<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علیرضا ترابی زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alitorabi</link>
        <description>درود ، من بیشتر از هر چیزی به ادبیات و مشخصاً شعر علاقه دارم به موسیقی هم فیلم خوب هم فلسفه و کلام هم  هر چیزی فاخر و فرهیخته اش ارزشمند هست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 11:12:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2731919/avatar/HEXIXo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علیرضا ترابی زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@alitorabi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در طلب سلوک شاعری</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D9%84%D8%A8-%D8%B3%D9%84%D9%88%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-mmikox6lorxs</link>
                <description>در طلب سلوک شاعریدر طلب سلوک شاعریخواندنشاعری تنها به نوشتن شعر نیست بلکه در طلب سلوک شاعری بیش از آنکه بنویسی باید بخوانی مستمر هم بخوانی ، عمیق هم بخوانی و در تمام دوران شاعری و پیش از آن ، در هر برهه ای خواندن شعر دیگران -  البته بزرگان– تاثیر اثیری متفاوتی خواهد داشت . مثلن وقتی پیش از اینکه خودت دست به قلم شوی ، شعر دیگران را می خوانی ممکن است فکر کنی این مگر فره ایزدی در پی اش روان است یا روح القدس در نفسش آمیخته یا اصلن اینان ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت اند یا شهروندان عالم عِلوی اند . اما همینکه با دست عصیان ، قلم را میگیری و بر پاکی سپید کاغذ قدم می گذاری تازه به درک حقیقی مفهوم فاصله پی می بری و می گویی :  ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجا . اما خبر خوب ماجرا اینجاست که فاصله به معنی نرسیدن نیست . فاصله یعنی امتدادی که باید طی بشود . جای خالی ئی که باید پر بشود . پس تازه شروع به خواندن و نوشتن می کنی و بیشتر می خوانی .وقتی انگیزه ای استوار و محکم پشت قضیه باشد ، پشتکار خودش را نشان می دهد و حالا فقط می ماند اضافه کردن کمی اندیشه . این خواندن باید و باید با اندیشیدن همراه باشد . نه ، نه ، نه ، روخوانی نکن . مگر سر کلاس هستی و می خواهی وقت بگذرد . پشت هر کلمه یک -چرا-ی بزرگ بگذار و بعد از خواندن هر شعر یک چرای دیگر . چرا شاعر در اینجا از این کلمه استفاده کرده ؟ چرا از این مضمون سازی استفاده کرده ؟ چقدر خطوط ارتباطی میان مضمونی در این شعر استوار و محکم اند ؟ چرا این شعر بهتر از شعر من است ؟ چه تفاوتی بین استخدام و استفاده از واژه ها بین ما وجود دارد ؟ چرا تصاویر ما با هم فرق می کند ؟ چرا موسیقی شعر او روان تر و خوش آهنگ تر از شعر من است ؟ خلاصه اینکه دنبال تفاوت ها بگرد . سعی کن فرق ها و تفاوت ها را پیدا کنی .در واقع درست خواندن و درست مطالعه کردن شعر یعنی همین ، یعنی یک جورایی پژوهش و کندوکاو کردن در شعر بزرگان . برجستگی های زبانی آنها را در تصویر و موسیقی و در نهایت در مضمون سازی و بعد در ساختار کل متن جستجو کردن . و صد البته این اتفاق باید و باید و باید در  سطر به سطر متن انجام بشود . به شما اطمینان می دهم اگر یک شعر را این طور مطالعه کنی نتیجه اش از مطالعه کردن گذری و تفننی صد شعر بهتر و ارزشمند تر است .نکته دیگر اینکه موازی با همین مطالعه کردن باید انواع آرایه های ادبی و شگردهای بلاغی را از بدیع و بیان تا علم معانی و نحو زبان و دستور زبان را یاد بگیری ، با فرم و صورت و مضمون و ساختار آشنایی پیدا کنی ، با مفهوم و نحوه عملکرد تکنیک های برجسته سازی و آشنایی زدایی متن یعنی هنجارگریزی و هنجارافزایی آشنا و مسلط شوی  . چون با همین برجسته سازی و آشنایی زدایی است که می شود به آفرینش متن ادبی رسید ؛ البته با چاشنی عاطفه ، چون تخیل و موسیقی در همین تکنیک ها و شگردها خلق می شوند .هنرها چهارراه اندیشه ها و آموزه های معرفتی بشری هستند . بستری برای تجلی همه آن چیزی که انسانیت ما را می سازد ، همه شناخت ها ، آگاهی ها و دانش ما از کائنات و حتا نفس خود ما . به همین خاطر هنرمند یا شاعر باید در حد توان و هر چقدر می تواند از این شناخت ها و دانش ها آگاهی کسب کند . بله ، چه اشکال دارد مطالعات جنبی در عرفان ، تاریخ ، دین ، اسطوره ها و نشانه ها و حتا جامعه شناسی و روانشناسی و . . . بداند . مطمئنن هر چقدر وسعت اندیشه شاعر گسترده تر باشد ، به همان اندازه شعرش فربه تر غنی تر و ارزشمندتر می شود .بحث بیشتر سر مطالعه کردن است تا خواندن ، خواندنی که از روی مطالعه کردن نباشد نمی تواند چندان تاثیر گذار باشد . گفتیم که لابه لای هر شعر یک چرای بزرگ باید بگذاری و البته از این چرا نباید ترسید ، نباید با آن منفعلانه برخورد کنی فقط به بخاطر اینکه فکر می کنیم یا دیگران گفته اند شعرهای فلان شاعر پیچیده و بسیار هنرمندانه هستند یا قله های آفرینش هنری را فتح کرده یا مثلن فلانی صاحب سبک و مکتب است . هیچ وقت فکر نکن نمی توانی رهیافتی به دنیای خیال انگیز آن شاعر پیدا کنی . کمی دقت ، حوصله و اطمینان به خود و دانشت باید داشته باشی . لذت واقعی و حقیقی خواندن شعر همین سر و کله زدن با متن برای رمزگشایی ها و کشف هاست . هر اندازه وسعت اندیشه داشته باشی و به تنوع و طیفی از دانش و آگاهی مجهز باشی ، قدرت کشف و رمزگشایی تو از اشعار بالا می رود و یکی دیگر از برآیندهای آن گسترش و توسعه منظومه واژگانی و ذخیره کلماتی است که در ذهن می توانی داشته باشی .این طور مطالعه کردن و با این روش ، شعر خواندن باعث می شود درک دقیق تر و گسترده تری از مفاهیم پیدا کنی و برآیند این اتفاق آشناشدن با زوایای متفاوت و مختلف دید ، نسبت به موضوعات ، مفاهیم و حتا مضامین است . با این کار تو به عنوان جانشین سوژه های متعدد می توانی مشاهده گر هر آبژه ای باشی . به عبارت دیگر با حلول در جان سوژه ، آبژه ها را از نگاه آنها ببینی ، تحلیل کنی ، و . . . . و هنگامی که خودت به عنوان سوژه تعریف شوی ، حالا در مشتت  آبژه ها متکثر می شوند و از هر کدام طیف گسترده تری خلق می شود . به تعداد سوژه هایی که در آنها حلول کرده ای ( جهان بینی شاعرانی که با مطالعه آنها وارد دنیاهایشان شده ای ) به دنیاهای متفاوت و نویی قدم می گذاری و شهروند آنجا می شوی ؛ آنچنانکه آنها شهروندان تو می شوند . تبریک می گویم ، حالا دیگر تو یک شاعر معمولی نیستی ! اصلا اصل هنر شاعری هم در همین است که معمولی نباشیم . فکر می کنم حالا دیگر باید فهمیده باشی وقتی می گویند کلمه یعنی خراشیدن ، یعنی چه ؟ !بله کلمه یعنی خراشیدن ، هرچه بیشتر کلمه ها را بخراشی به لایه ها و سطوح شگفت انگیز زیرین و پنهانی آنها بیشتر پی می بری و ابعاد و زوایای تازه و بدیعی از مضمونهایی که دیگران خلق کرده اند را کشف می کنی . کلمه یعنی خراشیدن و این خود تو هستی که داری خراشیده می شوی ، زخم می شوی و تازه درونت دیده می شود ، تازه می توانی سطح نویی از خود را ببینی ، تصویر بدیعی از خود را نمایان می کنی ، تصویر می شوی ، نشان داده می شوی چرا که این کلمه ها ، عبارات ، مفاهیم و مضامین از تو و از  درون تو خلق می شوند . تصویر که بشوی وقتی می گویی باران ، مخاطب دستش را دراز می کند تا خیس شود و سرش را بالا می برد تا آسمان و بارانی را که آفریده ای لمس کند ، ببیند . وقتی می گویی زخم ، اشک می ریزد ، درد می کشد و خون را که حالا جاری شده پاک می کند . می خواهی شاعر شوی باید تصویر باشی ، تصویری که جان دارد ، نفس می کشد ، زنده است .نوشتنحالا دوباره می پرسم ؛ می خواهی شاعر باشی ؟ از نوشتن لذت می بری ؟ این تو و این سطح سپید ، خودکار را بردار یا به دکمه های صفحه کلید اشاره کن تا فعل نوشتن خلق شود ، تا آفرینش کنی . نه نه نه ! نه منتظر الهام باش نه منتظر فرشته شعر یا الهه شعر ! . من به تو اطمینان می دهم هیچ کدام واقعی تیستند . این تنها تویی و آگاهی توست که نه تنها واقعیت دارد بلکه حقیقت دارد . این تویی که زخمی شده ای و از شکاف این زخم خون تو جاری است . این زخم ها و این کلمه های توست که نشان می دهند ، دیده می شوند ، تصویراند . نه ! منتظر هیچکس نباش فقط بنویس ، نشان بده به تصویر بکش . در واقع همه آن سیر و سلوکی که در سوژه ها داشته ای و ابعاد تازه ای که از هر آبژه کشف کرده ای در تو انباشته شده و حالا باید سرازیر شود ، باید دست دراز کنی از گوشه گوشه ذهنت مفاهیم را به چنگ بیاوری ، حالا دیگر باید آنقدر دستت بلند شده باشد که از خودآگاهت بگذرد و از ناخودآگاهت حرف بکشی بیرون ، کلمه بچینی و با کلمات ، تصویر بکشی نقاشی کنی . مخاطبت باید آنچه را که می نویسی یا می خوانی ببیند تا ترا و متنت را باور کند . شعر بیشتر از آنکه توصیف کردن باشد نشان دادن است ، یعنی به تصویر کشیدن در واقع شعر تصویر است و اجزای این تصویر کلمات هستند . مخاطب تا چیزی را نبیند نمی تواند باور کند و بپذیرد یا درک کند . همانطور که یک نقاش برای خلق تصویر (متن هنریش) از رنگها استفاده می کند ، شاعر هم برای خلق تصویر و متن هنری اش یعنی شعر از کلمات استفاده میکند . پس شاعر باید دامنه واژگانی گسترده ای داشته باشد .شاعر باید به راحتی در منظومه های واژگانی مختلف و متفاوت به سیر آفاق و انفس بپردازد ، حرکت کند . آنجا باغ تفرجی است که شاعر قرار است میوه هایش را به سوغات برای ما بیاورد . نخل بلندی است که البته حالا شاعر آنقدر بلندمرتبه شده که دستش به خرمای شیرین آن برسد و کام ما را بنوازد . گفتیم که شاعر با تبدیل شدن و ورود به سوژه های متفاوت و گوناگون ، آگاهانه ، انواعی از زیست و زوایای دید را تجربه می کند ؛ این یعنی با تجربه زیست هر سوژه منظومه ای نو را تسخیر کردن ، کشف کهکشانی از کلمات که حالا ذهن ناخودآگاه شاعر به آن ، محیط شده است و شاعر باید انگشت بگرداند و از میان این ساکنان و شهروندان جدید برای خلق و آفرینش ادبی اش انتخاب کند . اینجا همان ملکوت کلمات است . شاعر باید به ملکوت کلمات خود عروج کند تا بتواند چنین کند . آنقدر باید از خویشتن خود بالاتر رود تا به این ملکوت برسد . آن دنیاها و منظومه ها شهروندان آن ملکوت هستند ؛ و حالا همه هنر شاعر این است که این کلمات را از آن متافیزیک به فیزیک شعر خود بکشاند به هزار لطایف الحیل . شاعر ابتدا باید به تسخیر آن ملکوت درآید سفری از خویش به کلمات کند و سپس آن کلمات را دست یافتنی و دیدنی کند و به ارمغان ، با آن کلمات به ناسوت متن برگردد .شاعر باید برود در کلمات گم شود در آنجا به سیر و سلوک بپردازد وبعد با کوله باری از کلمات به میان ما بازگردد . </description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Tue, 30 Sep 2025 09:52:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرس فریاد می دارد . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%D8%AC%D8%B1%D8%B3-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-fyxaboieoxwk</link>
                <description>www.horoofestan.ir جرس فریاد می دارد . . . مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم  جرس فریاد می دارد که بربندید محمل هاوقتی که جرس و زنگ کاروان هر لحظه و هر دم اعلام می کند که بار و بندیل و اسباب واثاث خود را بردارید که وقت رفتن از اینجا و از این منزل و گذشتن است ، دیگر چه راحتی و خوشی و عشرتی در منزل معشوق و در کنار او خواهم داشت .نخستین کلمه ای که با آن سروکار داریم منزل است . منزل به معنای محل نزول است و در قدیم در مسیر کاروانها منزلگاههایی را می ساختند تا کاروانها در آنجا چند روزی یا ساعتی استراحت کنند ( همان کاروانسراها ) البته که این منزلها محل سکونت و استقرار دائم نبودند و در واقع محل گذر و عبور بودند .کلمه ی بعدی که باید درباره آن توضیح بدیم عیش هست . خود کلمه عیش به معنای زندگی یا زندگی کردن هست که در فارسی اصطلاحا و معمولا به معنای خوشی و خوشگذرانی و عشرت معنا می شود . مثلا حافظ می گوید :هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستییا :خوشتر زعیش و صحبت و باغ و بهار چیستو :شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیادکلمه دیگر ، جرس ، زنگ کاروان ، زنگ نسبتا بزرگی بوده که کاروانها آن رابه صدا در می آوردند تا همه با هم حرکت کنند . در گذشته معمولا چند کاروان با هم مسیر سفر رو طی می کردند تا بتوانند در بیابان در برابر حمله حرامیان و راهزنان به یکدیگر کمک کنند و با به صدا درآوردن آن همه کاروانها با هم شروع به حرکت می کردند .نکته قابل توجه در این بیت این هست که تم و موضوع بیت یکی از پرکاربردترین موضوعاتی است که نه تنها در ادبیات فارسی به آن پرداخته شده بلکه از موضوعات پرتکرار در دیوان حافظ است . اشاره به ناپایداری عمر و ناایمنی وضع انسان و گذرا بودن خوشی و اینکه دنیا محل توقف نیست و خوشی و خرمی کوتاه است و هر لحظه هراس مرگ و اتمام وقت هست و اینکه زندگی انسان مفهومی کاروان آسا دارد .اما چند نکته جالب توجه دیگر دراین بیت که دقت در آنها خالی از لطف نیست :یکی تصویری است که از منزل معشوق ( جانان ) می دهد که گویی در بیابانی است که محل گذر تمام ابنای بشر است و همه انسانها فی نفسه توانایی و استعداد دیدار با معشوق خود را دارند .نکته دیگر عبارت ( هر دم ) است . دم به یک معنا به معنای لحظه و آن است و در معنایی دیگر نفس کشیدن و دم و باز دم از آن اراده می شود . حافظ با تشخّصی ( جاندارانگاری) که به جرس داده گویی انسانی است که با هر دم و باز دم خود به کاروانیان فریاد می زند که بار و اثاث خود را بردارید که وقت رفتن و گذشتن است و فرصت به اتمام رسیده است .شاید در نگاه اول مفهوم این بیت در بیان گذرایی و ناپایداری جهان و عمر کوتاه انسان در بهره مندی از خوشی ها و عشرتهای دنیا باشد و شاعر به مخاطب یادآور می شود که در کنار معشوق آسایش و خوشی دائمی نخواهد داشت و هر لحظه ممکن است زنگ رحیل را به صدا درآورند و گاه بیگاه شود و مرگ انسان را به کام ناکامی ببرد . اما اگر از زاویه ای دیگر نگاه کنیم و در فضایی عرفانی متن را بررسی کنیم به جنبه های زیبایی شناسانه بیشتر و مفاهیم و مضامین عمیق و ژرفی می رسیم .خب بعد از این توضیحات کوتاه بیایید با رویکردی عرفانی هم به این بیت نگاه کنیم تا به لایه های زیبایی شناسانه دیگری دست پیدا کنیم .