<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@almos</link>
        <description>مسیر تحصیلی من از شریف شروع شد و این روزها مسیرم به دانشکده پزشکی خورده. اینجا تجربه‌هامو می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:49:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>علی</title>
            <link>https://virgool.io/@almos</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امیررضای ۲۰ ماهه</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DB%B2%DB%B0-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%87-lhgjojlwlm69</link>
                <description>دو‌شنبه شب، ۲۹ دی ماه ۱۴۰۴امشب خواهربزرگ‌ترم با خانواده‌ش خونمون بودن. خواهرم این روزها سرگرم و گاهی کلافه از بزرگ‌ کردن سه تا بچه شیرین و خیلی وقتا پردردسره. امیررضا هم که دردسرهای مخصوص خودش رو داره. از حوالی ساعت ۶ عصر بود که خواهرم متوجه شد امیرضا تب داره. دما سنج رو زیر بغلش گذاشت و عدد حدود ۳۸.۵ رو نشون میداد. همون موقع استامینیفن بهش داد. کمی تبش پایین اومد ولی نه اندازه کافی. تا حوالی ساعت ۱۰ شب که همچنان تب امیررضا بالا بود. من رفتم سر جزوه اطفال که قرار بود شنبه هفته قبل امتحانش رو بدیم ولی الان ۹ روزه که همه چی تعطیله و وضع کشور مشخص نیست. نگاه کردم به بخش تب ببینم چیزی دستگیرم میشه یا نه. برگشتم پیش امیررضا. بغل خواهرم بود. خیلی سوسکی و یواش نبض بازوش رو چک کردم که حدود ۱۵۰ تا بود و برای بچه ۲۰ ماهه طبیعیه ولی تند تند نفس میکشید. حساب کردم حدودای ۶۰ بود. به نظرم زیاد اومد. زنگ زدم با دکتر مرادی مشورت کردم و گفت این تنفس طبیعی نیست. دوباره چک کن و اگر این حدود بود بهتره بره دکتر.بدون اینکه خواهرم نگران بشه امیررضا رو بغل کردم و رفتم یه گوشه خونه و چکش کردم. بالا بود تعداد تنفسش. البته خواهرم هم متوجه رفتار من شد و ازم پرسید جریان چیه. پیشنهاد دادم بهتره بچه رو ببرن دکتر. خواهرم و دامادمون آماده شدن و امیررضا رو بردن. توی مدت رفتنشون به بیمارستان، مامان داشت با آیه واسه امتحان فرداش کار میکرد و ازش سوالای کتابش رو می‌پرسید. امتحانش دینی و از جنس سوالای امام نهم کیه بود. یک ساعت بعد برگشتن. تشخیص دکتر عفونت گوش بود. با شیاف تب امیررضا رو آوردن پایین و دکتر براش آزیترو نوشته بود. البته الان من مشکوکم به تجویز آزیترو. مگه عفونت گوش نباید علت اصلیش ویروسی باشه‌؟خلاصه خواهرم خواست شربت آزیترو به امیررضا بده ولی نمیخورد. به هرضرب و زوری بود بهش دادیم. چند دقیقه بعد امیررضا بغلم نشسته بود. سرحال نبود و مدام بهانه میگرفت. یه دفعه استفراغ کرد و من دستم رو گرفتم جلوی دهنش که روی زمین نریزه. بدو بدو بردمش تو دستشویی و همین وسط که من بدو بدو میرفتم سمت دستشویی و امیررضا بیشتر پس میزد، خواهرم هی میگفت داداش ببخشید. منم اینجوری بودم که یعنی چی ببخشید آخه، من داییشما!!!استفراغش زیاد نبود، روی سینک دستشویی دست خودم و دهن امیررضا رو شستم و اومدیم بیرون. فکر کنم چیز خاصی نبود و از بس به زور بهش دارو داده بودیم بچه پس زده بود. خلاصه به نظر تبش کنترل شده بود و خواهرم و خانواده‌اش آخر شب رفتن خونه خودشون.میدونید همه این‌ها رو چرا نوشتم؟ می‌دونید چی برام جالب بود؟ جای این که از استفراغ امیررضا توی دستم حالم بد بشه یا بدم بیاد، توی لحظه‌ی ناخوشایند سرازیر شدن ملغمه شیر و دارو و غذا از دهن امیررضا، یه محبت عجیبی از این بچه به دلم نشست. فکر نمی‌کردم ولی این که بغلم بود و ناخودآگاه دستم رو گرفتم جلوش تا فرش و خونه کثیف نشه، تو دلم واسه این بچه محبت کاشت.تهش اینکه بازم بار دیگه بهم ثابت شد، برعکس چیزی که فکر می‌کنیم لحظه‌های نه چندان خوشایند، غم‌بار و حتی تلخِ مشترک، محبت بیشتری بین آدما به وجود میاره تا شادی و خوشی ....</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 03:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب &quot;پس از بیست سال&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D9%84-dsqwdhm7lqlq</link>
                <description>چندوقتی بود که اسم این کتاب رو تو کانال‌های تلگرام بچه مذهبی‌‌ها می‌دیدم. اوایل آبان، این کتاب رو از خیابون انقلاب خریدم تا امشب که اواخر دی ماه هست این کتاب ۷۵۰ صفحه‌ای تموم شد. کتابی که به نظر میرسه قیمت ۳۵۰هزارتومنیِ موقع خریدش، خبر از حمایت از انتشار کتاب هم میده. (البته اگر ناشر و نویسنده در راه خدا خیلی قیمتش رو آورده باشن پایین باید روز قیامت جواب بدم)...پ.ن:الان که سایت‌ها رو چک کردم قیمت کتاب ۹۰۰هزار تومن شده!!!! نمیدونم جریان چیه....و اما در مورد کتاب:ایده کتاب و شرح وقایع دوران حکومت معاویه بر شام و امام علی در کوفه واقعا خوب بود. مخصوصا این که در بستر رمان تاریخی و اضافه کردن درام عاشقانه اتفاق افتاده بود. جدا از اون اتصال روایت این کتاب به شب عاشورا و وقایع بعدش تحسین برانگیز بود. یه سری اطلاعات تاریخی خوبی هم به من اضافه کرد که برام ارزشمند و جالب بود. چیزهایی که یادم هست ایناست:۱- سلیمان صردخضاعی در ماجرای جمل، سکوت میکنه و بعدش میره تو فاز توابین ولی در صفین گویا تا آخرین لحظه طبق این کتاب همراه امامه۲- شمر در صفین خیلی جدی مجاهدت میکنه و فرماندهی بخش از جناح سپاه امام رو داشته و کتاب یه جاهایی با آب و تاب در مورد رشادت‌های شمر در صفین میگه.۳- ابوذر غفاری به خاطر حرف زیادی که در نقد حکومت عثمان میزده، از مدینه به خواست عثمان به شام فرستاده میشه. معاویه هم بعد یه مدت تبعدیش میکنه ربذه و اونجا از فرط گرما و بی‌غذایی گویا جانش از دست میره.۴- در شروع جنگ صفین گویا اول، زمین نزدیک به آب، دست سپاه امام علی بوده. سپاه معاویه شبانه صدای شکستن و تیشه و کلنگ بلند میکنند و شایعه راه میندازن که سد فرات در حال شکستنه. سپاه امام علی علارغم دستور امام، فرار میکنه از نزدیکی فرات و خیلی راحت بخش نزدیک به رود میفته دست سپاه معاویه. آب رو هم میبنده به سپاه امام علی. با درگیری، سپاه امام علی پس میگیره بخش نزدیک به فرات رو ولی این بار آب رو نمیبنده. گویا سر همین قضیه که امام علی آب رو نمیبنده، یه عده از سپاه معاویه میپچنن و میرن.۵- اسم &quot;پس از ۲۰ سال&quot; گویا به خاطر نقلی از عمار یاسر انتخاب شده که میگه پس از ۲۰ سال از صفین با پسر امام علی هم عده‌ای وارد جنگ خواهند شد. عمار یاسر در همون جنگ صفین کشته میشه.این‌ها چیزهایی بود که در لابه‌لای ۷۵۰ صفحه کتاب، امشب که تمومش کردم یادم مونده. اما نقدهای منفی:به نظرم علارغم ایده عالی کتاب، اون طور که باید و شاید، کتاب پرداخته نشده بود. عاشقانه متن کتاب یه جاهایی واقعا زیاده‌روی می‌کرد و اذیت‌کننده بود. البته اگر مخاطب کتاب، دختران نوجوان مذهبی باشه، شاید این، حسن کتاب هم باشه :).با این حال من رفاقت بین سلیم و مهاجر رو خیلی دوست داشتم.در پایان با تشکر و خسته‌نباشید خدمت آقای سلمان کدیور به خاطر نوشتن این کتاب که خوندنش همزمان شد با اتفاقات دی ماه ۱۴۰۴ و قطع بودن اینترنت </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 00:42:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای نامشخص کشور۲</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%B2-gbjb40irmez5</link>
