<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Alireza Mohamadpor</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@am7176913</link>
        <description>هنرمندی جویای نام نشسته بر خطه ای از این کره ی لاجوردی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 08:18:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1025410/avatar/lMchxu.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Alireza Mohamadpor</title>
            <link>https://virgool.io/@am7176913</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-xenolj8p6ky4</link>
                <description>+خب... این چیه؟-بهش میگن آیین نامه. آزمون تئوری گواهینامه از این میاد. اینو نخونی بهت اجازه رانندگی نمیدن.+...چی توش نوشته؟-قوانین. تابو ها. آداب نگهداری ماشین. حق تقدم. وایستادن پشت چراغ قرمز. از این چیزا.+من که اینارو بلدم.-ولی آزمون از این میاد. باید اینو بخونی.+یعنی اگه اینو نخونم قبول نمیشم؟-آره.+من که همشونو بلدم.-برای اونا مهم نیست. باید نشون بدی اینو خوندی یا نه.+نمیشه بجای خوندن این برم کوهنوردی؟-به سر و وضعت نمیخوره قُوت کوهنوردی داشته باشی. میری پس میافتی.+آره، ندارم. چون کل عمرم مشغول کتاب خوندن بودم.-میخواستی نخونی. این همه اوقات فراغت. بجای بطالت میرفتی کوه. حالا که نرفتی، انتخاب خودت بوده. غُرشو سر من نزن.+اجازه کار دیگه ای نداشتیم.-کسی جایی تابلو نصب کرده بود که &quot;کوه رفتن ممنوع&quot;؟+...حتما باید مستقیم میگفتن؟-بس کن مرد حسابی. از این حالت قربانی و حق به جانب دست بردار. حالا که وقت درو کردن مزد یه عمر تلاشته میخوای جا بزنی؟ پاشو دیگه!+یه عمر تلاشم؟-یه عمر کتاب خوندی دیگه+کتاب رانندگی نبود. کتاب شعر بود. شعرهایی درباره سلحشورا و دلاورای فداکار. جنگاورایی که هرروز پای درخت با منظره ی رودخونه ی پرآب و کشترازهای گندم طلایی از خواب بیدار میشدن. میتونستن برن کوه و ضعف گرانش رو تو ارتفاع بالا حس کنن. همینطور گرفتگی پاهاشون رو بعد از یه تعقیب و گریز سخت، و خنکی عرق بدنشون وقتی سر هیولا رو به ولی نعمتشون پیشکش میکردن.-خب چرا تو نباشی؟ این همه فرصت ترقی پیش روته، تصور کن! میری شهر های دیگه، کلی آدم باحال میبینی. منظره جاده رو تصور کن! آهنگ هایده، بیرون زدن از شهر دم صبح، عکسای مسافرتی، کلی خاطره خوب میسازی!+با ماشین نمیشه رفت کوه.-حالا چه اصراری داری به کوه؟+نمیدونم.-کی به تو گفته اگه رانندگی بلد نباشی...+که بلدم-... وسط حرفم نپر. کی گفته اگه رانندگی بلد نباشی دیگه کوه نمیتونی بری؟+من یکی که وقت کافی برای هردوتاش ندارم... یا جیب شو.-دنیا پر از آزادی انتخابه. هروقت خواستی به هر سمتی که میلت بود بپیچ.+اگه بپیچم میرم تو گاردریل ها.-خب کنار گاردریل ها نپیچ.+چرا اصلا اونارو اونجا گذاشتن؟-اگه اونا نباشن آسیب میبینی.+من میخوام رودخونه رو ببینم.-با ماشین بپری تو رودخونه؟!+خب، پیاده میشم.-لاین سرعته. جریمه ت میکنن.+پس گاردریل هارو بردار-بپری تو رودخونه میمیری!+بیا صادق باشیم، سالی چند نفر سر پل میپیچن و تصادف میکنن؟-خیلی کم. نهایتا دو سه بار.+اونایی که میپیچن، با سرعتی که معمولا دارن، آیا گاردریل از آسیب دیدنشون ممانعتی میکنه؟-... الان که میبینم نه فکر نکنم.+قربون آدم چیزفهم! پس چرا جمع شون نمیکنن باهاشون قوطی کنسرو لوبیا درست کنن که مفیدتر هم هست؟-لوبیاشو دوست داری؟+خیلی زیاد.-ولی شنیدم دوسالی هست بهش لب نمیزنی.+...آره-خب چرا؟ نکنه اونجا هم گاردریله؟+نه. مزه لوبیای کنسرو برام امامزاده جعفر اراک رو تداعی میکنه. هروقت میرفتیم مشهد ناهار اونجا اتراق میکردیم و لوبیا میخوردیم.-خب الان چرا نمیخوری؟+ادمایی که باهاشون مشهد میرفتم دیگه نیستن.-ای بابا... از بحث اصلی منحرف نشیم. این کتابو میخونی یا نه؟+بخونم هم فکر نکنم چیز جدیدی یاد بگیرم.-ولی گواهینامه بهت نمیدن!+چه اشکالی داره بی گواهینامه رانندگی کردن؟-حاشا و کلا! چرا کفر میگی پسر؟+یادم نمیاد گواهینامه جزو اصول دین بوده باشه.-مگه باید باشه؟ رانندگی بلد نباشی...+که بلدم.-وسط حرفم نپر! رانندگی بلد نباشی یه عمر با تاکسی میخوای بری سرکار؟ اگه خدای ناکرده ننه بابات مریض شن، با اتوبوس میبری شون دنبال دوا دکتر؟ فکر میکنی سر فیلم عروسیت کسی میاد برات ماشینو برونه؟ زنی که شوهرش ماشین عروسشو نمیتونه برونه احساس خوشبختی میکنه؟ سر پیری خیال کردی بچه هات میان تا مرکز بهداشت و پارک سالمندان برسوننت؟+من رانندگی بلدم.-نیستی! و اگر هستی باید ثابتش کنی.+به کی؟-... به خودت؟+خودم که میدونم!-ای بابا، چه میدونم! فرض کن اینم یه چالش سخته که باید پشت سر بذاری. آره... یه کوهه که باید فتح شه! فرض کن متن کتاب مال روئه، مسیر رو نشونت میده. تمرینا هم صخره‌ن. آزمون هم دره ست! با یه اشتباه کوچیک میبازی. تو که انگار شمّ ادبیت خوبه. اینم اینطوری برای خودت تمثیل کن!+این، بهترین کاریه که با وقتم میتونم بکنم؟-تو هم خیلی باکلاسی! یه سال مثلا به کجا برمیخوره؟+یه سال چه کسری از عمرمه؟ یک شصتم؟ یک پنجاهم؟ یک چهلم؟-مثلا آئین نامه نخونی میخوای چکار کنی؟+چه می دونم، شاید برم خرمن گندم آتیش بزنم. شاید هم برم با عمو هام تریاک بکشم. یا شاید هم از آی فیلم برای بار هزارم یوزارسیف ببینم. مگه فرقی میکنه؟ چیزی از آزاردهنده بودن اون کتاب قطورت کم نمیکنه. -جوری میگی انگار من نوشتمش! منم یه مجری ام دیگه. هیچکی دوستش نداره. همه خدا خدا میکنن زودتر از بین بره. ولی خب، چاره چیه. فعلا باید تحملش کنیم.+آئین نامه بهترین راه آموزش دادن رانندگیه؟-قطعا.+با کتاب خوندن رانندگی یاد میگیرم؟-معلومه که نه. این کتاب قراره مهارت های دیگه ای رو هم در تو تقویت کنه. مثلا ساعت ها نشستن روی صندلی، برای سفرهای طولانی لازمش داری. یا قدرت تمرکز، بدون تمرکز قطعا سر خودتو به باد میدی. یا وقت شناسی، بدون وقت شناسی از برنامه آزمون جا میمونی. +پس بگو... اون کتاب آموزش رانندگی نیست. بلکه یه جور ریاضته. یه آئین خودآگاه برای سرکوب هرچیزی که ممکنه در آینده برام ایجاد دردسر کنه. تمرین فرمان پذیری و اطاعت مطلق؟-زدی تو خال.+نمیتونم اینو تحمل کنم. به هیچ وجه.-راهشو بهت گفتم. اگه دوباره حرفمو قطع نکنی. +خب‌... چکار کنم؟-ساده ست... &quot;تظاهر کن&quot;+تظاهر به چی؟-معلومه دیگه‌ تظاهر کن که از خوندن این کتاب لذت میبری. تظاهر کن سلحشورا هرگز وجود خارجی نداشتن. تظاهر کن از کوه و درخت و رودخونه خوشت نمیاد. تظاهر کن هنوزم مزه ی لوبیا رو دوست داری. فقط تظاهر کن، و اگه خوب انجامش بدی، کم کم یادت میره داری تظاهر میکنی و هورا! سلام دوباره به آرامش و ثبات.+...-چی شده؟ چرا میخندی؟+نمیدونم...-راه حل هم که دادم بهت، چیش خنده داره دیگه؟+به حال خودم میخندم.-چرا؟+به اینکه باید با انکار خودم زندگی کنم. دمت گرم. دم همه‌تون گرم! این بهترین سبک زندگی بود که میتونستین برامون طراحی کنین! یه عمر رانندگی و عشق و حال از بین خطوط، با کمربند ایمنی، سرعت زیر صد. پادکست هایده با صدای باب اسفنجی. قراره خوش بگذره مگه نه؟ فقط یه ایراد کوچیک داره، غروبای جمعه چی؟ یا مثلا وقتی از خواب بعدازظهری بدموقع بیدار میشی؟ یا وقتی تصادفی انشاهای بچگیش رو از تو گنجه پیدا میکنی؟ حتی اگه خودم هم فراموش کنم، با اون دو تا نقطه ی سفید که هرشب قبل خواب از پشت پنجره بهم خیره شدن چکار کنم؟-بمیرم برات. خب، چی بگم. کاریش نمیشه کرد. منم کمکی نمیتونم بهت بکنم.+اون کتاب لاکردارو بده یه چرخ بزنم.-خداروشکر که کوتاه اومدی+همچین هم بد بنظر نمیاد.-راستی، همراه کتاب یه پکیج هم هدیه میدن.+پکیج؟-آره. یه پکیج برای ادامه مسیر. مثلا این یکی برادر ناتنیه. یاید تظاهر کنی که عاشقشی و مثل یه برادر بزرگتر ازش مراقب کنی. یا این کلکسیون آثارته، باید تظاهر کنی از همشون متنفری و انتسابشون به خودت رو منکر بشی. یا این کراش اول نوجوونیه. باید تظاهر کنی هرگز بهش علاقه نداشتی و اون ازت بهره کشی عاطفی نمیکرد. اگه از پکیج درست استفاده کنی، مطمئن باش یه راننده ی عالی میشی.+... خیلی هم عالی. دمت گرم.نگاشته به یکی از همان خواب های بیگاهی.۲۴ بهمن ۱۴۰۴اینم امازاده جعفر!</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 16:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان به مثابه ی راه فرار، داستان به مثابه ی توهم دسته جمعی؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-arlxtfwzuffj</link>
                <description>در ادبیات علمی تخیلی ایده ای وجود دارد به نام مغز ماتروشکا‌. کلیت قضیه می شود اینکه اگر بتوانیم تمام انرژی تولید شده توسط یک ستاره را با ساخت یک ابرسازه ی تودرتو به خدمت بگیریم، توانایی ایجاد رایانه ای خواهیم داشت که توان مفید آن به اندازه ی یک ستاره ی زنده خواهد بود (برای اینکه مقیاس انرژی یک ستاره را درک کنید توجه داشته باشید انرژی ای که از خورشید خودمان به سطح زمین می رسد ۰.۰۰۰۰۲ درصد کل انرژی تولیدی آن است و با همین مقدار است که حیات و تمدن روی زمین تداوم یافته).قدرت این رایانه فراتر از هر آنچه تصور کنید خواهد بود و می‌تواند تمام جهان هستی تا سطح زیراتمی را به دقیق ترین شکل ممکن شبیه سازی کند و یک واقعیت ثانویه بی نقص را طراحی نماید. بدین ترتیب تمدن وقتی به مرحله ای برسد که مغز ماتروشکا را بسازد، همگی خودآگاهی خود را در این رایانه آپلود کرده و تا ابد در یک بهشت رایانه ای به دور از هرگونه تهدید و آسیب، جاودانه و سالم و خوشحال خواهند بود.نمی دانم شما هم اینگونه فکر می کنید یا نه، ولی تاکنون هیچ کانسپتی به اندازه ی مغز ماتروشکا مرا به وحشت نیانداخته است. ممکن است ظاهر آن چندان ترسناک بنظر نرسد، ولی اینکه بشریت ناگهان بصورت دسته جمعی تصمیم به فرار از واقعیت و رفتن به یک بهشت خیالی و وهمی بگیرند باعث می شود خیلی از تصورات مثبتم درباره‌ی انسان ها دستخوش تغییر شود.شاید ایده ی ابرسازه ای که بتواند یک ستاره ی کامل را در بر بگیرد از توانایی انسان کنونی بسیار دور بنظر بیاید، ولی شواهدی وجود دارد که می گوید اگر ما توانایی ساخت مغز ماتروشکا را پیدا کنیم، حتما این کار را انجام خواهیم داد. نشان به آن نشان که در دوران های پیشین هم بارها به روش های مختلف به سوی این بهشت وهمی حرکت کرده‌ایم. قابل لمس ترین مثالش همین اینترنت است. اینترنت آفریده شده تا نسخه ی ایزوله ی مغز ماتروشکا باشد. اینجا هرکسی می‌تواند محتوایی را دریافت کند که دقیقا فکر می کند جذاب است. اینجا می توانید تا هرکجا که می توانید فحش ناموس بدهید، تئوری توطئه و دیدگاه های سیاسی متروک بنویسید، با شخصیت های خیالی و واقعی مختلف به صحبت بنشینید و به هیچکس هم جواب پس ندهید‌. انواع بازی و موسیقی و سرگرمی و پورن رایگان برای تمام فانتزی های بیمارگونه شما نیز جملگی در دسترس و فراهم است.دنیای واقعی در حالت عادی (یا اگر خیلی بدبین باشید، در بهترین حالتش) کسل کننده و یکنواخت است. دنیای واقعی سرد است، خطرناک است، و نسبت به ما بی تفاوت. در دنیای واقعی بیمار می شوید، قسط و بدهی بالا می‌آورید، می ترسید، می میرید و سپس متلاشی و فراموش می شوید. در دوران زندگی بالای درخت پلنگ و عقاب و انگل و ویروس تهدید ما بود و در دوران زندگی اجتماعی، امنیت و آسودگی خاطر ما در گروی پول است، اعتبار مورد نیاز برای بهره مند شدن از تسهیلات تمدن انسانی که خود انسان ها هم نمی دانند دقیقا در دست کیست و بر سر همین ۲٪ آن که بین خودشان می‌چرخد هم به یکدیگر رحم نمی کنند.و برای قابل تحمل تر شدن واقعیت بی رحم زندگی، به ما تخیل عطا شده است. تعدادی مفهوم انتزاعی به ذهن خود بیاورید. گناه، عشق، انتقام، قدرت، آزادی، زیبایی، عدالت، خدا، مرگ، وطن، ملت، رستگاری، اصلا همین پول، تمام این واژگان به این خاطر برای ما تداعی گر معنا هستند که ما از تخیل برخورداریم. یک میمون که بالای درخت برای خود می لمباند هیچ نیازی به درک مساوات و عدالت در تقسیم موز و گردو های خود با دیگری ندارد. چون همه چیز او در گرو بقا است. یا می تواند مخ ماده های گله ی خود را بزند و ژن های خود را برای نسل بعد حفظ نماید، یا در یک رانش ژنی خوراک پلنگ و عقاب می شود و تمام. شاید اصلا تخیل برای این ایجاد شده که در زندگی اجتماعی کمک دست ما باشد، شاید تخیل نیز خود یکی از همان انتزاعیات است؟