<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alizz9473</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alizz9473</link>
        <description>انسان ازآن چیزی که بسیار دوست میدارد، خود را جدا می سازد.در اوج تمنا نمیخواهد. دوست می دارد اما در عین حال میخواهد که متنفر باشد.امیدوار است،اما امیدوار است امیدوار نباشد.همواره به یاد می آورد اما</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:39:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/36230/avatar/Jw2Rf2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>alizz9473</title>
            <link>https://virgool.io/@alizz9473</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ویرگول برگشت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA-qevrhqfsedar</link>
                <description>اتفاقات تلخی را پشت سر گذاشته ایم. همه می دانیم چه شده و همه به همین میزان نمی دانیم از اینجا به بعد چه خواهد شد. ترامپ دیوانه و نتانیاهوی جنایتکار آرامشمان را سلب کرده اند. وقت برای گفتن از این شانزده روز داریم؟ خودم هم نمی دانم. ولی می دانم در این مدت در قطعی گسترده اینترنت هر روز چندن بار صفحه مرورگر داخلی را با نوشته فارسی و انگلسی سایت ویرگول بروزرسانی کرده ام تا وارد این محفل آرامش شوم. ببینم، بخوانم و بدانم بقیه وقتی صدای انفجار را می شنوند چه می کنند. بدانم بقیه از روز نهم اسفند که صد و شصت دانش آموز مدرسه شجره طیبه میناب بدون هیچ گناهی پرپر شدند تا حالا در این خصوص چه نوشته اند و چگونه هضم کرده اند این حجم از جنایت را؟ دوست داشتم ببینم از خرابی کاخ گلستان و آثار باستاننی اصفهان کسی چیزی نوشته؟هر روز به همین امید بعد از چند کار روزمره صفحه مرور گر را بروزرسانی کرده ام ولی خبری از صفحه اصلی ویرگول و حتی نوشته های قبلی خودم نبوده. تقریبا نا امید شدم و سر زدنم به ویرگول به روزی یک بار رسید و حالا هم در صبح روز دوشنبه بیست و پنجم اسفند گویا ویرگول برگشته. حالا عطش دارم برای خواندن و نوشتن. نوشتن از لرزه ای که بر بدن دارم از صدا و موج انفجار ساعت سه صبح تهران همین امروز. نوشتن از ساختمان هایی که چندین بار در آن تردد داشته ام و حالا نیستند. نوشتن از بازار بزگ تهران که در آستانه سال نو خلوت تر از همیشه است. نوشتن از سربازی که رضایت ما فوقش را گرفته بود سال تحویل را کنار خانواده اش باشد و بیخیال کلانتری شود؛ ولی حالا دیگر نیست. بنویسم از موتوری که همان روز اول جنگ وقتی همه سراسیمه بودند، من را رساند خانه و در راه گفت با شصت سال سن، حقوق بازنشستگی اش فقط کفاف روزهای اول ماه را داده و حالا برای اجاره خانه، خرید مایحتاج، خرید عید و خرید دارو و ... باید با موتور تهران را چرخ بزند تا چرخ زندگی هم بچرخد. حالا موقع نوشتن است تا بخشی از بار سنگین اندوه کم شود. نوشتن از خواب های آشفته، از فریاد زدن در خواب، از خواب پریدن های ناگهانی به صدای جنگنده و بمب و یا صدای مادر که ترسیده است از این صداها. باید بنویسیم و بخوانیم. ویرگول جان، مرسی که برگشتی...پ.ن: این نوشته را همانطور که در متن هم مشخص است بیست و پنجم اسفند ماه نوشته ام. حالا می توانم منتشر کنم.</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2026 10:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین حوالی</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-o8s9kwjnactn</link>
                <description>کمتر از چهل روز به نوروز مانده، ولی خبری از نو، روز نیست. حس و حالش نیست. حتی بوی بهار هم نمی آید. حتی پرنده ها هم مست بهار نیستند. حتی عاشق ها هم منتظر بهار نیستند. گــــویید بـــه نـــوروز کـه امــسال نــیایـــــد مادران و پدران و یارانی داغدارند. من به تعداش کاری ندارم؛ ولی غم دارم. بغض دارم و با اسم های سپهر و مبین و غم صدای پدر و مادرشان اشک می ریزم، مثل روزی که برای علی چراغی اشک ریختم (اسمش را با پنجه بوکس و ماموران سد معبر جستوجو کنید) گوشه ای از واحد فارغ التحصیلان یکی از دانشگاه های دولتی بزگ علوم انسانی در کشور!حالا ما در خاورمیانه درگیر حقوق بشر شده ایم؟ مدعیان حقوق بشر هر روز ناو جنگی و انواع ادوات نظامی راهیمی کنند به خاورمیانه و ما نظاره گریم و در هر گفت و گوی دو نفره ای می شنویم که یکی از صحبت ها بحث &quot;زدن است&quot;.&quot;این دفعه می زنه&quot;&quot;من بعید می دونم بزنه&quot;&quot;میزنه، ولی معلوم نیست کی&quot;&quot;جرات نداره بزنه&quot;&quot;می گن صد در صد می زنه&quot;&quot;معلومه کجاها رو میزنه؟&quot;&quot;گفته حتما میزنم&quot;دیگر پیگیری اخبار نیستم. دیگر روزگار نویسی و روزمره نویسی نمی کنم و فقط فکر می کنم به جنگ دوازده روزه. به اضطراب مادر و دل نگرانی های پنهانی پدر و لحظه ای که ساختمان شیشه ای صدا و سیما را می دیدیم که می سوخت. به لحظه ای که در شهری دور، هر کس ما را با پلاک تهران می دید سوالی می پرسید از شایعه ای که شنیده بود و ما هم مثل همین روزها هیچ راه ارتباطی نداشتیم، جز پیامک.چند هقته قبل دلمان برای پیامک فرستادن هم تنگ شده بود. حتی برای پیامک های تبلیغاتی هم دلتنگ بودیم احتمالا. اما حالا همه در تعلیقی عمیق به سر می بریم و حتما یک بار هم که شده به تنهایی، به فردای روز واقعه، به اتفاقات بد، به جنگ و جدایی فکر کرده ایم. این ها را که می نویسم، منسجم و مرتب نیست، ولی باید بنویسم. باید بنویسم تا کمی مغزم خالی شود. باید بنویسم که دیروز ظهر هوا کاملا بهاری شد و ساعت حوالی دو شب رعد و برق های شدید زدند و آسمان بارید. ابرها در حوالی چهلمین روز  واقعه ای دلخراش باریدند تا زمین پاک شود از خون هایی سرخی که روی زمین نوشتند ایران. آسمان بارید تا همراه شود با آنانی که در روز عشق، عشقی ندارند و باید تنها از این روزهای سخت بگذرند. ای کاش بگذرند این روزها.باید بنویسم. بنویسم تا یادمان نرود که ما غمگینینم. </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 16:47:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچی دیگه مثل قبل نمیشه...</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%87%DB%8C%DA%86%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-fhe8gf9q84av</link>
                <description>اول ((هیچی دیگه مثل قبل نمیشه)) این را می گوید و زل می زند به رو به رو.  چیزی نمی گویم. با گوشی به معنای واقعی کلمه ور می روم. گالری را تمیز می کنم. عکس های بی خودی را پاک میکنم. خاطرات کرونا و روزهای تلخش را مرور می کنم. پیامک های تبلیغاتی قبلی را پاک میکنم. بابا تماس می گیرد. شماره کارت می خواهد برای انتقال پول. شماره کارت را می خوانم. از آن ور خط یکی داد می زند:(( آقا بیا برو خونه انجام بده. وقت ما رو نگیر. نمیبینی صف رو)) با راننده چشم تو چشم می شوم. مسیر همیشگی خلوت است. نگاهی می اندازد به من و می گوید:((الان سه روزه از پسرم خبر ندارم. پیامک هم نمیشه فرستاد. زنگ زدم؛ ولی جواب نداد. فردا تولدشه...))مرد به رو به رو زل می زند و پشت چراغ قرمز دوازده ثانیه ای می ایستد. شانه هایش تکان می خورد. تحمل دوازده ثانیه را ندارد و گاز می دهد. بابا دوباره زنگ می زند: (( میشه شماره کارت رو پیامک کنی؟)) دوم ((موجودی کالابرگ شما یک و پنجاه مونده؛ الان یک و پونصد خرید کردی مادر. بقیه اش رو باید کارت بکشی))((نمیشه بقیه اش رو فردا بیارم؟))ای کاش با زبان ایما و اشاره با صندوقدار صحبت کرده بودم. کاری دارد مگر. مگر من با حساب کردن خرید این مادر چادر به سر فقیر می شدم. مگر نگفته اند خدا گاهی اینگونه به سراغ ما می آید و ما صدایش را نمی شنویم. تعلل کردم. ای کاش زودتر....((پس اون یه بسته مرغ رو حذف کن مادر...))سوم ((روزی صد بار خدا رو شکر میکنم. آخه اگه حقوق بازنشستگی شوهر خدا بیامرزم نبود، الان معلوم نبود از گشنگی باید چیکار می کردم. خوب دخترم الان وصل شد سامانه؟ ببین این موجودی من به تومن چه قدر میشه؟ دیروز تلویزیون می گفت اضافه شده. میخوام این دفعه دامادم رو دعوت کنم. اونا دعوتی شدن. دیگه بدون دعوت یادی از من نمیکنن. البته منم توقعی ندارم. با همین نیمچه سواد و کمک شما میرم پی کار خودم))((مادر یه بار دیگه لطفا کد ملی رو شمرده شمره بگید. من چیزی پیدا نکردم. البته سیستم ها هم خیلی کند شده))((باشه مادر. ولی ای کاش با اسمم پیدا می کردی. من حوری ام. حوری احمدی. فرزند...))((میدونم مادر. اینا رو نوشتم. ولی کد ملی هم میخواد))((خیر ببینی مادر. ایشلا خیر از اولاد ببینی. من که حال و روزم معلومه. ایشالا شما ها عاقبت به خیر بشید....))((بله. ممنونم. الان میتونید پیامک بخونید.))((مادر من که گوشیم خاموش شده. شماره دخترم اون تو هست. نمیتونم بهش زنگ بزنم. نمیدونم چرا شارژ نمیشه. ای کاش شما با اسمم پیدا می کردی. یا چه میدونم اگه زحمتی نیست آدرس بدم خودت زحمت بکشی بیای درستش کنی. البته آژانس می گیرم برات. شما از صدات معلومه که قلبت پاکه. منم جز دردسر چیزی ندارم برای مردم)) ((بله. من تلاشم رو میکنم. ولی ممکنه تماس قطع بشه مادر))((پس مادر زودتر بگو اسمتو اگه قطع شد، دوباره به خودت زنگ بزنم. به خدا این همکار قبلیت خیلی بی اعصاب بود. به خدا منم میدونم سر شما شلوغه، ولی منم این مدلی شدم دیگه. ای کاش کمکم کنید. نمیدونم چی بگم. مردم هم گرفتارم. همین امروز صبح یه حجله زدن سر کوچه. رفتم تا پایین می بینم چه جون رعنایی. هنوز رخت دامادی به تن نکرده بود مادر. الو... دخترم.... صدای منو دارید.... پیدا نشد؟))همیشه عشق به مشتاقان، پیام وصل نخواهد داد      که گاه پیرهن یوسف، کنایه های کفن دارد     حسین منزوی</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 18:55:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب و صبح گریه میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/Dorzadan/%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-w8bvejx7tbas</link>