                <description>شنبه ۲۷ دی ۱۴۰۴. ظهر تو خونه،‌ برگشتم شهرمون.با سرعت اتفاقات زیادی داره میفته. تقریبا ۹ روزی هست که اینترنت و پیامک‌ها قطعه و دیشب بالاخره پیامک وصل شد. دیشب از قزوین برگشتم. مهدی رو دیدم که نگران وضعش بود و واقعا داشت فکر می‌کرد از کشور بره. بعدش حاج احمد رو دیدم. طبق معمول حرفای جدیدی می‌زد از وضع کشور. رسما میگفت معتقده این کودتای داخل کشور بوده. از تعداد بالای کشته‌های این چند روز و بد عمل کردن امنیتی‌های کشور میگفت.با این همه میگفت به نظرش که به آینده امیدواره. حاجی ۵ تا پیش‌بینی کرد واسه آینده نزدیک در حد ۳ ۴ ماه.۱. آمریکا یه داستانی داخلش پیش میاد. یا ترامپ ترور میشه یا یه اتفاق اینجوری میفته.۲. کشور مجبور به اصلاحات اقتصادی سنگین میشه.۳. تا اسفند یه قراردادی مثل برجام بسته میشه که یه گشایش‌هایی تو کشور راه میندازه.۴. معلوم میشه جنگی که اسرائیل راه انداخت از ترس بسته شدن پنجره حضور آمریکا تو خاورمیانه بود.۵. معلوم میشه این ماجرای این چند روز یه کودتای داخلی بوده.هر کسی جز حاج احمد این حرفا رو میزد میگفتم یه متوهمه. ولی حاج احمد فرق داره. وقتی یه حرفی میزنه واقعا به ذهنم میشینه.راستی ۴شنبه خداحافظی آخر با حنانه انجام شد. و خب پرونده این ماجرا هم با کلی بالا و پایین بسته شد. آخرهای فیزیوپاتیم و کورس‌های راحت‌تر مونده. فعلا دانشگاه و اینترنت که رو هواست ...</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 15:01:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای نامشخص کشور</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-k1jjtw5487ky</link>
                <description>ساعت ۸:۳۵ شنبه شب، ۲۰ دی ماه. اتاق ۱۴۳ پیش محمدرضا و حمید.مرگ بر دیکتاتورمرگ بر......همین لحظه این داد و بیدادها از اطراف خوابگاه بلنده. سرم درد میکنه و یه سرماخوردگی تازه تو تنم پیچیده. و من طبق معمول در این روزها نظاره‌گر اتفاقات. تلاش برای دیدن دست اول اتفاقات.دیشب حوالی ساعت ۸ از در خوابگاه رفتم بیرون. نگهبان خوابگاه گفت کجا میری؟؟ گفتم میرم مغازه. گفت زود برگرد. من مغازه هم رفتم. ولی رفتم که بیرون رو ببینم. از بالای پل کاشانی تا توی پیاده‌رو به سمت میدان صادقیه. مردم بودن. دختر و پسر بود. پیرزن و پیرمرد بود. عصبانی، پر از کینه و البته که سرگردان. وقتی بینشون راه میرفتم لابه‌لای حرفاشون هم میشنیدم که با هم میگفتن خب بعدش چی؟‌ رضا پهلوی هم به نظر نمیرسه که کاری پیش ببره....ظهر با حمید و مصطفی که حرف میزدم و ازشون میپرسیدم که شما با چه دیدی میرید تو خیابون، اولین جوابشون این بود که فقط این‌ها نباشن. میرم که فقط این‌ها نباشن... و خب توی استدلال‌هاشون من منطق میدیدم. خب یه کسی مثل مصطفی که این همه جون کنده واسه زندگی و الان توی ۲۶ سالگی این همه شرایطش نامشخصه از لحاظ مالی. وقتی با ناراحتی پشت تلفن میگفت من الان حقوقم فقط ۸ تومنه و ۶ تومن پول اجاره میدم، خب چی بهش بگم.امشب هم واسه نماز رفتم مسجد امام علی. با حاج‌آقای سید کیوتی که نماز خوند بعد نماز صحبت میکردم. در مورد این که حاجی اینایی که اینجوری ریختن بیرون و این همه خشونت دارن برو میدن. همین دوستای منم که به سطوح اومدن.به احتمال زیاد این روزها هم تموم میشه ولی خب؟ مگه نه این که هر کدوم از این آشوب‌ها یه تیکه از نظام رو ضعیف و ضعیف‌تر میکنه؟ مگه نه این که اقتصاد پله به پله ضعیف‌تر میشه؟ دفعه بعدی چی؟ چه خواهد شد؟و اما... و اما حنانه... دختری مغرور، دختری محکم و با چالش‌های متنوع که یک ماهی هست به واسطه سید میثم در آشنایی هستیم. پنج‌شنبه، دقیقا عصر شروع این آشوب‌ها جلسه خانوادگی برگزار شد. جزئیات بیشتری از ماجرای دو سال پیش براش تعریف کردم و خب حساسیت‌های مخصوص خودش رو نشون داد. تقریبا هر چیزی که لازم بود رو براش گفتم ولی میدونم احتمالا ذهنش تا حدودی به هم ریخته و هر چه قدر هم توضیح بدم باز هم سوال‌هایی براش ایجاد خواهد شد.حنانه واقعا دختر خوبیه... واقعا ... زیبایی دست‌نخورده، صدایی که به گوش میشینه. ولی نگرانم. نگرانم ایمان بیشترش نسبت به من عدم تعادل به وجود بیاره. نگرانم اون جذابیت‌هایی رو که من دوست دارم حنانه نداشته باشه. اون‌قدری که دلم میخواد فرهیخته نباشه. اون قدری که دوست دارم همراه زندگی نباشه اون قدری که دلم میخواد صفای ذاتی نداشته باشه. تا حالا ۸ جلسه برگزار شده و هر جلسه که پیش میره، اگه بخوایم قطعش کنیم سخت‌تر و سخت‌تر میشه.من دوست داشتم همسرم آدم خاکی‌ای باشه و با هم سختی‌ زندگی رو قبول کنیم ولی حناانه راه میاد با این چیزا؟ حنانه با نداشتن‌های من کنار میاد؟ اون آرامشی که دوست داشتم توی زندگی داشته باشم؟ اون علاقه‌ای که دلم میخواست نسبت به یک نفر داشته باشم توی حنانه میتونم پیدا کنم؟  نمیدونم .... یعنی حنانه همسر خواهد بود؟ منی که که این همه داستان و بالا و پایین داشت زندگیش، ازدواجش اینجا پیش میاد؟ یعنی اینجوری؟ نمیدونم ولی میدونم که من به کم راضی نمیشم. یعنی نمیخوام. من برای ازدواجم خیلی چیز زیادی میخوام....از بعد جلسه اول من دیگه کسی رو که تو جلسه اول دیدم پیداش نمیکنم. اون کسی که که واقعا بعد دیدنش حالم خوب بود. هر بار که میدیدمیش انقدر ازم ایراد میگرفت که واقعا خسته میشدم گاهی. آیا اگر پیش بره اوکی میشه؟‌ نمیدونم ....</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 14:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوایل سال چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%A7%D9%88%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-ockpwwy3wepw</link>
                <description>ساعت ۱۱:۵۸ دقیقه. آخرین ثانیه‌های ۲۶ مهر ۱۴۰۴. روی تخت امیررضا. امروز امتحان تلفیقی کلیه بود و به خاطر این که فردا امیرمحمد قربانی میاد دانشگاه موندم تهران.امروز جشن فارغ‌التحصیلی ۹۷ایها بود توی دانشگاه. همه خیلی چیتان پیتان کرده و خوشگل واسه جشن فارغ‌التحصیلیشون جمع شده بودن. کسایی که اکثرشون یک سال از من کوچیک‌ترن هستن. این چند روز داشتم به این فکر میکردم که من عشق و علاقه‌ای رو حس کردم و حالا که کم‌کم دارم احساس میکنم در مسیر درستش قرار گرفتم چه بهایی رو پرداخت کردم براش.من کاملا تبدیل شدم به آدمی که هر لحظه و هر مکان، اولویت اولش اینکه یه جوری کار اون لحظه رو بپیچونه که بتونه بره پای درس. حتی خیلی وقتا لذت و تفریحات شخصی. دوستی‌های قدیمیم تو شهرمون خیلی کمرنگ شده و حتی یکی از دوستام که خیلی منتظر بودم واسه عروسیش دعوتم کنه فکر کنم اصلا یادش نبود که بخواد به من بگه. اونم کی؟ من که همیشه فکر میکردم آدم درس خوندن نیستم، من که فکر میکردم آدم سفر و ورزش و تفریح و گشتن و رفیق و اینجورچیزام حالا وضعی رسیدم که وقتی روزی درس نخونم واقعا یه چیزی کمه. و خب مثل همیشه من نه گلایه‌ای دارم و نه شکایتی از این وضع. صرفا یک گزارش از این حال و احوال این روزهای خودم باشه. سهیل از یک مهر جراحی سمنان رو شروع کرده با خانومش رفتن اونجا. امشب یکی از دونه‌های تسبیح پاره شده سهیل رو تو خوابگاه پیدا کردم و به آویز آیینه ماشین با یه نخ وصلش کردم.اوضاع کار و درس خوبه. مخصوصا کار این روزها خیلی منظم‌تر میرسم انجام بدم. امتحان کلیه رو هم کامل گرفتم. دارم وزن کم میکنم. اواخر شهریور به ۸۲ رسیده بودم والان ۷۷.۵ شدم. برنامه اینه که تا ۷۲ خودم رو برسونم. من محکم و جدی دارم این مسیر رو میرم. دعا کنید برام بتونم پزشک خوبی باشم و بتونم درد دوا کنم.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 00:11:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلد شش شازده حمام</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%B4-%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85-ojcxs1c25zla</link>
