<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aliwashere110</link>
        <description>آرشیو یک ذهن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:08:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Ali</title>
            <link>https://virgool.io/@aliwashere110</link>
        </image>

                    <item>
                <title>3</title>
                <link>https://virgool.io/@aliwashere110/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-rniljwekhxgh</link>
                <description>آفتاب در حال طلوع است. مدتی است که ذهنم پر شده از ایده های جدید، موضوعاتی که برای پردازش و حل کردن آنها به هفته ها چه بسی ماه ها زمان نیاز دارم، اما این تکه چربی در جمجمه ام تصمیم گرفته شب آزمون دینی را به حل کردن پارادوکس های فکری ام در مورد دین اختصاص دهد. امیدوارم ارائه سنم باعث قضاوت زودهنگامی نشده باشد. به اینجا میام تا بنویسم. ذهنم را در این، به قول خودم &quot;آرشیو ذهنی&quot; تخلیه کنم تا که حداقل برای چند روزی فکرم روی کار های روزمره و کم ژرف زندگی متمرکز شود.اخیراً به نیچه علاقه خاصی پیدا کردم. گستاخی و صراحت حرف هایش مرا جذب میکند، گرچه معتقدم برای درک کامل کتاب های او حداقل 20 سال دیگر زمان نیاز دارم. اما با این حال حتی درک سطحی که از کلام او دارم مرا به شوق می آورد. از معروف ترینِ جملاتش شروع میکنم.بشو آنکه هستی.مسئله من شدن نیست، شدن راحت است. مشکل آن است که چه میخواهی شوی. پرسش من کیستم شروع ماجراجویی و اکتشاف در ذهن خود است، ماجراجویی که از شما اراده می طلبد، شجاعتی بی همتا نیاز دارد و تحمل رنجی بالا. خودشناسی، چه عملی مقدس تر از درک این مخلوق پیچیده. بشو آنکه هستی.ما که هستیم؟آیا صفت های دوران کودکی ما بودند که عمق شخصیت و روح ما را به نمایش میگذاشتند؟ همان صفات پاک و خالصی که داشتیم یا دوران طفولیت مان همان خوی حیوانی ماست که در کالبد کودکی با پوست نرم و لطیف به نمایش گذاشته میشود. ما که هستیم؟ما تمدن میسازیم. ما علاقه به زیستن با جمع داریم. ما عشق می ورزیم و عاشق میشویم اما  فراموش نکنید که میان این دو مرزی باریک است. از کلام اروین د یالوم &quot;عاشق، عشق نمی ورزد بلکه در تلاش است معشوق را تحت سلطه خود در بیارود&quot;. علاقه به مالکیت داشتن ما نشات گرفته از همان ویژگی حیوانی است که دور قلمرو خود ادرار میکند تا سلطه خود بر آنجا را اعلام کند. فروید معتقد بود که تمام انگیزه های ما در راستای لذت و درد پیش میرود. پس آیا ما موجودی هستیم که بر حسب لذت و عدم لذت عمل میکند؟ما واقعا کیستیم؟مخلوقاتی که برای تسکین درد ندانستن حقیقت این جهان، دین را خلق کردند. این جمله تراوش ذهن ناراضی و کنجکاو من است. مرا مرتد خطاب نکنید، مرتد از دین روی برگردانده اما من به دنبال فهم حقیقت دین هستم. من به دنبال فهم شخصیت محمد بن عبدالله هستم.اما هنوز هم پای حرفم هستم.