<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مرا نام چو ننگ است</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@alm</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 22:35:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/297/avatar/ZismRd.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مرا نام چو ننگ است</title>
            <link>https://virgool.io/@alm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یه پماد تجویز کن برای تنهایی ما</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%A7-xjphrgkwmsvu</link>
                <description>دکتر جون، شما که ادعات میشه روان آدم ها را میشناسی بگو آدم به کجا باید تکیه کنه؟ یعنی پشتش باید به کجای چه کسی گرم باشه؟ روی کجای دیگران باید حساب کنه توی تنهایی و سختی؟یه آدم توی این دنیا چقدر میتونه از فردیت فاصله بگیره و با آدم دیگه ای به وحدت برسه؟ چقدر میتونه با یکی دیگه «یکی» بشه؟حالا شما که درس دکتری و پزشکی و روانی خوندی. خیلی از فلسفه سر در نمیاری. ولی من موقع جوونی که بیکار و علاف بودم میخواستم دنیا را بفهمم و بسازم و طرحی نو در افکنم نشستم چهار تا کتاب فلسفی چرند و پرند خوندم. از من اگه بپرسی میگم مسئله ی اول بشریت تنهایی ه. بقیه مشکلات و مسائل بعد از تنهایی بروز میکنند. اول و آخرش همه مون تنها هستیم دکتر! بالا بریم، پایین بیاییم تنها هستیم. این همون مرضی است که تا حالا براش درمونی پیدا نکرده بشر. هی خودمون را به در و دیوار میزنیم، دنبال رفیق و زید و دوست و خانم و آقا میریم که شاید یه فرجی بشه. اما آخرش برمیگردیم سر همون خونه اول. میشیم همون بدبخت تنهای همیشگی.گوه توش دکتر جان! ابر و باد و مه خوردشید و فلک در کارند که یه وقت از این چاله ی تاریک بیرون نیاییم.فلسفه میگفت شاید خارج از این دنیا (ماورای ماده) یه چیزی باشه که این لامصب را درمون کنه. من هنوز پیداش نکردم، اگه راستش را بخوای دکتر جان.برا همین مجبورم هی بیام اینجا، سرت را درد بیارم وقت خودم را هم تلف کنم، آخرش هم ته‌مونده پولم را دستی بدم به منشی ات برای حق مشاوره. ناراضی نیستم ها! ولی خب لااقل یه چایی بذار جلوی ما که دردش کمتر بشه.بیار اون قوری قشنگت را. بیا بشین تو هم از تنهایی ات بگو دکتر جان. اختلاط کن، بریز بیرون خودت را.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 18:15:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه تکونی به خودت بده، یه سوزن به جوالدوز</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%DB%8C%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B2%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%AF%D9%88%D8%B2-yk8b5fisib7b</link>
                <description>دکتر جان، ما اگه چند روز نیاییم مطبت تو اصلا سراغی از ما نمی گیری ها! درسته رابطه مون رابطه بیمار و پزشکه، ولی خب اگه سراغ ما را نگیری فکر میکنم به خاطر پوله که میشینی پای حرفهام.البته خب دکتر جان کیه که بیمار نباشه؟ هان؟ من هم که خودم یه پا روانشناس شدم تا الان. یعنی یه جورایی شما هم بیمار من هستی. رابطه مون دوطرفه و متوازن است.یه چند وقتی درگیر سفر بودم و خرید کردن برای خرت و پرت های خونه جدید. داریم بلند میشیم از جای قبلی. کوچیک و تنگ بود دکتر جان. خلق آدم توش میگرفت. یه جای دلباز و جادار میخوام. کارم را دارم عوض میکنم. توی یه شرکت دیگه کار پیدا کردم. سه ماه دیگه میرم اونجا. حقوقش بیشتره، رئیسش هم مثل رئیس فعلی نیست، بچه باحاله. گفتم حالا که یه کم دستمون بازتر میشه، خونه را هم عوض کنیم. حالا همه اینها دست به دست هم داده و دیگه حوصله کار کردن ندارم دکتر. به اندازه آب دهن سگ هم ارزشی نداره برام. یه جورایی به هیچ جایی ام نیست. انگیزه تکون خوردن ندارم دکتر جون. دوباره فرو رفتم توی باتلاق. روانم قفل شده انگار دکتر جون. بذار زیر میکروسکوب این لعنتی را، این پریشان آشفته را درمان کن دکتر جان. بگو کجای فلان مان بهمان شده. بنویس یه نسخه شفابخش روح. یه آبی بریز روی این آتش دود-دار. یه ماساژ تجویز کن برای این روان کوفته شده، بمان اون سرانگشت شفا را روی اعصاب و روان ما.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2019 16:33:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی همه چیز خوبه، ولی میدونی که اینطور نمی مونه.</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-i4i9u3enlzaj</link>