                <description>به وقت ۶:۱۵ عصر روز دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۴ هم، جلد شش تمام شد. مجموعه کتابی که به واسطه وجود صدرا توی زندگیم باهاش آشنا شدم و از فروردین ۱۴۰۳ افتادم تو دور خوندنش. جلد ۶ رو هم چندتا از بچه‌های کلاس به همراه صدرا واسه تولدم هدیه گرفتن :)محمدحسین پاپلی‌یزدی یکی از زندگی‌های رویایی من رو تجربه کرده و هر جلدش بیشتر بهم بیشتر از قبل این زندگی پربار و جذاب رو نشون میده.هر چند هر جلد که جلوتر میری من بیشتر فکر میکنم خیال و توانایی قلم خودش رو با واقعیت آمیخته میکنه ولی واقعا برای من جذابه. زندگی گل‌پری و اتفاقاتی که براش افتاد و دوستی اون با محمدحسین با خیال من بازی لطیفی داشت. هر چند خب بارها برام سوال شد که خانوم وثوقی چه‌جوری میتونسته این صمیمت رو تحمل کنه ولی خب مطبوع بود :)صفحه ویکی‌پدیای پاپلی‌یزدی رو که میخونی خب نشون میده که چه زندگی پرباری داشته و خب جذابه که این شخصیت علمی، این همه داستان پرهیجان در زندگیش داشته.بر عکس من که تمام این سال‌ها، پابند کنکور و درس بودم و اوج سفر رفتن هرساله‌م، زیارت مشهد و کربلای خودمون بوده. آشنایی با محمدحسین پاپلی‌یزدی، باعث شده تجربه بهتری از زندگی داشته باشم.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Aug 2025 18:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسعت یا عمق</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%85%D9%82-idsnqnrrp0cw</link>
                <description>تقریبا تابستون بود که یه جا نوشتم، «نکند به بهانه تک‌بعدی نبودن سطحی شویم» و یکی از رفقا پیشنهاد داد سراغ این کتاب برم.کتابی که از دید من در تمام صفحاتش سعی داشت بگه که بر عکس چیزی که جامعه به ما میگه و موفقیت افرادی مثل بیل‌گیتس و استیوجابز رو تو حلق همه فرو کرده، لزوما آدم‌های موفق حوزه موفقیت خودشون رو زود شروع نمیکنن. کتاب یه عالمه مثال میاره از آدم‌هایی که دیر شروع کردن یا اصلا حوزه اول کاریشون ربطی نداشته به چیزی که توش خیلی خوب عمل میکنن. از شکست‌های ادیسون میگه، ون‌گوک رو مثال میزنه که تا دهه سی‌سالگی دقیقا یه آدم مفلوک بوده و از کشیش‌بودن تا نجاری، تپه فتح نشده باقی نذاشته. مثال از آدم‌هایی میزنه که وقتی میخواستن مسیر جدید رو شروع کنن از هم‌کلاسی شدن با کسایی که ۱۰سال، ۱۵ سال یا بیشتر، جوون‌تر بودن، خجالت میکشیدن!از جی‌کی رولینگ مثال میزنه که تا قبل هری‌پاتر اصلا نویسنده خاصی نبوده، مریم میرزاخانی رو مثال میزنه که تا ۱۶ سالگی فکر میکرده میخواد نویسنده بشه (البته به نظرم این یکی مثال بدی بود، طرف رسما از بعد ۱۶ سالگی غرق ریاضیات میشه و واقعا دیرتر از معمول نیست، اتفاقا سر مثال مریم میرزاخانی کمی اعتبار کتاب واسم کم شد)خلاصه کتاب انقدر مثال میاره که واقعا یه جاهایی خسته میشی ولی به نظرم کل حرف این کتاب اینه:مسیرهای زندگی ما دو دسته است. خوش‌قلق یا بدقلق. خوش‌قلق مثل چی؟ مثل شطرنج، موسیقی کلاسیک، یه سری از ورزش‌ها مثل تنیس. توی این چیزها هرچه‌قدر تجربه تکراری بیشتر باشه، به نظر آدم خفن‌تری میشی. پس هر چه‌ زودتر شروع کنی بهتره.حالا بدقلق یعنی چی؟ چیزهایی که تجربه تکراری چندان به کارت نمیاد و مدام با شرایط جدید مواجه میشی! مثل راه‌اندازی کسب‌وکار، بداهه‌نوازی در موسیقی، انقلاب و سبک خلاقانه در شغل‌های معمول جامعه، مواجهه با بحران و شرایط جدید در یک مسیر خوش‌قلق‌ :). کتاب اتفاقا ادعا میکنه که خود زندگی بیشتر بد‌قلق محسوب میشه و اتفاقا در مواجهه با این دسته، هر چه تجربه اندوخته به‌ظاهر بی‌ربط بیشتر باشه و دیرتر وارد این فضاها بشی، عملکرد بهتری خواهی داشت. البته به هزینه گزافی. و اون هزینه گزاف فشاریه که جامعه بهت میاره. سرتون رو بیشتر درد نیارم، این کتاب انگاری میگه شاید دیرتر شروع شدن پزشکی واسه من بتونه تبدیل به مزیت بشه. البته پزشکی بدقلق محسوب میشه یا خوش‌قلق؟نمیدونم درست میگه یا غلط. میتونیم منتظر بمونیم، ببینیم چی میشه :)</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Apr 2025 01:29:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی علی علی علی علی علی</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D9%84%DB%8C-aycrkzxtlqen</link>
                <description>من از بچگیم خیلی حوصله اعمال مستحبی و کارهای عبادی رو نداشتم. اگر با بابا جلسه قرآن می‌رفتیم همیشه به بهانه‌ای میرفتم بیرون و تو محله می‌چرخیدم، اگر می‌رفتیم حرم بیشتر تو حرم می‌چرخیدم تا خوندن دعا و اینجورچیزها یا شب‌های قدر با دوستام دور و بر مسجد می‌چرخیدیم. تقریبا تا حدودی شبیه به خود بابا. البته هر چه‌قدر هم می‌خواستم بی‌حوصله باشم، تو فضایی بزرگ‌ شدم که هیئت و مراسم‌های هیئتی بخش مهمی از سال‌های بزرگ شدنم رو تشکیل داده. خواسته یا ناخواسته به بهانه‌ای در این فضا بودم. اما از لحظه اول که شروع میشده منتظر تموم شدن مراسم بودم. بالاخره یه جور خودم رو راضی می‌کردم که لازمه شرکت کنم یا به خاطر حال خوب بعدش تحمل می‌کردم. واقعا هیچ‌وقت فرح و شادی بعد رو روضه رو نمیتونم کتمان کنم. در سال‌های جوانی و مثلا حتی زمانی که توی شریف دانشجو بودم و بخش مهمی از روز‌های دانشجویی در ارتباط با هیئت شریف می‌گذشت، موقع مراسم بیشتر تو آشپزخونه بودم و خودم را با کارهای اینطوری سرگرم می‌کردم. دقیقا همین الان هم که دارم متن رو می‌نویسم از وسط مراسم شب ۲۱ رمضان زدم بیرون و تنها تو خونه قرآن‌به‌سر گرفتم که زودتر تموم بشه.تقریبا همیشه یک احساس دوری و عدم درک صحیح نسبت به کارهای این‌طوری داشتم. یعنی همیشه توی ذهنم این سوال می‌خراشیده که تا وقتی عدالت روی زمینه و ارکان دین چندان جایگاهی ندارن، این حجم از مستحبات به کجا می‌خواد برسونه آدم رو؟ اگر اشتباه نکنم هم، وجود هیئت برای زنده نگه‌داشتن روحیه ظلم‌ستیزی و این‌جور حرفاست و دریغ از بخاری که از هیئت‌ها بلند بشه....یا مثلا باز هیچ‌وقت حال کسایی رو که با اشتیاق و حسرت از حرم امام رضا صحبت می‌کنن، متوجه نمیشم و یا از بچگی رفیقایی رو که توی یه شب چندتا هیئت می‌رفتن، هیچ‌وقت درک نکردم. تقریبا از نوجوانی هم همین شکلی بودم. یعنی رفیقی داشتم که توی ۱۴ ۱۵سالگی دقیقا از اون آدمایی بود که روی انتخاب هیئتش وسواس داشت، بعضی شبا از این هیئت بیرون نیومده می‌رفت تو هیئت بعدی یا همش با من بحث می‌کرد که تباکی چه‌قدر مهمه و بیا خودمون رو به گریه بندازیم تو هیئت و البته بماند که این دوست هیئتی امروز زیر همه‌چی کشیده و از رابطه با این خانوم خارج نشده وارد رابطه با خانوم بعدی میشه و عاقل به یک اشارت معنی از &quot;رابطه&quot; رو می‌فهمه. و من همچنان همون پسریم که چندان حوصله نشستن در مراسم رو نداره اما بالاخره چند دقیقه‌ای توی اینجور مراسم‌ها میره و ارتباطش رو کژدار و مریز حفظ می‌کنه.با وجود همه این حس‌های بیگانگی و نفهمیدن‌ها یه چیزی توی دین بوده که ذهنم باهاش احساس قرابت داره. یه چیزی از جنس علاقه اون بین جریان داره. اونم شیعه امام علی بودنه. آینده رو نمیدونم ولی تا این لحظه و در روزهای پایانی ۲۵سالگی چیزی از جنس افتخار نسبت به این مرد در من جریان داره. من خفقان در گلوی این مرد رو به اندازه ظرف خودم متوجه شدم و با وجود تمام بیگانگی‌هایی که نسبت به دین دارم، مثل تردید و قبول نداشتن یه‌سری‌چیزها وقتی به شیعه علی بودن فکر می‌کنم سرم پایینه که چه‌قدر ناکافی هستم برای این عبارت ...</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 03:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان مقطع اول پزشکی</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-s3tmczbwms6h</link>
