غواصی رو از اتاقت بیار اسی رو‌به من گفت : توی صندوق کنار تختته زود بیار سری تکان دادم   بی معطلی به اتاقک رفتم و در صندوق را باز کردم با دیدن نام غواص گویی چندین لیتر آب شور دریا قورت داده باشم در دلم طوفان شد &quot;میترا&quot; موقع بوریدن گلویش آنقدر برایم تازه است که هنوز کف دستم میخاردنفسم را فوت کردم و وسایل را برداشتم و به سمت عرشه رفتم و وسایل را نشان جوال دادم سری تکان داد و خواست وسایل را از دستم بگیرد که دستم را عقب کشیدم : کی میخواد بره پایین؟ جوال دستش را جلوتر کشید و همزمان گفت : من دستم را به عقب کشیدم و سری به معنای نه تکان دادم : من میرم پایین تو سکان و بگیرهمه متعجب به ما خیره شده بودند و جوال بی اهمیت باز دستش را به سمت وسایل غواصی گرفت : لازم نکرده دارت پشت سکان است جوال را دور زدم و به سمت لبه‌ی کشتی رفتم و جوال منگ نگاهم می‌کرد چکمه‌هایم را دد آوردم و کمربند سنگین غواصی را با وسایل دیگرش پوشیدم و روی لبه ایستادم جوال که انگار تازه دوهزری‌اش افتاده بود به سمت آمد و قبل از پرسدن در آب دستم را گرفت: دیوونه... چی کار میکنی؟ لبخندی در دل زدم شاید عجیب باشد اما از اینکه شخصی مثل جوال آنگونه مرا صدا میزد خوشم می‌آمد دستم را پس زدم : پشت سکان به‌ایست پایین با من و قبل از اینکه چیزی بگوید خودم را در آب انداختم و قبل از اینکه در دل اب‌ها بروم سرم را بیرون کشیدم و چند نفس عمیق کشیدم و در آب قوطه ور شدم به سمت سخره‌ای که کشتی گیر کرده بود رفتم و چکش غواصی را برداشتم و مشغول شکست سنگ‌ها با چکش شدم از لای لبانم نفس میکشیدم که باعث شد حباب‌ها در سطح دریا ایجاد شود چند دقیقه‌ای را تلاش کردم که برایم مثل قرن گذشت کم‌کم ریه‌هایم میسوختند که سایه‌ی کسی را بالا‌ی سرم احساس کردم چشمانم از شوری اب‌ها میسوخت سرم را چرخاندم و جوال را با لباس غواصی در کنارم دیدم به سرعت شنا می‌کرد و به سمتم آمد به چهره‌اش خیره شده بودم موهای طلایی‌ام در آب شناور بودند و هر کدام به جهتی پرواز می‌کردند جوال روبه‌رویم ایستاد و لبخند دندان‌نمایی زد حبابی در دریا ایجاد شد و زود دهانش را بست اصلا درکش نمیکردم واقعا غیر قابل پیش بینی بود بعد از چند  قیه‌که دیگر کشتی را از سخره‌ نجات داده بودیم به عرشه بازگشتیم دلیر متعجب به ما خیره بود درد بدی در تنم میچرخید حدس میزدم به خاطر ان‌همه کتک و اب‌های شور زخم‌هایم تازه شده باشد نفس عمیقی کشیدم دارت پشت سکان ایستاده بود هوا طوفانی‌تر از قبل بود اسی روی دکل نشسته بود و فریاد زد :‌من بردم...دارت لبخند ریزی زد و دلیر سرش را به سمت اسی چرخاند : همش تو میبری این قبول نیست لبخند دارت به قهقهه تبدیل شد و اسی نیز همراهیش می‌کرد با لبخند جوال سرش را پایین انداخته بود و با دست با موهایش ور می‌رفت و میدیدم که لبخند ریزی نیز روی لبانش نقش بسته بود متعجب بودم : راجب چی حرف می‌زنید بگید منم بفهمم اسی سر جایش جابه جاشد و دارت خنده‌اش را تمام کرد : فکر می‌کردیم کارت اینبار تمومه... به سمت دلیر برگشتم که باچشمانش قشنگ حرفش را میزد دارت ادامه داد : اما اسی و جوال پشتت بودن حسابی هواتو داشتن که میتونی و از پسش بر می‌آییابرویی بالا انداختم انگار پشت سرم رویم شرط بندی می‌کردند بی حرف به اتاقک رفتم تا لباس خشک بپوشم گاهی واقعا دلم میخواست کشتی ویرجینیا همراه خدمه‌اش به دل دریا برود و حتی چهارچوبش نیز یافت نشود اما خیلی وقت‌ها هم.....درد تنم رعده‌ی افکارم را برید در شمشیر های فلزی به چهره‌ام خیره شدم زخم‌هایم بهتر شده بود اما به خاطر اینکه در اب‌های شور بودم به قرمزی میزد نفس عمیقی کشیدم امروز در دریا بودیم و فردا به بندرگاه می‌رسیدیم حداقل یک یا دو روز را از دریا فاصله داشتم نه اینکه از دریا متنفر باشم اما از بودن در جایی که مرا نمیخواستند هیچ خوشم نمی‌آمد به قول بهترین دوست و خدنه‌ی پدرم  من برای دریا متولد نشده بودم اما حتی نمی‌دانستم چه جایی متعلق به من است دستم را روی گردنم کشیدم و روی شانه‌ام سر دادم احساس می‌کردم کبودی از روی شانه تا امتداد کمرم باید باشد تا این درد قابل فهمش باشد وگرنه وجود مشکل بزرگتری بود خودم را روی تخت انداختم ناخودآگاه افکارم به سمت جوال رفت واقعا چه چیزی باید از رفتارش برداشت میشد آیا واقعا دوستم داشت یا می‌خواست مرا از دور خارج کند یا به قول دریا نوردان حرفم کند چشمانم را روی هم گذاشتم و با درد بدنم کلنجار میرفتم در اتاقک باز شد و نوری که از لای ابر‌ها در کشتی مانند تار مویی نازک سر خورده بود پرده‌ی  سیاه چشمان بسته‌ام را نارنجی کرد و بعد محو شد و صدای تقه‌ی در یعنی در بسته شد حدس میزدم اسی باشد در حالی که پاهایم از تخت آویزان بودند بدون هیچ تکانی فقط نفس میکشیدم حال صحبت نداشتم با خود می گفتم با این همه درد مگه مجبوری به دل دریا بری آخه و در دل مشغول تشر دادن خودم بودم که صدای بم جوال مرا از خواب و خیال و درد بیرون کشید : میدونم بیداری... میشه بلند شی؟ از جایم جم نخوردم و حتی چشمانم را باز نکردم دلیلش بیشتر این بود که شکه شده بودم اما جوال می‌توانست این قضیه را بی اعتنایی نیز نام گذاری کند دستی زیر سرم رفت و قبل از اینکه به خود بیایم مرا بلند کرد و روی تخت نشاند سرم روی شانه‌اش بود و صدای نفسش را میشنیدم عجیب آن لحظه بوی عشق را احساس کردم بغض  مانند سربازی چنگ جو به گلویم چنگ زد تا حالا چند بار اینقدر  توانسته بودم نزدیکش شوم؟ آنقدر کم که همه‌ی شان را دقیق و با جزئیات به خاطر دارم حتی آخرشان  که جوال هر بار مرا ترد می‌کرد و از خود دور می‌کرد چیزی را روی گونه‌ام کشید و خونکی‌ای لابه‌لای پوستم هجوم برد چشمانم را باز کردم و در حالی که دلم نمیخواست از جوال فاصله گرفتم متعجب به من خیره شد و به او و کاسه‌ی روی صندوق نیم نگاهی انداختم محتویات کاسه سبز رنگ بود : این چیه؟ چشم به کاسه دوخت و با دستش که دور شانه‌هایم بود و حال رها شده بودند سرش را خاراند : مرحمه دلیر آماده کرده بود....سرم را یک طرف کج کردم : عههه.... فکر کردم زهری چیزیه میخوایی منو بکشی در حالی که نگاهش به کاسه‌ بود ابرو‌هایش را در هم گره داد : کسی بلایی سرت بیاره پوستشو میکنملبخند به چهره‌ام اضافه شد در دلم کیلو کلیو قند آب می‌کردند اما اصلا نمیخواستم زود جا بزنم هرچند من در این مبارزه خیلی وقت بود باخته بودم جوال دوباره به من خیره شد و دستش که مرحم داشت را به سمت گونه‌ی کبودی گرفت چشمانش را بست و همزمان گفت : اجازه‌ست....می‌دانست امکان پس زدنش است آنقدر مغرور بود که چنین چیزی را یه جان نخرد تا خدایی نکرده ضایع نشود چشمانش را باز کرد و منتظر پاسخم شد سرم را بالا و پایین کردم و در حالی که مرحم لا روی گونه‌ی کبودم می‌گذاشت گفتم :اصلا فک نکنی خوشم میاد نزدیکت باشم...ها... اصلا این تور نیست فقط سلامتیم برام مهمه پوزخندی زد و دستش را کشید و کمی دیگر مرحم از کاسه برداشت : اصلا چنین فکری نکردمو مرحم را روی لبم گذاشت چشم ریز کردم و مجدد گفتم : نبایدم میکردیچشم از لبم چرت و به چشمانم دوخت و لبخندی  واقعی چاشنی چهره‌اش شد : شاید یه نموره فکرم به سمتی سوق داده شده باشه‌هاا‌‌...ابرویی بالا انداختم : منظور؟ سرش را پایین انداخت و لبخندش کمرنگ شد : مثلا اینکه چقدر پیشت آرومم...نگاهم به نگرانی رنگ عوض ‌کرد و به چشمانش خیره دم واقعا داشت حقیقت را میگفت یا نقشه‌هایی دیگر در سر داشت؟ : وای خدا آخر زموونه سکاندار کشتیه به این بزرگی کار ماهلین بی دست و پا اروومش داره...‌میدیم ریز میخندد اصلا خودم آخرین باری که این طور صحبت می‌کردم را به خاطر ندارمگمی مرحم از کاسه برداشت : پشتتم کبود شده دستم را روی گردنم کشیدم: خودم میزنم :‌کمک لازمی دستت نمیرسهبی حرف مرحمی که روی دستش بود را با دستش برداشتم دستم را تا جایی که می‌توانستم روی شانه‌ام کشیدم با خندیدن های جوال دست از تلاش برا گذاشتن مرحم برداشتم : به چی میخندیلبخندش را جمع کرد و روی تخت جابه جا شد : خیلی لجبازی  قیقا مثل روزای اولی که دیدمت سری راست و چپ تکان دادم : نه از اون موقع ها هم لجباز ترم...آب دهانم را قورت دادم و ادامه دادم : از وقتی توی کشتی ویرجینیام تصمیم دارم یه ماهلین جدید بشم چشم به کفه‌ی اتاق دوختم : ماهلینی که به هیچ جوالی دل نده جوال خیره‌ام بود اماا حرفی نمیزد خواستم بعث را تغییر دهم : توی بندرگاه شمالی چیکار داری چشم بین اتاق چرخاند و بعد گفت : تو این اتاق برای دونفر جا خوبه مگه نه؟ گویی از سوالات ممنوعه‌ی سکانداران پرسیده بودم هرگاه در دریا از دریانوردی سوالی که دلش نمی‌خواست پاسخ دهد را میپرسیدند و او بعث را آقای میداد می‌گفتند سوال ممنوع‌ست و از خیرش می‌گذشتند بدون پاسخ دادن به جوال در دل گفتم احدقل موضوع بهتری برای حرف زدن پیدا میکردی : شکار مرغان دریایی امروز خیلی سخت میشه اصلا نمی‌دانستم چه می‌گویم اما از چیزی که جوال شروع کرده بود بهتر بود جوال لبخندی رضایت مند بر لب گرفتو در جواب گفت : آره خوب طوفان بدیه سر تکان دادم : بزار مرحم بزارم برات و برم به کارم برسم اخم در هم بردم : مگه مسئول رسیدگی به منی خوب برو به کارت برس‌دیگه جوال چشمی بسا و باز کرد ‌: کار مهم تر از تو ندارم خیالت راحت کمی‌از کنارش فاصله گرفتم و به تاج تخت ننوی تکیه زدم : لازم نیست بعدا به اسی میگم کمک کنه از جایش بلند شد و لعتی زیر لب زمزمه کرد و اتاق را ترک کرد چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم اسی وارد اتاقک شد و به کاسه‌ی مرحم چشم دوخت :کمک لازمی سری به معانی نه تکان دادم اما بدون اعتنا به سمتم آمد و کاسه را برداشت و روی تخت نشست : برگرد ببینم : لازم نیست با یک دستش موهای سرمه‌ای مرتبش را کنار زد و با دست دیگر کاسه را محکم نگه داشته بود :‌ برگرد پشتم را به او کردم : انگار بدجور خاطراتت درد گرفته اسی سوالی با صدایی گنگ گفت : یعنی چی درحالی که روی شانه‌ام را مرحم می‌گذاشت گفتم : منظورم اینه با حرفم خیلی دل خور شدی  یاد گذشته‌ها و خاطرات بد افتادی صدایی از اسی در نیامد پس درست حدس زده بودم </description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 21:35:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-y4dwmg2czrwg</link>
