<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی‌سینا بهادری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alisina</link>
        <description>یه گیک که با بیماری تکنوفیلی دست و پنجه نرم میکنه!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:32:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3190/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی‌سینا بهادری</title>
            <link>https://virgool.io/@alisina</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برنامه نویسی Smart Contract روی بلاکچین - قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@alisina/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-smart-contract-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%A9%DA%86%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-hxjdvican50w</link>
                <description>درود. تو این سری من می‌خوام راجع به Smart Contract ها یا همون قرارداد های هوشمند روی بلاکچین  صحبت کنم. اول اینکه من تجربه زیادی در این مورد ندارم و صرفا میخوام اطلاعاتی که به دست اوردم رو با شما به اشتراک بذارم و تمام تلاشم رو میکنم تا کمترین میزان اشتباه رو داشته باشم. اگه اشتباهی دیدین لطفا تو کامنت ها بهم بگین تا حتما درستشون کنم. بریم که شروع کنیم. برای فهمیدن این نوشته انتظار میره شما درک کلی ای از برنامه نویسی داشته باشید و مفاهیمی مثل تابع یا متغییر ها رو درک کنید. نیازی به دانش عمیق برنامه نویسی نیست.قرارداد هوشمند یا Smart Contract چیه؟قرارداد هوشمند در واقع یه کد نوشته شده ای هست که توی بلاکچین قرار گرفته و غیر قابل تغییره. این کد یکسری توابع عمومی (public) داره که بقیه میتونن اونها رو صدا بزنن. این توابع میتونن اطلاعاتی که خودشون ایجاد کردن توی بلاکچین تغییر بدن یا اطلاعاتی جدیدی اونجا ثبت کنن. همچنین میتونن انواعی از رمزارز که روی بلاکچین وجود داره دریافت کنن و حتی اونها رو خرج کنن!خب این به چه درد میخوره؟بیاین با یه مثال خیلی ساده شروع کنیم. فکر کنیم آقای بهادری می‌خواد اختراع جدیدش که یه ریشتراش لیزری هستش رو تولید انبوه کنه. آقای بهادری برای شروع اینکار به ۱۰۰ میلیون تومن سرمایه احتیاج داره و قصد داره این سرمایه رو از طریق سرمایه گذاری جمعی (crowdfunding) تامین کنه. خب پس میاد شماره حسابش رو برای انجام این کار اعلام میکنه که کسانی که دوست دارن بیان و توی انجام این پروژه به حسابش پول بریزن. و اگه تا یک ماه به ۱۰۰ میلیون نرسید آقای بهادری پول همه رو پس میده.ولی این کار چندتا مشکل به داره!۱. اگه آقای بهادری موجودی حسابش رو دروغ بگه و به جای ۱۰۰ میلیون مثلا ۲۰۰ میلیون پول جمع کنه چی؟۲. از کجا معلوم که اگه پروژه به هدف ۱۰۰ میلیون نرسید آقای بهادری پول همه رو پس بده؟۳. از کجا معلوم آقای بهادری تو این فاصله یک ماهه از این پول ها استفاده نکنه؟یکی از راه حل هایی که برای این مشکل ها وجود داره پلتفرم های سرمایه گذاری جمعی مثل kickstarter هستن. مردم به اونها اعتماد دارن و پول رو به حساب اونها میریزن. در نهایت هم اگه پروژه به هدفش رسید پول رو به حساب صاحب پروژه میریزن و اگه نرسید پول مردم رو به اونها برمیگردونن. به ازای این خدمت هم درصدی از پول جمع شده رو برای خودشون نگه میدارن. پس این روش هم مشکلات خودش رو داره!‍۱. مجبوریم به پلتفرم ها اعتماد کنیم و ممکنه اونها از ما یا صاحب پروژه سو استفاده کنند.۲. یه قسمت قابل توجهی از سرمایه نصیب این پلتفرم ها میشه. سرمایه ای که میتونه خرج پروژه ای که ما میخوایم ازش حمایت کنیم بشه!یک قرارداد هوشمند سادهخب حالا بیاین ببینیم چجوری میتونیم با استفاده از Smart Contract ها این مشکل رو حل کنیم؟ لطفا به این تیکه کد توجه کنید. دقت کنید این کد به زبان خاصی نوشته نشده و فقط الکی برای درک بهتر موضوعه.int total;
