<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک نام ۳ کاراکتری.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alizade.fateme78</link>
        <description>علاقه مند به رباتیک و در آرزوی تغییر دنیا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 12:22:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/217383/avatar/vLNpOl.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک نام ۳ کاراکتری.</title>
            <link>https://virgool.io/@alizade.fateme78</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقطه سر خط.</title>
                <link>https://virgool.io/@alizade.fateme78/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D8%B7-p08xyaiydvqa</link>
                <description>داره شروع میشه...یه فصل جدید از زندگیم.عجیبه که زندگی چطوری با خودش میبرتت یه جاهایی که حتی توقعشم نداری!این اتفاق رو میخوام اینجا ثبت کنم چون شاید شروع فصل جدیدی از زندگیم با این اتفاق بوده باشه!باشگاه بودم. مثل همیشه خسته و امیدوار به هورمون های ترشح شده از ورزش که مگر حالمو کمی خوب کنن.ساعت ۶ اش داشتم میرفتم با یه شرکتی قرارداد ببندم که یهو طرفای ساعت ۲ تپسی زنگ زد برای مصاحبه ی دوممگفت مرحله اول رو قبول شدید و کی وقت دارید که مرحله دوم رو براتون ست کنم؟اونجا بود که برگام ریخته بود و باورم نمیشد و با خوشحالی گفتم فلان روز!!!داستان اینجا تموم نشدرفتم زیر وزنه و داشتم پشت پا میزدم که باز گوشیم زنگ خورداینم توی پرانتز بگم که من هیچ وقت گوشی نمیبرم با خودم توو سالن. اما اونروز بردم چون تاثیرشو رو ورزش هوازی و تردمیلم حس کرده بودم. یه پرانتز دیگه باز کنم : رو تردمیل سرمو میکردم توو گوشی و تایم بیشتری رو میموندم روش و خستگیم حس نمیشد.خلاصه گوشیو با اون حالت دَمَر ای که رو دستگاه بودمو برداشتم و دیدم دیجی کالاس!۲ برابر قبل برگام ریخت و گفت که میخواد مصاحبه اول رو ست کنه :))))فکر کنم واقعا حدود یک ماه پیش براشون رزومه فرستاده بودم حتی و حتی یادم نبود چه پوزیشنی بود! دواپس یا بکند:))))خلاصه اینطوری شد که داستان ورود من به دیجی کالا شروع شد و بای فاااار بهترین اتفاق این دوران سیاه و تلخم تا به اینجا بوده!حالا در ادامه هم مصاحبه و ایناش داستانای جالب و اتفاقات عجیبی داره که بعدا میگم.ولی میخواستم بگم شاید واقعیه که میگن:گر خدا ز حکمت ببندد دریز رحمت گشاید در دیگریدمت گرم خلاصه.فعلا.</description>
                <category>یک نام ۳ کاراکتری.</category>
                <author>یک نام ۳ کاراکتری.</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 16:37:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته ی قطاری.</title>
                <link>https://virgool.io/@alizade.fateme78/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dfnlvc2urcig</link>
                <description>سلام.۹ دقیقه به ۴ صبحه.دلتنگم به وقت ۳:۵۱ صبح.چند روزی هست که خیلی میای و میری از مغزمانگار مریض شدم بهت و ویروستو گرفتم و هی دارم با گریه ها و غم و غصه ها و آهنگای به شدت بد فاز و سیگار و همه اینا درمان کنم خودمو اما نمیتونم.نمیتونم و یه چیزی راهمو بسته و سد کردهدیگه خودم نیستم. حس میکنم نمیشناسم خودمو دیگهدور شدم. عوض شدم.اون devil ای که فقط وقتایی که الکل میخوردم میومد حالا سر تا سر وجودمو داره فرا میگیره و بیشتر از هر زمانی بهت نیاز دارم اما نیستی که نیستی.نمیدونم اومدم که چی بنویسم ولی میدونم یه روزی قراره اینارو بخونی. همون روزی که خیلی خیلی دیر شده.مریضت شدم دیگه. آدم مریض باید صبر کنه دوران نقاهتش تموم شه تا برگرده باز به زندگیمنم برمیگردم. دیر و زود داره... گریه داره...عوضی شدن داره...عوض شدن داره!کاش بودی و نجاتم میدادی از این باتلاقی که دارم توش دست و پا میزنماما نیستی و هرروز دارم بیشتر توش غرق میشم و ۲ تا اتفاق میوفته فوقشیا انقد میرم به تهش که تهش این فاطمه میمیره و یکی دیگه میادیا ام اینکه صدامو میشنوی و میای دستمو میگیریمواظب خودت باش. فعلا.</description>