                <description>قانونی از دریا نوردان اسی سوالاتم را مانند جوال بی پاسخ نگذاشته بود اما در حقیقت داشتنشان تردید داشتم به سمت اب‌های خروشان دریا چشم دوختم جهت کشتی تغییر کرده بود و جوال تصمیم داشت به سمت شمال برود چند روزی را در دریا بودیم اما از سفر شمال نمی‌توانستم به جایی برسم به هرجه فکر میکردم به بن بست برخورد میکردم مسیر شمال از آنچه به نظر می‌رسید طوفاتی‌تر بود جوال از اتاقکش بیرون آمد و نقشه را به سمت دارت گرفت حرف‌هایی را رد و بدل کردند و دست آخر اسی به سمت اشپزخانه‌ی کشتی رفت بلاخره‌ هرکشتی باید یک آشپز ماهر نیز داشته باشد و از سوپش مشخص بود دست بخت اسی هم بد نبود به داخل سبد حصیری خیره شدم تقریبا پر از ماهی شده بود برای امشب و فردا کافی بود اما نباید زیاد ماهی در کشتی نگهداری میکردیم سبد را روی دوشم انداختم کمی سنگین شده بود البته بیشتر به خاطر سنگینیه سبد بود نه ماهی ها کمرم از بار سنگینم خم شده بود و با قدم‌های لرزان چند قدمی حرکت کردم نزدیک به سرخوردنم بود که با یک دستم ستون را چسپیدم نفس عمیقی کشیم   چشمانم را برای یک لحظه بست و باز کردم و به سمت آشپز‌خانه‌ی کشتی راه افتادم کف عرشه با قدم‌های غژ غژ صدا می‌دادند و تازه متوجه شده بودم که کشتی نصبت به سطحی که باید داشته باشد چقدر کم عمق است گویی چند تخته جای کفش قرار داده بودند و موقع ی قدم زدن دای توخالی بدنه‌ی کشتی زیر پاهایم به وضوح شنیده می‌شد سبد را در آشپز خانه گذاشتم و خواستم بیرون بروم که همزمان شد با ورود اسی تکیه‌ای به چهارچوب در زد : امشب تو یه چیزی درست خستم...ابرویی بالا انداختم انگار تمام خدمه‌ برای امتحان کردنم نقشه‌ها داشتند سری تکان دادم و باشه‌ای گفتمبدون حرفی دیگر از اشپز‌خانه خارج شد و سایه اش روی دیوار چوبی کشتی کشیده و بعد محو شد ماهی ها را برداشتم و شروع به تمیز کردنشان کردم ‌..... بعد از پختن شام برای خدمه بدون خوردن به اتاقک بازگشتم و در تخت ننوی‌ام غر شدم تا جایی که خدمه بیرونم نمی‌کردند جایم روی همین تخت بود اما بعد نمی‌دانستم کجا بروم اصلا جایی برای رفتن داشتم صدای قدم‌هایی اتاقک را پر کرد و در اتاقک باز شد نور فانوس در اتاقک جان کمی داشت و همه جا را روشن نمی‌کرد با باز شدن در یقین پیدا کردم که اسی نیست و دستم را به چاقویم گرفتم او نزدیکتر و در را پشت سرش بست سر جایم نشستم که جوال را روبه‌رویم دیدم نور فانوس روی قسمتی از صورتش می‌تابید و روشنش می‌کرد موهای پریشان شده بودند و حال خودش هم چندان خوب به نظر نمی‌رسید از جایم برخواستم و سینه‌به سینه‌اش ایستادم هرچند یک سر و گردن از من بلندتر بود : حرف‌های امروزت چی بود ابرویی بالا انداختم و بعد یاد حرف‌های خودم افتادم لبم را به دندان گرفتم  و چشمانم را به کف اتاقک دادم شانه‌هایم را با دوستش محکم گرفت و باعث شد خیره‌ی چشمانش شوم سرخی عسلی چشمانش را احاطه کرده بود : پس مردن از بودن با کسی که ازت متنفره بهتره هااا... صدایش بلندتر از حد معمول بود اما از خشم نه بلکه از ناراحتی بود بغضم را فرو بردم و با صدایی لرزان لب زدم : مگه اینطور نیست...شانه‌هایم را با شتاب رها کرد که باعث شد چند قدمی عقب پرت شوم یک دستم را روی شانه‌ام گذاشتم و مالیدم می‌دانستم از درد چهره‌ام در هم رفته است : آره خوب درسته فکر کنم این حرفت راجب من و تو هم....چند قدمی به سمتم آمد با دیدن چهره‌ی در همم جمله‌اش روی خودد نگران بازویم را گرفت : حالت خوبه دستش را پس زدم و عصبی توپیدم: اصلا معلوم نیست چه مرگته... با خودتم مشکل کاری... معلوم نیست دوسم داری یا ازم متنفری!بدنش منقبض شد و اخم‌هایش در هم رفت بی معطلی اتاقک را ترک کرد دستی به صورتم کشیدم نمیدانم چرا اما با رفتنش احساس کردم‌ کوه‌های یخ را در اتاقک گذاشته‌اند صدای مرغان دریایی خواب نداشته‌ام را پراند روی تخت ننوی ام نشستم و کش قوزی به بدنم دادم و ناخودآگاه درد بدی در تنم چرخید صورتم را جمع کردم که نگاه سنگین خاصی را روی خودم احساس کردمنگاهم را به اسی که روی تختش نشسته بود و مرا تماشا می‌کرد دادم بی تفاوت به من زل زده بود و چاقوی در دستش را می‌چرخاند از اینکه با آن چاقو در خواب به جانم می‌افتاد هیچ تعجب نمیکردمبی توجه از جایم بلند شدم و چاقویم را چک کردم سکه هایم را جای امنی گذاشته بودم هرچند کشتی متعلق به جوال و خدمه‌اش بود و راحتر از من میتوانستند سراغ سکه‌ها بروند</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2025 22:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-tjv02ptxyemv</link>
                <description>سری تکان دادم و به سمتش رفتم یک سر طناب را گرفتم و سر دیگرش از دست دلیر سر خورد کلافه به سمتم آمد : این سر طناب با من...اخمی در هم بردم و سر طناب را ول کردم جستی زد   طناب را گرفت : چخبرته!؟ پوزخندی زدم : میخواستی حواستو جمع کنی از خشم بدنش منقبض شده بود اما حرفی نزد سر دیگر طناب را گرفتم و کشیدم دلیر از آن طرف هیچ تلاشی نمی‌کرد و فقط سر طناب را گرفته بود می‌دانستم برای تمسخرم این کار‌ها را انجام می‌داد اما من شکست نمیخوردم بعد از کمک به دلیر به سمت تور رفتم و به داخل کشتی کشیدم اما برای جسه‌ی ریزم زیادی سنگین بود جوال پشت سکان ایستاده بود و کلاه لبه داری سرش گذاشته بود و پشت به من ایستاده بود حواسم پرت شده بود که تور را با قوت کشیدم و ماهی‌ها همراه آب دریا روی عرشه‌ی کشتی نشستند دلیر بدو به سمتم آمد : حواست کجاست...چشم از او برگرداندن : مگه چی شده پیش میاد خوب و تند تند ماهی‌ها را در سبر حصیری که از انبار کشتی برداشته بودم ریختم چند دستمال از انبار برداشتم و شروع به خشک کردن آب‌ها کردم از جوال روی عرشه خبری نبود نور خورشید به کف قوه‌ای کشتی می‌تابید و می‌درخشید بوی آب دریا مانند همیشه مشام را پر می‌کرد البته برای خیلی از دریانوردان این بو عا ی شده بود و دیگر کسی از آنها را برای شنا کردن یا ماهی گرفتن و یا حتی کشتی رانی به وجد نمی‌آورد اسی به سمت دارت که پشت سکان ایستاده بود رفت و شروع به صحبت کردند صدای شان با صدای امواج دریا در هم گره خورده بود و نا مفهوم به گوش می‌رسید اسی دستش‌را روی شانه‌ی دارت گذاشت و بوسه‌ای به لوپش زد چشمانم گرد شدند اناا دلیر که روی دکل نشسته بود هیچ توجه‌ای نمی‌کرد انگار برایش عادی بود &quot; نشون نده کی و چه چیزی برات اهمیت داره‌&quot; قانونی از دریا نوردان اسی سوالاتم را مانند جوال بی پاسخ نگذاشته بود اما در حقیقت داشتنشان تردید داشتم به سمت اب‌های خروشان دریا چشم دوختم جهت کشتی تغییر کرده بود و جوال تصمیم داشت به سمت شمال برود چند روزی را در دریا بودیم اما از سفر شمال نمی‌توانستم به جایی برسم به هرجه فکر میکردم به بن بست برخورد میکردم مسیر شمال از آنچه به نظر می‌رسید طوفاتی‌تر بود جوال از اتاقکش بیرون آمد و نقشه را به سمت دارت گرفت حرف‌هایی را رد و بدل کردند و دست آخر اسی به سمت اشپزخانه‌ی کشتی رفت بلاخره‌ هرکاری باید یک آشپز ماهر نیز داشته باشد و از سوپش مشخص بود دست بخت اسی هم بد نبود</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Fri, 31 Jan 2025 19:07:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-pjzqjcxxxu3x</link>