                <description>دکتر جان! چرا اینقدر اسم شغل شما جنبه منفی داره؟ به یکی گفتم میرم پیش روانشناس گفت پیش دکتر روانی ها؟ یکی خوابوندم تو گوشش تا بفهمه هر کسی که پیش روانشناس میره دیوونه نیست، اگه هم باشه نباید سر به سرش گذاشت!ولی خداییش دکتر! ما این همه توی فامیل و دوست و آشنا خفت و خواری میکشیم برای اینجا اومدن. کلی هم داریم پول میدیم هر بار. ولی ناموسا تا الان یه راه حل بدرد بخور هم به ما ندادی. شاید هم داری جمع میکنی مرحله آخر هنرت را آشکار کنی.مثلا الان نیاز دارم بهم بگی که چطور میشه از قبل جلوی مشکلات را گرفت؟ مثلا میدونی که تو آینده مشکل پیش میاد، ولی فعلا اوضاع ردیفه. چه غلطی باید کرد اینجور موقعا؟ لذت حال را ببریم و هراس آینده را نداشته باشیم؟ یا چی؟ یه راه حل بذار جلوی پای ما. ای جان من اندوه فردا کشت ما را! رفیق رِند ما میگفت: هر وقت همه چیز خیلی خوب بود، یه جای کار می لنگه. آدم حساب میکنه روی خوبی ها و خوشی ها و قشنگی ها، بعد که لنگی کار هویدا شد یهو میخوره توی ذوقش. دکتر جون، توی ذوق خوردن خیلی درد داره. ذوق جای حساسیه.بعضی ها وقتی بخوره تو ذوقشون دیگه نمی تونند کمر راست کنند. ترس من اینه دکتر. میبینم که شکلات جدید خریدی برای مطبت! یه چایی برای خودم بریزم ببینم با شکلات چه مزه ای میده. شما هم تا من چایی میریزم یه کم حرف بزن، تحلیل کن روان ما را. </description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2019 19:45:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه موقعی باید یه نفر میزد پس کله مون و نزد</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%BE%D8%B3-%DA%A9%D9%84%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88-%D9%86%D8%B2%D8%AF-ibqo1otru7dj</link>
                <description>دکتر جان! این همه پول میگیری از ما بابت مشاوره، ولی هر بار که اومدیم اینجا شما فقط نشستی روبروی ما و هی ما را سیخ کرده ای که حرف بزنیم. خب پول چی را میگیری؟ شما هم یه چیزی این وسط بپرون که آدم حس نکنه پولش داره دود میشه.حالا اینکه من از گذشته حرف بزنم چه دردی را دوا میکنه؟ تمام شد و دیگه هم برنمی گرده. هی هر سری میای ما را وادار میکنی به شخم زدن گذشته. خب حالا اونطور هم نیست. من خودم هم گه گاهی میرم تو فکر و خیال و رویا. یک راست میرم تو گذشته. هر بار هم سعی میکنم که وقتی توی گذشته هستم بعضی تصمیم ها را یه جور دیگه بگیرم، بعضی حرفها را یه جور دیگه بزنم، بعضی جاها را نرم، بعضی کله شقّی ها را نکنم، بعضی ترس های الکی را بذارم کنار. خلاصه از این ماجراها.حالا شما هم ما را میفرستی تو گذشته ها. خب بعدش چی؟ چکار میخوای بکنی؟ خیلی هم خفن باشی، تازه میشی نوشداروی بعد حماقت رُستم! دکتر جون، خیلی از موقع ها لازم بود که یه نفر کنارمون باشه و هر چند یکبار یکی میزد پس کله مون. شاید به خودمون میومدیم. ما که از این امکانات نداشتیم. هر کسی کنار ما بود ترجیح داد کله مون به سنگ بخوره! کاش یکی بود که هرچند وقت یکبار یه سقلمه‌ای، کف‌گرگی ای، تلنگری چیزی میزد بهمون. بی امکانات بودیم دکتر جان. تو همه چیز بی امکانات بودیم. و الا چه بسا الان به جای اینکه من روبروی شما بشینم، شما روبروی من نشسته بودی!!حالا می دونی از اون بهتر چیه دکتر؟ اینکه مثلا این دانشمندان حیف‌نان یه چیزی اختراع میکردند مثل دست مصنوعی که آدم پشت کله اش نصب میکرد، و خب هر وقت خواستی یه تصمیم اشتباه بگیری آینده را پیش بینی میکرد و یکی میزد پس گردنت. یا مثلا هر وقت سر دوراهی گیر می کردی، محکم میزد یه طرف گردنت. مثلا اگه سمت راست میزد یعنی دوراهی سمت راست را برو و برعکس.این دانشمندا هم فقط زر مفت میزنند دکتر. دور از جون شما، فقط نشسته اند سرکلاس یه مشت مزخرف حفظ کرده اند به هیچ درد بشر هم نمی خورند. الان همین ایده ای که من دادم، واقعا ضروری ه برای بشر. ولی این جماعت تنبل وقتی ایده ی خوبی هم بهشون میدی باز نمی رند دنبالش.کف کرد دهنم بابا. یه چایی بذار جلوی بیمارت خب. این همه پول دادی چای‌ساز خریدی که فقط به عنوان دکور استفاده کنی؟ بریز بیار بابا.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2019 13:22:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها و لحظاتی خوبی هم بود گاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-addx8jb5k0w7</link>
                <description>چه خبره دکتر؟ چرا اینقده هوا گرمه؟ انگار در جهنم را باز کرده باشند. پختیم بابا. شما دکترها چکار میکنین پس؟ اینهمه ادعای علم و پیشرفت، پس نتیجه اش کو؟ البته شما که خوش خوشانت است. اینجا که کولر گازی و تهویه داری، ماشینت هم که کولر داره، توی خونه هم باز خنکه. دمت گرم البته، نوش جونت، ما که بخیل نیستیم. ولی خب وقتی ما از توی کثافت و گرما میایم اینجا و اعصابمون تخمی تخیلی اه نذار به حساب عقده های کودکی و شرایط سخت خانواده و فلان و بهمان. بذار به حساب همین گرمای جهنم و عرق سوز و کلافگی.گفتی بعضی وقتها بگردم دنبال خاطره های خوب. درسته؟ خب بذار اینو برات تعریف کنم:یه بار قرار بود دوتایی بریم پارک جنگلی دوچرخه سواری. سوار دوچرخه حدود 10 متر که رفتیم یهو بارون نم نم شروع شد. تا به خودمون بیاییم بارون تند شد. رفتیم زیر یه درخت موندیم تا بارون سبک بشه. بعدش رفتیم تا یه آلاچیق خوشگل و خالی. اونجا که رسیدیم باز بارون تند شد، همونجا موندیم تا قطع بشه. بهش گفتم میخوای بشینی؟ خواستم سر صحبت را باز کنم. گفت: نه تو بشین من سر پا راحت ترم. هنوز میخواست فاصله اش را حفظ کنه. خداییش خیلی با حیا بود.توی راه برگشت دوچرخه را گرفتیم دستمون، پیاده قدم میزدیم. بارون بند اومده بود، زمین خیس بود. می دونست دوستش دارم، هرچند هیچ وقت واضح بهش نگفته بودم. شرم میکردم. ولی هرکسی بود میتونست بفهمه که دوستش دارم. نمی دونستم حس اون بهش چیه. ازش پرسیدم: دنبال چی هستی تو؟ چی تو زندگی ات کمه؟ می دونستم برخلاف من کارش را دوست داره، خانواده اش خیلی گرم و متحد هستند. میخواستم بهش بگم که من همیشه یه جای خالی توی دلم داشته ام، همیشه یه جورایی حس تنهایی داشته ام. پرسیدم تا حالا احساس کردی جای چیزی تو زندگی ات خالیه؟ گفت کاش میشد بعضی حرفها را راحت زد، ولی نمیشه. ولی به قول اون دیالوگ «علی مصفا» با لیلا حاتمی، «یه چیزایی هست که نمی دونی». توی دلم گفتم: حتی اگه تا الان هم نمی دونستم الان دیگه می دونم...بقیه راه را توی سکوت قدم زدیم، زمین خیس بود، ابرها کنار میرفتند، آفتاب دم غروب کم کم از پشتشون بیرون می اومد.درجه کولرت را ببر بالاتر دکتر، یه چایی هم بیار. بذار سرد و گرم روزگار را همزمان بچشیم.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2019 18:16:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا تابستون را فحش کش نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D8%AE%D8%A8-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-cfrilajibviz</link>
                <description>شما درسش را خوندی دکتر! توضیح علمی اش با شما. ولی من فکر میکنم آدم 5 تا حس اصلی داره که با چشم و گوش و پوست و ... احساس میکنه، یه دونه هم که میگن حس ششم هست برای حدس و گمان. یه احساس هفتم هم هست که حس ما نسبت به خاطرات خوب یا بد است. این حس هفتم (بنا به تجربه ای که من دارم) متصل میشه به احساسهای دیگه. یعنی خاطرات بد و خوب ما همراه میشن با چیزی که چشم مون دیده و گوشمون شنیده.تا اینجاش را قبول داری دکتر جان؟ حالا زبون من خیلی علمی و تخصصی نیست، مثل بعضی دکترا بلد نیستم با لغات قلمبه سلمبه گنده *وزی کنم، ولی اینایی که برات میگم همش پایه و اساس داره.خب شما فکرش را بکن: بچه که بودیم که تابستونا خیلی حال میداد. هم مدرسه تعطیل بود، هم بساط بازی هر روز توی کوچه به پا بود، هم تلویزیون کارتون زیاد میداد، هم شربت خنک و آبدوغ خیار و بستنی و هندونه داشت. خب یه بچه مگه دیگه چی میخواد؟ خلاصه کنم برات که تابستون واقعا بهترین سه ماه سال بود. الان این همه سال گذشته، هوا جوری گرم شده که انگار توی پوست الاغ نمد پیچ مون کرده اند، دیگه خبری از اوقات فراغت و بازی و شربت خنک و کارتون و ... هم نیست. فقط مونده گرما و دود و عرق. ولی با همه اینها، هنوز اون ته فکر و حافظه ی من تابستون دوست داشتی ه. نور داره، روشنه، روزهاش بلنده، دم عصرش یه صفایی داره. حتی همین گرماش هم باعث میشه یه مکانیزمهایی درون آدم شدت پیدا کنه. یه جوری که به نظر من اگه یه گاوی بخواد به یه کره خری بگه «دوستت دارم» همین سه ماه تابستان وقتشه. ما هم اون زمانی که جوون بودیم و دوره مون هنوز نگذشته بود توی همین فصل عشق و عاشقی کردیم. قبل از اینکه برسیم به روزمرگی و فقط فکر ظرف های شام و تعمیر انباری و شستن ماشین باشیم، اون قدم های متعالی مون را توی همین فصل برداشتیم. فاز روشنفکری و تغییر دنیا و کتابخوانی و دکلمه شعر و چس کلاس گذاشتن با سیگار را توی همین فصل برداشتیم. خلاصه نگاه نکن اینجوری روبروت می شینیم دکتر! ما هم از راه درازی رسیدیم به مطب شما. به چشم روانی و مریض و دیوونه نگاه نکن به ما.این میوه های روی میز که انگار دکوری هستند اقلا یه چایی بریز بیار برامون. گرمای هوا چه ربطی به چایی داره آخه؟</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jul 2019 19:28:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یهو رفتم تو فکر شال</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%DB%8C%D9%87%D9%88-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%84-qcfcdpvxevcb</link>
                <description>دکتر، حقیقتش اینه که یادم نمیاد. خیلی از جزئیات و حوادث و خاطرات را یادم نمیاد. حالا یا کلا همون موقع توجه نکردم بهشون یا اینکه به مرور زمان از یادم رفته. حالا شما بپرس مثلا دفعه دوازدهم که همدیگه را دیدیم کجا بود کی بود، چی خوردیم و چی گفتیم؟ من که یادم نمیاد، اونو نمی دونم.یه چیزهایی هست ولی که قشنگ توی خاطرم باقی مونده. مثل اینکه یه آدم آلزایمری یه دوربین عکاسی داشته باشه که از بعضی اتفاقات باهاش عکش گرفته باشه.مثلا یادمه اولین باری که ناخودآگاه فهمیدم دوستش دارم وقتی بود که توی دانشگاه نشسته بودم پشت کامپیوتر. و خیلی ناخودآگاه داشتم به این فکر میکردم که یه شال پارچه ای آبی خوشگل براش بخرم و هی تصور میکردم که چقدر شال آبی بهش خواهد اومد. هی تصور میکردم اگه شالی که میخرم آبی کمرنگ قاطی سفید باشه چه شکلی میشه، اگه آبی پررنگ و سفید باشه چه شکلی میشه. اگه اون آبی ها نقش گلهای ریز داشته باشند چطور میشه، اگه نقش پرنده های کوچیک داشته باشه چطور میشه؟ اگه از آبی تیره شروع بشه و کم کم به آبی کمرنگ برشه چی؟ آبی تیره چطوری بهش میاد؟ آبی فیروزه ای چطور بهش میاد.یهو به خودم اومدم و دیدم بدون اینکه خودم متوجه بشوم دوستش دارم. از همون به بعد، برای من شال همیشه نشانه عشق بوده. به نظرم وقتی کسی شال هدیه میده، داره میگه «دوستت دارم». و از اون به بعد هر وقت که اون نفر دیگه شال را می پوشه، داره جوابش را میده که «منم همین طور. دوستت دارم هنوز».حالا گذشته ها را بریز دور دکتر. چایی را بردار بیار که از گرما هلاک شدیم. بذار لااقل اگه از گرما مردیم قبلش چای مون را خورده باشیم.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2019 17:25:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بذار فحش بدم دکتر</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%81%D8%AD%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%D9%85-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-xcguq9ytgcko</link>