در بیت قبل در بیان مفهوم باد صبا گفتیم که در لحظات و آناتی ، اشارات و نفحاتی از جانب حضرت حق بر دل عارف وارد می شود که چون دائمی و با ثبات نیستند به آنها حال گفته می شود . در مناسبت با این مفهوم در بیت سوم حافظ با منزلگاه کاروان ها مضمون سازی می کند و به موقتی بودن و گذرا بودن نفحات رحمانی اشاره می کند . عبارت ( هر دم ) هم به همین مفهوم گذرا بودن و لحظه ای بودن اشاره دارد و اینکه هر لحظه این موهبت و روشنی دل خواهد گذشت . از جرس در ادبیات عرفانی به خطاب قهرآمیز معشوق تعبیر شده ، لذا هر لحظه خوف این هست که با قهر معشوق این نفحات و رایحه های خوش الهی از سالک دریغ شود . عیش نیز در منظومه واژگانی عرفانی اشاره به حضور دائم و تمام معنای معشوق در دل سالک دارد .سالک از این وجه که انسان است هر لحظه یا در بوته آزمایش است یا در شیب لغزش که رد شدن از یکی یا گرفتار شدن در دام دیگری ، هرکدام از اینها می تواند موجبات قهر الهی را به همراه داشته باشد و این عیش یا همان دوام حضور الطاف الهی را از جان سالک دور خواهد کرد .ارتباط معنایی و مضمونی که در این بین اتفاق افتاده بسیار قابل توجه است ، منزل در این بیت در واقع همان باد صباست که در بیت قبل به آن اشاره شد ، نسیمی که در لحظه و هر دم به دل سالک می وزد اما گذراست ، ماندگاری و ثبات ندارد ، منزل جایگاه موقت کاروان انسانی در بیابان وجود است که گاه به گاه و دم به دم امن و عیشی در آن نصیب سالک می شود . واژه دم از یک سو در معنای لحظه با مفهومی که از منزل در مفاهیم عرفانی گفته شد در ارتباط است و از طرف دیگر با توجه به تشخّصی ( جاندار انگاری ) که به جرس داده شده در معنای نفس زدن و دم و باز دم خلق معنا می کند .این گونه ارتباطات معنایی در هم تنیده و مضامینی که با هم همپوشانی دارند در ابیات حافظ به وفور دیده می شود که البته یکی از ویژگی ها و مختصات سبکی حافظ به شمار می رود .دوستان حافظ دنیای وسیعی است که گشت و گذار دقیق و از روی آگاهی در آن منجر به کشف لایه ها و ارتباطات زیبایی شناسانه عمیقی می شود که لذت ادبی را صد چندان می کند روابط درهم تنیده معنایی و مضمونی با چاشنی ایهام و استعاره دنیایی چند وجهی از هر بیت به مخاطب نشان می دهدادبیات را دوست داشته باشید و حافظ را بیشتر</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 16:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>. . . چه خون افتاد بر دلها</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%DA%86%D9%87-%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%A7-uqioy2prvqrk</link>
                <description>نگاهی به بیت دوم دیوان خواجه ی شیراز شمس الدین محمد حافظنگاهی به بیت دوم دیوان خواجه ی شیراز شمس الدین محمد حافظشاید کسی نداند چرا این غزل در پیشانی دیوان خواجه آورده شده است ، غزلی که بر اساس چینشالفبایی می بایست چند غزل پسین میبود . اما بیتردیدجای درستی قرار گرفته است . این غزل را شایدبتوان مانیفست غزل حافظ دانست . تقریبا تمام آنچه که در اوراق پیش رو قرار است با آن روبهروشویم به آن پرداخته شده و در این غزل می بینیم . از نقشی که قرار است شخصیت ساقی در دیوانایفا کند و تم عشق و خون جگر کشیدنهای آن و راهنمایی و فرمانبرداری از پیرمغان گرفته تا گذرهولناک و سریع عمر و وقت و بدنامی و راز و اسرار عاشقی و حضور دائم او (معشوق) در جانعاشق . اما در این مجال به بیت دوم غزل نگاهی می اندازیم .در آرزوی بوی خوشی که قرار است باد صبا از باز کردم طره گیسوی یار به سمت ما بفرستد ، ازپیچیدگی و تاب و شکن گیسوی خوشبوی سیاه معشوق چقدر خون به دلی کشیدیم و خون جگرخوردیم .اگر بخواهیم بیت را ساده کنیم و محتوایی سر راست از آن درک کنیم به چنین مفهومی می رسیم ،اما همه چیز در اینجا ختم نمی شود و نمی توان چنین ساده از بیتی که چنین شبکه معنایی و محتواییدر هم تنیده ای را تشکیل داده و منظومه واژگانی که با همپوشانی مضمونی ، تصاویری چند لایه راخلق کرده اند ، گذشت . تقریبا همه واژگان تشکیل دهنده این بیت چندین شبکه معنایی جدا از همتشکیل داده اند و هر کدام از آنها نیز با روابط درونی با یکدیگر ارتباط پیدا می کنند .عبارت (به بوی) در معنای (در آرزوی) ، با امید و آرزوی مطرح شده در بیت که همانا باز شدنپیچ و تاب و گره از گیسوی یار به دست باد صباست ارتباط محتوایی پیدا می کند .(نافه) که عضوی است در زیر ناحیه شکمی آهو که از آن طی فرایندی مشک به دست می آوردند وبه دلیل همنشینی این واژه در ترکیب اضافی نافه مشک ، مجازاً به معنای بوی خوش نیز استعمالمیشود .صبا (بادصبا) از یک سو قرار است با وزش خود پیج و تاب و گره از گیسوی یار باز کند و ازطرفی قرار است بوی خوش نافه مشکی که معشوق به گیسوان خود زده است و در پیچ و تابگیسویش پنهان است را برای عاشق به ارمغان بیاورد . نکته ی دیگری که در رابطه با استعاره بادصبا باید بدان اشاره کرد این است که ، باد صبا در واقع نسیم ملایمی است که از جانب مشرق بهسمت جنوب و جنوب غربی می وزد ، اما از او توقع می رود که گره طره مجعد گیسوی یار را کهبه سختی باز می شود بگشاید . نکته جالب توجه این است که استخدام عبارت (کآخر) به این معناستکه باد صبا در این کار با همه ملایمت و نرمی که دارد موفق خواهد شد و شاید درستی امر هم همینباشد که این کار باید با ملایمت انجام شود .(مشک) که ماده ای خوشبو و سیاه رنگ است و از گونه ای (خاص) از آهو به دست می آید و درقدیم معمولا به گیسوان می زدند از یک طرف با دو واژه ی تاب و خون بر اساس شیوه و فرآیندتولید نافه مشک ارتباط پیدا می کند و از طرفی به دلیل سیاه رنگ بودن آن اشاره ای است به گیسوانمعشوق . واژه تاب از یک سو در شبکه ای معنایی قرار دارد که تصویری از پیچ و تاب گیسویمعشوق است و از سویی چنانکه اشاره شد به روش تهیه مشک برمی گردد . در این روش اندامآهوی نگون بخت را پس از شکار آنچنان می مالیدند تا خون از همه اندامهایش در انتهای ناحیهشکمی و در نافه ی او جمع شود ، سپس نافه را که به شکل کیسه ای کوچک بود از بدن آهو خارجمی کردند و می آویختند تا خشک شود ؛ لذا با دو واژه تاب در مفهوم درد و رنج طاقت فرسا و خون، شبکه معنایی دیگری با واژه مشک خلق می شود .اما رویکرد دیگری که باید در مواجهه با این بیت و کل غزلیات حافظ داشت جنبه ی عرفانی است .آنچه مسلم است درخوانش عرفانی غزلیات حافظ نیز می توان به لطایف و نکات زیبایی شناختی حائزاهمیتی دست یافت که در عرفان نظری و عملی برای بسیاران راه گشا ، قوت قلب و راهنما بودهاست .برگردیم به مضمونهایی که از باد صبا در این بیت در اختیار داریم . گفتیم که باد صبا نسیم ملایمیاست که از جانب ( مشرق ) به سمت جنوب و جنوب غربی می وزد . در رمزگشایی واژگان عرفانی باد صبا نشانه نفحات رحمانی است که از جانب حق تعالی به سمت عارف وزیدن می گیرد و او را مورد لطف و رحمت خود قرار می دهد . حالات و آنات روحانی که بر عارف به لطف و ارادهحق تعالی دست می دهد . از بارزترین ویژگیهایی که باعث شده باد صبا در این معنا بکار رودمشرقی بودن جهت وزش آن است که با نورانیت و منشأ نور همخوانی داشته و نیز لطافت و فرحبخشی است که از لمس آن دست می دهد .اما این حالات دائم وثابت و مقام نیستند و در سلک صفات سالک نمی آیند ، می گذرند و برای سالکفراق و هجران و حرمانی از گذشتن آنها دست می دهد . چنانکه در بیت بعد به این مسأله اشاره میشود .اما باد صبا چنانکه پیش از این بدان اشاره کردیم ، از جمله مهمترین شخصیتهای غزل های عاشقانهو عارفانه حافظ است . در این دست غزل ها باد صبا ایفاگر نقش های دیگری نیز هست که بهاختصار به برخی از آنها اشاره می کنیم .صبا پیک میان عاشق و معشوق است . پیغام عاشق را به دلدارش می رساند و گاه کلمه ای از لطفدلبر به عاشق می رساند :صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را که سر به کوه و بیابان تو داده ای ما راو گاه باشد که باد صبا خود عاشق است و مست جمال دلبر است :من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل من از افسون چشمت مست و او از بوی گیسویتباد صبا ندیم و پرده دار و محرم راز معشوق می شود :من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوستدر جایی دیگر بر خلاف آن نامحرم است و خبرچین :چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق به غماز صبا گوید که راز ما نهان دارددر وادی عشق باد صبا گاه طبیب است و گاه بیمار :دل ضعیفم از آن می کشد به طرف چمن که جان ز مرگ به بیماری صبا ببردصبا گر چاره داری وقت ، وقت است که درد اشتیاقم صد جان کردچون صبا با تن بیمار و دل بی طاقت به هواداری آن سرو خرامان برومچنان که می بینیم صبا در غزلیات عاشقانه و عارفانه کارکرد و نقش های گوناگون ، متفاوت و گاهمتضاد دارد ؛ که این گستردگی ایفای نقش موجب رنگارنگی تصاویر و مضامین ساخته شده بابادصبا شده است .اما بازگردیم بر سر داستان طره معشوق ؛ این طره ای که قرار است باد صبا از گیسوی معشوقبگشاید چیست ؟ در منظومه ی فکری عرفانی مراد از طره تجلی جمالی حضرت حق است . صفات جمالیه حق که از جمله آنها لطف و رحمت و رجاست در حالات و آناتی بر قلب عارف تجلی پیدا می کند که گاه در پندار و کردار و گفتار وی آثاری بر جا می گذارد . و از آنجا که این وضعیت ثبوتی و دائمی نیست عارف آن دم را غنیمت می شمارد و همیشه مترصد وزش نسیم رحمانی است تا از طره الطاف و رحمت الهی نافه گشایی کند و بویی از آن تجلیات جمالی و جلالی بر وی برساند . این مضمون نافه گشایی کردن صورت مشترک ابیات بسیاری در دیوان حافظ قرار گرفته است :به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه جای دلهای عزیز است به هم بر مزنشتا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان بگشود نافه ای و در آرزو ببستخواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن فکر دور است همانا که خکلمه لطا می بینماما برای اینکه قابلیت و استعداد این دریافت را دارا شود مستلزم آن است که خون دل خوردن ها وتب و تاب و رنج و مشکلها را از سر بگذراند . و به همین خاطر است که در بیت بعد به این معنااشاره دارد که گذشتن از آن موقعیت برای وی اندوه و حرمان به همراه دارد . و آن را منزلی می بیندکه هر لحظه باید آنجا را ترک کند :مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می دارد که بربندید محملهاچنانکه می بینیم بیت سوم در ادامه و مکمل بیت دوم است ، همچنانکه بیت دوم نیز در تکمیل وادامه مفهوم بیت اول بود ؛ آنجا که می گوید : که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها ،اما این خون به دل شدن یا خون افتادن در دل هم مضمون مشترکی است که در جای جای اشعارحافظ می توان آن را رصد کرد :دردآ که از آن آهوی مشکین سیه چشم چون نافه شبی خون دلم در جگر افتادبا دل خون شده چون نافه خوشش باید بود هر که مشهور جهان گشت به مشکین نفسیبه بوی آنکه به مستی ببوسم آن لب لعل چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشدچنانکه می بینیم حافظ با ایجاد شبکه های معنایی متعدد ، پیچیده و تنیده به هم و با بکارگیری مراعاتنظیر ، استعاره و ایهام هایی که با هم هپوشانی مفهومی دارند ، بیتی بیافریند که در چند لایه زیباییشناختی ژرفا دارد ؛ و به همین دلیل است که می توان گفت این غزل باید در سنین پختگی و تجربهمندی شاعر سروده شده است .</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 08:01:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاطفه ؛ عنصر بنیادین شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%D9%87-%D8%B9%D9%86%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-cacemyrzmdqt</link>
                <description>عاطفه ؛ عنصر بنیادین شعر عاطفه ؛ عنصر بنیادین شعر عاطفه در شعرنیاز به ارتباط از دیرباز یکی از مهمترین دلایل گردهم­آمدن انسانها به دور هم بوده است . در این گردهم­آیی از دورهمی­های خانوادگی گرفته تا انواع آیین ها ومراسم سنتی و فرهنگی ، انسانها به دنبال به اشتراک گذاشتن و در میان گذاشتن احساسات و عواطف خود هستند . بده بستانی که اتفاق می­افتد ، تعاملی حسی و عاطفی است ؛ چرا که انسان نیازمند آن است تا احساس و عاطفه خودرا با دیگران به اشتراک بگذارد و از دیگران بازخودهای عاطفی بگیرد .در روانشناسی عاطفه مجموعه­ای ذاتی از پاسخهای روان شناختی است ، رفتارهایی که درون مایه­ای انسانی دارند و بر اساس نوعی کنش و واکنش به وجود می­آیند . عواطف رفتارهایی اجتماعی هستند که نتیجه توجه انسان از خود به دیگری هستند . استعدادی فطری و سرمایه مهم آدمی است . عاطفه زندگی انسان را غنی و پربار و قابل تحمل کرده و از یکنواختی بیرون می­آورد .اما وقتی از عاطفه در شعر سخن می-گوییم چه ؟ هنگامی که خصوصیات و ویژگیهایی که برای عاطفه برشمردیم در جغرافیای زبان اتفاق بیفتد ، یعنی وقتی کنش و واکنشهای رفتاری نسبت به محرکهای مختلف در زبان رخ دهد با درآمیختگی با دیگر عناصر شعرساز ، که در جستار دیگری درخصوص تعریف شعر مختصرا بدان پرداختیم ، همچون تخیل ، می تواند منجر به تولید محتوای شاعرانه شود . و در چنین وضعیتی است که می­توانیم از عاطفه در شعر یا بررسی برجستگی و تاثیر عاطفه در شعر سخن بگوییم .از آنجاکه عاطفه استعداد وخصویت ذاتی و فطری انسان است ، ونیز بر اساس ویژگیهایی که برای عاطفه برشمردیم ، محرک اصلی برای ارتقای متن به شعر محسوب می­شود . درواقع مایه­گان اصلی و ماده اصلی تشکیل دهنده شعر و آنچه که دیگر عناصر شعر را به یکدیگر مرتبط کرده و درهم می­آمیزد عاطفه است . و شعری موفقتر می­نماید که در آن ، این درهم تنیدگی یک دست­تر و همگون­تر اتفاق بیفتد .شاعر برای به اشتراک گذاشتن حالاتی همچون اندوه ، شادی ، خشم ، یاس و عشق و . . . که عواطف بشری را شامل می شوند ، دست به سرایش می­زند تا بیشترین مخاطب یا به عبارتی اشتراک گذاری بیشتری را به دست بیاورد ؛ و در واقع شاعر از شعر به مثابه پلی ارتباطی برای این اشتراک گذاری استفاده می­کند .از آنجا که عاطفه عنصری معنوی محسوب می شود ، بر خلاف دیگر عناصر همچون تخیل که به مدد آرایه­ها و ابزار­های هنری در بستر زبان تحلی و خود­نمایی می­کنند ، در ژرف ساخت یک اثر ادبی روح و جانی به دیگر سازه­های هنری می­دهد ؛ آنها را زنده می­کند ، به فعلیت و جنب و جوش می­رساند و موجب می­شود مخاطب به درک عمیق­تری از اثر ادبی برسد .