دین مسکنی برای درد ندانستن است. اطاعت بی نهایت راحت تر از تصمیم گیری است. هنگامی که ارتشی در نبردی شکست می خورد کسی سرباز را مقصر نمیداند، سرباز اطاعت کرده و شلیک کرده. مقصر ژنرال است که اشتباه تصمیم گرفته. راحت ترین و آسوده ترین راه برای زندگی اطاعت است. با اطاعت کردن آسودگی را می خرید اما به بهای سلب قدرت اراده و آزادگی. شک نکنید آزاده هرگز مطیع و رام نشود. نقد من بر ادیان از همین جا آغاز می شود. ادیان، بسیار مسلط بر روش های معتقد ساختنند، هنگامی که وارد کلیسا مسیحیان کاتولیک شوید و با آن سقف های عظیم و ستون های بلند مواجه شوید حس ناچیز بودن شما و قدرتمند بودن باور &quot;دین&quot; به تمام وجودتان القا خواهد شد. دین به انسان دارو بی حسی عرضه می کند. بی حس نسبت به مهمترین نعمت، مرگ. دین آدمی را نامیرا جلوه میدهد. از مفاهیم بنیانی تعریف موجود زنده تلاش برای بقا است و انسان متکبر که به دنبال نهایت بقا می گردد، جاودانگی را می ستاید و دین چقدر ارزان این جاودانگی را به حراج میگذارد تنها به قیمت اطاعات از او. دین، مرگ را سفری به جهان نامیرایی مبدل میسازد و متدین را در برابر حقیقت ترسناک و زیبا مرگ بی حس میکند و واقعیت میرا بودن انسان را از او مخفی میکند و احساس پوچ بودن زندگی را با ارائه بهشت و دوزخ از او میگیرد. نقد من به دین این است.احتمالا هیچ وقت نخواهیم دانست که چرا وجود داریم. بعضی گویند هدف ما ارائه حداکثر ویژگی هایمان به باقی دنیا و خودمان است اما این را استدلال قدرتمندی نمیدانم. چرا هوشیار هستیم. چرا ترکیب هایی از اسید و پروتئین باید طی گذشت زمان همچین ساختار بی نهایت پیچیده و دقیقی را ایجاد کنند که بعد این ساختار بتواند خود نیز خلق کند. نمیتوانم قبول کنم من معلول زمانم و نه می توانم قبول کنم از خاک میان مکه و بیت المقدس ایجاد شده ام.من از زبان انسان سخن میگویم. من به دنبال فهمیدنم.احساس سبکی میکنم. دوست دارم از عشق بنویسم. مطمئن نیستم شهوت انگیزه اش است یا تلاش برای تسلط. اما الان زمانش نیست.و سوال من بی پاسخ ماند. من که هستم؟</description>
                <category>Ali</category>
                <author>Ali</author>
                <pubDate>Mon, 29 Apr 2024 04:51:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bwg8smkfhfpp</link>
                <description>مجدد برگشتم به این تخلیه گاه ذهنم، بعد از چند ماه.امروز یک احساس جدید رو تجربه کردم. حسی که شاید نشه اسم خاصی بهش داد بیشتر شبیه به سردرگمی میمونه. از خودم بگم از نگاه خودم. بیش از حد آدم هدف محوری هستم به طوری که تمام رفتار هام و تفکراتم رو بر این اصل پیش میبرم. بر درست یا غلط بودنش اسراری ندارم، حقیقتا قضاوتی ندارم به قدری ذهنم درگیر به درس هست که وقت و انرژی فکر کردن ندارم. هدف « دستیابی به رتبه  n در آزمون فلان» تلاش میکنم براش، انگار آخرین هدف زندگیمه. به هدف میرسم رتبه بسیار خوبی به دست میارم. تمام. ارضاء روحی میزارم اسمش رو. بعد پوچی، بی هدفی، بی انگیزگی.