                <description>آی دکتر جان، چی بگم؟حالم خوب بودا، امیدوار بودم، خوشحال بودم. یهو رییس اومد و یه سفر کاری غیرمترقبه کرد توی آستین ما. خیلی بد موقع. سفر را رفتم، راحت بود ولی خب ناراضی هستم ازش، بی فایده بود برا من. حمالی ها برای ما است، استفاده اش برای رییس.دیروز برگشتم. رفتم یه چیزی که شبیه مهمونی یا گردهمایی بود. خورد توی حالم، خورد تو ملاجم، خورد تو برجکم. دیدم انگار هیچ جور توی معادله نقشی ندارم. یه پارامتر هستم با ضریب خیلی کوچیک، قابل صرف نظر کردن هستم.یهو خورد تو ملاجم. دیدم سر کار هم که همینه! هیچ گوهی نمی خورم. گفتم بذار دایره تحقیقات را گسترش بدم، دیدم توی کل دنیا و کائنات هم هیچ پخی نیستم. خلاصه که دکتر جان دچار انقلاب زمستانی روح شدم، دچار انقباض تئوریک روحی شدم. رفتم سر کار، یه چند تا آهنگ غمناک‌طور گذاشتم توی هدفون. و بعد دچار همنوایی رزونانس‌محور پوچ‌انگاری برگشت ناپذیر شدم. بگو دکتر جان. بگو از آمدن و رفتن ما سودی کو؟هر چی گشتم دنبال یکی که بتونم باهاش این حرفها را بزنم کسی را پیدا نکردم. واقعا به کدوم خری میشه این حرفها را زد غیر از خودت دکتر جان؟ شما هم البته به خاطر شغلت داری گوش میدی وگرنه که الان داشتی حال و احوال منشی ات را می پرسیدی. بذار یه دو تا آهنگ با موبایلم پخش کنم، تو هم چایی ها را بیار. همین جا دنده بشیم روی مبل، لم بدیم و فحش خواهر مادر بدیم به این روزگار مادر به خطا.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2019 14:12:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز حسش برنگشته، دکتر!</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-lxsibdwb5gpw</link>
                <description>دکتر! الحق و وَل-انصاف که گوه تو این وضعیت! بیرون هوا نیمه ابری، آفتاب خوشگل میزنه به درخت های خشک و علف هایی که تازه دارند سبز میشند.داخل؟ داخل اتاق اصلا حوصله کار کردن نیست. همش وقت تلف کنی و علافی و بی حوصلگی. من خیال میکردم این اوضاع بالاخره بعد از چند روز شرش کم میشه و میره. اما انگار نه چیزی میتونه ما را از این وضعیت بکشه بیرون و نه برعکس.دیگه دارم به نقطه ای میرسم که حالم از خودم به هم میخوره. دارم میشم یه آدم بی استفاده و بی اراده که در حال حاضر هیچ نفعی برای هیچ کسی نداره. از لحظه لحظه ی روز و شب دارم متنفر میشم دکتر. میام سر کار، حقوق میگیرم، کارهام عقب افتاده ولی هیچ کار مفیدی نمی کنم. صبح را شب میکنم، میرم خونه، وقت را تلف میکنم، به زور به خواب میرم، بعدش به زور از خواب پا میشم و همینجوری تو یه سیکل معیوب نفس میکشم.این وسطش هی اینستا چک میکنم، هی تلگرام چک میکنم، هیچی هم توشون نیست.یعنی اصلش اینه که ذهنم بیرون از محل کاره. حسابی هم درگیره. فعلا اون چیزی که بیرون از محل کار وجود داره برام مهم تره. و خب اینکه میخوام کارم را عوض کنم هم بی تاثیر نیست. همه چیز برزخی شده. حالا می فهمی چرا میگم گوه توش؟دلم برای اون چایی ارغوانی هات تنگ شده دکتر. باقلای خوب از یزد برام فرستاده اند. میخوای دفعه بعدی بیارم با چایی بزنیم و ز غوغای جهان راحت بشیم؟</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2019 18:38:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی حوصله نیست چه کنیم دکتر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-zchbqxifasle</link>
                <description>حس و حال کار ندارم دکتر. اصلا حوصله ام نمیشه. نه اینکه کار نباشه ها! کار هست، همون کارهای روتین و معمول که گاهی وقتها ازشون لذت هم می برم. ولی خب چند روزی اه که اصلا دل و دماغ کار کردن ندارم، همه اش خودم را به چیزهای دیگه مشغول میکنم. با گوشی ور میرم، توی اینترنت چرخ میزنم، و همین جوری سعی میکنم وقت را بکشم تا عصر بشه و برم خونه. به نظر شما که درسش را خونده ای، ممکنه به خاطر تغییر فصول باشه؟ مثلا الان که هوا یه دفعه خوب شده و زمستان عملا رفته و شبیه اوایل بهار داره میشه، دل ما هم تغییر دوست داره؟ یا مثلا واکنش طبیعی بدن ماست به این که «هوا، هوای کار نیست»؟ بالاخره یه دلیلی باید داشته باشه. اگه اینطور باشه، پس بقیه هم همین حس و حال را باید داشته باشند. خود تو چطور دکتر؟ الان حس و حال و حوصله حرف زدن ما را داری یا تو هم دوست داری الان سوار ماشین توی جاده ولو باشی؟