                <description>بعد از مدت ها بالاخره توانسته ام دوست صمیمی ام را ببینم. تپسی می گیرم که هم بخوابم هم از شر سرما و باد پشت موتور نشستن خلاص شوم. به عادت این چند روزه پیام سلام خالی را می فرستم برای همکارم که ببینم واقعا هنوز پیامک ها بسته است؟ وقتی ارسال نمی شود عصبانی می شوم. چشمانم را می بندم. نمی خواهم به هیچ چیز فکر کنم.پیامک را هم بسته اند. شاید خط موبایل را هم ببند و همه پناه ببریم به شماره ثابت همدیگر. باید زودتر شماره ثابت چند نفری که لازم دارم را بگیرم. صدای باد پیچیده توی ماشین که راننده می گوید: (( آقا من که تا الان دو بار گریه کردم. یه بار دیشب که اون سوله ها و جنازه ها رو دیدم؛ یه بارم قبل شما. خانومه می گفت بچه خواهرش فوت شده.))چیزی نگفتم و نگاهمان در آیینه گره خورد بهم. (( به سن و سال شما نمی یاد پدر شده باشی. والا به خدا الان حس همه این پدر ها رو دارم. دیشب برای بچه های خودم دلم سوخت. یواشکی گریه کردم که نبینند.))چیزی نمی گویم. به روبرو رو نگاه می کند. کردستان خلوت را می راند به پایین و حواسش به دوربین های کنترل سرعت هم هست. ((آقا به خدا گرونی برای من و شما هم هست. ما چه کاری داریم به اسلحه و قمه و چاقو. من که میگم ما فقط برای گرونی ناراحتیم.))باید جوابش را بدهم. مرد حدودا شصت ساله که برف سپیدی روی موهایش نشسته و خوب موها را شانه زده، جای پدر من است. نمی شود که فقط شنونده باشم.(( بله. همین طوره. مردم واقعا تحمل این همه گرونی رو ندارند)) ((ولی آقا یه چیزی میگم بهتون. سعی کنید هر روز همین موقع ها برید خونه. بیخیال آقا. چند صباحی شب نشده خونه باشید. من که میگم آدم های خطرناک فقط شبا میرن بیرون. جون آدم حیف و میل میشه)) پیرمرد دوباره روبرو را نگاه می کند و هر از گاهی سری به این طرف و آن طرف تکان می دهد. گاهی بغضی هم می کند که از آیینه معلوم است. من هم بعد از خواند گزارش یکی از روزنامه ها از آنچه در کهریزک در حال وقوع است بغضم می گیرد. چندین تازه داماد یا در شرف ازدواج کشته شده اند و چندین نفر هنوز هیچ سرانجامی ندارند و خانواده هایشان حتی از کهریزک هم دست خالی برگشته اند. به خودم فکر میکنم. به خانه. به بابا که یکی دوباری تا دیر وقت سر کار بوده. کار کرده به امید شب عید و نوروز. به برادرم فکر میکنم که استرس کمپین تبلیغاتی شرکتش را دارد و هزینه هایی که راه برگشتی ندارد و فکر می کنم به تمام مردمان این سرزمین که حالا دیگری را در گوشه ای از این کرده خاکی دارند و راه ارتباطی هم ندارد. به کاسب هایی فکر میکنم که با امید روزپدر و ماره رمضان و شب عید کلی چک دست مردم دارند. کارگر و راننده و منشی دارند. همه با هم لقمه نانی میخوردند و از حالا به بعد فقط استرس دارند و نگرانی. منم هم گریه میکنم. یک بار در تاکسی برگشت. یک بار پشت سیستم بعد از خواندن روزنامه و یکبار بعد از دیدن اعلامیه ترحیم نوجوانی در محله. من هم گریه می کنم؛ صبح، ظهر، شب... حتی ارسال کامنت ویرگول هم بسته شد!!!!</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 14:36:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیستِ ده</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%87-o9bbbabo4e5d</link>
                <description>تمایلی برای بیدار شدن نداشتم. ساعت را تا حوالی هشت صبح کوک کردم. ولی فکر کردم تماس های دفتر برای جلسات امروز خواب را حرامم خواهد کرد. بیدار شدم. با کمال آرامش اول دست و صورتی شستم و شانه ای به موهای تازه کوتاه شده زدم. لباس هایم را پوشیدم و منتظر تپسی ماندم.در طول مسیر مدیر عامل زنگ زد. وقتی اول صبح به موبایلم زنگ می زند اعتراضی پنهان دارد که چرا راس ساعت هشت دفتر نیستی. من هم بی خیال جوابش را دادم. مثل قبلا استرسی نداشتم و توضیحاتی در خصوص جلسات امروز دادم.دفتر که رسیدم حوصله کسی را نداشتم. با بچه ها خوش و بش کردم. درب اتاق را بستم که صدای دیگران را نشنوم. ساعت دو جلسه آنلاینی داشتیم. کنسل شده بود. جلسات بعدی هم با تاخیر برگزار می شد و مدعوین استرس داشتند که زودتر جلسه تمام شود. دلیل این عجله برای رفتن را نمی دانستم. مدیرعامل هم در واکنش به عجله حضار برای رفتن خوش مزه شده بود و می گفت ما از روز اول که می آییم به این دنیا منتظر روز رفتن هستیم.کلا از تفکرات و سیاست بازی این پیرمرد شصت و دوسال خسته شده ام. جالب است که او خودش خسته نشده. هر روز با انرژی وصلابت پا می کوبد توی شرکت و با هیبت خاصی مدیرت جلسات را بر عهده می گیرد. البته که ما عرض اندام نمی کردیم برایش. حالا کسانی هستند که صراحتا با او مخالفت می کنند و او سکوت می می کند. بالاخره ماندن مهم تر است. من که معتقدم منفعت اقتصادی باعث شده خسته نشود. بالاخره حقوق بازنشستگی هرچه قدر باشد او پنج برابرش را فعلا دریافت می کند.بگذریم. ساعت چهار را گذشته که نهار میخورم و فستینگم را می شکنم. بچه ها دفتر زنگ می زنند و می گویند دیر شده. چرا نرفته ام. ساختمان از ساعت سه باید تخلیه می شده. آقا حاجت را راهی میکنم و وسایلم را جمع می کنم. خیابان ها پر است از ماشین. تقریبا تعداد روزهایی که دفتر را ساعت پنج ترک کرده ام به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسد. پرسه می زنم در خیابان ها. هوا سرد است. در پیاده رو ها خبری از آدم ها هم نیست و دست فروش های ونک هم بند و بساط را جمع کرده اند. حدود ده تا پانزده نفر از یگان ویژه های دور میدان ونک تازه نهار می خورند. شاید هم جیره شام باشد. یخچالی بدون نام و نشان تعدادی غذا و لیموناد و ماست موسیر برایشان آورده. قدم می زنم تا ابتدای گاندی و با یک نفر دیگر با آقا داود که تازگی ها سمند سورن را تحویل گرفته می رویم تا میدان آرژانتین. تقریبا نیم ساعتی در راه هستیم. از میدان آرژانیتن تا هفت تیر خبری خاصی از ماشین ها نیست و خلوت است. آدم ها هم نیستند. هوا سرد است. دستگاه خودپرداز بانک ها عمدتا خاموش اند یا پشت کرکره های برقی گیر کرده اند. یکی دو تا خود پرداز هم که کار می کنند پول نمی دهند. البته بالاخره تلاشم جواب داد. نمی دانم استرس و هیجان بی خودی چرا دارم و چرا تلاش می کنم حتما پول نقد باید داشته باشم. از یک خود پرداز با دو تا کارتم ششصد هزار تومان بر می دارم. نزدیک های خانه که می شویم در خیابانی که دیشب همین موقع ها آرام بود و مردم از مغازه ها و میوه فروشی ها خرید می کرند؛ خبری از خرید نیست و مردم با صورت های ماسک زده و پوشیده در تاریکی خیابانی فرعی تجمع کرده اند و شعارهایی می دهند. دیروز و پریروز هم همین شعارها را می دادند.به خانه که میرسم مادر نگران است. امروز سه بار زنگ زده بود و پیگیر بود که کی می روم خانه. سر درد داشتم. چایی آماده نبود. یک ساعتی چرت زدم. اینترنت نداریم. پیامک هم نمتوانیم بفرستیم. عملا بخش زیادی از کارهایمان مختل شده است. نمی دانم چه خواهد شد.چایی تازه دم خوردم و نوشتم. ولی دوباره یادم آمد که همه نگرانیم. نگران فردا و فرداها. ای کاش فردا از امروز نگران تر نباشیم...</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 22:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از سرما</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-zsfy6vd0dm2n</link>