                <category>یک نام ۳ کاراکتری.</category>
                <author>یک نام ۳ کاراکتری.</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 03:59:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای عجیب.</title>
                <link>https://virgool.io/@alizade.fateme78/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-si8rvqpvxngj</link>
                <description>سلام.روزای عجیبی رو دارم میگذرونم.نمیتونم بگم خوشالم که داره بدون تو میگذره ولی ناراحت هم نیستم دیگه.نشستم تو کافه و کورس میبینم و آهنگ گوش میدم و آدما میان و میرن و میبینم و سکوتم و توی خودمم و گاهی حرف میزنم اما در نهایت برام هیچی معنی خاصی نداره مثل قبل.انگار هستم ولی دیگه روحم نیست و بدنم داره ادامه میده صرفا و .. میدونی چی میگم؟دیگه دلم نمیخواد و نمیتونم از کسی خوشم بیاد و فکر هم نمیکنم لزوما ربطی به تموم شدن و نبودن تو داشته باشهصرفا دیگه حس میکنم حوصلشو ندارم و خب خوشم هم نمیاددیگه باورامو ندارم. روحم ام ندارم. هرچی بود رو گذاشته بودم وسط و الان یه مشت خاکستر مونده و اونم ریختمش یه گوشهروی خودم وقت میذارم و حس میکنم دیگه به جایی تعلق ندارم ولی خوبیش اینه که در بند کسی هم نیستمپرواز میکنم و احتمالا قراره با این وضعی که میرم جلو با کله یه جا بخورم زمین ولی حتی اینم برام مهم نیستحوصله ادامه متنو ندارم.later.</description>
                <category>یک نام ۳ کاراکتری.</category>
                <author>یک نام ۳ کاراکتری.</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jun 2022 21:25:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مصاحبه ی دوست داشتنی.</title>
                <link>https://virgool.io/@alizade.fateme78/%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-ndejzqjly9ql</link>
                <description>خب سلام.امروز مصاحبه داشتم با تپسی برای بک اند و اتفاق خیلی جالبی افتادچندتا سوال problem-solving based ازم پرسید که نه نیازی به کد داشت نه هیچیفقط میخواست طرز دید و حل مساله م رو بسنجه و خب موفق هم بود:)) و فکر کنم موفق هم شدم!نکته ی قابل توجه ای که اتفاق افتاد این بود که من واقعا در خودم نمیدیدم برم این مصاحبه رو و میخواستم فقط لغوش کنم چون هیچ امیدی نداشتم بهش (و هنوزم ندارم البته)!اما اما اماانقد این ۲ ساعتی که توی مصاحبه بودم لذت بردم و مغز و آی کیوم ارضا شدن که میتونم بگم حتی اگر قبول هم نشم، راضیم به این اتفاقی که افتاد.اکثرا آدمایی که با آدم مصاحبه میکنن خودشون رو میگیرند یا اینطورین که وا بلد نیستی اینو ینی؟:))))یعنی قشنگ از نگاه و body language اشون میفهمی اینو کاملاولی این آدم انقد صبور بود و قدم به قدم با افکار من جلو میومد و تایید و رد میکرد و شاخ و برگ میداد و من به شخصه واقعا اون ۲ ساعت رو حس کردم مغزم زنده شده و داره کار میکنه:)))سرتونو درد نیارم. بعضی وقتا ممکنه یه چیزایی نشهمثل ما که نشدیممثل تپسی که ممکنه قبول نشممثل هر اتفاق دیگه ایاما اتفاقاتی اون بین میوفته که خیلی زیبان. خیلی زیاد و می ارزن به خیلی چیزا و مهم اینه که تهش آدم به اونا فکر کنه و لبخند بزنه و خوشحال بشه از این که تجربشون کرده.