نوجوان که بودم فصل امتحانات ثلث آخر میشد اواسط بهار. هوای خوش و مطبوع بعد از زمستان سرد میومد. واکنش طبیعی بدن من اون موقع ها این بود که در آن خنکی لش کنم و چرت بزنم. بیدار بودن خیلی سخت میشد اون وقتها، دقیقا مثل کار کردن این روزها. بدیش اینه که چه خواب باشیم چه بیدار، چه کار کنیم چه وقت تلف کنیم، بالاخره زمان میگذره. و چند سال بعد وقتی به پشت سر نگاه میکنیم می بینیم هیچ گوهی نیستیم. دلیلش چیه؟ اینه که به وقتش، کار درست را انجام ندادیم.قرصی چیزی نداری براش، دکتر!؟ یه چیزی که بخوریم و دوباره حوصله مون برگرده؟ یا یه چیزی که بمالیم به خودمون و دوباره حس کار کردن برگرده؟ میخوام ببینم از بیرون قابل حل است مشکل، یا فقط از درون راه حل داره؟ می شه درمان کرد یا باید صبر کنیم دوره اش بگذره؟ من همه چیزم کاره دکتر! اگه کارم را درست انجام ندم انگار یه چیزی تو زندگی ام کمه. افسرده میشم. پیشرفت شغلی برام مهمترین معیار خوشبختی اه. به همین دلیل فکر میکنم که تو ماه های آینده بیشتر بیام سراغت. الان هم بیشتر دلم میخواد همین جا روبروت بشینم و اختلاط کنیم به جای اینکه برگردم برم سر کار. بیشتر دلم میخواد اون قوری چای را بیاری همین جا سر میز، بخوریم و صحبت کنیم.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Thu, 21 Feb 2019 17:55:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب بارون و اتوبان</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%86-v5dav85b1e8v</link>
                <description>دکتر جان این منشی گنداخلاقِ از-دماغ-فیل-افتاده‌ی پر افاده‌ی پاچه‌گیرت را عوض کن. به مولا خلاف مشتری‌مداری است. البته شاید امروز از جای دیگه پر بوده. اقلا یه تذکر بهش بده.دکتر! یه جایی توی سریال فرندز هست که جویی به فیبی میگه: اگه میخوای یه کار غلط انجام بدی، لااقل درست انجامش بده. حالا من هم چند روزی هست که درگیر یه همچین مصداقی هستم. آدم ممکنه یه کار درست را هم غلط انجام بدهد، اون دیگه خیلی داغونه. یعنی بدترین چیز همینه که کار و نیت و فرصت و همه چیز درست باشه ولی خرابش کنی به خاطر خطا و اشتباه. من که میگم خدا خیلی چیزها را آفرید ولی بعضی آدم ها هیچ وقت طعمش را نمی چشند. مثلا ماها احتمالا هیچ وقت طعم رامبوتان (عکس زیر) را نخواهیم چشید. خیلی آدم های دنیا هم شاید طعم انار ساوه را نمی‌چشند، و تعداد خیلی کمی هستند که طعم لبهای خانم جسیکا آلبا را چشیده باشند (راستش خودم عوقم گرفت، ولی میخوام مفهوم را برسونم دکتر، خودت گفتی مثال بزنم). ولی خب یه چیزی که هست که همه ما طعمش را می چشیم و اون هم حسرته دکتر. فرقی نداره کی و کجا باشی. بالاخره خطا میکنی، فرصت سوزی میکنی، زمان میگذره و شما تجربه حسرت را به بهترین نحو کسب میکنی. دکتر شما که درس‌خوانده هستی و سواد داری، به نظرت میل آدم بیشتر به سمت «فنا» ست یا به سمت «بقا»؟ و خب اگه زندگی جاودانه پس از مرگ وجود داره، بعد میل آدم به زندگی دنیا بیشتره یا به مرگ (زندگی جاودانه)؟ خیلی پیچیده است. من که هیچ وقت سر در نیاوردم. یعنی این تمایلی که من گاهی به مرگ دارم به خاطر میل به جاودانگی‌ه؟ یا به خاطر افسردگی ناشی از خلاء عشقی؟ بقیه مریض هات چی؟ اونها چه حسی دارند؟دیشب نشستم تو تاکسی که بیام خونه. بارون میومد. شیشه و خیابون خیس بودند. اون وسط مسط ها راننده ی جوان یه آهنگی گذاشت که میگفت «قبل تو آروم بود دلم، عشق خرابم کرد». دوست داشتم بهش بگم داداش آهنگ را بذار روی تکرار و همین طور توی اتوبان بچرخ تا خسته بشیم. با خودم گفتم بدبخت اینهایی که تجربه شکست عشقی و حسرت عشقی دارند. احتمالا این ترکیب دیوونه شون میکنه.تا شما چایی ما را بیاری من پیام‌های گوشی‌ام را جواب بدم و بقیه‌اش را برات تعریف کنم.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Fri, 21 Dec 2018 12:17:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف بده</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%A8%D8%AF%D9%87-jmvuosdmuluz</link>
                <description>دکتر! قبل اینکه برسم مطب داشتم به این فکر میکردم که تا حالا تو عمرم هیچ کاری را از روی عشق انجام نداده ام. یادم نمیاد یعنی. تا حالا یادم نمیاد که در اثر یک کشش عاطفی و علاقه شدید کاری را انجام داده باشم.همیشه کارهام را به خاطر هدف انجام دادم. یعنی هدف بوده که بهم انگیزه داده. هر وقت هدفی نداشتم، قاعدتا انگیزه هم نداشتم و کار بخصوصی هم انجام ندادم. نیروی محرک من انگار همیشه هدف بوده نه عشق و علاقه.حتی شاید بتونم بگم که توی قضیه ازدواج هم بیشتر هدف مطرح بود. البته بذار همین جا اینو بگم که سوءتفاهم نشه یه وقت: اصلا از اون آدمها نیستم که بقیه چیزها براشون وسیله هستند تا به هدفشون برسند. اتفاقا برای رسیدن به هدف بیشتر از همه چیز روی تلاش خودم حساب می کنم. ولی منظورم اینه که هر چند وقت یه بار، یه هدفی تو زندگی انتخاب میکنم و بعد اون میشه تمرکز من. وقت و انرژی و تمرکزم را میذارم روی اون. خب تا اینجا همه چیز خوبه.وقتی هدف نباشه، انگیزه کار هم نیست. اینجاست که زندگی بی معنی میشه. احساس پوچی و بطالت میاد به سراغ آدم. این جور موقع ها چکار کنیم دکتر؟ هی وقت میگذره و هی افسوس میخوریم و هی مچاله میشیم تو خودمون. چه غلطی باید کرد دکتر؟هنوز دستام یخه دکتر، بی زحمت یه چای داغ تو اون لیوان گنده ات بریز بیار گرم بشیم.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Mon, 29 Oct 2018 18:58:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور از دست ناکشیدنی ها دست بکشیم، دکتر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-ivfa7jnvezvk</link>