                <description>نور فانوس و سیاهی شب در آمیخته شده و به رنگ قهوه‌ای سوخته در آمده است....تمام شب در حالت خواب و بیداری به نقشه‌ی مارتا فکر میکردم چگونه نقشه ای کشیده است که فاستر را عصبی کرده بود با صدای غژ غژ در اتاقک از حالت خنثی خارج شدم و از جا پریدم جیلا را در حال خارج شدن دیدم چشمان را مالیدم و از جا برخاستم از تکان نخوردن کشتی حدس زدم که باید عمق دریا کم شده باشد و این یعنی نزدیک به بندرگاه سلوال هستیم از صندوق کنار تخت ننوی‌ام چاقویی که هدیه پدرم بود را برداشتم و به کمرم بستم همراه چند کیسه‌ی کوچک برای حمل سنگ‌هایی که خزانه دار قرار بود تحویلم دهد اتاقک را ترک کردم... تمام خدمه روی عرشه بودند و جیلا بالای دکل داشت طناب‌های بادبان‌هارا تنظیم می‌کرد و کلاستیر از پایین سعی می‌کرد تعادل بادبان‌ها را درست حفظ کند فاستر صندوق‌هایی را که باید به ماموران بندرگاه تحویل میدادیم‌را روی عرشه می‌کشید خزانه دار مشغول حساب و کتاب بود و مسیر یاب پشت سکان ایستاده بود آشپز کشتی همراه یکی از خدمه‌های مسئول تعمیر کشتی که  یکی از همکاران جیلا بود با یکدیگر گپ می‌زدند خزانه دار به سمتم آمد و چند سنگی را که در کیسه‌ای بودند در دستش ریخت و نشانم داد : مسئولیت اینا با توعه لهجه‌ای غریب داشت که هرگز نتوانسته بودم با آن کنار بیایم سری تکان دادم و سنگ‌ها را از دستش قاپیدم و در کیسه‌ی خودم گذاشتمشان به  به سمت خدمه‌‌های دیگر رفت تا به هرکدام مسئولیت سنگانی را بدهدمارتا از اتاقک بیرون آمد و توجه فاستر به او جلب شد و یکی از صندوق‌ها از دستش در رفت و روی پای کسی که تمیز کردن کشتی به عهده‌اش بود افتاد فریادش بلند شد و طبیب کشتی به سمتش دوید مارتا اشاره کرد به سمتش بروم روبه رویش ایستادم در حالی که صدای ناله‌های مرد سیاه پوست به گوشمان می‌رسید به یکدیگر خیره بودیم... هرچند بیشتر خدمه‌ به جز آنهایی که نامشان را بلدم سیاه پوست بودند... البته که در چندین سالی که تجربه‌ی خدمه بودن کشتی  را دارند رنگ پوستشان را باخته‌اند...: قبول میکنم....چشمانم از تعجب داشتند گرد می‌شدند اما به روی خود نیاوردمپوزخندی تحویلش دادم اما نور تردید و شک در دلم جان گرفت مارتا عاقل تر از آن بود که جواهری چون میرنا را از دست بدهد :‌ میدونی که باورم نمیشهقدش کمی از من بلند تر بود و برای دیدنش سرم را بالا گرفته بودم مرد چاق و چهارشانه‌ای بود با موهای کم پشت و ابروهای پهن و بلند ريشش تا گردنش می‌آمد اوایل از اینکه ريشش باعث آزارش نمی‌شود دوتایی منو میرنا میخندیدیم چشمانش را ریز کرد: عاقل تر از اونی که بشه سرت کلاه گذاشتشانه‌ای بالا انداختم:‌اگر ازش جدا نشی همچیو همراه خودت و خدمت به آتیش میکشممی‌دانست تهدید توخالی نمیکنم و هرچه بگویم ده برابرش را انجام می‌دهم آب دهانش را قورت داد : میدونم.... برای همینم نمیشه سرت کلاه گذاشت نقشمون اینکه...حرفش را بریدم و دستم را بالا بردم:نیازی به نقشه‌های تو نیست زیاد مختو خسته نکن خودم حلش میکنم کنجکاو نقشه‌اش بودم اما اصلا دلم نمیخواست با طناب پوسیده‌ی مارتا در چاه بیوفتمخدمه‌لنگر هارا در آب انداختند و مسئولان بندرگاه منتظر روی پل ایستاده‌بودند قبل از بقیه از کشتی بیرون پریدم  احترام کارگران بندرگاه را پذیرا شدمقبل از اینکه به سمت بازار سنگ فروشان بروم توجه‌ام به کشتی سه دکله‌ با دو بادبان جمع شد علامت حیوانی با سر اژدها، یال شیر، بدن گرگ و بال‌های عقاب روی بادبان‌ها و تنه‌ی کشتی هک شده بود... کشتی ویرجینیا... لحظه‌ای صدای ضربان قلبم در گوش‌هایم تنین انداز شد  چشمانم را بست و باز کردم به این موضوع ع فکر کردم که شاید  دست تقدیرم می‌خواهد سکاندار ویرجینیا از روزگار حذف شود لبخندی روی لبانم نقش می‌بندد...بعد از اتمام کارم در بازار به سمت مسافر‌خانه‌ای که پاتوق مارتا و خدمه‌اش بود میروم جایی پر از ادم‌های زاغه نشین و کم توان اما ساکت و آرامش بخش... چطور میتواند جایی پر از زباله آرامش بخش باشد؟ شاید برای من هرجایی جز کشتی مارتا آرامش داردوارد مسافرخانه با فضای تناژ توسی رنگ با کف سرامیکی میشوم گرما به صورتم می‌خورد و بوی راک همراه بوی شور دریا قاطی می‌شود مسافر خانه شلوغ نیست اما تعدادی انگشت‌شمار از دریا نوردان پشت میز‌ها مشغول خوردن راک، غذا، و.... خوشگذرانی بودند پشت پیشخوان روی صندلی چوبی، می‌نشینم سفارش یک لیوان راک را میدهم و پیش خدمت که مشغول پاک کردن لیوان‌ها با دستمالی گلدوزی شده بود دست از کار می‌کشد و لیوانی را از شیشه‌ی سبز رنگ بزرگی پر از راک می‌کند و روبه رویم می‌گذارد مردی که آنطرف ترم نشسته بود با چشم به لیوان اشاره می‌کند و می‌گوید : واسه فسقلی مثل تو سنگین نیستبه هیکل درشتش و چهره‌ی جذابش خیره میشوم : سنگینترش رو میخواستم ولی نیست باید با همین سر کنم دیگه...بی تفاوت نگاهم را از او میگیرم از چای در دستش قلبی می‌خورد دختری کنارش می‌ایستد : جوال... باید اینو ببینیچشم ریز میکنم و زیر لب می‌گویم پس جوال اینهو در حالی که نوشیدنی‌ام را زره زره میخورم و تعم تند و سوزان راک دهان و گلویم را به آتش می‌کشد آن دو را که صدای شان میان صدای فضا خفه شده است میپایم کمی بعد جوال دوباره سر جایش جای می‌گیرد نگاه معناداری به او می‌اندازم و با شیطنت میگویم: خوشگله...هاا تمام هیکلش را به طرفم می‌چرخاند و چشم ابرو بالا می.اندازد : چی میگی؟ پوزخند میزنم و در حالی که بطری راک را در  دستم تکان میدهم حرفم را تکرار میکنم چشم ریز می‌کند : کی؟ میخندم : خوب بلدی خودتو به اون راه بزنی‌اا... همین دختره مشخصه خوب مخشو زدی طوری که انگار تازه از شوک در آمده است لبانش را تکان میداد و اخم بین ابرووانش را بر می‌دارد : دوستمه...:همه‌ی را بطه‌ها با دوستی آغاز میشن دیگه...از پیش خدمت در خواست چایی دیگر می‌کند : اونطور که فکر میکنی نیستشانه‌ای بی تفاوت بالا می اندازم : به من مربوط نیست...به لباس‌هایم اشاره می‌کند : اهل دریایی از بطریه شیشه‌ای لیوان را پر از راک میکنم : اینجا همه اهل دریان آیا من بهتر بودن بحث را به جهتی دیگر تغییر دهم یا او؟: خیلی خوردی کافیه به لیوان راک اشاره می‌کند شیشه را به سمتش هل می دهم: می‌خوایی بخور واسه آروم کردن عالییه شیشه که با هل دادنم چپ می‌شود را درست روی پیس‌خوان می‌گذارد : نه ممنون برا آروم کردن کسی خوبه که عصبی بشه نه برای کسی که عصبی به دنیا بیاد ابرویی بابا می اندازم : اووو چه حرف با مفهومی : مسخره کردن آدما کار درستی نیست میبینم پوزخندی نیز به همراه دارد چشم میچرخانم و فاستر که از چهار چوب در وارد می‌شود را می‌بینم : اینو باید بابا یاد بچه‌ها بدن...می‌گوید:  انگار بابات کمی کم کاری کرده تو تربیتت قلپ آخر نوشیدنی‌ام را میخورن و لیوان را روی پیش‌خوان می‌گذارم شیشه‌ی راک را بر میدارم   از جایم بلند میشوم : واسه زنده موندن توی این دنیا قبل از ادب چیزای دیگه ای هم هستن که بابا‌ها باید به بچه هاشون یاد بدنفاستر به سمتم می‌آید و کلاه روی سرش را برمیدارد : چیکار کردی...  قبل از آنکه حرف دیگری بزند می‌گویم : چطوری رفیق... توش گذرونی بهت حال داد متعجب نگاهم می‌کند و بعد دستش را روی موهای پر پشت پر کلاغی‌اش می‌کشد و لبخند مسخره‌ای که نمیدانم منظورش چیست می‌زند : شاید بد نبود انگار منظورم را از اینکه حرف نزند متوجه می‌شود و از پیشخدم درخواست اتاق می‌کند فاستر همراه پیش خدم به طبقه‌ی بالا می‌رود : سلیقت اصلا خوب نیست به سمت جوال که این را می‌گوید بر میگردم : چیو میگی...و به فاستر که از پله‌ها بالا می‌رود اشاره می‌کند تازه دو هزاری‌ام میوفتد : همکاریم پوزخندی می‌زند : دوستی‌ها هم از همکاری شروع میشن ابرو بالا میندازم : خوش قیافس.... چند قدم نزدیکترش می‌استم و صورتم را مقابل صورتش قرار میدهم : بین خودمون بمونه..‌ ازش خوشم میادو چشمکی حواله‌اش میکنمگرمای نفسش که احساس میکنم کند شده است به صورتم می‌خورد خودم را از او فاصله میدهم درست سر جایش می‌نشیند و به صندلی‌اش تکیه می‌دهد : قشنگ دروغ میگی... داشت باورم میشدحرف را کش نمی‌دهم روبه پیشخدمت دیگر میکنم : طبقه‌ی چندم برای ماستپیشخدمت به دفترش نگاه مکند و می‌گوید : طبقه‌ی سوم : شاید بشه از این به بعد بیشتر همو ببینیم نگاهی را به سمت جوال برمی‌گردانم : فکر نمی‌کنم... با آدمای دریا نمیشه زیاد وقت گذروند...