تخیل خود به شاخه های مختلفی اشتقاق می یابد و جلوه و شکوه انسانیت کنونی را پدید می آورد. یکی از چشمه‌ هایش هنر است و یکی از جویبار های جدا شده از آن هم داستان. از زمانی که زبان در ابتدایی ترین شکل خودش شکل گرفت، ما مشغول داستان گفتن بوده‌ایم. از نخستین روز های زندگی مان در این دنیا داستان و تمثیل ابزار ما بوده برای شناخت پیرامون مان. از همان روز ها قهقهه ی خدایان رعد و برق را ناشی می شد و مار آدم و حوا را می‌فریفت و تیر آرش چند صد کیلومتر هوا را می شکافت و بید مجنون از بی میوه بودنش افسوس می خورد. نقل قولی هست که می‌گوید انسان حیوان داستان سرا است. هر ملتی داستان خودش را دارد و تا بوده بحث بر سر این بوده که چه کسی داستان را بهتر تعریف می کند.داستان گویی اما برای انسان ایرانی همواره مفهوم دیگری داشته است. بر طبق تاریخی که در دبستان به ما آموختند (اگر واقعی باشد) از زمان اختراع چرخ به این سو، ایران در هجوم بیگانه و کشورگشایان بوده است. همین نیز وسواس بی مانندی را دچار شده برای حفظ یکی از همان مفاهیم انتزاعی یعنی &quot;هویت ملی&quot;. در بخش اعظم تاریخ، ایرانی که توانی برای ایستادگی مقابل مغول و مقدونی و متفقین و عرب نداشته، پاتوقش خرابات و خانقاه و میکده بوده و دغدغه‌اش نه واقعیت مجسم، بلکه &quot;من نه منم نه من منم&quot;. شعر و ادبیات برای ما همان کار را می کرده که مغز ماتروشکا قرار است برای آیندگان بکند‌. نوعی آیین خیالپردازی مازوخیسمی که کسی هم بدان معترض نیست و مورد سوال قرارش نمی دهد. آیا دعای مولانا برای دوستانش این بوده که &quot;خیر از جوونیت ببینی؟&quot;. خیر، می فرموده &quot;ای خداوند یکی یار جفاکارش ده&quot;بدین ترتیب بود که مشعل به نسل ما رسید و صور خیال در داستان گویی دو قسمت شد. جا دارد هرکدام را جداگانه به ورطه ی قضاوت فرا بخوانیم و به شنیدن دلایل و منطق هرکدام بنشینیم.داستان به مثابه ی راه فرارمی دانیم که اندیشیدن به یک عمل، بار معنایی انجام آن عمل را ندارد و عواقبی که در واقعیت برای آن عمل تعبیه شده، با اندیشیدن به آن گریبانگیر ما نمی شود. فکر کردن به قتل اگر به عمل منتهی نشود، زندگی هیچکس را پایان نمی دهد و طبیعتا نمی توان کسی را برای عملی که مرتکب نشده مجازات نمود.داستان مدتها برای انسان ها راه فرار بوده است. داستان یعنی همان اندیشیدن به کار بدون آنکه حقیقتا به کسی آسیبی بزند. یک کودک یتیم گرفتار نامادری بدجنس هیچ راه فراری ندارد؟ شاید، ولی با تخیل کردن سیندرلا و تصویر کردن فرشته ی مهربان ناجی شاید حال کنونی او نه که بهبود یابد، حداقل قابل تحمل تر شود.همین است که تاریخ ادبیات آکنده است از رمانس هایی درباره‌ی عاشقان ناکام و سوخته دل. اصلا ضرب المثل است که &quot;عشق آدم را شاعر می کند&quot;. آیا اینجا مراد از عشق همان ملاقات و قرار خواستگاری و سپس تشکیل خانواده و ادامه زندگی تا زمان مرگ یکی از زوجین است؟ خیر، منظور عشق داستانی است. عشق داستانی باید شوالیه را به کام اژدها بفرستد، حافظ را مجنون کند و قیس را در خیال لیلی به بیابان بکشاند. وگرنه &quot;واقعی&quot; نیست، ایثار ندارد، کشمکش ندارد.اگر بخواهیم تمام این داستان ها را خلاصه کنیم، ساده تر از این نمی شود: &quot;x عاشق y شد و y حالا به هر دلیلی به او پا نداد&quot; و پس از این هیچ اکشن معناداری در داستان رخ نمی‌دهد. ولی چه اهمیتی دارد؟ عشق می تواند در خیال ادامه یابد. تندیس معشوق همچنان برای دلباخته عزیز است. می‌توان در خیال با او همسر و همبستر شد و لاو ترکاند. حتی اگر معشوق فرسنگ ها آن طرف تر در اندیشه ای دیگر یا حتی با کسی دیگر باشد.چنین دیدگاهی معذب تان می کند؟! این یکی از مهم ترین کاربرد هایی است که داستان تا به اینجای تاریخ برای ما داشته. در سریال &quot;عشق، مرگ، ربات ها&quot; اپیزودی وجود دارد که در آن هیولایی لاوکرفتی یک سفینه را می بلعد و مسافرانش را در توهمی فرو می برد که در آن در خانه ی خود هستند و با عزیزترین کسانشان وقت می گذرانند. سپس هرچند وقت یکبار بیدارشان می کند تا واقعیت خود را ببینند که چگونه در حال هضم شدن و تجزیه شدن هستند و دوباره به همان توهم برشان می گرداند. داستان قرار است همین کار را برای ما بکند نه؟چنین رویکردی است که فیلم هایی فرمایشی و فرمولی همچون بلوبیتل را خلق می‌کند. آنچه در بند های بالا خواندیم دیدگاه غالب جریان سینمای تجاری از داستان است. جلوه های ویژه و تصاویر کامپیوتری خیره کننده و پرخرج فیلم های امروزی که گاها بودجه فیلم را به بیش از ۲۰۰ میلیون دلار می رساند هیچ توضیحی ندارد جز اینکه اثر را واقعیت زدایی کند. مردم هم که شیفته ی این معجون فراموشی شگفت انگیز هستند به راحتی بودجه فیلم را در هفته اول اکران به تولیدکننندگانش باز می‌گردانند. فیلم بلوبیتل را بلافاصله پس از واچمن زک اسنایدر و آن شکاف شناختی عمیقی دیدم که واچمن در وجودم ایجاد کرده بود. شاید اصلا همین همزمانی تماشای این دو اثر جرقه ی نگارش این مقاله شده باشد... اگر فیلمنامه ی من پتانسیل این را دارد که تاثیری چون واچمن بر بیننده اش بگذارد، خجالت نمیکشید از تقلیل دادن آن به مخدری چون بلوبیتل که حتی آدمیزاد را نعشه هم نمی کند؟در این مقاله گفتیم که چگونه داستان می تواند آینه ی زمانه‌اش باشد. با داستان می توان به حفره هایی از اندیشه هایمان نقب زد که شاید با هیچ ابزار دیگری نتوان. هنر وظیفه دارد سوال درست را مطرح کند. آیا عاقلانه است فقط بر جنبه‌ی خیال آن اصالت داد؟ گروه دیگر شکل رادیکال تری از آن را ارائه می‌کنند.داستان به مثابه ی توهم دسته جمعیاز اول مقاله تا اینجا بسیار از واقعیت گفتیم. خوب است مشخص کنیم تعریف مان از واقعیت دقیقا چیست؟ بله، این سوال از آن سوال هاست که پیرامونش یک علم (یعنی فلسفه) شکل گرفته و پاسخ مفصل دادنش هم از ید من نوعی خارج است، ولی تعریفی که اینجا ما از واقعیت لازم داریم سخت نیست: هرچیزی که می توان دید، شنید، بویید، لمس کرد یا احیانا خورد.اما بعضی مفاهیم انتزاعی آن چنان در میان ما محکم می‌شوند و در گوشه گوشه ی زندگی مان ریشه می زنند که تقریبا فراموش می کنیم مادی نیستند. احتمالا هیچکس بدون یاداوری متوجه نشود مالکیت مفهومی است که ما انسان ها ساخته ایم تا اشتباهی زمین دیگری را آبیاری نکنیم. این چنین مفاهیمی را نمی توان الزاما گفت افسانه، ولی حداقل در همه‌کس‌باور بودنشان با افسانه اشتراک دارند.مثلا یکی از آنها نژاد است. آیا اگر سه انسان کرد، ترک و عرب را بدون هرگونه شناساگر قومی مقابل شما قرار دهند، می‌توانید نژادشان را تشخیص دهید؟ نژاد، برخلاف آنچه دموکرات های آمریکا قصد دارند به دنیا بقبولانند، یک مفهوم انتزاعی است. به عنوان یک مثال دیگر، هیتلر حتی اتریشی ها را هم نژاد پست به شمار می آورد و جزو انسان آریایی مطلوبش حسابشان نمی کرد. در صورتی که میان نژاد اتریشی و آلمانی تفاوت خیلی خاصی نیست. در واقع این دو قبلا یک کشور بوده‌اند.وقتی خیالی آنقدر رشد کند که عضو افتخاری واقعیات شود، مردم از آن سهم می خواهند. مانند آنچه در هالیوود در حال رخ دادن است. مفهوم گوناگونی نژادی(diversity) از عوارض جانبی واقعیت انگاشتن نژاد است. متاخرترین مثالش می‌شود فیلم لایواکشن سفیدبرفی که اکنون احتمالا بازدید میم هایش از بازدید خودش بیشتر است. آیا اگر به یک نژاد تعدادی شخصیت خیالی بدهیم که نماینده شان در عالم توهم دسته جمعی باشند (یا تعدادی شخصیت از نژاد های دیگر را به نفع آنها مصادره کنیم) چیزی از مشکلات آنها در واقعیت کاهش می‌یابد؟ اگر سفیدبرفی بجای یک بازیگر نیمه سیاهپوست، مثلا بازیگری ایرانی می داشت، ترامپ به ایران حمله نمی کرد؟دقیق تر بگویم، انسان ها از داستان ها برای ایجاد توهم های دسته جمعی و ادای احترام به آنها استفاده می کنند. هدف همچنان همان واقعیت گریزی است، ولی حالا در مقیاسی سازمان یافته و با صرف هزینه های کلان پیگیری می شود. این دفعه هدف نه سرنشینان یک سفینه بلکه مردم یک ملت یا شاید حتی کل دنیا است (حداقل آن قسمتش که می توانند بلیت فیلم تان را بخرند).باز باید به همان گزاره اول مقاله برگشت که &quot;اندیشیدن به یک کار، آثار واقعی آن را بر جای نمی گذارد&quot;. هرچقدر هم خیال و تفکر رخ دهد، در نهایت باید به عمل منجر شود. هرچقدر هم فیلم ضدامپریالیستی و اورولی بسازید در این واقعیت تغییری ایجاد نمی کند که بسیاری از مردم دنیا همچنان در فقر به سر می برند‌. با وجود پروپاگاندای پایان ناپذیر دیزنی و نتفلیکس، جامعه‌ی آمریکا پس از دو قرن هنوز هم مسئله ی نژادپرستی را درون خود حل و فصل نکرده است.ولی خب، هایپررئالیسم و واقعیت پرستی محض نیز چندان نتیجه بخش نیست. فرض کنیم هر سال از ائمه ی اطهار یک فیلم ساختید و تمام حدود شرعی قضیه را نیز رعایت کردید. از چهره ی معصوم قاب نگرفتید، فیلمنامه تان بر تمام روایات و تواریخ منطبق است و هیچکدام را نقض نمی کند و چیزی را هم از خودتان در نیاورده اید. آیا با فیلمبرداری کردن چیزی که قبلا هم موجود بوده، آیا حقیقتا می توان گفت ارزش جدیدی ایجاد کرده اید؟ یا مثلا کارتون های سیاسی شبکه پویا، اگر دقیقا همان دیدگاهی که خودتان از واقعیت دارید را بنویسید و تنها اسم شخصیت ها و مکان ها را تغییر دهید (بجای آمریکا بنویسید عمو سام و بجای انرژی هسته ای بنویسید چرخ چاه، فکر کنم فهمیدید منظورم چه انیمیشنی است) آیا واقعا اثر هنری خلق کرده اید؟ آیا می توان توقع داشت که کسی با تماشای آن حداقل کلیت تفکرتان را درک کند، حالا پذیرفتن پیشکش؟توجه کنید که در بالا از &quot;واچمن&quot; مثال زدیم که خودش نوعی از &quot;تاریخ خیالی&quot; به شمار می آید و به هر حال جنبه هایی از گمانه زنی در آن روی داده. ولی هدف آن واقعیت گریزی نیست، بلکه اتفاقا ما را بصورت بی رحمانه تری با آن روبرو می‌کند. پاسخ نه در این سوی طیف مثل بلوبیتل است، و نه در آن سوی آن مثل همان انیمیشن کذا. هرچقدر هم از این آثار تولید شود، مردم فیلم هایی چون واچمن و &quot;رستگاری در شاوشنک&quot; و &quot;نمایش ترومن&quot; را به عنوان فیلم زندگی شان به شما معرفی خواهند کرد. فراموش نکنید، داستان بناست که سوال درست را بپرسد.کاربرد اینایی که گفتی؟من دوست ندارم آینده ی انسانیت را منتهی به مغز ماتروشکا تصور کنم. دوست ندارم خیال مجرد را به عنوان ارزش ببینم. به عنوان کسی که تا همین الانش هم بدون تحصیلات آکادمیک به فیلمنامه نویسی مشغول بوده، به هرکسی که فکر می کند با هنر واقعیت بی رحم زندگی اش التیام می یابد التماس ‌می‌کنم که دست نگه دارد. واقعیت سرد است، خطرناک است، و نسبت به ما بی تفاوت، ولی در عین حال تنها چیزی است که واقعا داریم. از هیولا فرار نکنید، هیولا را بچشید، لمس کنید و شاخش را بشکنید. این یک فعل قهرمانانه است.و در مورد هایپررئالیست های عزیز. بله، با ساختن آن چنان انیمیشن هایی کنداکتور شبکه پویا رو می توان پر کرد. می توان کودکان بیچاره را با بعضی مسائل آشنا نمود. حتی احتمالا در صورت تداوم بتوان تفکر آنان را به همین ترتیب شکل داد. ولی چنین محصولی ارزش آبجکتیو خاصی ندارد. داستان خوب، یعنی داستانی که در آن شجاعت رویارویی با واقعیات در جریان است. داستان خوب، داستانی است که می‌اندیشد.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jun 2025 16:15:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ها چگونه تغییر می کنند؟ بررسی اثر تغییرات فرهنگی بر داستان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-naad0ma8djfu</link>