                <description>ساعت ۲۱:۱۷ دقیقه پنج‌شنبه شب ۲ اسفند ۱۴۰۳، اتاق دو نفره سهیل، رو به پنجره، چایی هل‌دار کنار دستم و امیررضا در حال ور رفتن با گوشی ...وقتی از دانشجوهای پزشکی در مورد این میپرسی که آیا شده تا حالا از این که جایی به حساب نیان ناراحت بشن، معمولا استاجرها،‌یعنی اولین گروه‌ دانشجویی که بیمارستانشون شروع شده، از این که کلا کسی حسابشون نمیکنه تو بیمارستان و رسما نقش خاصی ندارن ناراحتن. خب این یعنی چی؟ یعنی این که دوره‌های قبل استاجری، یعنی علوم‌پایه و فیزیوپات رسما &quot;پیشا به‌حساب‌نیومدن&quot; هستن... اوت و خارج از ماتریکس. یعنی احتمالا شما از پزشک‌های حاذق هم در مورد دوسال‌ونیم اول پزشکی و چیزهایی که یادگرفتن بپرسی، شاید چندان چیز دندون‌گیری برای گفتن نداشته باشن ولی همه بالااتفاق معتقدن حجم زیاد اطلاعاتی که در این دو سال‌ونیم همچون شلنگ آتش‌نشانی تا انتهای حلقشون وارد شده، گاهی بیشتر از حد توانشون فشار آورده. درس‌هایی که به نظر میرسه بخش خوبیشون نقش زنده نگه‌داشتن چرخه مالی استادها و سیستم چاق و لَخت آکادمیا رو دارن ...البته از خواننده باهوش توقع میره که حواسش باشه، به صورت معمول، ملت، از این دوره، در سنین ۱۸ تا ۲۱ سالگی عبور میکنن و نویسنده‌ی پابه‌سن‌گذاشته این خطوط، شاید به علتِ &quot;دو سه پیرهن پاره‌شده بیشترْ بر تنش&quot;، بیشتر از بقیه، کاستی‌ها و رو اعصاب‌بودن‌های این دوسال و نیم اذیتش کرده باشه.به هرحال امروز، حوالی ظهر، بعد آزمون علوم‌پایه، این‌دوره هم تموم شد. پایان هر مقطع چیز باشکوهی میتونه باشه. یه جورایی مثل موقعی که از لابه‌لای تاریکی به یه تپه‌ای رسیدی و بهتر میتونی اطراف رو ببینی. و رسما زندگی من بر خلاف چیزی که فکرش رو میکردم به طور کامل این شکلی شده. امتحان و آزمون و رهایی و امتحان و آزمون و رهایی و .... من همیشه فکر میکردم آدم درس نیستم و امروز آن‌چنان زندگی من و درس به عقد هم درآمدن که حتی مجنون هم دوست نداشت انقدر در پیچ‌و‌خم لیلی باشه.امروز هم روز جالبی بود. چیزی که بیشتر از همه امروز به چشمم اومد، صورت‌های پر ریش یه سری از بچه‌ها بود که قبلا اینطوری ندیده بودمشون. یک ماهی بود به‌خاطر فرجه این آزمون همدیگه رو ندیده بودیم.از این حرف‌ها گذشته، این دوسال‌ونیم و زندگی کردن بین این بچه‌ها و جامعه دانشجوهای پزشکی بر خلاف ظاهرش بار تجربه سنگینی داشت برام. مثل موقعی که یک جعبه به ظاهر سبک به دستت میدن و یه دفعه از سنگینیِ پیش‌بینی‌نشده‌ی اون جعبه، رو به جلو خم بشی. راستش توقعش رو نداشتم. من یک‌بار دیگه و به‌طور خاص، زندگی بین یک‌سری آدم ۱۸ ساله که از بلور هم شفاف‌تر بودن رو تجربه‌کردم و یواش‌یواش دیدم چه‌جوری یه سری‌هاشون شیشه‌خورده پیدا میکنن. عوض شدن و بزرگ‌تر شدنشون رو دیدم و با بعضیشون صمیمی و از بعضیاشون دور شدم. یه موقع‌هایی ازشون بچه‌تر شدم، شادی‌هاشون رو دیدم و گاهی محرم گریه‌هاشون شدم و حتی‌تر گاهی اونا مرهم حرف‌های مگوی من شدن :) تو این مدت، صمیمی‌شدن با کسایی که فکرش رو نمیکردم تجربه کردم و رفاقت‌هایی به وجود اومد که بعید میدونم تو مسیر معمولی زندگی برام اتفاق میفتاد. و البته که خودم کم اشتباه نداشتم این مدت و چه‌قدر بالا و پایین پیش اومد.و احتمالا زندگی یه چیزایی شبیه به همین باشه دیگه. میچرخه و میچرخه و اگر تو هم باهاش بچرخی برات کلی ماجرای جالب پیش میاره ...</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 22:03:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب (زندگی پزشکی من)</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D9%86-vjrpxw0evdik</link>
                <description>برای درس ادبیات مجبور شدیم که یک کتاب در حوزه پزشکی بخونیم و توی ۳ صفحه آچار در موردش بنویسیم. من هم چیزهایی که رو که نوشتم اینجا می‌نویسم شاید یک روز به درد کسی بخوره ....معرفی نویسندهآندره سوبیران پزشک و نویسنده معروف فرانسوی در سال ۱۹۱۰ میلادی در فرانسه به دنیا آمد. سوبیران جدا از موفقیت در دنیای پزشکی توانست آثار پرفروشی را از خود به جای بگذارد. یکی از موفق‌ترین آثار او مجموعه ادبی مردان سفید پوش بود که در سال ۱۹۵۵ الهام‌بخش فیلم مردان سفید پوش شد.دنیای طبابت و تجربه پزشکی باعث می‌شود تا در زندگی انسان تجربه‌ها و شرایطی به وجود بیاید که اکثرا ناب و غیرتکراری هستند. به احتمال زیاد شما اگر پای صحبت هر دکتری که به اطرافش نگاه می‌کند بنشینید، مجموعه‌ای از خاطره‌ها و داستان‌های پرهیجان، آموزنده و خاص را خواهید شنید. اما کم پیش می‌آید که شرایط زندگی به پزشکی اجازه بدهد که بخواهد قلم به دست بگیرد و حتی اگر قلم هم به دست بگیرد بسیار کمتر پیش می‌آید که قلم توانا و خوانایی داشته باشد. آندره سوبیران یکی از آن معدود پزشک‌هاست.قسمت معرفی نویسنده را با این عبارت از خود آندره سوبیران به پایان می‌برم:“هر پزشکی در دوران طبابت خود تجربه‌های ناب و خالصی را خواهد داشت که در هیچ کتاب و منبع آموزشی پیدا نمی‌شود.”کتاب زندگی پزشکی مناولین ویژگی بارز این کتاب که به چشم خواننده می‌رسد ساده‌نویسی و روان‌بودن قلم نویسنده است. آندره سوبیران سرگذشت خود را بدون آن که وارد اصلاحات پیچیده و اسامی پزشکی شود می‌نویسد و در این حال گاهی وارد مسائل پیچیده پزشکی می‌شود ولی همچنان قلم وی برای خواننده خوانا و قابل فهم خواهد بود. خواننده این کتاب بعد از مطالعه حس می‌کند که دنیای ذهنیش نسبت به قبل به وضوح تغییر کرده و البته که قلم دکتر سوبیران از نظر ادبی خالی از لطف هم نیست.این کتاب شرح و حال یک دانشجوی پزشکی در دهه ۳۰ میلادی در فرانسه است که ابتدا تجربه کارآموزی او در دوره دانشجویی شرح داده می‌شود و بعد از آن داستان‌ طبابت‌های او در یک روستای دورافتاده پیش می‌آید. او بعد از اتمام تحصیلاتش مجبور می‌شود برای کارکردن راهی این روستا شود و به جای یک پزشک سالخورده شروع به طبابت کند.من در حین خواندن این کتاب بارها با حال و احوال نویسنده همراه شدم، همراه با او البته با تقریبا ۷۰ سال فاصله، ضربان قلبم بالا رفت، با حس خوشحالی او از نجات جان یک کودک روستایی که کزاز گرفته بود یک گرمای عجیب در سرم پیچید و با حس سرخوردگی او بعد از مردن یکی از بیمارهایش غمگین شدم.