آرایه­ های ادبی ابزار­هایی هستند که به مدد آنها شاعر جنبه­ها و جلوه­های زیبایی شناسانه متن را به مخاطب منتقل می­کند و فطرت زیباپرست و حس زیبادوستی او را آبیاری کرده و به دلیل کشفی که در این میان برای مخاطب رخ می­دهد ، او به لذت هنری می­رسد . لذت هنری حس اقناعی است که از این کشف نصیب مخاطب می­شود . این لذت هنری باعث می­شود به شهود (دیدن ) برسد ؛ شهود ، درک عمیق عاطفه­ای است که در ژرفای آن آرایه ادبی نهفته است . لب لباب شاعرانگی است ، حس خالصانه­ای است که شاعر آن را تقدیم مخاطب می­کند و همین خالصانگی است که بر جان و روان مخاطب می­نشیند و به باطن او رسوخ می­کند . وجوه والای انسانی شاعر و مخاطب را به یکدیگر پیوند می­زند و هر دو به نقطه ­ی زیبای همدردی می­رسند . این عاطفه آموختنی نیست و در سرشت و باطن هر انسانی نهفته است و وابسته به پرورش روحی ، فکر و فرهنگی هر شخص در تقابل و تعامل با حوادث و اتفاقات و امور بیرونی و درونی رخ می نماید .با توجه به اینکه نوع این تقابل و تعامل منوط به طرز خاص نگاه شاعر/شخص به آن وابسته­ ها است ، لذا تصاویر و مضامین ساخته شده توسط هر هنرمند در هر دوره زمانی با استناد به آن ارزش­ها و برجستگی­های فرهنگی هر دوره متفاوت بوده و می­توان نقش عاطفه را در متن هر اثر ادبی – هنری در دوره­ها و سبکهای مختلف به صورت تطبیقی و جداگانه مورد بررسی و کنکاش قرارداد .نکته آخری که ضروری می­نماید به آن اشاره شود ، حجم و گنجایی عاطفه در متن ادبی است . گفتیم که عاطفه زمینه و دلیل اصلی و بنیادین خلق اثر ادبی است ؛ و عنصری است که دیگر عناصر شعر را به یکدیگر متصل می­کند و موجب می­شود عناصر تشکیل دهنده متن ادبی کارکردی هماهنگ و در یک راستا داشته باشند .اما هنگامی که این برانگیختگی عاطفی رخ می­دهد ، هنرمند (شاعر) باید بتواند تعادل و بالانس متناسب را بین عاطفه از یک سو و هنجار و نحو زبان و نیز امکانات و ظرفیت موجود در آرایه­ها و ابزار­های ادبی – هنری را بشناسد و به وجود آورد . در واقع بخش دیگری که باعث می­شود عنصر عاطفه در تعامل و هم­آمیختگی با دیگر عناصر به جان و روح مخاطب بنشیند همین ایجاد تعادل و تناسبی است که بدان اشاره شد .تفوق و برتری هر کدام از عناصر تشکیل دهنده شعر به تنهایی می­تواند بر کارکرد زیبایی شناسانه ادبی و عاطفی اثر تاثیر منفی بگذارد . اگر هنرمند نتواند عنصر عاطفه را هنگام ایجاد و خلق اثر هنری درخود مهار کرده و به اراده خود درآورد و اجازه دهد عاطفه بی هیچ حد و مرزی در متن جولان دهد ، قطعاً عرصه برای عرض اندام و تجلی و جلوه­گری دیگر عناصر همچون ابزار­ها و آرایه­های هنری – ادبی تنگتر و این عناصر زیبایی شناسانه کمرنگتر شده و به تبع آن عنصر خیال نیز توانایی بلند پروازی خود را از دست خواهد داد .عنصر خیال که در جای دیگری مفصلتر بدان پرداخته­ام ( انسان چگونه شعر را آفرید ) نیازدارد در اندیشه و ذهن هنرمند پرورده و با عاطفه و ابزارهای هنری آمیخته شود ، تا به بیانی هنرمندانه و ادبی برسد ؛ اما فربه شدن عاطفه و توجه بیش از حد به آن ، متن را در دیگر جنبه­ها رقیقتر خواهد کرد . کافی است به برخی متن­های ادبی که با عنوان دلنوشته یا قطعه ادبی نوشته می­شوند نگاه کنیم ، این دست ازمتن­ها معمولاً از عاطفه سرشاری برخوردار هستند و بعضاً برخی آرایه­های ادبی در آنها مشاهده می­شوند ، ولی از آنجا که غلبه عاطفه و احساس در آنها دچار فوران شده و عنان عاطفه از دست نویسنده خارج شده و صاحب اثر آن متن را صرفاً تحت تاثیر تامّ و تمام آن نگاشته است ، تخیل ، مضمون پردازی (جستاری پیرامون مضمون در شعر فارسی ) و تصویرسازی­های ادبی در آنها رشد نیافته و با هنجار شاعرانگی فاصله دارند .از طرف دیگر در برخی اشعار که صرفاً از روی قریحه شاعری یا جهت مفاخره­های ادبی نگاشته می­شوند یا شاعر آنها را از روی وظیفه و سفارش تولید می­کند ، می­بینیم تا چه اندازه عاری و خالی از عنصر عاطفه هستند ، تا جایی که علیرغم برجستگی­های فراوان ادبی و ریزه­کاریهای هنرمندانه در صناعات و آرایه­های ادبی مشمول مقبولیت عام قرار نمی­گیرند ، چنانکه در بسیاری از قصاید ، قطعات و . . . به جا مانده از شاعران و مشاهیر ادبی نیز شاهد آن هستیم .نتیجتاً اگر چه عاطفه عنصر مهم و محرک اصلی هنرمند در خلق اثر ادبی است ، اما می­بایست با مدیریت صحیح آن در آمیزش با دیگر عناصر و ایجاد تعادل و تناسب در ارتباط با آنها ، اثر ادبی را از کلیه جهات و همه ابعاد متناسب و هماهنگ به رشد و بالندگی رسانید .علیرضا ترابی زاده </description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 21:30:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مسیر ادبیت</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%AA-hsyim0a3t2hj</link>
                <description>به سمت جاده ادبیت : علیرضا ترابی زاده اگر زبان را به مثابه جاده‌ای در نظر بگیریم و در این جاده از سمتی که زبان کارکردی علمی و لغتنامه‌ای ‌دارد و هر نشانه در ازای برابر نهاد خود قرار گرفته است ، به سوی سایه روشن های ادبیت حرکت کنیم ، نخستین واحه‌هایی که می بینیم آرایه‌هایی از جنس جناس و سجع‌اند . چرا که موسیقی ، اعم از همآوایی و هارمونی در الفاظ پیش درآمد ورود به ساخت خیال شاعرانه است . ابتدایی‌ترین جلوه تشابه در لفظ را می‌توان در انواع جناس دید ؛ و با پیشرفت در ساحت ادبیت و ورود به سرزمین رنگارنگ شاعرانگی ، مجازات فربه ، تشبیهات ثمین و استعارات پویایی و وسعت تاویل می یابند .اما چشم اسفندیار شعر آنجاست که شاعر برای اینکه متن خویش را به سلامت از سنگلاخ الفاظ بگذراند و فتح قاف معانی کند بی آنکه نسبتی میان محتوا ، مضمون و لفظ برقرار کند چنان به کثرت آرایه‌ها و افراط در صنعت پردازی‌ها – چه در ساحت لفظ و چه در ساحت معنا – می پردازد که متن – شعر – نمی تواند توازنی و تعادلی در فربهی آرایه ها از یک سو و کم­مایگی و فرودینی محتوا برقرار کند و در کلیت و جامعیت متن لنگی و اعوجاج هویدا می شود .اگرچه آرایه‌ها ابزاری برای تصویرسازی و مشاطه ­گری با الفاظ هستند ؛ و انواع سجع و جناس ظاهر کلام را به موسیقی می­‌آرایند و مجازات و تشبیهات به مدد لفظ تصویر و تخییل می‌آفرینند ، لکن این هر دو در جاده‌ای که به سمت ادبیت امتداد دارد با مسأله‌ی مهم دیگری در پیوند و تلاقی قرار می‌گیرند و آن ساخت محتوا ، آفرینش معنا و زایش معنا از بطن متن است .مجاز و اشکال توسعه یافته‌تر و پیشرفته‌تر آن – تشبیه و استعاره و کنایه و . . . – آن هنگام به نیکویی و رسایی رخ می‌نمایند و زمانی متن را به ستیغ بلاغت می‌رسانند که علاوه بر آفرینش معنا به زایش معنا بیانجامند .آفرینش معنا از آن جهت می گوییم که اجزای آن صنعت / آرایه چه لفظی و چه معنوی نه تنها باید حس زیبایی شناسانه را در مخاطب برانگیزاند بلکه باید با استخدام واژگان سخته و پخته در جایگاه مشبه ، مشبه به ، وجه شبه ، مستعارله و جامع و . . . در راستای به هدف رساندن مقصود به خلق معنا دست یازد .نیز از آن حیث باید زایش معنا رخ دهد چرا که چنانچه لگام لفظ به دست معنا باشد چنان او را براند که خود می خواهد و می پسندد و نیاز دارد و به مقصدی که خود معنا در آن مسیر در حرکت است سیر خواهد کرد . دیگر اینکه اگر قلم طبق طبیعت لفظ که پیروی از معناست قدم زند و مصنف در انتصاب جانشینی واژگان امعان نظر کند و مألوفیت و مؤانست در همنشینی آنان بکار بندد ، آن تصویرگری چونان منشوری باشد که از هر سو به آن نگریسته شود تصویری نو به نو از دل آن زاده می شود .لذا تدقیق در همنشینی و جانشینی و کاربست درست انواع ابزارهای ادبی منحصراً در لفظ اتفاق نمی افتد ، بلکه تا دخالت معنا یا محتوا و مضمون نباشد و انگیزه بخشی آن در لفظ جاری و ساری نشود زیبایی کلام خلق نمی‌شود و توفیق حظ کشف هنری نصیب مخاطب نمی‌شود .</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 15:02:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جستاری پیرامون مضمون در شعر فارسی</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B6%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-r1gfashaaegd</link>
                <description>جستاری پیرامون مضمون در شعر فارسیجستاری پیرامون مضمون در شعر فارسیچندی پیش با تعدادی از دوستان شاعر  دورهمی ترتیب دادیم و شعر می خواندیم و درباره شعرهای یکدیگر بحث و نقدی می کردیم یکی می گفت مضمون شعرت قدیمی است و باید از مضامین تازه استفاده کنی . یکی می گفت محتوای شعرت ساده است و بهتر است محتوای پیچیده تری را بکار بگیری تا مخاطب را به چالش بکشی . نظر دیگری این بود که اگر چه مضمون شعرت عاشقانه است اما خوب است درونمایه های اجتماعی را هم همزمان چاشنی شعر کنی تا مخاطب بیشتری را جذب کنی و . . . . و من ، سردرگم میان این همه حرف و نقد و نظر . دست آخر هم قهوه هایمان را خوردیم تا با طعم شیرین دیدار و شنیدن اشعار هم کنتراست فوق العاده ای از طعم ها را در جانمان جا بگذاریم .خداحافظی که کردیم ، دست در جیب و کیف بر دوش و به قول سعدی سر در جیب تفکر از گوشه پیاده رو به راه افتادم . پاهام روی زمین قدم می زدند و خودم در افکار و اندیشه های پراکنده ، سردرگم ، پرسه می زدم . واقعن مضمون آن شعر قدیمی بود یا تصویرهایش ، محتوای ساده و پیچیده یا مضامین ساده و پیچیده ، آن شعر دیگر چه ؟ مضمونش عاشقانه بود یا مفهومش ؟ شاید هم موضوع و محتوایش ؟ به راستی چرا عادت کرده­ایم از مفاهیم کلی و گسترده و با شمول معنایی وسیع استفاده کنیم ؟ و چرا تا این اندازه این مفاهیم کلی همپوشانی پیدا کرده­اند ؟ اما مساله مهمتری که توجه مرا به خود جلب کرد این بود که از بین این مجموعه واژگان ، مضمون ، محتوا ، مفهوم ، موضوع ، معنی ، این مضمون است که در سرزمین شعر برجستگی و اهمیت بیشتری و بقولی راهبردی ( استراتژیک ) دارد و در فرایند سرایش شعر کاربردی ، تعیین کننده و سازنده­تر محسوب می شود و در سیر حرکت متن از زبان خودکار به سمت زبان ادبی یکی از شخصیتهای اصلی است .معمولا وقتی بخواهیم به معنای کلمه­ ای پی ببریم اولین کاری که به فکرمان می رسد این است که به فرهنگهای لغت و لغتنامه ها مراجعه کنیم . با مراجعه به این کتابها در ذیل کلمه مضمون به توضیحاتی بر می­خوریم که چندان کمکی به ما نمی کنند ؛ ضمانت شده ، ضمانتی ، معتبر ، معنی ، مفهوم ، محتوا ، فحوا ، مقصود ، منظور ، مراد ، مقتضی ، مفاد ، تاویل ، تفسیر و معانی اصطلاحی آن : نکته ای لطیف و باریک که در شعر گنجانده شود ، معنی و مقصود از یک گفتار یا نوشتار ، منظور و مقصود هنرمند در یک اثر هنری . آنچه مسلم است از این معانی به درک دقیقی از مضمون در شعر نخواهیم رسید .بسیار خب ، بهتر است واکاوی و کنکاشی در سخن بزرگانی کنیم که سعی در تفهیم و تشریح آن داشته­اند . استاد صفا در تاریخ ادبیات آورده است : مضمون ، گنجاندن نکات باریک در شعر به همراه خیال دقیق و نازک­بینی تام ، آن هم به شرط اعتلای لفظ و به دور از مبالغه است . احسان یار شاطر می گوید : مضمون­یابی یافتن صوری تازه از معانی قدیم است و خرمشاهی نیز معتقد است : مضمون عبارت است از معنی جزئی متکی به مناسبات لفظی و رایج در سنت شعر . ژان پی یر ریشارد درباره مضمون آورده است : مضامین اصلی ، معماری ناپیدای اثر را شکل می دهند و آنهایی که باید بتوانند کلید سازمانش را به ما بدهند آن هایی هستند که در اثر ، بیشتر گسترش یافته­اند و در آن با بسامد آشکار بی نظیری حضور دارند .با نیم نگاهی به تعاریف و تاویل و تبیین­های پیش­گفته پیرامون مضمون باید گفت شاعر زمانی می­تواند به مضمون پردازی برسد که بتواند به مدد آشنایی­ زدایی و هنجارگریزی و کشف استعداد همنشینی کلمات بر اساس روابط جدید بین اشیا ، طبیعت ، انتزاعات و عراطف و احساسات با انسان به مثابه روحی دمیده در کالبد لفظ در هیئت تشبیهی ، استعاره­ای ، کنایه­ای ، ایهامی یا ساخت عناصر و بافتهای موسیقایی با اجزای زبان بر پایه تناسبات زبانی و سنتهای رایج ادبی دست بزند . این مضمون پردازی و سازه­ های ادبی تشکیل دهنده آن در جای جای زمین شعری وی مشهود خواهد بود که به عنوان سبک شخصی شاعر تلقی می­شود ، که از همپوشانی­ با زمین شعری شاعران همعصر شاخص­های ادبی آن دوره نمودار می­گردد .مضمون آن ماهیت زیبایی شناسانه­ای است که در ضمن موضوع به مخاطب هدیه داده می­شود ، و می­تواند هزار شکل خود را بیاراید :هر لحظه به شکلی بت عیار بر آمد   گه پیر و جوان شدهر دم به لباس دگر آن یار بر آمد   دل برد و نهان شد (مولوی)نزدیک بودن مرگ را شاعر به هزار آینه در همان روابط و همنشینی­های جادوانه­ای که پیش از این از آنها یاد شد جلوه­گر می­کند ؛ کرشمه­های ساقی را به هزار گونه تماشا به بند لفظ می­کشاند و گیسوان یار را به هزار و یک شب قصه­ها می­بافد :یک عمر می­توان سخن از زلف یار گفت   در بند آن مباش که مضمون نمانده است (صائب)با یک تشبیه ، استعاره ،کنایه یا مجاز گرچه آفرینشی شاعرانه رخ می­دهد اما لزوماً به این معنا نیست که مضمونی هم آفریده می­شود . گاه شاعر تشبیهی می­آورد و در همان حد و اندازه باقی می­ماند ، هرچند تشبیه بدیع و بکر و زیباشناسانه باشد و گاه صورتی قدیمی از تصویری را چنان ساخته و پرداخته می­کند ، و آن رستاخیز مشهور کلمات را به پا می­کند ، که از آن کهنه لباس ، جامه­ای دیبا و اطلس بر تن لفظ می­کند و شخصیتی نو و وجودی بدیع می آفریند :نرگس از چشم تو دم زد در دهانش زد صبا   رنج دندان درد دارد می­خورد آب از قلم  (غنی کشمیری)تشبیه همان کلیشه نرگس چشم است که این چنین با شعبده­ی­شاعر ، بدیع و بکر شده است .مضمون آن ماهیت زیبایی شناسانه­ ای استکه در ضمن موضوع به مخاطب هدیه داده می­شودمضمون ترفندی است در راستای اعتلای فرایند انتقال پیام / موضوع از ذهن شاعر به جان مخاطب . موجودیتی است که دلیل وجودی ­اش زیباگری معناست ، و به دستیاری او شاعر معشوقه ­ی معنا را با کرشمه و دلبری و ناز به سرزمین ذهن مخاطب فرا می­خواند . نیز می­توان گفت جلوه­ ای زیباشناسانه از موضوع است. مضمون چونان پلی است که باید پیام شعر از آن بگذرد تا به مخاطب برسد و آن مصالح و عناصر سازنده­ی آن آرایه های لفظی و معنوی بر پایه مناسبات زبانی است .به تاخیر انداختن معنا و دیریاب کردن مفهوم یکی از اصولی است که هر اثر هنری باید و شاید که داشته باشد .