                <description>از شما چه پنهان، وقتی مشغول خلق برداشت خودم از شخصیت زورو بودم، مدت زیادی را به مطالعه کردن (یا دقیق تر بگویم، تحمل کردن) اقتباس های قدیمی تر از این شخصیت فولکلوری گذراندم. یکی از آنها که اتفاقا جدیدتر هم هست، &quot;زورو&quot; ایزابل آلنده بود. این کتاب آنطور که از بررسی هایش متوجه شدم، در زبان اصلی خودش هم چندان توفیقی نداشته. اینکه چرا کسی به این نتیجه رسیده که ترجمه آن موفق خواهد بود (و واقعا اینگونه هم شده، نسخه ای که به بنده رسیده چاپ پنجم آن است) از معجزات نظام ترجمه فارسی است. به هر حال دمشان گرم که خوراک تحقیقاتی من و فیلمنامه ام را فراهم کردند.در یک جایی در میانه های داستان، زوروی نوجوان که برای دانش اندوزی و آموختن درس زندگی به سرزمین آباء و اجدادی خود یعنی اسپانیا رفته، عاشق دختری به نام خولیانا می شود و علی رغم کم رویی مثال زدنی، نهایت تلاشش را می کند تا دل محبوب خود را بدست بیاورد. دیه گوی جوان از قضا یک رقیب عشقی هم از طبقه اعیانی به نام رافائل مونکادا دارد و آن چه در پی می آورم بخشی از این فصل داستان است:...سن و سال رافائل مونکادا بیشتر از آن بود که آوازهای عاشقانه سر دهد و غرورش بیش از آن بود که بخواهد به این طریق خودنمایی کند، اما راهی پیدا کرد تا این کار را با شوخی و خنده انجام دهد. آن شب وقتی خولیانا از اتاقش روی بالکن آمد، او را در حالی دید که لباسی شبیه شاهزاده های فلورانسی به تن داشت و عودی میان دستهایش گرفته بود، لباس ابریشمی اش سراسر نقرهدوزی بود، پوست سمور آبی نیم تنه ی چسبانش را زینت داده بود و چند شاه پر شترمرغ روی کلاهش دیده می شد. چند خدمتکار فانوس های بلورین زیبایی را دوروبر او گرفته بودند و چند نوازنده که به شکل پادوهای اپرای سبک و سرگرم کننده لباس پوشیده بودند، ناشیانه نغمه هایی را با ساز می نواختند...با خواندن این بند امیدوارم مرادم از &quot;تحمل کردن&quot; را فهمیده باشید. اگر یک فیلمنامه نویس عینا همین متن را به شرح صحنه تبدیل کند، شبیه کارتون های کلاسیک دیزنی بنظر خواهد رسید.چه چیزی در این متن عجیب است؟ محتوای آن قابل درک است. هر خواننده ای با خواندن آن به اینکه یک تجربه ی مخ زنی در حال شکل گیری است پی خواهد برد. حتی شاید بتواند متوجه شود دیه گو در مقام راوی صحنه، دارد از حسادت می ترکد. اما هیچ نوع همذات پنداری یا سمپاتی شکل نمی گیرد. علت چیست؟ جواب واضح است: ما امروزی ها این شکلی مخ نمی زنیم.اگر این داستان توسط کسی از همان قرن هجدهم نوشته شده بود این تصویرسازی قابل درک بود. اما مسئله اینجاست که چنین متنی کار دست نویسنده ای از قرن بیست ویک است که قرار بوده شخصیت زورو را برای نسل امروز آداپته کند. شاید بگویید هدف، شبیه سازی بهتر آن دوران و حفظ تعلیق خودآگاهانه ی ناباوری بوده. ولی اتفاقا همین تعلیق ناباوری صدمه دیده است. ما از داستان به بیرون پرتاب شده ایم. نقل قول معروفی سینه به سینه می چرخد که &quot;نویسنده باید آینه ی زمانه ی خود باشد&quot;. ولی کیفیت و چگونگی این آینه بودن، موضوعی است که زیاد به آن توجه نمی شود. این مشکل هولناکی است. گویی نویسندگان دارند برای مریخی ها داستان می گویند. مخاطبانی که یا الان همگی سینه ی قبرستان اند یا احتمالا هنوز از مادر نزاده اند. داستان هنر زمانمند است. داستان چیزی جز تبلور رندانه ای از تقدم و تاخر رویداد ها نیست که در کنار هم تداعی گر دغدغه و معنایی واحد می شوند. یک داستان خوب منجر به تغییرات فرهنگی می شود و هیچ هنری به اندازه ی داستان از تغییرات فرهنگی تاثیر نمی پذیرد. دغدغه را میتوان رویان و بذر داستان دانست. ما اگر مختصر درکی از یونان سقراط، مدینه ی صدر اسلام، اسکندر و کشورگشایی هایش یا سرگذشت مسیح می دانیم، حاصل تلاش روایتگران و تذکره نویسان است. آنان به وظیفه ی خود عمل کردند، آن چیز که در لحظه مهم تشخیص دادند را نوشتند و فرستادند برای هزاران سال بعد. در قرن هشتم درختان شیراز را که می تکاندی از رویشان شاعر و قصیده سرا می ریخت. اما عده انگشت شماری از آنها - از جمله حافظ- ماندگار شدند. چرا؟ چون می دانستند باید از چه حرف بزنند. البته که این به آن معنا نیست که همه باید تاریخ نگار شویم. چون دغدغه ها متنوع اند. فراموش نکنید که کاغذ پیش از هرچیز کمند خیال است. هر اندیشه ای دیو تغییرشکل دهنده ای است که هر دم به هیبتی در می آید و می گریزد مگر آنکه مکتوب شود. به قول گفتنی: اگر توانستید مسئله ای را بصورت واضح بنویسید نیمی از آن را حل کرده اید. بعضی مسئله ها هم آنقدر پیچیده اند که بیانشان فقط از افسونگر زبردستی چون حافظ برمی آید. حالا چگونه در مسئله شناسی ماهر شویم؟ جزوی از مسئله باشید. دغدغه پیش از هرچیز نیاز به دید اول شخص دارد. از چیزی بنویسید که خودتان هم با پوست و گوشت حسش می کنید. مثل آن کارگردانی نباشید که دو قرن بعد از الغای ارباب رعیتی هنوز دارد درباره نقد سرمایه داری  و طبقه بورژوا فیلم میسازد. بابابزرگ بیدار شو، مردم از گلوبالیسم و دهکده جهانی و ساخت مستعمره روی ماه حرف می زنند.اصلا یکی از دلایل توفیق نداشتن سینمای ایران این است که گفتمانش از دغدغه ی جامعه دور افتاده. سعید روستایی در جایزه ای که چند روز پیش گرفت گفت که فیلمش به دغدغه های روز جامعه و نقد &quot;نظام خانوادگی پدرسالارانه&quot; می پردازد. ببخشید، آخرین خانواده پدرسالاری که دیدید کِی بود؟! اصلا جدای از آن، آیا خودت تجربه زندگی در یک خانواده پدرسالار را داشته ای، یا تجربه ای مشابه این؟ پس در چه صورت میتوان به روایت سینمایی ات اعتنا کرد؟مدتها پیش در این مقاله ذکر کردم که اصولا ژانر ابرقهرمانی قابل صدور به خارج از آمریکا نیست. چون هیچکس به اندازه انسان آمریکایی دغدغه ی ابرقهرمان ندارد. عده ای در ایران که موفقیت مالی ابرقهرمان ها در امریکا را دیدند، گفتند چرا که نه. آن هم نه تقلید از ابرقهرمان مدرن و پیشرو، بلکه تقلید از عتیقه ترین و خدازده ترین نوع آن. مثلا اخیرا کمیکی منتشر می شود به نام ایلیا که ظاهرا ابرقهرمان ایرانی است و ما هم باید باور کنیم همان اسپایدرمن نیست که روتوشش را عوض کرده اند و دو سه تا المان ایرانی مثل حضرت خضر و درخت طوبی و برج میلاد هم به آن افزوده اند. بله، &quot;قدرت زیاد مسئولیت زیاد به دنبال دارد&quot; پند ماندگار و زیبایی است، ولی آیا انسان ایرانی در حال حاضر به آن نیازی دارد؟ شاید بگویید اما مردم از نمونه خارجی اش خوششان می آید پس چرا نباید کار ما بگیرد؟ چون مخاطب با پیشفرض های متفاوتی به سراغ گفتار آمریکایی یا ایرانی می رود. وقتی شما با فیلمی تعامل می کنید که ساخت هموطن خودتان است، طبیعتا انتظار دارید صدای درون اثر شبیه صدای خودتان باشد. چنین چیزی در ایران چندان پیدا نمی شود. در فیلم ایرانی و در ادبیات فارسی امروزی به زبان ایرانیان امروزی اندیشه نمی شود. پس چاره چیست؟ یک سری دغدغه ها و نیاز ها هستند که در گذر زمان تغییر نمی کنند. انسان ها از ازل تا ابد درگیر این دغدغه ها بوده اند و احتمالا خواهند بود. نویسندگان همواره به این مسئله واقف بوده اند و از این دغدغه ها برای ادراک پذیر کردن محصول خود بهره جسته اند. به مخاطب بگویید &quot;در این انفجار ۳۰۰ نفر به هلاکت رسیدند&quot;. شانه بالا می اندازد و میگوید: &quot;وای چه بد، خب که چی؟&quot;. اما یک نویسنده ی قابل، فکت خشک وخالی به شما ارائه نمی دهد. او قبل از ذکر اسامی کشته ها، دوربین را روی مادری و دختر خردسالش می اندازد. سپس برخورد ترکش های خمپاره به تن مادر را به تصویر می کشد. اینجاست که مخاطب میخکوب میشود و می گوید:&quot;یه دختربچه یتیم شد. اون سیصد نفر داروندار عزیزانشون بودن. چه فاجعه ای&quot;برای همین است که معتقدم به واقع هر داستانی دو پیام دارد (یا باید داشته باشد). یکی همان پیام انسانی و لازمان قصه است، سخن گفتن از دغدغه ای است که تا انسان باشد آن را درک خواهد کرد. این دغدغه ها همان کهن الگوهای پیرنگ هستند.اما پیام دوم که وابسته به زمان است، پیام انسانی را آواتار و واسطه ی خود قرار می دهد تا قابل درک شود. در مثال مادر و فرزند، پیام نخستین، درد از دست دادن نزدیکان و پیام ثانویه که به واسطه ی آن منتقل می شود، مخرب بودن جنگ است. بیایید از شخصیت بتمن مثال بزنیم. شخصیت بتمن حدود صدسال قدمت دارد و در تمام این مدت جزو صدرنشینان جدول محبوبیت در میان شخصیت های کمیکی بوده است. به همین ترتیب به خوبی نمایانگر دیدگاه های هر دوره از حیات پرفرازونشیبش است. من به جامعه شناسانی که قصد مطالعه فرهنگ قرن بیستم را دارند بشدت توصیه می کنم که بتمن را مطالعه کنند. در جهت سهولت دسترسی، به فیلم ها اکتفا می کنیم. به نخستین قسمت بتمن های کریستوفر نولان ساخت سال ۲۰۰۵ دقت کنید. این فیلم داستان ظهور یک قهرمان است و آن را به شکلی کاملا انسانی نیز منتقل می کند. مسئله ی مطلق گرایی در اندیشه اجتماعی و نقش یک شخصیت نمادین در راه اندازی تحول های بزرگ (پیام ثانوی) به خوبی با اهمیت ترس های ما و توانایی آنها در تعالی بخشی (پیام اولیه) عجین شده است.اما حالا به بتمن سال ۲۰۲۲ ساخته ی مت ریوز دقت کنید. این بتمن با آنکه با نسخه نولان کمتر از بیست سال فاصله دارد انگار کاملا متعلق به دنیای دیگری است. ما که معتقد بودیم بتمن نولان دیگر آخرت واقع گرایی است از تماشای این حجم از تیرگی و خفقان در گاتهام ریوز انگشت به دهان ماندیم. مسئله مطلق گرایی و نماد های اجتماعی همچنان مطرح است. اما حالا دارد از دید دیگری به قضیه نگاه می شود. بتمن هنوز هم یک نماد است، اما حالا دارد به مجریان عدالت و عروس های تاریکی بصورت همزمان الگو میدهد. مطلق گرای قضیه هم همچنان حیله گر و ترسناک است. ولی &quot;به روش امروزی ها&quot; کار خود را انجام می دهد. او حالا یک راست نمی رود ماکروفر بار مترو کند تا شبکه آب گاتهام که آغشته به سم مترسک است را بخار کند و از مردم زامبی بسازد (!). او با لایو های یوتیوب خود و ویدیوهایی که یکی یکی سران فساد را رسوا می کنند پرده از چهره ی کثیف شهر برمی دارد و همه را به جان یکدیگر می اندازد و در نهایت وقتی همه چیز در آستانه ی انفجار قرار گرفت، با ارتش فن بوی هایش آن را به آتش می کشد.نکته زیبای قضیه چیست؟ هر دو فیلم پیام اولیه ی تقریبا مشابهی دارند و مسئله ی انسانی یکسانی را محور قرار داده اند. هردو درباره ی پسرکی ترسیده اند که به روش خودش مشغول سرکوب ترسش است و حالا در موقعیتی تازه عقایدش مورد سوال قرار می گیرند.مثال وارون قضیه، زمانی است که متفکران گذشته درباره آینده (که ما باشیم) دست به گمانه زنی زده اند. تقدیر هر داستان آینده نگر(فیوچریست) در نهایت تبدیل شدن به آینده از دید گذشتگان، یا آینده ی نوستالژیک (رتروفیوچریست) است. علمی تخیلی یکی از سیال ترین ژانر هاست. کافی است آثار علمی تخیلی نویسندگان اولیه مثل آیزاک آسیموف را با آثار کنونی مقایسه کنید&quot;صد سال&quot; فیلمی که هرگز نخواهید دیدمثلا جان مالکوویچ سال ۲۰۱۵ یک فیلمی ساخت به نام &quot;صد سال&quot; که از قضا قرار است صد سال دیگر در سال ۲۱۱۵ اکران شود. این فیلم که اکنون نسخه های فیزیکی آن در صندوقچه ای بسیار امنیتی مهروموم شده و قرار است در همان سال ۲۱۱۵ بصورت خودکار باز شود، ظاهرا &quot;پیش بینی های انسان سال ۲۰۱۵ از صدسال بعد&quot; است. با اینکه هدف از این کار قطعا همان مقیاس خالی بندی قضیه و تبلیغ کت و کلفتی برای اسپانسر فیلم بوده است (تصور کنید تاریخ انتشار موسیقی متن فیلم را هم در سال ۲۱۱۷ تعیین کرده اند) و بعید می دانم دستگاه های ویدیویی سال ۲۱۱۵ اصلا بتوانند این فیلم را پخش کنند، بسیار امیدوارم مالکوویچ فیلمنامه خوبی فارغ از &quot;پیشبینی آینده&quot; برای فیلم نوشته باشد. چون در غیر این صورت، صدسال یکی از خنده دارترین فیلم هایی خواهد بود که در سال ۲۱۱۵ می توانید ببینید. هیچکس از آینده باخبر نیست.در مقام مقایسه، به داستان &quot;واپسین پرسش&quot; آسیموف توجه کنید. آسیموف از نخستین کسانی بود که درباره هوش مصنوعی در معنای علمی تخیلی اش سخن گفت و حتی نامگذاری ماشین های حسابگر امروزی به &quot;ربات&quot; را نیز به او نسبت داده اند. شخصیت اصلی این داستان او نیز ابر رایانه ای به نام مولتی وِک است. داستان چندان طولانی نیست و اگر آن را نخوانده اید، توصیه می کنم حتما نسخه ای از آن بیابید و به همین خاطر از ذکر جزئیات داستان اجتناب می کنم.تفاوت واپسین پرسش با ادعاهای پیشگویی آینده همچون صد سال چیست؟ در واپسین پرسش، آینده نگری و عنصر گمانه زنی داستان هدف نیست.  شاید ربات قصه شبیه به ماشین لباسشویی های خارج از رده ی ارج بنظر برسد، اما برخلاف مثال زورو، مخاطب به راحتی از آن چشم پوشی خواهد کرد. چرا؟ چون برخلاف زوروی ایزابل آلنده به قصد قلقلک دادن نوستالژی افرادی که حالا هفت کفن پوسانده اند، نقب به عقب نمی زند. بلکه حرفش برای لحظه ی نگارشش تازه و مهم است. آسیموف از پرسشی حرف می زند که شاید بشر در دهه های آغازین قرن ۲۰ بیش از هر زمانی درگیرش بود:&quot;چگونه می توان خطر وجودی انسان را برطرف کرد؟&quot; و پاسخ جالبی به آن می دهد:&quot;بگذار روشنایی باشد!&quot;.آنجه تا اینجا واکاوی کردیم ما را به چه واقعیتی می رساند؟ داستانگویی نوعی ابراز نگرانی و دغدغه است. اما این دغدغه و چگونگی ابرازش در گذر زمان تغییر می کند. اگر تمام متغیر های وابسته به زمان قصه را از آن بگیریم، چه چیزی از آن می ماند؟ عصاره ای انسانی و منسوب به تمام زمان ها. درسی اخلاقی که آدم های دوهزار سال بعد هم از آن استفاده خواهند کرد. پرتقال باقی خواهد ماند. این را به خوبی به خاطر بسپارید: اگر نویسنده اید، برای مریخی ها قصه نگویید.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Wed, 28 May 2025 21:54:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب احاطه علمی، یا چرا نویسندگان پاره وقت رستگار نمی شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D8%B7%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-pcvmuw0qnwcx</link>