یکی از اولین چیزهایی که در حین خواندن این کتاب برای خواننده عجیب به نظر می‌رسد تجربه این پزشک در دوران کارآموزی است. جایی که بی‌رحمانه و به تعداد زیاد جنازه‌های بدون صاحب در اختیار آن‌ها قرار می‌گیرد و دانشجوهای پزشکی همچون قصاب‌های بی‌رحم به جان این پیکرها می‌افتند. به خصوص آن که این تجربه‌ها برای من که یک دانشجوی پزشکی در قرن ۲۱ هستم به شدت غریب به نظر می‌رسد. این روزها در دانشگاه ما نهایتا سالی ۳ یا ۴ جسد در اختیار سالن تشریح دانشگاه قرار می‌گیرد که یک فرآیند طولانی برای جلوگیری از فساد روی آن‌ها انجام شده است. این جسدها به هیچ‌عنوان ظاهر و رنگ یک انسان معمولی را ندارند و پوستشان شبیه به یک چرم قهوه‌ای شده. از قبل توسط دانشجوهای رشته‌های دیگر اجزا و جوارحشان جدا شده و دانشجوهای پزشکی فقط بر سر پیکرها حاضر شده و از استاد مربوطه اسم قسمت‌های مختلف را یاد می‌گیرند. اما طبق نوشته‌های آندره سوبیران، تقریبا هربار که به سالن تشریح می‌رفتند یک جسد جدید در اختیار آن‌ها قرار می‌گرفته، خودشان به تنهایی از صفر تا صد، مشغول مثله کردن جسد می‌شدند و تقریبا همه چیز را روی یک جسد تازه یاد می‌گرفتند. البته که قطعا به خاطر گذشت زمانه و همه‌گیر شدن مسائل اخلاقی بساط این گونه آموزش‌ها در دنیای امروزه جمع شده ولی به نظر می‌رسد که پزشک‌هایی که در آن سیستم آموزش می‌دیدند دست پر و حاذق‌تری داشته‌اند. البته که به نظر خیلی سریع‌تر هم بی‌رحم می‌شدند.یکی از چیزهایی که از اولین روزهای ورود به جامعه پزشکی برای من ناخوشایند به نظر می‌رسید مفهوم عادی شدن درد، رنج و مرگ انسان‌ها برای پزشک‌ها بوده است. یکی از چیزهایی که در اولین ماه‌های تجربه کارآموزی برای آندره سوبیران به شدت ملموس بوده است. او در اولین روز ورود به بیمارستان از این که استاد وی بی‌رحمانه بالای سر یک پیرزن در حال مرگ ایستاده و به دانشجوهایش آموزش می‌دهد عصبانی می‌شود و مدام در ذهن خود به او بد و بیراه می‌گوید اما پس از یک ماه وقتی دیوانه‌وار در سالن تشریح بیمارستان، اعضا و جوارح جسدهای مختلف را خارج کرده بوده وقتی یک روز در خیابان می‌بیند یک جنازه روی زمین افتاده و مردم با احترام زیادی در کنار جنازه ایستاده‌اند و عده‌ای مات و مبهوت به آن نگاه می‌کنند خنده‌اش می‌گیرد. به نظر شما عجیب نیست؟ حتی مرگ که تقریبا تنها مفهوم غیرقابل بازگشت در دنیای ماست بعد از به چشم آمدن زیاد، تکراری و حتی خنده‌دار می‌شود.بهتر است کمی از این فضا فاصله بگیریم و از دیگر مطالب جالب کتاب که به چشم می‌آید بگویم. تجربه نویسنده از دوره دانشجویی فراتر می‌رود و در ادامه از دنیایی که در دوران طبابت دیده است می‌نویسد. از آن‌جایی که تجربیات نوشته شده توسط آندره سوبیران مربوط به اوایل قرن ۲۰ میلادی است بدیهی است که متدهایی هم که برای طبابت به کار می‌برد مربوط به همان دوره است. چیز جالبی که به چشم من آمد این بود که خیلی از این متدها همان چیزهایی هستند که این روزها از زبان جامعه طب سنتی می‌شنویم. مثلا روش فسد یا رگ‌زنی چیزی است که اگر پایتان به مراکز طب سنتی باز شده باشد حتما اسم آن را شنیده‌اید. این روزها اگر اسم آن را پیش یک پزشک به کار ببرید احتمالا چهره‌اش از این کلام مکدر خواهد شد ولی آندره سوبیران بارها در کتاب خود از زمان‌هایی که از این تکنیک برای نجات جان یک بیمار بهره برده است نوشته است. اوج آن هم مربوط به جایی می‌شود که اولین ساعاتی است که وارد روستا شده و قرار است اولین تجربه طبابت رسمی خود به صورت تنها را داشته باشد. تا قبل از آن هربار که میخواسته طبابت کند در محیط بیمارستان بوده و یک استاد و به همراه کادر پزشکی در کنار وی قرار داشتند. نویسنده به خوبی اضطراب خود را از این وضعیت به تصویر می‌کشد و بعید است که خواننده موقع خواندن این تجربه همراه با نویسنده مضطرب و هیجانی نشود.او را به یک مجلس عروسی می‌برند جایی که یک مرد میان‌سال روی زمین افتاده و از دهانش کف خارج می‌شود. جالب است که بلافاصله از رنگ صورت و وضعیت کلی او بیماریش را تشخیص می‌دهد. او دو بار در بیمارستان در چنین وضعیتی قرار گرفته بوده و سریع تشخیص می‌دهد که مشکل بیمار احتقان ریه است. من هم‌زمان موقع خواندن این کتاب در مورد این بیماری کمی مطالعه کردم. این بیماری به علت مشکل قلبی و جمع شدن مایعات در ریه پیش می‌آید و به نحوی سریعا باید از میزان آب بدن کاسته شود. درمان مدرن این بیماری با کارهایی مثل دادن داروهای ادرارآور و یا نهایتا جمع‌آوری مایعات اضافه از طریق وارد کردن یک وسیله مناسب به اطراف ریه است اما حدس می‌زنید که دکتر آندره سوبیران در اواسط قرن بیست میلادی برای درمان این بیمار از چه روشی استفاده کرده است؟ همان طور که که کمی بالاتر گفتم او از روش فسد استفاده می‌کند. با تیغ قسمتی از رگ بالای ساعد او را می‌شکافد و برای کاهش حجم مایعات بدن وی اجازه می‌دهد حجم زیادی خون از بدن وی خارج شود. جالب است که بعد از گذر مدت نه‌چندان طولانی حال بیمار رو به بهبودی می‌رود. روشی خشن اما پاسخگو که تقریبا از دهه ۷۰ میلادی منسوخ اعلام شده است.دیگر مطلبی که به چشم خواننده این کتاب می‌آید به خصوص اگر مشغول به تحصیل در علوم پزشکی باشد، باز بودن دست پزشک آن دوره است. به خصوص آن که بخشی از تجربه‌های این نویسنده مربوط به دوران جنگ جهانی دوم و کاهش منابع است. شرایطی که پزشک را مجبور می‌کند دست به اقدامات بی‌سابقه بزند. در بخش‌هایی از این کتاب میخوانیم که در بهبوهه جنگ دوم روزهایی می‌رسد که با بیمارانی مواجه می‌شوند که اندام‌ مختلف آن‌ها از کار افتاده و داروی مناسب با شرایط آن‌ها در دسترس نیست. او در همین حال متوجه می‌شود که در آن روزها آمار سقط جنین بالاست و هر روزه تعداد زیادی جنین از بین می‌رود. ایده او این است که تا چند ساعت پس از مرگ، برخی از ارگان‌ها به جز مغز هم‌چنان سالم هستند و قابلیت انتقال دارند. مثلا در یکی از تجربه‌ها او با بیماری مواجه می‌شود که غده فوق کلیه او از کار افتاده و هم‌زمان یک جنین ۴ ماهه هم در بیمارستان مرده است. پزشک غده‌های جنین مرده را به بدن فرد بیمار پیوند می‌زند. البته او می‌نویسد که در بین عمل‌های مختلفی که انجام داده آمار موفقیت پایین بوده اما هم‌چنان قابل توجه است که تعدادی از این پیوند‌ها بعد از گذر زمان زیادی هم‌چنان موفقیت‌آمیز بوده‌اند. در ادامه پزشک می‌نویسد که به خاطر علل مختلف مثل اخلاق و مخالفت نهادهای ناظر بر جامعه پزشکی نمی‌تواند این روش‌ را بعد از پایان جنگ جهانی به صورت گسترده به دنیا معرفی کند اما به هرحال این تجربه برای خواننده، جدید و بسیار سوال‌برانگیز است.کل این کتاب به صورت تجربه‌نویسی نوشته شده است و آخرین خطوطش هم مربوط به تجربه عمل مغز یک خانوم است، بدون آنکه نویسنده با حرف خاص و جمله‌ای کتاب را به پایان ببرد.خواندن این کتاب برای بنده تجربه شیرینی بود و خواندن آن را به همه حتی اگر ارتباطی با جامعه پزشکی ندارند توصیه می‌کنم.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 03:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو و نیم سال شد</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%AF%D9%88-%D9%88-%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%AF-q9ir2o75pnuf</link>