address owner;
datetime deadline = &#039;2021-01-31&#039;;
int goal = 100_000_000;
map(address, amount) sender_amounts;

function fund(int amount) {
  if ( now &lt; deadline) {
    sender_amounts.add(sender, sender_amounts[sender] + amount);
    total = total + amount;
  } else {
    error(&amp;quotDeadline reached!&amp;quot);
  }
}

function refund() {
  if( now &gt; deadline &amp;&amp; total &lt; goal ) {
    transfer_to(sender, sender_amounts[sender];
    sender_amounts[sender] = 0;
  } else {
    error(&amp;quotYou cannot get a refund&amp;quot);
  }
}

function collect() {
  if ( now &gt; deadline &amp;&amp; total &gt;= goal ) {
    transfer_to(owner, total);
  } else {
    error(&amp;quotYou cannot collect funds&amp;quot);
  }
}اول اینکه اگه متوجه نشدین این چیه نگران نباشید چون قراره کامل و خط به خط توضیح بدیم چه اتفاقی داره میوفته. این کد کل چیزیه که ما برای سناریومون بهش احتیاج داریم و تمام مشکلاتی که مطرح کردیم رو حل میکنه. حالا بیاین توضیح بدیم دقیقا داره چه اتفاقی میوفته. به چند خط اول توجه کنید.int total;
readonly address owner = &#039;0xERt5...&#039;;
readonly datetime deadline = &#039;2021-01-31&#039;;
readonly int goal = 100_000_000;
map(address =&gt; int) sender_amounts;این قسمت فضای ذخیره سازی (Storage) قرارداد هوشمند ما هستش. اینجا ما میتونیم چیزایی که نیاز داریم رو ذخیره کنیم و بعدا بهشون دسترسی داشته باشیم. در واقع شبیه Global Variable ها هستن ولی توی بلاکچین ذخیره میشن. اولین متغییر ما total هستش؛ توی اون مقدار کل پولی که دریافت کردیم رو ذخیره میکنیم. متغییر بعدی owner هستش. توی این متغییر ما آدرس صاحب پروژه یعنی آقای بهادری رو نگه میداریم. دقت کنید که نوع این متغییر readonly تعریف شده و غیر قابل تغییره. دو متغییر بعدی deadline و goal هستن که به ترتیب مهلت پروژه و هدف پروژه که اینجا ۱۰۰ میلیون تومان تعریف شده قرار دارن.متغییر آخر یعنی sender_amounts کمی پیچیده تره و از نوع map تعریف شده و میتونه به ازای هر آدرس یک عدد نگه داره. این متغییر برای این تعریف شده که اگه قرار پروژه تا مهلت تعیین شده به هدفش نرسید ما بدونیم هر کسی چقدر پول واریز کرده تا به همون مقدار بهش برگردونیم.توابعتوابط اصلی ترین نقش رو توی قرارداد های هوشمند دارن. اما این توابع چطوری فراخوانی میشن؟کاربر از طریق کیف پولش (wallet) درخواست فراخوانی یک تابع رو میده و اون رو تو شبکه اعلام میکنه. ماینر ها این درخواست ها رو جمع میکنن و اونها رو روی قراردادی که از قبل توی بلاکچین قرار داده شده اجرا میکنن و بعد از اون تغییراتی که اون تابع روی فضای دخیره سازیش (storage) انجام داده رو توی بلاکچین ذخیره میکنن. بقیه کاربر ها هم میتونن اون توابع رو اجرا کنن و از صحت اطلاعاتی که ماینر نشون داده مطمعن بشن. این کار باعث میشه فقط کدی که توی بلاکچین ذخیره شده بتونه فضای ذخیره سازی رو تغییر بده و چون این کد بعد از اینکه تو بلاکچین قرار گرفت غیر قابل تغییره؛ امکان میتونیم به اون اعتماد کنیم. (در صورتی که اون کد رو بفهمیم)خب بریم سراغ اولین تابع. fundfunction fund(int amount) payable {