کارکرد دیگری که از مضمون پردازی انتظار می­رود این است که معنای اصلی را در لایه­ لایه­ های خود پنهان کند و چالشی لذت برانگیز بر سر راه مخاطب ایجاد کند . این دیریابی و پنهان بودن مفهوم در پیچیدگی­های هنری مضمون ، به مثابه کندوکاوی شورانگیز و کاوشی شوق آور از استخراج گنجینه­ های هنری از معادن متون ادبی است . مخاطب که در این ماجراجویی نقش کاشفی موفق را ایفا می­کند در انتها پیروزمندانه معنای معنا را چون گوهری ارزشمند ، دیریاب و گرانبها در دست گرفته و با شوق و ذوق به دفینه سینه می­سپارد .مضمون ترفندی استدر راستای اعتلای فرایند انتقال پیام / موضوع از ذهن شاعر به جان مخاطباز آنجا که این مساله را در زمین ادبیات به مثابه هنر داریم بحث می­کنیم و در این زمین کانون و مرکزیت اصلی توجه و اهمیت ، ساخت سازه ها و خلق شگردهایی است که در زبان – به عنوان بستر و تجلیگاه و نمود مادی معنا و اندیشه – رخ می­دهد ، لذا ساخت ، شناخت و تشخیص مضمون به منزله موضوع اصلی و مرکزی متن ادبی محسوب می­شود . هرچند مضمون ابزاری در راستای پرداخت و ترسیم و ارائه موضوع ، خود از این حیث فاقد اصالت است ، اما آنجا که سخن از ادبیات و هنر به میان آید و اکسیژن اثر هنری را بخواهیم تنفس کنیم ، عنصر تعالی بخش ، مضمون شعر است . موضوع شعر سر راست­ترین و دم دست­ترین عضو شعر است که در اختیار مخاطب قرار می­گیرد ، اما شکل­بندی مضمون بر مبنای تخیل و با استفاده از آرایه­های ادبی و پیچیدگی­های هنری است لذا مستلزم دقت نظر و داشتن نگاه زیبایی­شناسانه و کشف دقیق روابط کلمات در حوزه­مجاز است . در این فرایند هرچه عنصر خیال نیرومندتر و استعداد شاعر در خلق روابط مجازی ، مستعدتر و آرایه­ های ادبی و شگردهای لفظی دقیق­تر ، مضمون به کمال هنری خود و پیچیدگی معنوی نزدیک­تر شده و به عبارت دیگر فربه­تر خواهد شد .مضمون ابزاری در راستای پرداخت و ترسیم و ارائه موضوعآنچه از جهان­بینی و درونمایه و اندیشه و ایدئولوژی در شعر دیده می­شود در حوزه موضوع گنجانده می­شود و هر چه از هیجان­زدگی از کشف امر هنری ،  لذت­بخشی و احترام به زیبایی هنرمندانه نصیب مخاطب می­شود کار مضمون است . گفتیم که اصالت با موضوع است و مضمون عنصر تعالی بخش ، لذا مضمون چونان داربستی است که برای استوار شدن به ساختمان محکم موضوع که از امور ریشه­دار و اصیل انسانی سخن می­گوید بسته می­شود تا آرایه­ای دلپسند خواستنی بر قامت او باشد . مضمون چادری است مزین به انواع آرایه های ادبی که توسط عمود موضوع استوار و پا بر جا شده است . http://horoofestan.ir/blog/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%BA%D8%AA-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86/P4-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B6%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C.html#:~:text=%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%20%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%20%D9%88%20%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87%20%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA%20%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 13 May 2024 09:08:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه انسان شعر را آفرید</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF-jb0jidwcrlej</link>
                <description>چگونه انسان شعر را آفریدچگونه انسان شعر را آفریدچرا انسان شعر می گوید ؟ اصلا چگونه انسان شعر می گوید ؟ فرایند به وجود آمدن شعر در جان انسان چگونه رخ می دهد ؟ شعر در کدام مرتبه و ساحت روحی انسان به وجود می آید ؟ از کدام عوالم می گذرد تا به اندیشه و زبان دراید ؟ آیا ما به شعر سرودن و شعر خواندن احتیاج داریم ؟ بگذارید به میزانسن این جستار کمی المان فلسفی اضافه کنیم . بسیاری از فلاسفه از شرق گرفته تا غرب – با اندک تفاوتهایی در بیان یا نزدیک به همین معنی – قائل به سه ساحت و مرتبه وجودی برای انسان هستند ؛ عقل و نفس و جسم . انسان در تمام ساحتها و مراتب وجودی خود بایستگی و نیازمندی به رشد و حرکت داشته و نیازمند پرورش و تربیت است . همچنین به مقتضای ذاتی و ساختار وجودی خود گرایش به کمال گرایی و حرکت در مسیر رسیدن و کسب کمال مطلق را دارد . گرایش به حق و حقیقت مطلق ، گرایش به خیر مطلق ، گرایش به زیبایی و خلاقیت مطلق و گرایش به وجود قدسی مطلق و خداجویی در فطرت و سرشت و خلقت او نهادینه و جزء لایتجزایی از وجود اوست .اما شعر در کجای این داستان بلند و پیچیده پنهان است ؟ از این سه ساحتی که بر شمردیم ، جسم یا روح گیاهی مشغول تغذیه و رشد و تولید مثل است و ساحت دوم ، نفس یا روح حیوانی به احساسات و حرکت می پردازد و عقل وظیفه رسیدن به معرفت و شناخت را دارد ؛ که البته این هر سه با کارکردی هماهنگ و سازمان یافته و ساختارمند برای رساندن انسان به کمال که همانا غایت آمال است در برخی امور همپوشانی و همکاری دارند . از این میان احساسات در مرتبه روح حیوانی یا ساحت نفس دو گونه اند - کم کم داریم به شخصیت مورد علاقه خود (شعر) رهنمون می شویم - حواس بیرونی که همان حواس پنجگانه باشد و حواس درونی که از نظر فلاسفه متعدد و مختلف اند . اما فصل مشترک در انواع حواس درونی در  فلاسفه قوه خیال است . خیال ، داده ها و دریافتها را از دیگر قوا گرفته و آنان را به نیروی خویش آغشته می کند و از کانال خود عبور می دهد و به نفس عقلانی که خود شامل دو بخش عقل نظری و عقل عملی است می رساند و ماجرا همچنان در ذهن فلاسفه ادامه پیدا می کند و سطور اوراق را در می نوردد  . پیشنهاد می کنم برای تفصیل و تشریح و تبیین این موضوع به کتب و مقالاتی که ماهیتا فلسفی است و به ماهیت شعر در فلسفه می پردازند همچون فن شعر ارسطو ، مقاله فی قوانین صناعه الشعرا و کتاب الشعر از فارابی و بخشهایی از اشارات و شفای ابن سینا که به فن شعر پرداخته است مراجعه کنید چرا که در این جستار کوتاه به ایجاز اشاره مختصری کردیم که تا حدودی به محدوده شعر در فلسفه نزدیک شویم و درک و هضم بهتری نسبت به این گزاره و مفهوم خیال نزد فلاسفه داشته باشیم . فلاسفه بر این نظرند که ماده اصلی و عمود خیمه شعر خیال است . پیش از این گفتیم که خیال چگونه کارکردی دارد ، او کلیه داده ها و دریافتهای گوناگون را می گیرد و در خود هضم و بازآفرینی و باز تولید می کند . فلسفه ، شعر را همچون ديگر هنرها وسيلة بازنمايي يا بازآفريني صور و صفات همة مظاهر هستي از راه تخيل مي داند و به همین دلیل است که شعر را تقلید و محاکات دانسته اند . محاکات آوردن چیزی است که مثل شیء است، ولی همان شیء نیست .حال به قول دانای بیهق به سر قصه بازگردیم ؛ چه رخدادی موجب می شود و ملزم میکند شاعر را که به بازآفرینی و بازروایتگری  جهان درون و برون خود دست زند ؟ چرا انسان به این نوع باز تولید حکایت از خویشتن خویش نیازمند است ؟کلیت هستی هنگامی که به امری احساس نیاز کند امکان وجودی آن را فراهم کرده و آن را به ساحت وجود می آورد . حال این هستی در جامعه بشری چه نقصان و نیازی احساس کرد که به شاعران فرصت و امکان وجود داد . رسالت آنان محاکات و باز روایتگری جهان درون و برون خویش است ، آنان اند که بستر مناسب و وجود ممکنی هستند و قابلیت و استعداد آن را دارند که با نگاه آفاقی و انفسی به پیرامون خویش به مدد قوه خیال بر اساس مناسباتی که با دیگر قوا و در دیگر ساحتهای وجودی انسان رخ می دهد این محاکات را صورت دهند .این محاکات و تقلید ، روایتگری ، حکایتگری ، بازسرایی و بازتولید و بازآفرینی هستی یا هر نام دیگری که بر آن بگذاریم کی و کجا اتفاق می افتد ؟ هنگامی که انسان در آغازین دوران حیات خود از ترس مرگ فریاد کشید ، از وحشت تنهایی گوشه ای در خود مچاله شد و به نفسهای خود گوش می داد ، از خوشی و پیروزمندی فریاد شوق سر می داد یا از اندوه و غصه و داغ حسرت و فراق ضجه مویه و های های می گریست رشد کرد به بلوغ رسید و آن فریاد و سکوت و خنده و گریه را با نیرو و قدرت خیال آغشته و آمیخته کرد و بر زبان جاری کرد و بر آن نام شعر را نهاد و شعر از آن زمان آغاز شد .  شعر از آن قوه و نیرو  سرشار از حرکت و جنبش شد و انسان را نیز با خود به حرکت درآورد . همچنانکه آن احساسات در انتهای تاب و توان خود به شعر منتهی شدند هنگامی که از این رهگذر، زبان به بن بست کارکردی و امتناع ارتباطی و عدم اقناع احساسی می رسد برای زنده ماندن صورتی دیگر بدل می کند ، قالب و شکلی نو به خود می گیرد ، در نهایت تری و تازگی ، بدیع و خیال انگیز چهره نمایاند . حالا صورت کلام از هنجار رایج جامعه فاصله گرفته ، زمختی اِخباری آن تلطیف شده ، انسان را سوار بر اسب سرکش خیال تا بالاترین عوالم و ساحات وجودی به پرواز در می آورد .از این است که گفته اند نخستین کس که شعر سرود آدم بود ، که چون هبوط کرد از وحشت تنهایی سکوت کرد و از حسرت فقدان حضرت حق و و از سرتوبه گریست و چون خداوند او را در آغوش گرفت خندید و باز از داغ فراق و مرگ فرزند گریست .شعر آنجاست که دیگر با خنده ای و گریه ای و فریادی یا سکوت و آهی نمی توان کاری از پیش برد . لذا شعر آمد تا مراتب وجودی انسان را به یکدیگر پیوند دهد و دست انسان را به بالاترین مراتب وجودی برساند و این اتفاق بر بستر زبان متجلی شد . و زبان محملی شد برای ارایه وجود شعر و شعر پلکانی برای اعتلای زبان .اما شعر از کجای زبان آغاز می شود ؟ و ترسیم حد و حدود آن چگونه است ؟ چه اتفاقی از جنس زبان در زبان رخ می دهد که آن را شعر می نامیم ؟ خط سیر درک ما از مفهومی به نام شعر در بسترهای مختلف زمانی و مکانی متفاوت است لذا نیازمند یافتن وجوه مشترکی از آن هستیم . تا بتوانیم بگوییم مخرج مشترک شعر در طول خط سیر زمانی و مکانی اش کدام وجوه و مشخصه ها و افزونه ها هستند .یکی از این مشخصه ها موسیقی است که با شدت و ضعف و با انواع مختلف خود با خلق نظم و هارمونی در کلمات از طریق کوتاه و بلند کردن آواها و هجاها ، کشش ها و سکوت ها به ماهیت خیال انگیزی شعر افزوده است . این ویژگی گاه موضوع و محتوا و مضمون را فدا کرده و گاه خود در زیر سایه آنها کمرنگ شده است .گفتیم که شعر با فاصله زیادی از هنجار زبان و پس از به بن بست رسیدن کارکرد اقناعی ، ارتباطی و امعانی زبان ایجاد می شود و از آنجا که کلمات مستقیما با دلالت معنایی خاص خود زاده می شوند نمی توان در عالم خیال از آنان معنا زدایی کرد و همچنان در ذات خود به دلالت اولیه خود وفادار می مانند و تاکید بر جنبه های موسیقایی محض در کلمات و نادیده گرفتن دلالتهای معنایی اولیه و ثانویه موجب خلق موجودی به نام شعر نخواهد شد ، بلکه بر عکس ، خلق دلالتهای چندگانه و در لایه هایی زیبایی شناسانه است که جزئی از مختصات و افزونه های زبانی برای حرکت به سمت ادبیت و دور شدن از کارکرد اِخباری و گزارشگری است . اما این همه اتفاق پس از آن است که عنصر خیال چنانکه پیش از این بدان پرداخته شد در اجزای زبان حلول کرده باشد .</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 10:11:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه حافظ بخوانیم شش (شعر حافظ منشوری است در حرکت دوار : برجستگی ایهام و کنایه ، بازیگران اصلی خیالپردازیهای حافظانه)</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B4%D8%B4-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D9%86%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D8%A7%D9%86%D9%87-rdknceqa1hzo</link>
                <description>شعر حافظ منشوری است در حرکت دوار : برجستگی ایهام و کنایه ، بازیگران اصلی خیالپردازی های حافظانه کلک خیال انگیز حافظ چنان باغ تفرجی را به صنع کشیده است که هر که پا در آن می گذارد بوی خوشش را استشمام می کند . به قدر قوّت شامه خود نصیب می بیند . چنان رستاخیزی در صورخیالی به پا کرده که ساکنان عرش نیز شیفته شعر او شده اند :صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفتقدسیان گویی که شعر حافظ از بر می کننداگر دیگر شاعران به لطف ایهام و کنایه ، مضمون شعر خویش را مستور کرده اند ، حافظ در کارگاه خیال چنان پرنیانی بر تن دردانه غزل می کند که از برکت کلام اوست که آرایه ها تشخص می یابند .... بیا که پرده گلریز هفت خانه چشمکشیده ایم به تحریر کارگاه خیالآنچنانکه شعر حافظ از جنس دیگری است ، آرایه های بلاغی مورد استفاده وی نیز طرز دیگری دارند . در این مختصر نگاهی موجز به کارکرد ایهام و کنایه در غزل خواجه می اندازیم .ایهام ، شعر حافظ را چون منشوری چند وجهی درآورده که مخاطب به هر صورت آن را نظر کند ، چهره ای فریبنده و زیبا را در پیش چشم می بیند . به غیر از آن ، ترفند تناقض نمایی که ایجازاً در جایی دیگر بدان پرداخیم ، این گونه استخدام ایهام موجب شده هر مخاطبی به وجهی از مضمون دست پیدا کند و کشفی در طراز خود فراچنگ آرد و حظّ خود برد و از این رهگذر شعر خواجه درعین عوام فهمی ، خواص پسند نیز هست . تاویل پذیرترین شعر فارسی است و در منظومه فکری هر مخاطبی سازگار و معناپذیر است . یکی از دلایل مهم این امر همین ایهام است .اگر چه بکارگیری ایهام جزو ویژگیهای اصلی شعر سبک عراقی محسوب می شود و این تکنیک بسامد بالایی در شعر شاعران این دوره دارد . اما این نقش در غزل خواجه رنگ دیگری دارد . گاه باشد که این ایهام در سطح گسترده­ ای ، مصرع یا بیت ، رخ می نماید و در بیتی از دل ایهامی ایهامی دیگر درآید و از بطن آن نیز ایهامی دیگر ، و نیز افزون براین در شعر حافظ بسیار مشاهده می شود که ایهامی را در دل کنایه ای ، آنهم آغشته به انواع تشبیه و استعاره آورده شده است . این دامنه از تغییر و تودرتویی و نقش بندی آن در گستره ­ی بیت و جانمایی آن در دل کنایه­ ای مرکب از تشبیه و استعاره موجب شده این ابیات چنان باشند که :هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد        دل برد و نهان شداین  به هم تنیدگی مضمونی مخاطب را به چالش می کشد ، چالشی هنری و زیبایی شناسانه . مخاطب در این بده بستان ادبی با هر بار خوانش اثر به جنبه های جدیدی از مضمون پی می برد . کارگاه خیال پردازی حافظ هر بار طرحی نو در می اندازد و منظومه ­ای از معانی و مضامین رنگ رنگ گرد بیت می ­گردند . بسامد بالای این ظرافتها و نوع پرداخت این پیچیدگی ها و در هم تنیدگی ها نشان می دهد که حافظ در زمان خلق و نسبت به متن ، آگاه مند بوده و در هوشیاری ادبی و نه از سر تصادف و به هم نشستن چند واژه و ترکیب این مضامین را خلق کرده است  .