<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الینا الله بیگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@allahbeigi.elina2016</link>
        <description>نوشتن، بهترین مرهم جهان برای تنهایی‌های پرسروصدای من است</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-04 07:05:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/15031/avatar/W1YAvt.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الینا الله بیگی</title>
            <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من، آتنا و مسیر پرفراز و نشیب رسیدن به خشکه‌زاینده‌رود</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%AA%D9%86%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B4%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%AF-hjvs9whb4r8r</link>
                <description>قابی از فیلم جاده‌ای محبوبم «تلما و لوئیزقصه از این قرار بود که امیلی خانوم، خواهر بنده بعد از دو سال و اندی که درگیر فیلم‌نامه‌اش بود، بالاخره اواخر شهریور 1403 (که میشه پارسال) عزمشو جزم کرد که توی پنج روز فیلم پر از کاراکتر و لوکیشنش رو بسازه و مشخصه که من به عنوان خواهر مسئول، متعهد، همراه و علاقه‌مند به فیلمنامه‌اش باید هرجوری که می‌شد عین این پنج روز پابه‌پای عوامل کار می‌کردم. روز دوم فیلمبرداری قرار شد که مامان غذا درست کنه و آتنا دوست تازه‌گواهینامه‌گرفتۀ من بیاد دنبالم و غذا رو برای بچه‌ها ببریم. لوکیشن کجا بود؟ وسط رودخونه خشک زاینده‌رود. آتنا بعد از سال‌ها بالاخره گواهی‌نامه گرفته بود و من اولین باری بود که شاهد هنرنمایی رفیق عزیزمون بودم. قرار ما ساعت هفت شب بود... شد هفت و ده دقیقه نیومد، هفت‌ و ربع، بیست دقیقه، نیم ساعت.زنگ زدم که ببینم کجاست که شاکی، با داد و بیداد فریاد زد که:     - بابا چرا زنگ می‌زنی؟ من نمی‌تونم همزمان هم لوکیشن چک کنم، هم تلفن جواب بدم، الانم گم شدم و نمی‌تونم خونه‌تون رو پیدا کنم. کل بیست سال رفاقتمون و هرچی شام و ناهار اینجا خورده بود، یک آن از جلوی چشمم رد شد. تصویری از من و آتنا خانوم یکی از دویست سیصدباری که شام خونه ما مهمون بود_ آخه زن! تو حداقل بالای دویست بار اومدی خونۀ ما. حالا گم شدی؟_ بابا با ماشین همه‌چیز فرق می‌کنه!سرتون رو درد نیارم بالاخره بانو بعد از چهل دقیقه تاخیر تشریف آورد و غرولند که دیگه آدرس با تو. من به‌هیچ‌عنوان حین رانندگی نمی‌تونم نقشه ببینم. حالا از اون‌طرف مادر بنده یک کوه سالاد، زرشک پلو با مرغ و (یه قابلمه مخصوص بازیگران گیاهخواران)، دسر و نوشیدنی بود که آماده کرده بود و دیدم که تا بیام به مامانم بگم که آخه واسه یه فیلمی که عوامل وسط زاینده رود خشک باید غذا بخورن، این کارا چیه. همون یه نون و کوکوسبزی سق می‌زدیم دیگه.بالاخره با تماس‌های رگباری امیلی جون، بالاخره راه افتادیم. توی ماشین قابله توی دستم، ظرف حساس دسرها توی دست دیگه (بالاخره دیزاین مامان خانوم که نباید خراب بشه) و امیلی و سایر هنرمندان گرسنه هم زنگ و پیام پشت سرهم که بابا شما کجایید.دست‌به‌فرمون آتنا برای رانندگی بارهای اول، واقعا قابل قبول بود، اما یه جوری با تمام شهر ناآشنا بود که اگه لهجۀ شیرین اصفهانیشو نمی‌شنیدی، انگار که بانو از وسط نیویورک پرت شده بود به ناکجاآبادی که باید حالا کشفش می‌کرد. نه زاینده‌رود تشنه، نه پیچ‌وخم آبشار و نه حتا خیابان آپادانا دوم براش آشنا نبود. ثانیه به ثانیه فریاد می‌زد که «کدوم وری باید برم؟» و خب دسر، قابلمه و پیام‌های امیلی و هنرمندان محترم هم فراموشمون نشه.نزدیک‌های بزرگمهر، با تماس مادر عزیز که نگران بود، نکنه قابلمه چپ بشه و دختر هنرمند عزیزش بی‌غذا بمونه، خیابون رو رد کردیم و چشمتون روز بد نبینه که آتنا این یه مورد رو برنتابید، داد و هوار که الان چه جای تلفنه و حالا چطوری دوباره مسیر پارک رو پیدا کنیم و من چقدر زمان‌نشناس و فاقد هر گونه ملاحظه‌ای هستم. با یه نفس عمیق و یادی از ویپاسانا، از آن عزیز درخواست کردم که از روی پل بزرگمهر دور بزنه._ پل؟ نه نه پل نمی‌تونم. من فقط رانندگی روی سطح صاف رو بلدم. اینم ماشین مامان مهرداده ، چیزیش بشه، جواب کل خاندان شوهرو باید بدم. یه راه صاف بگو برم.به یاد زمان‌هایی که زاینده‌رود آب داشتخلاصه هرچقدر تلاش کردم که این زن بیاد و این شیب ملایم پل رو طی بکنه و اصلا چی بهتر از اینکه کنار بهترین دوستش، این اولین رو امتحان کنه و اصلا مگه خواهرانگی و اتحاد زنان به درد همین لحظه‌ها نمی‌خوره؟نخورد که نخورد و نشون به اون نشون، که مجبور شدیم که یه دور قمری بزنیم تا به بچه‌ها برسیم.با سرسختی که از امیلی سراغ داشتم، دونه دونه بچه‌ها رو تصور کردم که از کلۀ سحر از این لوکیشن به اون لوکیشن رفتن و از اونجایی که تمام کاراکترهای فیلمش، دیوونه‌های اصفهانن، تا تونستن به مرز جنون رسیدن، به امید اینکه خانوم کارگردان بالاخره رضایت بده. حالا قار و قور شکم و فقدان مواد مغذی هم، به دیوونگی‌شون دامن زده. دلم بدجوری برای همه سوخت.فکر کردید قصه اینجا تموم میشه؟خیر بعد از یک ساعت و نیم تاخیری که داشتیم، تازه دوزاریمون افتاد که کی می‌خواد پارک دوبل انجام بده؟ منم از شما چه پنهون از اونجایی که فوبیای رانندگی دارم، هیچ کمکی از دستم برنمیومد. با یه اسکن سریع، به این نتیجه رسیدم که از سپهر خوش‌اخلاق و همیشه همراه بخوام که بیاد و این دسته‌گل رو تحویل بگیره و یه پارک دوبل مامان تقدیممون کنه.و بالاخره من با کوه غذا، دسر و سالاد به تیم فوق‌العاده‌مون رسیدم. بدونید که روایت رو همینجا به پایان می‌رسونم. چون نمی‌خوام با یه پایان ژانر ترسناک مواجه‌تون کنم. می‌دونید که ترکیب هنرمندان گرسنه و کارگردان گرسنه و عصبانی برای روحیه هیچ‌کدوممون خوب نیست و بهتره ذهنمونو درگیر چیزهای قشنگ و قصه‌های باحال کنیم.آتنا و اطلس خانوم که از همه ما و شما بیشتر دوستش داره</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Nov 2025 00:06:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در همۀ کارها ناتمامی</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%80-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-ap7imbcw6zrs</link>
                <description>شبیه‌سازی شده شخصیت «بوسهل زوزنی» در کتاب تاریخ بیهقیاز وقتی حافظه‌ام یاری می‌دهد، عاشق شروع کارها بودم. شروع یک داستانِ جدید، شروع خواندن رمان محبوبم، شروع فصل تازۀ سریال، شروعِ شغل تازه و…اما این شروع‌ها در گذرِ زمان چه سرنوشتی پیدا کردند؟ به کجا رسیدند؟ من کجا ایستاده‌ام؟حالا که به سی و پنج سال ناقابل که از زندگی‌ام گذشت، نگاه می‌کنم، می‌بینم که زندگی من سراسر شروع‌هایی بوده که پایانی نداشتند. که همیشه تمام خواست و ولع من در زندگی شروعِ یک افق جدید بوده. اما این شروع‌ها اکثرا پایانی نداشتند. هیچ‌وقت گیتار را کامل یاد نگرفتم. هیچ‌وقت زبان فرانسه را تمام نکردم. حتی جلسه‌های تراپی هم نصفه ماندند. هرباری که برآن شدم یک رژیم غذایی را شروع کنم، نیمه‌کاره رها کردم.اولین باری که با این میل به کارهای ناتمام مواجه شدم، وسط کلاس ادبیات و درس تاریخ بیهقی بود؛ بوسهل زوزنی. از تمام درس‌های بی‌معنا و کشدار مدرسه، ریاضی و ادبیات برایم جهان‌های دیگری بودند. سرِ کلاس ادبیات سر از پا نمی‌شناختم و چنان غرق قصه‌ها بودم که گذر زمان را نمی‌فهمیدم.تاریخ بیهقی یکی از زیباترین نثرهایی بود که خواندم. آن روز سر کلاس تاریخ بیهقی می‌خوانیم که به اینجا رسیدیم:«گفت که چون حسنک بیامد، خواجه بر پای خاست، چون او این مکرمت‌ بکرد، همه اگر خواستند یا نه‌ بر پای خاستند. بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام‌ و بر خویشتن می‌ژکید . خواجه احمد او را گفت «در همه کارها ناتمامی.» وی نیک از جای بشد.»آنجا بود که برای اولین بار فکر کردم که من هم مانند بوسهل در همه درس‌هایم ناتمامم. هیچ بلد نیستم که کاری را به پایان برم. تصویر نیم‌خیز بوسهل تا به امروز همچنان در یادم مانده است.از لحظه‌ای که با کمپین مشترک ویرگول و مای اسمارت ژن آشنا شدم، ذهنم درگیر آن است که این ویژگی نیمه رها کردن چقدر می‌تواند ریشه در ژن‌های من داشته باشد؟ آنطور که در وبسایت مای اسمارت ژن خواندم: «چکاپ ژنتیک یک فرآیند آزمایشی است که طی آن، DNA فرد تحلیل می‌شود تا جهش‌های ژنتیکی، تغییرات کروموزومی یا سایر نشانه‌های مرتبط با بیماری‌های ارثی شناسایی شوند. این نوع آزمایش، اطلاعات دقیقی در مورد ساختار ژنتیکی فرد ارائه می‌دهد و به پزشکان و متخصصان امکان می‌دهد تا اقدامات پیشگیرانه یا درمانی مناسبی را برنامه‌ریزی کنند. در نتیجه، افراد می‌توانند تصمیمات آگاهانه‌تری در مورد سلامت خود و خانواده‌شان اتخاذ کنند.»آیا به راستی این می‌تواند درمان شود؟ آیا روزی را خواهم دید که به جای شروع کردن کارها، ولع تمام‌کردنشان را داشته باشم؟هوش مصنوعی چه می‌گوید؟به سراغ هوش مصنوعی محبوبم (Grok) رفتم و از او خواستم که با سند و مدرک (منبع) به این سوال پاسخ دهد. بخشی از پاسخ Grok چنین بود:توضیح:تأثیر ژنتیک: مطالعات نشان داده‌اند که ویژگی‌های شخصیتی مانند &quot;پایداری در وظایف&quot; (task persistence) یا &quot;خودکنترلی&quot; (self-control) تا حدی ارثی هستند. این ویژگی‌ها با ژن‌هایی مرتبط هستند که بر سیستم‌های انتقال‌دهنده عصبی مانند دوپامین و سروتونین تأثیر می‌گذارند. برای مثال، ژن‌های مرتبط با گیرنده‌های دوپامین (مانند DRD2) می‌توانند بر انگیزه و پاداش‌جویی تأثیر بگذارند، که ممکن است به تمایل به ادامه یا رها کردن کارها مرتبط باشد.