متعجب نگاهم می‌کند و ادامه می‌دهم : لباسات داد میزنن خدنه‌ی کشتی هستیطبقه‌ی بالا میروماسمش را بی تودی مسافر خانه گذاشته‌اند ساختمانی بزرگه ۷ طبقه است و خدا می‌داند در هر طبقه چند اتاق جای داردپیشخدمت به سمتم می‌اید و اتاقم را نشانم می‌دهد : برای خدمه‌ی مارتا بهترین اتاق ها رو کنار گذاشتیم سری تکان میدهم : خیلی هم عالی مارتا حتما از این همه مهمان نوازیتون خوشحال میشهو از کیسه‌ی آویزان به کمرم سه سکه به او میدهم سکه ها را با خوشحالی بر می‌دارد و مرا به اتاقی راهنمایی می‌کند در را پشت سرش میبندم فکرم مشغول جوال می‌شود مردی درشت هیکل و خوش قیافه چشمان روشن در دریای توفان یکی از نشانه‌های جذابیت است و موهای عنابی‌اش این جذابیت‌ش را صد برابر می‌کند این موضوع که چرا جوال در ملاقات اول آنقدر با من صمیمی شده بو  در ذهنم جرقه‌زد ..... چند روزی در بندرگاه بودیم و تجارت‌هایمان با دیگر کشتی‌ها خوب پیش می‌رفت و در دین میان با جوال حسابی صمیمی شده بودیم هرچند این صمیمیت نمی‌توانست عادی باشد سوار کشتی مارتا شدیم برای رفتن و کشتی ویرجینیا در لنگرگاه لنگر انداخته بود خورشید تازه طلوع کرده بود و اسمان با رنگهای رنگین کمان آغاز شده بود و انعکاسشان در دریا نیز دیده می‌شد گاهی این صحنه مرا یاد همنشینی با مردم می‌اندازد &quot;با آنکه بنشینی مانند همان میشوی&quot; حرفی که پدرم برای نصیحتم میگفت چند روزی را در دریا گذراندیم و به بندرگاهی کوچک رسیدیم بندرگاه تقریبا یک چهارم بندرگاه سلوال بود اول از همه به مسافرخانه رفتیم و بعد من و یکی از خدمه که نامشان برایم سخت بود و جیلا به بازار کوچک رفتیم تا اجناسی را که به این بندرگاه صادر کرده بودیم ببینیم هرکداممان به سمت غرفه‌هایی که مسئولشان بودیم رفتیم... سنگ‌های قیمی برای جیلا بود و عتیقه‌ها برای خدنه‌ای که همراه مان بود و نفتی که با کشتی نفت کش مارتا استخراج میشد را به من سپرده بودند در حال گشت زنی چشمم به خدمه‌ی ویرجینیا افتاد حدس زدم باید جوال نیز در بازار باشد منتظر میپاییدمشان تا اینکه جوال را آنطرف با مردی که چهره‌اش را نمی‌توانستم ببینم دیدم....به سمتشان رفتم در یکی از غرفه‌ها پشت میزی نشسته بودند در معرض دیدشان نبودم پشت غرفه ایستادم تا راحت تر بتوانم صحبت‌های شان را بشنوم : هنوز نتونستی کاری که بهت سپردمو انجام بدی... شاید باید به یکی دیگه کار  بسپارم از صدایش حدس زدم پیرمرد کهن سالی باشد صدایش برایم نوای آشنایی داشت اما نمی‌دانستم کیستصدای جوال افکارم را برید : نه قربان بهتون قول میدم حلش میکنم یکم دیگه وقت میخوام: نکنه جوال به دختره علاقه‌مند شدی؟ : نه... نه...هرگز... اینطور نیست قربان فقط منتظر فرصتم...: جوال اگه تو کار اونارو تموم نکنی کسی که کارش تموم میشه تویی : نگران نباشید قول میدم حل بشهمنظورشان چه کسی بود؟ یعنی چه کسی آنقدر سر به سر آنها گذاشته بود که باید حذفش می‌کردند... کمی نزدیک تر  رفتم و پشت جعبه‌ای مخفی شدم : مارتا بدون ماهلین هیچی نیست اگر بتونی کار ماهلینو تموم کنی...با شنیدن حرفش خون در سرم منجمد شد و گوش‌هایم سوت می‌کشیدند دیگر حرف‌های شان را نمیشنیدم نفسم به زوربالامی‌آمداز جایم بلند شدم و به سمت مسافرخانه رفتم چند ساعتی را به حرف‌های آنها فکر میکرم تنها چیزی که برایم مهم بود این بود که جوال چطور می‌توانست بنشیند و نقشه‌ی کشتنم را بکشد حالا می‌فهمیدم ان‌همه صمیمیت از کجا می آمد جیلا برای خوردن ناهار صدایم کرد به سالن اصلی رفتم نور خورشید لابه‌لای ساختمان‌های کوچک نفوذ میکرد و باعث بازی با عذابم میشد جیلا و چند نفر دیگر سراغ کشتی رفتند تا اسیب‌هایش را درست کنند و بقیه برای استراحت به اتاقشان رفتند وی میز ضرب گرفته بودم مسافرخانه‌ی کوچک و تقریبا خرابه‌ بود رنگ و رو‌رفته...ترک‌ تیره ای از سقف تا پایان دیوار سمت چپ ادامه داشت و چند ترک کمرنگ تر اطرافش را محاصره کرده بودند صدای قدم‌هایی را پشت سرم شنیدم چاقویی را که به کمر بسته بودم در دست نگهداشتم صدای قدم‌ها نزدیکم شد و چاقو را از قلاف بیرون کشیدم و با دیدن جوال سر جایم میخکوب شدم آب دهانم را به زحمت قورت دادم ذهنم می‌خواست مسائل را درست کنار هم بچیند چاق یم را در قلافش جای دادم سعی کردم خود را یی خبر نشان دهم لبخندی به چهره‌اش زدم :‌ اووو... سکاندار کشتیه ویرجینیا خوش اومدید روبه رویم نشست :‌ اووو... خدنه‌ی کشتی مارتا.. دوشیزه ماهلین خوش وقتم: چی شده از این طرفا: برای تجارت اومدیم سری تکان دادم هرچند باورم نمیشد : خوبه پس...حوصله‌ی بحث نداشتم از جایم بلند شدم :‌‌ خستم باید استراحت کنم صبح راه میوفتیم هم پایم ایستاد : مسیر بعدیتون کجاست؟ پوزخندی زدم : هرجا که باد ببرتمون و از کنارش فاصله گرفتم قبل از اینکه به اتاقم بروم فکری با سرم زد نگاه سنگین جوال پشتم را سوراخ می‌کرد به پیش خدمت اشاره کردم به اتاقم بیاید و پشت سرم در اتاق را بستم روبه روی پیش خدمت ایستادم زنی جوان بود پیراهنی سبز رنگ به تن داشت و با پیش بند توسی رنگ دستانش را به پیش بندش کشید: بفرمایید سکه‌هایی از کیسه‌ی به کمرم بیرون آوردم و کف دست پیشخدمت گذاشتم : اون مردی که روبه روم نشسته بود و دیدی؟ سر تکان داد : توی نوشیدنیش داروی خواب آور بریز...یک قدم به عقب رفت : دردسر نشه... : نگران نباش واست مشکل پیش نمیاد... فک نکنم  بی خبر باشی از کارایی که توی این اتاقک‌ها سر میزنهدستی که سکه‌ها را در آن گذاشته بودم را مشت کرد : کار بزرگیهچند سکه‌ی دیگر به دستش دادم : فک نکن نفهمیدم بیشتر از حدش ازم سکه گرفتی.... حواستو جمع کن گند نزنی .... بعد از دو ساعت پیش خدمت به اتاقم آمد : به اتاقش رفت : مطمعنی کارتو درست انجام دادی :‌بله کاملا از اتاق خارج شدم به جز مردی که بیش از حد نوشیدنی خوده بود و سرش را روی میز گذاشته بود کسی در مسافر خانه نبود پیش خدمت اتاق جوال را نشانم داد و رفت...دستگیره را آرام به سمت پایین کشیدم   در با صدای تقه‌ای باز شد از لای در وارد شدم و در را بستم جوال روی تخت دراز کشیده بود و کلاهش را روی شکمش گذاشته بود انگار خوابش عمیق بود که حتی چکمه‌هایش را درنیاورده بود چاقو را از کمرم آزاد کردم و چند قدم جلو رفتم سرامیک‌های اتاق آنقدر شل ول بودند که با هر قدمم تکان می‌خوردند  و صدا می‌دادند بالای سر جوال ایستادم و چاقورا بالا گرفتم قبل از اینکه او را بزنم چشمانش را باز کرد............ حال:نفس زنان از خواب بیدار شدم آب از موهایم می‌چکید و لباس‌هایم خیس بودند دلیر بالای سرم ایستاده بود و دستمالی را که روی پیشانی‌ام گذاشته بود برداشت : چه عجب... کاری نمیکنی که هیچ گندم میزنی سر جایم نشستم و موهایم را از صورت کنار زدم : چی شد....اسی با کاسه‌ای سوپ وارد اتاقک شد بوی نم زده‌ی تخت ننوی مرا یاد روز‌هایی که در تختم در کشوی مارتا بودم انداخت : چیزی خاصی نشد... افتادی تو آب چشمانم گرد شدند : چی؟... آخرین چیزی که یادمه داشتم دریا رو تماشا میکردم و بعدش.... : افتادیاسی شروع به خندیدن کرد :اصلا تعادل نداری و سوپ‌را روبه رویم گذاشت : نوش‌جان... دلیر عصبی از کنارم دور شد : این چشه اسی شانه‌ای بالا انداخت : داشمون مشکل عصاب داره و لبخندی زد کاسه را برداشتم از لفظ اسی خنده ام گرفت : داشتی به چی فکر میکردی....سرم را بالا گرفتم : از لفظت خندم گرفت...: اینو نمیگم کهسرش را نزدیک تر کرد : قبل از افتادن تو آب به چی فکر میکردی؟ به چهره‌ی خوش سیمای اسی زل زدم سرش را عقب کشید : به جوال فکر میکردی نه؟نفس عمیقی کشیدم که باعث شد ریه‌هایم به درد بیایند و چند سرفه‌ی کوتاه کردم: دلیر واقعا برادرته قهقه زد : چی میگی دلیر....لابه‌لای خنده‌هایش گفت : نه بابا دیگه چی...از جایش بلند شد : تبت زیاد بود... الان پایین اومده بعد از اون همه کتک مفصل خوب دووم آوردی چشمکی تحویلم داد و از اتاق خارج شد سرم از شدت درد داشت منفجر میشد به کاسه‌ی سوپ در دستم خیره شدم پس اسی به جز تعمیر کشتی آشپز کشتی‌هم بود نفس عمیقی کشیدم بوی شور اب‌ها همراه نم اتاقک مشامم را پر کرد ... خورشید از لابه‌لای کوها سرو می‌کشید صدای آب‌ها که با تکان کشتی  به جلو حرکت می‌کرد سکوت را میشکست دارت پشت سکان ایستاده بود و مسیر را برسی می‌کرد اسی دیر وقت به اتاقک برای استراحت رفته بود و تا حالا بیدار نشده بود خبری از دلیر نبود باید خواب باشد در اتاقک جوال نیمه باز بود حدس میزدم بیدار است: حالت زود خوب شد... به سمت دارت قدم برداشتم : خوبم به لطف دلیربه سر تا پایم چشم دوخت و سکان را به سمت شرق چرخاند کشتی آرام چهتش را تغییر داد : بهتره زیاد مدیون خدمه‌ی این کشتی نشی دست در جیب کتم فرو بردم سرما به صورتم می‌خورد : به اندازه‌ی کافی دینمو ادا نکردم؟