این هدف محور بودن آسیب میرسونه بهم. در تمام ابعاد زندگیم وارده به خصوص چند ماه میشه در روابطم با محیط بیرون. از لایه بیرونی شاید فردی مهربون و خندان به نظر برسم ولی فقط خودم میدونم و خدایم که چه موجود پلیدی زیر این کثافت گوشتی کنترل جسمم رو در دست داره. برگردم به ارتباط، افراد رو مثل امتیاز های تو بازی میبینم. به دست بیارمشون تا حس موفقیت به خودم القا کنم. از اون یارو خوشم میاد آدم باحالی به نظر میاد! بهش نزدیک میشم و باهاش رفیق میشم. به خاطر یه سری ویژگی های نمیدونم انتسابی یا اکتسابی شک دارم باطنی یا ظاهری هر چی که هست راحت با افراد میتونم ارتباط بگیرم و عمیق کنم این ارتباط رو و لحظه ای که حس کنم دل اون رو بدست اوردم، بوم. دیگه شخص برام جذابیتی نداره صرفا میخواستم به خودم اثبات کنم که میتونم. نیاز به تایید شدن توسط خودم رو دارم و این خیلی بده. خیلی بد.منشاء این رفتار رو نمیتونم تو عمق خاطراتم پیدا کنم. مربوط میشه به خردسالیم یا دوران دبستان نمیدونم ولی ایرادی که باید درستش کنم.و اما آسیب این هدف محوری مریض گونه زمانی میاد که هدف به دست نیاد. تا الان دو بار رخ داده برام اولین مورد سر یک پروژه بود. پروژه به پایان رسید اما نه اونطور که تصور کرده بودم و ایده آلم بودم، ازش رد شدم و مورد دوم یه شخصه. تنها انسانی تا این لحظه که نتونستم اون جمله &quot;دوستت دارم&quot; رو از دهنش بشنوم و این موضوع داره از تو میخورتم. هر روشی که ذهنم ابداع میکرد رو امتحان کردم ولی نمیشه دیگه کم آوردم ولی نمیخوام بره گوشه ذهنم و خفه کنمش. سعی کردم هرگز به چیزی یا کسی وابسته نشم. عزیز ترین وسایلم رو تو ثانیه از دست بدم و اپسیلونی غم حس نکنم. اما این موجود لعنتی تمام من رو درگیر خودش کرده. اون حس به دست آوردن قلب فرد و بعد دور انداختنش برای این کیس عوض شده.در مورد دو برادر و پدر مادرم این طور نیست. این چهار نفر تنها نفراتی هستن که زندگیشون رو از زندگی خودم با ارزش تر میدونم و تا ابد عاشقشون خواهم بود.شاید هیولا از خودم تو ذهنتون ساختم. الان به این شک افتادم که تصویری درست از خودم ارائه دادم یا نه.موضوع رو عوض کنم. کمی سفر کنیم به ذهن من و اَلحق که جای ناشناخته ای برام.جدیدا زمان داره بی نهایت سریع میگذره. به طرز ترسناکی سریع میگذره. ولی میدونید چیه. دنیا خیلی قشنگ شده.بعضی اوقات این ترکیب نمایش خطوط که بهشون میگیم کلمه نمیتونن بار معنایی که نیازه رو برسونن و بزارید اینطوری براتون بنویسم که دنیا از چشمای من بی نهایت زیباست. ای کاش، ای کاش میتونستم چشم هام رو بهتون قرض بدم تا بتونید دنیا رو از دید منم ببینید. نه اینکه چشمان من خاص باشن، بلکه نحوه پردازش ذهن من از این انعکاس های نوره که زیبا کردتشون. دوست دارم تا ابد زندگی کنم. دوست دارم تا ابد احساس کنم.میدونم روز هایی در راه که قراره چیز هایی رو تجربه کنم که دردشون خارج از وصفه و میدونید چیه، آنهاهم زیبا هستن. ترکیب تمام این رنگ ها و تمام این حس هاست که زیبا کرده اینجارو. دنیا بدون گریه دنیا قشنگی نیست. دنیا بدون خنده هم دنیا قشنگی نیست. الان که وارد 17 سالگیم میشوم کم کم حس میکنم عصب های جسمم شروع به کار کردن، باد بهاری که از پنجره کلاس به صورتم میخوره حسی خوب بهم میده که قابل گفتن نیست. گرمای آفتابی که همزمان باعث عرق کردنم میشه و عصبیم میکنه جدیدا بهم حس گرمایی رو میده که بقل مادرم برام داشته یا ترافیکی که شب موقع برگشت به خونه توش گیر میفتم هم برام زیبا شده. احساسات اینها هستن. حس هارو برای ما در خنده و گریه خلاصه کردند. خوردن چایی داغ با معده خالی دم صبح هم احساس هستش. تمام صحبتم این بود که تمام این حس ها در کنار هم زیبان. امیدوارم تا آخر این زندگی همه چیز رو انقدر زیبا ببینم. برای اولین بار دارم واقعا دارم جهان رو لمس میکنم.</description>