مطالعات دوقلوها: تحقیقات روی دوقلوها نشان داده که حدود 40-60٪ از واریانس در ویژگی‌های مرتبط با اهمال‌کاری یا کمبود پایداری می‌تواند به عوامل ژنتیکی نسبت داده شود. بااین‌حال، محیط (مانند تربیت، استرس، یا فرهنگ) نقش مهمی در چگونگی表現 این ویژگی‌ها دارد.اختلالات مرتبط: برخی اختلالات با ریشه ژنتیکی، مانند ADHD (اختلال نقص توجه و بیش‌فعالی)، می‌توانند با مشکل در تکمیل وظایف مرتبط باشند. ADHD حدود 70-80٪ ارثی است و ژن‌های متعددی (مانند DAT1) در آن دخیل هستند.محدودیت‌ها: ژنتیک به‌تنهایی تعیین‌کننده نیست. عوامل محیطی، مانند عادات آموخته‌شده، استرس، یا فقدان مهارت‌های مدیریت زمان، می‌توانند این رفتار را تشدید یا تعدیل کنند. همچنین، هیچ ژن واحدی به‌طور خاص برای &quot;نیمه‌کاره رها کردن کارها&quot; شناسایی نشده است.نتیجه:بله، عادت به نیمه‌کاره رها کردن کارها می‌تواند ریشه ژنتیکی داشته باشد، به‌ویژه از طریق تأثیر بر ویژگی‌های شخصیتی یا اختلالات مانند ADHD. بااین‌حال، این رفتار نتیجه تعامل ژنتیک و محیط است و می‌توان با مداخلات رفتاری یا روان‌شناختی آن را مدیریت کرد.منبع:Gustavson, D. E., et al. (2017). &quot;Genetic and environmental influences on procrastination and its relationship to personality traits.&quot; Journal of Research in Personality, 68, 76-86.Faraone, S. V., &amp; Larsson, H. (2019). &quot;Genetics of attention deficit hyperactivity disorder.&quot; Molecular Psychiatry, 24(4), 562-575از آنجایی که این موضوع ذهنم را درگیر کرد، در ادامه از او خواستم که سه راهکار ساده برای رهایی از میل به کارهای ناتمام به من ارائه دهد: یت زمان: از اپلیکیشن‌هایی مثل Todoist یا Trello استفاده کنید تا وظایف خود را سازماندهی کرده و پیشرفتتان را به‌صورت واضح ببینید. این ابزارها به شما کمک می‌کنند تا روی کارهایتان نظم بیشتری داشته باشید.3. تقویت انگیزه با پاداش‌های فوریسیستم پاداش: برای هر کاری که به اتمام می‌رسانید، یک پاداش کوچک مثل خوردن یک فنجان چای یا چند دقیقه استراحت برای خودتان در نظر بگیرید. این روش به مغز شما یاد می‌دهد که تکمیل کارها با حس خوب همراه است.تصویرسازی موفقیت: قبل از شروع کار، چند دقیقه چشمانتان را ببندید و تصور کنید که پس از اتمام کار چه حس رضایت و آرامشی خواهید داشت. این تکنیک انگیزه شما را برای شروع و ادامه دادن بالا می‌برد.این راهکارها با تکیه بر اصول روان‌شناسی و مدیریت رفتار طراحی شده‌اند و می‌توانند به شما کمک کنند تا بر میل به رها کردن کارهای ناتمام غلبه کنید. اگر نیاز به راهنمایی بیشتری دارید، خوشحال می‌شوم کمک کنم!و در پایانهمانطور که لابه‌لای سایۀ درختان پارک هنرمندان قدم می‌زدم، مطمئن شدم که باید جایی دست از سر این نصفه‌ها بردارم و بالاخره کارها را به جایی برسانم.از آنهایی نیستم که تصور کنم که همه کارهای جهان تنها به یه شکل انجام می‌شود و بس. اما یک چیز را می‌دانم، که اگر قرار است روزی کاری انجام بشود که در جهان بماند و امتداد بیابد، باید بالاخره جایی تمام شود و با نیم‌خیز بودن، جهان هیچ تغییری نخواهد کرد.</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Wed, 23 Apr 2025 13:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خواب من، ای بهترین تصویر</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-wchn9jaokrvu</link>
                <description>توی تلگرام پیام داد وقتی ساعت 12 شب بود و سایه‌ روشن خیابان تمام هال خانه را پر کرده بود. &quot;سلام الینا، فرهادم. خوبی؟&quot; فرهاد! فرهاد، فرهاد. یک آن تمام ذهنم را زیر و رو کردم. کدام فرهاد. فرهاد همکلاسی شیرین؟ فرهاد پشت کنکور؟ یا ... . بی‌مقدمه پرسیدم کدام فرهاد. &quot;فرهاد دیگه رفیق سهیل&quot; تمام ذهن و جانم پرت شد به 6 سال پیش. به دانشگاه، به دانشگاه و سهیل. سهیل ... .سهیل ورودی 86 رشته شهرسازی بود. من معماری می‌خواندم. خوش‌قیافه بود، چشمانش سبز روشن بود و چهره‌ای مهربان و دلنشین داشت. گیتار می‌زد و من تمام عمر عاشق نوازنده‌ها بودم. رفتیم و آمدیم و من عاشق سهیل شدم. تنها تجربۀ عشقی ناکام من در زندگی. آخر عاقبت تمام شب‌های گریه و تمام خواستن‌ها به هیچ جا نرسید و بلاخره آن تب تند عاشقی من هم نرم نرم فروکش کرد و آتشفشان پر حرارت من بلاخره برای همیشه خاموش شد. فرهاد دوست سهیل بود با هم می‌خواندند. من یکی دوبار شاید هم سه بار بیشتر ندیده بودمش. حالا بعد از 7 سال بی‌خبر بودن حالم را می‌پرسید. آن شب تا 4 صبح بیدار بودم. تصاویر خاطره بی‌نظم و ترتیب ردیف شدند. سهیل در دانشگاه، سهیل وقتی گیتار می‌زد، سهیل و فرهاد وقتی جایزۀ صداهای غایب آکادمی گوگوش را برده بودند.... من که غصه می‌خوردم، در اتاق آبی نامرتب. من که تمام روز گوش به زنگ پیام‌هایش بودم. من که 22 سال داشتم و اندازۀ 220 سال خوش خیال بودم. صبح در میان هاله‌ای محو از تصاویر آمدم سرکار. در حالی که بی‌خوابی کرۀ چشمم را چنگ می‌زد و تمام تنم خسته بود. آیلار نیامده بود. پدربزرگش فوت کرده بود. باید به آیلار زنگ می‌زدم حالش خوب نبود. آقای رضایی گزارش مرداد را می‌خواست و گزارش نواقص زیادی داشت. شاهین نگران ورودی‌های سایتمان بود که حالا ریزش پیدا کرده.نشستم و لیست تمام کارهای ناتمام دنیا را نوشتم. یک لیست بلند و بالا بود از 30 آیتمی که در این ماه باید انجام می‌شد و حالا نیمه کاره مانده بود. به کاغذ سفید خیره شدم و این همه ناتمام. این همه ناتمام‌هایی که مثل خوره روی سر من هوار می‌شوند. روی سر من که خستۀ خستۀ خسته‌ بودم و کرۀ چشمم درد می‌کرد.</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 17:36:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه سوزان روشن: بانوی دو عالم</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-kfxh3xvzork3</link>
                <description>-یلدا امسالو چیکار کنیم؟-همون کاری که هر سال می‌کنیم دیگه. هر کی بی‌خونوادشه، میگیم بیاد اینجا.از اونجایی که عاشق لیست نوشتنم، سریع دست به قلم شدم که ببینم کدوم یکی از دوستای من و امیلی (خواهرم) مثل خودمون تهران غریبه‌ان و پیش خونواده‌هاشون نیستن. میونه‌های لیست داشتم فکر می‌کردم، نکنه رفیقامون به هم نخونن. نکنه جمع به هم نیاد، نکنه...«ولش کن بابا»اینو به خودم گفتم. یلداست دیگه. آدم‌ها دورهم جمع میشن. چه اصراریه همه به هم بیان. یاکه نه، نیان. گفتم بیا اصلا چک نکنیم هرجوری شد، شد. به هرکی‌ام میگیم یه چیزی برداره بیاره.احمد اول از همه اومد، رفته بود نشر چشمه کتاب بخره و بعدش اومد اینجا.-انارهاتون کو؟ تم قرمز نپوشیدین؟ خوشم میاد یه شب یلدا هم به خودتون زحمت ندادین یه پذیرایی درست حسابی بکنید.-علیک سلام. بچه‌ها قراره بیارن. خودت چی آوردی؟وسط جدل‌های ناتمام احمد، آقای مترجم رسید. فکر نمی‌کردم آقای مترجم با اون ابهتش با یه ظرف انار پاشه بیاد. احمدم نه گذاشت، نه برداشت: «از این رفیق‌های آدم حسابی هم دارید و ما نمی‌دونستیم؟»امیلی برای فرار از بحث یا شایدم احمد، رفت یه سری میوه پوست بکنه. یه ذره بعد نسیم رسید با یک کیک انار که دیزاین انارش خراب شده بود. کارشه نسیم، کیکاش خوشمزه است، اما تزئیناتش همیشه کج و کوله در میاد.یه کم وقت بعد، شاهین رسید. از شیفت سربازی، خسته و رنگ‌پریده. چشمش به جمال آقای مترجم که افتاد، گل از گل‌اش شکفت.«رامییییین! تو با امیلی، الینا دوستی؟ نمی‌دونستم. اینا از این رفیق آدم حسابی‌ها نداشتن. ترجمه جدیدتم خوندم و کیف کردم»دلم می‌خواست زمین دهن باز می‌کرد و من و امیلی رو می‌بلعید، یا دستِ کم احمد و شاهینو.نسیم که کنجکاو شده بود، پرسید، «چی ترجمه کردین؟»چشمتون روز بد نبینه، همین که اسم کتابو شنید، صورتش رفت تو هم و با عصبانیت گفت:«میشه بدونم چی شد که از ضعیف‌ترین منبع ممکن برای بخش قاجار استفاده کردید؟ اونم در بخش زنان؟ این‌همه منبع درست درمون، صاف باید دست می‌ذاشتید روی این؟»دردسرتون ندم که بلوایی به‌پا شد اون سرش ناپیدا. احمد تیکه می‌نداخت، شاهین با ملایمت از آقای مترجم حمایت می‌کرد، نسیم صدای آرومش به فریادها بدل شده بود و امیلی هر آنچه در توانش بود، انجام داد و فقط بحث‌ها سنگین‌تر شد. دیدم که این بحث که جمع‌شدنی نیست. باید یه جوری این جمعو جمع کرد. رفتم سراغ یگانه راهکار نجات جهان: سوزان روشن و ناباوری.بی‌مقدمه ناباوری رو پخش کردم و خودم شروع کردم به رقصیدن.همه صداهاشونو بردند بالاتر و هیچ‌کس نیومد وسط. من که بیدی نبودم که با این بادها بلرزم و بالعکس.  علاوه بر این نور رو هم کم کردم، با اومدم امیلی به صحنه رقص، نسیم هم بهمون اضافه شد.فقط یک درجه صدای بلندتر لازم بود که احمد و شاهین و آقای مترجمو بکشونه وسط و البته از توانایی‌های بانو روشن هم نگذریم که چطور اون چهره‌های عبوس و اخمو رو به عشوه و نازهای شیش و هشت گره زد.اون خنده‌ها و دلبری، یا وعده‌های سرسری، کدومو باور بکنم؟ موندم من و ناباوری؟وسط مسط‌های رقص از آقای مترجم پرسیدم، حالا جدی جدی کدومو باور کنیم؟-دلبری، فقط دلبریبعد عنوان کتابش، این آخرین جمله‌ایه که از آقای مترجم یادم مونده.#یلدای دوست داشتنی</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Dec 2024 00:33:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جای ادوارد هاپر خالی</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%87%D8%A7%D9%BE%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-od3bv3zwa42b</link>
