<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی شفیع</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alishefi</link>
        <description>دانشجوی انجینری نرم افزار، علاقه‌مند به دیزاین و برندینگ، پیاده‌روی و اینکه پی سی گیمرم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/76764/avatar/9WPFoS.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی شفیع</title>
            <link>https://virgool.io/@alishefi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیل برو، چیل…</title>
                <link>https://virgool.io/@alishefi/%DA%86%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D9%88-%DA%86%DB%8C%D9%84-ujx7xoulzxhz</link>
                <description>🌙بیشتر عصرا احساس تنهایی و پوچی سراغم میاد؛از اونایی که قفسه‌ی سینه و دلتو دلشوره می‌گیرهو می‌خوای از اونجایی که هستی بزنی به خیابون.باز زمستونا بدتر میشه، زود شب میشه...گاهی شده توی «الان چیکار کنم» گیر کنی؟راه فراری ازش پیدا نکردم جز اینکه بی‌اهمیت باشی بهش.📦همه‌مون توی یک جعبه‌ی مربعی دنبال درِ خروجیم.جدیداً بیشتر از سازنده می‌پرسم:«دلیل اینکه توی این جعبه نگهم می‌داری چیه؟»جوابی نمی‌گیرم... جز اینکه ادامه میدم به جستجو.🌌تو خوابم که درد می‌کشم، دردشو حس می‌کنم.چند شب قبل یه خواب دیدم، هی تلاش می‌کردم بیدار بشم ازش.توی خوابم یکی داشت سر دست و پام بلایی می‌آورد که یادم نیست...بعد تا الان همون‌جاهاش درد می‌کنه.نمی‌دونم برای همه همینهکه درد رو توی رویاهاشون حس می‌کنن تو واقعیت یا نه.🔄گمونم خیلی انتظار دارم از خودمو همین انتظار زیاد بی‌قرارم می‌کنه.باید یکی بهم بگه:«چیل برو چیل... آروم بگیر داداش، آروم بگیر.»</description>
                <category>علی شفیع</category>
                <author>علی شفیع</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 17:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرف زدن با خودمون؛ راز مهمی که همه انجام می‌دیم</title>
                <link>https://virgool.io/@alishefi/%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%87%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%85-gkktigitnsfp</link>
                <description> صبح که زنگ ساعت گوشیت می‌زنه، با خودت می‌گی: « یه پنج دیقه دیگه ☹وقتی داری دندوناتو مسواک می‌زنی، یهویی می‌گی: «آخه واقعاً وقت آرایشگا رفتن ندارم؟از خونه می‌زنی بیرون، دنبال کلیدات می‌گردی که نیستن. می‌گی: «وای، من هیچ کاری درست انجام نمی‌دم!» و درست همون موقع همسایه ت می‌بینه.حرف زدن با خودمون یه چیزی‌یه که خیلیا ازش خجالت میک‌شن یا حتی فکر می‌کنن آدم دیوونه‌اس. اما تحقیقات روانشناسی سال‌ها نشون دادن که حرف زدن با خودمون کاملاً طبیعیه.واقعیت اینه که تقریباً همه ما روزانه یه جورایی با خودمون حرف می‌زنیم.پس چرا خودمون رو صدا می‌کنیم؟ و اینکه چی می‌گیم واقعاً مهمه؟حرف زدن با خودمون یعنی حرفایی که تو ذهنمون با خودمون می‌زنیم، بعضی وقتا بهش می‌گن «گفتار درونی».و فرق داره با خیال پردازی یا اون تصاویری که تو ذهن می‌سازیم یا وقتی داریم چیزایی رو یادآوری می‌کنیم. روانشناسا می‌گن self talk- یعنی اینکه فکرهایی که داریم رو با کلمات به خودمون می‌گیم، مثلاً: «باید بیشتر تمرین کنم تا تو بسکتبال گل بزنم.»