<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های منصور آل کثیر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alkasir.mansour</link>
        <description>منصور آل کثیر هستم، فارغ التحصیل رشته مهندسی تکنولوژی صنایع شیمیایی و 16 سال سابقه کار در صنایع نفت و گاز را دارم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:06:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/65726/avatar/Lmrz1l.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>منصور آل کثیر</title>
            <link>https://virgool.io/@alkasir.mansour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دستخط (4)</title>
                <link>https://virgool.io/@alkasir.mansour/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B7-4-l4bigtxuttqy</link>
                <description>شخصیت استاد بسیار متین و باوقار بود، به شکلی بود که دوست داشتید شما هم به شخصیت یک هنرمند واقعی نزدیک می شدید و در کالبد آن فرو می رفتید تا دنیایی جدید را تجربه می کردید و قدری از این ذهنیت عقل حسابگر و منفعت طلب که تمام روابط را بر مبنای منافع خود باز تعریف می کند خلاص می شدید.آیا در فضای هنر، انسان روح خود را از پلیدی منزه می کند و به خلوص واقعی می رسد یا اینکه ممکن است در مقاطعی با چالش های مواجه شده و قافیه را ببازد و با توجیه غم نان خود را توجیه کند؟این مبارزه انگار مبارزه ای پایان ناپذیر و دائمی بین خیر و شر است و در هر لحظه انسان در مواجه با این موضوع قرار دارد. تکیه هنرمند بر مخاطب است و همین موضوع باعث توجه و اهمیت او به دیگران می شود. بلاخره برای بازخورد گرفتن برای کار خود باید گوش شنوایی داشته باشد تا بتواند ادامه مسیر را درست انتخاب کند و این وابستگی بزرگترین مزیت کار هنریست.نوشته شده توسط: منصور آل کثیر</description>
                <category>منصور آل کثیر</category>
                <author>منصور آل کثیر</author>
                <pubDate>Sat, 10 Oct 2020 22:10:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستخط (3)</title>
                <link>https://virgool.io/@alkasir.mansour/%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%D8%B7-3-yjoroc20ir3q</link>
                <description>استاد سعی داشت من را به نوشتن با شیوه خط معیار نزدیک کند. از دیدگاه آنان خط معیار زیباترین و کامل ترین و بهینه ترین شیوه نگارش است. یعنی شما باید سعی کنید از خط معیار تقلید کرده و خود را به آن نزدیک کنید، اصلا همین موضوع باعث شد که من دیگر به این مسیر ادامه ندهم، زیرا تمام شیوه نگارش شما زیر سوال می رود.دست خط هرکس همانند اثر انگشت او منحصر به فرد است.پس از مدتی که به تمرین پرداختم حالا دیگر دستخطم نه همان قبلی بود و نه خط معیار. مانند کلاغی بودم که راه رفتن کبک را تقلید کرده و حالا راه رفتن خود را فراموش کرده بودم.بیاید گریزی بزنیم به کتاب از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنیم نوشته موراکامی. یک نکته مهم از این کتاب که مربوط به این مطلب است را برایتان بازگو کنم.چند مربی را به نوبت استخدام کردم تا نحوه ی درست شنا را به من بیاموزند ولی هیچ کدام آنی نبودند که من می خواستم. هر مربی که می آمد و چیزی با روش من سرهم بندی می کرد که فقط شنای مرا خراب تر می کرد. گاهی کار به جایی می رسید که حتا به زحمت شنا می کردم.بلاخره یک مربی خوب پیدا کردم. اولین کاری که مربی کرد این بود که نوع شنا کردنم را خوب زیر نظر گرفت. بعد هم از من پرسید که چه هدفی را دنبال می کنم. مربی گفت: «خوشحالم که شما هدف مشخص و روشنی دارید. این کار مرا راحت تر می کند.»بدین ترتیب ما آموزش مرحله به مرحله را برای اصلاح شیوه ی شنای من آغاز کردیم.او به روش «خراب کن و از نو بساز» عمل نمی کرد،طوری که کل نحوه ی شنای مرا زیر سوال ببرد و بخواهد از پایه به من شنا یاد بدهد. به گمان من، اصلاح روش شنای کسی که به شکل نادرستی آن را انجام می دهدبسیار سخت تر از آموزش دادن به تازه واردی است که هیچ ذهنیتی در مورد این ورزش ندارد. خلاص شدن از دست عادت های نادرست کار ساده ای نیست و به همین دلیل مربی جدید مرا وادار به تجدید نظر کلی نکرد بلکه در طول مدتی طولانی جزئی ترین حرکات مرا، یکی یکی، اصلاح کرد.  این مهم است که در ابتدای یک روند شناخت واقعی از موقعیت و شرایط خود داشته باشیم و در ادامه کار سعی کنیم جزء به جزء پیش برویم و بهبود یابیم نه اینکه کلیت یک موضوع را بخواهیم تغییر بدهیم. حتی پایه ای ترین آموزش یک مهارت ممکن است فرسنگ ها با توانایی و ظرفیت ما فاصله داشته و باید با صبر و حوصله رویه مناسب خود را طراحی کنیم. نباید این موضوع باعث شرمسازی یا خجالت ما باشد و به این فکر کنیم که با استمرار و پایداری در مسیری که شروع کردیم می توانیم به نقطه بعدی صعود کنیم.نوشته شده توسط: منصور آل کثیر</description>