                <description>تقریبا دو سال و نیم از شروع تحصیل جدید من و اولین پستی که اینجا در مورد مسیر جدید زندگیم نوشتم میگذره. دو سال و نیم درگیر دروس علوم‌پایه و انتزاعی، بدون تجربه بالین. به قول بزرگ‌ترها این مدتی که من اینجا بودم هیچ‌ تجربه خاصی در مورد پزشک بودن بهم اضافه نکرده. همه‌چیز تئوری بوده تا حالا. همچنان نمیتونم با استدلال و تشخیص درست بگم که آیا قماری که من با زندگیم کردم و کشیدم زیر مسیر مهندسی، کار درستی بوده یا نه! به نظر هنوز بعد این همه مدت، معیار درستی برای سنجش اینکه من به بهای علاقه، مسیر قبلی رو بی‌خیال شدم به دست نیومده.از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که توی این مدت من خیلی چیزهای مختلف، متنوع، از خوش‌حال‌کننده تا استخوان‌شکن تجربه کردم ولی یه چیزی توی تموم این مدت روح و جان من رو عذاب داده. فکرش رو از قبل کرده بودم ولی خب، کی تجربه واقعی شبیه فکر کردن میشه؟ میشه؟ نه دیگه واقعا نمیشه!تموم این دو سال و نیم، من بین خودم و جامعه‌ای که توش عضو شدم احساس جداافتادگی و مرز داشتم. تموم این مدت یه چیزی گوشه ذهنم سنگینی می‌کرد. شاید مسخره به نظر بیاد و شاید در طول کل عمر زندگی باید ازش صرف نظر کرد. ولی تفاوت سنی ۴ - ۵ ساله من با این بچه‌ها، با هم‌کلاسیام، با هم‌خوابگاهیا، فکر این چندسال عقب بودن از معمول دوستام، متاسفانه چیزی نبوده که ذهن من باهاش کنار بیاد. خدا رو هزار مرتبه شکر که به یه طریقی، استقلال مالیم حل شد ولی این حس مرزی که بین من و جامعه افتاده تجربه خوشایندی نبوده  راستش. نمیدونم چه‌جور بگم! این روزها خیلی احساس میکنم در اقلیت قرار گرفتم!من میدونستم و اصلا بدیهیه که هر تصمیمی هزینه و بهایی داره. ولی بهای ذهنی‌ای که این روزها بر فکر من میگذره گاهی بیشتر از توان روحیم میشه.من تا قبل از این همیشه عادت داشتم جوان‌ترین عضو جاهای مختلفی که میرم باشم. عادت به تازه‌نفس بودن و کوچیک‌بودن در فضای تجربه‌های جدید داشتم ولی خب الان ۳ سالی هست که تقریبا همه جا، از خوابگاه گرفته تا دانشگاه من به طور نسبی، پیر سالخورده جمع هستم :)میدونم زندان ذهنی‌ای که واسم درست شده، شاید بی‌معنی و خنده‌دار باشه ولی هست دیگه. هست و اذیتم میکنه لامصب. همیشه اینجا من در تکاپوی این هستم که طوری رفتار کنم که هم با جمع رفیق باشم و هم جمع احترامم رو حفظ کنه. همیشه یه گوشه ذهنم اینطور بوده که زودتر پشو خودتو جمع کن دیگه که الان وقت این نیست که مثل این‌ها بشینی وقت تلف کنی. خواننده محترمی که داری این متن رو میخونی، خواستم با شما درد و دل کنم که نویسنده این متن میدونه که خودش چنین چیزی رو انتخاب کرده و قبلش سعی کرده همه جوانبش رو بسنجه و این آدم، آدم جا زدن و کنار کشیدن نیست ولی راستش این روزها زیر بار این افکار و تنهایی خیلی داره اذیت میشه ...</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sat, 28 Dec 2024 01:33:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش گریه</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-do1w8cevqzin</link>
                <description>گاهی به تموم آدم‌هایی که میتونن راحت گریه کنن حسودیم میشه. واقعا. اینایی که وقتی فشار یخرده بیشتر میشه راحت میرن یه گوشه و تو تنهاییشون خالی میشن. من به تموم این آدم‌ها حسرت میخورم. گریه نعمت بزرگیه. گریه با شکوهه شاید اغراق میکنم ولی حال بعد گریه چیزی شبیه به معجزه است. اگر من انقدر حسودیم میشه پس از کجا خبر دارم؟ راستش خیلی وقتا میدونم الان وقتیه که نیاز به زار زدنه. ولی نمیدونم چرا. ولی نمیدونم چه داستانیه که لامصب نمیشه. نمیشه و بعدش یه سردرد بد میاد سراغم. میدونم اگر شرایطی بود که این حجم سنگینی میترکید دیگه سردردی نداشتم. خیلی وقتا حسودیم میشه به اون شرایط که دوسال پیش داشتم. که تو اوج اون فشارها تونستم سرم رو بذارم روی پای مادرم و ۱۰ دقیقه تموم شونه‌هام تکون بخوره. که تونستم هق هق کنم. یه روزی چند دقیقه‌ای در این نعمت به سمتم باز شد و بعدش بسته شد و رفت. خوش به‌حالتون اگر میتونید گریه کنید. گریه نعمت بزرگیه ....</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 01:35:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پر اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-p9cnbgsg9era</link>
                <description>داستان پرپیچ و خم من در میانه ۲۵ سالگی رسیده به ترم ۵ پزشکی. از لحاظ مالی اتفاقی که در زندگی برام پیش اومد خیلی بهتر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم. خیلی ... اصلا فکرشو نمیکردم که بهمن‌ماه ۱۴۰۲ یه روز محمدامین بهم زنگ بزنه و پیشنهاد کاری بهم بده. کاری که انقدر بتونه منعطف باشه برام و من بتونم انقدر منطبق باهاش پیش برم.اما ... اما من در این ۳ سال حضورم در دانشگاه پزشکی بیشتر از تمام اون ۲۲ سال قبلش که جاهای دیگه زندگیم بودم اشتباه کردم. نمیدونم دقیقا علتش چیه. تفاوت سنی؟ احساس مسوولیت؟ برون‌گرایی زیاد؟‌ انقدری اشتباه کردم که این روزها رفتن توی دانشگاه برام سخته. اذیتم میکنه. همش فکر میکنم روم فشار هست. من خیلی بیشتر از اون چیزی که باید خودم در معرض یه سری مسائل قرار دادم و ترکش‌هاش هنوز با قوت داره سمتم میاد. کاش این شرایط کاری از اول برام محیا شده بود. این روزها خیلی فکر میکنم سقف دنیام کوتاه شده. من دغدغه کار بزرگ داشت ولی دغدغه به خاله‌خان‌باجی‌ها دانشکده پزشکی کوچیک شده. دوست ندارم این حرف رو بزنم در مورد خودم. پیش نگاه خودم خیلی ارزشمندتر از این حرفا بودم ولی دقیقا این روزا اینجوری شده واسم. </description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2024 01:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شازده حمام</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%85-sxobflwjuhc7</link>
                <description>بالاخره جلد سوم شازده حمام هم تموم شد.شازده حماممحمدحسین پاپلی یزدی برای من مصداق عینی آیه &quot;قل سیروا فی‌الارض&quot; شده. آدمی که از بچگی جون در بدنش اضافیه و هرجایی که میره هزارتا ماجرا درست میکنه.من این روزها ۲۵سالمه و جلد سوم شازده‌حمام داستان ۲۱ سالگی محمدحسین رو از زبون خودش روایت می‌کرد. با خوندن این کتاب زندگی‌ و دردسرسازی رو که رویاش رو داشتم تجربه کردم. باهاش تو مراتع و دشت‌های خراسان شمالی بین خان و چوپان‌ها و گوسفند‌ها شدم. سرمایه سال ۴۷ رو تجربه کردم و با عشق به پری من هم گرمای جوونی رو تجربه کردم.  من از جلد سوم شازده‌حمام چی یاد گرفتم؟ دقیقا شاید توی کلمات نتونم توضیح بدم ولی از اون حاجی بازاری اوایل کتاب دوباره یادگرفتم که دین سطحی یعنی چی و چه‌قدر بدبختی میاره! از کبری غم و بدبختی درست‌حسابی رو شناختم و از غصه‌های خودم خجالت کشیدم. از یک‌جانشینی علی‌خان بار دیگه تغییر به موقع و  جداگذاشتن تعصب بی‌جا رو فهمیدم. عشایری که هربار گوسفندانشون کلا پوکید و دوباره از صفر گله  تشکیل دادن بار دیگه جمله دیگه دیر شده واسم بی‌معنی شد.و از محمدحسین پاپلی یزدی؟ من خیلی چیزها دارم یاد میگیرم. از خط به خط کتابش دارم به این فکر میکنم من که همیشه ادعا داشتم که دنبال هرچی که تو دلم بوده رفتم چه‌قدر ادعام پوچه. رسما این پسر خط و مرز نمیشناخته واسه علایقش.دارم به این فکر میکنم که اگر توی پزشکی بتونم اینقدر بی‌حد و مرز پویا باشم چه‌قدر میتونه خوب باشه. چه‌قدر فرق میکنه اگر مثه این پسر از ساختارها بزنم بیرون. ولی مگه همه پاپلی یزدی میشن؟ از هر دهه شاید به زور یه آدم به این کله‌خری، با استعدادی و پرشور دربیاد ...</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Mon, 02 Sep 2024 18:55:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گشتم نبود، شما پیدا کردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-yjnnczaqypyf</link>