گاهی  هم این حرفا تو ذهن ما صدا دارن و گاهی هم بلند و واضح با خودمون حرف می‌زنیم.اگه خاطرت باشه، وقتی بچه بودیم، بیشتر حرف زدن با خودمون بلند بود.یه روانشناس روسی به اسم لوو ویگوتسکی تو دهه ۱۹۳۰ گفت که این حرف زدن با خودمون در رشد ما نقش خیلی مهمی داره.وقتی بچه‌ها حرف‌هایی که از بزرگ‌ترها یاد گرفتن رو تکرار می‌کنن، دارن یاد می‌گیرن چطور احساسات و رفتارهاشون رو کنترل کنن.کم‌کم که بزرگ‌تر می‌شن، این حرف زدن‌ها میره تو ذهن و تبدیل می‌شه به یه گفتگوی خصوصی با خودمون.ما می‌دونیم که این گفتگوی درونی خیلی مهمه. کمک می‌کنه برنامه‌ریزی کنیم، موقع سختی‌ها تصمیم بگیریم و حتی انگیزه بگیریم.ولی خب، فهمیدن چطور و چرا این حرف زدن اتفاق می‌افته سختِ، چون خیلی وقت‌ها بدون اینکه خودمون بخوایم این کار رو می‌کنیم.یه سری سوالا هنوز جواب داده نشده، مثل اینکه چرا بعضی‌ها بیشتر با خودشون حرف می‌زنن؟ کدوم قسمت‌های مغز فعال می‌شن وقتی این کار رو می‌کنیم؟ و این فرقش با حرف زدن عادی چیه؟ولی یه چیز قطعی‌ِ: چیزی که تو این حرف زدن‌ها می‌گیم، تاثیر واقعی روی رفتار و حالت‌مون داره.وقتی با خودمون حرفای انگیزشی یا راهنمایی‌کننده می‌زنیم، تمرکزمون بهتر می‌شه، اعتماد به نفسمون می‌ره بالا و کارامون راحت‌تر انجام می‌شه.مثلاً تو یه تحقیق روی بازیکنان تنیس دانشگاهی دیدن که وقتی خودشون رو تشویق می‌کنن، دقت و تمرکزشون بیشتر می‌شه.همین‌طور، حرف زدن با خودمون مثل حرف زدن با یه دوست می‌تونه استرس رو کم کنه و کمک کنه احساسات‌مون رو کنترل کنیم.حرف زدنو خطاب کردن خودت  یعنی مثل اینکه با یه نفر دیگه حرف می‌زنی، مثلاً به جای اینکه بگی «من این امتحان رو عالی میدم »، می‌گی « علی، تو برای این امتحان آماده‌ای!»یه تحقیق نشون داده این روش مخصوصاً موقع موقعیت‌های استرس‌زا مثل ملاقات با آدمای جدید یا سخنرانی عمومی خیلی کمک‌کننده‌س.اما خب، مثل هر چیز دیگه، اگه حرف زدن با خودمون منفی و زیاد باشه، ضررش بیشتر از فایده‌اش می‌شه.خیلی‌ها بعضی وقتا خودشون رو نقد می‌کنن، ولی وقتی این کار زیاد و خیلی منفی باشه، ممکنه باعث اضطراب و افسردگی بشه.امروزه یه شاخه درمان روانشناسی به اسم «دزمان شناختی رفتاری» (CBT) وجود داره که به مردم کمک می‌کنه این افکار منفی رو شناسایی و با افکار مثبت‌تر جایگزین کنن.این روش‌ها می‌تونن کم‌کم سلامت روان آدم رو بهتر کنن.پس دفعه بعد که دیدی داری با خودت حرف می‌زنی، مهربون باش.اون صدای درونیت یه دوستِ قدیمیه که قراره همیشه همراهت باشه.</description>
                <category>علی شفیع</category>
                <author>علی شفیع</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 17:38:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و حتی گم شدن تو این زندگی که هیچکس بهمون یاد نمیده چطور درست بکنیمش.</title>
                <link>https://virgool.io/@alishefi/%D9%88-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86%DA%A9%D8%B3-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%88%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%B4-nugijprsvfbi</link>