  if ( now &lt; deadline) {
    sender_amounts.add(sender, sender_amounts[sender] + amount);
    total = total + amount;
  } else {
    error(&amp;quotDeadline reached!&amp;quot);
  }
}این تابع برای سرمایه گذاری توسط بقیه تعریف شده. این تابع payable هست یعنی میتونه پول قبول کنه پس مردم با صدا زدن این تابع به مقدار amount برای پروژه آقای بهادری پول میفرستن. تو خط بعدی هم ما چک میکنیم مهلت پروژه نگذشته باشه و اگه نگذشته بود مقداری که ارسال شده رو توی sender_amounts نگه میداره و همچنین مقدار ارسال شده رو به total اضافه میکنه. اما اگه مهلت گذشته باشه ما ارور میدیم و هیچ تراکنشی انجام نمیشه!بریم سراغ تابع بعدی. refundfunction refund() {
  if( now &gt; deadline &amp;&amp; total &lt; goal ) {
    transfer_to(sender, sender_amounts[sender];
    sender_amounts[sender] = 0;
  } else {
    error(&amp;quotYou cannot get a refund&amp;quot);
  }
}هدف تابع refund اینه که اگه مهلت سرمایه گذاری تموم شده بود و پروژه به هدف خودش نرسیده بود کسانی که توی پروژه سرمایه گذاری کرده بودن بتونن پولشون رو پس بگیرن. اولین چیزی که اینجا چک میشه اینه که زمانی کنونی (now) از زمان مهلت ما بزرگتر باشه. به عبارت دیگه مهلت ما تموم شده باشه و همچنین مقدار کل پولی که دریافت کردیم (total) از مقدار هدف کمتر باشه (goal). اگه این شرایط برقرار بود با استفاده از sender_amounts مقدار پولی که این کاربر فرستاده بود رو میگیریم و اون رو بهش بر می‌گردونیم. همچنین بعدش مقدار مربوط به این کاربر رو توی sender_amounts صفر میکنیم تا دوباره نتونه با صدا کردن این تابع از ما پول بگیره!تابع سوم هم تابع collect هستش.function collect() {
  if ( now &gt; deadline &amp;&amp; total &gt;= goal ) {
    transfer_to(owner, total);
  } else {
    error(&amp;quotYou cannot collect funds&amp;quot);
  }
}توی این تابع ما قصد داریم اگه مهلت پروژه تموم شده بود و به هدف رسیده بودیم کل مبلغی که دریافت کردیم رو به حساب صاحب پروژه بریزیم تا بتونه ازش استفاده کنه. اولین چیزی که چک میکنیم اینه که مهلت تموم شده باشه و به هدف مورد نظر رسیده باشیم total بزرگتر یا مساوی goal باشه. اگه اینطور بود کل مقداری که داریم رو به حساب owner میریزیم و اگه نبود ارور میدیم تا تراکنشی انجام نشه!خب می‌بینید که با یک کد بسیار ساده تونستیم یک سیستم سرمایه گذاری جمعی توضیع شده و قابل اعتماد درست کنیم. موارد استفاده از این تکنولوژه نامحدوده. یک نمونه از سیستم هایی که با این اسمارت کانترکت ها کار میکنه پلتفرمی به اسم Aave هست. توی این پلتفرم شما میتونین به صورت امنی پول قرض بدین و سود دریافت کنید یا پول قرض بگیرین و در واقع نیازی نیست این وسط به شخص یا شرکت خاصی اعتماد کنین چون کد این پلترفم توسط افراد زیادی بررسی و تایید شده و میشه گفت که امن هستش.در واقع این پلتفرم قدرت این رو داره که دنیا رو تغییر بده و کلی سیستم های توضیع شده و امن و غیر قابل سانسور ایجاد کنه.توی قسمت بعدی میخوام همین قرارداد هوشمندی که اینجا توضیح دادم رو با استفاده از زبان solidity روی بلاکچین اتریوم (ethereum) با هم مرحله به مرحله برنامه نویسی و اجرا کنیم.اگه سوالی داشتین حتما و حتما کامنت بزارین و سعی میکنم تو سریع ترین زمان جواب بدم. منتظر قسمت دوم باشید...</description>