                <description>حقیقیتش چندسالی هست که دارم تلاش میکنم یه هیئتی پیدا کنم که توش بتونم آرامش داشته باشم اما پیدا نمیکنم. اون آروم و قراری رو که دنبالشم توی این هیئت‌ها پیدا نمیکنم.راستش تو گذر زمان اینجوری که من یاد گرفتم، این خدای ما، هدف اصلیش از فرستادن دین، برقراری عدالت و شاخ‌به‌شاخ شدن با ظلم بوده. اوج این ماجرا هم میشه عاشورا و داستان امام حسین. یعنی به نظر میرسه هدف اصلی از سرپا نگه‌داشتن عزاداری امام حسین بعد ۱۰۰۰سال این بوده که آدم‌ها یادشون باشه هرجا ظلم دیدن یه جوری جلوش وایسن. پس یعنی مرکز بروز این هدف هم باید هیئت باشه دیگه؟ درسته؟‌ اما تو تموم این سال‌ها دلم لک زده هیئتی رو پیدا کنم که مثل امام دهه ۴۰ داد بزنه که آهای ایها‌الناس جلوی ظلم وایسید. آهای علمای اسلام بیدار بشید، اما هر چی میگردم پیدا نمیکنم. این حرف من نیست، از شهید مطهری نقل قول میکنم که میگه :‌ &quot;شماها به خاطر نفله شدن امام حسین گریه می‌کنید&quot;. که اساسا هدف امام حسین این نبوده! مگه این مرد بی‌کار بوده که علی‌اکبرش رو بفرسته اربا اربا بشه و من بعد ۱۰۰۰سال بشینم واسه دردی که کشیده گریه کنم؟؟؟؟ من هرچی میگردم یا هیئت‌ها به قول شهید مطهری اونجوری داد و بیداد راه میندازن یا دیگه ته ظلم‌ستیزیشون اینه که از ظلم اسرائیل بگن که از قضا این هیئت‌های دسته دوم لابه‌لای حرفاشون انقدر بادمجون دور قاب نظام میچینن که گوش مستمع خسته میشه. این تازه در مورد هیئت‌هاییه که توی فضای بسته برگزار میشن. راستش مشاهداتی که از دسته‌ هیئت‌هایی که تو خیابونا راه میفتن داشتم، اصلا جالب نیست. من همیشه ترسیدم از قضاوت آدما. من کی باشم که بخوام از نیت آدما خبردار بشم ولی هر چی نگاه به این دسته‌‌های عزا، خیلی شبیه مزون لباس شدن. خانوم‌هایی که سینه‌زن‌ها رو با هزارجور بزک‌دوزک و ست مشکی و عطر و ادکلن‌های جورواجور دنبال میکنن و پسرهایی که حتی اگه با خلوص صددرصد سراغ طبل زدن اومده باشن بعید میدونم بتونن در ادامه، تمرکزشون رو حفظ کنن. نمیدونم تا حالا صف ماشین‌های اندرزگو و جمع‌های شبانه جلوی باغ‌موزه ولیعصر تهران رو دیدید یا نه. انگاری این روزها خیلی از دسته‌های عزاداری و ایستگاه صلواتی‌ها هم مثل اونا شده محلی برای تبادل پارتنر و پیدا کردن یه شریک موقتی ....تهش این که من دلم هیئتی میخواد که وقتی ازش بیرون میام روزمرگی رو توی من کشته باشه. منو حساس کنه به ظلم و فساد توی کشور، منو نسبت به رشوه و ربا و ناعدالتی عصبانی کنه، خوره بندازه به جون آدما که دنبال عدالت علی باشن .... ولی این هیئت‌هایی که من میبینم یه جورایی شدن معادل پارتی‌های جوون‌های اروپایی برای  تخلیه انرژی و حواس پرتی،  دارم زیاده‌روی میکنم ولی خیلی از این هیئت‌ها منو یاد جمله &quot;افیون‌ توده‌ها&quot;ی اون کافر از خدا بی‌خبر میندازه ...خلاصه که من نتونستم تا حالا پیدا کنم ... اگه پیدا کردید به منم خبر بدید ....</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 00:24:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب انتخابات</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-drabn94rxsbo</link>
                <description>ساعت ۱۰:۰۲ پنج‌شنبه ۱۴ تیر. شب دور دوم انتخابات ۱۴۰۳.دیشب رفته بودم راه‌آهن تهران تا شارژرم رو از سعید بگیرم. جامونده بود قزوین و این دو هفته گوشیم رو به هر شارژری زده بودم. این چند برعکس چند سال اخیر وقتی تو خیابونا راه میرفتم خیلی بیشتر از همیشه از مردم صحبت انتخابات رو میشنیدم. نمیدونم فردا چی بشه ولی پیش‌بینیم اینه که مثل همیشه تورم بیشتر و دلار گرون‌تر بشه.  امروز صدرا بهم پیاد داد و داشت تلاش میکرد که نظرم رو ببره سمت پزشکیان. میگفت تنها راه نجات ایران رفع تحریم‌هاست. بیشتر از این که صدرا چی میگفت برام جالبه ببینم چند سال دیگه فاز این بچه چه‌جوری میشه! دوشنبه هفته بعد امتحان باکتری داریم و واقعا خسته شدم از این امتحانا. واقعا سن من مناسب دست و پازدن در علوم پایه نیست. هفته دیگه قراره خانواده هم بیاد تا اولین جلسه خواستگاری رسمی رو برگزار کنیم. یعنی جدی جدی قراره ازدواج کنم؟ نمیدونم باید دید که چطور پیش میره. امشب سرم خیلی درد میکنه. الان تو حجله مرتضی دراز کشیدم و دارم مینویسم.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2024 22:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی و کوله‌اش</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B4-qrsuxrpb0lml</link>
                <description>ساعت ۵:۲۴ دقیقه صبح یک‌شنبه ۲۰ خرداد سال ۱۴۰۳مثلا اتوبوس ساعت ۴ صبح سوار شدم که بخوابم و برسم تهران. ولی بی‌خوابی زده به سرم. هنوز به قم نرسیدیم. قسمت ۳ افعی تهران رو دیدم، سعی کردم بین آهنگ‌هایی که در مورد خدا خونده شده بگردم تا شاید کمی آرامش بگیرم ولی نه فایده نداره. اتوبوس از همون سال ۹۶ که من یه دانشجوی آسمون جل تو تهران شدم تا همین حالا با من سر ناسازگاری داره. پناه میارم به حرف زدن، به نوشتن تا زمان بگذره.این چند روز که برگشته بودم شهرمون این‌ور و اون‌ور زیاد رفتم. دوستای دبیرستان رو دیدم. علیو دیدم. حسین و مهدی مرده‌شور برده رو دیدم. با امیرمحمد صحبت کردم، سراغ بچه‌های مسجد رفتم. این مدت که دستم بازتر شده فرصت شد تا بیشتر به مامان برسم. با هم رفتیم براش روسری خریدیم. بعدشم پیگیر کارهای دندون‌پزشکیش شدم. از من اصرار از مامان انکار. این زن به خرج‌نکردن خو گرفته از بس سختی کشیده. هر بار که کارت میکشیدم هزاربار سرخ میشد، عرق میریخت و سعی می‌کرد جلوی من رو بگیره، ولی من خرج مامانم نکنم برای کی خرج کنم؟ همیشه ناراحت بودم از این تغییر مسیر که پول درآوردن من رو عقب انداخت و نمیتونم واسه مامانم کاری کنم ولی حالا که دستم باز شده چرا نکنم؟ بگذریم....دیشب حسین رو دیدم. از مدرسه می‌شناختمش. دو سال از من بزرگتره. یه آدم خیلی باهوش که هم تو کنکور اول و هم تو کنکور دومم خیلی بهم کمک کرد. مشاوره‌های زیادی بهم داد. بی‌مزد و بی‌منت. اتفاقا منتظر فرصتی بودم که یه بار یه شامی چیزی مهمونش کنم تا دیشب فرصت شده بالاخره، رفتیم کافه. البته فقط چایی سفارش  شد ... رفتیم همون کافه‌ای که خشایار مسوولش بود. حسین سال دو برق بوده که انصراف میده و بعد کنکور دوباره دندون میخونه. این روزها داره فارغ میشه دیگه و چندسالی هم هست که همزمان با دانشجویی تو کلینیک دندون‌پزشکی کار میکنه. بچه زرنگیه. رفت سیگار بگیره از  خشایار بهش گفتم واسه منم بیار. با سیگارش سیگارمو روشن کرد و حسین از دندون‌پزشکی گفت. عکس دندون مامان رو نشونش دادم و واسم توضیح داد که بسته شدن کانال دندون یعنی چی و چه داستانی داره. صحبتاش گل انداخت و کشید به این که چه‌قدر تو دندون‌پزشکی خوب عمل میکنه. یه حرف قشنگی زد که  فکر کنم همیشه  تو ذهنم بمونه. داشت از علت موفقیت تو کارش میگفت. برگشت علی ببین! تفاوت‌ها رو جزئيات مشخص میکنه. کلیات رو هم بلدن. هرچه‌قدر تو کارت به جزئیات بیشتر توجه کنی متفاوت‌تر میشی. فکر کنم واسه همه ما عبارت بدیهی‌ای باشه ولی من اینجوری و توی این قالب بهش توجه نکرده بودم.آره خلاصه دیگه. برگشتم خونه که مثلا دوساعتی قبل رفتن باکتری بخونم. دوشنبه امتحان باکتری عملی داریم ولی دندون‌درد مامان شروع شده بود. زنگ زدم حسین مشورت کردم. گفت برو دنتول بگیر. زودی رفتم از داروخونه شبانه‌روزی خریدم. چیز جوابی بود. درد مامان رو آروم کرد.به زور نیم‌ساعتی باکتری خوندم سعی کردم بخوابم ولی خوابم نرفت. بابا ساعت ۳:۴۰ بیدار شد. نمازش رو خوند و منو رسوند ترمینال. زاستی این روزها قیمت بلیط ۱۴۵ تومنه.</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jun 2024 06:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خمار خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%AE%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-g5meixnpdiqd</link>