سکان را در جهتش قفل کرد و دو قدم نزدیکتر شد : ۱۰۰۰۰ سکه که هیچ کل سکه‌های دریا نمیتونه دینتو ادا کنهو از کنارم فاصله گرفت می‌دانستم از چه حرف می‌زند هنوز که هنوز است وقتی یاد آن روز میوفتم کف دستم می‌خارد جوال آنقدر با مارتا درگیر شده بود که مارتا خدمه‌اش را گرفت و بریدن گلوی خدمه‌ی کشتی ویرجینیا نصیب من شد خدمه‌های یک کشتی هرچقدرم از یکدیگر متنفر میبودند باز هم بدون یکی از خدمه کارشان دشوار میشد مثل حال کشتی ویرجینیا که هرکدام مجبورند چند کار را پیش ببرند طناب را گرفتم   خود را بالا کشیدم روی دکل نشستم و پاهایم را آویزان کردم آواز باد که به عرشه می‌خورد در دریا سر می‌خورد گوشنواز بود صدای امواج دریا و بوی شور اب‌ها آنقدر عمیق بود که می‌دانستم هزاران داستان در این دریا سر گرفته است یا و درحال سرگرفتن است صدای قدم ‌ها روی عرشه توجه‌هم را جلب کرد جوال از اتاقک خارج شده بود کت بلندش تا زانوهایش می‌رسید نور طلایی خورشید در چشمانش می‌درخشید چند لحظه‌ ایستاد و به صدای امواج دریا گوش داد کاری که پدرم بعد از پا گذاشتن روی عرشه انجام می‌داد اول به آب‌ها گوش فرا میداد و بعد مسیرش را طبق آن مشخص می‌کرد استعدادی خدادادی به افرادی خاص،‌ هر سکانداری چنین توانایی نداشت وقتی بچه بودم می‌اندیشیدم پدرم یکی از کسانیست که خدا دوستش دارد و همیشه ارزو می‌کردم منم مانند او باشم انگار جوال نگاه خیره‌ام را احساس کرد که بدنش به سمتم منقبض شد و با آن نگاه نافذ سردش وجودم را شکست چشم از او بر گرداندم و به دریا دوختم اما نگاهش هنوز هم مرا میپایید می‌فهمیدم می‌خواهد از من فاصله بگیرد و می‌خواستم این راه را برایش آسان کنم نفسم لحظه‌ای در ریه‌هایم فشرده شد و ضربان قلبم در گوش‌هایم ترین انداز شد دو دستم را محکم به دکل گرفتم و به آسمان آبی که نور خورشید چشم را میزد خیره شدم موهای طلایی‌ام که از کناره‌های صورتم به چشم می‌خورد  در آفتاب می‌درخشید و مانند نخی از طلا جولان میداد صدای قدم‌ها نشان میداد جوال عرشه‌را ترک کرده است : نیوفتی عمق اینجا بیشتره نمیشه نجاتت دادچشم چرخانم به دنبال صدا  اسی ایستاده بود داشت کمربندش را سفت می‌کرد انگار او تنها دوستم در این کشتی بود دوست چه کلمه‌ی غریبی فریاد زدم : از شرم راحت میشید فکر کنم به نفعتونم باشهسرش را به سمتم بالا گرفت موهای کوتاه سرمه‌ای رنگش در باد تکان می‌خورد پاسخ داد :‌ راحت که نه... مامورای دریا پوستمونو میکنن &quot;کشتن خدمه‌ی کشتی‌های دیگر بی هزینه و کشتن خدمه‌ی کشتی خودت ۲۰۰۰۰ جریمه&quot;: مگه من جزوی از خدمم  صدای جوال پاسخم را داد : توی بندرگاه یاروارا قطعیش کردیمجوال در چهار چوب در  اتاقکش که به او دید داشتم ایستاده بود برای کار کردن در کشتی باید فرمی با مشخصات کشتی و سکاندار ترتیب داده می‌شد اما تا جایی که یادم بود من از کشتی مارتا هیچ فرمی نداشتم پس راحت تر میشد برای کشتی دیگر کار کنم ابرویی بالا انداختم : نباید درباره‌ی موضوعی که به من مربوطه مشورت می‌کردیددارت همراه دلیر دوباره به عرشه برگشت و هردو  صندوقی را جابه‌جا می‌کردند: اگر قرار بود مشورت کنیم که اول باید میزاشتیم می‌مردی بعد نجاتت می‌دادیممنظور دلیر از این حرف نجاتم از کشتی مارتا بود خدمه‌ی کشتی را درک میکردم اما رفتارشان را تایید نمیکردم : من نخواستم نجاتم بدید فک کنم مردن از بودن با کسی که ازت متنفره بهتر باشه!؟ حرفم ناخود‌آگاه از دهانم خارج شد جوال در چهارچوب در اتاقکش خوشکش زد و به من خیره بود این نگاه داشت مرا ذوب می‌کرد لحظه‌ای خودم نیز از حرفم جا خوردم از روی دکل پریدم روی عرشه‌ دلیر و دارت صندوق را زیر دکل بزرگ اصلی گذاشتند جوال نگاهش را از من گرفت و پشت سکان ایستاد دارت با سمتش رفت : ناهار که داریم مثل شام نظری تو دریا که ماهلین قرق شده اصلا نمیچسپه به سمت اسی برگشتم لبخندی زیبا روی لبانش بود او را درک نمیکردم احساس می‌کردم دیوانه است شایدم عاقلتر از من... : سعی میکنم بدتونم ماهی بگیرم دستش را لای‌موهایش خورد که مانند امواج دریا به تکان افتادند : خوب راستش تور پاره شده و باید درستش کنی بعد ماهیگیری کنی سری تکان دادم : الان کجاست : همونجایی که خواستی ماهی بگیری ولش کردیم باشه ای گفتم و به سمت تور رفتم از آنچه اسی میگفت بیشتر پاره شده بود و چند تا از گره‌هایش باز شده بودند نشستم و مشغول گره زدن گره‌های باز شده‌اش شدم و باید به خاطر پارگی‌هایش هم فکری می‌کروم اسی به سمتم آمد : کمک نمی‌خوایی؟ چشم از تور برنداشتم و مشغول کارم شدم : تو کشتی شما نباید هرکی کار خودشو بکنهکنارم نشست : زیاد قانون مدار نیستمو آنطرف تور رد روی پاهایش کشید و شروع به گره زدن کرد زخمی روی مچ دستش تا زیر آستینش دیده می‌شد و وقتی دستش تکان می‌خورد بیشتر به چشم می‌خورد : مشخصه بد جور سربه‌سر یه عده گذاشتی دست از کار کشید و به چهره‌ام خیر شد با چشم به مچ دستش اشاره کردم به دستش نگاهی انداخت و آستینش را پایین تر کشید : خیلی چیزا به تو ربطی نداره! از خشم منقبض شده بود برایم عجیب بود چرا باید انقد  به هم بریزد سری تکان دادم : متاسفم فقط کنجکاو شدمگره زدن را بس کرد و از جایش بلند شد : نشو و از کنارم فاصله گرفت ابرویی بالا انداختم فکر کنم زود قضاوت کردم درباره‌ی اینکه می‌شود دوست شویم بعد از تعمیر تور قبل از اینکه آن را در دریا بیاندازم دو طرفش را به دو طرف کشتی گره زدم و در‌یا در مسیر ما امن بود اما ابر‌های سیاه مسیر شمال را محاصره کرده بودند جوال و دارت صحبت می‌کردند و دلیر لبه‌ی کشتی ایستاده بود آن دو را تماشا می‌کرد اسی روی عرشه به چشم نمی‌خورد به سمت اتاقک رفتن درسا حدس زده بودم در اتاقک نشسته بود و چاقویش را می‌چرخاند به چهارچوب در تکیه زدم : زیادی به درد نخوره....از پاهایم نگاهش را به چهره‌ام سر داد آب دهانم را قورت دادم و ادامه دادم : چاقوتو میگم  و از کمرم چاقویم را که از کشتی مارتا توانسته بودم َبردارَم آزاد کردم و چند قدم به سمتش رفتن و به دستش دادم و چاقویش را از دستش گرفتم چاقوی خاصی نبود تیغه‌ی سنگی معمولی با دسته‌ای چوبی طرح زیبایی بود چاقویم‌را چند بار در دستش چرخاند روی تیغه‌ی چاقوی اسی نام آلبرت ویلسون هک شده بودمتعجب شدم و به سمتش برگشتم دیدم او اصلا از من چشم برنداشته و چاقویم را در دستش می‌چرخاند : اووو... ببخشید چاقو را به سمتش گرفتم و بی معطلی از دستم قاپید چاقوی مرا هم روی تختم پرت کرد و به پشتش تکه داد نام آلبرت ویلسون برایم آشنا بود و فکرم را درگیر کرد کمی‌ فکر کردم و دست آخر یادم آمد یکی از افراد مشهور کشتی ساز بود و حتی یکی از بزرگترین کشتی‌های مارتا را نیز او ساخته بود روی تختم جای گرفتم و چاقویم را برداشتم &quot;آلبرت ویلسون&quot; اسی جه ارتباطی با او داشت؟ یا از کجا چاقویش به دستش رسیده است؟‌ به نیم رخ اسی که به در زل زده بود خیره شدم عصبی بود از جایم بلند شدم تا به تور سر به زنم و همزمان شد با ورود دارت چند ثانیه را با دیدنم مکث کرد که از کنارش‌ گذشتم به سمت تور رفتم دلیر باد‌بان‌‌ها را به جهتی تنظیم می‌کرد: بادبان‌ها که جهتشون خوب بود به سمتم برگشت و در حالی که طناب باد‌بان را دو دستش گرفت بود گفت :‌ مسیرمون ...مونو...ت..غییر...میدیم... و طناب را به ستون بست و ادامه داد :‌ جای ایستادن کمک کن بادبانو جمع کنیم سری تکان دادم و به سمتش رفتم </description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 21:06:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-vew9zcbhqkt1</link>
                <description>کی میگه زمان همه چی رو درست میکنه؟دلتنگی نه زمان داره نه مکان...هیچی جلودارش نیستدلتنگی فقط با دیدار از بین میبره فقط ...میرسم به حرف اون عزیزی که میگفت:از خودم برایت بگویم؟از خانه، از خیابانشهر، صدای پایِ ما، شب؟از کجا برایت بگویم.. جایی که تو نیستی، گفتن دارد؟!        </description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 21:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای... در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-neqgz00cu9zd</link>
                <description>دلیر نیز برای کمکم آمد همراه هم تور را به داخل دریا انداختیم و دو سرش را با لبه‌هایش گره زدیم سرم را از لبه‌ی کشتی بیرون خم کرده بودم و به تور نگاه میکردم که با تکان خوردن‌های کشتی مانند امواج دریا بالا و پایین حرکت می‌کند صدای اسی که نام جوال را فریاد می‌زد به گوشم رسید و صدای قدم هایش که به سمت جوال رفت و مبهم صدایشان گوشم را نوازش کرد قطره‌ی اشکی از گونه‌هایم سر خورد و به داخل آب افتاد &quot;من آنقدر ضعیف نبودم&quot; تا قبل از آشنایی با جوال مشهور به بی‌رحم دریا بودم چه شد که چنین شدم .... فلش بک:کلاستییر یکی از خدمه‌ی کشتی مارتا به ستم دوید و درحالی که از لای کلمان نفس می‌کشید گفت : مارتا.... ص...دات... میک‌‌‌...نه از جایم بلند شدم و چاقویی که تا قبل از آمدن کلاستیر د  دستم میچرخید را در قلاف بردمبه سمت اتاق مارتا رفتم در باز بود و مارتا دور خودش راه می‌رفت دست به سینه ایستادم:  چی شده مارتا....به سمتم چرخید و روبه رویم ایستاد: کشتی ویرجینیا....پوزخندی روی لبانم نقش بست : اووو... پس کار خدمه‌ی اونا آنقدر درسته که تونسته کشتی مارتا رو بترسونه از خشم صورتش سرخ شده بود اشاره کرد  وارد اتاقش شدم و در را پشت سرم بستم: بفرما گوشم با توعه چه نقشه‌ای داری پشت صندلی اش نشست اتاقش پر بود از چیز‌هایی که در دریا غواص کشتی پیدا کرده بود هرچند حدس میزدم صد برابرش را فروخته است تختی گوشه‌ی اتاق وجود داشت و میز و صندلی کارش همراه نقشه‌هایی از دریا و بطری که کشتی‌ درونش تاب می‌خورد به چهره‌اش دقیق شدم اشاره کرد بنشینم روی صندلی و ادامه داد : باید بتونی سر از کارشون در بیاریابرویی بالا انداختم و روی میز با انگشت ضرب گرفتم : سودش برا من چیه اخم‌های را غلیظ تر کرد : همین که کشتی پدرت توی لیست از همه بالاتر باشه جزوی از سودته به صندلی تکیه زدم : کشتی پدرم درست نیست.... خیلی وقته که از دریاها حذف شده... الان اون کشتی به اسم توعه چشم روی هم گذاشت : کشتی مخفی مارتا رو بهت میدم...به کف اتاقک خیره شدم و بعد به چهره‌ی مارتا نگاه کردم : اون که حق خودمه تو بهم ندی به زور میگیرمش میدیدم که عصبی نفسش را بیرون داد : هر چی بخوایی....