میدونم اینجا رو نمیخونی پس برات مینویسم.خیلی دلم میخواست توی مسیری که باهم شروعش کرده بودیم، موسیقی رو میگم، کنارت باشمیادته اون شب رو وقتی واقعا تصمیم گرفتی براش؟ یادته ازت خارج شد اون سیاهی ای که توت گیر کرده بود؟یادته گفتم بابا پاشو بریم انصراف بدیم و بعدش شام بزنیم و جشن بگیریم؟از ته دلم گفتم و دلم میخواست باشم و جشن بگیریم غریبه ترین آشنای من :)اما نشد و نیستم پیشت همون طور که تو ام نیستی که ببینی بالاخره وارد مسیر رباتیک شدم.شایدم هستم پیشت اما فیزیکی نه.مواظب خودت خیلی باش. برس به چیزی که لیاقتشو داری.خب بسه. later.</description>
                <category>یک نام ۳ کاراکتری.</category>
                <author>یک نام ۳ کاراکتری.</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 00:47:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوش ِاول.</title>
                <link>https://virgool.io/@alizade.fateme78/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4-%D9%90%D8%A7%D9%88%D9%84-edfc8uoku0ra</link>
                <description>خب اولین پست که قرار نیست علمی باشه، نه؟پس علی الحساب اولین پست رو درباره ی انسان ها و عواطف شروع میکنیم تا ببینیم خدا چی میخواد.مغز انسان جای عجیبه.در عین حال که میتونه همه چی رو بفهمه و هوش ما ازش نشات میگیره اما از طرفی در واقع ما هیچ کنترلی روش نداریم و گاهی انقد بخاطرش اذیت میشیم که میگیم &quot;کاش میشد این مغز رو در بیارم و بندازمش بیرون&quot;خیلی وقتا این حرف رو زدم خودم ولی فکر کردم خب بعدش چی میشهیه مغزی ازت که افتاده روی زمین و احتمالا توی اون لحظه دیگه هیچ دیتایی نداری.هیچ خاطره ای یا حتی هیچ IQ ای.آهان اولش گفتم قراره از عواطف حرف بزنم؟امروز داشتم فکر میکردم به یه سری تکنولوژی ها که به جای اینکه کارم به جایی برسه که مغزمو از سر ام خارج کنم که بهت فکر نکنم، یه سولوشن ای بدم که بتونم نزدیکت باشم از دور یا اینکه کلا درد نبودنتو حس نکنم.۲ تا سولوشن به ذهنم رسید.یه چیپسِت که بذارمش توی مغزم و وقتایی که دلم برات تنگ میشه باهاش کنترل کنم مغزمو و از کله م خارجت کنم. چجوری؟ خب من اعتقاد دارم پالس قلبی آدما برای هر آدمی منحصر به فرده. برای یکی بیشتر و برای یکی کمتر.برای تو خیلی خاص بود. خاص بود که هنوزم با فکر بهت همون پالس رو میده قلبم برات.پس باید یه دستگاهی اول درست میکردم تا پالس و موج و فرکانس و همه ی این چیزاشو دیتاهاشو در بیارم و سیوش کنم یه جا و بعد که چیپسِت امو ساختم، بهش بگم آقا لطفا وقتی این پالس رو مشاهده کردی توی قلبم یه کاری کن جان جد ات. من یکم دیگه ادامه بدم به تولید این پالسا، شرحه شرحه میشم.حالا هنوز انقد فکر نکردم این چیپسِت چجوری قراره متوقفم کنه. شاید میتونست اون قسمتی از مغزم که مربوط به خواب عرو فعال کنه و بخوابم و دیگه نفهمم چیزی.ولی باگ داره. پس بذار بعدا روش فکر کنیم.۲. برم روی متراکم سازی انسان و تبدیلش به ant-woman تحقیق کنم و هروقت خواستم ببینم حالت چطوره تبدیل شم بهش و بیام پیشت.خیلی فریکیه شاید ولی خب مغزم فعلا به همین روش ها رسیده و قطعا روش های دیگه م پیدا میکنم.تهش یا مغزمو از دست میدم یا ام به یه کشف علمی میرسم. who knows؟فعلا بسه. later.</description>
                <category>یک نام ۳ کاراکتری.</category>
                <author>یک نام ۳ کاراکتری.</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 18:35:10 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>