                <description>ساعت ۱:۵۸ دقیقه بامداد جمعه ۱۸ خرداد سال ۱۴۰۳پناه میبرم به نوشتن از شر این افکار ... از هجوم این افکار بی‌سر و ته .... حقیقتش به روال معمول خواستم آشفتگیم رو یه جوری بریزم تو سر کلمات شاید کمی مرهم بشه. ولی خب یه لحظه وایسا ... بیا این دفعه با دید حل مشکل نگاه کنیم. بیا این دفعه بریم سراغ یه چیزی که همیشه میدونستی مشکله ولی نتونستی حلش کنی. میدونید! از بچگیم. از همون روزهای ده سالگیم که با خودم میگفتم که دیگه این هفته دعای ندبه مسجد رو میرم، تا کنکور اولم و حتی کنکور دوم من خمار خواب بودم. البته خواب نامنظم. بیداری تا دیروقت و خواب تا ظهر. البته اگه دانشگاه، کار یا آزمون یا کلاس مهمی وجود داشته باشته مشکلی نیست ولی مشکل زمانی ایجاد میشه که اجبارها از بین میره. مثل الان. مثل این روزهای من که یه دانشجو با کار پاره وقتم. هر وقت عشقم بکشه ساعت کاری میزنم و هر وقت دوست داشته باشم درس میخونم و این اصلا واسه من خوب نیست. همین میشه شب‌بیداری و هجوم افکار بی‌سروته که حالت رو به هم بریزه. علی! برادر من! داداش من حال امشبتو ببین!!! خب مومن صبح زودتر بلند شو که شب به این حال و احوال نیفتی دیگه. بیا اون چیزی رو که از امشب فهمیدیم واسه حال بهتر لیست کنیم.۱- دیگه مردونه بیشتر از ساعت ۹:۳۰ صبح نخواب. میخوابی بعد شب حالت به این وضع میفته. آقا من به شمایی که داری این متن رو میخونی قول میدم تو شرایط معمول صبح‌ها دیگه بیشتر از ۹:۳۰ نخوابم.۲- دیگه هیچ‌وقت با حسین و مهدی سه‌تایی بیرون نرو. نرو آقاجان! نرو! اعصابت رو به هم میریزن. تو مگه اعصابت رو از سر راه آوردی که اجازه میدی این حالت پیش بیاد! همین جا به هر کسی که داره این متن رو میخونه قول بده دیگه سه‌تایی باهاشون بیرون نمیری. با مهدی کلا دیگه نمیشه وقت گذروند.۳- این هفته که رفتی تهران هرچه زودتر پیگیر وقت روان‌پزشک بشو. این سرترالین لامصب رو دقیقا تنظیمش کن دیگه.۴- واسه درس‌خوندن این ۲۵ دقیقه رو درست رعایت کن. وقتی میری پای درس از آسمون سنگ هم بارید تا ۲۵ دقیقه تموم نشده قطع نکن.فعلا همینا به ذهنم میرسه.نمیدونم این جنگ من با خودم کی تموم میشه. کی بالاخره با خودم به صلح میرسم. تا ببینیم ته این جنگ با خود چی میشه ....</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 02:13:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-dwndgnnlxhhl</link>
                <description>ساعت ۲:۳۲ ظهر دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ماه، اتوبوس برگشت به خوابگاهصندلی یکی مونده به آخر اتوبوس زردرنگ خوابگاه نشستم. رادیو داره آهنگ مرو ای دوست اصفهانی رو داره پخش میکنه و مدام از سقوط هلی‌کوپتر رئیسی میگن. پشت سری‌هام دارن در مورد احتمال تعطیلی بحث میکنن. از صبح توی بلندگوی دانشکده صدای قرآن پخش میشد و به صورت رسمی فضا عزاداریه ولی در بطن مردم؟ میدونم عده‌ای واقعا داغونن از لحاظ روحی ولی از اون طرف میدونم عده‌ای واقعا خوشحالن و عده زیادی هم اصلا براشون مهم نیست. براشون اصلا فرقی نداره این اوضاع. امروز هم مثل دیروز همه چی برقراره. کلاس‌ها برگذار میشه، ماشین‌ها حرکت میکنن، فروشنده‌ها کاسبی میکنن و .... سعی می‌کردم به حالت صورت آدما توجه کنم ولی نشونه خاصی نبود. فقط دوسه‌تا از بچه‌های عرب دانشگاه بهم تسلیت گفتن. صدرا هم به شوخی گفت تسلیت بهت میگم. ولی مثلا در مقایسه با صبح روزی که سپاه ماجرای هواپیما رو رسمی گفت هیچ‌نشونه‌ای از غم یا عصبانیت تو صورت کسی نمی‌دیدم. البته چرا! هادی هم مثل من بهت‌ داشت و نگران بود. فقط خواهرم خیلی ناراحت بود. تلفنی که حرف می‌زدیم خیلی غم داشت. قرار بود آخر این هفته برم خواستگاری که با این ماجراها احتمالا میفته عقب. نگرانم واسه وضع کشور. به نظرم تازه داشت شرایط کم‌کم آروم میشد و شاید یه نشونه‌هایی از امید می‌دیدم ولی شرایط الان نگران‌کننده است. قاعدتا تا ۵۰ روز آینده باید رئیس‌جمهور جدید مشخص بشه.نگران کفتارهایی هستم که الان چشم انداختن روی مرزهای ایران. نگران خون‌هایی هستم که اگه اوضاع به هم بریزه، ریخته میشه. ولی این حالت‌های مضطرب جامعه یه چیزی واسه من داره. ذهنم کم‌تر میپچه به خودش و تمرکزش میره روی مسائل دیگه.راستی امروز صبح با دکتر نوربخش در مورد شرایط خواب بابا صحبت کردم. ازش خواستم مشورت بگیرم و آخرش خودش سر صحبت رو باهام باز کرد و در مورد تحصیلم پرسید. گویا یکی از بچه‌ها بهش گفته بود که قبلا مهندسی خنده بودم و ازم پرسید که چی شد که این کار رو کردم.تا چه پیش آید و چه شود، ببینیم چی میشه ....</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 14:44:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید مشکل از بهار باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@almos/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-c5ykos03hzsy</link>
                <description>ساعت ۱۲:۵۸ بامداد چهارشنبه ۵ اردیبهشتروی تخت سهیل درحالی که سهیل خوابگاه نیست و با امیررضا تو اتاقش نشستیم و واسه امتحانا برنامه‌ریزی کردیم. من ولو شدم و امیررضا داره با لپ‌تاپش ور میره.نمیدونم شاید واقعا مشکل از بهار باشه یا شاید واقعا مشکل علت خاصی نداره و همیشه من یه جوری باید یه جوری باشم. مدام در حال تلاشم که با ایجاد تغییر، با فاصله گرفتن از آدم‌هایی که حالم رو ناخوش میکنن و با هزارتا کار دیگه تلاش کنم شرایط روحی پایدارتری داشته باشم. میدونم مساله تفاوت سنی با بچه‌های پزشکی چیزی نیست که از بین بره و به‌خاطر همین کلا حضورم رو در دانشگاه کم‌رنگ‌تر از گذشته کردم. از گروه‌های بچه‌ها خارج شدم تا بیشتر به خودم متمرکز بشم. با حمیدرضا و مهدی از بچه‌های مسجدمون دیروز رفتیم بیرون و کافه مهمونشون کردم. ۵۸۰ تومن شد ولی حالم بعدش بهتر بود. یه جوری باید تلاش کنم که شبکه ارتباطیم رو از دانشگاه خارج کنم. میدونم واقعا نیاز به شریک زندگی هم این چندوقت داره جدی‌تر از پیش میشه. امشب آریا چند دقیقه دست کشید روی سرم و واقعا حالم رو بهتر کرد تا حدودی. واقعا این تنهایی و کمبود محبت هم واسم اذیت‌کننده‌تر از پیش شده ولی خب چیکار کنم هرچه میگردم اون اتفاقی که باید نمیفته. نمیدونم شاید باید برگردم به خوردن سرترالین...دقیقا پارسال همین روزا بود که حال خرابم شروع شده بود. شاید واقعا سیکلیه این ماجرا ببینیم چی میشه...</description>
                <category>علی</category>
                <author>علی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 01:04:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>