                <description>پتوی گلبافت زرشکی را که بابا قبلا خریده می کشم رویم. پناهگاه من برای فرار از سرما بوده. چند ساعتی خوب می خوابم و دم دمای صبح بیدار می شوم. با همان چشمان خواب آلو با خدا خیلی کوتاه نیایش می کنم و بعد کمی آب می خورم و دوباره می خوابم. این بار احساس می کنم خانه گرم است. فلکه رادیات اتاق را می بندم. صبح که ساعت زنگ می زند، دوست ندارم از پناهگاه خارج شوم. اما چاره چیست؟کاپشنی که پارسال خریدم و همراه همیشگی در سرما بوده، می پوشم. کلاه هم دارم. دیگر به شال گردن نیازی نیست. یک مدتی دستکش چرم هم داشتم. الان بیخیالش شدم. چند دقیقه ای صبر می کنم که راننده تاکسی اینترنتی برسد. تاکسی کثیف و کهنه ای است که صداهای عجیب و غریبی می دهد، ولی گرم است. صدای رادیو جوری است که احتمالا فقط خود راننده می شنوید. اصراری به شنیدن اخبار صبحگاهی ندارم و تا برسم به اداره چرت می زنم. اداره که میرسم آقا حاجت بعد از سلام و احوال پرسی در ماگ پاییزی شکل ام چای کم رنگ می آورد. خوب یاد گرفته که اول صبح چای باید کمرنگ باشد. هر یک ساعت یک چای می دهد. تا دو ساعت بعد از نهار هم چای نمی خورم. نهار را راس ساعت یک می چیند توی اتاقم.بعد از نهار می روم جلسه و بعد از حدود دوساعت جلسه با صرف چای و شیرینی از گره کور ترافیک میدان ونک که می گذرم می رسم دفتر. ماشین همکارم بخاری خوبی نداشت و سردم شده بود. اگرچه لباس گرمکن برند نیکوتن پوش را از زیر لباس های اداری و کت وشلوار پوشیده ام؛ اما سردم شده بود. حاجت برایم چای می آورد. با خرما می خورم و گرم می شوم. حالا زمان مناسبی است برای شنیدن اخبار روزانه. مگر می شود خبر ها را نخواند. قبلا که اینستاگرام نبود، روزنامه کاغذی  می خواندم؛ ولی حالا فقط باید اکسپلور اینستاگرام را چرخ زد. حتی استاتوس های واتساپ هم از همانجا می آیند. هنوز سرما در وجودم هست. بخاری اتاق را روشن می کنم. اتاق کوچک است و نیاز به روشن بودن همیشگی بخاری ندارد. چای و خرمای اول تمام شده که حاجت شارژش می کند. چند دقیقه ای در فضای مجازی گشته ام و به چند عکس و استوری دوست و همکاران واکنشی نشان داده ام و چیزی هم برای دیگران فرستاده ام. بس است. اما هنوز اکسپلور نرفته ام. آنجا هم چرخی میزنم و میرسم به یک خبر. به یک توقفگاه. به یک نگاه خیره و فرو ریختن تمام سقف روی سرم. ریختن چای روی پاهای سرد و فریاد و آمدن هراسیمه حاجت. چای را ریختم روی خودم. دیگر سردم نیست. دیگر نمی توانم هر دم به دقیقه به حاجت دستوری دهم. چیزی بگویم. نگاهم خیره به همان عکسی است که همه دیده اند تا حالا. به عکس که در دستان مردی یخ زده مانده است و پشت آن نوشته استمراقب پسرم باشید؛ تازه یاد گرفته بگه بابا...رحیم مجیدی مهر، از خانه و کاشنه و فرزند دل می کند و کیلومترها می رود تا در نقطه سفر مرزی، جایی که هر پلیدی ممکن است راهی به خاک باز کند، با غیرت و افتخار از خاک وطن دفاع کند، تا من هر روز در تهران در مورد رنگ چایم با حاجت اختالاط کنم و سوار ماشین شوم و بخاری روشن کنم و شب در خانه چای و دمنوش گرم بنوشم و موقع خواب درجه دستگاه گرمایشی خانه را بالا ببرم و در پتوی گرم و نرم خود که پناهگاه روزها و شب های سرد من است، بخوابم. من یکی شرمنده ام.شرمنده او و همرزمانش و شرمنده خانواده و پسر خردسالش. من شاید در به روز نبودن سیستم های مرزبانی نقشی نداشته باشم، اما از آزادانه و راحت زیستن و واکنشی نشان ندادن به حادثه ای که برای او رخ داد، شرمنده ام. مراقب پسرم باشید؛ تازه یاد گرفته بگه بابا...پ.ن: آقا حاجت همکار ما هستند و اسم مستعارش بخشی از فامیلی اوست. هم سن پدرم است و پسری هم سن و سال من دارد. خدا شاهد است که خجالت می کشم با او آمرانه صحبت کنم. همیشه مرتب و تمیز  و خندان است و تلاشش بردن نانی برای خانه و خانواده اش است. پ.ن: اشک بریزیم برای رحیم مجیدی مهر که سرما جانش را گرفت. </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 15:27:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از میان روزمره نویسی های شخصی - یکم</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-%DB%8C%DA%A9%D9%85-supojirn08dg</link>
                <description>جمعه هفتم دی ماه هزار و چهارصد و سهبا داداش و بابا رفتیم حسن آباد برای ننه تشک تخت بخریم. تشک قبلی اش خراب شده بود و مامان انداخته بود دور. از عذاب های کهولت سن همین است.‌ یک نفر که روزگاری پناه ات بوده و برایت آغوش گرم باز می کرده و مأمن آرامش و پناه ات بوده است؛ حالا در این سن و سال می شود نوزاد. قدرت کنترل ادرارش را ندارد، گریه می کند، بهانه مادرش؛ مادری که نیست را می گیرد و حتی بعضی شب ها نمی خوابد. این حاصل کهنسالی است. بگذریم. خرید کردیم و برگشتیم خانه. عمو و خانمش هم بودند. کمی خانه را نظافت کردند و .... پیری ما ها چه شکلی میشه؟ هوش مصنوعی میاد کمکمون کنه؟</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 02:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دومِ زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-xrijdltsa18w</link>
                <description>صبحنه اسنپ، نه تپسی. هیچ کدام سفر را قبول نمی کنند. یک ساعت هم بیشتر خوابیده ام. باید سریع تر برسم. بالاخره تپسی قبول می کند. راننده تاکسی دور است و لغو می کند. بیخیال می شوم و مثل دیروز می روم سر خیابان با دربستی بروم که پراید نقره ای که همین کوچه پشتی بوده سفر را قبول می کند. با هم می رسیم به مبداء. ماشین تمیز و گرمی دارد. به اولین چراغ که میرسیم، چشمان مرده سپید موی روی هم می رود. بعد از چراغ تا دفتر به حرفش می گیرم. صدای رایو را کم می کند و می گوید:« خیلی خسته ام. ولی باید کار کنم»خدا به شما سلامتی بده. ای کاش استراحت می کردید.«معلومه که دلخوشی داری شما. تقریبا کل پولام تموم شد. خانم دستور داده بود برای شب یلدا سنگ تموم بزاریم. بالاخره این عروس ها میان، دامادها میان، نباید فکر کنن دست ما خالیه »به سلامتی. خدا رو شکر که بچه های شما هنوز حواسشون به شما هست. «آره. ولی هر کدومگرفتارن. الان رفت تا روز پدر و احتمالا بعدش عید دور هم جمع بشن. البته که راستش جمع شدنشون با این دست فرمون شاید به صلاح من نباشه. راستی امروز دلار چند شد؟»هنوز بازارش باز نشده. خیلی بهش فکر نکنید.«چی بگم والا...»ظهرعسگرعلی با همان لبان خندان می آید. «می گم مهندس مادر حسین مریضه، آخر هفته بره شمال بهش سر بزنه؟»آره. حتما بره. از مادر واجب تر چی داریم؟«پس پدر چی؟»اونم واجبه. پدر و مادر خیلی محترمن. شما خودت که دیگه ماشالا نوه نداری.«آره. ولی پدرم رو دوست نداشتم»  خشکم می زند. عسگرعلی، مهربان ترین آدم دفتر ما بی پرده می گوید پدرش را دوست نداشته. «چرا دوستش نداشتی؟»«خیلی خشن بود. منتظر بود تا یه کاری کنیم که کتکمون بزنه»خودت بچه هاتو هیچ وقت نزدی؟«چرا. تا دلت بخواد. ولی نه مثل اون موقع که خودم کتک خوردم»حالا اشکالی نداره. تو باید ببخشی پدرت رو....عصرعصر. دوم دی. تهران. سرد، بی بارش.پیاده روی شریعتی، بعد از تقاطع میرداماد، حوالی پیتزا خاتون، روبروی ویترین یک مغازه نبش یکی از فرعی ها، با نورپردازی. روز زمین سرد زمستان نشسته است. «عمو فال می خری؟ »چنده؟«هر چی خودت دادی»مدرسه هم میری؟«بله. نمیشه که مدرسه نرم»موفق باشیحافظ را خریدم. ولی نخواندم. بماند برای بعدغروب خیابان مطهری، راسته اتو های معروف، مکالمه نمایشگاهی و مشتری«به جون حاجی منم بهش گفتم. اصلا گفتم آقا اصلا سیصد میلیون و صد هزار تومن. صاحب مال داره میگه نرخش همینه دیگه. برای چی الکی چونه میزنی»از صدای آن طرف چیزی نمی شنوم. فقط حرف این است که دلار از صبح تا الان سه هزار تومان گران تر شده است و فروشنده یک ریال هم پایین تر نمی فروشد. نمایشگاهی هم می گوید که اخلاق حاجی را می شناسد و می داند که ماشین از این بالاتر هم می رود، ولی چون پول لازم است، مجبور به فروش است. «داش علی خیلی مخلصم. یاد ما کردی. بالاخره شما هم می خوای ماشین خارجی بخری»محبت دارید. نه. فعلا پولم به اون مرحله نمی رسه. اومده بودم ببینمتون. اتفاقی از اینجا رد می شدم، از بچه ها شنیده بودم اینجا نمایشگاه زدید. «شما محبت دارید. هر وقت ماشین خارجی خواستی من در خدمت. راستش اوراقی این خارجیا شرف داره به داخلی. شما الان چی داری؟»من یه اطلس خرید تازگیا.«خوبه. ماشین صفرم خوبه. ولی پولترو دوبل کن یه کارکرده خارجی بخر.»چشم. حتما. خوب شد تیبای مدل 97 را پایین تر پارک کردم و نگفتم که پول لازمم و باید بفروشمش...صلح می شود، جنگ می رود، اما آثارش تمامی ندارد... </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Fri, 26 Dec 2025 05:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فعلا بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-apwhj9rdpvoh</link>