                <description>چطوری دکتر جان؟ دست و دلم به کار نمیرفت. گفتم پاشم بیام اینجا یه کم حرف بزنیم. حالا اینکه این همه پول یامفت هم از ما میگیری فدای سرت. هر هر.رئیس مون رفته مسافرت. چند نفر دیگه هم رفته اند مرخصی. دیگه سگ صاحابش را نمی شناسه سرکار. هر کسی یه جوری داره شاس میزنه. منتظرند عصر بشه همه شون جمع کنند برند سر زندگی سگی شون. دکتر این حس استیصال که گاهی وقتها سراغ آدم میاد چیه؟ همین حسی که هر چقدر فکر میکنی میبنی راهی وجود نداره. همه حالت ها را در نظر میگیری، احتمالات را محاسبه میکنی، اما و اگر ها را لحاظ میکنی، تهش میبنی بازم نمیشه. می بینی انگار بن بست است.شما در نظر بگیر که دست و پا نداشته باشی، بعد بخوای خودت را از یه موقعیتی نجات بدی. میتونی ببینی، میتونی فکر کنی، میتونی حس کنی، ولی نمی تونی کاری بکنی، نمی تونی حرکتی کنی.برای بعضی چیزها آدم میتونه کوتاه بیاد. بیخیال بشه. ولش میکنه. خب اون همه آروزهای بزرگ و کوچیک داشتیم ازشون دست کشیدیم، چیزی هم نشد، سرطان که نگرفتیم! خب گیوآپ کردن را برای همین چیزها گذاشته اند لابد. ولی یه چیزهای ول کردنی نیست. بومرنگی هستند، باز برمیگردند میخوردند تو صورتت. راستی دکتر جون، چه بگویم نگفته هم پیداست. خب غم این دل مگر یکی و دو تا است؟ یه لیوان چایی بریز و بیار. چای خوردن کنار تو زیباست.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Tue, 02 Oct 2018 19:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز شد، یه کم زنجبیل هم اضافه کن</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/autumn-gqc8i1cas0it</link>
                <description>دکتر، جلسه قبل را که پیچوندم مسافرت بودم. البته حالم هم خیلی بهتر بود. چند روز که گذشت باز احساس کردم وقتشه بیام سراغت.پاییز اومده، دکتر! هر کسی یه حسی بهش داره. یکی دوسش داره یکی متنفره ازش. حالا بذار برات بگم دلیلش چیه. زمان وقتی با چیزهای دیگه ترکیب بشه، ممکنه به تکرار بیافته. مثلا وقتی یه اتفاقی برای شما تو پاییز فلان سال بیفته، اون حس شما هر سال با اومدن پاییز تکرار میشه. بذار یه جور دیگه بگم. وقتی شما یه اتفاقی برات میفته، یه برچسب ذهنی و حسی میزنی به اون روز. حالا 365 روز یا 355 روز بعد (ماه شمسی یا قمری)، همون برچسب را ممکنه به یاد بیاری. لذا میفته تو تکرار سالیانه. این یکی از دلایلی است که ماها بعضی فصل ها را دوست داریم یا دوست نداریم.من خودم خیلی فرقی بین ماه ها و فصل ها نمی ذارم. همه شون را به یه اندازه دوست ندارم! هر کدوم را به یه دلیلی. مثلا پاییز تکلیفش با سرما و گرما مشخص نیست. لباس گرم بپوشی عرق میکنی، درش بیاری یخ میکنی سرما می خوری. شلوغی خیابونها و ترافیک و آلودگی هوا را هم بهش اضافه کن.از همه مهم تر اینکه هوا تاریک میشه، روزها کوتاه میشن، سگ سیاه افسردگی میفته رو جون همه. البته برای شما بد نمیشه. احتمالا شما دکترها به همدیگه میگید: مریض را خدا میرسونه، پاییز و زمستون وسیله اند! خیلی هم غلط نمیگید ها! پاییز و زمستون و روزگار و آدم ها و حتی خود ما وسیله ایم.حالا اگه زحمتی نیست یه چایی بریز بیار، تو این خنکی پاییز چایی لازم تر میشه. اگه بتونی برا جلسات بعدی یه کمی زنجبیل هم اضافه کنی بهش که دیگه عالی میشه.  </description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Tue, 25 Sep 2018 20:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بپا پرم به پرت نگیره.</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/outrage-u1gfe7aczjf9</link>
                <description>دکتر شاکی ام امروز! یه چایی بریز بیار تا آتیشم به پر قبات نگرفته.دکتر! بگو این لعنت مون را به کدام خری بفرستیم؟ بگو یقه ی کدوم جُعَلّقی را جِر بدیم؟ بگو داد و بیدادمون را سر کدوم مادرمرده ای بزنیم؟ بگو این زخم زبون ها را به کدوم فلان اِبنِ فلانی بزنیم؟همون اوایل گفتی که &quot;زمان، مقصر را به اول شخص مفرد می کشاند.&quot; خب باشه. قبول! حرف شما درست! حالا که قراره زمان هم این وسط نقش بازی کنه بگو گذشته را تو کدوم دادگاه محاکمه میکنند؟بگو ctrl+z ماجرا کجاست؟ بگو اونجایی که واقعا تقصیر ما نبود برا چی به حساب ما نوشتند؟ بگو اون چرند «چرخ بر هم زنم ار غیر مُردام گردد» تحت تاثیر کدوم بَنگ و موادی گفته شد؟ بگو این گنده گوزی ها را چرا باور کردیم؟ البته تهِ تهِ دلم را که نیگا میکنم میبینم واقعا خودمونم کم مقصر نیستیم دکتر! خیلی جاها ترسیدیم، تنبلی کردیم، ریسک نکردیم. خداییش راهش وجود داشت برای تغییر. فقط نمی دونم کی دیر میشه؟ یعنی الان دیر شده؟ میشه تکون داد این تن لش را؟ تو چی فکر میکنی دکتر؟دمت گرم، حالم بهتر شد همین که خودم را ریختم بیرون. یه چایی دیگه میاری؟ قربون دستت هوس کردم.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Wed, 12 Sep 2018 14:18:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامفورت زون قشنگی داری، به کامفورت زون من هم سر بزن.</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86-orbtp7daan4f</link>