                <category>منصور آل کثیر</category>
                <author>منصور آل کثیر</author>
                <pubDate>Thu, 08 Oct 2020 17:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستخط (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@alkasir.mansour/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B7-2-u5mpsm8c2ot5</link>
                <description>من از این کلاس رفتن یک استفاده ای دیگر هم می کردم و سوالاتم را در مورد دنیای هنر و زوایای پنهان تر آن می پرسیدم، بخاطر همین ساعت های را برای رفتن انتخاب می کردم که مطمئن بودم استاد تنها است و کسی مزاحم ما نمی شود.در کلاس معمولا موسیقی سنتی پخش می شود. صدای استاد شجریان در کنار صدای خرت خرت نی حال عجیبی به آدم می داد انگار که ابوهت استاد شجریان و هنرش در کالبد ما فرو می رفت و ما را به خلق یک اثر هنری تشویق می کرد.استاد گاهی از خاطراتش برایم می گفت، البته معمولا خودم سوال می کردم ولی گاهی پیش می آمد که خودش شروع به تعریف خاطره ای می کرد. روزی خاطره ای گفت که من را شدیدا به فکر فرو برد. او گفت که یک خط نوشته را به دلیل زیبای خاصش چند میلیون خریده است. پذیرش این موضوع برای من خیلی سخت بود، چگونه ممکن است که برای یک خط نوشته این میزان از هزینه را پرداخت کرده باشد. چون از ظاهر امور مشخص بود که وضع اقتصادی استاد نمی توانست خیلی خوب باشد. در افکار خودم غرق بودم و با خودم می گفتم یعنی انسان می تواند اینقدر عاشق یه موضوعی باشد که در پرداختن به آن این همه هزینه کند. معمولا در این موقعیت ها من آدم صبوری هستم و منتظر میشوم که بازخوردهای بیشتری از موضوع بگیرم و کم کم این پازل را حل کنم ولی همچنان این سوال در گوشه ذهن من باقی ماند.چند وقت از این موضوع گذشت،روزی استاد برای میز کناری خود که معمولا کودکان روی آن به تمرین می پردازند یه رویه پلاستیکی خریده بود و قیمت این خرید ذهن او را مشغول کرده بود. از من پرسید بنظرت این قیمت که پرداخت کرده ام مناسب است یا اینکه فروشنده با او گران حساب کرده است.من بیشتر از اینکه قیمت برایم سوال برانگیز بشود، خود این سوال برایم جالب شد. چگونه ممکن است کسی که برای یک خط نوشته میلیون ها تومان هزینه کرده الان پرداخت این مبلغ ذهن او را به خود مشغول کرده باشد.یک جای کار می لنگید. انگار یک جای پازل ناقص است و تصویر درستی از آن در ذهنم شکل نمی گیرد. از طرف دیگر من هیچ وقت سوالات را مستقیم نمی پرسیدم. هنوز کنجکاو باقی مانده بودم ولی راهی برای حل این موضوع نداشتم ولی شک نداشتم بلاخره روزی این معما برایم حل خواهد شد.روزی استاد یک چاقوی بسیار زیبا و نسبتا قدیمی را برای تراشیدن نی استفاده می کرد. در مورد چاقو از او سوال کردم و از نحوه خردیدش ازش سوال کردم. او توضیح داد که این چاقو را نخریده است و او این چاقو را با یکی از آثارش در نمایشگاهی که برگزار کرده بود تعویض کرده بود. ناگهان همانند ارشمیدس که در وان حمام مشغول حل مسئله اش بود و با خود گفت:« آهان یافتم »، من نیز با خودم گفتم آهان یافتم ولی این صدای ذهن بود و پژواکی در بیرون نداشت.حالا فهمیدم منظور استاد چه بوده است. او آن یک خط نوشته را با یکی از آثارش تعویض کرده بود و نه اینکه آن میزان از هزینه را انجام داده باشد. نمی دانم ما انسان ها چرا دوست داریم بخش های از داستانمان را تعریف کنیم و همه داستان را نمی گویم؟ من به این موضوع پی بردم که هر صنفی و موضوعی از شبکه ای از انسان ها تشکیل شده است. شبکه ای از انسان ها که با هم رابطه خاصی ایجاد می کنن. این شبکه خود از تعداد گروه های کوچکتری تشکیل شده است. شما برای دیده شدن و مطرح شدن حتما باید به این شبکه متصل بشوید و جایگاه خود را پیدا کنید. شناخت این شبکه و ارتباط گیری با شاخه اصلی آن یکی از ضروریات موفقیت در جامعه انسانی است ولی این به معنای این نیست که انسان برای رسیدن به مهارت بالا تلاش نکند و متکی به این ارتباط گیرها باشد. موفقیت دارای دو بخش است، بخش درونی و بیرونی. هر دو این بخش ها مکمل هم هستند و عدم شناخت و بکارگیری هر کدام از آنها باعث عدم نتیجه گیری مطلوب می شود.نوشته شده توسط: منصور آل کثیر</description>