                <description>می گذرد، شب ها می روند و روزها می آیند. سرما می رود. دوباره بهار می شود. آخ که دیگر از بهار می ترسم. از روزهای آخرش. از روزهای آخر خرداد می ترسم. آخر خرداد بعدی چه خواهد شد؟ این ترس ریشه می دواند به نسل های بعد؟ بعد در تاریخ چه می گویند؟ می گویند که ما چه قدر مظلوم بودیم؟ می گویند که آن روزها همه دست به دست هم دادیم تا کمتر بترسیم؟ می گویند که آن روزها شاید به خانواده لبخند می زدیم، ولی دلمان آشوب بود؟ واقعا از آن روزها دور شدیم؟ من نمی دانم. این ها را که می نوشتم تازه بعد از هفتاد روز آسمان در روزهای پاییزی کمی باریده بود و کمی بعد هوا تمیز شده بود. مثل بهار. ابرها کنار رفته بودند و آسمان آبی دیده می شد. خدا به همه ابرها می گوید ببارند، ولی فکر کنم ابرها با ما قهر اند. ابرها با ما قهرند چون ما با خودمان قهریم. ابرها را باید راضی کنیم تا ببارند. مثل چند سال پیش که آنقدر باریدن که سیل شد. می گفتم که آسمان پاکِ پاک بود و هوا بهاری شده بود. دو قناری با هم می خواندند. بازی می کردند. عاشق و معشوق بودند شاید. یکی دیگری را صدا می کرد و بین دو چنار در حال گذر بودند. از این طرف به آن طرف. عشق بازی می کردند و ما شاهد و شنونده صدایشان بودیم. امیدوارم نوید روزهای خوب را بهم داده باشند. شاید ابرهای بعدی و باران های بعدی را دیده اند و به فکر لانه ای جدیدند. شاید آن ها هم به آینده فکر میکنند. آینده ای که هنوز نیامده. باران نمی بارد. من می ترسم. راستش من می ترسم که خدا هم مثل ابرها با ما قهر کرده باشد. باران که نبارد آب نیست، خشکی است و زمین خشن می شود. شاید یک روز ناگهانی حتی زیر پاهایمان خالی زود. ای کاش باران ببیارد. به قول مادر بزرگ شاید بار گناهان ما آن قدر زیاد است که باران نمی بارد، ولی ای کاش خدا به درختانش رحم کند و باران ببارد.الان دغدغه ایران و خانه و باران را دارم. ولی حدود بیست سال پیش دغدغه ام مدرسه بود. تازه پشت نیمکت های اول راهنمایی نشسته بودم. برای هر درس معلمی داشتیم که عمدتا سن و سال دار و موی سپید کرده در این روزگار بودند. اصل ماجرا اما نحوه برخورد ما و معلمان بود. معلمان در کلاس ما که یکِ سه محسوب می شد، همان روز اول علی محمودی را به ما معرفی می کردند. علی محمودی نماگر درس نخواندن بود و چون نتوانسته بود در خرداد و شهریور  امتحانات را قبول شود؛ حالا باید دوباره اول راهنمایی را می خواند و این ترس کل وجودم را گرفته بود که اگر علی محمودی نتوانسته سال اول راهنمایی را قبول شود، پس من هم نمی توانم. نه مشاوره ای بود و نه آغوش گرمی برای شنیدن این حرف ها و یادآوری اینکه تو و علی محمودی دو نفر متفاوت هستید و قرار نیست هر دو یک شکل باشید و نتیجه این تفکرات در ماه های اول شد افت شدید تحصیلی. حالا که این ها را می نویسم، نمی دانم علی محمودی کجاست ولی می دانم احتمال آن که مسیرش به ویرگول برسید نزدیک به صفر است، ولی در هر حال آرزو می کنم حالش و روزگارش خوش باشد.مرور خاطرات را خوش می دارم. از اینکه ببینم که چه مسیری را طی کرده ام تا به امروز خوشم می آید. باید بدانم که از چه مسیری عبور کرده ام؛ اما راستش از آینده می ترسم. تراپیست هم همین را می گفت. می گفت ریشه مشکلات ما عدم تفکیک زمان گذشته و حال و آینده است. می گفت در حال زندگی می کنیم ولی دردها و رنج های گذشته را به دوش می کشیم و بی خود از آینده می ترسیم و از همه این ها مهمتر با این ترس ها از حال نمی توانیم لذت ببریم. من روزگاری از علی محمودی شدن می ترسیدم و نمی توانستم از حال که درس دادن معلمان بود لذت ببرم. حتی حالا از نبودن مادر بزرگ می ترسم و نمی توانم بیشتر کنارش باشم و با حافظه ضعیف شده اش همراهی کنم. درد عجیبی است، مادر بزرگ گذشته را خوب تصور می کند. هفته پیش که چند ساعتی با هم بودیم برگشته بود به تابستان های دهه هشتاد که برادرم صبحانه را در خانه او می خورد و مرور می کرد خاطرات کودکی او را، ولی همان لحظه منی که کنارش نشسته بودم را نمی شناخت. در همان مدت کوتاه حالات مختلف داشت. اول گشاده رو بود و حال خانواده را می پرسید. بعد به گذشته خیلی دور می رفت و ناگهان پرخاشگری می کرد که اصلا من از جانش چه می خواهم. این هم بخشی از زندگی است؛ که من دوستش ندارم. دوست ندارم نه خودم و نه نزدیکانم مبتلایش شوند و چه قدر دارم به آینده ای که نیامده فکر میکنم. حالا از آینده فقط باران را می خواهم و حال خوب ایران....طلوع ماه- تهران- هتل المپیک- سیزده آذر چهارصد و چهار</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 03:29:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی آسمانی؛ آسمانی آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-dpkiwcien1ke</link>
                <description>عمو بغلم کرده بود. با همان خنده همیشگی. می راند و می راند و می راند و لبخند می زد و گاهی دست چیپش را پشتم جابجا می کرد.گاهی هم با همان دست راست فرمان را می چرخاند. من مچاله شده بودم توی بغلش. لم می دادم روی دست چپش و لذت می بردم از این رانندگی. ماشین ها که از کنارم رد می شدند لبخند می زدم و گاهی شیشه را بالا و پایین می کردم. قطره های ریز باران صورتم را نوازش می کردند و لذتی خاص داشتند. ماشین عمو رادیو و ضبط هم داشت، ولی خاموش بود و خودمان رادیوی بودیم برای خودمان.  حمید طاقت نیاروده بود و اوهم نشسته بود سمت راست. امیر که حسابی آب روغن قاطی کرده بود و التماس هایش به عمو برای حتی استارت زدن به ماشین بی نتیجه مانده بود، به امیر غر می زد:«آخه نی نی کوچولو. نمی فهمی وقتی اونجا نشستی دنده جا نمیره. آخه تو چه قدر نفهمی. تا این ماشین رو اوراق نکنی بیخیال نمیشی. به خدا این بنزه. بنز. حیفه»بیخیال غر غر های امیر، فرمان را گاهی محکم می کشیدم سمت خودم. کنار دستمان آبی بود و صدای موج ها و باران و برف پاک کن، قاطی شده بود. الان که فکر می کنم، تعدادمان خیلی زیاد بود. مامان و بابا و زن عمو و یکی دو تا پسرعمو و دختر عموی دیگر همه عقب نشسته بودند. من و عمو و حمید و امیر و احتمالا یک نفر دیگر جلو بودیم. البته که من و حمید به قول عمو کمک شوفر بودیم و گاهی فرمان را می کشیدیم سمت خودمان. سه نفری فرمان را گرفته بودیم و لابلای باد و باران می راندیم به سمت دریا. عمو رسیده بود به جایی که جز خودمان کسی نبود. همه غر می زدن. «آخه سیزده به در هم بارونی میشه. پس کجا آتیش روشن کنیم. نمیشه اصلا والیبال بازی کرد.»عمو ولی انگار فقط با خنده واکنش نشان می داد. می خندید و می گفت: «من که گفتم مثل خودم لباس گرم بپوشید. حالا هرکی لباس داره بریم بازی کنیم.»همه رفته بودیم توی شن و گاهی والیبال و گاهی دست رشته بازی می کردیم. آن روز آب هم آبی بود. آسمان هم آبی بود و بنز آبی عمو ایستاده بود و تماشایمان می کرد. چراغ هایش مثل دو چشم نظاره گر بودند. بابا و مامان و بقیه با ماشین ژست گرفته بودند و نرگس با دوربین جدیدش از ان ها عکس می گرفت. ماشین را آن قدر ها جلو نیاروده بودیم؛ ولی موج ها می رفتند و می کوبیدند به لاستیک هایش. امیر که دنبال فرصت بود؛ حسابی عصبی بود و بدو بدو رفته بود سمت ماشین و استارت زده بود. چند متری از ساحل دور شده بود. وقتی پیاده می آمد غر غر می کرد:« آخه حیف این لاستیکا نیست. حیف این کف پوشا نیست. همش پر شن شده. والا این ماشین عروسکه. از همین الان خرابش نکنید.» به هیمن جا هم اکتفا نکرده بود و داد می زد:«آهای نرگس خانم. کمتر با اون ماشین ژست بگیرد. اینقدر به بدنه ماشین فشار نیارد. لک بر می داره»عمو دوباره خندید و از همان دور داد زد:« مگه تو خریدی که حرصش رو میخوری؟» حمید هم از فرصت استفاده کرده بود و برای برادر بزرگترش زبان در می آورد. بابا دستم را کشیده بود و می گفت :«دیگه جلو نشینیا. عموت خسته میشه. اینجا جاده است، خطرناکه. فقط نزدیکه خونه میتونی بری جلو». منطقی حرف زده بود، ولی من جوابم غیر منطقی بود. رفتم و پشت عمو قایم شدم. بلند بلند داد می زدم «عموی من خسته نمیشه. خسته ن م ی ش ه»عمو دوباره لبخند زده  و هلم داد سمت ساحل. حمید هم دنبالم آمده بود.  دویم سمت آبی دریا و کمی شن و آب رفت توی حلقم. غلط می زدم کنار ساحل و هر بار موج ها برم می گرداند. چشم هایم را بسته بودم. چند ثالنیه یا چند لحظه چشم هایم بسته مانده بود. بعد از آن وقتی بلند شدم و رفتم سمت ماشین، عمو نبود. هیچکش نبود. ماشین آبی بود، زیر آسمان آبی...  ماشین بنز آبی را دوباره از دور نگاه کردم.کل آب بطری را ریختم و چندباری محکمتر کوبیدم روی سنگ و اینبار با صدای گرفته تر گفتم:«دیدی عمو. این همون ماشینه که امیر می گفت عروسکه. ولی چه فایده. تو نسیتی که ببینی خودم بزرگ شدم و عین همون عروسک رو خریدم. راستی عمو، آسمون اونجا چه رنگیه؟ دریا چی؟ اونم آبیه؟ »زود، دیر شد....</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 21:57:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از انشا نویسان سند چشم انداز بپرسید!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-u0mofsgfarjo</link>