                <description>حرف نزدن و حل نشدن مشکلات روحی، آدم های دیوونه ی سردرگم رو که فکر میکنن تمام دنیا دست به یکی کردن تا کنج رینگی که الان هست بندازتشونو ساخته. این منطق از دید آدم هاییکه وقتی مشکلی داری جای درک کردن و ایجاد فاصله باهات بیشتر به درد هات اضافه میکنن و تو در اون دوره ای که جنگ های تو سرتو داری شکست میخوری با داد و بیداد مجبوری به این آدم ها توضیح بدی که چرا غذا نمیخوری یا به سوالات آسونشون همه ش &quot; نه&quot; بگی.مثلا طرفای ما بلد نیستن چطور با این حالتیکه تو درگیرش هستی برخورد کنن. حالتیکه تو داری تکلیفتو با خیلی چیزها که در زندگیتن روشن میکنی. چیزهایی مثل این که چرا هرکدوم از رفیقات به جایی رسیدن و تو از چند سال قبل تا الان روالت شده همون روتینیکه از یجایی برای خودت رقم زدی و هیچ اتفاق خاصی نیست بیوفته تا هولت بده به جلو و مثل اونا قدم های بزرگ برداری، زندگی کنی و بتونی مرد بشی.. از بحث دور نشیم از آدم هاییکه نمیفهمن میگفتم که فقط همه چیزو سختر میکنن و باعث میشن دردی به دردهات اضافه بشه.ضربه های روحی، احساسی و حتی گم شدن تو این زندگی که هیچکس بهمون یاد نمیده چطور درست بکنیمش اگر نادیده گرفته بشن و راه حلی براشون پیدا نشه، تبدیل میشن به یه سردرد و اعصاب خرابی که تا عمر داری باهاتن. تازه بعد سلام علیک پاچه طرفو میخوای بگری در اینحد کشش و حوصلت کم میشه.ما آدما رو چطور اعظم سرهم کرده با انقد پیچیدگی بسیار، چند کیلو گوشت و چند تیکه استخون اینهمه دنگو فنگ اصلا با عقل جور در نمیاد.</description>
                <category>علی شفیع</category>
                <author>علی شفیع</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jun 2025 12:26:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد میبینن اون خری که بودی نیستی بیشتر اعصابشون خراب میشه سرت.</title>
                <link>https://virgool.io/@alishefi/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%B4%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%AA-c7gx1evelfep</link>
                <description>میدونی سی سالگی مثل بیدار شدن از خوابه، تازه میفهمی که دیگه باید بجنبی و بفکر شتری بشی که دم خونه ت خوابه. دنیا جای کوچیکیه لذت هاش هم دووم ندارن. مخصوصا وقت بی حوصلگی یا وقتی که دلشوره داری و اوضاع باب میل نیست که باشن هم بنظر نمیان.از مناسبت های فامیلی زیاد خوشم نمیاد، قبلا خونه برام پناهگاه وآرامش روانم بود، بعد همیشه میگفتم چرا مردم از خونه هاشون فرار میکنن، یا اینکه چقدر خوشبختم که خونواده این محیط رو فراهم کردن. خب این سوالاییکه وقتی بچه ای بهش نمیرسی، باید همسن همونایی بشی که میزارن میرن.در دوره ای گیر کردم که خیلی بی پول و نمیتونم به خوانواده مثل قبل کمک کنم. که خب زیادم تو همین کلافگی ها کمک مالی کردمشون. که خب به  قول یارو گفتنی &quot; به روشون نیاری انجام وظیفه میشه &quot;.ماجرا از همینجا شروع شد، اعصاب خوردی ها، تیکه ها و اون احترام هاییکه قبلا بود. من خب اصلا تو باغ نبودم، ولی بزرگترها زرنگن هرچیزیو میزنن بحساب. اگه برات چایی میارن دم اتاقت یا بحرفات اهمیت میدن جلوی روت فقط به دید منفعته، مخصوصا طرفای ما که هنوز خیلی چیزا سنتیه.بخودم که اومدم دیدم اون فضای خونه امنو من ایجاد کرده بودم برای خودم، این خونه هم با خونه های دیگه هیچ فرقی نداشته، من الان که دلم میخواد ازین خونه و ادم هاش بزنم برم جای دیگه فهمیدم بحث حساب کتابه و رسوندن منفعته.از یه طرفم دلم نمیخواد با این آدما که حالا علاقه و احترامشون بخاطر چیزی که داشتم بوده از دست بدم، با اینکه این روزا دو کلمه هم حرف نمیزنم.