                <description>می دانید، یک زمانی اگر فقط از تصویر زیر سر در می‌آوردید نامتان منجم بود و می توانستید وارد فاز نظریه پردازی شوید.تصورش برای دوران ما خیلی رویایی بنظر می رسد نه؟ در دوران ما چنان علوم گسترده شده اند که حتی مسلط شدن به یک گرایش از یکی از شاخه های علوم نیز هفتخوان رستم است. تمام علوم بماند.و مشکل همینجاست که بسیاری از ما هنوز به این موضوع خو نگرفته ایم که دقیقا در چه نقطه ای حوزه ی دانش ما به پایان می رسد و قلمروی تخصص فلان حرفه آغاز می گردد. احاطه کیمیا شده است. یعنی آنقدر به مسئله ای مسلط باشی و در آن مطالعه کرده باشی که بتوان به سخنت در آن موضوع اتکا کرد.به عنوان کسی که این جسارت را به خود داده تا نام &quot;نویسنده&quot; را به پیشانی خود داغ بزند و به خیال خودش برای رفقایش کارگاه های آموزشی نیز برپا کرده و به تعلیم معارف والای خویشتن پرداخته، آمده ام که بگویم خطاکارم و پشیمان. این مقاله به منزله ی یک توبه نامه است. این مقاله مزین است به طراحی های خود نگارندهفیلمنامه نویسی یکی از گرایش های فوق لیسانس رشته‌ی سینماست و شامل ۱۴۸ واحد می شود. یعنی اگر هر ترم با تعداد معقول ۱۵ واحد جلو بروید، ده ترم برای فارع التحصیل شدن از این رشته لازم است، یعنی پنج سال. تازه در صورتی که لیسانس سینما را گرفته باشید.سوالی که مطرح می شود این است: وقتی کسانی هستند که یک دهه از عمر خود بصورت تخصصی و آکادمیک فیلمنامه نویسی را تعقیب کرده اند و کتاب های تراز اول این رشته را خوانده‌اند و نزد سرسنگین های این رشته درس پس داده اند، من بچه دهاتی که لول‌بالاترین افتخارم مطالعه داستان نویسی رابرت مک کی بوده این وسط گاز کدام معده ام؟ببینید، وقتی کسی مثل من که کوچک ترین تخصصی در زمینه قصه گویی ندارد، شروع به نوشتن می کند، این اتفاقات می افتد:۱- از کاری که واقعا به او محول شده و وظیفه ای که جامعه برای تخصص یافتن او در آن زمینه هزینه داده است، فاصله می گیرد. این گونه روی صندلی ای که احتمالا کسی یک جای این کشور برای آن حسابی نذر و نیاز کرده است باسن خود را جمع می کند و تخمه می‌شکاند.۲- به اقتضای عدم تخصص کار بی کیفیتی تولید می کند که صرفا بازار مصرف را هرز می دهد و جا برای محصول باکیفیت کسی که در این زمینه تخصص دارد و نانش را از این جهت در می آورد تنگ می شود.۳- و از همه مهم تر با مصرف کاغذ، جوهر خودکار، انرژی الکتریکی برق و خوراک لیزر پرینتر به محیط زیست و منابع طبیعی صدمه می زند.شاید فکر کنید دارم زیادی سخت می گیرم، اما حقیقتا این اتفاقی است که می افتد. خروج شما از جایگاه اجتماعی حقیقی تان و دست درازی کردن به شغل دیگری، خودش نوعی از کارشکنی و بی احترامی به عرق جبینی است که آن متخصص برای کسب آن علم ریخته است. مگر اینکه مثلا شبیه به محسن چاوشی به موضوع مسلط باشید و کارتان جریان ساز باشد که این شیفت شدن را توجیه کند. جریان ساز بودن هم آنقدر چیز کمیابی است که بیایید رویش حساب نکنیم.می دانید، این پندار که هر انسانی از جلوی تلویزیون گذشته باشد می تواند فیلمنامه سریال بنویسد، از نوعی جهل نسبت به موضوع ناشی می شود. تنها درک عامه مردم از مثلا همین فیلمنامه نویسی، یک سری گزاره مبهم و کلی است که در اکثر اوقات ذره ای با واقعیت تناسب ندارند. تقسیم کار که از ویژگی های اساسی تمدن انسان است دارد با انگاره هایی چون &quot;هرکسی حفظی اش خوب است، برود انسانی&quot; و &quot;پزشکان همگی روی گنج قارون خوابیده اند&quot; و &quot;اهالی سینما موهای مجعد و ژولیده دارند و شال گردن می پوشند و بوی توتون می دهند&quot; صورت می گیرد. در مقام مثال، تا به حال چند نفر دیده اید که بگویند &quot;من از بچگی دوست داشتم کارشناس حقوقی دادسرای خانواده بشم&quot;؟ یا چند نفر که بگویند &quot;من از بچگی میخواستم برم سینما و بازیگر بشم&quot;؟ جامعه به کدام یکی بیشتر احتیاج دارد؟ یک علت دیگرش هم که بی ارتباط با علت قبلی نیست، پرستیژ عجیب کار هنری در نزد مردم است. این روزها همه بتمن اند. صبح ها کار کسل کننده اداری، درس و دانشگاه، رتق و فتق امور خانواده. و بعد شب نقاب می‌کشند سرشان و اژدها، تعقیب و گریز، هفت تیرکشی، فیلمنامه، داستان، Daydreaming. اگر این تصوری است که از کار هنری دارید، این مقاله حسابی درباره اش غرولند کرده ایم.فضای مجازی هم به طور فزاینده ای این افراد مسئولیت‌گریز را به هم مرتبط کرده و نوعی حلقه بازخورد مثبت پدید آورده است. اصلا همین ویرگول یکی از مقصران اصلی است. یا مثلا یوتیوب، یارو یک Sqush &amp;stretch بلد نیست، انیمیشن ساز شده و ویدیوهایش هم وایرال میلیونی می شوند. به شخص خاصی اشاره ندارم.شاید بگویید چرا مثل از دماغ فیل افتاده ها رفتار می‌کنی؟ مردم هرکدام یک جور سرشان گرم است. یکی ماشین پدرش را برمی‌دارد و می رود دوردور. یک نفر دار و ندارش را در ارز دیجیتال می بازد. یک نفر هم مثل تو دنبال فیلمنامه و داستان و انیمیشن می رود. مگر برای لذت بردن از رانندگی حتما باید راننده فرمول یک باشیم؟می گویم خیر. اگر در مقام لذت بردن باشد خیر. اما محض رضای خدا، کجای دنیا دیده اید هنر را برای دیده نشدن بسازند؟ حتی آنهایی که به قول معروف &quot;برای دل خودشان می نویسند&quot; هم لَه لَه می زنند یک نفر از کارشان تعریف کند. بعد آخر برای دل خودت &quot;فیلمنامه&quot; بنویسی؟ مدیوم قحط است؟!مسئله اینجاست که هرکس وارد این چرخه می شود به کم قانع نیست. فانتزی های دور و دراز دارد. می‌خواهد نامش را کنار کاپولا و کوبریک در ویکی پدیا بزنند. طاقچه را برای تندیس های فجر و اسکارش خالی کرده. منتظر است از آسمان ویلی وانکایی ظاهر شود و ثروت افسانه‌ای‌اش را به پایش بریزد تا برود با آن حال کند و علمی تخیلی معناگرا بسازد. مردم از فیلمنامه های اسکورسیزی و نولان و آرنوفسکی ایراد می گیرند. شما؟حداقلش این است که من و امثال من برای دستیابی به توهمات و خیالات بلند اسکیزوفرنیک خود یک کار موثری انجام می دهیم و این ارزوهای دست نیافتنی مان حداقل در واقعیت یک مابه ازای حقیقی به جا می گذارد. یک عده دیگر هستند که مرز های علاقه شان صرفا محدود به &quot;از کجا شروع کنم؟&quot; است. دو سه سالی است افرادی یک اسباب بازی گرانقیمتی اختراع کرده اند به نام هوش مصنوعی که از این افراد برق بکشند. کافی است انسان بگوید &quot;داستان بگو&quot; تا ربات داستان حسین کرد شبستری را برایش مونتاژ کند. مثل کودکان که شاه بازی و دکتر‌بازی می کنند. حداقل انها ماهانه اشتراک چت جی پی تی نمی‌دهند.و در نهایت می خواهم ناله ی فغان سر دهم که دقیقا کدام مادر به خطایی این ترند مزخرف &quot;شغل نفرت انگیزت رو بذار کنار و برو دنبال علاقه ت&quot; را به راه انداخت و جوانی دو سه نسل را تباه کرد و این چنین بشریت را به گنداب اوهام پرستی و مجنون سالاری سازمان یافته کشید؟دنیایمان حالش خوب نیست رفقا. علتش هم جنگ هسته ای و ترامپ و کرونا نیست. علتش حتی مقاومت آنتی بیوتیکی هم نیست -اگرچه کمتر کسی درباره اش حرف می زند، سوژه خوبی برای فیلمنامه بنظر می رسد- دنیای ما خیال باف شده، بیش از حد خیال باف شده. خواهش می کنم، خواهش می کنم، خواهش می کنم با واقعیت آشتی کنید. خواهش می کنم از پلتفرم های اشتراک رویا و وهم، از جمله همین ویرگول فاصله بگیرید. خواهش می کنم حتی الامکان فرزندان خود را از کودکی بدون بازی های موبایلی و کارتون پرورش دهید.خب، فکر کنم فهمیدید نگارنده چقدر از دست خودش عصبانی است. ممنون که به حدیث نفس او گوش دادید. این هم از توبه نامه ی من. درک کن فرزندم، یک عمر وقتت را تلف کرده ای. به درس هایت بپرداز و دیگر به خیالات دست نیافتنی خود فکر نکن. ممنون.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Mon, 19 May 2025 11:37:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: دانش و ذوق است که به ابزار قدرت می بخشد</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D9%88-%D8%B0%D9%88%D9%82-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D8%AF-bq5ws00wyjjm</link>
                <description> قبل از هرچیز بیایید نگاهی بیندازیم به انیمیشن مگس، محصول سال ۱۹۸۰ که جایزه انیمیشن کوتاه اسکار را هم برد. تمام فریم های این انیمیشن با دست و روی کاغذ نقاشی شده اند: https://www.aparat.com/v/f3244p5  اخیرا به لطف تلاش های گروهی از عزیزان، فروم های مجازی خوبی از هنرمندان مستقل پدید آمده و ارتباط میان فعالان این عرصه ساده تر از گذشته صورت می‌پذیرد‌. به همین خاطر به تازگی با هنرمندان تازه کار خوش‌ذوقی روبرو شدم که برای آغاز راه دنبال راهنما می‌گشتند. بسیاری از آنها پیگیر سوالاتی درباره ی برنامه‌های رایانه ای بودند. مثلا اکثرا دغدغه‌شان این بود که انیمیت دو بعدی را با چه برنامه ای انجام دهند. من هم تا حد امکان سعی می‌کنم کمک‌حالشان باشم: برای کات اوت، Moho. برای فریم به فریم، Adobe Animate. اگر سیستم قوی در دسترس ندارید، Toonboom harmony. اگر هم با اندروید انیمیت می‌کنید Flipaclip و Stick nodes و Drawing Cartoons.اما می دانید چیست، مسئله زمانی اعصاب خردکن می‌شود که همه درباره ی این بحث می‌کنند که کدام برنامه &quot;بهتر&quot; است. در واقع این قصه ی همان کودکی است که فکر می کند اگر کفش رونالدو را به پا کند آقای گل جهان می شود. حتی نوعی حزب بندی و دعوای زرگری میان کاربران هرکدام از این نرم افزار ها بالا گرفته که هرکدام ادعا دارند نرم افزار گروه مقابل پیکان جوانان است و مال خودشان کروز اس۵۰۰. این جنگجو است که به سلاح قدرت می دهدمسئله فقط محدود به انیماتور ها و حوزه هنر نیز نیست. خیلی‌ها فکر می کنند هر مهارت جدید نوعی دستگاه قمار است که هرچقدر بیشتر پول درونش بریزی احتمال برنده شدنت بالاتر می رود. همان عزیزی را می گویم که بدون درک ساده ترین اصول ریاضیات و منطق سریعا گرانقیمت ترین کامپیوتر بازار را ابتیاع می کند تا برنامه نویسی اسمبلی بیاموزد و کارمند گوگل شود. گویا در این میان داریم دچار خطایی فکری می شویم که بهتر است هرچه سریعتر نافش قیچی گردد. می دانید، بهتر است برگردیم به گذشته ها. اصلا چرا گذشته ی دور؟ همین چهار پنج دهه پیش. زمان ساخته شدن انیمیشن مگس. در آن دوران رایانه ها مثل امروز همه گیر نبودند. دسترسی مردم به منابع دست اول آموزشی نیز محدودتر از اکنون بود. اینطور نبود که تا اراده کنی چیزی را بیاموزی دیجیکالا تمام رفرنس های اصلی‌اش را برایت رژه بدهد. در واقع از عصر کسانی حرف می زنم که دوست دارم &quot;صنعتگر&quot; بنامم.مثلا بازیسازان آن دوران اکثرا موتور بازیسازی شان را خودشان کدنویسی می کردند. یا مثلا انیماتور ها مجبور بودند فریم ها را تک تک روی کاغذ بکشند و سپس با روش هایی به نوار فیلم انتقال دهند. مهندس های صدا واقعا در محیط آکوستیک استودیویی حضور می‌یافتند و با کمک اشیای واقعی، حاشیه صوتی فیلم را تهیه می‌کردند. نتیجه کار های آنها اکنون خیلی رنگ‌پریده و عجیب بنظر می‌رسد. ولی خب ورود به دوران تولید انبوه همان هزینه‌ای را برای ما داشت که به ازای تعویض فرش دستبافت با ماشینی پرداختیم: &quot;از دست رفتن بخشی از روح انسانی کار&quot;اینگونه بود که والت دیزنی تاریخ را رقم زدمنظورم از روح انسانی چیست؟ بزرگان گفته اند هر رسانه‌ای، از جمله هنر شامل چند بخش است تا به مخاطب خود برسد. اولی اش فرستنده پیام است که ما باشیم. در وهله اول دنبال روشی هستیم تا مثلا به مخاطب خود بگوییم &quot;پرتقال&quot;. جزء بعدی ابزار ماست، همان نرم‌افزار ها و اسباب بازی های گرانقیمت کامپیوتری. آتش هایی که روشن می کنیم و پارچه هایی که رویشان حرکت می دهیم تا دود زغال، شکل مطلوب ما را بگیرد. و در نهایت جزء پایانی خود پیام است. یعنی &quot;پرتقال&quot;. یک ابزار چه زمانی کارآمد تر است؟ زمانی که فاصله بین پیام مدنظر فرستنده و پیامی که در نهایت منتقل می شود را کمرنگ کند. وقتی به نوار ۶۵ میلیمتری، لایه های نگاتیو اضافه می کنیم تا توانایی نمایش رنگ را هم داشته باشد یعنی ابزارمان کارامد تر شده. یعنی حالا ظرفیت انتقال محتوای بیشتری را دارد. در این زمینه و فقط همین زمینه است که مقایسه ی ابزار بامعنی است. در اینجا فرق آن نویسنده که هفت هشت تا لغتنامه قورت داده و نویسنده ای که زبان عامیانه را هم به زور بلد است مشخص می شود. اگر زبان ابزار باشد، داشتن کلمات بیشتر می‌شود ارتقای ابزار. اگر شعر عربی در وزن قوی است، عوضش شعر فارسی در چیز های دیگری قوت دارد. هیدئو کوجیما از بازماندگان دوران صنعتگریاما بجز ارتقا دادن ابزار، روش دیگری هم برای نزدیکتر شدن به ماهیت پیام مان وجود دارد و آن هم ترکیب ابزارها است. در استودیوهای انیمیشن سازی امروزی معمولا مدلسازی را با Blender انجام می دهند. انیمیت را با Maya و رندر را با Cinema4d و 3dMax. اینها همه برنامه های انیمیشن هستند، ولی هرکدام در یک چیزی نیرومند تر است. ذهن برنده اگر هم جناس و ایهام قوی می خواهد هم وزن نیرومند، می آید فارسی و عربی را ترکیب می کند و نتیجه‌اش می شود شعر تازه ای به نام مُلمع. ما در عصر تکنولوژی زندگی می کنیم و ابزارهایمان روز به روز در حال پیشرفته تر شدن هستند. هرروز دکمه ها و اهرم های جدید به ماشین تولید افزوده می شود. حالا دیگر برای جزئی ترین نیازهای ما هم در دستگاه، دستوری تعبیه شده است تا با بیشترین سرعت و بهترین کیفیت بتوانیم به مخاطبمان بگوییم &quot;پرتقال&quot;. اما مسئله زمانی پیچیده می شود که پیام مان خیلی پیچیده تر از صرفا &quot;پرتقال&quot; باشد. دود و آتش برای هشدار حمله بوفالو ها کافی است. ولی آیا می توانید با دود، بیانیه اعلام استقلال آمریکا را مخابره کنید؟ به همین خاطر است که شخصا مخالف اصل مسئله ی بازسازی (Remake) نیستم. اگر اثرمان حرف هایی دارد که ماشین تولید آن زمان قادر نبوده به بهترین شکل انتقالش دهد، حق داریم بیاییم و دوباره با ماشین پیشرفته تر امروزی شانسش را محک بزنیم. اصلا برای همین بود که جرج لوکاس سه گانه اول جنگ ستارگان را بعد از دنباله هایش ساخت. چون چنان فیلمنامه ای با تجهیزات دهه ۱۹۹۰ قابل ساخت نبود. اما حالا و در قرن بیست و یک دیگر شرایط برای ساختشان مهیا شده است. بنظرم یکی از ویژگی های رومخ ابزار همین است که تاریخ انقضا دارد. به لطف سرعت تکنولوژی خیلی هم زود منسوخ می‌شود. اکنون ارتباط مردم با جلوه های ویژه ی دهه ۱۹۹۰ تقریبا قطع شده است. تصاویر کامپیوتری امروزی هم نهایتا تا ۲۰ سال دیگر خارج از رده به حساب می‌آیند. تمام دعوایمان بر سر تصاویری است که شاید فقط تا بیست سال دیگر مردم &quot;چشمنواز&quot; و &quot;سینماتیک&quot; خطابشان کنند. نرم‌افزار ها، تکنیک ها، سیستم ها و دستگاه ها و البته آتش و دود. همه روزی به گذشته می‌پیوندند. فلذا، در نهایت چه اهمیتی دارد با Stick nodes انیمیت کنیم یا Drawing cartoons؟چند سال دیگر گرافیکش منقضی شود می توان درباره اش بهتر قضاوت کردو اینجاست که بالاخره اهمیت روح انسانی پدیدار می‌شود. چرا بعد یک قرن، مردم هنوز هم از فیلم &quot;متروپلیس&quot; یا کارتون های دیزنی لذت می برند؟ چه چیز انقدر فرش دستبافت را خاص می کند در حالی که فرش ماشینی هم ارزان قیمت تر است، هم تولیدش ساده تر؟ چون در اینها یک عنصری هست به اسم روح انسانی. در واقع برای ضمیر ما آن پیام &quot;پرتقال&quot; است که جذابیت پیدا می کند. انگلیسی زبان ها با نهایت ظرافت، یک اثر شاهکار را Timeless خطاب می کنند. یعنی چیزی که وابسته به ابزارش نیست. شاید به آن محدود باشد، اما یک چیزی درونش قرار دارد که مرز ها را می شکافد و بزرگتر می‌شود. شاید ابزارش منقضی شود، اما روح انسانی‌اش زنده است‌. پیام نهان شده در آتش و دود زنده است.دوست دارم در اینجا به یک ابزار توجه ویژه نشان دهم. یعنی دانش. شاید بتوان گفت مادر تمام ابزار های دیگر همین دانش است. دانش ابزار لامکان است، می شود گذاشتش در جیب و همه جا با خود برد. ابزار های دیگر را به افسار می کشد و در بند محدودیت آنها گرفتار نمی‌آید. قدیمی ها می گفتند یک نقاش حرفه ای می تواند با انگشت کشیدن روی شن های ساحل اثر هنری خلق کند. این تاثیر دانش است. دانش هم چیزی نیست که با نصب پلاگین و ریسورس پک و چاپلوسی Chatgpt پیدا شود. باید دنبال دانش رفت. راهش هم تمرین است و مطالعه و استمرار. من اکیدا به همه دوستان تازه واردم اگر در حال مطالعه این مقاله هستند اصرار و حتی التماس می‌کنم که دانش را جدی بگیرید. شاید در آینده نانتان برود در روغن و بجای flipaclip با سیستم پیشرفته و تیم حرفه ای و حقوق حسابی انیمیت کنید، ولی همچنان به یادگیری اصول حرکت، کشش و انقباض، تلگراف و زمان‌بندی نیاز خواهید داشت. پایه را یاد بگیرید، بقیه اش برمی گردد به خلاقیت و &quot;پرتقال&quot;. اینگونه است که یک اثر Timeless به دنیا هدیه می کنیم.شاید هم نتوان به کسی خرده گرفت. ما نسل فست‌فودخوار ها هستیم. از خیارشور هم بدمان می آید. دنبال سس قرمزیم که سریعا غذا را لذیذ کند و قند خونمان را هم بچسباند به سقف. دانش و ذوق اما ترشی هفت ساله است. به مرور به بار می نشیند. صبر فراوان و مراقبت بسیار می خواهد تا عمل بیاید. اما به شما قول می دهم، پس از آنکه لذت محصولش را بچشید، آن را با دنیا عوض نخواهید کرد.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2025 18:53:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه برای شخصیت های داستانمان اسم انتخاب کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-yyotkdluxcmm</link>
                <description>  اسم گذاشتن کار خیلی باشکوهی است. مخصوصا برای چیزی که تا پیش از این هیچکس خبر از وجودش نداشت و شما اولین کسی هستید که آن را در عرصه ی کُون و مکان رویت می کنید. از آن موقعیت هاست که مرز های عالم انتزاع و واقعیت باریک می‌شود. کائنات با هر دهانی که دارد فریاد می زند اکنون که به فیض شناخت قطعه مجهولی از عالم هستی فائق آمده‌ای مفتخری که برگزینی پس از این بشریت با چه نامی آن را بشناسد.اما به دلایل مختلف برای صنف محترم داستان نویسان، انتخاب اسم شخصیت ها عملی دشوار و حتی گاهی جان‌فرسا است. نویسنده همواره با این پیش فرض روبروست که ممکن است شخصیتش به دل مخاطب بنشیند و نقل مجالس شود. در آن صورت صرفا یک نامگذاری اشتباه می تواند تمام تلاشی که برای بسط یک شخصیت کشیده‌اید را خراب کند. اسم ها ابزار شناخت عالم پیرامون هستند، متغیر هایی هستند که در آنها مابه‌ازای حقیقی‌شان را قرار می دهیم. اسم باید گنجایش چیزی که در آن قرار می گیرد را داشته باشد. یاتزی کروشو در یکی از مقاله هایش [نقل به مضمون] می‌گوید فرض کنید نامی که انتخاب کرده اید نام فرزندتان است که او را به پارک برده اید. آيا می‌توانید این اسم را بار‌ها با صدای بلند فریاد بزنید بدون آنکه احساس کنید گلویتان دچار خروسک شده است؟ مثلا: &quot;آمادئو لوتر بیا اینجا!&quot; یا &quot;نایجل ترومن روی چمن ها راه نرو!&quot; همانطور که می‌بینید، این اسم ها کار می‌کنند. نامگذاری شخصیت ها بخشی مهم از فرآیند خلق و گسترش آنهاست. یک اسم هوشمندانه می‌تواند ادامه مسیر شخصیت را برای ما روشن کند. بصورت مشابه یک اسم بد می تواند ما را از یک شخصیت جذاب متنفر نماید.  این مقاله یک راهنمای نسبتا مختصر برای کسانی است که در برزخ نامگذاری گرفتار شده اند. امید آن داریم که مفید واقع شود. ۱) می‌توانید فعلا نامگذاری را نادیده بگیریدچرا که نه، اگر مشکل نام برایتان به حدی جدی است که برایتان ایجاد خشکی قلم کرده، می توانید فعلا از آن طفره بروید. البته که این راه حل موقتی است ولی از تبعات ناگوارتری مثل صدمه دیدن فرایند تکامل داستان یا اتلاف وقت جلوگیری می کند. به تجربه ثابت شده بهترین اسم‌ها در میانه ی راه (جایی که زمینه داستان کم کم از مه بیرون می آید) الهام می شوند. تا آن زمان می‌توانید با شخصیت خود مثل یک موجود غیرمادی برخورد کنید. مثلا دوست نویسنده ای دارم که هنرمند کمیک نیز هست. طبیعتا خلق بیشتر شخصیت‌هایش را با نقاشی کردنشان شروع می کند. در همان لحظه شخصیت مربوطه را &quot;اولیور&quot; نامگذاری می‌کند، اگر هم مونث باشد &quot;اولیویا&quot;، و وارد مراحل بعدی شخصیت‌پردازی می شود. شما نیز می‌توانید روش مشابهی را پیگیری کنید‌. اصلا ابتدا شخصیت ها را با علامت های جبری مشخص کنید. X مرد هیکلی و جاافتاده ای است که در حاشیه شهر تعمیرگاه دارد و دوران سربازی اش را با Y گذرانده و ازدواج ناموفقی نیز با Z تجربه کرده است.۲) از اسم های متنوع استفاده کنیدپرواضح است که باید برروی اسم های زبان خودتان تسلط کافی داشته باشید. نگران نباشید، کار سختی در پیش ندارید مخصوصا اگر زمینه &quot;همین جا، همین حالا&quot; را انتخاب کرده باشید. یک عمر زیست در دنیای آشنای خودتان، به شما تصویر مناسبی از نام های اشخاص در زبان خودتان داده است.اما اگر هدفتان زبانی دیگر، زمانی دیگر یا حتی دنیایی دیگر (مثلا ژانر علمی تخیلی) باشد کمی کارتان سخت‌تر است. باید درباره ی نام های زبان هدفتان مطالعه کنید. نکته مهم در این میان توجه به بسامد و فراوانی استفاده از آن نام است. مثلا نام هایی چون &quot;علی&quot;، &quot;محمد&quot;، &quot;فاطمه&quot; یا &quot;زینب&quot; برای مخاطب فارسی زبان چندان واکنش خاصی ایجاد نمی کنند. چون هرروز با این اسامی روبرو می شوند. اسامی &quot;جک&quot;، &quot;بیل&quot;، &quot;مری&quot; یا &quot;سارا&quot; در انگلیسی نیز چنین وضعیتی دارند.البته نیازی نیست همه شخصیت ها اسم های عجیب‌وغریب داشته باشند چون گاهی هدف ما ایجاد صمیمیت، یا جلب کردن توجه کمتر به شخصیت مربوطه است. مثلا نام اولیور، برای شخصیت نسبتا کم اهمیتی که تا اواخر داستان مخاطب نمی‌فهمد شرور ماجراست نام مناسبی است. در داستان های رمانتیک مدرن، انتخاب اسامی رایج هر فرهنگ برای دو شخصیت اصلی یک صمیمیت مضاعف ایجاد کرده به مخاطب این تصویر را القا می کند که این ماجرا در یکی از خیابان های شهر خودش در حال وقوع است. مثال های این چنین فراوانند و خلاقیت ادبی شما را می طلبند‌.۳)به آوانگاری نام توجه داشته باشیدیکم وسواس گونه بنظر می‌رسد اما واقعا صدای یک اسم در تصویری که از شخصیت در ذهن ما ایجاد می شود نقش دارد. مخصوصا در داستان مکتوب که مهم ترین و ملموس ترین عنصر شخصیت برای ما، نام اوست. به عنوان مثال اصوات /ء/، /ک/، /ج/، /د/ یا /ت/ از آنجا که با حرکت انفجاری و پرفشار زبان ادا می شوند، در ایجاد حس خشونت نقش دارند. در مقابل اصوات /ه/، /ی/ و یا   /س/ چون شیوه ی تلفظ ساده تری دارند همدلی‌برانگیزتر‌‌اند. صداهای /گ/، /ژ/، /ق/ و /خ/ چون در کلمات روزمره زبان کاربرد کمی دارند، اگر در نام شخصیت حضور یابند او را از محیط اطرافش تمایز می‌دهند. مصوت های بلند /ای/،/آ/ و /او/ تلفظ را طولانی می‌کنند و نمایانگر قدرت هستند. در مقابل مصوت های کوتاه یعنی /-ِ/، /-َ/ و /-ُ/ بدلیل سرعت ادایشان زیرکی و هوش را تداعی می‌نمایند. همچنین بکارگیری مناسب تشدید و اُپاستروف چون تلفظ نام را پیچیده می‌کند هاله‌ای از رمزوراز به دور شخصیت می‌کشد.به مرور که در بکارگیری درست اصوات به استادی برسید، حتی می‌توانید اسامی من درآوردی خودتان را تولید کنید. اچ پی لاوکرفت استاد ساخت نام های جذاب من درآوردی بود. او به خوبی اهمیت نام در گسترش یک شخصیت را می‌دانست. نام شناخته شده ترین شخصیت او یعنی Cthulhu اصلا تلفظ دقیقی ندارد و هدف هم همین است. او یک خدای باستانی است که از دنیایی کاملا متمایز از این دنیا می آید، دنیایی که اسامی ساکنان آن با اندام های صوتی انسانی قابل تلفظ نیستند. هرشکلی که Cthulhu را تلفظ کنید، کثولهو، کطولهو، کاطولو، اختولخو و... قابل قبول است. زیرا اصلا قرار نیست این اسم درست تلفظ شود.