                <description>درباره ارزیابی خود از عقب‌ماندگی اقتصاد ایران نسبت به کشورهای آسیا و به‌خصوص کشورهای همسایه مانند ترکیه و عربستان، معتقدم: این پرسش را باید از کسانی پرسید که در ۲۰ سال گذشته سند چشم‌انداز نوشتند و طبق آن سند قرار بود در سال جاری اقتصاد اول منطقه باشیم در صورتی که این افراد در ۲۰ سال گذشته فقط اتانویسی و روبه‌راه‌سازی کردند و دنبال فراهم کردن الزامات توسعه نبودند.همین رتبه سیزدهم اقتصاد ایران به یمن فروش نفت است. اقتصادی می‌تواند به خودش بالد که تولید ملی و رشد آن، متکی به مغز، اندیشه و ابداع نیروهای انسانی باشد نه فروش منابع!حتی غرب سرمایه‌گذاری‌های بسیار زیادی در حوزه‌های مختلف کرده که منشأ آن باز هم در تفکر نیروی انسانی است.در ۴ دهه گذشته در جهت عکس استفاده از نیروهای انسانی حرکت کردیم و هرچه جلوتر آمدیم انگار ما به نفت و منابع و معادن زیرزمینی و روز‌مینی بیشتر شد و در واقع آن ها را هدر دادیم. همچنین منبع اصلی رشد پیشرفت و رفاه جامعه را که نیروهای انسانی هستند، با تنگ‌نظری‌های ایدئولوژیک، سیاسی و مذهبی فراری دادیم و یا آن ها را در داخل متروی خود کردیم و از آن ها استفاده‌ای نشد.نظام ارزشی حاکم بر نظام تصمیم‌گیری و تفکر تصمیم‌سازان، ضد تولید و ضد توسعه است، یعنی اولویت این افراد پیشرفت و رفاه جامعه و کشور نیست. در تفکر برخی، توسعه اساساً ضد دین تلقی شده است و برخی از افراد تصمیم‌گیر یا تصمیم‌ساز، توسعه اصولاً ضد دین تلقی شده است و برخی دیگر وقتی اولویت تفکر نگرشی و فکری بر مبنای توسعه نباشد یا حتی با آن مخالفت شود، توسعه نیز اتفاق نمی‌افتد.تاثیر ساختارهای ضد توسعه در کاهش ارزش اقتصادی ایران را نباید فراموش کرد. ساختار اصلی ضد توسعه کشور ریشه در نظام فکری و نگرش دارد.نظام ارزشی حاکم بر نظام تصمیم‌گیری و تفکر تصمیم‌سازان، ضد تولید و ضد توسعه است، یعنی اولویت این افراد پیشرفت و رفاه جامعه و کشور نیست. در تفکر برخی وقتی اولویت تفکر نگرشی و فکری بر مبنای توسعه نباشد یا حتی با آن مخالفت شود، توسعه نیز اتفاق نمی‌افتد.برخی رفاء یا باعث انحراف دینی می‌دانند. وقتی نظام فکری تصمیم‌گیران به این صورت باشد، تمام ساختارهای مد‌هم از مدیریتی، اداری، اجرایی، ساختار یک نظام بوروکراتیک بی ثبات و ضد تولید و توسعه است. این نظام به جای اینکه بستر ساز رشد و توسعه و رفاه باشد، به مانعی جدی برای پیشرفت و توسعه است. با این دیدگاه، توسعه در سطح ملی محقق نمی‌شود.در پاسخ به این پرسش که «آیا ایران می‌توانست در ۳ دهه گذشته به قدرت اول منطقه تبدیل شود یا در کل ساختار برنامه‌ریزی توسعه ما آرمانی است؟»، معتقدم: این برنامه‌نویسی آرمانی از همان تدوین قانون اساسی با ما همراه بود. البته ایران قابلیت‌های وجود داشته و هنوز هم وجود دارد؛ ایران بالقوه هم از لحاظ نیروی انسانی بسیار سرتر از کشورهای منطقه‌ است و هم به لحاظ منابع طبیعی و فناوری، جزو کم‌نظیر منطقه به‌شمار می‌رود اما وقتی اهداف سیاست‌گذار همانی نباشد که در چشم‌انداز نوشته شده است، بنابراین به این اهداف نخواهیم رسید.در ۳ دهه گذشته، آقایان تنها به اهدافی که مدنظر داشتند مانند اهداف ایدئولوژیک، سیاسی و مذهبی رسیدند و تنها ژست توسعه را گرفتند و طبیعی است که در این مسیر حرکت نکنند.***سید مرتضی افقه - روزنامه خوزی ها 21 مهر 1404 شماره 1083پ.ن: از مزایای سر زدن به ویرگول، آشنا شدن با ویرگول اینوست بود. به نظر فضای خوبی بود. حالا حتی ویرگول در گام بعدی باید ویرگول فایننس رو هم اجرایی کنه. ویرگول من یک ایده خفن دارم...چت جی بی تی در مورد سند چشم انداز 1404 که بیست سال پیش برنامه ریزی شده و حالا به نتیجه نرسیده؛ تصویر زیر رو تهیه کرده: </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 08:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح، ظهر، شب...</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B8%D9%87%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-s9emesnwr6ph</link>
                <description>صبح برای جلسه ساعت هشت استرس دارم. باید به موقع برسم. حوصله کنایه های مدیر عامل بازنشسته  - که نمی دانم چرا او باید بازنشسته باشد و کار کند، ولی بابا باید بیکار باشد - را ندارم. نه اسنپ و نه تپسی هیچ کدام سفر را قبول نمی کنند. با اسنپ موتور می گیرم که دینگ دینگ تپسی بلند می شود. یک تاکسی پیدا شده. خوبی تاکسی ها این است که خیابان ها را خوب بلدند و نیاز به مسیریاب نیست. با راننده هماهنگ می کنم و می روم تا سر خیابان. ترافیک شدید است و قرار نیست به موقع برسیم. پیام می دهم به دبیر جلسه که دیر می رسم. جلسه با 15 دقیقه تاخیر آغاز خواهد شد.ساعت 10 جلسه ای بیرون از شرکت دارم که چون باب میل مدیر عامل نیست باید 11 برگردم دفتر. پنج دقیقه به یازده موتور می گیرم. راننده موتور کمی مقصد را بلد نیست و خط ویژه هم نمی رود، مثل آتش روی اسپندم که دبیر جلسه زنگ می زند و می گوید جلسه کنسل شد.ظهر نهار را می خوریم و منتظر زمان جلسه هستیم. راس ساعت سه برق قطع می شود. قبلا با با گرما و تاریکی اش کنار می آمدم؛ ولی حالا اذیت می شوم. دستشویی هم باید بروم که آب قطع است. می روم تا دفتر یکی از دوستان که چند باری هم زنگ زده و کار مهمی دارد. در این فاصله برق آنها وصل شده است. شبذوب آهن اصفهان سه بر دو استقلال تهران را برده است. بازی هفت دقیقه وقت اضافه دارد و من دقیقه نود و دو رسیده ام. کمی بعد استقلال گل تساوی را می زند. صحنه گل بازبینی هم می شود؛ گل درست است. سر میز شام از هر دری سخنی می گوییم. از قیمت دلار، مکانیزم ماشه، بی آبی، ترافیک، قیمت مسکن در تهران، طرح های سرمایه گذاری برای حفظ ارزش دارایی و ... همسایه رو به رویی تولد دارد و موزیک آذری پخش می کند. اخبار برای خودش پخش می شود و بابا لقمه های آخر شامش را می خورد. خواهر ناگهان به زمین می خورد و می گوید بی حال است. می گوید سرگیجه دارد. به اورژانس زنگ می زنیم. همه می دوییم. یکی دوبار چشمانش روی هم می رود و با شوک ما به حال خودش می آید. مامان با اورژانس حرف می زند. می گویند موضوع حاد نیست و بهتر است برویم درمانگاه محل. لباس پوشیده و می رویم سمت بیمارستان. همه تخت های اورژانس خالی است. خدا را شکر که تخت ها خالی است. خدا را سپاس که مردم سالمند اما مردم واقعا سالمند یا از ترس پول گزاف درمان بیخیال می شوند و در خانه می مانند؟حوالی ساعت دوازده بر می گردیم خانه. دکتر اورژانس را برای اولین بار دیدم. متین و آرام بود و بر خلاف دکترهای قبلی اورژانس که دیده بودم با حوصله و متانت به بیمار و همراهانش گوش می دهد. ما در حال ترخیص بودیم که یکی از پزشکان بیمارستان به عنوان همراه پیرمردی فربه وارد شد. بعد هم خانواده اش آمدند. در کوتاه ترین زمان تصمیم گرفتند که مرد را به مراقبت های ویژه منتقل کنند. مرد با حوصله، ولی بریده بریده به سوالات پرستار جواب می داد.یک روز دیگر هم گذشت...پ.ن: می تونه جزء پراکنده نویسی ها باشه. پ.ن: وقتی خواهر آدم حال ندار باشه، خودم آدم هم پنجر میشه. نوشته اش هم آبکب میشه. حال روحیش هم داغون... </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 01:07:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماشه، دماوند و قصد رفتنت فعال می شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%85%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AA-%D9%81%D8%B9%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-afwj7lxn4fpn</link>
                <description>گرم است و بی برقی بیداد می کند. سوژه خنده داری شده است. ولی چه کنیم که هست و باید گفت که بی برقی بیداد می کند. آب هم قبلا بدون پمپ حداقل یکی دو طبقه اول را جواب می داد ولی حالا فشار کلی خط انتقال هم افت کرده و بدون پمپ، وقتی برق برود آب هم نداریم.قیمت کالا ها سر به فلک کشده. نان 50 درصد گران شده و لبنیات هم نمی دانم چه قدر، ولی خوب گران شده. مثلا یک ماست خاص را خریدم بیش از دو دلار. حرف از دلار هم که نقل محافل است. امروز نود و پنج هزار تومان قیمت فروش بود و فعلا با سقف اسفند 1404 فاصله دارد. یک اصلی هست که می گوید دلار هیچ وقت پایین تر از قیمت اسفند سال قبل بسته نمی شود. این یعنی تورم انتظاری. یعنی دلار پایان اسفند 1404 احتمالا از قیمت در اسفند 1403 که حوالی 100 هزار تومان بوده بیشتر خواهد بود.حرف از تومان شد. قرار است یک چالش جدید هم داشته باشیم. واحد پولی قرار است تومان باشد ولی با چهار صفر کمتر. این هم داستان پیجیده است. گفته اند دو سال برای دوران گذار در نظر گرفته شده است؛ ولی از همین حالا طرح چالش های اساسی دارد. کل سیستم های حسابداری در کل صنایع باید بروز شود و همین ممکن است خودش یک تورمی در اعلام اعداد داشته باشد. از طرف دیگر اسکناس های باید جمع شود و دوباره اسکناس جدید چاپ شود. قیمت سهام در بورس تهران در عمده نمادها 4 رقمی است و برای این موضوع هم باید فکری اندیشید. از طرف دیگر اطلاعات تاریخی مثل صورت های مالی شرکت ها که منتشر می شود باید به ارقام جدید تبدیل شود.همه این ها به کنار؛ چرا یک واژه تاریخی استفاده نمی شود. فکر کنم عبدالناصر همتی در دوران خودش دریک یا پارسه را برای پول ملی در نظر گرفته بود، ولی هیچ وقت عمر دوران ریاست و وزارتش به این موضوع قد نداد.