                <description>دلیلش چیه دکتر؟ بقیه هم همین اند؟ یا فقط من اینجور شدم؟زندگی به تکرار افتاده. همه چیزم تکراری شده دکتر. مثال بزنم؟ خب مثلا اون سری گفتم که اکثر وقتم را پای کامپیوتر میگذرونم. الان چند وقت هست که فیلم یا سریال جدید ندیده ام. همون فیلم و سریالهای قبلی را میشینم دوباره نگاه می کنم! تکراری.بعضی وقتها هم گیم بازی میکنم. ولی خب اون هم بازی های تکراری. کال آف دیوتی را باز از اول شروع میکنم تا تهش میرم، دوباره همون آش و همون کاسه.انگار یه ترسی از چیزهای جدید افتاده به جونم. یه ترسی از تجربه جدید. اون دفعه یه اصطلاحی گفتی ها! چی بود؟ کامفورت زون؟ همون. انگار تو یه کامفورت زون گیر کردم و ازش نمی تونم خارج بشم. معذب میشم.البته همین که اینجا میام و با شما حرف می زنم هم یه جورایی معذبم میکنه ولی خب چاره ای نیست.   دکتر! دوای خستگی چیه؟ وقتی از همه چیز خسته ای. از شهر خسته ایم، از خونه خسته ایم، از آخر هفته ها خسته ایم، از استراحت خسته ایم، از خواب خسته ایم از بیداری خسته ایم. از کار خسته ایم از بیکاری خسته ایم. از بازی کردن خسته ایم، از فیلم دیدن خسته ایم، از بیرون رفتن خسته ایم.از همه اینها مهم تر اینه که دکتر، از غر زدن و ناله کردن هم خسته ایم. سختی کار اینجاست که نمی دونم کی و چطور قراره راحت بشیم. چیزی در افق سرنوشت فعلا مشخص نیست. یعنی نور امیدی دیده نمیشه. خب همین آدم را کلافه میکنه، امید را از آدم بگیر تا بشه مثل مرغ سر کنده. حسرت گذشته را میشه تحمل کرد، بن بست آینده را نه.بن بست من سر همون کامفورت زون اه!دهنم کف کرد، یه چایی میدی دکتر؟ شما که خودت تعارف کردن بلد نیستی.  </description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Mon, 10 Sep 2018 19:28:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتی ناکامی را تحلیل کن</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D9%86-o4fba8nsjieq</link>
                <description>هر کسی به یه نوعی ناکامه، دکتر!اصولا آدم «کامروا» در این دنیا نداریم. یعنی از دید بقیه آدمها، خیلی ها کامروا هستند ولی اگه قرار باشه هر کسی از طرف خودش حرف بزنه بعد معلوم میشه که همه حس ناکامی را دارند.حالا دلیلش چیه؟ یه چایی بریز بیار تا برات بگم.دو تا دلیل اساسی داره که برمیگرده به محدودیت های دنیا. اولیش این که «زمان» بی توجه به همه چیز، بدون توقف در حال گذشتنه. دوم هم اینکه شما در یک زمان نمی تونی دو جا باشی یا دو کار متفاوت بکنی. خب نتیجه ش؟ نتیجه اینکه شما باید تصمیم بگیری که در یک زمان و مکان خاص یه کار مشخصی بکنی. وقتی هم که داری فلان کاری را انجام میدی قاعدتا هزاران کار دیگه هست که انجامشون نمیدی. یه چیز به دست میاری و یه چیزهایی از دست میدی. مثلا روی کار اقتصادی متمرکز میشی فرصت تحصیل را از دست میدی. همینه که ماها معمولا دوست داریم جای دیگران باشیم. چون دنبال اون چیزی که نداریم هستیم. رفیقم میخواد جای من باشه، من میخوام جای رفیقم باشم. البته جای بعضیها هم عمرا نمیخواهیم باشیم. چیزی که نداریم به ما حس ناکامی میده.زندگی پر از دو راهی یه، دکتر! و خب بالاخره باید یکیش را انتخاب کرد و رفت. بعدش اتفاقی که میافته اینه که همش فکر میکنیم چی میشد اگه از راه دیگه رفته بودم؟ همیشه این سوال و حسرت باقی می مونه.زمان هم ماهیتی عجیبی داره ها! همین سوالهای ساده را در نظر بگیر؛ جواب این سوالها با زمان عوض میشه! آدم گاوگیجه میگیره بهش فکر کنه. مثلا اوایل فکر میکردم اینکه از تهران کندم و رفتم تصمیم خوبی بود، یه کمی که گذشت به این نتیجه رسیدم که چه تصمیم بدی بود، حالا باز دارم فکر می کنم که چه خوب شد که نماندم! حالا حساب کن حسرت هزاران تصمیمی که نگرفتیم و هزاران فرصتی که با باد دادیم و هزاران حرفی که نگفتیم، و هزاران راهی که نرفتیم.همه اش که من حرف زدم، دکتر! شما هم یه چیزی بگو، ناسلامتی دکتر شمایی. گلوم خشک شد، این چایی را عوض میکنی؟ قربون دستت.</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Tue, 04 Sep 2018 14:27:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل وقتی که توی تایتانیک تنها باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-kre4lihmqxk0</link>