                <category>Ali</category>
                <author>Ali</author>
                <pubDate>Mon, 15 Apr 2024 22:59:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1</title>
                <link>https://virgool.io/@aliwashere110/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ltpcxovrbmfe</link>
                <description>بعد از یک روز سنگین اومدم خونه و احساس سنگینی میکنم میام اینجا تا بنویسم بتونم احساساتم روفی البداهه تخلیه کنم، با نوشتن. کسی نیست برای قضاوت گفته هات، اینجا هر شخصی با اسم و عکس تعریف میشه و تمام. توی روزمره یکسری ایده غلط توی ذهنم ساختم. تقصیر خودم نیست از بیرون وارد شدن این ایده های لجن که تاج و تختی در ذهنم به دست آوردن. تو یه مردی! سرسخت باش، احساسات رو بروز نده که اگه بروز بدی از جامعه ترد میشی. این دنیا مردای قوی میخواد. از وقتی به بلوغ رسیدم اینا شدن سر در ورودی به تالار ذهن من همیشه سعی داشتم این فاکتور هارو مستحکم و قوی حفظ کنم انگاری که ستون های این بنا رو آنها ساخته شده. ای وای که اگر آجر اولت رو اشتباه بزاری. در طول روز سعی میکنم بخندم با مردم خوش و بش کنم تصویری ایده عالی از خودم توی ذهن باقی بزارم چون باور دارم برای موفقیت یه تصویر خوب ازت توی ذهن باقی نیازه. با همه سعی میکنم ارتباط بگیرم، تو ضاهر با طرف میخندیم اما خدا میدونه چقدر حالم از بعضی هاشون بهم میخوره، یه مشت خوک حریص. اما باز سعی میکنم با همه ارتباط بگیرم بعدش که میرسم خونه یکهو یه احساس عجیبی قدرت میگیره. چیز جدیدی به شمار میاد برام، امید دارم به زودی دورش تموم شه و از بین بره. ترکیبی از تنهایی و ترس هستش. میشه کل این احساسات رو با این جمله تعریف کرد:&quot;توی این مسیر فقط خودتی و خودت&quot;نمیدونم اینم باید به عنوان یکی دیگه از قوانین زندگی بپذیرم و ادامه بدم یا به چالش بکشمش. برادر خواهر پدر و مادر تو مرحله بعدیش رفیقات دوستات آشناهات. این ایده که همشون موقتاََ و بازه زمانی های متفاوت دارن از تو نابودم میکنه. مثل پسری که میدونه فردا باید بره مدرسه و تا صبح ناراحت این موضوعه. واقعا توی این بازی بزرگ تنهام، ارتباط اجتماعیم قویه دوستای خوبی دارم با چند تاشون نزدیکم با پدر و مادرم ارتباط خوبی دارم روی کاغذ همه چی خوبه اما لعنتی این حس تنهایی داره از داخل میخورتم. برای اولین بار واقعا ایده ای بر ای حل این مشکل ندارم....احتمالا چند وقت دیگه که این متن رو بخونم از این حالتم رد شده باشم و به حس حال امشبم بخندم.امیدوارم اینجور بشه.</description>
                <category>Ali</category>
                <author>Ali</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 23:44:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>