نحوه بکارگیری کنایه به خصوص کنایات و مصطلحاتی که در افواه رایج است نیز به عوام فهمی شعر خواجه کمک کرده است مضافا بر این که نوع استفاده و بافت هنری و ادبی آنها نه تنها متن را عامیانه و بازاری نکرده بلکه روح کلام خواجه نیز لطف و ظرافتی خاص و هنرمندانه بدانها بخشیده است .ترفندی که حافظ در کنایه و ایهام و گاه ترکیب این دو با هم و یا با دیگر آرایه ها بکار می بندد ، در راستای نمایشی تر کردن و ایجاد جلوه های بصری به مضمون است . در واقع وی علاوه بر اینکه به مدد انواع استعارات و تشبیهات و مجازات مضمون پردازی می کند ، ترکیب و تلفیق آنها در قالب کنایات ایهامی به فربه کردن متن در بعد هنری و تعالی ادبیت آن انجامیده است .با نگاهی به ابیات برجسته و خلاقانه تر خواجه - هرچند شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است - و بررسی و کنکاش در صورخیالی و تصویر پردازی های شاعرانه و تحلیل صنایع و آرایه های بلاغی در بافت متن می توان آنچه در بالا بدان اشاره شد و توصیفات ، مختصات و ویژگی های پیش گفته را رصد کرده و به قدر وسع با رمزگشایی از ایهامات چند لایه ، کنایات ترکیبی و نقیضه گویی ها به کشف ذهن خیال انگیز و زبان رازآمیز خواجه نائل شد .در ادامه به چند تک بیت و ایهام و کنایه های مندرج در آنها نگاه مختصری می اندازیم :مستی به چشم شاهد دلبند ما خوش است                 زان رو سپرده اند به مستی زمام ماحالت سرخوشی از مستی و صاحب چشمان خمار بودن تنها زیبنده معشوق و شاهد زیباروی منظور ماست و هم بدین دلیل است که عنان اختیار ما را به چنان دیدگان خمار و میگونی سپرده اند .همچنین می توان کلمه مستی در مصرع دوم را به یاء مصدری خواند و چنین فهمید که : هم بدین دلیل است که بخت و سرنوشت ماست که با مستی و خمار آلودگی گره خورده است .همیشه و در همه حال مست بودن از نظر معشوق و یار عزیز ما امری پسندیده است ، لذا روزگار ما با مستی و میخوارگی عجین شده است .دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم            نقشی به یاد خط تو بر آب می زدمراه چیزی را زدن کنایه از تغییر و تبدیل آن است . با این گریه و زاری و اشکباری از سر فراق خواب از دیدگان گرفته بودم  . نقش بر آب زدن کنایه از کار بیهوده است . از سویی ارجاع به مصرع قبل دارد و با توجه فضای غزل که در بیان و وصف بزم می خوارگی است ، علیرغم سیل اشکی که از فراق یار می ریزد ، از فرط خمار و مستی نه آن سیل اشک را یارای بیداری اوست نه یاد خط دلبر و از سویی دیگر نیز این نقش بر آب زدن می تواند ارجاع به همین مصرع دوم باشد که این همه یادکرد زیبایی های خط و خال جمال یار بی ثمر است و مرا به وصال راهی نیست . اما چنان که گفتیم غزل تصویری از باده نوشی شاعر است و استفاده از واژه آب بچای شراب نیز مسبوق به سابقه است ، که می تواند معنا را چنین بگرداند که چشمان اشک بارم خواب را از من دور کرده بود و با ذکر و یادکرد خال و خط زیبایی ات باده نوشی می کردم . نکته دیگری که باید در تحلیل ابیات خواجه در نظر گرفت این است که همیشه باید گوشه چشمی به کاربرد اصطلاحات و مفاهیم و تعابیر عرفانی داشت تا نادیده گرفته نشوند ، نه اینکه تمام ابیات را با این رویکرد و از این منظر بنگریم بلکه از این باب که غفلتی نشود و در خوانش ، آنها را  در گوشه خاطر داشته باشیم ؛ چنان که در مصرع دوم خط اشاره به این مهم دارد که در رخ محبوب در کمال لطافت و حسن خطی کشیده شده است که جامع جمیع دقایق و ظرایف است و بدان می توان تعینات عالم کثرت را در مرتبه وحدت مشاهده کرد . در جستاری دیگر در باب انسان کامل در نگاه ابن عربی گفتیم که انسان کامل به واسطه درک عوالم اربعه استعداد مشاهده تعینات کثرتی را در حضرت غیب و شهادت یا مثال دارد . از نظرگاه عارف ، به واسطه سرمستی و امتلاء  از باده وحدت و درک عالی کلمه توحید ، کائنات تعینی است که به واسطه اینکه حق از حضرت واحدیت و الهیت به حضرت لوح محفوظی تنزل می­کند قابلیت تماشا می یابد و عارف از کلیه تلقات به صفات و اعیان ممکنه جدا میشود و محو صفات کمالیه حضرت حق می گردد : ابروی یار در نظر و خرقه سوخته     جامی به یاد گوشه محراب می زدمچو منصور از مراد آنان که بردارند بردارند         بدین درگاه حافظ را چو می خوانند می رانندآنانکه همچون حسین حلاج بر دار رفته اند می توانند گوهر مراد را به دست بیاورند . اگر همچون حلاج از مراد خویش یهره ای برده ای پس لاجرم بردار خواهی رفت . و نیز این بردارند می تواند تاکیدی باشد برای بردارند پیش از خود .پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت                آفرین بر نظر پاک خطاپوشش بادبه گمانم این نخستین بیت از حافظ است که مورد شرح و تفسیر و تاویل قرار گرفته است ، تقریبا صد سال پس از حافظ توسط ملا جلال الدین دوانی . پس از او و تا دوران معاصر نیز بسیار کسان از آن نوشته اند که البته تقریبا رویکرد همگی فلسفی - کلامی بوده است . پرداختن به این مسئله که جهان را باید به عنوان یک کلیت بسیط و واحد در نظر بگیریم ، اینکه در نظام احسن عالم نقص و عیبی راه ندارد و هر چه هست در عین کمال و آنچنان که شاید و باید هست ، مسئله خیر و شر در عالم و قس علی هذا . اما بیایید به این رویکردهای فلسفی و کلامی کمی هم چاشنی عارفانه و حافظانه در قالبی هنرمندانه بیفزاییم . این پیر که از معروفترین شخصیت های حاضر در دیوان حافظ است ، گاهی حضرت حق است ، عارف کاملی که برای ما ناشناخته باقی مانده ، دل روشن ضمیر خود حافظ است ، پیری اساطیری یا . . . . مدعی است هیچ خطا و عیب و نقصانی در عالم صنع و کائنات راه نیافته است . در مصرع دوم حافظ چنان لب به سخن می گشاید که به قول ابولفضل بیهقی : … و چون سخن گفتی سنگ منجنیق بود که در آبگینه خانه انداختی ، شور محشری به پا می کند و آتشی در نیستان می افکند . با نگاه رندانه حافظانه هنرمندانه به مصرع دوم نگاه کنید ، همان ابتدا با کلمه آفرین سخنش را تمام کرده . همین آفرین کنایه دار و طعنه آمیزی که بوی طنز و شکایت توامان دارد گویای همه چیز هست . شاعرانه و هنرمندانه به این بیت بنگرید و در دام استدلالات فلسفی و کلامی و آلوده کفر و ایمان - همچون حافظ -  نشوید . پیر که معمولا راوی ما فی الضمیر شاعر است ، خودبرتر یا خودآگاه شاعر ، دانای کل یا همان دل روشن ضمیر عارف - حافظ - است . او که واقف به اسرار است ، انسان کامل است ، کون جامع است ، مجلای حق است ، جامع اسماء الهی است و به سبب این جامعیت هم علت عالم است هم برابر با آن در نهایت باریک بینی اعلام می دارد که در کار صنع خطایی نرفته است ؛ در این مصرع - در این سخن پیر - نیز کنایه طنزآمیز نهفته است . در مصرع دوم نیز حافظ مجددا همان سخن را با همان لحن صعن آمیز تایید و تحسین می کند .هر کو نکاشت مهر و زخوبی گلی نچید            در رهگذار باد نگهبان لاله بودمهر به قرینه کاشتن به درخت تشبیه شده و خوبی نیز به بوته گلی که باید شاخه گلی از آن چید ، کنایه از نیکوکاری کردن . کلیت مصرع اول کنایه از خیرخواهی و مهربانی و نیکوکاری در میان خلق و با مرمان است و کلیت مصرع دوم کنایه ای است از کار بیهوده و بی حاصل انجام دادن . در مصرع دوم نیز گل لاله که با اندک نسیمی پرپر می شود به چراغی تشبیه شده که در مسیر تندباد است و انسان بیهوده از آن نگهبانی و حراست می کند که هم می توان خود لاله در مد نظر داشت و هم تشبیه آن به چراغ را .ساقی به چند رنگ، می اندر پیاله ریختاین نقش‌ها نگر، که چه خوش در کدو ببستترسم این قوم که بر دُردکشان می‌خندنددر سر کار خرابات کنند ایمان رادر این بیت از یک سو اگر فقط  سیاهه کلمات را و پوسته و لایه بیرونی کلام را بنگریم ، کنایه و طعنه ای است به آن گروه که رندان پاک دل و عارفان به دور از ریا و ظواهر را استهزاء و مورد بی مهری قرار میدهند ، که شاید روزی همین ایمان اندک خود را نیز از دست بدهند . اما با امعان نظر در واژه های دردی کش ، خرابات و ایمان می توان گفت این لحن کنایه ای طعنه آمیز فی الواقع دعا و آرزوی نیکبختی و تقرب و تعالی روحی این قوم است ؛ دردی کشان عارفان کامل اند که حق بر دل آنان تجلی یافته و به مرتبه ارشاد و هدایت عام رسیده اند و این قوم که به ایشان می خندند روزی مقام ایمان خود را - که آن هم مانند وجود دارای مراتب تشکیکی است - بخاطر رسیدن به کوی خرابات رها کنند و پشت سر بگذارند و از آن مرتبه پا فراتر نهند . چنانکه در روایات آمده : به خدا قسم اگر ابوذر آن چه در قلب سلمان بود می دانست هر آینه او را می کشت چراکه آنچه در قلب سلمان بوده از معارف توحیدى و پیامبر و ائمه(ع) بالاتر از معارفى بوده که ابوذر مى دانسته و سلمان آنها را از او کتمان مى کرده است که اگر براى او اظهار مى کرد ابوذر سلمان را نسبت کفر مى داد و قتل او را واجب مى دانست. یا این که دانستن این مطالب سبب کشته شدن خود ابوذر مى شد، از این جهت که نمى توانست آن اسرار را تحمل کند. ایمان داراى مراتب و درجاتى است. هر چه درجات ایمان بالاتر باشد، درک شخص از معارف الهى گسترده تر خواهد بود و این معارف براى کسانى که به آن نرسیده اند قابل تحمل نخواهد بود؛خرابات نیز که حافظ امید دارد این قوم ایمان خویش را بر سر آن بگذارند در واقع مرتبه فناست که ابتدای عالم وحدت است و این خرابات ، مقام ازاله رذایل نفسانی و فنای صفات نفسانی بشری است . سالکان مقام ایمان را که ماهیت تشکیکی و دارای نقصان و کمال است را پشت سر می گذارد و در کوی خرابات به مقامی می رسد که وحدت مطلق است ، جایگاهی بسیط است که تشکیک بدان راه ندارد و از تمام تعلقات مادی و بشری جدا شده و صفات کمال الهی بر او تابیده است ، چه اینکه برخی نیز گفته اند ایمان پرتو نور از پس حجاب است و یقین درک نور در مقام کشف حجاب .این قصه سر دراز و شرح بی نهایتی دارد که به بند ایجاز و اختصار درآورده می شود .به دُرد و صاف تو را حکم نیست خوش دَرکَشکه هر چه ساقی ما کرد عینِ الطاف استدرد و صاف را می توان کنایه از پست و بلند این دنیا ، سختی ها و مشقاتی که انسان در مسیر زندگی متحمل می شود و نیکبختی ها و خوشی هایی که کسب می کند در نظر گرفت ؛ اینکه انسان نباید از این مسائل گله و شکایتی کند و باید این همه را به جان بخرد و قضای الهی را بپذیرد چرا که به قول معروف : هر چه از دوست رسد نیکوست ، و در نعمت و نقمت انسان باید شاکر باشد چرا که همه این ها عین لطف الهی است . در معنایی دیگر درد و صاف شراب را با تعابیر عرفانی می سنجیم چنان که در بیت پیش در خصوص دُردی و دُردی کش تشریح شد . براین اساس حافظ می گوید : سالک به انتخاب و اراده خویش نمی تواند از مقامی به مقامی دیگر برود و از منزلی به منزل بالاتر خود را برساند . این سیر و تکامل و توفیقات همه در ید  اراده و دست قدرت الهی است و ما یشاء الله است ، و هر اندازه سرّ الهی را به سالک بنمایاند و در هر مقام بنشاند یا برهاند و بارندهد لطف محض است و جای نومیدی و اندوه نیست .گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظیا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود؟اگر به زعم برخی خرقه سوزی را آیینی بدانیم که صوفیان از سر شوق و وجد و به شکرانه خرقه از سر بدر می آوردند و می سوزاندند ، محتوای بیت را باید اینگونه بیان کنیم که : معشوق به حافظ می گوید اکنون شایسته است بروی و به شکرانه ، خرقه خود را بسوزانی ( به قرینه بیت قبل ) خداوندا چگونه است که اینگونه از ما فی الضمیر من آگاه است و این باطن شناسی را از کجا و چگونه آموخته است . در تعبیری دیگر وقتی سکه های زر ناخالص و کم بها را در بیت قبل با واژه قلب در این بیت هم داستان کنیم به تاویلی دیگر می رسیم و کنایه خرقه سوختن لونی دیگر می یابد و کنایه از رها شدن از قید و بند تعلقات مادی و برداشتن حجاب ریا و تظاهر است . پیر به حافظ می گوید برو و این نشانه های ریاکاری و تدلیس را از جان و دل خود دور کن و از بین ببر . کلمه قلب نیز که هم واژه دل را به ذهن مخاطب متبادر می کند و هم معنای تقلبی و ناخالص بودن را می رساند .  در مصرع دوم از اینکه دل ریاکار و آلوده به تعلقات دنیوی سالک توسط پیر آشکار می شود و به او نشان داده می شود در شگفت است .در شانِ من به دُردکَشی ظَنِّ بَد مَبَرکآلوده گشت جامه، ولی پاکدامنمعلیرغم حضور پر رنگ و تاثیر گذار مضامین عرفانی و ترکیبات دوگانه ای که می توانند ایهام گونه شعر را به سمت و سوی فضاهای معنوی و روحانی بکشانند ، کلیت غزل شکوایه و گله مندی است از روزگار و موقعیتی که در این زمان دامنگیر شاعر شده است .شاعر به اعتراض می گوید دُردخواری و ته مانده شراب را خوردن در شأن و شایسته من نیست ، منی که :هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش / ساغر تهی نشد ز می صاف روشنمهیچگاه چنین گمانی را به من نداشته باش . اگرچه در ظاهر به مسکنت افتاده ام و در گوشه ای از یاد رفته ام ، لکن همچنان عزت نفس خویش را حفظ کرده ام .آلوده شدن دامان و همچنان پاکدامن ماندن ، حالتی است که تنها حافظ رند ما می تواند داشته باشد ، با آن عناصر عرفانی و معنوی اگر به متن بنگریم و با توجه به توضیحات مختصری که در باب دُرد پیش از این گفته شد ، به اعتباری حافظ خود را دقیقا قائل دُردی کشی است ، دُردی کشی رسیدن به مقام ارشاد و هدایت عامه است ، و می گوید به جایگاه و مرتبه دُردی کش بودن من شک و گمان نداشته باش ، اگر چه گاه در ظواهر چنین به نظر نمی رسد و به ظاهر جامه آلوده دارم و به مراتب مادون ، نظر دارم لکن همچنان در باطن قداست و پاکدامنی دارم .ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلفآفتابي است كه در پيش سحابي داردماهی که جلوه گری اش و درخشانی اش همچون خورشید است ، تشبیه چهره معشوق به ماه و خورشید ، تشبیه زلف معشوق به ابر ، پارادوکس موجود در اضافه تشبیهی ماه خورشید نما ، و دوباره در مصرع دوم استعاره آفتاب برای چهره معشوق که در مصرع قبل به ماله تشبیه شده بود . ایهام موجود در این تشبیهات و استعاره ها از ترفندها و تکنیک هایی است که در غزل حافظ بسامد قابل توجهی دارد .