بگذریم. از فعال سازی می گفتیم. از فعال سازی مکانزیم ماشه که خودش سوختی شده است برای پرواز دلار و سکه و قمیت ها. ما اقتصاد خوانده ها به این می گوییم تورم انتظاری. مردم چون انتظار دارند اتفاقاتی در آینده بیفتد پس ممکن است تصمیم عقلایی نگیرند یا هیجانات در تصمیمشان پر رنگ شود. خریدار ممکن است با هیجان بیشتری به دنبال خرید و تبدیل کالای سرمایه ای باشد و فروشنده ممکن است برای فروش کالای سرمایه ای اش بیشتر منتظر تورم باشد. این موضوع بازارها را رکودی می کند. عکس این حالت هم اتفاق می افتد. بازارها ممکن است به دلیل پر رنگ شدن هیجانات در معاملات و بر هم خوردن عرضه و تقاضا، تورمی شوند.بگذریم. باز هم اصل ماجرا را نگفتیم. مکانیزم ماشه ممکن است فعال شود و تبعاتی خواهد داشت. فعلا متخصصین در خصوص امکان یا عدم امکان فعال سازی آن بحث دارند و اگر هم فعال شود یک دوره چند ماهه زمان خواهد برد تا نتیجه نهایی شود. پس یک دوران تعلیقی در پیش رو داریم.در کنار فعال شدن ماشه، دماوند هم فعال شده است گویا. من که علم و سوادش را ندارم، ولی دود سفیدی از دماوند بلند شده است که احتمال می رود نشانه ای فعال شدن آتشفشان دماومند باشد. این هم از روزگار ما. تا تصمیم می گیرم آماده شویم برای فتح دماوند؛ آتشفشان قصد بیدار شدن دارد. دودی سفید بر فراز دماوند نمایان شده است. گفته می شود در هوای صاف و تمیز این دود قابل مشاهده است و امر جدیدی نیستنمی دانم به زلزله چند روز پیش حوالی تهران ربط دارد یا نه ولی بیدار شدن دماوند یادآوری ملک الشعرای بهار است که با دماوند سخن بسیار گفته و جایی از سر استیصال گویی که فریاد می زند بر سر دماوند که گفته است:برکن ز بن این بنا که بایداز ریشه بنای ظلم برکندزین بیخردانِ سفله بستانداد دل مردم خردمندو اما قصه رفتنش چیست. این قصه رفتن، قصه عاشق پیشگان این روزگار است یا قصه هر آن کسی است که جرات نمی کند عاشق شود. جرات می خواهد در این ایام که تعلیق ها پر رنگ اند و هر روز نا اطمینانی پر رنگ تر از قبل می شود، دل بست و دلبسته شد به کسی. دلبستگی در روزگاری که هر لحظه ممکن است اعتبار و ارزش زندگی آدمی خدشه دار شود بسیار دشوار شده است. این خود می تواند سوژه های عمیقی باشد برای نوشتن. برای ثبت کردن تاریخی که چه بر سر جوانان این خاک آمده و چه دورانی را به چه شرایطی را می گذرانیم.پ.ن: کتاب دختری در جنگ نوشته سارانویچ(ترجمه شوکا کریمی) را شروع کرده ام. فعلا خوب بوده.پ.ن: تماشای سریال شغال را شروع کردم. من ندیدم در جایی از اطلاعات سریال گفته باشد تماشای آن برای کودکان و نوجوانان مناسب نیست. این مهمترین انتقاد من به فیلیمو و تیم هنری سریال است که پیش از نمایش باید این هشدار را می دادند.</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Sun, 24 Aug 2025 02:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر پوست شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%B4%D9%87%D8%B1-onw5ljjw4ygu</link>
                <description>زیر پوست شهر عنوان فیلمی است از از رخشان بنی اعتماد که در دولت خاتمی با زبان انتقادی به وضعیت جامعه پرداخته و بعدها فیلم دیگری در تکمیل آن سخته شد. (محمد خاتمی امروز به علت ناراختی قلبی در بیمارستانی در تهران بستری شد!). بیش از این از فیلم توضیح نمی دهم و فقط می توان گفت بازی گلاب آدینه به ریتم فیلم رنگ و بوی دیگری داده است.در ذهنم به دنبال کاهش هزینه تردد هستم. روزهایی که تازه کار پیدا کرده بودم و باید با حقوقم شهریه دانشگاه را می دادم و پس انداز هم می کردم و برای خودم لباس و وسایل شخصی هم می خریدم؛ فاصله دفتر تا مترو هزار تومان بود، ولی من مسیر را پیاده گز می کردم. حالا هر بار اسنپ به طور متوسط از 150 هزار تومان کمتر نمی شود. بیشتر قدم می زنم و 150 هزار تومان را ذخیره می کنم، ولی توان راه رفتن ندارم. ضعف کرده ام. حال سوار شدن به مترو هم ندارم. الان شاید خلوت باشد، ولی بچه های دست فروش و نیازمند از سر و کولت بالا و پایین می روند و به هر روشی به دنبال شریک شدن در موجودی توی جیبت هستند. تپسی را باز می کنم و گزینه همسفر با 50 درصد تخفیف شده است 50 هزار تومان. سریع انتخاب می کنم و دقایقی بعد راننده می رسد. می رویم تا مبداء بعدی که در مسیر قرار دارد. در طول مسیر چرت می زنم. روبروی یک خوابگاه دخترانه می ایستیم و دختر خانمی که احتمالا دانشجوی سال اول باشد، با دو چمدان بزرگ و دو کوله پشتی می آید برای سوار شدن. از راننده که فقط از صندلی پشت موهای سفید و دست لرزانش را دیده بودم می خواهد که چمدانش را بگذارد صندوق عقب. راننده که حالا می بینم چشمان درشتی هم دارد، وقتی پیاده می شود می گوید «فقط چون دختره کمکش کردم. وگرنه....»راه می افتیم و مرد که حالا باید در کافه ای یا پارکی با همسن و سال هایش می نشست و گذران عمر و استراحت می کرد لب به سخن باز می کند و خاطره ای می گوید از محرم 15 سال پیش که بعد از هیئت یک موتوری با سرعت به سمت او آمده و تصادف کرده اند. به گفته خودش دست راستش از کار افتاده بوده و با پلاتین و با عمل جراحی دکتر علیرضا فرهمندی توانسته است دستش را حفظ کند. به قیمت آن زمان فقط 3.5 میلیون تومان پلاتین خریده است.خوش به حال دکتر فرهمندی که پشت چراغ قرمز که بودیم پیرمرد مهربان ذکر خیرش را گفت و کلی دعایش کرد. در ادامه مسیر گفت و گو ادامه داشت. مرد از تهران قدیم و از صفای خانه باغ و خیابان های خلوت گفت. از بازنشستگی در مخابرات گفت و وقتی دینگ دینگ موبایلش برای سفر بعدی به صدا درآمد، چشمانش را ریز کرد و گفت «تا برم مهرآباد و برگردم، شام و خواب و زندگی نمیمونه برام. بهتره برم خونه» بعد لبخندی زد و گفت «بد می گم آقا. الان رسیدن به خونه برای من واجبه».وقتی به ایستگاه راه آهن که مقصد مسافر دوم بود رسیدیم، به جای پیر مرد پیاده شدم و چمدان دختر خانم را از صندوق عقب تحویلش دادم. دختر که چهره معصومانه و لهجه قریبی داشت، تشکر کرد و با آن تن نحیف چمدان ها و کوله ها را پشت سرش کشید. خانواده اش حالا هزاران چشم انتظار او هستند. او هم برای رسیدن به رویاهایش بار و بندیل را بسته و راهی تهران شده، تهرانی که روزی خواننده برایش خواند«اینجا تهرانه یعنی شهری که.... اينجا تهرانه لعنتي شوخي نيستش خبري از گل و بستني چوبي نيستش»این تجربه من بود از حدود 40 دقیقه نگاه به زیر پوست شهر. حالا در جای جای شهر چه قصه هایی دیگری رقم می خورد خدا می داند. بد نیست در ویرگول از زیر پوست شهر بنویسیم. کلی ایده خواهیم داشت برای خلق داستان از آنچه در شهر و شهرها رقم می خورد.اینجا تهرانه...</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 00:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمرگیِ پایان مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-v9i4qjka2atg</link>
                <description>صبح با صدای کلاغ ها از خواب می پرم. انگار که دو گروه شده اند و در حال دعوا هستند. شاید هم دو گروه شده اند و در حال تماشای یک مسابقه داخلی هستند. دقیقا مثل روزهایی که یک مسابقه فوتبال برگزار می شود و این طرفی ها پاسخ شعار طرف مقابل را می دهند. همانطور اول یک شعاری می دادند و بعد از سکوت کوتاهی شعار های طرف رو به رو شروع می شد.طاقتش را نداشتم. پنجره را بستم. ساعت شش و نیم صبح بود و اگر می خواستم  به محل کار به موقع برسم باید الان راهی می شدم. ولی سر و ته ملحفه را پیدا کردم و با اختیار خودم یک ساعت مرخصی روزانه تصویب کردم و خوابیدم زیر باد مطبوع کولر. یک ساعت خواب اضافی گویا کافی نبود. ولی اگر می خواستم بیشتر بخوابم، تماس های گاه و بی گاه خواب را حرامم می کرد. بیخیال شدم و دوش گرفتم. کل فرآیند ورود تا خروج از حمام 11 دقیقه طول کشید ولی شیر آب در کل این مدت باز نبود. نهایتا دو دقیقه برای خیس شدن و سه دقیقه برای آب کشی باز بوده باشد. در این فاصله هم خوب لیف زده بودم تا بوی عرق بدن برود و خوب و محکم سرم را شسته بودم تا خبری از چربی های مو نباشد.جی پی اس (معادل فارسی داره؟ فکرک نم مکان یاب باشه) دوباره کار نمی کند. مجبور می شوم با موتور خودم را برسانم به یکی از خیابان های نزدیک و پر تردد خانه که راحت تاکسی اینترنتی پیدا می شود. (الان مثل صدا و سیما نباید اسم تپسی و اسنپ رو بیارم که تبلیغات نشه؟ دیروز صبح تپسی برای من کار نمی کرد و اسنپ گرفتم)در طول مسیر خوابیدم. جایی نزدیکی های ورودی بزرگراه مدرس ترافیک سنگینی بود. خواستم به راننده تشر بزنم که مگر نقشه ندارد که یادم افتاد جی پی اس ها امروز اختلال داشته اند. بی خیال، چشمانم را بستم. ولی ترافیک سنگین تر از این حرف ها بود.