                <category>علی‌سینا بهادری</category>
                <author>علی‌سینا بهادری</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 06:16:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما نمی‌توانید! قسمت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@alisina/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-3-pq1gtrdlg8uf</link>
                <description>«شما نمی‌توانید» یا همان «چرا برنامه نویسی رو به رتبه کنکور ترجیح دادم؟»آنچه گذشت:قسمت اولقسمت دومرسیدیم به جایی که برای کاری رو براش شرکت انجام دادم که براشون خیلی مهم بود. بعد از این اتفاق اعتماد به نفس من خیلی تغییر کرد و روی دیدم به آینده خودم خیلی تاثیر مثبتی داشت اما خب باز هم کاری که انجام داده بودم خیلی هم خاص نبود و هرکسی میتونست با کمی دانش فنی انجامش بده.اینجا میخوام یکمی بیشتر درباره کاری که شرکت داشت میکرد توضیح بدم.این کار که مخابرات بهش میگفت تلفن هوشمند درواقع به هوش هیچ ربطی نداشت. فکر کنید یک شماره تلفنی دارین که هرکسی با اون تماس بگیره به ازای هر دقیقه تماس مثلا ۱۰۰ تومان روی قبض تلفنش هزینه بیشتری رو پرداخت میکنه و بخشی از اون هزینه رو مخابرات به شما بده.این سیستم هم به همین صورت یک مسابقه تلفنی بود که از طریق تلویزیون (برنامه صبحی دیگر شبکه آموزش) تبلیغ میشد، کاربر ها با تماس با اون تلفن تو مسابقه شرکت میکردند و ممکن بود جایزه ربع سکه ببرن یا چیز های دیگه یا هیچی!اون زمان سیستم تلفنی ما قابلیت پاسخگویی به حدود 500 تماس همزمان رو داشت. دو هفته اولی که تبلیغات میرفت هم ترافیک خوب بود هم سیستم ها خوب کار میکردن و مثلا ۳۰۰ تماس همزمان سمت ما فرستاده میشد و به سیستم اونها رو وارد بازی میکرد. سیستمی که ما از اون استفاده میکردیم یک سیستم بسیار قدیمی بود (سوییچ های AS5300 قدیمی سیسکو) و کم کم یک مشکلات عجیب و قریبی به وجود اومد که تا امروز هم دلیل اونها رو کاملا نفهمیدیم.اتفاقی که می‌افتاد این بود که وقتی تعداد تماس ها زیاد میشدن سیستم دیگه هنگ میکرد و به هیچ تماسی پاسخ نمیداد و فقط سکوت پخش میکرد. اون زمان به خاطر این مشکل تمام مدیران شرکت استرس زیادی داشتن چون هزینه زیادی که بابت تبلیغات داده بودن داشت هدر میرفت و حتی کاربرانی که تماس میگرفتن با اینکه هزینه تماس رو میدادن ولی سکوت براشون پخش میشد. تو اون هفته روز هایی که میرفتم شرکت پدرم تا دیر وقت (حدود ۱۱ شب) شرکت میموند و داشتن با تیم برنامه نویسی دنبال مشکل میگشتن.قبلا تو قسمت اول گفته بودم یکی از علایق من در زمینه کامپیوتر بحث هم‌زمانی(Concurrency) شده بود. و این مشکل هم دقیقا شبیه یک مشکل هم‌زمانی بود و خیلی علاقه داشتم بتونم از چیز هایی که قبلا تو این زمینه یاد گرفته بودم استفاده کنم. این فضا رو که دیدم حس عجیبی سراغم اومد. میخواستم که بتونم این مشکل رو حل کنم پس وارد برنامه ای که برای این سیستم نوشته شده بود شدم و سعی کردم مشکلات رو حل کنم. سیستم ترد های برنامه رو کمی عوض کردم و سعی کردم با یک برنامه کمکی از وضعیت سیستم آگاه باشم و مقدار مصرف منابع (CPU و Memory) رو توی یک فایل به ازای هر دقیقه بنویسم بتونیم ببینیم اگه مشکلی به وجود از چی بوده.