از جایم بلند شدم و به آن سمت اتاقک رفتن دستم را روی شمشیر جواهر نشان کشیدم : از مادم جدا میشی...از جایش بلند شد و صدای ییچاره‌ی صندلی که روی سطح کشتی برخورد کرد در هم پیچید به سمتش چرخیدم : تو دیوونه شدی.... ماهلین‌.سرم را تکان دادم : نه کاملا عقلم سرجاشه : هرچی به جز این پوزخندی زدم : اخیهه... یعنی اقندرعاشق مادرمیبعد چند قدمی به سمتش رفتم و ادامه دادم : فکراتو بکن بهم خبر بده...امیدوار بودم قبول کند هر چند مارتا عاقل تر از آن بود که منبع ثروت و شهرتش را رها کند اما با وجود رقیبی مانند ویرجینیا امپراتوری در دریا‌ها برایش مشکل میشد از اتاقک خارج شدم و پشت سرم درش را محکم به هم کوبیدم کشتی دو دکله‌ با رنگی متفاوت با دیگر کشتی‌های مارتا و همچنین بزرگترین و با شکوه ترین کشتی اش....پوزخندی زدن به خودم و به پدرم روزی این کشتی به دست پدرم اداره می‌شد و من مانند یک سکاندار روی عرشه قدم میزدم اما حالا چی....نفس عمیقی میکشم بوی شور دریا مرا به وجد می آورد فریاد میزنم : این قسمت برای ماهیگیری حرف نداره صدای جیلا که در حال تعمیر بادبان کوچک است به گوش می‌رسد : ولی نه برای تعمیر بادبان‌ها...میخندم : کمک میخوایی....طناب را میچسپد و در حالی که پاهایش آویزان است می‌گوید : اووو که مارتا پدرمو در بیاره... نفسی می‌کشد و خودش را به بالای دکل می‌کشد و در حالی که گره‌ای به طناب در دستش و طناب دیگر می‌زند : نه ممنون می‌خندم : چقدرم که براش مهمم طناب را به دندان می‌گیرد و چند بار دیگر با احتات گره می‌زند : درسته کلاستیر به سمتم می‌اید : مارتا بهت چی گفتبه چهره‌ی آفتاب سوخته‌اش خیره میشوم :کار ویرجینیا رو تموم کنم دستی به موهای نداشته اش می‌کشد  با چشمان سیاهش گیج نگاهم می‌کند پوزخند میزنم : بی خیالش...سرش را تکان می‌دهد و و از کنارم دور می‌شود کشتی مارتا تقریبا ۹ خدمه دارد که با خود مارتا می‌شود ۱۰ نفر کشتی بزرگیست چنین کشتی‌هایی حداقل ۱۵ و گاهی ۲۰ خدمه را نیز در خود جای می‌دهند اما مارتا معتقد است هرچی خدمه کمتر باشد کمتر مجبور است راز نگهدار باشد اما می‌دانم که هیچ کدام از خدمه‌ی مارتا بی دلیل عضوش نشده‌اند ده برابر حقوق دیگر کشتی‌ها شامل حالشان است با کاری بهتر و تقریبا آسان تر....چند ساعتی را به کمک خزانه دار مارتا می‌گذرانم...بیشتر خدمه‌ی مارتا به جز من و جیلا و کلاستیر و فاستر اهل دریای توفان نیستند و نامشان را هیچگونه نمیتوانم به خاطر بسپرم فاستر به سمتم می‌اید دستانش را در جیب کتش چپانده و با موهای پر کلاغی و چشمان هم رنگشان منی که در سطح کشتی چهار زانو نشسته ام و سنگ‌ها را از جدا میکنم نظاره می‌کند پوزخند مزخرفی می‌زند و من در پاسخ زبانم را در می آورم چشمانش را بسا و باز می‌کند گویا از این حرکتم خشمگین شده است  سعی دارد بی‌تفاوت نشان داد به جعبه‌ها تکیه می‌زند و خیره نگاهم می‌کند آخرین سنگ‌ها را در کیسه میریزم و خزانه دار از کنارم بلند می‌شود و به سمت صندوق ها می‌رود کیسه‌ها را به دستش می دهم و رو به روی فاستر می ایستم : بفرما بگو... دستم را میگی    همراه خود می‌کشد : چی شده فاستر..‌..گوشه‌ای در دکل اصلی می ایستد و بازویم را رها می‌کند در حالی که بازویم را با دست دیگر از درد میگیرم :چته تو....چشمانش در سیاهی شب میدرخشد و نور مهتاب کم رمغ میان متن را روشن می‌کند سرش را به سمتم خم می‌کند : مارتا صبح بهت چی گفتسری به نشانه‌ی افسوس تکان میدهم و بعد نوچ نوعی میکنم : واقعا متاسفم برای این منو کشوندی اینجا..بلافاصله ادامه می‌دهم : واسه تموم کردن کار ویرجینیا کمک می خواستبا افتخار این را می‌گویم و راهم را میکشم اما چند قدم نرفته مچ دستم را میگیر  و مانع می‌شود : از نقشش خوشم نیومد هرچیم شد قبول نکن دستم را از دستش بیرون میکشم و دست به سینه سرن را بالا میگیرم : نکنه نگرانمی فاستر... نامش را غلیظ تر تلفظ میکنم چشم روی هم میگذار  و در حالی که می خواهد کنترل روی کلماتش داشته باشد : سکاندار ویرجینیا اونطورم که به نظر میاد صاف و ساده نیست میخندم شبیه به پوزخند : توی این دنیا کدوم آدم صاف و سادس آخه فاسترسرش را به راست و چپ تکان می‌دهد : متوجه نیستی ماهلین غرور چشمتو گرفته...سری تکان میدهم و د  حالی که از او فاصله میگیرم می‌گویم : هیچکس بی عیب و نقص نیست فاستر... همه یه چیزی دارن که خوابشون کنه... با خودم لب میزنم&quot;برای منم نفسمه&quot; و به اتاقک خودمو جیلا میروم میبینم که جیلا در تخت ننوی‌اش غرق شده است منم در تختم میخزم و صدای غژ غژش سکوت را میشکند اتاقک کرمی رنگ با نور فانوس و سیاهی شب در آمیخته شده و به رنگ قهوه‌ای سوخته در آمده است....</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 17:49:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان...</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-zet0riilaz1h</link>
                <description>سلام دوستان امیدوارم از رمانم خوشتون بیاد شنونده‌ی انتقاداتتون نظراتتون و پیشنهاد هاتون هستم خوشحال میشم نظرتون رو بدونم هر چند بابت ادامه دادنش دو دلم چون همیشه متن ها و نوشته‌ها مو نصفه رها میکنم میخواستن ازتون بپرسم ادامش بدم یا گذاشتن وقتم براش حیفه؟ بقیشم می‌خوام فک بزنم امیدوارم حوصله‌ی خوندن داشته باشید چند وقته سرما خوردم و چندان حالم خوش نیست دستم به کاری نمیره و همش به گذشته فکر میکنم به روزای سختم فکر میکردم ازشون خلاص شدم اما الان که بهتر به این موضوع فکر میکنم میبینم هنوز توی چند قدمی قرار داره و حتی خوندن یه محتوای غمگین میتونه منو دوباره به همون منجلاب برگردونه....سرتونو درد نیارم خاصتم بگم افرادی که توی افسردگی و روزای سخت قرار دارن واقعا دست خودشون نیست نیاز به محبت و درک شدن دارن و گاهی از اطرافیان فقط تنهایی میخوان حواسمون به این افراد باشه لطفا... متنی خوندم نوشته بود &quot;دوستم که خودشو از پل هوایی پرت کرد پایین نوشته‌ای در اتاقش یافت شد که نوشته بود در راه حتی اگر یک نفر به من لبخند بزند باز میگردم&quot;🤕🥺😓😭</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 00:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای... در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-jv3exnvgi7ca</link>
                <description>چقدر دوست داشتم بعد از هر بار گفتن نامش جانمی ورد زبانش باشد اما حیف هربار حرفم را می‌بریدبرق اشک را در چشمانم مهار کردم : خدا میدونه بودنم چقدر قراره تو و خدمتو به خطر بندازه بردنم به صلاحتون نیست... من از پس خودم برمیام... توی بندرگاه کسای زیادی هستن که با دیدن سکه هر کاری میکنن...: درسته... حتی تحویل دادنت به مارتا...خودش را کمی جابه‌جا کرد : مطمعن باش پیش من باشی جات امن‌تره...‌ نمیدانم چیزی که در چشمانش بود محبت بود یا چیز دیگر... از جایم بلند شدم : کجا...سرم را کج کردم و نگاهش کردم : برای رفتن نباید اماده‌شم؟ سرش را عقب و جلو کرد : اما قبلش چیزی بخور باشه‌ای گفتم و از میز فاصله گرفتم ...... برای رفتن آماده بودیم هوا مناسب بود و همه میدانستند طوفان و باد مانع مان نخواهد شد با تکان خوردن کشتی مرغان دریایی که روی لبه‌های کشتی تن به استراحت داده بودند پر زدند و در کسری از ثانیه آسمان را پوشاندند جوال پشت سکان ایستاد همراه اسی و دلیر لنگر‌ها را جمع کردیم دارت طناب را از دور ستون آزاد کرد و با به راه افتادن کشتی به سمتش دوید و از نردبان طنابی بالا آمد اسی بالای ستون نشست در تماشای دریا و مرغان دریایی....از تور بادبان بالا رفتم و کنار اسی نشستم دستانش را ستون بدنش قرار داده بود و پاهایش را آویزان کرده بود نیم رخ صورت برنزه رنگش را میدیدم دماغ کشیده‌اش از نیم رخ زیبا تر بود لبان قلوه‌ای و فک برجسته اش... لحظه‌ای چیزی مانند حسادت به قلبم نفوذ کرد... شاید ترسیدم جوال از کسی غیر از من خوشش بیاید...چشمان ابی‌ رنگش را به سمتم چرخاند احساس کردم قلبم ریخت : خوشگلی....و لبخندی زد از همان لبخند‌های کمیاب قلبم برای لبخندش پر کشید به ستون تکیه زدم و یک پایم را آویزان کردم و پایه‌ دیگرم را جمع کردم...: چند وقته توی کشتی کار میکنی...چشم به دریا دوخت و کمی جابه‌جا شد : بهتره بگم چیزی جز دریا رو نمیشناسم....: از اول با دارت و دلیر کار می‌کردید....چاقویش را از قلاف بیرون کشید و در دستش چرخاند : با دلیر آره.... اما دارت و جوال بعدا ملحق شدن...فکر میکردم سوالاتم بی پاسخ بمانند اما نمی‌دانستم چرا اسی بی پرده پاسخم را میداد نفس عمیقی کشید و چاقویش را چند بار دیگر چرخاند به جوال خیره شدم که محکم سکان را گرفته بود انگار متوجه نگاه خیره‌ام شد که برگشت و به سمتم...چشمان عسلی‌اش در آفتاب به رنگ سبز میزد... موهایش را باد تکان میداد سرش را برگرداند دلیر مشغول تنظیم قطب‌نما بود و دارت خزانه را کنترل می‌کرد : مگه نگفتی میخوایی انبار دار بشی... باید برای شام امشب یه فکری کنی دیگه...