                <category>منصور آل کثیر</category>
                <author>منصور آل کثیر</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 17:54:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستخط (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@alkasir.mansour/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%AE%D8%B7-1-ykjvmpg9obsp</link>
                <description>دستخطم بدک نبود،نه خیلی زشت بود که از دیدنش شرمنده شوم و نه خیلی خوب که به وجد بیایم. مدتی بود که دوستانم به کلاس خوشنویسی و مخصوصا ریزنویسی با خودکار روی آورده بودند. خوب می دانم کدامشان این ویروس را به جان ما انداخت. این ویروس کمال گرایی بلاخره کار خودش را کرد و من هم مشتاق شدم که به کلاس آنها برم.اول فکر می کردم که اگر تمرین ریزنویسی کنم و مسلط شوم، در سرعت های بالای نوشتن هم به همان ظریف خواهم نوشت که در سرعت های متوسط مینویسم؛که در همان جلسه اول به اشتباه خودم پی بردم. می پرسید چطور فهمیدم؟ جوابش خیلی ساده است. یکی از مراجع کنندگان پیش استاد آمد و چیزی از استاد پرسید، استاد برای او توضیح داد ولی برای اینکه مطلب را فراموش نکند تکه کاغذی برداشت و سریع شروع به نوشتن روی آن کرد. من با تمام دقت نگاه می کردم که ببینم دست خط استاد در سرعت بالا چگونه است. اگر از دور من را با دقت می نگریستید متوجه دهان باز بحط زده من می شدید. دست خط استاد بقدری متفاوت شده بود که همان جا آب سردی تمام وجود من را فرا گرفت.نمی گویم دستخطش بد بود می گویم متفاوت بود و من را دچار شگفتی کرد. با آنچه که در ذهن من می گذشت بسیار فاصله داشت.در هر صورت به خودم امیدواری میدادم که بلاخره شاید اوضاع آنقدرها هم تیره و تار نیست و نباید خیلی هم سخت بگیرم. خلاصه توانستم خودم را قانع کنم ولی از همان لحظه حدس زدم که این رویه یادگیری و تمرین من هم خیلی دوامی نداشته باشد.در هفته سه جلسه تمرین داشتیم و آمدن یا نیامدن دو طرف کاملا اختیاری بود، گاهی من کار داشتم و هرزگاهی استاد در دسترس نبود.استاد سرمشق میداد و من هم تمرین می کردم. بیشتر دوست داشتم متنی را تمرین کنم که مفهوم آن را قبول دارم و دلچسبم باشد. چند وقتی گذشت و دستخطم نیز تغییر کرد و خوشحال از این تغییر به تمرین کردن ادامه دادم. همش به این فکر می کردم که این کار بیشتر یک کار حافظه ای است یعنی شما باید شیوه نگارش یک حرف را به ذهن بسپارید و با شرطی سازی سیستم عصبی دست و ذهن به نگارش آن قالب برسید. با خودم فکر می کردم که یعنی این شیوه نگارش این حرف درست ترین و زیباترین حالت ممکن است.نکته جالبی که با آن برخورد کردم این بود که نوشتن بعضی از حروف بر حروف دیگر تقدم دارد، یعنی استاد بعضی از حروف را زودتر آموزش می داد و سعی می کرد که قالب این حروف زودتر در ذهن ما شکل بگیرد و پس از تسلط بر آنها به سراغ حروف دیگر می رفت. در ابتدا دلیلش را نمی دانستم ولی زمانی که به نوشتن آن حروف پرداختیم متوجه موضوع شدم. مثلا برای نوشتن کلمه نی، شما در ابتدا حرکت هماننددال را نمی نویسید و در ادامه آن حرکتی مانند نون را خواهید نوشت که در نتیجه برای نوشتن آن باید بر آن دو حرف قبلا تسلط داشته باشید؛یا اینکه برای نوشتن حرف ک ابتدا حرکت الف را نوشته و سپس حرکتی مانند ب کشیده را در پایان سرکش آن را خواهید گذاشت. همیشه می دانستم که مهارت پیدا کردن در ابتدای آن سخت تر از ادامه آن است چون هنوز قالب های فکری هنوز در ذهن آدم شکل نگرفته است و ایجاد قالب های فکری یکی از سخت ترین کارهای دنیا است.نوشته شده توسط: منصور آل کثیر </description>
                <category>منصور آل کثیر</category>
                <author>منصور آل کثیر</author>
                <pubDate>Thu, 01 Oct 2020 18:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>