۴) گوشه چشمی به معنا و ریشه ی اسم داشته باشیدبله، استفاده از پیش زمینه ای که یک اسم خاص در زبان خود دارد لایه های جدید زیرمتنی را به داستان شما خواهد افزود. اما توجه داشته باشید که این موضوع کاملا اختیاری است و هیچ ضرورتی برای آن وجود ندارد. توجه به این ویژگی در کار بعضی نویسندگان نوقلم ایجاد مشکل  می کند، مخصوصا اگر به تازگی با مفهوم &quot;کهن الگو&quot; آشنا شده باشند. &quot;اسم شخصیتم موسی ست، پسر جوونی که از خونه ی ناپدریش فرار کرده. باید اسم ناپدریش رو بذارم فرعون!!!&quot;. اما همانطور که گفتیم در مثلا ژانر حماسی که کهن الگو نقش مهمی ایفا می کند، استفاده از وجه تسمیه های مناسب رفتاری بس زیرکانه است. در یک حماسه شبه‌اساطیری اگر نام زنی که هیچکس به حرفش گوش نمی‌دهد &quot;کاساندرا&quot; باشد یعنی یک امتیاز مثبت. توجه کنید که این امتیاز مثبت را خوانندگانی دریافت می‌کنند که با ریشه اسم (در واقع کهن الگوی مربوطه) آشنایی داشته باشند. مخاطب عام ایرانی احتمالا متوجه اینکه چرا باید نام یک فضانورد &quot;آرمسترانگ&quot; باشد نخواهد شد مگر اینکه از ماجرای سفر آپولو۱۱ آگاهی داشته باشد. این یعنی همچنان مهم ترین مسئله در نامگذاری شخصیت هایتان میزان تکرار آن اسامی و آواشناسی آنهاست و وجه تسمیه در اولویت های بعدی قرار می‌گیرد.البته بسیار مهم است که دقت کنید چه اسمی را به چه شخصی نسبت می دهید. مثلا استفاده از اسامی مذهبی در داستانی که شخصیت هایش خزندگان انسان نما هستند حسابی برایتان دردسر خواهد شد. بخشی از داستان &quot;زوروکودیل&quot; در سوریه رخ می داد و انتخاب اسامی شخصیت هایی که در این فصل داستان با آنها برخورد داشتیم بسیار مهم بود. به همین خاطر ناگزیر از بکارگیری اسامی نسبتا غیررایج مانند &quot;حنظله&quot;، &quot;عرود&quot; و &quot;فاروق&quot; بودیم تا از حساسیت های مربوطه جان سالم بدر ببریم.۵) لقب ها را هوشمندانه انتخاب کنیددر بعضی شرایط مثلا داستان های جنایی یا ابرقهرمانی نیاز است بجز اسم اصلی نام های غیررسمی دیگری نیز برای شخصیت انتخاب کنیم. امروزه این امر به روش سرخپوستی صورت می‌گیرد‌. از اتاق خارج شوید، به اسم اولین چیزی که می بینید یک man/woman بچسبانید و خلاص. اما لقب ها هم به اندازه اسامی اصلی اهمیت دارند‌. اولین ملاحظه درباره القاب این است که در شرایط عادی نباید خیلی طولانی باشند‌. نهایتا دو کلمه: یک اسم و یک پیشوند یا پسوند. ژنرال آراد. حکیم جنگل. دکتر طاعون. بجز مواردی که هدفتان هجو کردن است، سعی نکنید اسامی مستعار را خیلی پیچیده ببافید. به هر حال اسامی مستعار یا برای طفره رفتن از نام های طولانی تر اند یا وقتی نام اصلی شخص را نمی دانیم برای اشاره سریع به او استفاده می‌کنیم. عملکرد القاب در واقعیت نیز همین است.دومین ملاحظه این است که لقب مربوطه به کدام ویژگی‌ شخصیت اشاره می‌کند. این ویژگی می تواند فراتر از صفات ظاهری باشد. خوب است به این بیاندیشید که این لقب نخستین بار توسط چه کسی و در چه موقعیتی به فرد نسبت داده شده است. اگر فرد خودش لقب را انتخاب کرده، احتمالا فاکتور مبالغه و جذابیت برایش اهمیت داشته است. لقب هایی که دیگران به ما می دهند، بسته به موقعیت، به دیدگاهی وابسته است که درباره ی ما دارند. لقب های مطبوعاتی ساخته می شوند تا کلیک بخورند و ایجاد کنجکاوی کنند. همچنین القاب ویژه (مثلا پسوند های مذهبی یا تشکیلاتی) ممکن است به معنای لقب برای آن گروه خاص بازگردند.شخصیت منفی &quot;پوچ تک&quot; پیرمردی است هشتاد نود ساله که از جوانی در جنگ ویتنام، بر اثر عامل نارنجی گرفتار بیماری تنفسی شده است. او یک عالم دینی درجه بالاست و حالا آمده تا مردم را انذار کند. هیچکس دقیقا نمی‌داند او چگونه آدمی است، حتی مریدانش. او تجسمی از وجدان جمعی بشریت است، عیسای مصلوبی است که آمده تا قربانی شود و جامعه فاسد را از حال کنونی اش برهاند. با این توصیفات به دنبال لقبی کوتاه، سنگین و به‌یادسپردنی بودیم که این شخصیت را در خلاصه ترین شکل ممکن توصیف کند. انتخاب نهایی ما، هم وجهه‌ی دینی داشت و هم مبارزه طلبی و انقلابی گری او را نمایان می کرد. &quot;شوالیه&quot;. این نام در حالت عادی بسیار کلی و دم‌دستی است. ولی این شخصیت را به سرعت در داستان جا انداخت.۶) نام را به شکل مناسبی به مخاطب معرفی کنیداگر زاویه ی دانای کل را برگزیده اید نگران نباشید. هرزمان که تصمیم بگیرید دیگر شخصیت را &quot;سایه مردی که پشت پرده حرکت می کرد&quot; صدا نزنید می توانید نام اصلی‌اش را به کار ببرید. ولی برای زاویه دید های دیگر، باید ذکاوت بیشتری به خرج دهید. چون باید دقت کنید که چه زمانی مخاطب قرار است شخصیت را به اسم بشناسد. به هر حال اسم شخصیت ها نیز شکلی از اطلاعات است و صحنه‌ی اطلاعات‌دهی صرف چندان جالب نخواهد بود.راحت ترین روش ارائه نام، در یک صحنه احوال‌پرسی است. وقتی انسان ها برای اولین بار با هم ملاقات می‌کنند از اولین چیزهایی که جویا می شوند اسم یکدیگر است. به همین سادگی می‌توان اطلاعات را در طول درام ارائه کرد. ولی خب این روش همیشه جواب نمی دهد. مخصوصا اگر نتوان میان شخصیت های مربوطه، یک صحنه ملاقات مسالمت آمیز متصور شد. مثلا فرض کنید آقای شوالیه برود خدمت دانشمند سرپرست پروژه پوچ‌تک و بگوید &quot;سلام اقای ترومن، خوشبختم از ملاقات شما، بنده شوالیه هستم و میخوام پروژه شمارو از ریشه بخشکونم، به امید دیدار تا فردا&quot;...؟؟؟روش دم دستی بعدی برچسب ها و تگ های اسم هستند. مثلا در سریال های سیت کام دبیرستانی، لحظات حضور و غیاب در کلاس به سرعت تعداد زیادی اسم را به شکل معقول به ما ارائه می کنند. یا بصورت مشابه برای هر فردی که انتظار می رود اسم او روی لباسش قرار گرفته باشد (مانند پزشکان، پرستاران، ورزشکاران، نیروهای نظامی و...) اگر شخصیت اصلی وقت بگذارد و روی لباس تمرکز کند، نام صاحب لباس را به مخاطب تحویل خواهد داد. در آثار جنایی، ما معمولا با نام یک شخصیت پیش از ملاقات خودش آشنا می شویم. اتفاقا در این داستان‌ها اسم شخصیت ها دارای اهمیت بسیار بالایی هستند، چون به کاراگاه قصه در نزدیک تر شدن به راز ماجرا کمک می‌کنند. هر نامی که کاراگاه با استنتاج یا زور کتک از زیر زبان دیگران بیرون می کشد، دریچه ای برای معرفی یک شخصیت جدید و گشایش یک سکانس جدید است. در برخی داستان ها از جمله حماسه های کلاسیک (شاهنامه یا ایلیاد-لایک ها) ابزار دیگری هم وجود دارد و آن رجزخوانی ها است. در این داستان ها ورود شخصیت به آوردگاه و سپس فریاد زدن یک معرفی پرطمطراق و اغراق آمیز از خودش امری معمول به شمار می‌رود. شاید بتوان حالت مشابهی را در آثار اکشن امروزی نیز پیگیری کرد. مخصوصا غربی ها تمایل دارند در یک صحنه اکشن، مبارزه را هر از گاهی متارکه کرده شخصیت ها را به گفتگو کردن وادارند. لابلای همین گفتگوهای بتمن و سوپرمن بجز نام نوامیس طرفین درگیری و جوک های جاس ودونی لوس، می توان معرفی های سودمند نیز گنجاند.مانند هر ابزار روایی دیگری اسم ها نیز می توانند در صورت استفاده درست ایجاد کشمکش کنند. جی‌کی‌رولینگ در مجموعه هری پاتر به کرات این کار را انجام می دهد. مثلا در جلد دوم (تالار اسرار) اسامی مستعار مختلفی مطرح می شوند، که در نهایت مشخص می‌شود همه به یک شخص اشاره دارند و آن هم لرد ولدمورت بدذات است. یا مثلا اواخر مجموعه، یک پیشگویی و یک نام مبهم، دو گانه ی هری پاتر و نوی لانگ‌باتم را منجر می شود.راستی حرفش که شد، پیشگویی ها و متون رمزی نیز جاهای خوبی برای تعریف کردن اسم هستند. البته که این متون کمی نسبت به قبلی ها بدجنس تر‌ اند چنانکه در مثال هری پاتر دیدیم، می توانند به راحتی به اشخاص مختلف تطبیق داده شوند‌. یا مثلا در رمان و اقتباس سینمایی مجموعه تلماسه، فرقه ای به نام بنی جزیره وجود دارد که میان مردم بومی هر سیاره به روش ویژه ای نفوذ می کند. این فرقه ابتدا میان مردم سیاره‌ی هدف پیشگویی هایی را تکثیر می کند درباره‌ی یک منجی با ویژگی های فلان و بسار. سپس خودشان شخصی را متولد می کنند که با فلان و بسار همخوانی دارد و مردم سیاره هم از این شخص استقبال می کنند. فرقه بنی جزیره روند کاری ما را مهندسی معکوسی کرده اند‌. از آنها بیاموزید.۷) چه ایرادی دارد؟ اسم نگذارید!اگر هیچکدام از اینها جواب نداد، هیچ ایرادی ندارد. گاهی اصلا بد نیست که یک شخصیت به اسم شناخته نشود. وقتی شما شخصیت را به اسم به مخاطب معرفی می‌کنید، بصورت غیرمستقیم یعنی این شخص در داستان نقش مهمی خواهد داشت، یا حداقل حالا حالا ها قرار نیست از جریان پیرنگ بیرون برود. اسم راننده تاکسی یا پیشخدمت هتل اطلاعات کم اهمیتی هستند. مگر اینکه راننده تاکسی یا پیشخدمت هتل بعدا هم به داستان برگردد و کنش جدیدی انجام دهد.نویسندگان حتی گاهی برای شخصیت های پراهمیت نیز اسمی انتخاب نمی‌کنند. ممانعت از ارائه نام در داستان، نقشی مانند ممانعت از نمایش چهره در نقاشی دارد. هردو می توانند یک شخصیت را هویت زدایی کرده همذات‌پنداری مخاطب با او را کاهش دهند. اسم یکی از مهم ترین چیز هایی است که ذهن ما برای درک دیگران از آن بهره می جوید. شخصیت های اصلی معمولا حتی اگر بدون اسم داستان را شروع کنند، در میانه ی داستان آن را بدست می آورند.ناشناخته ماندن هویت شخصیت از جمله ایده های موردعلاقه نویسندگان جنایی و وحشت است. ما از ناشناخته ها می ترسیم، مخصوصا ناشناخته ای که حتی اجازه نداریم بدانیم باید به چه اسمی صدایش کنیم. شناخته نشدن شخصیت به اسم، او را بیش از پیش مرموز جلوه می دهد. فقط جهت راحت شدن کار خودتان، اسم کوتاهی به عنوان &quot;نام فیلمنامه ای&quot; برای شخصیت انتخاب کنید تا مجبور نشوید هر بار بر سر دیالوگ ها &quot;سیاهپوش نقابدار&quot; را کامل تایپ کنید.به نوشتن ادامه دهید. به مرور راه حل های بیشتری برای انتخاب اسم شخصیت ها به ذهنتان خواهد رسید. اگر مطلب دیگری درباره ی نامگذاری ها می دانید خوشحال می شویم با ما هم در میان بگذارید. فاصله‌ی میان هر ایده تا اجرایی شدنش به باریکی نوک قلم شماست. اهمیت آزمون و خطا را دست کم نگیرید. پس از فهرست کردن چند نام احتمالی، ناگهان اسمی که برازنده شخصیتتان است را زیر لب زمزمه خواهید کرد.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jan 2025 07:13:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیریم که صاحب سبک هم شدی، بعدش؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%87%D9%85-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%B4-ohd9filrf4co</link>