                <description>نقاشی New York Movie از ادوارد هاپر (Edward Hopper)«این ماشین‌لباس‌شویی آخرش کار دستت میده‌ها، این صد بار»دست خودش نیست، مامان. تا آن کاری که می‌گوید را انجام ندهم، ول‌کن معامله نیست. بنده خدا کجای کار است که من وسط روزهای بی‌سروته شرکت، پیام‌های نیمه‌جوابِ آن پسرک و خانه نامرتبم هنوز درمانده‌ام و وقت و جایی برای تعمیر این لاشه نیست. هیچ‌وقت سردر نمی‌آورم که آن آدم‌ها بیرون این چاردیواری گرفته، چطور هم کار می‌کنند، هم تفریح می‌کنند، آرایشگاه می‌روند و به یک هنر جانبی هم می‌پردازند. من که سه ماه است که می‌خواهم «کافکا در کرانه» را بخوانم و نمی‌شود، وقت نمی‌شود.آن روز وقتِ فکرکردن به اینکه وقتِ هیچ‌چیز را ندارم، نداشتم. بلند شدم که تمام این لباس‌های ریز و درشت کثیف را بشویم. برای فردا لازمشان داشتم. هیچ لباس تمیزی نمانده بود. گرسنه‌ام بود، پسرک هم نبود که برایم غذا درست کند. منوهای همیشه تکراری سیب، شیلا، پیزارو را در اسنپ‌فود بالاپایین کردم و آخرش همان پیتزای قارچ و پنیر را سفارش دادم که آخرین بار با هم خورده بودیم. لباس‌ها را در ماشین لباسشویی ریختم. دراز کشیدم روی تخت و به لباس‌های توی ماشین‌لباس‌شویی فکر کردم. به بوهای مختلفی که از روزهای رنگ و وارنگ در هم گره می‌خوردند. به پیرهن سبزی که هنوز عطر پسرک را داشت و بالاخره باید میان بقیه بوها ناپدید شود. یقۀ لباس آبی که با لکۀ قهوه، پیچ می‌خورد زیر شال ساتن که روی شانه‌هایم می‌انداختم. عطر شنل مامان حالا ناچار بود، کباب ظهر جمعه را در آغوش بگیرد و عرق جامانده از دیشب میان دود و دم تهران می‌چرخید.کم کم صدای ماشین لباسشویی از آشپزخانه بلند شد. اخیرا با گلایه و شکوه پا را از گلیم خودش درازتر می‌کند و به نشانه اعتراض در آشپزخانه راه می‌افتد، انگاری که بگوید بس است دیگر، بس است. این چرک و کثافت‌ها دیگر شسته نمی‌شوند. با غرولند تا وسط‌های آشپزخانه می‌آید و هر بار یک قدم جلوتر. کمی بعد میان کابوس چرخان لباس‌ها و غرش‌های جاروبرقی بودم که خوابم برد.یک ساعت بعد با جیغ‌های بی‌امان موبایلم بیدار شدم. میان خواب و بیدار موبایلم را برداشتم:«خانوم یک ساعته دارم زنگ در خونتونو می‌زنم، جواب که نمی‌دید، هیچ، جواب این موبایل وامونده‌تون رو هم نمی‌دید. در پایین رو هم شانس آوردم یه همسایه‌هاتون باز کرد. بیاید درو باز کنید، غذاتونو بگیرید، به خاطر بیست هزار تومن چجوری منو معطل کردید.»مثل فرفره از تختم بلند شدم. همه جای خانه تاریک بود. خواستم چراغ اتاق را روشن کنم، که روشن نشد. آمدم که دوان دوان به سمت در حرکت کنم و پیک بی‌نوا را بیش از این معطل نکنم که در میان دریایی از کف، سُر خوردم و یک لیوان از میزی که پایم به آن خورد، پرت شد پایین. چند ثانیه مکث لازم بود که چشمم به دریای ظریف خونی که از میان انگشت‌های پایم به زمین سرازیر شد، بیافتد.چند قدم عقب‌تر، ماشین لباسشویی با لباس‌های شسته، پیروزمندانه لبخند می‌زد. انگار که با افتخار به دستاورد سفید و قرمزش در تمام خانه زل زده بود. بلند شدم و با همان پای لنگان در را باز کردم و پیتزای قارچ و پنیرم را تحویل گرفتم. راهرو که برق داشت، برق من به کدام ناکجاآبادی رفته بود؟ نکند قبض برق؟ وای بر من و این حواس نیمه جان.میان کاناپه زواردررفته، با نور اندک موبایل نشستم. پایم را میان کف‌های اهدایی ماشین‌لباس‌شویی قرار دادم، این‌بار به معنای واقعی کلمه کف و خون قاتی کرده بودم. محافظ مقوایی پیتزا را برداشتم و به سه‌پایه سفید تنها وسط شکوه پپرونی، پنیر پیتزا و تکه‌های فلفل‌دلمه خیره شدم.کف‌ها با انعکاس نوری اندک، خانه را کمی روشن‌تر کرده بودند، جای ادوارد هاپر خالی که اگر اینجا بود، با سه پایه بوم نقاشی‌اش می‌توانست تابلوی سیمای زنی تنها میان سیل کف و خون را با پیتزای کوچک و سه‌پایه تنهایش به زیباترین شکل به تصویر بکشد.با پرداخت مستقیم، به‌عنوان نخستین ارائه‌دهنده پرداخت مستقیم، سریع‌ترین و راحت‌ترین پرداخت را تجربه کنید؛ بدون نیاز به وارد کردن اطلاعات بانکی برای هر تراکنش.#پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 16:43:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به‌سوی بهترین مسیرها برای تقویت حضور زنان در بازار کار (با مطالعه موردی استیج فیکس و مامان‌پز)</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AC-%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%B2-uzz8byizhjdf</link>
                <description>نمایی از فیلم پل شمال از ژاک ریوتهر بار که زنی برای خود می‌ایستد، بدون اینکه بداند و بدون ادعا، برای همه زنان جهان ایستاده است. مایا آنجلو، شاعر، بازیگر و فعال حقوق مدنی اهل آمریکاامروزه بر همه ما روشن است که توسعه یک جامعه بدون مشارکت فعال زنان ناقص است، این راز پیشرفت و رونق اجتماعی و اقتصادی هر کشوری است. مشارکت فعال زنان، به عنوان نیرویی حیاتی در توسعه، رویایی است که تحقق آن برای همه ما ضروری است. بی‌جهت نیست که امروزه زنان و دغدغه‌های گوناگون آنها در صدر اخبار  جهان و ایران قرار دارد و بالا تا پایین کانال‌های خبری پر از داستان‌های زنان و مسائل آنها است. در این میان اقتصاد، به عنوان یکی از اصلی‌ترین موضوعات مطرح‌شده، اهمیتی حیاتی دارد. زنان گرداگرد دنیا در سراسر تاریخ مردسالار با انواع و اقسام چالش‌ها در بازار کار مواجه بوده‌اند. این روزها به لطف گذار و حرکت به سمت پیشرفت، شاهد باز شدن آرام‌آرام گره‌های حضور زنان در اقتصادیم. هرچند که این داستان سرِ دراز دارد و هنوز موانعی زیادی سر راه ما قرار گرفته است، اما آینده روشن می‌نماید و ما هم امیدوار.در این مقاله برای آنکه بتوانم بهتر صورت‌ مسئله را روشن کنم، ابتدا نگاهی کلی به وضعیت زنان در سراسر جهان، انداخته‌ام و در ادامه دوربین را کمی روی ایران زوم کردم تا ببینیم ما کجای این مختصات جهانی قرار گرفته‌ایم.سپس به بررسی موردی دو کسب‌وکار پرداخته‌ام. داستان کاترینا لیک و شرکت او، استیچ فیکس و استارت‌آپ مامان پز. و در انتها بررسی کرده‌ام که چگونه مشاغل کارآفرینی می‌توانند به عنوان بسترهای قدرتمندی برای توانمندسازی زنان عمل کنند.قاب اول: مشارکت اقتصادی زنان در سراسر جهان و بررسی داستان کسب‌وکار استیچ فیکسدر اقتصاد جهانی امروز، توانمندسازی زنان تنها یک امر اخلاقی نیست، بلکه یک ضرورت استراتژیک است. ضرورتی که ارتباطی تنگاتنگ با معیار پیشرفت یک کشور دارد. از همین جهت بود که موضوع مشارکت زنان در برنامه‌های توسعه از اوایل دهۀ 1970 میلادی به تدریج وارد دستور کار سازمان‌های توسعه‌ای در سطوح ملی و بین‌المللی اکثر کشورها قرار گرفت. به‌طوری‌که تا سال 1980 بسیاری از کشورها، مسائل مربوط به زنان و اشتغال آنان را به‌وضوح در برنامه‌های توسعه خود قرار دادند. دانمارک، سوئد، فنلاند، نروژ، و هلند به عنوان کشورهایی با بیشترین مشارکت اقتصادی زنان شناخته می‌شوند. این کشورها با توجه به سیاست‌های فعالانه در زمینۀ تسهیل دسترسی به تحصیلات، مراقبت‌های بهداشتی، و امکانات مرتبط با تعادل کار-خانواده، نرخ بالایی از مشارکت زنان در نیروی کار دارند. واضح است که مسیر ما برای رسیدن به تساوی جنسیتی در مشارکت اقتصادی زنان مسیری طولانی و پرپیج و خم است. در همین راستا نیم‌نگاهی به استیج فیکس و چالش‌های کاترینا لیک بیاندازیم. استیچ فیکس چگونه شکل گرفت؟استیچ فیکس (Stitch Fix) یک شرکت پیشرو در زمینه مد و خرید آنلاین است که توسط کاترینا لیک (Katrina Lake) تأسیس شده است. این شرکت به مشتریان خود خدمات شخصی‌سازی شده‌ای ارائه می‌دهد که شامل انتخاب و ارسال لباس و اکسسوری‌های مناسب بر اساس سلیقه و نیازهای شخصی آن‌هاست.استیچ فیکس در سال ۲۰۱۱، توسط کاترینا لیک طراحی شد؛ زمانی که او مشغول تحصیل در مدرسه کسب‌وکار هاروارد بود. ایده او ساده اما انقلابی بود: ترکیب داده‌ها با مشاوران شخصی. در حقیقت استیج فیکس به مشتریان خود کمک می‌کند که خریدی منحصر به فرد، متناسب با سلیقه‌، بودجه‌ و سبک‌ زندگیشان داشته باشد. این مدل کسب و کار نه تنها به چالش‌کشیدن خرده‌فروشی سنتی بود، بلکه از فناوری برای بهبود خدمات شخصی استفاده می‌کرد.شکستن موانع در سرمایه‌گذاری با ریسک بالامسیر کاترینا لیک بدون چالش نبود. طبیعی است که دنیای سرمایه‌گذاری مخاطره‌آمیز، با سلطه مردان و قوانین دنیای مردسالار، نسبت به مدل کسب‌وکاری که عمدتاً زنان را هدف قرار داده بود، بدبین بود. اما لیک قرار نبود به این راحتی‌ها تسلیم شود، در نهایت پافشاری‌های او نتیجه داد و استیچ فیکس توانست سرمایه‌گذاری اولیه خود را جذب کند و چشم‌اندازهای جدیدی بسازد. اما یک چیز اینجا برای ما واضح است: زنان کارآفرین به طور قابل توجهی کمتر از مردان تأمین مالی می‌شوند. با موفقیت استیج فیکس راه برای سایر کارآفرینان زن نیز هموار شد.