قرار شد تا روز بعد صبر کنیم تا ببینیم مشکل چیه! برنامه تلوزیونی ساعت ۹ صبح شروع میشد و من مدرسه داشتم اما به پدرم گفتم و چون این براش مهم بود قبول کرد که من مدرسه نرم و در عوض بیام شرکت.ساعت ۸:۳۰ صبح اومدیم شرکت. برنامه شروع شد. ترافیک داشت بالا میرفت و همه چیز به ظاهر خوب بود. بعد از گذشتن از ۲۸۰ تماس باز هم مشکل به وجود اومد. تو اون لحظه حس شکست سنگینی سراغ من اومد. تمام اوضاع سیستم عادی بود و مصرف منابع هم معقول و عادی.دو روز رو اینطوری با آزمون و خطا جلو رفتیم ولی هر بار شکست خوردیم. اینجا دیگه تقریبا مطمعن بودیم مشکل از برنامه ما نیست و شاید تو لایه سیستم های مخابراتیمون مشکلی وجود داره!تنش ها توی شرکت خیلی زیاد شده بود و معمولا صدای حرف زدن ها شبیه صدای داد زدن بود و همه عصبانیت و استرسشون رو سر تیم فنی خالی میکردن. یکی از دوستای من که تو تیممون بود اسمش امید بود و خانمش پا به ماه بود. بچشون قرار بود یک ماه دیگه به دنیا بیاد. ولی این اوضاع استرس زیادی برای همه مخصوصا امید ایجاد کرده بود.خود من حتی برای کنکور و امتحانات به این شکل استرس نداشتم ولی توی این اتفاقات به شدت استرس داشتم مخصوصا اینکه ناراحتی زیاد پدرم رو میدیدم که داشتن شکست میخوردن در صورتی که موفقیت دو قدمی اونها بود.خلاصه که تصمیم گرفتیم از کسی که ازش برای این سیستم مشاوره گرفته بودن کمک بگیرن. با اون آدم قرار گذاشتیم و نزدیکای ظهر اومد شرکت. اسمش یادم نیست، پسری جوان حدودا ۲۵ ساله.تو جلسه مشکلمون رو بهش گفتند و گفت بریم سیستم ها رو از نزدیک ببینم. با دیدن سیستم های قدیمی که خودش به ما پیشنهاد داده بود گفت:- که این سیستم ها هیچ مشکلی ندارن و کار میکنن.+ خب پس چرا این مشکل به وجود میاد؟- چون کار توی این حجم کار شرکتی کوچیکی مثل شما نیست و دانش فنی کمی دارید چون برنامه ای که نوشتید تحت ویندوزه و اصلا ویندوز قابلیت پاسخگویی به همچین حجمی رو نداره!+ خب نمیشه شما برامون برنامه بنویسی؟ بلخره با هم کنار میایم- نه من اصلا وقتشو ندارم و برای شما نمیتونم کار کنم. شما هم این برنامه رو بیخیال شید. در حد اندازه شما نیست و راه اندازی این سیستم هزینه میلیاردی داره که بتونه پاسخگو باشه.خلاصه که مارو پیچوند فقط به خاطر اینکه قبول نکنه این سیستم مشکل داره. و مهم تر از همه من و بقیه دوستام رو مسخره کرد و بهمون گفت: «نمیتونید!»«نمیتونی» کلمه فوق‌الاده ای هست. چرا؟ چون باعث میشه شما هر آنچه در توان دارید رو بزارید وسط تا بتونید. تا ثابت کنید میشه و میتونید. خیلی از موفقیت های هیجان انگیز دنیا از همین «تو نمیتونی» شروع شده. معلم هایی که به شاگرداشون مثل انیشتن گفتن «تو نمیتونی موفق بشی».اصلا میخوام اسم این سری نوشته رو عوض کنم و اسمشو بزارم «تو نمیتونی».از اون شب من صد درصد فکرم شده بود درست کردن این سیستم به هر روشی حتی ساختش از اول.پس دست به کار شدیم.ادامه دارد...</description>
                <category>علی‌سینا بهادری</category>
                <author>علی‌سینا بهادری</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2018 19:47:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما نمی‌توانید! قسمت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@alisina/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B2-cfejoac8ja8a</link>