                <description>باور داشته باشید یا نداشته باشید هنرمندان موجودات عجیبی هستند. یافته های تجربی نشان می دهد فرایند خلاقه ی هنرمندان، تجربه ای بسیار مشابه توهم در بیماران روانی است. به محض آنکه این لقب ثقیل را به دمب خود وصل می کنید و این‌ور و آن‌ور با خود راه می‌اندازید، جهشی ژنتیکی در بدن شما رخ می‌دهد. ظاهرا هنرمندان بر اثر یک خطای تکاملی، از گونه Homo sapiens تمایز یافته اند و اکنون مغزشان به جای دو شقه، متشکل از سه شقه است. عملکرد این شقه‌ی زائد چیست؟ بیایید با بررسی روزمره تان ببینیم!ساعت ۷ صبح است. طبق معمول از خواب برمی خیزید و شتابان به سر میز صبحانه می روید تا برای مراجعه به مدرسه/دانشگاه/محل کار آماده شوید. در حین صرف صبحانه و هم زدن چایی شیرین ناگهان ایده ای برای فیلمنامه جدیدتان به ذهنتان می رسد، ایده ای که قادر به پر کردن دو سه تا از plot hole های اساسی داستان است. کمی به فکر فرو می روید و سوالاتی مطرح می کنید تا آن را به دیگر بخش های قصه پیوند بزنید که ناگهان به خودتان می آیید و می بینید صبحانه تان را تمام کرده اید بدون آنکه حتی مزه ی شیرینی چای را متوجه شوید.ساعت ۱۲ ظهر. سر کار خود حاضر شده اید، در حال پرکردن گزارش هستید و آن صدا همچنان دارد دوخت و دوز می کند. هوا گرم است و تمرکز روی کار سخت، برای چند ثانیه ترجیح می دهید ببینید چه می‌گوید و می‌فهمید همچین بد هم نمی گوید. کاغذی چیزی بر می دارید تا ایده جدیدتان را یادداشت کنید. آخر‌سر رییس گرامی عربده کشان می آید بالا سرتان و می‌گوید در گزارشتان اسم شکارچی را نوشته اید تشنه و اسم حیوان را ریچارد پارکر.ساعت ۴ عصر. مشغول درس خواندن هستید. آن هم درسی مثل ریاضی که مستلزم توجه فراوان به جزییات است. اوضاع خوب است، تست ها را در زمان معقولی پاسخ داده اید و درصد هایتان هم با کمی ارفاق رضایت بخش اند. ولی می دانید که این تتمه‌ی توانایی شما نیست. چون شما همواره دارید با نیمی از توجه خود مطالعه می کنید. نیم دیگر همیشه در قرق آن صدای آفریننده است.ساعت ۷ غروب. اکنون با روایتگری من از این وضعیت اسف‌بار به یک آگاهی آزاردهنده دچار شده اید. اکنون این وضعيت دیگر نامش بی دقتی صرف نیست. دور و بر همان نیم توجه سرماخورده هم توسط مه پوشانده شده. تصمیم گرفته اید برای تسکین درد جدید خود، محبوبتان را به صرف میان وعده دعوت کنید. همچنان که روبروی او نشسته اید و نگاه های صوفیانه رد و بدل می کنید، باز هم نمی توانید از این لحظات حداکثر فیض را ببرید‌. چون آن غده ی بی‌پدرمادر همچنان دارد ایده تولید می کند. این موجود ناشناخته چیزی شبیه به تله اسکرین ها در رمان ۱۹۸۴ است‌. حتی در خواب هم ولکن معامله نیست. به شما قول هم می‌دهم هر بامبولی سوار کنید، نهایتا صدایش را کم می کنید. هرچقدر برگ یادداشت و ضبط صوت جیبی و دستبند شوک الکتریکی همراه خود داشته باشید حریفش نمی‌شوید. این غده ی جدید عقوبت حضور در محفلی است که تصمیم گرفته اید جزوی از آن باشید.آیا هنرمندان بیشتر از دیگران در معرض بیماری های روانی قرار دارند؟واقعیت این است که بیشتر هنرمندان، کودکی جذابی را پشت سر نمی گذراند. این افراد معمولا در کودکی، خود را خلاق‌تر، کنجکاوتر و فضول تر از دیگر کودکان نشان می‌دهند. گاهی نیز سلیقه و علایق عجیبشان مزید بر علت می شود که همسالانشان با آنها حال نکنند. این افراد از همان کودکی یاد می گیرند شقه ی سوم مغزشان چیز دردسرسازی است و برای پذیرفته شدن باید وجودش را حاشا کنند. خاصیت این خلاقیت غیرعادی هم این است که هرچقدر سعی کنی نادیده اش بگیری، قلمبه تر می‌شود. من می‌گویم که انجام داده ام تا شما انجام ندهید: حتی اگر تلاش کنید به سرتان چاقو بزنید و این غده را به زور از آن در بیاورید، بنا به یک قدرت خارق‌العاده‌ی ولورین وار دوباره رشد می کند و جوانه می‌زند، حتی قبراق تر از قبل. با روزه ی برگه سفید نهایتا یک هفته از دستش فرار کنید. دوباره برمی گردد.خب این ورقلمبیدن و به زور زیر فرش هل داده شدن تا بزرگسالی تداوم دارد، از ما اصرار و از غده انکار. گاه پیش می‌آید که دعوا آنقدر بالا می گیرد و غده آنقدر آماس می‌کند که برای خودش خودمختار می شود. در اینجاست که اتفاق فرخنده ای رخ می دهد و آن هم اسکیزوفرنی است. اشتقاق از عالم واقع برای همیشه. طیف وسیعی از دوستان بااستعدادمان همینجا از قطار پیاده می‌شوند. اگر هنوز اینجا نشسته اید و سلامت روانتان را از دست نداده‌اید، کمربند هایتان را محکم تر ببندید که اتفاقات قمر در عقرب تری در راه است.در این نقطه دوست کله گنده ی خلاقمان حالا دیگر وارد جامعه شده است. کار پیدا می کند. دیگران از او کار می‌گیرند. در مدیا با ترول ها کل کل می کند. با لوله کش و سوپری و دی وی دی فروش هم صحبت می‌شود. تشکیل خانواده می دهد. فرزندانش از راه می رسند، فرزندانی که احتمالا همچو خودش جهش یافته اند‌. و خدا نکند پدر یا مادرتان مانند خودتان صاحب خلاقیتی باشند که سرکوب شده و هیبت عقده یافته که در آن صورت بهترین حالتش همان است که اسکیزوفرنی را با اشتیاق تمام بغل بگیرید.عده ای از رفقایمان اما بگیر تر از این حرف ها هستند‌ و این جدال را تا بزرگسالی نیز تداوم می دهند. اگر شانس خوبی داشته باشید می توانید یک روز از آن بهره جسته دو سه تا اثر جمع و جور خلق کنید و غده ی گرامی را آکبند تحویل کرم و موریانه ندهید که در آن صورت دمتان گرم. اما باید بگویم که با این کار وارد بازی بسیار خطرناکی شده‌اید که گاهی به قیمت دنیا و آخرتتان با هم تمام می‌شود.در یک سناریوی مطلوب، یک صاحب‌کاری تهیه کننده ای چیزی کارتان را در صفحه سوم چهارم روزنامه می بیند و به مذاقش خوش می آید و از شما دعوت می کند برای کار جدی‌تر. به مرور اسمتان بیشتر در می رود و بیشتر شناخته می شوید. کتاب هایتان از تیراژ دویست تایی به دو هزار تایی می رسند، سپس بیست هزار و در نهایت دویست هزار و حتی بیشتر‌. در میان این دویست هزار هم بالاخره هست پنجاه شصت نفری که شیفته ی زاویه‌فک و رنگ چشم و حرف زدن شیرازیتان شوند. تبریک، شما اکنون به نوبه ی خود سلبریتی به شمار می روید. اصالت و عزت نفس که پدربزرگ ها راجع بهش حرف می زدند را یادتان هست؟ در این مرحله خیلی به کارتان می آید. چون حالا روی لبه ی تیغی راه می روید که یک سویش نارسیسیسم فرهنگی است.نارسیس (یا همان نرگس خودمان) به روایت یونانیان یک بابایی بود که عاشق انعکاس تصویر خودش در آب شد. او هرچه تلاش می کرد تا به این زیبایی بی نقص درون آب چنگ بزند تا او را تصاحب کند موفق نمی شد. تا آنجا که به قدری به سمت رودخانه خم شد که تعادلش را از دست داد و بله.از خصائل نارسیس های امروزی این است که خیلی ادعای آوانگارد بودن دارند. از آنجا که صرف فعل خاص بودن برای این افراد سوخت موتور خودشیفتگی توقف ناپذیرشان است، هرآنچه تکنیک عجیب‌وغریب است در کار خود فرو می کنند. از فلان آقای بازیگر که گریه های مصنوعی اش بخشی از ابزوردیسم نقش مورد ارائه اش است، فلان خواننده که صدای طبیعی اش با صدای اصغرکولرساز جانباز موجی برابری می کند و با &quot;ترکیب صدای کلاسیک و الکترونیک&quot; وکال می گیرد یا فلان کارگردان که ظاهرا جایی معاهده امضا کرده برای اسلوموشن گرفتن تک تک صحنه های درگیری که سی چهل دقیقه زمان فیلم بیشتر شود صحبت می کنم.امیدوارم هیچ کدامتان به سرتان نزند تصمیم بگیرید به آثار این افراد نقدی بکنید، چون در این صورت با ارتش هواداران سینه چاک حضرات آیات روبرو خواهید بود. کافی است یک توییت در انتقاد از این عزیزان بنویسید، چنان افشاگری هایی درباره گذشته و کرده و ناکرده تان رخ می دهد که همان بهتر بگویید &quot;غلط کردم&quot; و بیخیال هاله‌ی تقدس دور و بر بت بزرگ شوید. خاصیت دیگر نارسیس ها این است که به سرعت جذب تعلقات حزبی و جریانی می شوند. نارسیس بیچاره دنبال کیش شخصیتی است که تروما های کودکی اش را التیام بخشد و دنیای سیاست هم اصلا بر پایه ی کیش شخصیت می چرخد، چی بهتر از این؟ برای این افراد آواز خواندن در مراسم تحلیف باراک اوباما و تقریز نوشته شدن روی کتابشان توسط فلان مرجعیت و حمایت از فلان جنبش اعتراضی دستاورد است. آیا این کارشان درست است؟ از من می پرسید خودشان اهمیتی نمی‌دهند. و البته نارسیس عزیز ما وقتی توجه و شهرت زیر زبانش نشست علاقه مند می شود به دیگر شاخه های هنری نیز دست بیازد. اینجا شاهد تولد یک نارسیس بحرالعلوم خواهیم بود، اقیانوس یک میلیمتری. همان بازیگر ها که هم بازی می کنند، هم شعر می گویند، هم نوازنده اند، هم مجسمه سازند، هر رقاص باله اند، هم به هفت هشت زبان زنده و مرده مسلطند و اگر دایی و شوهرعمه رخصت دهند وسط پذیرایی برایشان پشتک می زنند. و خیلی هم ببخشید، به هر تپه ای که برسند فضولات رویش به جا می گذارند و بس.البته که شهرت هم مزایای خودش را دارد ولی اگر بخواهید روی این تیغ راه بروید بدون آنکه پایتان به سمت خودشیفتگی مزمن جر بخورد (مخصوصا اگر از طریق هنر این شهرت را کسب کرده باشید) نیازمند سعه صدر مثال‌زدنی هستید‌. به استثنای انبیاء و اوصیاء، هر انسانی در موقعیت شهرت هنری بالاخره یک سری توهماتی در وجودش شکل خواهد گرفت. اینکه این توهمات چه بلایی سرش خواهند آورد دیگر بستگی دارد به قدرت درونی‌اش در سرکوب این توهمات و اصطلاحا همان &quot;جنبه&quot;ی خودمان. نهایت قضیه یک زندگی بی سر و صدا با حداقل میزان دستمزد و بازنشستگی زودهنگام و در نهایت مرگی کاملا خاموش است. این است سزای کسانی که انتخاب می کنند بت نباشند.تصویری شماتیک از یک نارسیسیستمی بینید دوستان من؟ هنرمند بودن چندان هم دنیای رنگارنگ و چیتان فیتانی نیست. افتخاری هم ندارد. هنرمند بودن یک جنگ روانی است با خودتان. اگر انتخاب کنید شرافتمندانه زندگی هنری خود را بگذرانيد در همان جوانی پیر خواهید شد. احتمالا کارتان به شغل دوم و سوم برسد. متاسفانه شانس تان در تشکیل خانواده هم از دیگران کمتر است، هیچکس نمی خواهد یک عمر با کسی زندگی کند که فقط می تواند به نیمی از او دسترسی داشته باشد. سلامت نفس هم که مانند رمان های لاوکرفت یک منبع نیازمند کنترل است، لحظه ای از آن غافل شوید، سقوط کرده اید.ولی خب چه کنیم، بشریت به این فداکاری نیاز دارد. ما روی لبه ی وجدان جمعی ایستاده ایم، با پاره ای تجهیزات راهسازی و مشغول گسترش آن به افق های نامعلومیم. هنرمندان حقیقی بی سر و صدا پیش می روند. بپذیریم که یک کارنامه هنری آبرومند به اندازه یک کشف علمی بزرگ یا یک کاسبی حلال و پاک در زندگی انسان می‌درخشد. به قولی: دنیای بدون هنر، با خودش روراست نیست.فقط اگر افتخار داده اید که بخشی از این نمایش باشید، ملتمسانه از شما خواهش می کنم که خودتان را دوست بدارید. وجود شما ارزشمندتر از آن است که با لغزش و غفلت آن را به لبه ی پرتگاه برسانید. با این قسمت از وجودتان مصالحه کنید. زندگی گسترده است، هویت خلاقه خود را گوشه ای از آن قرار دهید تا زیباتر شود. اگر آن را جای درستی قرار دهید، دکوراسیون خانه‌تان از همیشه با طراوت تر خواهد بود.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 07:22:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا یک فیلم می تواند هویت ملی داشته باشد؟ چگونه فیلم با هویت ایرانی بسازیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-cji36hw8soob</link>
                <description>من نویسنده ی نسبتا پرکاری هستم. از آنجا که دهه اول فعالیتم به عنوان فیلمنامه نویس را می گذرانم سعی دارم از دوران آماتوری خود حداکثر استفاده را ببرم و به همین خاطر تا این لحظه بیشتر ژانرهای اصلی را تجربه کرده ام. مثلا &quot;پوچْ تِک&quot; در یک آمریکای آخرالزمانی رخ می‌دهد که با وجود انقراض تقریبا تمام گونه های زیستی به وسیله گرمایش جهانی و گازهای گلخانه ای، مردم به لطف تکنولوژی زندگی نسبتا عادی ای را می گذرانند. یا مثلا &quot;ترانس مینیستر&quot; تراژدی ربات های فضایی است که در چرخه ای بی پایان از جنگ و درگیری گرفتار شده اند‌. &quot;حماسه محافظان&quot; اسطوره ای مصنوع درباره ی شیاطین، جادوگران، قدیسان و شوالیه هاست و یا &quot;زوروکودیل&quot; ماجرای یک بریتانیای پساجنگ‌جهانی و خزندگان انسان‌نمایی است که در شب های بارانی و خیابان های تاریک و مه گرفته روی یکدیگر اسلحه می کشند.با وجود ایرادات واضحی که از ناشی بودنم نشأت می‌گیرند از خودم راضی هستم و همچنان به کار نوشتن ادامه می‌دهم. تنها معمایی که هرگز جوابی برایش نمی یافتم این بود که چرا دوستان عزیزم در سایتی که قبلا برایش مقاله می نوشتم هرگز این فیلمنامه ها را تحویل نمی‌گیرند و حتی سیناپس ها را هم که می فرستم به آنها نگاهی نمی اندازند. تا اینکه اخیرا از طریقی بالاخره علت پدرکشتگی شان با آثارم را فهمیدم: آثارم &quot;هویت ایرانی&quot; ندارند.در واقع از این لحاظ که کارکتر ها مثلا اسمشان ارشمیدس و اواندر و لئونیداس است نه رستم و گرشاسب و تیشتر. یا مثلا درباره ی بریتانیای درگیر جنگ جهانی می نویسم نه ایران زمان دفاع مقدس. یا حتی داستان فیلمنامه ها از صلح طلبی و حقیقت و مسئله انتخاب و... حرف می زنند نه مثلا از عرفان و سلوک و عشق به خدا و غیره و ذلک که اگر چنین نباشد و اراده الهی در داستان جاری نباشد و شخصیت اصلی با ذکر بسم الله به جنگ نرود و کارکتر ها در حین بیماری عزیزشان در نمازخانه دست به دعا برندارند به عرش ملکوت و فلان ساحت کبریایی برمی‌خورد که منِ‌ایرانیِ‌شیعه بجای پاسداری از فرهنگ خود این چنین لیچار هایی ترشح می کنم. اینجا بود که عینک را روی میز گذاشتم، چشمانم را مالیدم و پرسیدم:... ببخشید چی؟!در واقع انگار ماهیت هنرمند بودن وظیفه ای ایجاد می‌کند برای پاسداری از فرهنگ و جغرافیایی که در آن اقامت داریم. انگار اصلا &quot;فرهنگ&quot; چیزی است که حفاظت و پاسداری بخواهد و ما هم جنگجویانی هستیم که با شمشیر کذایی قلم داریم دور و برش پاس شب می دهیم مبادا از آن دوردور ها گزندی برسد و نویسندگان به استفاده از نام ارشمیدس بجای تیشتر عادت کنند که در این صورت خاکمان پایمال شده و خونمان حلال است.