توانمندسازی از طریق ایجاد اشتغالتأثیر استیچ فیکس فراتر از بنیان‌گذار آن است؛ فرصت‌های بسیاری که برای زنان در تمام سطوح ایجاد شده است. این شرکت عمدتاً از نیروی کاری زنانه استفاده می‌کند، از جمله بسیاری از استایلیست‌های پاره‌وقت که ساعات کاری منعطفی دارند و می‌توانند بین کار و مسئولیت‌های شخصی تعادل ایجاد کنند. این مدل اشتغال توانمندسازی سازنده است زیرا به زنان در مراحل مختلف زندگی امکان می‌دهد تا ضمن مدیریت سایر تعهدات، به اقتصاد خانه هم کمک کنند.حال دوربینمان را کمی نزدیک‌تر برده و ببینیم ایران چه وضعیتی دارد.قاب دوم: مشارکت اقتصادی زنان در ایرانایران یکی از پایین‌ترین نرخ‌های مشارکت اقتصادی زنان را در جهان و حتی در خاورمیانه دارد. بر اساس گزارش جهانی مجمع جهانی اقتصاد (2023)  در شاخص شکاف جنسیتی، رتبۀ ایران در سال ۲۰۲۳ مانند سال پیش از آن ۱۴۳ از میان ۱۴۶ کشور بوده است و تنها سه کشور افغانستان، چاد و الجزایر وضعیتی بدتر از ایران داشته‌اند. همچنین در جدیدترین گزارش «زنان، کسب‌وکار و قانون» (۲۰۲۳) ایران با میانگین ۳/۳۱ (از ۱۰۰) و با فاصله‌ای قابل توجه از میانگین منطقۀ خاورمیانه و شمال افریقا (۲/۵۳) تنها از سه کشور انتهای جدول (سودان، یمن و نوار غزه) وضعیت بهتری دارد.آمار جهانی کافی نیست؟ نگاهی به یک آمار داخلی بیاندازیم:بر اساس مرکز آمار ایران  در چهار دهۀ گذشته نرخ اشتغال زنان زیر ۲۰ درصد بوده است. در تازه‌ترین گزارش مرکز آمار خبر از نرخ ۱۴.۶ درصدی مشارکت اقتصادی زنان در  بازار کار در تابستان ۱۴۰۲ خبر می‌دهد؛ آماری که به روایت مجمع جهانی  اقتصاد، جایگاه ایران را از بین ۱۴۶ کشور جهان در حوزه شکاف جنسیتی، در  جایگاه ۱۴۴ قرار داده و اکنون، بیکاری زنان فارغ التحصیل در ایران دو برابر  مردان است. (منبع: اقتصاد آنلاین)نتایج طرح آمارگیری نیروی کار در پاییز همین سال نشان می‌دهد نرخ مشارکت اقتصادی زنان ۱۵ ساله و بیشتر حدود ۱۴ درصد و نرخ اشتغال آنان حدود ۱۲ درصد است. در مقابل، نسبت اشتغال مردان حدود ۶۴ درصد، یعنی بیش از پنج برابر زنان و نزدیک به میانگین‌های جهانی است.به زبان ساده می‌توانیم اینطور بگوییم که نرخ بیکاری زنان در ایران بسیار بالا و تقریباً دو برابر این شاخص در میان مردان است. پس می‌توان اینگونه نتیجه‌گیری کرد که مشارکت پایین اقتصادی و نرخ بالای بیکاری زنان یکی از آشکارترین اختلالات در بازار کار ایران است.علاوه بر این آمار نگران‌کننده، وضعیت اشتغال زنان همواره شکننده‌تر از مردان بوده و زنان به واسطۀ موقعیت فرودست‌ خود در بازار کار اغلب در صف مقدم اخراج‌ها و تعدیل‌ها قرار دارند. در این میان شوک‌های اقتصادی منفی مانند کرونا نیز بیشترین ضربه را به اشتغال زنان می‌زند، چنان‌که در دورۀ همه‌گیری کرونا بیش از یک میلیون زن از جمعیت فعال و حدود ۸۰۰ هزار نفر (۵/۲۱ درصد) از جمعیت زنان شاغل کاسته شد و نسبت اشتغال به جمعیت زنان در سال ۲۰۲۰ یعنی نخستین سال شیوع کرونا بیش از دو برابر مردان کاهش یافت. حتی امروز نیز با گذشت دو سال از همه‌گیری، بازار کار زنان هنوز به وضعیت پیش از کرونا بازنگشته است.قاب سوم: زنان خانه‌دار و مزایای توانمندسازی آناننیروی تعیین‌کننده و پیش‌برندۀ تاریخ، تولید و بازتولید ضروریات زندگی است.فردریش انگلس- فیلسوف آلمانیهرچقدر هم که تلاش کنیم تا لیستی از امور مربوط به خانه‌ و فرزندداری در بیاوریم، باز هم کارهایی هست که از قلم می‌افتد. این دو مسئولیت از مهم‌ترین و دشوارترین وظایفی است که متاسفانه از دیرباز متوجه زنان بوده است. کار سختی که حقوق، بیمه و مزایا هم ندارد. بنابراین توانمندسازی زنان خانه‌دار و ساخت یک زیرساخت اقتصادی برای این زنان (که انگار در اقتصاد نامرئی هستند)، به‌خصوص در کشوری مانند ایران اهمیتی چند وجهی دارد. در ادامه به کسب‌وکار مامان‌پز خواهیم پرداخت تا کمی در مزایای کسب‌وکارهای خانگی که مناسب زنان خانه‌دار است، دقیق‌تر شویم.قاب چهارم: مامان‌پز، دریچه‌ای به سوی شکوفایی اقتصادی زنان خانه‌داردر این شرایط اقتصادی نفس‌گیر امروزی توسعه کسب‌وکارهای خرد خانگی یکی از موثرترین راهکارها برای کمک به بهبود وضعیت معیشت و درآمد زنان خانه‌دار است. یکی از بهترین نمونه‌ها در این مورد، کسب‌وکار مامان‌پز است؛ اولین پلتفرم آنلاین سفارش غذای خانگی در ایران.ایجاد اشتغال برای خانم‌های خانه دار در کنار ارائه غذایی با کیفیت بالا برای کاربران اصلی‌ترین اولویت‌های مامان‌پز است. علاوه بر این غذای شرکتی  مامان‌پز، امروزه به یکی از اصلی‌ترین راه‌حل‌های غذای شرکتی در پایتخت تبدیل شده. همانطور که می‌بینیم با یک تیر، دو نشان را گرفته است. هم سرویس‌های باکیفیت و بهداشتی برای کاربران خود فراهم کرده است و هم بستری مفید و خلاقانه برای مادران خانه‌دار ایجاد شده است.مامان‌پز: ایده‌ای ساده، اما سخت کاربردیدر میان بیداد و هیاهوی خاکستری تهران، هیچ‌چیز نجات‌دهنده‌تر از یک وعدۀ غذای رنگی خانگی نیست. شهری که اگر کار کنی وقتی برای غذا نداری و بالعکس. روزانه هزاران دانشجو، کارمند و کارگر هستند که ناهار و شامشان را باید با غذاهای حاضری، یا ساندویچ‌ و انواع غذاهای بی‌کیفیت سپری کنند، از آن طرف در تهران، یکی از گران‌ترین شهرهای دنیا هزاران مادر خانه‌دار هم نگران تورم روبه‌رشد، آیندۀ فرزندان و انواع خرج‌های خانه هستند. مامان‌پز جایی این میان ایستاده و افراد و شرکت‌ها را به غذای خانگی باکیفیت می‌رساند و در سمت دیگر به اقتصاد صدها مادر خانه‌دار کمک می‌کند. کسب‌وکاری که در زمان تاسیس خود، نمونۀ خارجی مشابه هم نداشت و امروزه کمک‌دستِ بیش از صدها مادر در سراسر تهران است که توانمند شوند و بخشی از مخارج خانه را تامین کنند.مزایا تنها به این موارد محدود نمی‌شوند.1- تاثیرات فردی و اجتماعی: تقویت عزت نفس و اعتماد به‌نفس داشتن یک شغل و کسب درآمد از آن، عزت نفس هر انسانی را تقویت می‎‌کند. یک انسان شاغل می‌تواند افق پیشرفت و آینده‌ای روشن را برای خودش ترسیم کند. مادران و زنان خانه‌دار نیز از این قاعده مستثنا نیستند، به‌خصوص که بیشتر زمانشان در خانه سپری می‌شود و کمتر از مزایای حضور در اجتماع و پتانسیل‌های مربوط به آن بهره‌مند هستند. عزت نفس بالا به مادران کمک می‌کند که فرزندان بهتری تربیت کنند و بهتر بتوانند زمینۀ رشد و شکوفایی فرزندان خود را فراهم کنند. از طرفی داشتن یک شغل و به تبع آن تقویت اعتماد به‌نفس، ظرفیت‌های ذهن برای حل مسئله را گسترده‌تر می‌کند. این توانایی یکی از مهم‌ترین توانایی‌ها برای مدیریت یک خانه است. چراکه بحران‌ها و چالش‌ها از پی هم خواهند آمد و اگر مادر خانواده توان حل مسئله نداشته باشد، مدیریت بسیار دشوار و طاقت‌فرسا خواهد بود. برای آنکه مادر به فرزندش استقلال بیاموزد، خود ابتدا باید استقلال داشته باشد تا به بهترین نحو به فرزندش منتقل کند. 2- تاثیرات اقتصادی: بهبود وضعیت اقتصادی خانوادهدوران تامین مالی یک خانواده از سمت یک نفر و آن‌هم پدر دیگر به‌سر آمده است. در تنگنای اقتصاد امروز و با هزینه‌های رنگارنگ در بخش‌های مختلف، داشتن درآمدی ماهانه برای زنان، به اقتصاد خانواده و آیندۀ فرزندان کمک فراوانی می‌کند. بسیاری از زنان (به غیر از من) این قابلیت را دارند که اندک اندک جمع کرده وانگهی دریا بسازنند. انگار که این مهارت نسل‌به نسل  و سینه به سینه از زنان به نسل‌های بعد انتقال یافته است. داشتن یک شغل خانگی به پس‌انداز زنان کمک خواهد کرد. 3- ساعت کاری منعطف: بهترین امکان برای زنان خانه‌دارمهم‌ترین چالشی که زنان خانه‌دار با آن مواجه هستند، ساعات کاری است به‌علاوه زمانی که باید صرف رفت‌وآمد به محل کار شود. مامان‌پز به بهترین نحو هر دو مسئله را حل کرده است. هم زمان‌های کاری مامان‌ها دست خودشان است و هم می‌توانند از خانه‌های خود کار کنند و در کنار کار به سایر مسئولیت‌های خانه هم رسیدگی کنند. امیدوارم که این بستر در سایر شهرهای ایران به جز تهران هم راه‌اندازی شود. در یکی از داستان‌های جذاب مامان‌ها (مامان ترنج) در وبلاگ مامان‌پز می‌خوانیم که «من همیشه زن فعالی بودم و دوست دارم همیشه تلاش کنم. با اینکه هیچ اجباری  نداشتم ولی دلم می‌خواست یک فعالیت جدید رو شروع کنم. اما هنوز بچه خیلی کوچیکه  و نمی‌تونم کار بیرون از منزل رو شروع کنم. این شد که تصمیم گرفتم کار در منزل رو امتحان کنم. سایت مامان پز همون جایی بود که من به دنبالش بودم».کسب‌وکاری که بتواند مادر را در کنار فرزند نگاه دارد و علاوه‌براین فرصتی برای رشد و پیشرفت او را فراهم کند، هم به مادر، هم به فرزند و در اصل به توسعه یک خانواده به عنوان کوچک‌ترین عضو یک جامعه کمک کرده است. و در نهایتتوانمندسازی زنان از طریق کسب‌وکار، همانطور که در استیچ فیکس و مامان‌پز مشاهده کردیم، تأثیرات عمیقی برای تمام جامعه دارد، نه تنها برای افراد مستقیماً درگیر با کسب‌وکار. هنگامی که زنان توانمند می‌شوند، دیدگاه‌های متفاوتی را به ارمغان می‌آورند، خلاقیت فراگیرتر و محیط‌های کاری متنوع‌تری ایجاد می‌شوند که به نفع همه است. استارت‌اپ‌ها با از میان برداشتن فرآیندهای طولانی سنتی و هزینه‌های سنگین یکی از بهترین محمل‌ها برای رشد و پیشرفت زنان است، چه زنان خانه‌دار و چه سایر زنان. قدرت و پتانسیل رهبری زنان در کسب و کار را دست‌کم نگیریم چراکه با شناسایی و بهره‌گیری از این مزایا توسط شرکت‌های بیشتر، می‌توانیم منتظر آینده‌ای عادلانه‌تر و مرفه‌تر باشیم.منابع استفاده شده در این مقالهzananemrooz.comeghtesadonline.comمقاله بررسی مشارکت زنان در نیروی کار در استانها در سال‌های 65 و 55 تا 75 (هفته‌نامه علوم اجتماعی، شماره 189)</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 12:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالا پایین سال ملتهب ارز دیجیتال با نیم نگاهی به گزارش سالانه نوبیتکس</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%84%D8%AA%D9%87%D8%A8-%D8%A7%D8%B1%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%AA%DA%A9%D8%B3-a5jzeaxqtgok</link>