بیخیال شدم و چیزی نگفتم. حدودا ده دقیقه ای در یک مسیر پانصد متری گیر افتاده بودیم. وقتی وارد مدرس شدیم، چند نفر دور یک مرد خوابیده بر روی زمین حلقه زده بودند. نمی دانم چه اتفاقی افتاده بود، ولی هر چه بود او مرد یک خانواده بود که با موتور گز می کرد برای لقمه ای نان. شاید پسری بود که برای عروسی اش می دوید. شاید پدری بود که برای یک تعطیلات تابستانه با موتور خیابان های را گز می کرد تا ریالی بیشتر پیدا کند. شاید کارمندی بود که باید نامه ها و چک های مهم را به بانک می رساند... ای کاش که چیزی نشده باشد. می رسم دفتر و تا آخر روز یک گزارشی که کلا در این هفته دست و دلم به تکمیلش نمی رفت را به پایان می رسانم. گزارش خوبی است. تقریبا هر چه از من خواسته اند را پاسخ داده ام. زود تر از روزهای قبل از دفتر می زنم بیرون. ترافیک سنگین است. تا میدان ونک پیاده می روم. معمولا باید چیزی گوش بدهم، ولی بیخیالم و با خودم درون خودم حرف می زنم. نگاهم به برج چهارراه جهان کودک است. از سال 95 تا حالا تقریبا در محدوده ای کار کرده ام که در مسیر دیدم بوده. وقتی آن شب لعنتی موشک به آن خورد، کسانی که آنجا بودند، چه بلایی به سرشان آمد؟ مردی که آروزی یک خانه بود و شب را برای نگهبانی از آنجا به صبح می رساند، چه حالی پیدا کرد؟عکس برای روز دوم جنگ است و حالا آن مجسمه یک آرش کمانگیر خوش قد و بالاست.سریع پیاده رو را گز می کنم. ولی صدایی متوقفم می کند. مردی است نشسته بر روی زمین. فکر کنم یکی از پاهایش مشکلی دارد. می گوید چهار ماه است که اجاره خانه نداده است. می گوید پول سیب زمینی پیازی بدهم به او. اسکناسی به دستش می دهم و در حال گذر صدایش را می شنوم «الهی عاقبت به خیر بشی. الهی خیر بینی.الهی...» اگر به کارما اعتقادی داشته باشیم، صدای او جایی کمکم خواهد کرد. سوار تاکسی می شوم. ترافیک سنگین است. از سایر همکاران راننده تاکسی حر ف می زنیم. یکی از همکارانش که عشق تخلف و دور زدن پلیس بود ماشینش با سی میلیون تومان تخلف و جریمه یک ماه است که در پارکینگ استراحت می کند. یکی دیگر شب ها تا یازده شب می ایستد به هوای مشتری و دیگری رفته است برای دریافت خودروی نو ولی بعد از چهار ماه خبری نشده است.به مدرس می رسیم. نزدیک همانجایی که صبح یک نفر نقش زمین شده بود. ولی در تاریکی غروب هیچ خبری نیست. خیلی از گذرندگان از آنجا اصلا نمی دانند که از جایی عبور می کنند که ممکن است صبح یک نفر همان جا بی جان شده باشد. چه قدر درگیر روزمرگی شده ایم....پ.ن: در نوشتن منظم نیستم. البته دیشب دیر وقت بود و موفق نشدم که نوشته را کامل کنم. </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 09:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی باید بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-g4f5cdwferhm</link>
                <description>چیزی باید بنویسم. این را سال ها پیش صبح ها روی کاغذ می نوشتم تا سفیدی ها کمتر شوند. عادت داشتم روزی یک صفحه، نویسندگی آزاد داشته باشم تا بتوانم با واژه ها بهتر انس بگیرم و چه واژه قشنگی. انس گرفتن. البته از طرف دیگری یاد یک اونس طلا هم می افتم. یک اونس طلا قبلا چه قدر بود و حالا چه قدر است. ای کاش به جای خرید خرت و پرت و پول کافه و کتاب همیشه یک اونس طلا می گرفتیم. بله، حتی به جای کتاب. حالا که روزگار سختی شده است و هر روز قیمت ها پرواز می کنند، چرا نباید بابت خرید کتاب هایی که کمکمان نکردند، افسوس خورد؟ قیمت ها هر روز پرواز می کنند، ولی حقوق ها سالی یکبار و در کف سقف پرواز...کتاب و کتابخوانی اگر معیار بودند، پس پسر و داماد یک نفر بودن چرا باید ارجحیت داشته باشد برای انتصاب به عنوان یک مسئول یا حتی داشتن شغل. بگذریم. اینقدرها هم از کتاب خریدن پشیمان نیستم. کتاب ها بیشترین کمک را به من کرده اند حتی در جلسات مصاحبه شغلی که داشته ام، همیشه حرف از کتاب بوده. آخرین کتابی که خوانده ام، کتابی که بیشترین تاثیر را روی من داشته و... چیزی باید بنویسم. باید بنویسم که چند روزی است صبح ها که بیدار می شوم و خوشحالم تابستان است و از سرمای استخوان سوز و کسل کننده زمستان خبری نیست، شکرگذاری می کنم. خدا را برای هر آنچه که داریم و هر آنچه که در مسیرمان قرار داده است شکر می گویم. یکی از سپاس های امروزم برای دیدن دوباره خورشید بود. برای این که دوباره خورشید رسید خدا ا شکر گفتم و بهد فکر کردم به راز هستی. واقعا تا حالا به این فکر کرده اید که بدون این که دغدغه داشته باشیم، هر رزو صبح فرا می رسد، هر روز تلالو نور خورشید را می بینیم، هر روز کمی در آفتاب هستیم و هیچ نگرانی نداریم که فردا دوباره خورشید را نبینیم؟ خورشید هر روز بوده، هست و خواهد بود. خورشید یکی از قدیمی ترین مفاهیمی است که در زندگی با آن دست و پنجه نرم کرده ایم. در نقاشی های کودکی به اشکال مختلف رسم اش کرده ایم و احتمالا همه یکبار فکر کرده ایم که چرا نمی شود به جای سفر به ماه، به خورشید سفر کرد. همه بارها و بارها کسوف و خسوف را اشتباه گرفته ایم و به آن لحظه که خورشید نیست و تاریکی حاصل از آن فکر کرده ایم و احتمالا از این که همیشه شب باشد و خبری از نور و خورشید نباشد رنجیده ایم.طلوعی دوباره در اهواز - خوزستان -مرداد1404چیزی باید بنویسم.باید بنویسم که شکرگذاری حس های خوبی به من منتقل می کند. هر روز که شکر گذاری می کنم حالم بهتر است. می توان نعمات بیشتری را ببینم. می توانم به داشته هایم بیشتر فکر کنم. می توانم بیشتر ببینم که چه چیزی در دسترس دارم و چه چیزی برای من خوب بوده.چیزی باید بنویسم. باید بنویسم که امروز صبح در کنار شکر گزاری به یکی از جملات معروف ذهنی ام فکر می کردم. این گذاره می گوید که بخشی از تفکرات و اندیشه هر کس به محیط زندگانی او بستگی دارد. با خودم این جمله را حلاجی می کنم و اصولش را می پذیرم. اگر نیوتن در یک صحرا زندگی می کرد و خبری از درخت نبود، یا واقعا اندیشه هایش مترقی می شد؟ هر چند شاید بگوییم که او متفکر بوده و حتما برای نوشتن قانون و اندیشه اش نیاز به افتادن سیب از درخت نبوده، اما باید بپذیریم که محیط بر افکار و اندیشه ما بی تاثیر نیست. چیزی باید بنویسم. باید بنویسم که تهران و ایران از بی آبی رنج می برند. مردم نجیب اند و سکوت کرده اند. جنگ دوازده روزه را تجربه کرده ایم و عزیزانی را از دست داده ایم و همچنان اخبار و سایه جنگ را حس میکنیم و در این میان دوباره باید از خدا بخواهیم که این خاک را از دروغ و دشمن و خشکسالی محفوظ بدارد. باید از او که قادر متعال است بخواهیم که ابرها را راهی این خاک کند و پاییز پر از بارانی داشته باشیم. پاییزی که همه عاشق شویم  و با عشق زیر باران قدم بزنیم و شکر بگوییم که دیگر باران با خاکمان قهر نکرده است. چیزی باید بنویسم... پ.ن: آخرین کتابی که در روزهای اخیر تمام کردم روحانی و شاه نوشته دزموند هارنی بوده. کتاب ماه های پایانی حکومت پهلوی و پیروزی انقلاب اسلامی را گزارش می کند. پس از آن هم کتاب دختری در جنگ نوشته سارا نوویچ از نشر ثالث را شروع کردم. </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 10:42:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرداد ماه برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-besn2arojdua</link>
                <description>بخش زیادی از جمعه ها برای ما همیشه با خواب سپری می شود. شب قبلش را به یک میهمانی خانوادگی و دورهمی دوستانه یا تماشای فیلم و سریال گذرانده ایم و بعد خفته ایم تا ظهر. طلوع جمعه ها را از دست داده ایم و دقیقا زمانی که خورشید به وسط آسمان رسیده است کمی به خود کش و قوس داده و دوباره کمی چرت زده ایم و سپس صبحانه و نهار را یکجا خورده ایم. جمعه های زمستان طعم و بوی دیگر دارد. از یک طرف گرمای مطبوع لحاف و پتو که به تخت خوابم جذبمان کرده است و از طرف دیگر دالان نور خورشید که کم رمق ولی مداوم تابیده است بر روی پتو، گرما و لذت خوابیدن را دو چندان کرده است. تابستان ها هم بد نیست. همان اول صبح بیدار می شویم و کولر را روشن می کنیم و لذت می بریم از خوابیدن در زیر باد آن. البته که این روشن کردن کولر هم پروسه جذاب خودش را دارد. باید منتظر باشیم و ببینیم آستانه تحمل گرما در  کداممان کمتر است و کم طاقت تر از دیگری است تا دل از بالشت و پتو بزند و کولر را روشن کند. همه این ها را گفتم که برسم به جمعه اخیر. دقیقا می شود 24 مرداد ماه سال 1404. بعد از یک هفته کاری نسبتا شلوغ که عمدتا شب هایش دیر خوابیده ام و دو شب هم ماموریت بوده ام، ساعت دو بامداد جمعه به رختخواب پناه برده ام و همان دقایق ابتدایی خواب را به آغوش کشیده ام. نمی دانم دقیقا چه زمانی از این خواب دوازده ساعته، در میان رویاها در حال سیر بودم که دیدم در حال برنامه ریزی برای یک سفر تابستانه هستیم تا از تعطیلی تابستانه محل کار لذت ببریم. در همین حال و دقیقا زمانی که رهسپار مقصد می شدیم، برفی از آسمان شروع به باریدن کرده بود و هر چه در مسیر جلوتر می رفتیم، مسیر سفید تر و لایه های برف بیشتر و بیشتر می شدند. حالا جالب اینجاست که در همان حال من با خودم زمزمه می کردم که برف در تابستان معجزه ای ایست. پس این برفغ یخ نخواهد زد چون هوا سرد نیست. برف ها را گرد کرده بودم و به مقصدهای نا معلوم شلیک می کردم و جالب بود که برف در هوا پخش می شد و خبری از توپ های سفید برفی نبود. زندگی قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی؟ گفت نخریدند تمام شدبرف در تابستان گرم و خشک تهران، یک معجزه است. و ما حالا آنقدر در فکر بی آبی هستیم که حتی در رویا هایمان هم آب را می بینیم. برف ها از خاک ما قهر کرده اند و زمستان ها کمتر از قبل بر قله ها و کوه های ما می بارند و وقتی برف ها کمتر می شوند، رودها که در بهار سرازیر می شوند و بر سنگ کوها می نوازند تا برسند به چشمه ها و سدها، کم حجم تر می شوند و نهایتا آب که مایه حیات است اندک و اندک تر می شود. ای کاش خدا سرزمین ما را از خشکسالی، دروغ و دشمن حفظ نماید... پ.ن: تصویر تقلای مردی است برای هرچه سریعتر رساند یخ به یک خانه گرم که برق ندارد. آب خنک ندارد. کولر هم ندارد و آفتاب مستقیم بر سقف خانه تابیده است و خانه پر است از گرما و آتش... شاید هم مردی است در تقلا برای نان. یخ ها را به سرعت می رساند به بساطی کوچک در کنج یک خیابان پر تردد در دل بازار، تا کمی کام مردمان را خنک کند با نوشابه و انواع نوشیدنی و برای خودش و خانواده اش پولی داشته باشد برای نان شب... </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 16:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هایکو</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88-wqkrsczlepta</link>
                <description>یک روز گذشت و بازهم ننوشتم. علیرغم اینکه در جلساتی فقط مستمع بودم و وقت کافی برای نوشتن داشتم، بی خوابی حاصل از بد خوابی در هتل یا هر چیز دیگری مانع شد که تمرکز کافی برای نوشتن داشته باشم. ولی در ویرگول و جاهای دیگر خوب خواندم.در حال مرور نوشته های ویرگول بودم که رسیدم به یکی از پرکارترین های ویرگول آقای دست انداز. چیزی در مورد هایکو که قالب شعرهای ژاپنی است نوشته بود را خواندم. بعد رفتم و چندین شعر در این قالب را خواندم. یکی از معروف ترین هایش همین چند کلمه ساده است که کنار هم مفهوم خوبی دارد:دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهنداز ده شاعر دیگر ژاپنی در این قالب شعرهایی هم خواندم که بد نبود. با واژگان کم یک مفهوم یا یک حس را منتقل کرده بودند. این هم برای تمرین نویسندگی بد نیست. فقط با چند کلمه یک حس را یا یک مفهوم مهم را انتقال دهیم. مفاهیم عمومی مثل گذران عمر، دوستی، مهر، محبت، غم، دلتنگی و ...حالا جالب است که هوش مصنوعی عزیز که با سرعت می تازد و هر روز رنگ عوض می کند و ممکن است در آینده کیفیت مطالعات و پژوهش ها و سطح تجربه و دانش را به چالش بکشد در مورد هایکوی کوتاه و معروف ژاپنی که در بالا اشاره کردم می گوید:عبارت «دنیا پر از رنج است، با این حال درختان گیلاس شکوفه می‌دهند» یک جمله است که به فلسفه شرق و مفهوم هایکو اشاره دارد و بیانگر این واقعیت است که با وجود دشواری‌ها و ناپایداری‌های زندگی، زیبایی و زندگی در ذات هستی وجود دارد و تداوم می‌یابد. شکوفه‌های گیلاس نماد زیبایی زودگذر و پایدار زندگی هستند که علی‌رغم رنج‌ها، شکوفا می‌شوند و به ما یادآوری می‌کنند که زیبایی و امید حتی در سخت‌ترین لحظات نیز جاری است. حالا بد نیست با همین فلسفه برویم جلو. بد نیست به خودم یادآوری کنم که زندگی رو به حرکت است و باید از حرکت آن لذت برد و نگران آینده نبود. نگران نبود که سرمای زمستان از راه خواهد رسید و سرما و آلودگی بیزارمان خواهد کرد. باید به گذران بودنش اندیشید. باید به این اندیشید که بهاری را هم بعد از زمستان خواهیم داشت و دوباره می رسیم به تابستان. به شنا در آب های خنک و لذت بردن از نوشیدن یک لیموناد خنک، دوباره خواهیم رسید.راستی خوردن لیموناد همین حالا لذت دارد؟ همین حالا که دخل و خرج سفره خانوار با هم نمیخورد، یک پدر که از صبح روی موتور نشسته است و غرب و شرق را به هم دوخته است تا بعدا برود سراغ شمال و جنوب تهران تا موجوی حسابش اول کفاف اجاره خانه را بدهد و بعد پول شام خانه تهیه شود، می تواند برای دمی، با نوشیدن یک لیموناد خنک، لذت ببرد از زندگی؟من فکر می کنم لذت بردن از زندگی سخت شده است. وقتی تورم می تازد، ولی درآمد ها تکانی به خود نمی دهند و تازه ممکن است با غضب یک مدیر کل یا تنگدستی یک مدیر مالی کمتر و کمتر از قبل شوند، دیگر نمی توان از زندگی لذت برد. دیگر نمی تواند شاد بود وقتی همسایه ای ناشاد است و کودکی مدام گریه می کند و جوانی از این خاک در دام اعتیاد، کمر خم کرده در سطل های زباله به دنبال فلز و پلاستیک؛ برای ساختن خود در راند بعدی خماری...نمی دانم چرا آن که بالای مشعل می سوزد برای من تداعی کننده ایران است...</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 16:11:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-qe09uuzjxusf</link>
                <description>هر چیزی در این جهان به دردی می‌خورد!ولی تو ای هواپیمایی نامحترم آتا به درد هرچیز میخوری به غیر از فعالیت در خطوط هوایی. البته نمی دانم شاید در خطوط اتوبوس رانی یا حتی یک خط تاکسیرانی هم همین وضعیت افتضاح را داشته باشی! افتضاح به معنی واقعی کلمه.در کل هواپیمایی آتا تو برای من مثل بانک آینده ای در نظام‌ بانکداری. بی قاعده و بی نظم و انضباط‌ و کل بار مشکلات و بد نامی این صنعت احتمال به دوش تو سنگینی می کند!نمی دانم اول تاخیر بوده یا هواپیمایی آتا؟ یا تاخیر را شاید از روی هواپیمایی آتا ساخته اند؟ پ.ن: شما چه تجربه ای از این شرکت نامنظم هوایی دارید؟ بقیه شرکت ها را چطور می بینید؟پ.ن۲: حیف نام مقدس آتا (پدر به ترکی) که هر بار با اسم هواپیمایی مزخرف باید ترکیبش کنیم....محترم آتا؛ به درد فعالیت در خطوط هوایی نمیخوری. نمی دانم در مسیر مدیریت اتوبوس ها یا تاکسی رانی هم همین وضعیت افتضاح را خواهی داشت یا نه؛ ولی می دانم حداقل در خطوط هوایی نقش بانک آینده را بازی می کنی در نظام بانکداری.بی برنامه. نا منظم. نمی دانم اول تاخیر وجود داشت یا هواپیمایی آتا؟ یا تاخیر را از روی هواپیمایی آتا ساختند شاید.‌.‌.</description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 06:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما داریم می ترسیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@alizz9473/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-k9no1suu5xbe</link>
                <description>از آخرین پستی که در ویرگول نوشته ام، تا امروز ده روز می گذرد. در این ده روز ایده برای نوشتن داشته ام. از عکس و خبر و حادثه بگیر تا گذراندن یک نصفه روز جمعه در سالن عروجیان. چه اسم قشنگی. سالن عروجیان و چه بد اسم است غسالخانه یا مرده شور خانه. بگذریم. از نوشتن می گفتم. ده روز است که ننوشته ام، ولی ایده برای نوشتن داشته ام به وفور. اصلا پوشه ای درست کرده ام به نام «ایده نوشتن». یک پیش نویس هم به همین نام در ویرگول دارم. ولی چرا نمی نویسم؟ وقت ندارم؟ پس نوشتن اولویت ام نیست. پس بدون آن می توانم راحت بخوابم. اولین بار که با درد بسیار، یکی از دندان های فک بالا را در کودکی از دهانم کشیدند، قشنگ یادم است که در میان آن همه خون و آه و فریاد به وضوح شنیدم که دکتر انبر خواستند. نمی دانم چرا با این که مثلا بی حسی زده بودند، ولی باز درد می کشیدم. بعدش هم در کل راه درمانگاه عرب ها در محله قدیمی باغ فردوس تهران تا خانه، در حالی که گاز استریل خونی را گاز می زدم، با خودم عهد کردم که مسواک زدن یک امری واجب برایم شود مثل شام خوردن. راستش تا آن موقع هیچ شبی نبود که شام نخورده باشم. تا الان هم همین بوده. پس از الان باید به رسم آن دوران نوشتن هم برایم شود امری مثل شام خوردن. مثل تخلیه روده ها. مثل نفس کشیدن. همین چالش را با ورزش کردن هم داشتم. تا پادکستی شنیدم که خبره این کار می گفت تا زمانی که زنده هستیم باید ورزش کنیم. بگذریم. این نوشته بیشتر بیانه ای شد برای عهد و پیمان بستن در باره استمرار در نوشتن و موضوعاتی مثل کریدور ترامپ، مرده های بی یار و یاور بهشت زهرا، سگ گردانی در بهشت زهرا، احتمال جنگ بعدی، بی آبی، بی برقی، آرزوهای نزیسته و ... ماندند برای نوشته یا نوشته های بعدی...میدان هفت تیر تهران - نمادی از جنگ دوازده روزهپ.ن: عنوان را گذاشته ام «ما داریم می ترسیم». هم اعتراضی است، هم مبهم. ولی واقعا ما داریم می ترسیم. با این کار شهرداری که نمادی از جنگ تحمیلی دوازده روزه را در هر گوشه و کنار شهر پهن کرده است ما داریم می ترسیم و نمی دانیم این نماد برای یادآوری احتمال تکرار آن است یا نمادی است برای مظلویمت یا نمادی است برای عادت به ویرانی؟ شاید من عینک بد بینی زده ام... </description>
                <category>alizz9473</category>
                <author>alizz9473</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 00:03:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>