گر قلب دلم را ننهد دوست عیاریمن نقد روان در دمش از دیده شمارمترکیب قلب دل دارای ایهامی است که به یک معنی اشاره به دلی که شائبه تظاهر دارد و ناخالص است دارد و عاشق انتظار دارد که معشوق دل او را محک نزند و با اغماض و چشم پوشی بر او بنگرد و می گوید اگر چنین کند روح و روانم را ، جانم را  در برابر چشمان فدای او می کنم . نقد روان نیز در مصرع دوم ایهام دارد ، هم به تعبیری اشاره به جان و روان عاشق و هم به اعتبار کلمه روان به معنی جاری و دیده کنایه از اشک است . شبکه واژگانی که کلمات قلب ( تقلبی ) ، عیار ، نقد ، شمار از یک سو و از سوی دیگر شبکه واژگانی قلب ( هم عضوی از بدن و هم کنه و ضمیر ) ، دل ، دوست ، روان ( جان و روح ) دم ( نفس کشیدن ) دیده و همپوشانی هایی که این دو شبکه با هم ایجاد می کنند موجب شده مخاطب در مجموعه ای از تعابیر و تاویلات شناور باشد و به هر بعدی که نظر کند فهمی متفاوت را ببیند .چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرتبشنو که پند پیران هیچت زیان نداردچنگ خمیده قامت کنایه از پیری مشفق و ناصح است و می گوید نوای خوش الحان چنگ ، که صفت خمیده قامتی اش نشان از عمر طولانی و تجربه و دانایی و آگاهی او دارد تو را به عشرت فرا می خواند و توصیه می کند و مصرع دوم علاوه بر اینکه ارسال المثلی است از سوی دیگر این بار پیر را کنایه از چنگ گرفته است .ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه خراب استمصرع اول : از اینکه جمال چهره معشوق را در نظر داریم و در خیال پردازی های خود به او می اندیشیم چنان سرمست و سرخوشیم که دیگر نیازی به شراب نداریم .مصرع دوم : سر خود گیر : کنایه از پی کار خود رفتن :  به خم می بگویید در پی کار خود برود که دیگر نیازی به او نداریم و کار و بار خمخانه از این پس و با وجود حال روزی که ما داریم دیگر کساد و خراب است . سر خود گیر : کنایه از سر درد و بد حالی از شدت مستی : به خم می بگویید تو برو به فکر بد حالی و خمارآلودگی خود باشد . همچنین سر خود گیر اشاره ای دارد به بستن و گل اندود کردن سر خم برای رسیدن و به عمل آمدن شراب و به خم می گوید تو برو شراب خود را مهیا کن و برسان چرا که هنوز خامی و به شراب نرسیده ای .دوش آگهی ز یار سفر کرده داد بادمن نیز دل به باد دهم هرچه بادابادباد سرانجام خبری از آن یاری که در سفر است برایم آورد . از اینکه باد حامل خبری از معشوق است و به ذکر و یادکرد او آغشته شده است ، من نیز دلم را و جانم را در دستان او قرار خواهم داد . یا به تعبیری دیگر ، من نیز زین پس عاشق و دوستدار او خواهم بود و یا دلم را به عنوان مژدگانی به او می دهم . و به وجهی دیگر در مصرع دوم چنین نیز می توان گفت : اکنون که باد از سفر کردن ( یا در گذشتن ) معشوق مرا آگاهانید من نیز جان خود را به باد خواهم داد ( کنایه از فدا کردن و مردن ) .در این ابیات در حد مقال و جستار خویش به اختصار و ایجاز به ابعاد و وجوهی که میتوان در تاویل یا تفسیر محتوای اشعار دست یافت کوشیدیم و دیدیم که در غزل حافظ مضمون پردازی ، با استخدام مجموعه ای درهم تنیده از ایهام و کنایه و ایجاد شبکه ای ساختاری از تشبیهات و استعارات و تداعی ها ، می تواند منتج به محتواهایی همچون منشوری هفت رنگ شود .</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 04 Nov 2023 13:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه حافظ بخوانیم پنج (همجوشی پارادکسیکال مضمون و محتوا در بافت کلام حافظ)</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%87%D9%85%D8%AC%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%B6%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-aczvnwznshfm</link>
                <description>چگونه حافظ بخوانیم گویی این شرح بی نهایت درباره دیوان حافظ صادق است . شعر او همیشه تشنگی و قابلیت تفسیر و تاویل شدن دارد . گویی همیشه منتظر است کس دیگری باز بیاید با مکتوبی در دست که : شرحی بر غزلیات خواجه دارم . با این وجود غزلیات حافظ نه قصاید خاقانی است که با اصطلاحات نجوم و پزشکی و فلسفه و عبارات غریب الاستعمال و مهجور مغرورانه فخر فروشی کند نه غزلیات عطار و مولوی است که تا سالک طریق نباشی و خاک خانقاه نخورده باشی و زانوی تعلیم به خاک پیری نساییده باشی ره به معانی بلند عارفانه اش نبری .با این همه شرحی جامع الاطراف ، متفق علیه که بتوانیم بگوییم : تمام شد ، بالاخره شرح و تفسیر جامع و کامل نوشته شد ، تا هنوز اتفاق نیفتاده و چه بسا نخواهد افتاد . اما چرا ؟ کدام ویژگی و چه قدرتی در این متن باعث شده کز هر زبان که می شنویم نامکرر باشد ، و هرتفالی که بدان می زنیم سخنی و اشارتی تازه را در میان می گذارد  و در بی کرانگی معنا در افق این متن گم می شویم .با آنِ شخصیت شعر حافظ و سرّ آیینگی او و روح متعالی اش که کاری نداشته باشیم دیگر دلایل را باید در خود متن غزلیات باید جست . از برجسته ترین آنها ویژگی و ماهیت پارادوکسیکال و متناقض نمای مضامین و تصاویری است که با موضوعات مختلف ابیات به یکدیگر استوار شده و پیوند خورده اند و موجب خلق موقعیتهای ژرف هنجارشکنی و آشنایی زدایی در کلام شده است .عمود خیمه شعر تخیل است . اما حتا همین تکنیک تناقض نیز در عالم خیال به قول معروف کم می آورد . و مجال ایجاد نمی یابد تناقضاتی که نه تنها در وجوه کلامی و آرایه های زبانی که موضوع را نیز پوشانده اند چگونه می توانند در عالم خیال که مرتبه ای است که خلق شعر در آن رخ می دهد - و پیشتر در جستار شعر چگونه به وجود می آید ؟ بدان به اختصار پرداختیم – رخ نماید و جلوه گری کند .دیر خراب آباد را چگونه می توان در تخیل آورد ؟ یا چگونه می توان از زلف پریشانی اراده کسب جمعیت کرد ؟ یا آن شاهد هرجایی که هیچ گاه رخساره به کسی ننموده است کیست ؟ چه خطایی در صنع هستی به وقوع پیوسته که پیر ما اطمینان می دهد هیچ خطایی در کار نیست ؟  اندیشه ای را که نظمی می سراید در عین اینکه پریشان است را کجا می توان یافت ؟ در کدام عالم گدایانی می توان یافت که پادشاهی و خسروی می کنند ؟ یا بی عمر چگونه زنده توان بود ؟ کدام می است که عارفان و سالکان با آن وضو می سازند و طهارت می کنند ؟ کدام ماه خورشیدی است که آفتاب است ؟ این چه پریشان گویی است ؟چنان که می بینید مضامینی از این دست  را که هم متناقض عقل اند و هم در عالم خیال  به منصه وجود نمی رسند تنها به طریق شطح می توان خواند . گویی در جذبه مضمون و معنی تنها راه ، گریز به عالم شطح است . و شطح را سر تسلیم در حضرت معنا نیست و تن به بند معنا نمی دهد . پس چاره جز این نیست که دست به تفسیر و تاویل زد . اما آیا این ترفند چون دیگر ابزارهای هنری و ادبی چون ایهام و جناس و انواع تشبیهات و استعارات و کنایات جنبه ای زیبایی شناسانه دارد یا می خواهد پرده از اسرار عرفانی و لایه های پنهانی اندیشه شاعر بردارد و کهکشان اندیشگان حافظ را به ما بنمایاند ؟ آیا این همه ، شعر است که از فرط ذوق و شوق جامه شطح به خود گرفته یا جوشش و تعالی جان و روح اسیر در قفس واژه شاعر است که در سیر آفاق و انفس از فرط مستوری و پرده نشینی برقع شعر به خود زده است تا در میان خلق عیان شود ؟حافظ آن ساعت كه اين نظم پريشان مي  نوشت   طایر فکرش به دام اشتياق افتاده بودمبين حقير گدايان عشق را کاین قوم    شهان بي کمر و خسروان بي کلهندبي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار    روز فراق را که نهد در شمار عمرگداي کوي تو از هشت خلد مستغني است    اسير عشق تو از هر دو عالم آزاد استبه آب روشن مي عارفي طهارت کرد    علي الصباح که میخانه را زیارت کردماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف      آفتابي است كه در پيش سحابي داردز خلاف آمد عادت بطلب کام کـه مـن    کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردمیارب به که بتوان گفت این نکته که درعالم     رخساره به کس ننمود، آن شاهد هرجاییپیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت     آفرین بر نظر پاک خطاپوشش بادمن ملک بودم و فردوس برین جایم بود     آدم آورد در ایـــن دیـــر خـــراب آبـــادسراسر دیوان خواجه مشحون از این دست متناقضات است . این ترفند و تکنیک جدای از اینکه استعداد آن را دارد که شعر را اوج خیال انگیزی برساند ، به موازات آن به رازگونگی و اسرارمندی و ایجاد گره هنری در متن می افزاید . اگر چه تصویرپردازی با صورخیالی همچون تشبیهات و استعارات و کنایات با آشنایی زدایی و هنجارشکنی بلاغت و شعریت اثر را می افزاید اما پارادوکس این پتانسیل را دارد که با تلفیق و ترکیب این آرایه ها با خود به غرابت و شگفتی کلام بیفزاید .نکته دیگری که ضروری است بدان اشاره شود این است که عارفانی که اهل جذبه و سکر بوده اند چون در این وادی ورود می کردند در برابر هیجانات روحانی و جذبات عرفانی در بند لفظ و معطل معنا نمی ماندند و حروفستان کلام را با نطع شطح در می نوردیدند . این است که حسین منصور چنان می کند و بایزید چنان می گوید . عین القضات شکوی الغریب سر می دهد و لوایح در عشق می نگارد و محمد بلخی آنچنان در الفاظ و واژگان به رقص و سماع در می آید .حافظ اما رندانه تر از دیگران جلوه گری کرده است ، راه میانه ای را برگزیده است و با بکارگیری ترفند تناقض هم از شطح گونگی آن بهره جسته و هم از جنبه های هنری و ادبی آن . پارادوکس در جهت جبران جبر دست و پاگیر لفظ عنان معنا را به اختیار خودش می سپارد و این از قدرتمندترین ابزارهای آشنایی زدایی و هنجارگریزی و خلق موقعیتهای برجسته و منحصر بفرد ادبی است که مخاطب حرفه ای در مواجهه با آن می تواند در افقهای متفاوت به کشف هنری دست پیدا کند .</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 10:30:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه حافظ بخوانیم چهار (شکست کلان روایتها در منشور ذهن و کلام حافظ )</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-ghstmxwrukhi</link>
                <description>چگونه حافظ بخوانیمنکته دیگر در مقبولیت و همه پسندی حافظ بسامد بالای ( هرکسی از ظن خود شد یار من ) در فهم ابیات اوست . از خواص گرفته تا عوام ذهن و روح همه پیوندی محکم و دوستانه با زبان حافظ دارند. گویی زبان همه است و از زبان همه سخن می گوید . این ویژگی منحصر بفرد آنجا که از کلان روایتهای اعتقادی و دینی سخن به میان می آید ، بیشتر نمود پیدا می کند . آنچنان بیان مسئله می کند که آن روایت را دچار دگرگونی های بنیادین ساختاری و مفهومی می کند . هرچند این دگردیسی ها چنان هنرمندانه ، ظریف و هوشمندانه اند که درک آنها تامل و مداقه و ژرف نگری بالایی را می طلبد .مسئله معاد جسمانی و روحانی از این دست داستان هاست که تا کنون متکلمین حوزه فرهنگ اسلامی درگیر آن هستند . به طوری که مورد نزاع و بحث و جدل های فراوانی شده که بعضاً به تکفیر و جنگ و درگیری رسیده است .اما در این میان حافظ چگونه با آن برخورد کرده است ؟ گویی بالای تپه ای ایستاده و با ظرافت و زیرکی رندانه ای این همه را سخره گرفته و چنان وانمود میکند که طرفین این معادله به آن نگاه می کنند و او را در سمت خود می بینند و این یکی از مهمترین اسرار جاودانگی و همه پسندی حافظ است .ای قصه بهشت ز کویت حکایتی    شرح جمال حور ز رویت روایتیحدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر    کنایتی است که از روزگار هجران گفتهر چند چنین طرز بیانی در دیگران پیش از حافظ هم دیده می شود ، آن طور که خیام گفته :دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست    فردوس دمی ز وقت آسوده ماستاما رندانگی و استادی طرز بیان خواجه از یک سو و زیبایی های زبانی و آرایه های بیانی از سوی دیگر دست برتر حافظ در این زمین بازی است . اما این دوگانگی و دو پهلویی در بیان این دست مفاهیم چنان عمیق و ژرف می شود که منجر به استحاله معنایی و تغییر کارکردی آن می شود . تا جایی که با ژرف نگری وکاویدن عمق معنا می توان فهمید اساساً چنین گزاره هایی به ضد خود و در تقابل تام با مفهوم اولیه بکار گرفته شده اند . حافظ خداوندگار چنین رندانه گری ها و ایهام پردازیهای زیرکانه است .داستان حضرت آدم که کلیت آن بر پایه مکافات و جزای عصیان و نافرمانی امر الهی و ضرورت توبه و استغاثه و انابه به درگاه خداوندی است و این مفهوم در واقع پایه و اساس و بنیاد اکثریت قریب به اتفاق آیات و روایات دینی و اعتقادی را سازماندهی میکند .من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود    وعده فردای زاهد را چرا باور کنمای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی    مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شدکلیت دیوان خواجه بر این اساس است ، عیش نقد امروز را بنوش و بر زاهد خرده می گیرد که تا کی مرا با وعده بهشت و جنات عدن و . . . .میفریبی ؟حاشا که من به موسم گل ترک می کنم    من لاف عقل می زنم این کار کی کنممن که عیب توبه کاران کرده باشم بارها    توبه از می ، وقت گل ، دیوانه باشم گر کنمیا مفهوم هفتاد دو فرقه که روایت مشهوری است . که در کارگاه استحاله گری غزل حافظ تجلی تازه ای پیدا می کند و لباسی نوبه تن می کند :جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه    چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدندحکم به ابطال همه فرقه ها می دهد و با حقیقت انحصاری و انحصار حقیقت مخالفت می کند . یاد سخن عارفی افتادم که می گفت حقیقت آیینه ای بود که از آسمان افتاد و هرکس تکه ای برداشت و خود را درون آن دید و پنداشت که خود ، حقیقت است .حافظ ، ساختار و شالوده این روایت را دگرگون می کند و از خودش علیه خودش استفاده می کند . او آنقدر در اوج ایستاده و طوری از بالا نگاه می کند که کلیت این مفهوم را مادون حقیقت کلی می بیند و اصل حقیقت ادیان را ماورای این خود بینی ها می داند .از این دست تغییرات بنیادین در ساختار مفهومی کلان روایت های تاریخی ، دینی و فرهنگی در سراسر متن اشعار حافظ دیده می شود . و این برمی گردد به مرتبه ای از سلوک روحی که او به آن دست پیدا کرده است و بلندایی که بر آن ایستاده و هم به این خاطر است که نه او خود را در جرگه ای خاص ، از مشرب ها و مکتبها معرفی میکند و نه هیچ مکتب و شخصیتی توانسته او را به انحصار بکشاند . همین است که حافظ هم جلیس مجلس شراب و رباب است و هم انیس انفاس اوراد  سحرخیزان و ذکر نماز زاهدان</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 11:38:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه حافظ بخوانیم سه (حافظ و فرهنگ و تمدن ایران باستان)</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-bj9ctqs1mecf</link>