                <description>ورود من به جهان پر رمز و راز رمزارزها دقیقا به مرداد 1400 برمی‌گردد. زمانی که یک فریلنسر (یا به قول دوستی یک بی‌ثبات‌کار بودم) و در همان حال یک حماقت احمقانه باعث شده بود بخش زیادی از سرمایه‌ اندکم را از دست بدهم. پله‌های پارک ساعی را بالا پایین می‌کردم و انگار که پله پله به قعر جهنم سقوط می‌کردم. چه می‌توانستم بکنم؟ با دیدن چنارهای ساعی به این فکر کردم که کاش لااقل چناری بودم که با اندک آبی می‌توانستم روزها را به شب وصل کنم و بالعکس.میان همین حال‌های ناگوار تماس دوستی مرا دوباره به جهان برگرداند. او میان ما و بقیه بچه‌ها به «آقای کریپی» معروف بود، چراکه بعد از سلام، قبل از خداحافظی و میان تمام جملاتش حداقل یک بار می‌شنیدیم کریپتو، بیت‌کوین، تتر و الی آخر. قبل‌تر بارها به ما پیشنهاد کرده بود که سرمایه‌مان را به رمز ارز تبدیل کنیم، اما من از این جهان هراس داشتم و همیشه از بحث‌کردن طفره می‌رفتم. این بار هم که احوالاتم را شنید، تمنا کرد که این بار از خر شیطان پیاده شوم و نیم نگاهی به این دنیای رمزآلود داشته باشم. باشد که بخشی از سرمایه رفته‌ام را از این راه بازگردانم. من که تقریبا چیزی برای از دست دادن نداشتم، یه آسمون بی‌دریغ بود و کوره راهی ناگزیر، به خودم که آمدم دیدم چند روز است که انواع ارزها و صرافی‌ها را زیر و رو کرده‌ام که ببینم چه کنم.اولین دیدار من و نوبیتکسبا راهنمایی‌های آقای کریپی و پس از سر و کله زدن با انواع صرافی‌های خارجی به این نتیجه رسیدم که ریسک کار در صرافی های خارجی با شرایط تحریمی و اینترنت بسیار بالا و ترسناک است. پس به سراغ صرافی‌های داخلی رفتم و چون همین اندک سرمایه، تمام زندگی‌ام بود، این‌بار سخت‌گیرانه تمام صرافی‌های داخلی را بررسی کردم، هم‌زمان در چند صرافی مختلف ثبت‌نام کردم، اولین صرافی که احراز هویتم را تایید کرد، صرافی نوبیتکس بود. برای من بیزار از انتظار، این اولین نشانه مثبت بود. بعد از مقایسه کارمزد تراکنش‌ها و تنوع جفت ارزها دیگر کار تمام شده بود! نوبیتکس و سلام من به دنیای زیبای کریپتو . . .سال خشکسالی کریپتوتا به سال 2022 رسیدیم، قیمت رمز ارزها پایین آمد، از چپ و راست انواع اقسام تحلیل‌های رنگارنگ می‌شنیدیم که این می‌شود و آن می‌شود. درست است که اندک سرمایه‌ام را گذاشته بودم، اما همین اندک، تقریبا تمام چیزی بود که داشتم، بنابراین طبق معمول سریعاً زانوی غم را بغل کرده و آه و ناله که «این هم شانس ما» و «وای بر من، کاسه کاسه چه کنم» که در همین اثنا آقای کریپتو گزارش سال نوبیتکس را برای من فرستاد. با خستگی و در میان اوج درد گزارش را باز کردم.همان ابتدا شروع گزارش این بخش نظر مرا جلب کرد:در سـال گذشـته کـه هیجانـات در بـازار کـم شـد و تعـداد معاملات کاهـش یافـت، برای نوبیتکس، سـال تقویت زیرسـاخت‌های فنـی و برنامه‌ریزی برای قدم گذاشـتن بـه مسـیری بـرای ارائـه خدماتـی فراتـر از تبـادل رمزارزها بود.با خودم فکر کردم که زانوی غم بغل کردن اشکالی ندارد، اما فقط برای اولش. آخرش که باید به راه‌های دیگری فکر کرد، باید بتوانیم جوری دیگر هم قضایا را ببینیم و راه‌های جدیدتری بسازیم. به خواندن گزارش ادامه دادم و هرچه بیشتر پیش رفتم، قضیه جالب‌تر شد. جالب‌ترین بخش این گزارش برای من به عنوان فریلنسر فعلی و کارمند سابق که سال‌ها هم تجربه کار در شرکت‌های مختلف را داشتم، انواع تعدیل نیرو، و انواع کنسلی پروژه را دبده بودم. استرس از دست دادن و فردای نامعلوم همیشه بخشی جدانشدنی از زندگی‌ من بود و حالا در بخشی از این گزارش از زبان امیرحسین راد، مدیر عامل نوبیتکس چنین می‌خواندم:حتـی در شـرایطی کـه بسـیاری از بازیگـران بزرگ جهانی دسـت به تعدیـل گسـترده نیروهـای خـود زدنـد، نوبیتکـس بـا نگاهـی امیدوارانـه بـه آینـده و فرصتهـای بالقـوه صنعـت بالکچیـن در ایـران، بـه رشـد منابـع انسـانی خـود در ایـن سـال ادامه داد.تجربه‌ای که من در شرکت‌ها و پروژه‌های مختلف داشتم این بود که انگار برای اکثر سیستم‌ها تعدیل نیرو اولین و بهترین راهکار ممکن است. برای من جالب بود که در سال رکود بازار رمز ارزها این شرکت به جای تعدیل‌های گسترده، به فکر گسترش منابع انسانی خود می‌افتد. به این فکر کردم که چقدر به خودش و راه‌های جدیدی که قرار است بسازد، ایمان دارد.ما نه دلِ ریسک‌کردن داریم، نه دلیلش را«ریسک» یکی از واژه‌هایی است که بیشترین درگیری‌های مرا ساخته. شاید برای تمام ما که این روزها و سال‌ها با انواع چالش‌ها مواجه‌ایم، از گرانی‌های پی‌درپی گرفته تا وضعیت اینترنت و تحریم، بازار بی‌ثبات شغل و و و، ریسک معنا و مفهومی متفاوت دارد. ریسک در نگاه اول شاید هیجان‌انگیز به نظر برسد و ما را یاد دوپامین و میزهای قمار بیاندازد، اما در شرایط سختی که همه چیز بی‌ثبات است، ریسک کردن می‌تواند به از دست رفتن خیلی چیزها منجر شود و حتی یک ریسک ساده می‌تواند عواقب غم‌باری برای ما داشته باشد. جایی از این گزارش که به اصطلاح کِیف مرا اساسی کوک کرد و خاطرم را جمع کرد، این بخش گزارش بود:بـا قابلیـت جدیـد نوبیتکـس، می‌تـوان حتـی در روندهـای نزولـی هـم سـود کـرد. بـه ایـن صـورت کـه اگـر تحلیـل کاربـر از بـازار بـرای مدتـی نزولـی باشـد، می‌توانـد بـا دریافـت وکالت از اسـتخر دارایی‌هـا بـرای فـروش رمـزارز مـورد نظـر خـود اقـدام کنـد و بعـد از کاهـش قیمـت مجـددا بـا خریـد آن رمـزارز، موقعیـت فـروش تعهـدی را ببنـدد. بـا ایـن کار یعنـی فـروش در قیمـت بـالا و خریـد در قیمـت پایین‌تـر ، در یـک بـازار نزولـی هـم می‌تـوان سـود کـرد. پـروژه فـروش تعهـدی نوبیتکـس بـا در نظـر گرفتـن دسـتورالعمل فـروش تعهـدی شـورای عالـی بـورس و اوراق بهـادار اجـرا شـده و بـا آن انطبـاق دارد. این دسـتورالعمل در سـال 98 و بـا در نظـر گرفتـن تصمیمـات کمیتـه فقهـی بـورس دربـاره فـروش تعهـدی بـه تصویـب شـورای عالـی بـورس رسـیده اسـت.این امکان برای امثال من بسیار مهم است و مزیت مهمی محسوب می‌شود. آقای کریپتو همواره به دو نکته اساسی برای کریپتو تاکید داشت: دو رکن اساسی کریپتو این است یادگیری این فضا و داشتن یک صرافی مطمئن که با خیال راحت در آن کار کنیم و چه بهتر که این صرافی امکان استک کردن دارایی را هم به ما بدهد، چرا که هم می‌شود از بالا رفتن قیمت‌ها سود کرد و دارایی خود را نگه داریم و در عین حال سودی هم در قبال نگه‌داری این ارزها نصیبمان شود که این بستری است که نوبیتکس ایجاد کرده است.رشد روزافزون زنان در دنیای رمز ارزهاو در نهایت آنچه در این گزارش خوشحال‌کننده بود، رشد کاربران زن نسبت به سال گذشته بود.در سـال 2022 یک میلیون و 87هزار نفر در نوبیتکس ثبت‌نام کردند و به جمع نوبیتکس پیوسـتند. در پایان این سـال تعداد کاربران نوبیتکس به چهار میلیون و 318هزار نفر رسـید. میانگین سـنی کاربران نوبیتکس 35سـاله اسـت و 22درصد کاربران خانم هسـتند. ایـن نسـبت کـه در سـال گذشـته 16درصـد بـود، اکنـون 6واحـد درصـد افزایـش پیـدا کرده و نشـان میدهـد در سـال 2022 خانمها تمایل بیشـتری بـرای ورود بـه دنیـای رمـزارز نشـان داده‎انـد.در روزهایی به سر می‌بریم که باورها دگرگون می‌شوند و از تقسیم‌بندی‌های سنتی زن/مرد روزبه روز بیشتر فاصله می‌گیریم. باورهایی که می‌گویند، معاملات، ریاضی و اقتصاد مردانه است و خیال و احساس زنانه‌اند. هرچند که تاریخ به ناحق فرصت‌های زیادی را از زنان گرفته و باورهای سنتی مدام زمزمه‌هایی از این دست را در گوش ما تکرار می‌کنند، اما وقت آن است که از این حرف‌ها دست شوییم و مستقیماً خودمان را داخل آب بیاندازیم و فارغ از تمام کلیشه‌ها از بازی ریاضی، اقتصاد و نمودارها لذت ببریم.و البته من تنها جذابیت بخش‌های بسیار کوچکی از این گزارش را با شما به اشتراک گذاشتم، کامل‌تر آن را می‌توانید در گزارش سال 2022 نوبیتکس بخوانید.</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 11:59:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش برگِ خزان</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%B4%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%AE%D8%B2%D8%A7%D9%86-dhfhbtnybdz9</link>