به سمت اسی برگشتم : تور ماهیگیری دارید سرش را تکان داد : آره... اما قبل اومدن تو انبار دار نداشتیم... دلیر مسئولش بود دستم را به تور بادبان گرفتم و سطح کشتی پریدم : دلیر... بدون برگشتن به سمتم بله‌ای گفت : تور ماهیگیری دارید...قطب نما را همراه دوربین بزرگش در جعبه گذاشت و به سمتم آمد...خوی انباره...و اشاره کرد دنبالش بروم از چند پله‌ی کشتی پایین رفتیم چکمه‌هایی که بالای دری از اتاقک‌ها آویزان بود گذشتیم و با کلیدی که به کمر داشت دری را باز کرد حدس میزدم باید اشپز‌خانه‌ی کشتی باشد کار انباز دار این بود که مسئولیت خورد و خوراک خدمه‌را تأمین می‌کرد و این وظیفه دیگر بر دوش من بود هر چند نمیدانم چقدر طول می‌کشد...پشت جعبه‌ها رفت و چیزی را برداشت به سمتم آمد تور بسته شده را در دستم گذاشت و بیرون رفت پشت سرش رفتم و در را با کلید قفل کرد و کلید را به دستم داد : دیکه باخودت... سرم را تکان دادم و پشت سرش به   کشتی رفتم جوال هنوز پشت سکان بود و دارت و اسی صندوق‌ها و جعبه‌ها به انبار خزانه می‌کشیدندبه گوشه‌ی کشتی رفتم و مشغول باز کردن تور شدم نیم ساعتی را با تور سرو کله زدم که دلیر نیز برای کمکم آمد همراه هم تور را به داخل دریا انداختیم و دو سرش را با لبه‌هایش گره زدیم </description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jan 2025 00:34:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای... در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-uvvxkurgthjz</link>
                <description>اصلا متوجه نمی‌شدم منظورشان چیست یا جوال قصد دارد چه بگوید....نفس عمیقی کشیدم که باعث شد دردی در سینه‌ام بپیچد صاف نشستن و چشمانم را روی هم گذاشتم تا حالم جا بیاید دلیر چیزی را شمارد و از جایش بلند شد : باید ببینم کشتی برای رفتن آمادست یا نه...جوال سر تکان داد : می‌خوای منم بیام...و ایی از جا برخاست اما دلیر دست رد به سینه‌اش زد : نه نیازی نیست... استراحت کنو بیرون رفت اسی به سمتم چرخید : امروز قراره حرکت کنیم و بریم سر تکان دادم : اینجا موندن مشخصه به صلاحتون نیست...جوال خیره‌ام شد : به صلاح هیچ کدوممون.... تو هم دیگه جزوی از خدمه‌ای: اما نظر دارت و دلیر هیچ تغییری نکردهنمی‌دانستم اسی قصد نا‌امید کردنم را داشت یا چیز دیگر... هرچند نمیشد از قصد و نیت کسی سردرآودرد سرم را پایین انداختم : اگه به خاطر من نبود بلایی سر اسی...اسی حرفم را برید : بهتره من برم معلومه باید تنها حرف بزنید...صدای قدم‌هایش مته‌ی اعصابم بود نگاه سنگین جوال را احساس می‌کردم می‌خواستم محکم باشم اما نمیشد...گویی کشتی سنگینی‌ را روی کتفم رها کرده باشند آنگونه خراش برداشته بودم...:به خاطر تو نبود کشتی مارتا دنبال بهونه بود و چه بهونه‌ای بهتر از این....اخم کردم : جوال...‌چقدر دوست داشتم بعد از بار گفتن نامش جانمی ورد زبانش باشد اما حیف هربار حرفم را می‌برید برق اشک را در چشمانم مهار کردم : خدا میدونه بودنم چقدر قراره تو و خدمتو به خطر بندازه بردنم به صلاحتون نیست... نن از پس خودم برمیام...</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Mon, 13 Jan 2025 15:14:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای... در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-pj4rcoze74in</link>
                <description>یکی از قانون‌های نا نوشته‌ی دریا....طبیب برای معاینه‌ی اسی همراه دلیر آمد کمی بعد هم جوال به ما پیوست هر سه نفر عصبی بودند حقم داشتند مارتا از حدش فراتر رفته بود مسافرخانه خالی بود ار صاحبش هم نبود....تغییر مکان دادیم به مسافرخانه‌ی دیگری رفتیم اسی حالش خوب بود فقط چند زخم سطحی برداشته بود و با داروی بیهوشی از هوش رفته بود...شب به اتاقم برای استراحت رفتم روز پر ماجرایی بود در دریاها همیشه ماجراها وجود داشتند... حتی اگر یک خدمه‌ی ساده ام بودیم بلاخره دریا جای پر تلاتمیست مانند زندگی که عجیب بوی مرگ می‌دهد...رئیس روی تخت دراز کشیدم و پاهایم را روی تاج تخت گذاشتم و سرم را از لبه اش آویزان کردم خون‌های ریخته شده روی کف مسافرخانه برای اسی نبود و از این بابت خوشحال بودم اما هنوز بوی خون از دماغم جدا نشده بود سر گیجه گرفته بودم... شاید بخاطر زخم‌هایم بود با آن همه درد دویدن کارم را مشکل و جسمم را خسته کرده بود کم کم چشمانم گرم می‌شدند که صدای چرخش دستگیره‌ی در گوشانم را تیز کرد دستم را روی چاقو که زیر پیراهنم مخفی شده بود گذاشتم در با صدای غژ غژی باز شد چشمانم را باز نکردم و منتظر شدم ببینم چه می‌شود صدای قدم‌ها در اتاق طنین انداخت و کمی بعد حظور شخصی را کنارم احساس کردم سکوت حکم فرما شد قبل از اینکه او کاری بکند نیم خیز نشان و در حرکتی چاقوی روی شکمش قرار گرفت چشمانم را باز کردم نور فانوس که از پنچره مرموزانه وارد اتاق میشد نیمی از صورتش را روشن کرده بود چشمان براق عسلی رنگش با سیاهی شب آمیخته شده بودند و موهای عنایی‌اش مشکی نمایش میداد... اما پوست سفیدش را سیاهی شب هم نمی‌توانست تغییر دهد : جوال....کنار پاهایم روی تخت نشست....: جواب سوالامو اومدم بگیرم...آنقدر آهسته بود که گویی اگر ذره‌ای بلندتر حرف می‌زد میشکستم سری تکان دادم حلقه‌ی اشک روی گونه‌ام غلتید شکر کردم که تاریک است و این ضعف را نمی‌تواند ببیند... من همیشه در مقابل او بچه‌ای ترسویی بیش نبودم...: سکه‌ها از کجا اومدن....سعی می‌کردم صدایم نلرزد آرام و بدون نفس کشیدن منتظر باز‌پرسی از بودم نفسم را ولو دادم : گفتم که....نوچ نوعی کرد   سرش را به چپ و راست تکان داد : من خدمه‌ی ویرجینیا نیستم بخوایی دروغ ببندی به ریشم...پس او که بود... جوال؟ کدام جوال؛ جوال که عاشقم بود یا جوال که باید از خود و کشتی‌اش محافظت کند... قبل از آنکه وارد کشتی‌اش شوم این جوال خشک را به کل از یاد برده بودم... چه خوب شد یادم آمد نفسی گرفتم : میرنا بهم داد... وقتی از تجارت با سارمو برگشتیم مارتا میخواست به همونجایی بریم که نجاتم دادی... میرنا انگار با خبر بود چه بلایی قرار سرم بیاد اما بهم چیزی نگفت....: میرنا...مادرتسرم را تکان دادم.. صدایم بیشتر شبیه به دختر بچه‌ای شده بود که داشت نق می‌زد نفس کشیدم و ادامه دادم : وقتی به ساحل برگشتیم.... میرنا بهم کیسه‌ی سکه داد و گفت مخفیشون کنم به کسی هم چیزی نگم قطعا لازمم میشه اگر کسی پرسید از کجا آوردم بگم... : حقت از کشتی مارتا بوده... با چشمانش نظاره گرم بود سری تکان دادم : مارتا... چطور فهمید...: نمیدونم... : چرا از با هم بودنمون ناراضیه پوزخندی زدم : مگه ما با هم بودیم که بخواد ناراضی باشه... اخم پر رنگی کرد عصبی شده بود..؟ نمیشد پیش بینی‌اش کرد دستش جلوی صورتم قرار گرفت و گونه‌ام را نوازش کرد : درست میشه!... قطره‌ی اشک روی دستش چکید اما بی تفاوت به من زل زده بود بغض عجیبی گلویم را میفشرد اما نمی‌توانستم کنترلش کنم....قطرات اشکم به هق هق تبدیل شدند حتی دلیلش را نمی‌دانستم... جوال سرم را روس سینه‌اش فشرد...و فقط هق میزدم... بار سنگینی روی قلبم بود از نوع آتش....... نمیدانم کی خوابم برده بود با صدایی از خواب پریدم اما جوال در کنارم نبود... دستی به صورتم کشیدم اشک‌هایم خشک شده بودند در اتاق به جز تشتی برای شستن درست و صورت و... تختی رویش نشته بودم چیزی نبود نور از پنجره‌ به اتاقم تجاوز می‌کرد سر درد عجیبی داشتم نمی‌دانستم به علت خواب نا‌کافیست یا افکا  پریشانماز جا برخواستن و دست و صورتم را شستم رنگ اتاق سفید بود که به خاطر قدیمی بودنش به کرمی میزد چشمانم دو دو می‌زدند... حسی عجیب داشتم مانند اولین باری که سوار کشتی شدم و دریا زده شده بودمهمه چیز برایم مبهم بود من هرگز برای این زندگی ساخته نشده بودم گاهی احساس میکنم من را برای جایی دیگر ساخته اند اما کلید اشتباهی را فشار داده اند که من در این زندگی افتاده‌ام.... احساس می‌کردم چشمانم در مذاب آتش گذاشته اند مسافر‌خانه هم کف بود جایی قدیمی و فرسوده اما کار راه انداز حد اقل برای چند ساعت یا یک روز به جز خدمه‌ی ویرجینیا خدمه‌های کشتی‌های دیگری نیز سکونت داشتند میز‌ها آنقدر شلوغ بود که از میان همهمه نمیشد صدا‌هارا شناخت خدمه‌ی کشتی ویرجینیا گوشه‌ای نشسته بودند جوال مشغول کار دادن به هر کدام بود پشت میزشان جای گرفتم : صبح بخیر...دارت رویش را از من برگرداند و دلیر بی حرف مشغول خوردن شد اسی نگاه خیره‌ای به من انداخت : صبح بخیر دردسر ساز...‌ منگ نگاهش کردم... انگار کتک خوردنش را از چشم من میدید.. جوال لبخند کجی زد که متوجه‌‌اش نشدمبه اسی چشم دوختم تا ادامه دهد لقمه‌ای برداشت : داشتیم رائ می‌گرفتیم... که برای کشتی بودنت باعث دردسر بیشتر... یا مفیدی لبخند زورکی زدم : خوب نتیجه...جوال گفت :‌رائ گیری نکردیم تو اومدی دیگه... : پس  وقت خوبیه برای رای دادن دارت از پشت میز بلند شد : من که میگم... نیازی نیست دردسر درست کنه دردسر دنبالش راه میوفته....و از مسافر‌خانه بیرون رفت دلیر سرش را خاراند : به نظرم حق با دارته.... اسی خنده‌ای کرد و به سمتم برگشت : من که میگم مفیده بلاخره‌...بینمون هیچکی ۱۰۰۰۰ سکه‌رو یه جا نادیده بود....جوال خندید...: خوب پس دو به سه.... باز خوبه وقت برای تغییر نظر دارت و دلیر داری....اصلا متوجه نمی‌شدم منظورشان چیست یا جوال قصد دارد چه بگوید....</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 23:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای....در دل توفان...</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-dkcfr1m2ubgx</link>