                <description>چگونه حافظ بخوانیمحافظ و فرهنگ و تمدن ایران باستانهمان قدر که حافظ ، حافظ  قرآن و اندیشه های اسلامی است ، حافظ فرهنگ ایرانی و پاسدار تمدن باستانی است .بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی    می خواند دوش درس مقامات معنویشعر حافظ بی شک چکیده روح ایرانی است . روح چند هزار ساله ایرانی از دوران باستان تا روزگار اسلامی فراز و فرودهای بسیار زیاد و عجیب و غریب بی شمار دیده است ، در طول قرون خمید و باز دوباره ایستاد و باز خمید و باز رشد کرد و به کمال رسید ، زخم خورد، درد کشید ، بخشهایی از وجودش را  از دست داد اما خودش را توسعه داد ، گسترش داد ، خلاصه از شگفتی های تاریخ انسان روی این کره خاکی همین فرهنگ و تمدن ایرانی است . تمام این اتفاقاتی که گفتم باعث شده سهم اندکی از حجم محصولات فرهنگی ایران باستان به دست ما برسد . از مکتوبات نظم و نثر و صنایع دستی گرفته تا میراث و یادگار های معنوی . اما برگردیم بر سر داستان حافظ .این چندان اهمیتی ندارد که آیا حافظ از بناها و آثار باستانی مثل تخت جمشید ، پرستشگاه آناهیتا ، سنگ نگاره ها و سنگ نوشته ها دیدن کرده یا نه . چرا که او سراینده جان و روح تجلی یافته در این آثار است .همین یادکرد او از شخصیت هایی مثل جمشید ، فریدون ، رستم ، افراسیاب ، سیاوش ، کیکاووس ، کیخسرو و پیرمغان و جام جهان بین و بسامد بالای این دست  واژگان در متن دیوان نشان دهنده انس و الفت فرهنگی جان و ذهن شاعر با ایران باستان است .چیزی که در دیوان حافظ نمود و بازتاب پیدا کرده شکوه و عظمت یک فرهنگ دیرپا و قدرت بر باد رفته و حکمت و معرفت گذشته ای است که با هجوم و یورش مغولی رو به  زوال رفته است .کاری که حافظ با این کلمات و ترکیبات انجام داده جدای از اسطوره پردازی صرف بعضاً دست به اسطوره سازی و بازتولید این اساطیر زده است تا کارکردی به غیر از برداشتها و دلالتهای مستقیم و ما به ازای آنها بیافریند . در واقع حافظ کلیت آن اسطوره را در اختیار گرفته و مسئولیت رسانندگی و حاملیت مفاهیم و بار معنایی مورد نظر خود را  بر دوش اسطوره ای که پتانسیل این کار را دارد گذاشته و به این ترتیب اسطوره ای جدید خلق کرده است . به عبارت بهتر حافظ بر اساس اساطیر ایران باستان اسطوره های مورد نظر خود را ساخته . اسطوره هایی مانند جام جهان بین یا پیر مغان یا مغبچه از این دست هستند . پیر مغان و کارکردهای اون در دیوان خواجه که خودش بحث مفصل جذاب و جداگانه ای است . اگر چه اصطلاحاتی مثل پیر مغان برساخته خود حافظ نیستند اما توسع معنایی و گستردگی کارکردهای اسطوره ای که حافظ به آنها داده منحصر بفرد هستند .بازتاب حوزه فرهنگی مزدا پرستی و زرتشتی و بطور کلی حوزه تمدنی ایران باستان را در ژرف ساخت و لایه های زیرین معنایی دیوان خواجه به وضوح می توان رصد کرد . که نشان دهنده حضور پر رنگ روح ایرانی در سرتاسر متن ، فارغ از صبغه های اسلامی مفاهیم و محتوای آن ها است .</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 11:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه حافظ بخوانیم دو (حافظ با چهارده روایت )</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ahmsy7lam5b5</link>
                <description>چگونه حافظ بخوانیم  + نکته های قرآنیما چه بخواهیم و چه نخواهیم ، بناچار و باید برای نزدیک شدن به منظومه فکری و رسیدن به فهم شاعر ، از واژگان ، ترکیبات و تصویرسازی هایش ، نگاهی الهیاتی و معرفت شناسانه به دیوان حافظ داشته باشیم . به هر حال به اقرار خود شاعر و تصریح اشعار این متن ، سرشار از لطایف حِکَمی و غنی شده از نکات قرآنی است . مگر اینکه کسی بخواهد براساس منظومه فکری و شخصی خودش چنان که در مقدمه چگونه حافظ بخوانیم گفته شد از این رستاخیر عظیم کلمات از دور گرد و غباری ببیند و به آیینه ای شکسته نگاه کند و به پوست و ظاهری از واژه ها بسنده کند .صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ    هر چه کردم همه از دولت قرآن کردمندیدم خوشتر از شعر تو حافظ    به قرآنی که اندر سینه داریعشقت رسد به فریاد ور خود بسان حافظ      قرآن زبر بخوانی با چارده روایتز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد    لطایف حکمی با نکات قرآنیاصلا حافظ ، حافظ است چون حافظ قرآن است . با قرآن انس و الفت و همنشینی دارد با گوشت و خونش آمیخته شده در آن حال و هوا زیست کرده است .اما این آمیختگی با قرآن در شعر حافظ نمودها و تجلیات مختلفی دارد . ساده ترین نوع آن استفاده از کل یا بخشی از آیه یا معنی آنهاست :شب وصلست و طی شد نامه ی هَجر      سلامٌ فیه حتّی مطلع الفجرچشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت     شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشتحضور محفل انس است و دوستان جمع اند     و ان یکاد بخوانید و در فراز کنیدلمع البرق من الطور و آنست به    فلعلّی لک آت بشهاب قبسعیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت     که گناه دگران بر تو نخواهند نوشتآسمان بار امانت نتوانست کشید     قرعه فال به نام من دیوانه زدندسواد زلف تو جاعل الظلمات     بیاض روی تو تبیان فالق الاصباحدر پس آینه طوطی صفتم داشته اند      آنچه استاد ازل گفت بگو می گویمسود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست     از بهر این معامله غمگین مباش و شادنوع دیگر این تلمیحات و اشارات قرآنی که پیچیدگی و مرتبه هنری بالاتری دارند استخدام مفهوم و معنای آیات در متن ، بدون آوردن کلمات آیه است در این حالت فقط خواننده آشنا با این مفاهیم از چنین شگرد هنری می تواند پرده بردارد و به فهم متن برسد :بارها گفته ام و بار دگر می گویم     که من گمشده این ره نه به خود می پویمفیضل الله من یشاء و یهدی من یشاءخنده و گریه عشاق ز جایی دگر است     می سرایم به  شب و وقت سحر می مویمانه هو اضحک و ابکیصبر کن حافظ به سختی روز و شب   عاقبت روزی بیابی کام رایا ایها الذین آمنوا استعینوا بالصبر و الصلوة . ان الله مع الصابرینعاشق که شد یار بحالش نظر نکرد    ای خواجه درد هست وگرنه طبیب هستوالذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا و ان الله لمع المحسنیندر عشق خانقاه و خرابات شرط نیست     هر جه که هست پرتو روی حبیب هستفاینما تولوا فثم وجه الله ان الله واسع علیمبه درد وصاف ترا حکم نیست دم درکش         که هر چه ساقی ما ریخت عین الطافستو عسی ان تکرهوا شیئا و هو خیر لکمسخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است  چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی گیردیا ایها الناس انتم الفقراء الی الله و الله هو الغنی الحمیدطرز دیگر حافظ از بکارگیری لطایف قرآنی ، تلمیح به داستانهای پیامبران و شخصیتهای مذکور در این کتاب است . با تورقی و تفرجی در اشعار خواجه می توان فهمید تقریبا بیشتر این دست از مضامین برگرفته از داستان یوسف ، عیسی و خضر هستند .با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل     کشت ما را و دم عیسی مریم با اوستیوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور    کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخوربلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی     می خواند دوش، درس مقامات معنوییعنی بیا که آتش موسی نمود گل     تا از درخت نکته توحید بشنوییارب این آتش که بر جان منست      سرد کن زان سان که کردی بر خلیلسحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار    سامری کیست که دست از ید بیصا ببردای هدهد صبا به سبا می فرستمت     بنگر که از کجا به کجا می فرستمتمن از آن حسن روز افزون که یوسف داشت دانستم    که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا رازآتش وادی ایمن نه منم خُرّم و بس     موسی اینجا به امید قبسی می آیداحوال گنج قارون کایام داد بر باد    با غنچه باز گوئید تا زر نهان نداردیار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد    آنکه یوسف به زرِ ناسره بفروخته بودپیراهنی که آید از آن بوی یوسفم     ترسم برادران غیورش قبا کنندعزیز مصر به رغم برادران غیور     ز قعر چاه برآمد به اوج جاه رسیداما شیوه هنرمندانه خاص خود حافظ که به نوعی می توانم آن را سبک شخصی حافظ دانست به این صورت است که بطور هنرمندانه و دور از دسترس ذهن مخاطب عادی به جنبه هایی از داستان های قرآنی اشاره می کند و اگر چه در ظاهر در ادامه غزل اشاره ای به آن داستان ندارد و هر چند تم غزل عاشقانه ، اجتماعی یا تعلیمی باشد ، اما کدهایی در دیگر ابیات قرار می دهد که کلیت غزل را با توجه به آمیختگی با آن داستان  یکدست میکند  و به تقویت محور عمودی خیال می انجامد :غزل با مطلع :ای هدهد صبا به صبا می فرستمت    بنگر که از کجا به کجا می فرستمتدر ادامه هیچ اشاره مستقیم دیگری به این داستان ندارد  اما مخاطب ژرف اندیش و حرفه ای ارتباط پنهان ابیات با هم و انسجام مفهومی غزل را می تواند کشف کند :در راه عشق مرحله قرب و بعد نیست     می بینمت عیان و دعا می فرستمتتا لشکر غمت نکند ملک دل خراب    جان عزیز خود به نوا می فرستمتکه اشاره به تسلیم شده بلقیس در برابر سلیمان داردحافظ سرود مجلس ما ذکر خیر توست     بشتاب هان که اسب و قبا می فرستمتکه این نیز اشاره به هدیه فرستادن بلقیس برای سلیمان داردنمونه دیگر از این دست هنرنمایی ها :غزل با مطلع :آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند    آیا شود که گوشه چشمی به ما کنندبی معرفت مباش که در من یزید عشق     اهل نظر معامله با آشنا کنندحالی درون پرده بسی فتنه می رود    تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنندپیراهنی که آید از او بوی یوسفم     ترسم برادران غیورش قبا کنندحافظ دوام وصل میسر نمی شود     شاهان کم الطفات به حال گدا کنندکه بیت به بیت آن هر کدام اشاره به بخشی از داستان یوسف دارد .و این غزل با مطلع :خیالِ رویِ تو در هر طریق همره ماست  نسیم موی تو پیوندِ جانِ آگه ماستبه رغم مدعیانی که منع عشق کنند   جمالِ چهرهٔ تو حجت موجه ماستببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید   هزار یوسف مصری فتاده در چَهِ ماستاگر به زلف دراز تو دست ما نرسد    گناه بخت پریشان و دست کوته ماستبه حاجبِ درِ خلوت سرایِ خاص بگو    فُلان ز گوشه نشینانِ خاکِ درگهِ ماستبه صورت از نظر ما اگرچه محجوب است    همیشه در نظرِ خاطرِ مرفهِ ماستاگر به سالی حافظ دری زند بگشای    که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماستو از این دست نمونه های دیگر هم می  توان جست .برخلاف نظر و دیدگاه بسیاری از ادیبان و پژوهشگران که ساخت و اسلوب غزل های خواجه را پاشان و بی نظم می پندارند این رویکرد حافظ در استخدام مفاهیم قرآنی به طور فراگیر و گسترده ای در سرتاسر متن موجب ایجاد نوعی وحدت مضمون و محتوا شده ، لذا تفسیر و تاویل ابیات بدون در نظر گرفتن رویکردی قرآنی و در نظر گرفتن فضای حاکم بر غزل باعث گمراهی مخاطب و نقصان در فهم ابیات می شود .تاملی در حافظ : دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن حافظ جاوید : استاد هاشم جاوید واژه نامه غزلهای حافظ : دکتر حسین خدیو جم فرهنگ واژه های ایهامی در اشعار حافظ : دکتر محمد ذوالریاستین شگرد ویژه حافظ در تلمیحات قرآنی : دکنر بهرام باقری </description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Wed, 11 Oct 2023 12:22:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه حافظ بخوانیم یک ( مقدمه )</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-qmeclxygv3ab</link>
                <description>یک قصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب                 کز هر زبان که می‌شنوم نامکرّر استاین را گفتم چون می خواستم از حافظ حرف بزنم . بله می دانم که بسیاری بسیاران درباره او چه ها که گفته اند و نگفته اند و قرن هاست که شرح روی شرح از او می نویسند اما باز هم :از هر زبان که می شنوی نامکرر استتا هنوز می توان از وی نوشت ، او را خواند و لطیفه ای ناب از لا به لای واژگان ، به لطف ، نهان و پیدا ، سر می دزدد و عیان می کند و باز از وی نوشت .یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت              در بند آن نباش که مضمون نمانده استصائبآنها که عمری است همصحبت حافظ بوده اند می دانند آن رندی یی که حافظ دارد نه در گفتار و طعن ها و نیش هایی است که به حکام ظلمت و زاهدان ریایی و صوفیان دجال فعل ملحد شکل می زند که در مضمون پردازی ها و مضمون سازی ها نیز چنان معنا را پیچانده که هر مضمونش خم اندر خم ، معناست . و گویی برای او بطنی است و برای هر بطنی ، بطنی دیگر . و این همه اگر نگوییم از دولت قرآن دارد به خطا رفته ایمحافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او                     ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیمشاید شما یا خیلی های دیگر گمان کنید در این روزگار چشم هارا باید شست و جور دیگر باید شعر حافظ رو خواند . بسیار خب ، شما در غربت دیکانستراکشنال و پست مدرن ، سرنا را از سر گشادش بزن ،  اما پرسش اصلی اینجاست که آیا در مواجهه با یک امر سنتی یا کلاسیک می توان قرائت و خوانشی تاویل گر یا هرمنوتیک از آن داشت ؟ و در این صورت آیا می توان اعتماد کرد که تمام زوایای متن را به ما نشان می دهد ؟ یا تنها آن  جنبه هایی را روشن می کند که خود می تواند درک کند یا به آنها اعتبار می دهد ؟ آیا این گونه برخورد با چنین اثری تقلیل و تنزل آن در حد دسترسی ما محسوب نمی شود ؟من فکر می کنم گرچه مخاطب می تواند و مختار است  فهم و سطح دسترسی خود را از متن برای خود تعریف کند اما این بدان معنا نیست که ما در کشف لایه های پنهان متن موفق تر بوده ایم . هر چند نمی توان منکر این امر شد که با شیفت پارادایم خوانش متن ، دنیای جدیدی به روی ما باز خواهد شد اما این دنیایی است که ما خود خواسته ایم ببینیم نه اینکه متن به ما نشان داده باشد . بله درست است که این تاویلات را از پدیده های درون متنی به دست می آوریم اما آیا این همان معنایی است که ما باید از آن پدیده در نظر بگیریم یا دست کم نزدیک به آن ؟ یا با این شیفت در بعد دیگری سیر می کنیم که نه آن پدیده همان است و نه آن معنا ؟ پس تکلیف متن تولیدی در آن جغرافیای زمانی و مکانی و آن شخصیت منحصر بفرد با آن سابقه تاریخی شخصی و ملی چه می شود ؟ شاید ذهن پرورش یافته در اتمسفر پست مدرن در این هوا اکسیژن کم نیاورد اما مخلوقات سنتی یا خواهند مرد یا جسم نیمه جانی از آنها روی دست فرهنگ خواهد ماند .هنر حافظ را آنگونه که حافظ سروده باید قرائت کرد . درست از همان مسیری که حرکت کرده . هرچه بیشتر تابع النعل بالنعل او باشیم جهانی که به ما نشان می دهد شفاف تر خواهد بود . اگر بخواهیم به آنچه حافظ گفته نزدیک شویم نه آنچه خود در متن می بینیم .از جفاهایی که همیشه به او و مانند او روا داشته اند افراط و تفریط در حق آنها و حس مالکیت و مصادره اوست . از آنکه شیعه دوازده امامی منتظر ظهور است تا آنکه تمام جهان بینی اش در تلذذ تمام و کمال از شهوات خلاصه می شود . این میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد . البته شاید این هم از رندی حافظ است که خواص و عوام ، عارف و فاسق ، او را همنشین و همصحبت خود می داند .با این حال نه آن فاسق شراب خوار با چهارده روایت قرآن خواندن و مسائل حِکَمی و نکات قرآنی  و دولت قرآنی حافظ تنگ دل و دل زده می شود نه این ابیات در مذاق آن عارف و صوفی قرآن خوان شب زنده دار و سالک راه حق و معرفت ، تلخ و ترش و گزنده می نماید :ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود   به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگعشقبازی و جوانی و شراب لعل فام   مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 11:06:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه یک شاعر باید بداند : مقدمات و ملزومات شاعری ، بازخوانی آزاد صفحاتی از المعجم فی معاییر الاشعار العجم اثر شمس قیس رازی</title>