                <description>نارنجیِ مُرده: نامه شماره یکاشک‌ها چند وقت است که دوباره با من آشتی کرده‌اند. نشانۀ خوبی است نه؟ یه جور سرزندگی دارند، لااقل برای من. قبل‌تر که ریتم تند کار، رمقی برای تب و تاب عاشقی نمی‌گذاشت، گریه یادم رفته بود، تو می‌دانی گریه نکردن چقدر بد است؟ چه تلخ است؟ دلت می‌خواد زار بزنی اما آخرش زر می‌زنی. آن‌هم برای خودت، باید جایی نگه می‌داشتی برای خواب. متروی ارم سبز نه و نیم هر صبح انتظارت را می‌کشید...«وابستگی» اوج تراژدی درام نیمه‌جانِ تو بود. برای من اما یک جور مریض‌بازی بود. همان مرضی که در سیاهۀ میزهای اشتراکی یک‌دست سفید  open-officeناپدید شده بود. تنها روح سرگردانش بود که بعضی شب‌ها وقتی مرا تنها و بی‌دفاع گوشه تخت می‌یافت، به وجودم لگد می‌کوبید و درد بی‌درمانش امانم را می‌برد. همین لگدها آخر هوس آن مرض را به جانم انداخت.نمایشنامه درام‌‌مان را در سرم مرور می‌کنم. می‌خواهم ببینم اوج تراژدی برای من، کجای مختصات این درام قرار می‌گیرد. روایت را چطور بچینم که این‌بار ترس‌های من لحظۀ تراژیک را بسازند. دقیق می‌شوم، به اشک‌هایم فکر می‌کنم و بغض‌ها. بغضی‌هایی که بی‌وقفه وسط روز قرار است بترکند. نبودن، حذف‌شدن، نشدن، خراب شدن... نه نه نه دلم کمدی می‌خواهد. این تلخ‌اشک‌ها را فراموش کن. بخندیم کمی. روایت‌ها را وارونه بتابانیم، من بروم آنجا، اینجا بمانی تو. من آنجا کنترل همه‌چیز را از دست می‌دهم و همه‌چیز را اشتباه تلفظ می‌کنم. یک دل سیر می‌خندیم به خدا. وابستگی و دلبستگی هم می‌روند پی کارشان.حدی جدی اگر بافتن این روایت دست خودمان بود چه می‌کردیم؟«پس دست کیست؟»می‌پرسی دیگر؟ نمی‌پرسی؟یک دستش که دست آنهاست، کشوری که دیگر وطن‌پرست‌هایمان هم با طول و عرضش بیگانه‌اند. اینجا سهم ما تنها وعده قبری رایگان است. تصمیم نمی‌گیریم ما، تن می‌دهیم. تو می‌روی، من نمی‌آیم، نمی‌توانم بیایم یا دلم نمی‌خواهد؟ نمی‌دانم درست. فکرش را هم می‌کنم، باز هم نمی‌دانم. دو دوتا چهارتا هم می‌کنم و نمی‌دانم.راستی این روزها کلمات دوباره آشتی کرده‌اند. نوشتن انگار یک جور آسمان ریسمان به‌هم بافتن است. به‌خصوص وقتی جبر واژه‌ها در یک برون‌ریزی قدرتمند از لایه‌های سیاه ناخودآگاه سر برمی‌آورند، وقتی ریتم واژه‌ها بی‌درنگ در مسیر سیاه تباهی، شلنگ و تخته می‌اندازند. من که از این بیراهه‌های بی‌سروته خوشم می‌آید، حتی اگر به قیمت از دست‌دادن تمام شب‌های زندگی تمام شوند.آبیِ تیره: نامه شماره دونمی‌دانم زخم دلتنگی‌های بی‌وقفه پنجشنبه‌های تهران است یا همین خرده‌روایت‌های رمانتیک اخیر که اینطور زمان، بیخ گلوی مرا فشار می‌دهد. راستی راستی احساس خفگی دارم. ولله که از این ادا‌های پیش‌پا افتادۀ روشن‌فکرمآبانه نیست. من خفگی را همینجا توی تنم حس می‌کنم.. «تنم به پیلۀ تنهایی‌ام نمی‌پیچید» را فروغ خیلی درست به تصویر کشیده است. «چراغ‌‌های رابطه هم که تاریکند». اما اینجا ایوانی هم نیست که بروم و انگشتانم را بر پوسته نازک شب بکشم.عوضش واژه‌ها برگشته‌اند. می‌دانی چقدر نبودنشان عذاب‌آور بود؟ نمی‌دانی. نبودن، نکشیده‌ای! ندیده‌ای که دلتنگی چه زهر کشنده‌ای دارد، به‌خصوص وقتی با خیالات و زباله‌های ذهنی ترکیب می‌شود. این روزها اگر بخواهم حتی می‌توانم زجر را نقاشی کنم یا بسازم. به من یک تکه خمیر قرمز بده و کمی آبی تیره و یک سیم که روی این خمیرها شیارهایی بیاندازم، شیارهای درد که روی تن نرم خمیر قیقاج می‌روند.. شبیه درد پریود است. تیر می‌کشد دلت و افسردگی یک روز کامل به جانت می‌افتد. گاهی حتی روز قبل و روز قبل‌ترش. سه روز از پا می‌افتی. گریه می‌کنی، اما دلت است که درد می‌کند. دلتنگ و کلافه‌ای و خون می‌ریزد.کاش زنگ می‌زدی امشب.خردلی: نامه شماره سه«تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند که دست‌های تو ویران خواهد شد»کم‌کم نقطه اوج دارد فروکش می‌کند، به انتهای درام نزدیک می‌شویم، حالاست که بار دراماتیک واژه‌ها سبک می‌شود. قبض گاز، برق، موبایل، شارژ خانه و اجاره را هنوز ندادم و نهایتا دو میلیون موجودی دارم. تو از جمع و تفریق بدت می‌آید، می‌دانم. اما ما متوسطیم و ناچاریم که این چرتکه را مدام بالا پایین کنیم. چرتکه هم که می‌دانی فقط و فقط عدد می‌شناسد. درام و تراژدی حالیش نمی‌شود، حتی برای وقفه‌های کمیک هم پشیزی ارزش قائل نیست. ماه است و اجاره لعنت به این درام باستانی، کی زندگی واقعی شروع می‌شود، تو سرگرم عددها و نزدیک‌ترین پروازی! من هم که در خیالاتم می‌چرخم. یک جورهایی پرواز می‌کنم. پرواز زیادی خوشبینانه است. پرواز نه، سقوط می‌کنم شاید. اما بهتر. می‌دانی سقوط هم یک شکل دیگر پرواز است، فقط جهت‌اش فرق می‌کند، بالا و پایین یک امر نسبی است، یادت می‌آید؟ جواب بابا بود به الهام.چند ماه دیگر فاصله ما از یک شهر به یک مرز جغرافیایی بزرگ‌تر رسیده و‌ خیالات من بیشتر و بیشتر مجال سقوط دارند.مهم نیست کدام تو واقعی‌تر است، رویای من از تو بارها زیباتر از خودت است.در رویای من بارها روشن‌تری، رنگ‌های پیرهنت هزاران بار رنگین‌تر. تازه‌تر از همیشه‌اند، لب‌هایت و شیرین‌تر است صدایت. نیستی، هست اما رویایت. قصه‌ای که هر شب هرجور بخواهم روایت می‌کنم. از پله‌های متروپل چهارباغ بالا می‌رویم، دو‌ پله بالاتر از تو ایستاده‌ام، گرمم‌ است و‌ تنها نگرانی‌ام، سوز سرد دلتنگی‌ست وقتی است که نمی‌بینمت. درست فهمیدی، جامانده‌ام در آخرین روزهای تیرماه، اصفهان. عجله دارم و‌ این‌بار این دلتنگی جدید به تمام دلتنگی‌های قبل اضافه شده، مردی که با یک جعبه موسیقی مرا بدرقه می‌کند. قلبم بعد از سالها به تپش افتاده و اصفهان زیباست، از همیشه زیباتر است، چهارباغ می‌خندد، رود خشک آنقدرها هم تشنه نیست، انگار با نبودن خو گرفته، نرم شده و در آغوش حاشیه سبزش هم‌زیستی تازه‌ای شروع کرده. صدای پرنده‌ها را می‌شنوم. پوزخند می‌زنی می‌گویی آب که‌ نیست، آن وقت‌ها به هوای زاینده‌رود می‌آمدند.می‌گویم رویاست دیگر؛ رویا! می‌شناسی رویا را؟افسوس که سهام این‌ رمزارزها خیالاتت را خشکانده است.دستت را به من بده. فقط یک لحظه، فقط یک دقیقه به هیچ‌چیز فکر نکن، چشمانت را ببند و همراهم بیا. بیا یک دقیقه خودمان را بسپاریم به دهانه‌های بازار. گوش بسپار به سروصدای ظرف‌های مسیِ راسته مس‌گرها. چشم‌هایمان را جلوی شیخ‌لطف‌الله باز کنیم. دستت را بگذار روی قلب من، می‌بینی چطور می‌کوبد‌ به سینه؟در همین یک دقیقه هم بی‌تابی و خمیازه می‌کشی. بیدار شو تو، جای من خوب است.خاکستری: نامه شماره چهارحالا ریتم کند و کشدار روزها افتاده روی دور تند. چشم باز می‌کنم شب است و چشم برهم می‌گذارم فردا آمده و فردای فردا. کمتر آدم‌ها را می‌بینم. این برایم خوب است. برای من که زباله عذاب و ترس‌های آدم‌ها شده بودم. من که حرف‌ها را می‌شنیدم و در پس حرف‌ها، تفاله‌های ترس‌ها، زجرها و فاضلاب تناقض‌هایشان را بالا می‌آوردم. تمام را دور ریختم. حالا می‌توانم با خیال راحت بروم «یرما» بنشینم و به آن دخترک زیبا با موهای فر که انگار از میان داستان‌های دیو و پری بیرون آمده اسپرسو و کیک هویج سفارش دهم. می‌توانم اشک بریزم به یاد وقت‌هایی و برگردم به ریتم زندگی.آره ریتم زندگی را از دست داده بودم هفته‌های پیش. ولی به هر حال تمام تراژدی‌ها نقطه‌ای پایان دارند. سراسر آن روزها صدای همسُرایان در سرم می‌پیچید که می‌گفتند، بلند شو، از جایت بلند شو. فقط بلند شو و یک‌بار دیگر به جنگ زندگی برو. که زندگی همیشه همین است و هیچکس به خاطر عمق احساساتت مدال نمی‌دهد.هر چقدر هم احساساتت ناب و واقعی باشند، اینجا یونان باستان نیست. این را هر روز با خودم تکرار می‌کردم. هر روز یادم می‌آمد که گوشه‌ای از خاورمیانه‌ام و جبر جغرافیایی‌ام، پنداری هم‌ذاتی ندارد.‌ هر روز از حساب بانکی‌ام کم می‌شود و قهرمان بودن اجاره‌ام را نمی‌دهد. مراسم باشکوه سوگواری تکه‌های شکسته قلبم هم محکوم به گرسنگی بود. هیچ تماشاچی‌ای هم در کار نبود. بالاخره هر مراسم عزایی هم تمام می‌شود، خاک‌سپاری، هفته، چهلم. یک روز باید رخت عزا را از تن درمی‌آوردم و ظرف می‌شستم.اشک‌ها هم که فقط اشکند.صورتیِ کم‌جان: نامه شماره پنجبه کمی هل نیاز دارم. درست شنیدی. ای کاش کمی مرا هل می‌دادی، که کامل از این جهان مشترک‌مان پرت شوم بیرون. فقط یک ضربه کوچک لازم دارم. می‌دانم که کار تو نیست. آنقدرها جسور نیستی که مرا هل دهی. می‌خواهی داشته باشی این جهان مشترک نیمه‌جان بی‌رمق را. همینطور که هست می‌خواهی داشته باشی‌اش. کاش می‌توانستم با پاهای خودم بروم. کاش سالها را برمی‌گرداندم عقب، برسم آنجا که اولین بار یاد گرفتم یک پا را آرام بلند کنم، زمین بخورم، دوباره بلند شوم و دوباره زمین بخورم و دوباره. اما حالا پاهایم وصل است به این جهان بی‌رمق. دلم نمی‌کشد که بی‌گدار لگدمالش کنم و بروم. نمی‌توانم. باور نتوانستن سخت است. اما نمی‌توانم. چیزی در این سیاهه گنگ هست که هنوز نگه‌ام داشته. حتی نمی‌دانم چیست. تو؟ تو که جهان دلخواهت روابط سه‌گانه و چهارگانه است. اصلا این جهان نکبت چرا هست؟ چطور ساختمش؟ چرا نگاه نکردم؟ از اول. حتما نشانه‌ای بود. بود، ندیدم، نخواستم ببینم. نشد ببینم.اصلا این بار دلم می‌خواهد شروع تراژدی را تغییر دهم. اگر لحظه اوج و رنج تراژیک را بیاورم اول، آخرش همانجایی است که اوضاع آرام است. تغییر را می‌اورم اول و تا می‌توانم زجر می‌کشم. آن‌قدر که آهم در می‌آید و هرچقدر که جهان جا دارد گریه می‌کنم که بتوانم امروز که آخر این درام است، آرام باشم، که امروز به آن نظم اولیه تراژدی برگردم. ضد قهرمان هم هنوز وارد عمل نشده، نیستی و تمام کشمکش‌ها هم تمام شده.