                <description>آنچه گذشت: قسمت اولپشت کنکورخب اینجای داستان می‌رسیم به سال چهارم دبیرستان. من کل دبیرستانم رو تو مدرسه علامه طباطبایی گذروندم. یه نکته بگم که اگه آینده فرزندتون براتون مهمه این مدرسه نفرستیدش به نظر من. اونقد که سعی در سرخورده کردن دانش‌آموز دارن سعی در پیشرفتش داشتن خیلی بهتر بود. بگذریم...سال چهارم دبیرستان ما از ۱۷ تیر ماه شروع شد و توی تابستون هم ۵ روز توی هفته رو تو مدرسه بودیم و حتی خیلی از روز ها برای (مثلا) درس خوندن میموندیم مدرسه. من به همراه دوستم میرفتم کتابخونه حسینیه ارشاد و اونجا درس میخوندیم. خیلی هم موثر بود و طوری که تا آخر تابستون رتبه های جفتمون توی آزمون قلم چی خیلی خوب شده بود.تا اینکه آخر تابستون من خواهر دار شدم! توی سن ۱۷ سالگی یه خواهر کوچولو خوشگل به دنیا اومد و تا اینجای زندگیم هیجان انگیز ترین اتفاقی بود که برام افتاد. بعد از به دنیا اومدن هلیا کلا نگاه من به دنیا و اطرافم عوض شد و عاشق خانوادم شدم طوری که با اون سن کمم خیلی بیشتر با آینده هلیا خیال پردازی میکردم تا آینده خودم. با این اتفاق یه جورایی کلا درس خوندن برام دیگه نه جذابیتی داشت و نه حوصله اش رو داشتم. مشاور و دبیر ها هم متوجه این موضوع شده بودند و من رو بیشتر از پیش توی فشار میذاشتن اما خودم میدونستم دیگه فایده ای نداره. ولی نگران آینده خودم هم بودم و بعضی اوقات واقعا میترسیدم!تا اینکه رسیدیم به اوایل دی ماه. یک روز چهارشنبه بعد از مدرسه اومدم شرکت پدرم. معمولا هر چهارشنبه اینجا بودم و پیش بچه های شرکت بودن بهم حس خیلی خوبی میداد و گاهی هم یه خورده کاری هایی یاد میگرفتم و انجام میدادم.آخرین پروژه ای که اون موقع یکی از بچه ها روش کار میکرد یک سیستم تلفنی تعاملی (IVR) بود که کاربران با تماس و شرکت در یک مسابقه هزینه اون رو روی قبض تلفنشون میدادن و تو مسابقه شرکت میکردند و جایزه میبردن. مشکل مدیریت اون موقع این بود که هر بار آماری میخواستن باید میومدن پیش بچه ها تا به صورت دستی از داخل پایگاه داده براشون اون امار رو آماده میکردن و هیچ سیستم مانیتورینگی وجود نداشت.اون روز از ساعت ۳ تا ۹ شب من با استفاده از ASP.NET WebForms یک برنامه تحت وب نوشتم که نه تنها با گوگل چارت آمار هایی که میخواستن براشون رسم میکرد بلکه به صورت آنلاین میتونستن ببینن چند نفر الان پشت خط هستن و از چه شهر هایی. پدرم از این کار خیلی خوشش اومد و کلا از اون به بعد روی من طور دیگه ای حساب میکرد.اما تا اینجا هیچ چیز تغییر جدی ای نکرد تا این که یک اتفاق ناگهانی همه چیز رو عوض کرد و من رو به کل تغییر داد.ادامه دارد...</description>
                <category>علی‌سینا بهادری</category>
                <author>علی‌سینا بهادری</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jan 2018 00:05:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما نمی‌توانید! قسمت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@alisina/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D8%AD-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%B1-rw02dlqqvvyi</link>