                <description>دکتر! خانه ای که پی نداشته باشه، اسکلت محکم نداشته باشه هر چقدر هم یه روز قشنگ باشه، بالاخره کولپس میکنه. میریزه پایین.روحیه من هم همین طوری بود. همه ی اون جوک و خنده و شوخی ها یه نقاب بود، یه پرده ای بود روی مشکلات شخصی. یه چیزی شبیه چندلر توی سریال فرندز. ولی خب اعتراف میکنم که دوره ی خیلی خوبی بود. حس خیلی خوبی بود. چون واقعا فراموش کرده بودم نگرانی ها را. فکر میکردم همه چیز به وقتش درست میشه. آینده خیلی روشن بود جلوی چشمم. فکر میکردم این خوشی ابدی است. فکر میکردم این جمع و این کامیونیتی که توش هستم برای همیشه است. خوشبختی جلوی پام بود دکتر.همه چیز آروم آروم فروریخت. اون جمع که پاشید و هر کسی آواره یه شهر دیگه شد، کم کم خودم موندم و خودم. دیگه نه خبری از اون شادی های افراطی و پرنک و جوک و خنده بود نه خبری از آینده روشن. یعنی حقیقت اینه که از نظر زمانی دیگه رسیده بودم به همون آینده ای که منتظرش بودم. ولی هیچ کدوم از اون چیزهایی که در گذشته برای آینده تصورشون  میکردم اتفاق نیافتادند. اومدم شهرستان که دورتر باشم از حاشیه ها. یعنی فرار کردم از حاشیه ها. پناه بردم به حاشیه شهر از حاشیه ها. حالا اینجا کسی دور و برم نیست. اون شلوغی ای که لازمه تا آدم مشکلات و نگرانی هاش را فراموش کنه اینجا نیست. همین، آدم را تنها میذاره با انبوهی از استرس ها و ترسها. مثلا فکر کن توی تایتانیک نشستی، از دور کوه یخ را میبنی، ولی خب کاری نمیشه کرد، در ضمن همه مسافرها هم توی توقف قبلی پیاده شده اند. خودت هستی و خودت و یه کوه یخ که هی نزدیک تر میشه.خب اینجور مواقع چه کاری میشه کرد؟ من که چیزی به ذهنم نمی رسید. چند نفر پیشنهاد کردند بیام پیش شما. یه چایی میریزی بیاری دکتر؟</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Mon, 03 Sep 2018 14:23:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلسه اول که مثلا هنوز کو اعتماد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/%D8%AC%D9%84%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-ow7yqt1gdh9t</link>
                <description> خب راستش هنوز خیلی راحت نیستم باهات، دکتر!لازم نیست دوباره اون قوانین  محرمانگی بین بیمار و روانشناس را بگی. دیگه حفظ شدم به مولا. ولی خب تو  کَتَم نمی ره. میفهمی؟ آخرش یه روزی یه جایی یه جوری هر چی که بگم علیه من  تو دادگاه استفاده میشه. حالا بعیده که کار من به دادگاه بکشه، ولی خب چه  می دونم. میگند حرف توی دل آدم مثل تیر تو چله‌ی تیرکمون می مونه. وقتی  گفته بشه مثل اینه که تیر را ول کرده باشی. دیگه دست تو نیست، رفته که  رفته. حالا ممکنه یه جوری برگرده بخوره تو چشمت (مثل صحنه های کارتون هپی  تری فرندز، دیدیش دیگه!؟).خب آدم عاقل احتمالات را باید در نظر بگیره. مثلا  همین شما ممکنه از حرفای ما یه چیزی به منشی ات بگی. بعد یه روزی یکی دیگه میاد اینجا با منشی ات گرم میگیره، نیم ساعت که با هم وراجی کردند هر چی من  به شما گفتم را میریزه روی دایره. زن وراج هم مصیبته، دکتر! پیر شدیم دکتر! چکار کنیم؟ به کجای این فلان تاریک بیاویزیم قبای ژنده ی خود را؟ همین دیشب مثلا. به خودم اومدم دیدم دارم call of duty بازی میکنم در حالی که شجریان داره اون پشت میخونه که «گدای کوی تو از هشت خُلد مستغنی است/اسیر کوی تو از هفت دولت آزاد است». البته نمیخواد بعدا بری سرچ کنی! شجریان این شعرو نخونده. خودم یه بار خوندم و صدامو ضبط کردم. قشنگ درومده. اگه میخوای تا برات بخونم، هان؟حالا ولش کن. پولشو دادم، بذار استفاده کنم از جلسه. راستی قربون دستت یه  چایی میریزی بیاری؟ </description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Sun, 02 Sep 2018 01:39:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسمش را بذاریم مانیفست، فعلا</title>
                <link>https://virgool.io/@alm/manifest-m5iovitnyuko</link>
                <description>قبل از هر چیزی بذار حد و حدود را مشخص کنم. نمی خوام فردا حرف و حدیثی پیش بیاد. حوصله جر و بحث های بعدش را ندارم.اول اینکه هر چیزی که میگم را باور نکن! انتظار نداشته باش چیزی که میشنوی راست باشه. شاید دلم بخواد گاهی وقتها قصه سر هم کنم. گاهی بخوام بلوف بزنم. بعضی وقتها فقط میخوام امتحانت کنم. خلاصه اش اینکه فکر نکن که توی دادگاه هستیم و من هم قسم خورده ام که «حقیقت را بگم و جز حقیقت نگم».دوم هم اینکه یه کم باید صبر کنی تا قصه شکل بگیره. باید بذاری کلام منقعد بشه. اولش ممکنه مقوا باشه. ولی بیا دست به دست هم دهیم به مهر، قصه خویش را کنیم فلان.سوم هم اینکه اگه دنبال «بررسی عوامل اگزیستانسیالیزم در دیالکت پوزیتیویسم» و این جور چیزها هستی، اشتباه اومدی. برو دو تا وبلاگ بالاتر دست راست. اینجا یه دست به سیگار یه دست به لیوان چای میخوایم روزمره بگیم. قصه بگیم، فحش بدیم به قامت ناسازِ روزگار.آخر سر هم اینکه شبیه دارل خطاب به مایکل که گفت «من فقط به دختربچه 4 ساله ام قول میدهم»، هیچ کسی هیچ قولی به هیچ کس نمیده و نداده.حالا پاشو برو یه چایی بریز بیار تا برات تعریف کنم، دکتر! و خب در جواب اولین سوالت باید بگم که، آره اولین باریه که پیش یه مشاور روانی میرم! با ما کمتر حساب کن، دکتر!</description>
                <category>مرا نام چو ننگ است</category>
                <author>مرا نام چو ننگ است</author>
                <pubDate>Tue, 28 Aug 2018 19:02:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>