آخر تراژدی‎‌مان من راه می‌روم میان سایه‌های چنارهای چارباغ. هنوز تو را ندیده‌ام و ذهنم درگیر «افسانه» نیماست و باز فروغ می‌خوانم:و گوش می‌کنم: نه صدائیو خیره می‌شوم: نه ز یک برگ جنبشیو نام من که نفس آن همه پاکی بود«دیگر غبار مقبره‌ها را همبرهم نمی‌زند»سبز سیر: نامه شماره شش«خودت پلکامو می‌بندی و این قصه تموم میشه»و حالا نرم نرم دارد می‌میرد آن جوانه‌های سبز. حالا آن گیاه نمناکی با دستان خودم بزرگش گردم باید هرس شود و به گورستان سپرده شود. اما باغبان نمرده، هنوز می‌شود گیاه جدید کاشت. شاید هنوز بشود بذری پیدا کرد و به امید روز در سیاهی خاک، دفن کرد. هیچکس نمی‌داند آینده چیست و چرا روزهای حال این‌طور بی‌امان به دنبال اشک و آه‌اند. من با ریزه‌های اشک آشنایم، حتی اگر سال‌ها باشد که نباشند. می‌دانم کِی، چرا و چطور بی‌وقفه بر باغ من سوار می‌شوند و چرا گاهی همه‌چیز در یک قلب عاشق خلاصه می‌شود. البته فقط گاهی. وقت‌هایی که باید گل‌های باغچه را آب بدهم و علف‌های هرز را هرس کنم. هرس کردن بلد نیستم. هرس کردن کار باغبان‌های ظالم است. من تمام گل‌ها را دوست دارم، حتی همین علف‌های هرز را. دلم نمی‌آید، حتی اگر تمام دنیا با شست و اشاره باغبان نادان را اشاره کنند که تمامش کن. که هرز است، که اصلا هرز یعنی هرس. من نمی‌توانم. دلِ کندن ندارم. باغ من بزرگ است. باغ من آنقدر سبز است که این هرزها آسیبی نیستند. مگر آن همه زمستان نداشتیم، بالاخره که یک روزی تمام این گل‌ها خشک می‌شود؛ روزی که زمستانِ زمستان‌هاست. پس چرا حالا دست به تبر شویم؟ حالا که بهار است و رویش، حتی اگر «آپریل ستمگرترین ماه‌ها باشد و گل‌های یاس‌اش را از زمین‌های مرده برویاند.»بیا! می‌دانم بهاری نیست و تمام بهارها خزان است. می‌دانم این باغ خشکیده است، قبل از آنکه چشمانت روی این سطرها بچرخد و قلبت... قلبت؟ قلب ات؟ نمانده قلبی. سال‌هاست زیر برف زمستان است. بیا من دلم هوای بهار کرده است، هوای آن بهارهای بچگی، هوای لذت کودکانه عیدی و سفر به اهواز. اهواز که همیشه بهار است. اما بهار من و تو خیلی وقت است دو قطب مخالف است از زمین.می‌گویند نوشتن احیای بهار است، بهاری مرده که لابه‌لای سطرها جا خوش کرده. می‌گویند نوشتن شبیه بهار است، پر از زایش. خزان قلب من که بهارهاست درد می‌زاید. اما تو بیا، نترس هوا که خوب است. شلنگه و تخته نیاندازیم در این خزان؟ خزان بعدی معلوم نیست کدام بهار قرار است روایتمان کند.</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Thu, 28 Apr 2022 17:57:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت گرگ و میش</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D9%85%DB%8C%D8%B4-sbftxjvhcbyw</link>
                <description>Automate - Edward Hopperدگمه‌های کیبورد یکی در میان بالا و پایین می‌رفت و کوه کلمات کوتاه و بلند ردیف می‌شدند. یک چیزی یک جایی ته ته وجودم می‌لرزید. اما تهِ ته وجود دقیقا کجاست؟ همان جایی که سایه‌اش در سیاهی رویاها و کابوس‌ها سر می‌خورد؟ یا همان جایی که احساسات نقیض و ضد در هم می‌لولند، ترکیب می‌شوند و آخرِسر معجونی بی‌سروته را روانه زندگی من می‌کنند.من اصلا نمی‌دانم آن ته‌ها چه خبر است؟ کدام زخم کودکی سرباز کرده و نعره می‌کشد، چرا تمام این روزها به یک نوع خاصی از غم و تنگ‌دلی می‌گذرد. اما یک چیزی هست که تمام طی روز بالا پایین می‌شود، چپ و راست می‌پیچد و آخر شب‌ بیخ گلویم را فشار می‌دهد.نگذاشتم همینطور برای خودش بماند و برای خودم ولوله به جان بیاندازد. موبایل را برداشتم و با همراهی شصت و اشاره، شماره‌اش را نشانه رفتم...میان تختش ولو افتاده بود، خواب و بیدار با صدای کشدار نیم‌هشیار شلاق کلماتش را سرازیر کرد. گفتم که خوابم این‌روزها خراب شده، نیمه شب‌ها می‌پرم از جا و گلدان‌هایم را سی روز و سه ساعت است که آب نداده‌ام.می‌گوید گور بابای گلدان‌ها، گور بابای خواب‌ و تمام کابوس‌ها. خودش را خودم بیدار کرده‌ام. باقی کلماتش در میان صدای سیما که صدایم می‌کند و سوال‌های بی‌سروته می‌پرسد، گم می‌شود. ساعت از سه نصف شب گذشته و سایه‌های بی‌حال کف پیاده‌رو را سیاه کرده‌اند. تلفن را قطع می‌کنم، چراغ هال را خاموش و چراغ حمام را روشن می‌کنم. شانه‌ام را جا گذاشتم. باز چراغ هال را روشن می‌کنم. اصلا چه وقتِ حمام است؟ چراغ حمام را خاموش می‌کنم. چراغ آشپزخانه را روشن می‌کنم، سراغ یخچال و خوراکی‌های منجمد می‌روم. کیوی زبانم را لزج می‌کند و پرتقال قلبم را منجمد. شاید کمی سالاد پریروز. سالاد را می‌کشم بیرون و چنگال را میان کاهوهای پلاسیده و سس فرانسوی تکه‌تکه شده می‌چرخانم. دور اول چیز زیادی به چنگال نمی‌ماسد. سه دور خلاف عقربه‌های ساعت دوباره می‌چرخانم. کاهوهای پلاسیده و یک ورق نازک گوجه  به دام می‌افتد... این وقت شب دلم سالاد دو شب پیش که با دلخوری سمت یخچال سُراندم، نمی‌خواهد. چراغ آشپزخانه را خاموش می‌کنم. چراغ هال و حمام هم خاموشند.هال و آشپزخانه با نور ضعیف ماه و خورشید روشن شده‌اند.</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 19:34:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش محتوا به روش نقد: مورد اول</title>
                <link>https://virgool.io/Content/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-neebitkakdk9</link>
                <description> اولین مقاله‌ای که برای مجموعه #بررسی_محتوا انتخاب کردیم مقالۀ آقای امیرحسین زنده که عنوانش « ویزای تضمینی کانادا ۱۰۰%، فوری، با دعوتنامه و ۷ دروغ بزرگ!» قبل از هرچیزی لینک مقالۀ اصلی رو براتون می‌گذارم.https://visaland.org/canadian-visa-guaranteed-no-shingen/این مقاله توی کلمه کلیدی ویزای تضمینی کانادا و کلمات کلیدی مترادفش لینک 2 گوگل رو داره و این دستاورد بزرگی برای محتواست. حالا می‌خوایم ببینیم که این مقاله چه نقاط قوتی داره و کجاهاش نیاز به اصلاح داره.من این مقاله را در دو سطح بررسی می‌کنم.1- از منظر اصول سئو2- از منظر ساختار (اصول نگارش، ویرایش و کلیت متن) و محتوابریم ببینیم در هر بخش چه اتفاقاتی افتاده که این مقاله چنین جایگاه خوبی رو کسب کرده.1. از منظر اصول سئوکلمات کلیدی: این مقاله به خوبی از کلمات کلیدی اصلی و کلمات کلیدی هم‌معنی استفاده کرده (می‌دونید که چقدر این کلمات هم‌معنی مهم‌اند) و نسبت خیلی خوبی توی مقاله در مورد کلمات کلیدی رعایت شده. کلمات کلیدی مشابه در اکثر عناوین اصلی و فرعی و عنوان سئو و توضیحات متا رعایت شده و این باعث شده که گوگل اعتماد کنه و مقاله رنک بگیره.اسنیپت: اسنیپت اولین برخورد بسیاری از کاربران با مقالۀ شماست. یکی از مهم‌ترین نقاط قوت این مقاله اسنیپت قدرتمندی است که برای آن نوشته شده و بسیاری از کاربرانی که به دنبال ویزای کانادا هستند را به کلیک ترغیب می‌کند. به تصویر اسنیپت مقاله توجه کنید.کلمات 100%، فوری و مخصوصا «7 دروغ بزرگـ» به شدت کاربران را کنجکاو می‌کند، بفهمند چه خبر است و این 7 دروغ بزرگ چیست. همینطور در توضیحات متا عبارت «کمترین بیعانه» به شدت وسوسه برانگیز است. اگر عبارت «ویزای تضمینی کانادا» را در گوگل سرچ کنید این قدرتمندترین اسنیپتی است که در صفحۀ اول گوگل می‌بینید.لینک‌سازی داخلی: خیلی خوب و متناسب انجام شده.سایر نکات مرتبط با سئو با محتوا مشترکه که توی بحث محتوا مطرح‌شون می‌کنم.2. از منظر محتوا و ساختاردر یک نگاه کلی محتوا بسیار ساختار منظم و خوبی دارد، پاراگراف‌ها طولانی نیستند و عناوین اصلی واضح و شفاف به موضوع پاراگراف پرداخته‌اند. مهم‌ترین نقطه قوت این مقاله مقدمۀ آن استمقدمه یکی از حیاتی‌ترین بخش‌های محتوای شماست؛ چراکه اگر مقدمه جذابی نداشته باشد، کاربر شما اصلا ترغیب نمی‌شود مقاله را تا انتها بخواند.این مقاله با به چالش کشیدن یک باور غلط شروع می‌شود و همین مسئله باعث جذابیت آن شده. از همان ابتدا به این می‌پردازد که هیچ تصمینی در زمینه ویزای کانادا وجود ندارد و علت‌های آنرا هم تشریح می‌کند. همین مسئله کافی است تا کاربر بخواهد تا آخر این مقاله را بخواند.یک توصیه برای خوانندگان شما هم می‌توانید از شروع این مقاله درس‌های زیادی بگیرید. ببنید در کسب و کار و صنعت شما چه باورهای غلطی وجود دارد، شما با چه چیزهایی مخالفید و چه تصورات نادرستی درباره زمینه کاری شما وجود دارد.ساختار مقاله: پس از خواندن مقدمه شما وارد بخشی می‌شوید که نوشته «در این مطلب می‌خوانید» و تمام سرفصل‌های مقاله را در یک نگاه می‌توانید ببینید و با کلیت ساختار مقاله آشنا شوید. به عکس توجه کنید:تنوع فرم‌های محتوا: استفاده از متن، تصویر و فایل صوتی در کنار همدیگه کمک کرده که محتوا با فرم‌های مختلفی در اختیار کاربران قرار بگیره. خیلی از کاربرها هستند که حوصله خوندن ندارند، فایل صوتی رو گوش کنند و این باعث میشه که Time On Page که یکی از فاکتورهای مهم گوگل آنالیتکسه افزایش پیدا کنه.برجسته‌سازی: منظورم از برجسته‌سازی اینه که من به عنوان خواننده بتونم بفهم که بخش‌هایی از متن از بقیه جاها مهم‌تره چیه. که مهم‌ترین ابزارش هم استفاده از گزینۀ Bold هست. توی این مقاله توی هر پاراگراف قسمت‌های مفیدش بولد شده‌اند.