                <description>پس برای همین از مارتا تا الان خبری نبود......دوان دوان با حالتی لرز گونه به سمت مسافرخانه رفتم...حس اینکه بلایی سر جوال آمده باشد مرا از هم میشکست سنگ فرش‌ها را حتی نمی‌دانستم چگونه طی میکنم نفس زنان به در مسافرخانه رسیدم از ترس لرزه برتنم افتاده بود... اما باید قوی میبودم زیرا نقطه ضعف‌ها خیلی زود در دریای توفان به گوش می‌رسیدند و در دریا جایی برای ضعیفان نبود...دو دستم را روی زانو‌هایم گرفتم و آرام نفس عمیقی کشیدم صدای ریه‌هایم را که با ولع هوا را میبلعید میشنیدم محکم ایستادم و دستم را روی دستگیره گرفتم نمی‌دانستم تحمل دیدن جوال را با سر و وضعی داغان داشتم یا نه....وارد مسافرخانه شدم بوی اشنا‌ی راک و غذاهای مانده با مشام رسید پا تند کردم رد خون در سالن اصلی مسافر خانه که روی زمین بود خبر خوبی نمی‌داد...تند تند به سمت طبقه‌ی بالا رفتم اما هیچ کس را ندیدم مسافرخانه خالی از هر موجود زنده‌ای بود اتاق ها را گشتم اما هیچ کس نبود صدای ضربان قلبم از صدای قدم‌هایم بیشتر به گوش می‌رسید نفسم داشت بند میآمد شدت کمر درد صورتم را جمع کرده بود و با هر قدمی که بر می‌داشتم تیری از درد روی کمرم جرقه میزد پله‌ها را دو تا یکی کردم و به سمت پیش‌خان رفتم شیشه‌های راک همراه نوشیدنی‌های سبک تر با نظم چیده شده بودند روی طاقچه...پشت پیش‌خان رفتم دو بشکه‌ی بزرگ راک در گوشه‌ای دو بشکه‌ی متوسط و کوچک در گوشه‌ی دیگر قرار داشت نفسم را ول کردم به اتاقکی که کنار پیشخان بود رفتم در را باز کردم و پشت بشکه‌ها و هرجایی را که میشد کسی پنهان شد نگاه کردم قلبم مچاله شده بود بوی خون را می‌توانستم از میان بو‌های دیگر تشخیص دهم ضربان قلبم را نمیتوانستم مهار کنم...جعبه ها را روی زمین انداختم...اسی را که بی هوش افتاده بود دیدم...نفسم لحظه‌ای در ریه‌هایم حبس شد جعبه‌ها را پرت کردم و اسی را چند بار تکان دادم : اسی...از آنجایی که کمی از من درشت تر بود نمیتوانستم کولش کنم باید از کسی کمک می‌خواستم... اما نمی‌دانستم از کی؟ به سرعت بیرون رفتم و هنوز بیرون نرفته بودم که دارت وارد شد وقتی چهره‌ی نگرانم را دید فریاد زد : چی شده ماهلین....دستم را به سمت اشپزخانه‌ گرفتم و سعی کردم صدایم نلرزد : اسی...نگذاشت ادامه دهم و پا تند کرد به سمت همان اتاقک... پشت سرش وارد شدم دارت اسی را در یک حرکت بلند کرد و به سمت اتاق برد : طبیب خبر کن زود باش....سری تکان دادم... بی آنکه بدانم چه کنم از مسافرخانه خارج شدم...دلیر از دور دیده می‌شد به سمتش دویدم : دلیر طبیب خبر کن....نگرانی از چشمانش به وضوح مشخص بود : جوال....سرم را به معنای منفی تکان دادم : اسی.... کتک خورده...دلیر دوید به سمت کوچه‌ای از بندرگاه حدس میزدم به دنبال طبیب می‌رود به اتاق ماهلین رفتم دارت بالای سرش نشسته بود و حلقه‌ی اشک چشمانش را براق کرده بود معلوم بود اسی چقدر برایش مهم است....هرگز رو نکن کی و چه چیزی برایت اهمیت دارد یکی از قانون‌های نا نوشته‌ی دریا..</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 22:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیست🤦‍♀️🤷‍♀️</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA%EF%B8%8F%EF%B8%8F-jmrh8bfzi8l2</link>
                <description>زندگیست دیگر گاهی آنقدر میزندت تا از ارامشت بکاهد و گاهی آنقدر خوب تا می‌کند که به زندگی شک میکنم..... می‌گویند زندگی همین است بگذار بگذرد....و من در این فکر فرو میروم که آیا واقعا باید بگذرد یا زندگی کنم آنگونه که می‌خواهم در این لحظه یاد آهنگ شایع می افتم همان تکه‌لی که می‌گوید : فرق داره نرسی یا نزارن برسی.....این تکه را بار‌ها   بارها تکرار کرده ام و میکنم هرگز نگذاشتند به جایی برسم زیرا اعتقادشان بر این است که زندگیست باید بگذاری تا بگذرد آیا واقعا برای گذشتن از خود آمده ایم یا برای ادامه دادن راه درست؟</description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 17:33:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ای....در دل توفان</title>
                <link>https://virgool.io/@alisenajanqwe/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-fnffsxsrbpnv</link>
                <description>روی عسلی کنار تخت چاقوی نقره‌ای خود نمایی می‌کرد به سمتش رفتم و در دست چرخاندمش بردی محافظت کار‌ساز بود البته اگر جرعت ضربه زدن را داشته باشم از اتاق خارج شدم .... در بندرگاه یاروار من را از خدمه‌ی کشتی مارتا می‌دانستند پس فرصت خوبی بود تا سکه‌هایم را با چیز ارزشمند‌تری معامله کنم یا حد‌اقل کمی بیشترشان کنم نمی‌توانستم آنها را خرج کنم زیرا دیر یا زود کشتی ویرجینیا به آنها نیاز پیدا میکردمسافرخانه را ترک کردمبوی آشنای شور بیرون از مسافرخانه بیشتر مشام را قلقلک میداد ساختمان سر به فلک کشیده روبه‌رویم خودنمایی می‌کرد و سنگ‌فرش‌های خیابان‌ها که بعضی شان ترک خورده بود حسی غریب را درونم تداعی کرده بود ناخودآگاه حرف‌های جوال پشت میز صبحانه در گوشم پیچید افکارم را به سیاهی رساند....واقعا قصدش از آن حرف‌ها را نمیشد فهمید هر چند در دریاها کسی نباید منظور واقعی اش را نیز فاش می‌کرد.... به سمت بازاری که تجارت‌ها در آنجا صورت می‌گرفت   رفتمکودکان قد و نیم قد روی سنگ‌فرشها در کوچه‌ها بازی می‌کردند و باد با آنها هم قدم بود یاد بچگی‌هایم قلقلکم میداد هرچند من مانند باقی بچه‌ها نبودم همیشه چند‌سال بزرگتر رفتار میکردم تا لااقل مادر مرا قبول داشته باشد اما در آخر هیچ نشد اما بعد ازاین باید حقم را از مارتا میگرفتم حال به هر نحوی که بود به بازار که رسیدم به سمت سنگ فروش پیری رفتم تقریبا بیشتر صورتم را پوشانده بودم روبه رویش ایستادم و سنگ بزرگی را برداشتم : معامله نمیکنم فقط می‌خرم.....نگاهی به صورت چروکیده‌اش انداختم : کسی این چیزارو هم نمیخره! سنگ را سر جایش گذاشتم و به سمت قرفه‌ای دیگر حرکت کردم در آن سو زن جوانی مشغول فروش راک بود کسانی که راک میفروختند پول خوبی هم به جیب می‌زدند....به سمتش رفتم و تنه‌ای به شانه‌اش زدم به سمت برگشت : چته زنیکه حواستو جمع کن....کیسه را از کمش شل کردم و او را نزدیک خودم هل دادم : ببخشید واقعا حالم خوش نیست.....هردو روی زمین افتادیم و کیسه‌ی پول‌هایش در دستم ماند از رویم بلند شد : واقعا هم مریضی نیم خیز شدم و لبخندی زدم پول‌ها را در جیبم مخفی کردم : یکم سرم گیج رفت متاسفم.....بلند شدم و لباس‌هایم را تکاندم هر چند سکه‌ی زیادی به جیب مردم اما لااقل برای چند روز کافی بود....شاید برای چند روزی که شود سر از کار جوال در آورم به سمت بندرگاه رفتم جایی که کشتی ها لنگر می‌اندازند شاید میشد خبری از مارتا به گوش رسید تا بتوانم بدانم مارتا چه در سر دارد شاید نیم ساعتی راه بود جوال مسافر‌خانه‌ی دوری را برای اقامت کوتاه انتخاب کرده بودهرچند کار عاقلانه‌ای بود اگر مارتا میآمد اول مسافر‌خانه‌های نزدیک وارسی می‌شدند و بردی خدمه‌ی ویرجینیا چند دقیقا‌ای وقت اضافه لازم بود در بندرگاه ایستادم فاصله‌ام را رعایت کردم تا در چشنم خدمه‌ها دیده نشوم کتی‌ها را به دقت برسی کردم اما کشتی مارتا در بین‌آنها دیده نمیشد....این موضوع بیشتر نگرانم کرده بود در بین کشتی‌ها کشتیکوچکتری که بین شان بود توجه‌ام را جلب کرد علامت عقاب خفته بود برایم آشنا بود و فکرم را درگیر خودش کرد برق چیزی میان بندرگاه چشمانم را به سم خود کشید یکی از خدمه‌ی همان کشتی کوچک بود که چاقوی جواهر نشانی را در دستانش میچرخدند سنگ‌های چاقو برایم آشنا بود یاد چاقوی اسی که صبح در دستش میچرخید افتادم حس کردم قلبم مچاله شده است نفسم بند‌آمده بود خدمه‌ی کشتی مارتا.... با کشتی تجاری شان به بندرگاه آمده بودند و هیچ کسم شک نمی‌کرد که آنها برای مارتا کار کنند پس برای همین از مارتا تا الان خبری نبود......دوان دوان با حالتی لرز گونه به سمت مسافرخانه رفتم...حس اینکه بلایی سر جوال آمده باشد مرا از هم میشکست </description>
                <category>رها🤌⚘💜</category>
                <author>رها🤌⚘💜</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 00:53:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>