میدونی من آدمی بودم که بیرون میخواستم غذا بخورم میگفتم نه خونواده چی، یه چیز بگیرم باهم بخوریم. اما الانمو ببین فراری ام و بی حرف. که دیگه اصلا تو زندگیم و فکرام جایی ندارن.منظورم اینه تو مهربونی ولی با کارهاشون ازت یه دیو میسازن. بعد میبینن اون خری که بودی نیستی بیشتر اعصابشون خراب میشه سرت، چیزهایی هست که حتی وقتی فکر میکنم بگمشون نمیتونم راه درستی برای نوشتنشون پیدا کنم. سر ته ندارن بس بهمه ریخته و شوریده ن.چند روز پیش تولدم بود دو روز قبل ، هیچی بیخیالمعمولا برای امیر این چرت و پرتای طولانی که مینویسمو میفرستم، اونم هیچی نمیگه ولی ارتباط باهاش ندارم بخاطر یسری مسائل پیشومده که گفتم اینجا بنویسم بمونه برای بعدم.</description>
                <category>علی شفیع</category>
                <author>علی شفیع</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 19:11:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از گذشته، تا افغانستان زیر سلطهٔ طالبان!</title>
                <link>https://virgool.io/@alishefi/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%87%D9%94-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-z1lorjhupp8d</link>
                <description>افغانستان زیر سلطهٔ طالبان: آنهایی که قبول نکردند از وطن فرار کنند!بزارید کمی برگردم عقب تر، جاییکه تازه فتح یکی پس از دیگری شهر ها توسط طالبان آغاز شد.&quot;  بابا الان که قرن 21 ـه، هیچ دولتی سقوط نمیکنه اونم بدست طالبان &quot; این حرفو من با خنده به خواهرام زدم اونم زمانیکه داشت اخبار میگفت که چند ولایت افغانستان تحت تسلط طالبان درومده، اما خب سیاست کاری به تمدن دولت ها نداره و اینکه دستور طبیعتا یه تصمیمه! تصمیمی که برای سربازها و ملت افغان گرفته شد. من در شهر هرات زندگی میکنم، حتی الان که طالبان حکومت میکنند،سخت و بی میله زندگی در این جا اما خب حدقل فقط تو نیستی که تو این وضع گیره! سربازی میگفت &quot; ببین بخش ما 5 هزار سرباز آموزش دیده توسط ناتو داشت، از تجهیزاتمون چیزی نگم.. صبح دستور آماده شدن رو بهمون میدادند، گوش بزنگ دستور حمله، اما دو هفته گذشت دستور حمله ای داده نشد بما و ما حتی از پادگان خودمون بیرون نیومدیم! ما دلمو به دولت و استراتیژیش جمع بود که یهو دیدیم همه ی هرات گرفتن و دستور تسلیم رو به ما هم دادن! &quot; زندگی انچنانی نمیشه اینجا کرد، مخصوصا وقتی در جاهای عام برو بیا داری، دیگه هیشکی معلوم نیست کدوم طرفیه، تو تاکسی دیگه هیچکس هیچکسو نگاهم نمیکنه، آخه شما فکر کنید با یه آلم آزادی داشتی زندگیتو میکردی که فقط همین مونده بود پاشی دوتا سیلی به رئیس جمهور بزنی راتو بگیری، بعد به این حال بیوفتی!من با خارجی ها یا کسانیکه بتونن منو از افغانستان خارج کنند کار نکردم، بجاش رویاهامو دنبال کردم، یه استارتاپ برندینگ زدم، توش شکست خوردم، فیریلنسر شدم مشتری درستی نداشتم اما خرج مصارف خودمو میشد، اما با وضع الان که دیگه کسی به خدمات من اینجا نیازی نداره بکل متلاشی شدم. امیدم این بود از دانشگاه که خلاص شم یکار خوبی توی دولت رفیقام دست و پا کنن برام. اما افسوس میخوردم که کاش جای بهتر شدن در چیزی که بهش علاقه دارم میرفتم زیر دست یکی کار میکردم یا اینکه حدقل انتخاب های بهتری میکردم!