<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های alireza.L 138x</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alliirreezzaa1384</link>
        <description>جهان هرکس به اندازه وسعت اندیشه اوست</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 21:42:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1231462/avatar/GUJil8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>alireza.L 138x</title>
            <link>https://virgool.io/@alliirreezzaa1384</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تَرَک های اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%D8%AA%D9%8E%D8%B1%D9%8E%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-lprh0mvxn7tf</link>
                <description>فکر دائمیمدراز کشیده بر تخت و خیره به تَرَک های سقف اتاقتمام لحظاتم را در مبهم بودن آینده سپری میکنم.فکر میکنم چه خواهد شد؟فکر میکنم فکر میکنمگذشته را هم به حال می آورم و حسرتش را میخورم.زخم های کهنه را میشمارمحسرت میخورمحسرت میخورم و سیر نمیشومافکار زیستنم در یک لحظه جا نمیشود پس به جنون میرسم.میشوم یک بی اعصاب که از زندگی فقط فکر و خیالش را خوب بلد است.تیک تاک ساعت در سرم قفل میشود تیک تاک تیک تاک تیک تاکساعت رو از پنجره پرت میکنمولی صدای تیکتاک همچنان سرم را می لرزاندخودم رو لای پتو میپیچانمبا متکا کشتی میگیرم و روی تخت غلت میزنمبدنم غرق در عرق است  و داغ داغمموهایم از عرق خیس شدهسرم تیر میکشدیک دو سه صدا میاد؟داد میزنم یاهاااااااااااااای کمک! خدایااااااااا هوا خفس..!بده یه راه نفس..!@Mentality_background (بیا نزدیکتر)</description>
                <category>alireza.L 138x</category>
                <author>alireza.L 138x</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 02:02:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهپوشان، کنکور دی چطور بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-uv9mp7imovyq</link>
                <description>این مصاحبه واقعی و بیشعوری محض بود.اول این موضوع اینکه خودم یه کنکوریم..همدرد..این پست رو نوشتم بگم دلامون بهم نزدیکه (البته نه به اونایی که ۷ سال پیش شروع کردن برای خوندن)..کنکوریا از ماجراهای طنزتون یا دلهره‌آور یا هربدبختی دیگه‌تون بگین (ترجیحا راجب خود سوالات نظر ندید که کسی خوشحالی یا ناامیدی کاذب بدست نیاره)ناامید و منفی هم حرف نزنید فقط شل کنید!منو ببخشید بابت این اسکریناین عکس رو هم الکی گذاشتم دلامون هُری بریزه شرمنده استرس نگیرید!● خیلی سخت بود من که هیچ چی نزدم..○ مفت بود بابا من که همه رو زدم!:)</description>
                <category>alireza.L 138x</category>
                <author>alireza.L 138x</author>
                <pubDate>Fri, 20 Jan 2023 23:19:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دو سه! صدا میاد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D9%87-%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%AF-aotjoxodtqd3</link>
                <description>AhrarGroup.com در تكمله‌ی همه‌ اعتراضات بايد نوشت؛ما براي مبارزه با ظلم نوشتيم و سكوت نكرديم، اگر قرار باشد ظلمی باشد مجدداً عليه آن هم اعتراض خواهيم كرد. خشمي درست شده، اگر بخواهد تر و خشك را بسوزاند و با خوب هم، بد كند، پس بين او و ظالم چه فرق است؟ و اگر قدرت تَمَيز دادن نداشته باشد كه ما باز به خانه‌ی اولمان بازگشته ايم.و خب اگر پرچم حقی به دست ظالمی بلند شود، غم ما كم نميشود.براي حقوق اوليه‌ی خودشان و برای ظلم هايی كه بَرِشان روا داشته شده فرياد ميزنند اين مردم؛ نه درخواست براي ايكس و ايگرگی كه حتی از بردن نامشان حالمان بهم ميخورد. https://virgool.io/chaleshehafteh/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%87-hmnnuuru27t2 </description>
                <category>alireza.L 138x</category>
                <author>alireza.L 138x</author>
                <pubDate>Fri, 23 Sep 2022 21:56:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنده اونیه که آخرین لبخند رو بزنه!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%87-hmnnuuru27t2</link>