خوانایی: یکی از مهم‌ترین نکات محتوا خواناییه، خوانایی توی بیشتر این مقاله رعایت شده، اما دو سه جای این مطلب با جملات طولانی سروکار داریم. یکی از این نمونه‌ها پاراگراف سومه، که کل پاراگراف یک جمله شده. این به شدت پاراگراف رو طولانی کرده و فهمش را برای مخاطب سخت و دشوار. پاراگراف رو ببینید:برخی از آژانس ها و یا کارگزاران ویزای کانادا ادعا می کنند که برای ویزای تضمینی کانادا شما، برچسب تقلبی ویزای شینگن به پاسپورت شما الصاق می کنند. لیبل صوری ویزای شینگن یک جعل سند است و همینطور به تنهایی معتبر نیست بلکه باید مهر ورود و خروج از کشور مربوطه را داشته باشد و همچنین در صورت مطلع شدن سفارت کانادا و سفارت کشوری که لیبل آن را جعل کرده اید، به شدت با شما برخورد خواهد شد و تا 5 سال از اخذ ویزای کانادا محروم خواهید شد.تعاریف: وقتی در مورد یک مفهوم توی مقاله‌تون می‌خواید صحبت کنید، بهتره که اول اونو دقیق تعریف کنید و بعد ازش حرف بزنید. توی این مقاله در عنوان ششم ما با چیزی به اسم ساین سفارت کانادا مواجه‌ایم که نویسنده اول باور غلط رو در موردش توضیح داده، بعد در پاراگراف دوم نوشته که ساین چیه. بهتره اول ساین تعریف بشه بعد بریم سراغ باور غلطش.مثال‌ها: یکی از بهترین روش‌ها برای اینکه خوانایی متن رو بتونید زیاد کنید، استفاده کردن از مثاله، آقای زند توی این مقاله خیلی خوب از مثال‌ها استفاده کرده. مثلا توی آیتم 7 در مورد تضمین بازگشت وجه شما می‌بینید که چطور مثال بیشتر قضیه رو براتون مشخص می‌کنه.تجربیات کاربر: این یکی از چیزهاییه که من همیشۀ همیشه خیلی روش تاکید دارم و بهش علاقه دارم؛ «تجربۀ کاربران» این به مقاله و شرکت شما اعتبار خیلی خوبی میده و کمک می‌کنه که کاربر بتونه بهتون اعتماد کنه. به این بخش مقاله توجه کنید: اعتبار محتوا: یکی از مهم‌ترین چیزهایی که در مورد محتوا مهمه اینه که چقدر می‌تونم به این مطلب اعتماد کنم و اعتبار این محتوا چقدره.اینکه مداما از خودمون بگیم و اینکه ما خوبیم، عموما احساس خوشایندی به کاربر ما نمیده، یکی دیگه از نقاط قوت این محتوا اینه که در مورد وعده‌های دروغین رقیب‌هاش دلیل و منطق میاره، اما فقط هم شرکت خودشون رو به عنوان شرکت معتبر معرفی نمی‌کنه بلکه یک جایی از متن به این اشاره می‌کنه که «این به این معنی نیست که فقط مجموعه ما ويزاي کانادا را به صورت اصولی تضمین می کند بلکه همکاران خوب زیادی داریم که این کار را انجام می دهند. هدف ما فقط آشنا کردن شما با واقعیت ها و مفهوم واقعی ویزای 100درصد تضمینی کاناداست.»سوالات متداول: این هم یکی دیگه از آپشن‌های مورد علاقه منه که توی این مقاله موجوده.?نتیجه‌گیری: پایان مقاله فقط یه نتیجه‌گیری کم داره.به صورت کلیباید بگم که مقاله، مقالۀ خیلی خوبی بود و نکات آموزنده زیادی داشت؛ به خصوص برای کساییه که به هر شکلی با محتوا درگیر هستند. یه سری ایرادات جزئی توی این مقاله وجود داره که فهرست‌وار بهشون اشاره می‌کنم:· استفاده نکردن از نیم‌فاصله و علائم نگارشی در بعضی از قسمت‌ها· استفاده از جملات طولانی در بعضی از قسمت‌ها· توضیح باور غلط در مورد ساین، پیش از اینکه تعریف درست ازش داشته باشیمحالا نوبت شماست. نظر شما چیه؟</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Feb 2019 00:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوق درهم شکستن یک ابر، به هوای تنیدن و بارش</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B4-xruxzxtbrp1r</link>
                <description>خوابم نمی‌برد، الان که ساعت از 2/5 شب گذشته و 6 صبح باید حرکت کنم. شش صبح باید حرکت کنم به سمت تهران. ساک‌ام را هم نبسته‌ام. فکر مقاله نصف کاره‌ام هم مثل فرفره در مغزم می‌چرخد. من اما به شوق فکر می‌کنم. به &quot;شوق&quot;هایی که میان سایه‌های رنگارنگ روز گم می‌شوند. با هیجان چراغ‌های ذهنم را روشن می‌کنند و من مثل برگ‌های پاییز زیر پاهایم له شان می‌کنم.شوقِ نوشتن، شوق شروع کردن یک کار ناآشنا، شوقِ خواندن آن رمانی که مرجان پیشنهاد داده بود؛ آن دفعۀ آخری که اصفهان بودم. دوتایی روی مبل‌های لیمویی خانۀ مرجان لم داده بودیم و مرجان داستانی از گلشیری می‌خواند. از داستان هیچ یادم نمی‌آید. هیچِ هیچ. فقط صدای قهوه جوش یادم می‌آید و لحن مرجان که آرام و تند می‌شد. شوق چیزی بود که میان من و مرجان زیاد جاری بود. من و مرجان که چهارشنبه‌ها دوتایی با هم نمایشنامه می‌خواندیم. از &quot;شب هزار و یک‌ام&quot; بهرام بیضایی شروع کرده بودیم که موضوع پایان نامه مرجان بود. قرار بود با هم روی پایان نامه‌اش کار کنیم. قرار بود تمام داستان‌های گلشیری را بخوانیم.کمی عقب‌تر می‌روم؛ زیاد نه، کمتر از شش ماهِ قبل. قرار بود با سارا و نسرین کتاب &quot;عناصر رمان&quot; را بخوانیم و 4 داستان مهم را تحلیل کنیم و اگر شد چاپ کنیم. کتاب عناصر رمانمان به زور به صفحۀ 100 رسید.حالا کمی می‌آیم جلو. نزدیک‌ترین سال به امسال؛ پارسال. با ساناز قرار بود &quot;هنر سینما&quot;ی بوردول را بخوانیم و تمام فیلم‌هایش را ببینیم. چند ماه است که هربار با ساناز قرار می‌گذاریم به همدیگر یادآوری می‌کنیم که زمانی قرار گذاشته بودیم بوردول بخوانیم.اصلا خودم، خودم که با خودم قرار گذاشته بودم ماهی یک داستان بنویسم، کنسل شد، گفتم اشکال ندارد، حداقل ماهی یک داستان می‌خوانم، چندین ماه است که یک صفحه هم نخواندم. گفته بودم که اصلا به درک، بیا و هفته‌ای یکبار در ویرگول، جایی برای نوشتن و خواندن بنویس و بخوان. همین هم بعد چندین هفتۀ متوالی است که می‌نویسم.اول پاییز است، آفتاب هیجانش فروکش کرده و آهسته آهسته ندای نسیم‌های خنک می‌آید. من تمام کارهای نکرده روی دلم سنگینی می‌کند. کم کم سنگینی از قلبم شروع به حرکت می‌کند، آرام آرام نزدیک بیخ گلویم می‌رسد و تا می‌تواند فشارم می‌دهد، از آنجا هم رد می‌شود و می‌آید بالا. به چشم‌هایم می‌رسد. چشم‌ها با یک سیلی جانانه از جانم پرتشان می‌کند بیرون. اشک صورتم را خنک می‌کند. اول پاییز است.پ.ن : عنوان این نوشته بیت اول شعر یکی از دوستان شاعرم است که حدودا 3 سال و سه ماه و سه ساعت است که ندیدمش. عکس هم از یکی از عکس های سفر پارسال من و مرجان است به ماسال</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Sep 2018 03:05:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همینجوری می‌خندم، همینجوری اشک می‌آید</title>
                <link>https://virgool.io/@allahbeigi.elina2016/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF-vreozf3fccp9</link>
                <description>من با تمام جسم و جانم مطمئن بودم که با این درد دائمی سرم، با این احساس پیوستۀ خارش زیر موها و با این میز چوبی و صندلی مندرس هیچ چیز عوض نمی‌شود. در حقیقت همه چیز همان جایی است که همیشه بوده است. همه چیز دقیقِ دقیق همانطور است که همیشه بوده است. همین‌ها، همین احمق‌ها هیچ چیز را عوض نمی‌کند. هر روز آفتاب از همان طرف طلوع می‌کند. هر روز بالش من همانطور مثل همیشه کج و کوله است و قلب من مثل همیشه یخ‌زده و منجمد است. تیزترین و بُرنده‌ترین اشعه‌های خورشید هم نمی‌تواند آبش کند.به طرف میز ناهار می‌روم. همین هفتۀ پیش بود که پایه‌اش خراب شد. چسبناک است و ذرات نان مانده از پریروز یکدستی پلاستیک را به ریشخند گرفته. صندلی‌ام یک پایه‌اش خراب است و نباید زیاد جابه جایش کنم. البته فقط فعلا، فقط تا وقتی که درستش کنم. به مانیتور زل می‌زنم و از میان انبوه فولدرهای مختلف یکی را باز می‌کنم...عکس‌های دانشگاه است. از آن روزهایی است که باران می‌آمده. من طبق معمول توی هیچ کدام از عکس‌ها نیستم. یا پشت دانشگاه مشغول سیگار کشیدن بودم. یا حوصلۀ رگبار عکس‌های بی سر و ته بچه‌ها را نداشته‌ام. رفته‌ام آن طرف حیاط پشت به سوگل و تمام آنهای دیگر حرف زده‌ام. چقدر در دانشگاه حرف می‌زدم. دانشگاه که می‌رفتم، همیشه می‌نشستم روی رواق‌های کهربایی روبروی آتلیه‌های شهرسازی، یک نفر می‌آمد می‌نشست کنارم، گاهی نازی، گاهی نفیسه، طناز گاهی، میلاد و خیلی‌های دیگر. خیلی‌های دیگر که حالا روی تمام کرۀ زمین پر و پخش هستند. ازشان خبر دارم و ندارم. اصلا خبر یعنی چه؟ حالشان خوب است؟ بله. زندگیشان می‌چرخد؟ بله. دلشان تنگ می‌شود؟ دلشان؟ برای که؟ نمی‌دانم برای تمام آنهای دیگر که همه جای کرۀ زمین پخش هستند. برای من. برای من که حالا خیره به عکس‌هایشان هستم. برای من که صورتم خیسِ خیس است. خیسِ اشک‌هایی که برای ناکجا پایین می‌ریزند. ذرات نان را تر می‌کنند و از گوشۀ پلاستیکی میز به سمت زمین رها می‌شوند.فولدر عکس‌ها را می‌بندم. کلی کار دارم که باید انجام دهم. ده تا مقاله باید برای این هفته بنویسم. برنامه ریختم. امروز یکی، فردا یکی دیگر، پس فردا تا آخر هفته. البته این شد هفت روز. سه روز هفته را باید دو تا بنویسم. شنبه دوشنبه، چهارشنبه یا نه یکشنبه، سه شنبه، پنج شنبه. یک جدول کشیده‌ام برای تمام هفته. جمعه را قرمز کرده‌ام. تعطیل است و غمناک. شنبه‌ها را هم هایلایت کرده‌ام. که چه؟ کاش روزی را مشخص کنم برای اشک ریختن. با یک برنامه مشخص اشک بریزم. دقیق، درست و سرِ ساعت. سرِ ساعت شروع شوند، شر شر بریزند و وقتی هم که زمانش تمام شد. تمام شوند. گم شوند لعنتی‌ها و تمام. در تمام این روزهای کم آبی شر شر اشک‌های من بند نمی‌آیند.</description>
                <category>الینا الله بیگی</category>
                <author>الینا الله بیگی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Aug 2018 01:33:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>