جنگ که در چند صد متری خونه ما رسید، منو برادرم یه روز رفتیم تا ببینیم چطوریه وضع، شهر بکل خلوت شده بود مثل فیلماییکه دوتا هفت تیرکش قراره دوئل کنن، رسیدیم به منطقه جنگی اونجا مجاهدین ایستاده بودنداون طرف این بند طالبان حکومت میکردند و صدای گلوله هایی که ساخت پاکستان بود رو در میاوردند این ور هم مجاهدینیکه سنی ازشون گذشته بود، خیال منو اومدن چند تانک زرهی کماندو ها به اون منقطه راحت کرد، سرباز های قد بلند که رویارویی با هر چیزی رو داشتند، برادرم با یکی از مجاهدین گفتگویی کرد، مجاهد که نسبتا جوانتر از بقیه بود &quot; امیرصاحب اسماعیل خان در اون مغازه اون طرف حضور دارند و خستگی در میکنند، ما میجنگیم اما ببین ( اشاره به خشاب های روی سینه ش ) اینا همه خالین، ما مهمات کم داریم! امیر صاحب اسماعیل خان با رئیس جمهور حرف زدند و تقاضای نیرو کمکی کرند. قرار بود این کماندو ها دیروز بیان اما الان اومدن، ما درخواست نیروهای بیشتر کردیم ببین چندتا فرستادند که یکی دو تانک هم رفتند که اینا خرابن،به اینا دلتون خوش نباشه، بخدا قسم میخورم در درگیری شب گذشته  به کماندو میگم طالب اونجاست او به هوا تیراندازه میکنه، ما حق شلیک نداریم! خب برای چی اومدی لعنتی، پری شب تعدادی جوان اومدن تا به تیم مجاهدین بپیوندن قسم خوردند پول گرفتند، امروز صبح که بیدار شدیم همه ان ها فرار کرده بودند! &quot;در همین حال کماندوها با مردم &quot; سلفی &quot; میگرفتند، با لباس و بدن ورزیده فخر میفروختند تا در شبکه های مجازی دیده بشن!خبرهایی ازینکه طالبان به خانه ها میروند و دختران و زنان را با خود میبرند آرامش خانه ما  که چهار خواهر نوجوان دارم را بر هم زده بود، گریه میکردند و میگفتن بیاییم ازینجا بریم، همون روز که ازون منطقه جنگی به خونه رسیدیم، یه جلسه خونوادگی گذاشتیم و قرار شد هرچی داریم بفروشیم و بریم قاچاق ایران! پدرم با این چیزا موافق نیست، اصلا نمیتونم درکش کنم، ما سه ساله سعی میکنیم بهش بگیم این خونه رو بفروشیم ازین محله بریم، جای بهتر! نتونستیم بریم، حالا بریم ایران! اصلا موافقت نمیکنه! دلم بحال خواهرام میسوزه! هیچوقت نتونستم براشون کاری کنم.تازه شهرمون پر شده بود از ادم های حسابی، همه از هرکجای دنیا اومده بودن، وقتی از خیابون رد میشدی ماشینشونو نگهمیداشتن و با لبخند میگفتن رد شو! آدم چطور میشه این روزا رو فراموش کنه، الان یه چیزی یادم اومد از برخورد طالبان و آدم های طالبان که از گوشه کنار کوه ها اومدن و خوش و خرم خونه های لوکس رو با پول فروش مواد مخدر یا هم این پولی که این روزا از منو کسای دیگه جمع میکنن خریدن. زندگی میکنن، مثل حیوون ها، حتی موقع رانندگی نگاه نمیکنن، با گذشت سه روز درد روی دستم از برخورد درب ماشین یکی ازین کوه نشینا حس میکنم، چی بگم!بخاطر استرس و گریه و زاری خواهرام که طالبان میان دخترا رو با خودشون میبرن، مادرم زنگ زد به داییم گفت &quot; سلام، طالبان پشت خونه مان، ما ماشین نداریم اگر جایی فرار کردین مارم ببرین &quot; داییم گفتش که باشه ما بدون شما جایی نمیریم، من هیچوقت روی کسی نمیتونم حساب باز کنم، نه که بگم شکاک یا آدمی با طرز فکری ناامید از آدمام، نخیر! فقط آدمارو سعی میکنم درست آنالیز کنم، برخوردهاشون بفهمم. یکی دو روز گذشت..با اصرار خواهرهام و ترسشون مادرم زنگ زد به زن داییم که &quot; ما یه مقدار غذا میاریم خونه شما میزاریم که اگر اینجا وضعیت وخیم شد ما بیایم پیش شما &quot; بعد قطع شدن تماس طولی نکشید که داییم زنگ زد که بعله شما نمیخواد بیاد خونه ما!من تعجب نکردم اصلا! اصلا! چون وقتی عموم گفت میایم خونه شما همین مادرم مخالفت کرد که شما میایید همینطوری بیایید چند شبی، اینکه طبقه بالامونو بدیم به شما بشینید نه! اینم بگم طبقه بالامون خالیه، خالیه!