                <link>https://virgool.io/@alitorabi/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B9%D8%AC%D9%85-%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B4%D8%B9%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%AC%D9%85-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D9%85%D8%B3-%D9%82%DB%8C%D8%B3-%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-sp2k7l5sjmax</link>
                <description>آنچه یک شاعر باید بداند : مقدمات و ملزومات شاعری ، بازخوانی آزاد صفحاتی از المعجم فی معاییر الاشعار العجم اثر شمس قیس رازیقطعا همه کسانی که در حوزه ادبیات کار کرده اند با شمس قیس و کتاب ارزشمند المعجم فی معاییر الاشعار العجم او آشنا هستند . کتابی که در سده هفتم نگاشته شده و مفصل ترین بحثها را در عروض و قافیه آورده است اندکی به بدیع و صنایع ادبی پرداخته و چند صفحه ای هم در نقد شعر و لوازم شاعری . کتاب را به ابوبکر بن سعد زنگی از شاهزادگان اتابک ....... تقدیم کرده و بسیار به کتاب حدائق السحر فی دقائق الشعر رشیدالدین وطواط نظر داشته است . نثر کتاب در مقدمه فنی و در متن ساده و مرسل اما سنجیده و فصیح و مستحکم است . از ویژگیهایش رعایت انصاف و بی طرفی و نیز مرعوب اسامی بزرگی چون خاقانی و انوری نشده و هم در بدایع و محسنات و هم در معایب از ایشان نمونه آورده است .اکنون ما اینجاییم تا به بازخوانی و مرور بخشهایی از آن فصلهایی که شمس قیس درباره شعر و شاعری آورده است بپردازیم . به قول صائب : یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت / در بند آن مباش که مضمون نمانده است . از شعر و شاعری بسیار سخن گفته شده و هنوز هم می گویند و خواهند گفت ، اما همیشه سخن گفتن در این باب برای اهلش لطف و تری لذت بخشی دارد : یک قصّه بیش نیست غمِ عشق، وین عجب / کز هر زبان که می‌شنوم نامکرّر استاینکه کسی به نام شاعری چند کلمه را در مشت بگرداند و به صفحه سفید کاغذ بغلتاند و بگوید شعر گفته ام ، گزافه ای است که بسیار دیده می شود . شاعری دانشی و مقدماتی و ابزار و ملزوماتی را لازم دارد که شمس قیس به دقت و با جامعیت به آنها پرداخته است معیار سره از ناسره را به دست داده است و سارق شعر و خالق شعر را شناسانده است و در بیان زیبایی شناسانه شعر عذب و بایدها و ضروریات شاعری سخن گفته است . به قول امروزی ها : آنچه یک شاعر خوب باید بداند .وی واژه گزینی را امر مهمی در ساخت و پرداخت شعر می داند . استخدام کلمات صحیح و رسایی که معانی مرتبط با شعر دارند و به عبارت دیگر در دایره واژگانی موضوع می توانند حضور موثری داشته باشند ، بسیار اهمیت دارد . و ( ابیات مطبوع ) و ( شعر نیک ) زمانی تولید می شود که شاعر با حس کمالگرایی به استخدام عبارات و ابزارهای هنری بپردازد .شاید بعضی بگویند من می توانم کلمات را از مثل تسبیح پشت سر هم بیاورم و به شعر تبدیل کنم . اما نظر این پیر خردمند شاعری چیز دیگری است . شمس قیس معتقد است برای شاعری مقدماتی لازم است که یکی از آنها آشنایی با انواع ترکیبات در زبان ، چه ترکیبات صحیح و چه غلط و نیز افزایش محدوده واژگانی محفوظات است تا تنوع واژه گزینی در شعر هم دست شاعر را در استخدام واژه ها باز بگذارد و هم به توّسع معنا و مضمون کمک کند . همچنین شاعر باید با سبک شخصی شاعران بزرگ و استادان کلام و شیوه ساخت توصیفات و ساختار تشبیهات و استعاره ها و کنایه های آنها آشنایی تمام و کمال داشته باشد .نکته دیگری که در این کتاب بدان اشاره شده است این است که شاعر باید تا حدودی هم سواد فلسفی و حکمی خود را افزایش دهد و هم با فرهنگ عامه و ضرب المثلها و آنچه که بر زبان و گفتار مردم عادی جاری و ساری است ، آشنایی داشته باشد . تاریخ بداند و نسبت به وضعیت سیاسی اجتماعی موجود آگاه باشد . از چالشها و مباحث روز اجتماعش مطلع و درک درستی از آسیبها و نقاط ضعف و قوت جامعه و رهبران و خواص سیاسی را مدنظر داشته باشد .شاعر باید ساختمان صحیح شعر را درک کند ؛ و نقطه شروع و بیت آغازین و اوج و پایانبندی را رعایت کند . همچنین باید با تناسب در لفظ و معنی ، از انتخاب مجاز و استعاره و ایهام و کنایه های دور از ذهن و تکرار بیش از حد آرایه های لفظی و تغییراتی که مخلّ نحو زبان است خودداری کند و خلاصه اینکه مراقب افراط و تفریط در زبان و لفظ و معنی باشد .خوبی شمس قیس این است که با کسی شوخی ندارد ، سخن سرایان بزرگ که هیچ ، چه برسد به کسی که تازه نیت شاعری به سرش زده ؛ می گوید پیش از اینکه شعر بنویسی - بعد از این همه که پیش از این گفت - ابتدا باید علم عروض و علم قافیه را بشناسی ، انواع بحرهای عروضی و ازاحیف اصلی و فرعی را  تشخیص دهی ، انواع و اجزای قافیه را از اصلی و معمولی بشناسی .یکی دیگر از مقدماتی که پیش از شاعری باید فراگرفت این است که برای هر یک آرایه های ادبی لفظی و معنوی شواهد بسیار و نمونه های فراوان در خاطر داشته باشد و گزیده ای از زیبا ترین و بلیغ ترین اشعار دواوین استادان سخن سرا ، از غزل و قصیده گرفته تا ترکیب یند و قطعات را به حافظه بسپارد و ورد زبان کند و همیشه به مطالعه و تفکر و دقت در دقایق و محسنات آن بپردازد . صنایعی را که در لفظ و معنا در آنها بکار برده اند مد نظر داشته باشد با این کار تکنیک های مضمون سازی و تصویر پردازی شاعران بزرگ را فرا می گیرد و ملکه ذهن او خواهند شد و در دل و جانش رسوخ خواهند کرد ، پس اگر قریحه شاعری نیز داشته باشد این دو ویژگی در هم می آمیزند و با مجموع آنها سرایش شعر به او روی خواهد نمود و چون چشمه ای زلال که از رودهای بزرگ و جویهای عمیق پر آب گشته و معجونی خوش بوی که از رایحه زیباترین و خوشبوترین گلها و شکوفه ها به دست آمده است ، پدید می آید .اما چگونه شروع به نوشتن کند ؟ و استارت کار را از کجا باید بزند ؟ شمس قیس می گوید برای این کار ابتدا باید مضامینی را که می خواهد در ابیات بیاورد یه صورت نثر در نظر بگیرد یا یادداشت کند ، وزن عروضی و کلماتی را که متناسب با آن موضوع و مضامین هستند را نیز انتخاب کند ، قوافی در خور و متناسب با فضای اثر را بر کاغذی بنویسد و آنها را که در آن وزن جا می گیرند انتخاب کند سپس بدون در نظر گرفتن سیاق سخن و موضوعات و مضامینی که در ذهن داشته شروع به نوشتن ( چرک نویس ) اثر کند و همچنان بگوید و بنویسد تا انتها و اگر قافیه ای را در بیتی بکار برده بود و سپس بیتی بهتر و زیباتر گفت ، از همان قافیه استفاده کند و بیت قبل را در صورت نیاز و سلیقه خود با قافیه ای دیگر در شعر اضافه کند . ابیات شعر که به اندازه کافی و حد معمول رسید و همه موضوعات و مضامین را استفاده کرد چندین بار مکررا آن را بخواند ، و بر اساس دانشهایی که پیش از این فرا گرفته به ویرایش و بازنویسی آن و نیز جابجایی ابیات بپردازد و هر بیت را در جای مناسب خود قرار دهد تا از نظر موضوع و مضمون سیر منطقی داشته و در معنی و مضمون نزدیک به هم بوده و گسست معنی در متن ایجاد نشود .هر واژه علاوه بر اینکه دلالتی مستقیم به یک معنا دارد ، منظومه ای از دلالتهای معنایی دیگر را به واسطه قرابت های معنایی و حتا لفظی پیرامون خود ایجاد می کند و علاوه بر آن در فهم و درک معنا نیز همین اتفاق می افتد و کشف یک معنا ، منظومه ای از معانی مشترک و نزدیک به هم را در ذهن متبادر می کند ؛ لذا شاعر باید در انتخاب منظومه واژگانی و معنایی خود در شعر بسیار حساس و دقیق و حساب شده عمل کند ، چه بسا قرار دادن دو معنا نزدیک به هم معنای جدید را به مخاطب القا کند که اگر این قرابت و نزدیکی با معنایی دیگر اتفاق می افتاد درک مفهوم جدید دیگر را برای مخاطب ایجاد می کرد .شمس قیس در این باره تشبیه بسیار زیبا و بجایی را بکار می برد و شاعر را به نقاش چیره دستی تشبیه میکند که در حال کشیدن دسته گلی با شاخ و برگهای فراوان است . در کادر نقاشی اش از هر طرف و گوشه ای شاخه گلی کشیده شده و بیرون زده است ، برای هر گل رنگی منحصر بفرد به آن گل در نظر می گیرد در استفاده از رنگهای تیره و روشن ، پر رنگ و کمرنگ ، جانب تناسب را نگه می دارد و اگر گلی باید رنگ سردتری نسبت به جایگاه خود در کادر داشته باشد از رنگ های گرم استفاده نمی کند و قس علیهذا . شاعر نیز با حسن تالیف و تناسب ترکیب به ارزش و اعتبار ساختار و فرم هنری اثر خود می افزاید و علاوه بر اینکه از واژه در مکان درست خود چه از نظر معنا و رسانندگی پیام ، از نظر جانمایی درست و دقیق در محور  همنشینی و جانشینی نیز حساسیت و وسواس به خرج می دهد .شاعر باید با شگردهای زیبایی شناسانه و پاگردهای بجا از یک معنی به معنی دیگر ورود کند.  شناخت درست و کافی از مخاطب هدف خود داشته باشد و با سلیقه و نیاز های او از یک طرف و حد و حدود آستانه تحریک پذیری هنری و ادبی او آشنا باشد .این چند پاراگراف برگردانی نسبتا آزاد و مختصری از چند صفحه ای است که شمس قیس به لوازمات و مقدمات شاعری پرداخته است ، که در همین مختصر نیز مطالب بسیار ارزشمند ، دقیق ، فنی و تخصصی و موشکافانه ای را مطرح کرده است که قطعا تا هنوز هم بکار شاعران جوان - البته در کار شاعری - خواهد آمد</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 10:02:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساس پارادکسیکال در مواجهه با ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-xuu3d3gfa3ke</link>
                <description>وقتی که اولین بار محیط ویگول رو دیدم یه حس پارادوکسیکال بهم دست داد . از یه طرف محیط جذابش برای نوشتن بخاطر سفیدی منتشر شده در همه جای محیط و خلوتی المانها انگار کاغذ سفیدی رو جلو روت گرفتی و داره با دلبری تحریک میکنه و میگه بنویس ، بنویس ، بنویس . از یه طرف بازخوردهای پایین در اون محیط و خلوتی کاربر فعال حس متروک بودن به آدم دست میده که اتفاقا اینم باز یه پارادوکسیکال عجیب داره انگار همون گوشه خلوت و تنهایی ایه که همیشه دنبالش میگشتی و کمتر پیداش می کردی . خلاطه اینکه ویرگول برای من خیلی عجیبه و به خاطر همین بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودم  تصمیم گرفتم اینحا هم بنویسم به یاد روزگار وبلاگ نویسی  .و حالا من اینجام تا زبان رو که به عقیده ی خیلی ها صورت مادی ، غیر انتزاعی و محسوس اندیشیدن – که ماهیتی انتزاعی داره – رو به نوشته تبدیل کنم . و از اونجایی که علاقمندی و حال خوبی همیشه با ادبیات و عرفان ایرانی داشتم سعی می کنم از اینها بنویسم . چرا ؟چون توی این روزگاری آشفته ، هردم بیل ، سراسیمه ، قاتی پاتی ، آش شله قلمکار ، سالاد صفت ، یا هر چی ، که نمی دونیم هنوز سنتی هستیم یا در مرحله گذار از سنت به مدرنیته یا کلا رد کردیم رفتیم پست مدرن و الان سبک زندگی مون دیکانستراکشناله . خلاصه اینکه در این برهه حساس کنونی خیلی همه چیمون ملغمه ای شده .***به نظر من یکی از مهمترین دلایل گرفتار شدن توی چنین وضعیت آشفته ای دور شدن بافت کلی جامعه - که الان هم روز به روز در حال جوان شدن هست – از یکی از مهمترین نقاط مشترک و حلقه اشتراک و اتصال آحاد ملت ، بستری که درد مشترک یک ملت را بیان می کند ، شادی و پیروزی آنها را به تصویر می کشد و به عبارت دیگر آینه تمام نمای آن ملت به درازنایی عمر آن یعنی ادبیات و عرفان است . ادبیات بیان رابطه انسان با جهان درون خود و پیرامون و جهان بینی اوست و عرفان کیفیت و نوع شناخت انسان را از این مقوله تعریف می کند . دور شدن از این هر دو فارغ از دور شدن نسلها از یکدیگر و جدایی نسل جدید جامعه از ریشه های تمدنی خود نه تنها آن جامعه را دچار تخلخل فرهنگی و روحی و عاطفی می کند بلکه به دلیل عدم پویایی که در ادبیات رخ می دهد از آن حیث هم آسیب پذیری ایجاد می کند .***خب نمیخوام خیلی حوصله سربر باشم حتما اینجا بیشتر خواهم نوشت و متشکرم که تا اینجای متن با من همراه بودید . امیدوارم این همراهی همیشگی باشه و با نظراتتون راهنماییم کنید که همه ما به این راهنمایی شدن و راهنمایی کردن نیازدارم .</description>
                <category>علیرضا ترابی زاده</category>
                <author>علیرضا ترابی زاده</author>
                <pubDate>Mon, 02 Oct 2023 10:46:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>