                <description>به تنهاییِ غریبی نیاز دارم (ترجمه)آلمانی ها میگن برنده اونیه که آخرین لبخند رو بزنه..!                                                                   چند وقت پیش یه داستان خوندم که میگفت:دختری بود نابینا که از خودش بخاطر کور بودنش تنفر داشت. او از همه بجز نامزد با محبتش متنفر بود. آن پسر در همه حال کنارش بود. آن دختر می گفت اگر فقط می توانست دنیا را ببیند، با نامزدش ازدواج خواهد کرد. روزی کسی دو چشم به دختر اهدا کرد و او توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند. پسر از او پرسید، &quot;حالا که می توانی دنیا را ببینی، با من ازدواج می کنی؟&quot;دختر وقتی دید نامزدش هم کور بوده شوکه شد و از ازدواج با او سرباز زد. پسر با اندوه زیاد او را ترک کرد و چندی بعد در نامه ای برایش نوشت:&quot;فقط از چشمانم خوب مراقبت کن عزیزم&quot;من نمیدونم اینجا کی آخرین لبخند رو میزنه!        اما میدونم اگه گور بابای لبخند رو در نظر بگیریم؛برنده اونیه که میدونه کاری رو که باس انجام میداده رو انجام داده..!اگه باید یه جفت چشم میداده؛ داده!               اگه باید دیگران رو به خودش ترجیح میداده؛ داده!اگه باید زندگیشو میداده؛ داده!                             اگه باید میمُرده؛ مُرده!                                          من نمیگم برو بمیر؛ سیمین دانشور میگه:              آدمها شبیه لیوانند..                              ظرفیتهای مشخص دارند؛                                بعضی ها به اندازه استکان..           ‌‌‌‌                      بعضی فنجان؛ بعضی هم یک ماگ بزرگ..  https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-seb3bhz3mjcz  https://t.me/Anjoman_Research </description>
                <category>alireza.L 138x</category>
                <author>alireza.L 138x</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 13:12:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گور بابای مرگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-igjq7ct4rppr</link>
                <description>بزرگی میگه که: واقعیت این است که حتی یک قاتل هم ممکن است بعضی وقت‌ها به یک پیرزن کمک کند تا از خیابان رد شود. شب را در حالی سپری میکنم که دنبال بهانه‌ای  برای نوشتن هستم.این بار دوست دارم جای غم خوردن، از غم بنویسم..دوست دارم جای گله کردن از گذشت روزم، شعر سهراب را بخوانم:زندگی باید کرد..گاه با یک گل سرخ..گاه با یک دل تنگ..هر روز عذاب وجدان اشتباهاتم را به امید توبه شب میسپارم..و هر شب میخواهم آخرین توبه را نزد خود امانت نگه دارم و گویا آخرین توبه است..اما خود میدانم که این توبه ها از نوع زهی خیال باطل است..روزمرگی عادت هامرا چنگ میزنند و با خود به هر صحرایی میبرند.با &quot; روزمرگی &quot; یاد شهید آوینی می افتم.چقدر هشدار میداد.با خود زمزمه میکنم..روزمرگیروزمرگیروزمرگروز مرگ (:چقدر زیبا روز مرگ در روزمرگی گم میشود..+ قبل از مرگ بیدار میشیم یا بزاریم بعدش؟- گور بابای مرگ؟ کلی وقت داریم. https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-seb3bhz3mjcz </description>
                <category>alireza.L 138x</category>
                <author>alireza.L 138x</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 20:31:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سندروم &quot;به دنبال بَعد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%D8%B3%D9%86%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%8E%D8%B9%D8%AF-bmhv96fxeloa</link>
                <description>من دچار &quot;خب بَعدش که چی&quot; شدم همش میگم بعدش چی بعد &quot;بعدش چی&quot; چی؟                   صبح از خواب پا میشم، پاشم که چیشه، پاشدم خوب الان باید چیکار کنم، برم صورتمو بشورم بعد صبحونه بخورم؛ خب اینا رو برای چه کار بعدی ای باید انجام بدم؟                                             واتساپو و تلگرامو چک میکنم درحالی که پیام ها رو میخونم میگم اگه پیام ها تموم شه، باید بعدش چیکار کنم؛ زمان بعد خوندن پیام ها فرا میرسد؛ یادم میفته فردا امتحان دارم و حوصلش رو ندارم ولی میرم سر کتاب درحالی که خیره شدم به کتاب و به هرچیزی جز اون تمرکز کردم، میگم خب الان من میخونم یا نمیخونم بعد امتحان میدم بعد یا خراب میکنم و غصه میخورم یا خوب میدم و خوشحال میشم خب بعدش باید امتحانای دیگه رو بدم بعدش هم که میخواد تابستون بشه بعد تابستون دوباره مدرسه میشه بعد مدرسه دوباره تابستون میشه تا جایی که بعد تابستون دانشگاه میشه. بعد، خب دانشگاه تموم میشه.                                                            بعد یکم بزرگ میشی داری میری سرکار!            