زندگی کارماست! و اینکه همخون ها شبیه هم میشن!بعد از تصرف کامل کشور من دو یا فکر میکنم سه هفته ای شد که از خونه بیرون نرفتم! به اصرار برادرم رفتم بیرون و زودی برگشتم، &quot; یا خدا اینگار برگشتی به 20 سال قبل، سفر در زمان دروغم نیست! ببین چه بلایی آوردن سر ملت!&quot; اینو من بخودم گفتم و ازون روز هیچ ادم حسابی که مایشنشو برات نگهداره تا رد شی ندیدم!و همه دارن به سمت یه جایی میرن، هرچی آدم با سواد و فرهنگیه، ما موندیم و یه مشت بیسواد، کارگر و کسانیکه تجارت ملیاردی دارن!وقتی به این فکر میکنم که ما تو شهرمون آزادانه هرکاری میکردیم و جز کسانیکه فعالیت داشتن بودیم و به این حال افتادیم نمیتونم حسمو بنویسم و تعریفش کنم اما شما فکر کنید، کنسرت رپ برگذار میکردی، زن ها و مرد ها باهم جیغو داد میزدن، تئاتر و نمایشنامه داشتی، تلویزیونو برنامه های درست داشتی! گفتم تلویزیون!؟ توی شهر جدیدا یه بیلبوردی به چشم میخوره که یه شبکه تلویزیونیه تازه قراره شروع به فعالیت کنه قسمت عجیبش اینه  af.sahartv.ir شبکه افغانی به پسوند ایرانی! بعله قراره ماهم مثل شبکه یک دو سه سیما بشیم! دیگه چه فرقی میکنه کی میخواد تو این کشور نقش بازی کنه! چه پاکستان کثیف چه هر کشور دیگه! گاهیدن همچیو رفت.آنهایی که قبول نکردند از وطن فرار کنند! </description>
                <category>علی شفیع</category>
                <author>علی شفیع</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jan 2022 17:21:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرون وسطی ست، به کسی نگید!</title>
                <link>https://virgool.io/@alishefi/%D9%82%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%B3%D8%B7%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF-eocsvj5qbg6c</link>
                <description>من تا حالا جنگل رو از نزدیک ندیدم نمیدونم چه بویی میده یا اینکه درخت ها توش تا چقدر قد کشیدن، یا اینکه حتی نمیدونم پیچش صدای پرنده ها توش  چه شکلیه، یا باد لای شاخ و برگ درخت ها چه نسیمی داره. من جنگل رو ندیدم. توش اطراق نکردم. چادر نزدم، تو دل شب آتیش روشن نکردم تا کنارش یه لیوان چای داغ بخورم.موقع خواب به ستاره های آسمون نگاه کنم . صدای جغد یا هر پرنده و حیوون دیگه ای اونقدر زنده نشنیدم، که نوای تازه ش منو یاد هیچیه چیزایی که در سر دارم نندازه. من جنگلُ سبزه و درخت های سر به فلکشو ندیدم، کنار رودهاش ننشستم نفس عمیق بکشم  همینطور که دریا و موج ها و کشتی های توشو ندیدم. پیست اسکی یا تل کابین یا حتی کوهای بلندو کوتاهو ندیدم. پرش با طناب &quot; بانجی &quot; رو ندیدم. کایت و.. هزاران چیز دیدنی دیگه رو ندیدم.کمی غمینگیزه که توی این بیست و چهار سال از عمرم فقط یه بار سوار هواپیما شدم ، میدون هوایی رو دیدم، در باز کردن  کمربندم هم  یه پسر بچه هشت نه ساله بعد فرود کمکم کرد.دیگه بقیه اوقات بخاطر گرونی بلیط هواپیما ترس از ارتفاع داشتم با اتوبوس ازین شهر تا اون شهر میرفتم.کسی نفهمه قرون وسطاست حتی در این بیستویکونیم از قرن.</description>
                <category>علی شفیع</category>
                <author>علی شفیع</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2019 17:42:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>