                <description>سلام، این اولین نوشته من تو سایت ویرگول و به زبان فارسی هست و تازه تصمیم گرفتم تجربیات خودم رو به زبان فارسی همرسان کنم. شاید لازم باشه تو اولین نوشته ام یه پیش زمینه ای از خودم بگم تا (بازم شاید!) بشه یکم بیشتر با متن های بهم ریختم ارتباط برقرار کرد!من ۲۲ سالمه و الان مدیر انفورماتیک هستم. از بچگی به علت شغل پدرم که برنامه نویس بود، با کامپیوتر و تکنولوژی یکم زودتر از بقیه همسن هام آشنا شدم. اولین کامپیوتر شخصی خودم رو تقریبا توی ۵-۴ سالگی داشتم و یکی از سیستم های از رده خارج پدرم بود که یادم داده بود با یه کامند که اونموقع برای من خیلی طولانی بود، بازی پارانوید رو اجرا کنم. (همون بازی که توپه میرفت میخرد بلوک های رنگی رو میترکوند و تو باید سکو رو میگرفتی زیرش)البته همون موقع بازی های با گرافیک بالاتر هم بود اما اون سیستمی که مال من بود بابام میگفت نمیتونه اجراش کنه! نمونه این بازی ها پرنس آف پرشیا و نورهود و فیفا ۹۸ بود. حداقل اینها بازی هایی بود که من میشناختم تا قبل از خرید PlayStation. اگه شما بازی های گرافیکی بیشتری از اون موقع میشناسید توی کامنت ها بگید خیلی جالبه برام.خلاصه تو طول این سالها من خیلی بیشتر با کامپیوتر آشنا شدم و وقتی کلاس سوم دبستان رو تموم کردم تو تابستون توی شرکت پدرم HTML یاد گرفتم. و اولین سایتم رو ساختم و روی هاست های 150m.com آپلودش کردم. یک صفحه بود با یه بک گراند بزرگ که وسطش اسم دوستام بود و لینک دانلود نرم افزار Babylon و کرکش!!!اره، کرک یه نرم افزار رو گذاشتم و فکر میکردم خیلی کار بامزه ای هست و به همه هم میگفتم برن تو سایت من دانلودش کنن. آدرس دقیقش هم این بود: alisinalk.150m.comپایین بکگراند بزرگ هم از کسی که بهم HTML یاد داد تشکر کردم. و واقعا تا الان درکی که از کامپیوتر دارم رو مدیون ایشون هستم.خب بگذریم، از اول راهنمایی هم برنامه نویسی با «سی شارپ دات نت» رو شروع کردم و میلاد که یکی از کارمندای باهوش شرکت بود به من سی شارپ یاد داد و از اون‌هم خیلی چیز ها یاد گرفتم و پروژه های کوچیکی رو برای خودم انجام میدادم.شروع یک جرقه!اینجا دیگه میتونیم فست فوروارد کنیم تا پایان دوم دبیرستان. جایی که زندگی کاری من رسما شروع شد. طبق یک پروژه ای که شرکت با شرکت همراه اول اون زمان داشت قرار بود سرویسی رو شرکت ما روی بستر SMS ارائه کنه که پدرم به من اعتماد کرد و چون تابستون بود و کار کوچیک بود اون کار رو به من سپرد.و ناگهان هنگام اجرای این پروژه من فیلد مورد علاقه خودم رو پیدا کردم.و اون فیلد چیزی نبود جز «طراحی و پیاده سازی سرویس ها با لود بالا». چرا؟ چون اون پروژه تقریبا داشت شکست میخورد چون تمام درخواست ها به سرویس با یک ترد انجام میشد. و مفهوم کانکارنسی رو اونجا با پوست و گوشت و استخونم حس کردم. و برام فوقالعاده جالب بود. میشه گفت لذت نوشتن کد رو برام چند برابر کرد چون مجبورم میکرد شکل فکر کردنم رو عوض کنم و فقط با یک تغییر نگاه یک مسئله پیچیده خیلی ساده و پیش پا افتاده می‌شد.بعد درست شدن اون پروژه دیگه تقریبا تابستون تموم شده بود و باید بیشتر به درس و مدرسه میرسیدم. البته مدرسه ما تابستونا هم ۳ روز در هفته کلاس داشتیم (کامآن!) خلاصه که سال سوم دبیرستان هم گذروندم ولی از تابستون اون سال به بعد ماهی ۴۲۰ هزار تومان حقوق میگرفتم. که معمولا همه این پول رو هزینه میکردم برای لنز و تجهیزات عکاسی.تا رسیدیم به چهارم دبیرستان، سال کنکور و قسمت سرنوشت ساز زندگی...قسمت دوم</description>
                <category>علی‌سینا بهادری</category>
                <author>علی‌سینا بهادری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jan 2018 02:55:37 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>