بعد یزره پول و پَله میاد دستت!                  تشکیل خانواده میدی!                                  بعدش ۳۰ رو رد میکنی.                               بعدش ۴۰ رو رد میکنی.                                 شایدم نکنی همون اولا کار تموم شه.               ولی تصور عموم رو میگریم که                           ۷۰ رو هم رد کردیم. خب،                                  بعدش رو بگو ببینم قراره چی بشه؟ خب حالا یا میبینی که بعدی &quot;مرگه&quot; و داری وِراثت، پِراثت نامه مینویسی که بعیده چون میخوای ببینی بعدش چی میشه. بعدش روند متوالیِ این خواستنِ دیدنِ بعد های تو تموم نمیشه؛ ولی تو تموم میشی.                                                          اون موقع که بعدها تموم شده میتونی ببینی که به کجا رسیدی ولی تو دیگه نیستی و زندگی ای که همیشه میخواستی در بعدی ها باشه و در بعدی ها سپریش کنی به تو هیچ وقت نرسید.                   تو همیشه یه پله از &quot;بعدی&quot; عقب تر بودی!              تو کجا بودی؟ https://t.me/Anjoman_Research  https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-seb3bhz3mjcz </description>
                <category>alireza.L 138x</category>
                <author>alireza.L 138x</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jan 2022 02:09:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در برمودا بودم و اکنون بادمجان می خورم</title>
                <link>https://virgool.io/@alliirreezzaa1384/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85-seb3bhz3mjcz</link>
                <description>    نذر کردم اگر تا خانه زنده بمانم تمام همسایگان محله ي مان را شام دهم،حالت تهوع دارم،سرم دارد گیج میرود،الان است که زمین بخورم ولی نه اصلا جاي نگرانی نیست چون انقدر شلوغ است که جاي سوزن انذاختن نیست چه برسد به جاي زمین خوردن؛حاضرم زیر همین پدال گاز اتوبوس له شوم ولی در بین این سنگ های غول پیکر خرد نشوم.   خانم ها را که از در عقب نگاه می کنم،یاد مثلث برمودا میفتم که همیشه پر از هیاهو است؛خواستم حسابی سرانگشتی بکنم دیدم تقریبا هفت دست نیاز دارم،انقدر اتوبوس عقبش سنگین شده است که احتمالش را میدهم الان اتوبوس ته چرخ بزند و در راه سازمان اتوبوسرانی فدا شویم.     اگر جاي لاستیک هاي اتوبوس بودم همان جا پنچر می شدم تا از این کولبری خلاص شوم یا اگر جای فرمان آن بودم به خاطر بوق بوق کردن هاي شدید راننده دل پیچه می گرفتم و به خود می پیچیدم تا اتوبوس تصادف کند و کمی استراحت کنم.      اتوبوس ترمز شدیدي زد،قلبم ایستاد و از خیالاتم بیرون پریدم ولی جاي نگرانی نیست به ایستگاه آخر رسیدیم،ذوق بچه اي را داشتم که می خواهد به آغوش مادرش برود،با مکافات تمام و زور زیاد و با هزار دردسر پول و سکه رد و بدل کردن، پیاده شدم وقتی که قدم روی زمین گذاشتم،انگار که تازه متولد شدم، پایم احساس لطیفی کرد، اکسیژن هوا برایم خیلی شیرین به نظر می آمد.بعد از این پروژه سنگین، نوبت به خریدن نان می رسد،البته خبر خوب اینجاست که بلافاصله بعد از پیاده شدن از اتوبوس سریع وارد صف شدم چون آخر صف دقیقا جلوي درب اتوبوس بود و خود نانوایی همان اطراف ایستگاه اول اتوبوس؛هنگامی که که از نفر جلویم پرسیدم که شما نفر آخر هستید؟گفت:خیر، هشت نفر هم جلوي شما هستند که می آیند.کمی قلبم بیشتر به لرزه درآمدم و حسرت این را می خوردم که چرا اتوبوس نتوانست تصادف کند.بعد از گذشت یک ساعت و پنجاه دقیقه هشت نفر حرص درآور جلوي بنده آمدند و من تقریبا به جای اینکه هرچه به نانوایی نزدیک شوم،افرادی از لا به لاي صف وارد می شدند و من دورتر و دورتر می شدم.چند دقیقه بعد یک نفر دیگر هم جلو من آمد و گفت که من قبلا نوبت گرفتم،راستش را بخواهید آدم خشنی نیستم ولی آفتاب سوزان کله ام را داغ کرده بود، کمی هم ناخوش احوال بودم،تصمیم خود را گرفتم،مشت اول را بر چشم سمت چپش کوبیدم ولی نوبت به ضربات بعدي نرسید چون نگو آن هشت نفر رفقای جنابعالی هستند و بنده را با کتک حسابی سیراب کردند و من ماندم و بادمجان هاي صورتم که از آنان بخار بلند می شد.دیگر داشت گریه ام در می آمد، نه به خاطر دردي که داشتم بلکه به خاطر آفتابی که غروب کرد و فهمیدم چقدر دیر شده است.ادامه...</description>
                <category>alireza.L 138x</category>
                <author>alireza.L 138x</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 09:26:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>