پی بردن به این واقعیت که اگر نام خودم را از اول فیلمنامه هایم پاک کنم و بجایش نامی فرنگی بگذارم احتمالا هیچکس تعجب نکند مانند آن نقد بیجای جناب لاکپشت به هزارپای بخت برگشته، رقصیدن را به کل از خاطرم برد. این شد که دوباره به خلوت خود پناه آورده ام تا بالاخره جواب این سوال را بیابم که آیا اصلا چیزی به اسم &quot;فیلم ایرانی&quot; وجود دارد که من از حریمش تجاوز کرده باشم؟ اگر وجود ندارد برای رضای خدا و خوشامد رفقای منتقدم چه کنم که بوجود بیاید و متعالی تر بشود؟طبق معمول ابتدا باید مشخص کنیم مراد از &quot;هویت فرهنگی و ملی اثر هنری&quot; چیست. چرا راه دور برویم. بیایید از همین فرضیه ای که این بالا مطرح کردیم شروع کنیم اگر منظور از هویت فرهنگی، تعلق زمانی-مکانی به یک فضا و ملت خاص باشد، این یعنی دعوایمان سر &quot;زمینه&quot; داستان است.زمینه آنطور که بزرگان گفته اند یعنی هرچیزی که داستان شما در آن رخ می دهد. در سینما ما نمی توانیم به زمینه‌های کلی و ناکجایی مثل &quot;روزی روزگاری در سرزمینی بسیار دور&quot; بسنده کنیم و باید زمینه خود را به حد معقولی بشناسیم. وقتی داستان شما درباره ی لندن دهه ۱۹۵۰ و کروکودیلی است که مانند زورو لباس مبدل پوشیده و شب ها روی پشت بام ها دنبال سرکردگان جنایت می‌گردد زمینه شما می شود لندن و به طور جزیی تر پشت بام ها و کوچه خلوت های آن. ویژگی مهم زمینه این است که امکانات داستانگویی شما را محدود می کند. در این صورت کروکودیل قصه ی ما دیگر نمی تواند همراه خود تفنگ پلاسمایی حمل کند و یا روزنامه فروش دیگر نمی تواند جار بزند &quot;کیهان! اطلاعات!&quot;. زیرا ثابت شده این کار به مخاطب یادآوری می‌کند یک نویسنده در حال رقم زدن وقایع است. داستان مراسمی است که قرار است به خودمان بقبولانیم شخصیت های آن واقعا وجود دارند و اگر هر اتفاقی بیفتد که باور کردن این موضوع را سخت کند برای داستان دردسرساز خواهد بود.خب بنظر می رسد به صورت سوال خود رسیدیم تا اینکه مثال هایی چون &quot;برزرک&quot; از ژاپن دست بلند می‌کنند. زمینه وقوع این داستان تقریبا یک اروپای قرون وسطایی است. شخصیت ها نام های انگلیسی دارند و داستان هم از سرنوشت گرایی و آزادی اراده سخن می گوید که موضوعی نسبتا غربی است. چی شد؟ چرا یک ژاپنی باید این چنین اثری تولید کند و مردمش هم آن را دوست بدارند و در صدر صادرات فرهنگی خود گرامی شمارند؟ پس &quot;هویت ژاپنی&quot; چه می شود؟ یا اصلا مگر باکیفیت ترین فیلم های وسترن، همان وسترن اسپاگتی ها نیستند که در کشور ایتالیا ساخته شده اند؟ چرا سرجیو لئونه باید فیلم هایی درباره کابوی ها و آمریکایی ها بسازد و نرود کمدی الهی را اقتباس کند یا با دوربین خود، تاریخ کشورش در زمان دیکتاتوری موسولینی را به نمایش جهانیان بگذارد؟یک قدم جلوتر را بنگریم، می بینیم که نتیجه عملی استفاده از این فرضیه یعنی &quot;هویت سینمایی تعلق به زمان و مکانی خاص است&quot; چندان موفق به چشم نمی‌آید. مگر نه همین قماش که ندای وافرهنگا و وافردوسیا و وارستمایشان گوش فلک را کر کرده تا کنون بار ها برای تحققش اقدام کرده اند؟ مگر سمفونی نهم و آخرین داستان و چهل سرباز تلاش هایی در همین جهت نبودند؟ وجدانا الان کسی به جز من این اسم ها را یادش هست؟اصلا مگر زمینه داستان را می شود تغییر داد؟ زمینه چیزی است در خدمت روایت و گفتمان قصه. وقتی داستان از ما می خواهد در لندن قرن بیستم روایتش کنیم، یعنی یک ویژگی هایی در این زمینه هست که برای روایت این قصه ضرورت دارد. در داستان نویسی اولویت این است که ببینید چه زمینه ای داستانتان را به بهترین شکل پشتیبانی می کند و اتمسفرش با اتمسفر مطلوب شما می‌سازد تا همانجا لنگ بیاندازید. داستانی که به زور و کتک در ایران هخامنشی رخ می دهد، مثل یک دمل گنده و پرچرک از روی کاغذ می زند بیرون.انیمه ژاپنی ساخت ایران با حضور ضحاک و فریدونو نتیجه به مراتب بدتر این طرز تفکر این است که نویسنده داستانی می نویسند که در ایران هخامنشی رخ می دهد، صرفا چون باید داستانی بنویسد که در ایران هخامنشی رخ بدهد. وقتی نگرش سینمای زمان-مکانی به جایی برسد که برای ما ایجاد وظیفه کند، یک عالمه &quot;باید&quot; روی سرمان آوار می شود. اینجاست که خلاقیت چمدانش را می بندد‌. خلاقیت از &quot;باید&quot; ها گریزان است. چنین شرایطی یعنی دستمان را از یک بشریت موضوع متنوع ببریم. اگر نویسنده‌ اپسیلونی وجدان هنری داشته باشد زیر بار &quot;باید این را بنویسم وگرنه ایرانی نیستم&quot; نمی رود.پس سخن از چیزی فراتر از صرفا زمینه وقوع قصه در میان است. وگرنه برزرک و روزی روزگاری غرب جزو آثار معرف کشور زادگاه خود به شمار نمی رفتند. به همین مثال ها بنگرید. &quot;مانگای ژاپنی&quot;، &quot;وسترن ایتالیایی&quot;، &quot;رمان روسی&quot; یا حتی &quot;شعر ایرانی&quot;، اینها تداعی کننده یک هویتی هستند. یک سری ویژگی مشترک که در اکثر ساخته های یک کشور مشاهده می شود. یعنی در فضایی آبستن شده و پرورش یافته اند که در بجز آن ممکن نبوده. انگار پاسخ مسئله مان همین اطراف است.به ایده ی &quot;ابرقهرمان&quot; بنگرید. ابرقهرمان یک مفهوم اساسا آمریکایی است. هیچ فرهنگی بجز آمریکا نمی‌تواند راجع به چنین انسان های عجیبی بیاندیشد و خیالپردازی کند. آمریکا یک رویایی دارد، یک خط فکری ای دارد، یک چارچوب فکری ای دارد که ابرقهرمان را بوجود می آورد. برای همین است که اصولا ساخت فیلم ابرقهرمانی در کشورهایی بجز آمریکا چندان محبوب نیست. چون این یک گفتمان درون فرهنگی است. امریکایی ها ابرقهرمان سیاهپوست، ابرقهرمان هندی، ابرقهرمان مسلمان و حتی ابرقهرمان یهودی دارند. ولی همه آنها را جزو هویت فرهنگی آمریکا حساب می کنند.برای یک مثال ملموس تر بیایید برویم سراغ احتمالا شناخته شده ترین کارکتر ایرانی در آثار هنری: پرنس او پرشیا. او که اکنون صاحب یک فرنچایز بازی ویدیویی، چند فیلم سینمایی و یک جامعه طرفداری بشدت بدعنق است یک کارکتر ایرانی است که آمریکایی ها ساخته اند. حتی بازی جدیدش را خود تولیدکنندگان با دوبله فارسی اورجینال هم منتشر کردند. اگر بر طبق فرضیه سابقمان حساب کنیم، ایرانیان حالا باید از محبوبیت جناب پرنس بال در بیاورند، ولی می بینید که نیاورده اند. چرا؟ چون پرنس شلوار گشاد پایش کرده و شمشیر کج عربی دستش گرفته است. انگلیسی حرف می زند. مثل اساسین ها از در و دیوار بالا می رود و مبارزه هایش هم به اندازه فایت های انیمه ای اغراق آمیز و عجیب است. پرنس پر های سیمرغ می سوزاند تا حمایت او را جلب کند، با چمروش و وهرام و مردخوار می جنگد، پرنس اهل ایران است، درست، ولی ایرانی نیست. مربوط به هویت فرهنگی آمریکاست.این واقعیت که هویت فرهنگی به تکنیک و روش قصه‌گویی‌مان هم وابسته است بسیاری از پیش فرض ها را به چالش می کشد. به اطراف خود بنگرید، تقریبا تمام فانکشن های فرهنگی ما نوعی معنای ناخواسته ملیت‌گرا یافته اند که ناشی از همین طرز فکر است. اکنون دیگر شاهنامه صرفا منظومه ای از ده ها هزار بیت شامل قصه‌هایی آمیخته به خیال و واقعیت نیست. اکنون شاهنامه یک &quot;هویت ملی&quot; است. اکنون دیگر هرسال برای فردوسی سالگرد می گیرند و می آیند و فضایلش را ذکر می‌کنند که بله زبان فارسی را نجات داد. پیغمبر است، وطن پرست است، اسوه است. شاهنامه از آنچه حقیقتا هست انبساط یافته، اکنون دیگر نقد کردن داستان های شاهنامه صرفا خلاصه به نقد کار دست جناب فردوسی نیست. اکنون نقد شاهنامه یعنی روبرو شدن با &quot;هویت ملی&quot; هفتاد هشتاد میلیون شیفته ی فردوسی.خب، فهمیدیم هویت مان یک ربطی به تکنیک و کلک‌رشتی هایمان دارد. انیماتور های ژاپنی یک حقه هایی سوار می کنند که دیگر محصولشان اسمش انیمیشن نیست و نامش می شود انیمه. پس باید دنبال همین حقه ها بگردیم. مثلا در شعر فارسی که منسجم‌ترین هویت هنری در دسترسمان است. اکنون ده‌ها دانشکده قطور ادبیات گوشه‌ی هر شهر بلند شده که کارش تحلیل و مطالعه ی همین کلک رشتی هاست. اینکه چرا فردوسی وزن یازده هجایی برگزیده، چرا مثنوی گفته، چرا انقدر مبالغه بکار برده و... که شاهنامه بوجود آمده. یعنی داریم عملکرد ها و فرایند ها را می یابیم تا بتوانیم بازتولیدشان کنیم. یعنی اگر آرد و تخم مرغ و شکر را در یک کاسه بریزیم و هم بزنیم و بگذاریم مدت کافی در فر حرارت ببینند نتیجه کیک است.ولی شرمنده، شاهنامه کیک نیست. شاهنامه اثر هنری است. اثر هنری بجز مجموع تکنیک ها و ابزار های بکار رفته مخلفات دیگری هم دارد. برای همین است که در آن دانشکده ها شاعران جوان با آنکه به عمرشان مِی ندیده‌اند (یا حداقل امیدوارم ندیده باشند) همچنان از می و معشوق و محتسب حرف می زنند و غزل های دوپهلو خطاب به یک محبوب فرضی می سرایند ولی هنوز هیچکدام حتی شبیه حافظ هم نیستند. حافظ یک شخصیتی است که در برهه ای زیسته، تجربیاتی داشته و جهان بینی ویژه ای پیدا کرده که توانسته چنین اشعاری بسراید. آمریکایی ها شاید بازهم وسترن بسازند، حتی بهتر هم بسازند ولی هرگز نمی توانند وسترن سرجیو لئونه را بازتولید کنند. متوجه منظورم شدید؟حالا که دوباره به فیلمنامه هایم می نگرم، می بینم که آینه ای شکسته و هر تکه اش در یکی از فیلمنامه ها افتاده است. چون هرکدام بازتاب دهنده ی بخشی از من‌اند. منِ ایرانی شیعه که در قرن ۱۴ و ۱۵ در این جغرافیای ویژه زیسته ام و دقیقا درکی که از دنیای خودم دارم به آثارم رخنه کرده است. پوچْ تِک محل وقوعش آمریکاست، ولی در واقع سناریوی مراد و مرید است. درباره ی انذارکننده ای است که می‌آید به مردم نشان می‌دهد که ای مردم ببینید در چه گندابی گیر کرده اید و دارید سعی می کنید نادیده اش بگیرید، نمی خواهید فکری به حال دنیای از همه جهت ویرانتان بکنید؟ ترانس‌مینیستر شاید کارکتر هایش همنام اساطیر یونان باشند، ولی در واقع دید یک نفس ایرانی است از مفهوم تنش و مسئله اخلاق. اینکه اگر هردو سوی یک جنگ متشکل از وجود های گرانبهایی باشند که هیچکدام شان به این درگیری علاقه مند نیست همچنان هم آرزو می‌کنید یکی پیروز شود و دیگری ساقط؟ظاهرا در نهایت تنها کاری که باید برای پاسداری از &quot;هویت ایرانی&quot; انجام دهیم اظهار نفس است. کاری که در قامت هنرمند به آن ماموریم. چون با این کار هویت و نگرش یک ایرانی را به محصول خود وارد می کنیم. اگر مسحور فرهنگ بیگانه نشده باشیم و به عنوان یک ایرانی، یک زندگی ایرانی گذرانده باشیم مطمئنا ترانس مینیستر و پوچ تک هم به عنوان آثار ایرانی اصیل شناخته خواهند شد.نفس راحتی می کشم. حالا دوباره می توانم اگر لازم شد نام شخصیت هایم را ارشمیدس بگذارم. با این تفاوت که حالا می دانم چرا. بیایید قصه هزارپا را به سبک رابرت‌مک‌کی تمام کنیم: هزارپا مدت ها از رفتار لاکپشت دلخور بود و در خانه گریه می کرد. تا اینکه یک روز سعی کرد بفهمد موقع رقصیدن، هر پایش کجا می رود و پاهایش را چگونه باید بگذارد که رقص جالب تری ارائه دهد. در نهایت او دوباره رقصیدن را به خاطر آورد و دوباره مردم او را تشویق کردند. با این تفاوت که حالا او دیگر رفتاری که بصورت غریزی انجام می داد را از روی آگاهی و دانش پیش می‌برد. این آگاهی به نفع او تمام شد، چون حالا دیگر داشت به ابداع سبک رقص جدید خودش فکر می کرد. </description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sun, 22 Dec 2024 21:16:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک سیستم قابل اعتماد برای امتیازدهی فیلم ها باید چه ویژگی هایی داشته باشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-vot87blngf7m</link>
                <description>حقیقتا هرگاه می شنوم فلان وبسایت رده بندی فیلم امتیاز فیلم جدیدی را منتشر کرده یا منتقدی به همراه یک رقعه دو سه بندی از ۱ تا ۵ ستاره امتیازی به فیلمی داده است و تولیدکنندگان هم تریلری منتشر می کنند و با افتخار این نمرات را به صورت رقبایشان می سابند انگار بخشی از وجودم کنده می شود. ظاهرا مشکل از سیستم آموزشی و کنکور ما ایرانیان نیست، بشر دو پا ذاتا کِرم رتبه بندی کردن و فهرست ساختن دارد. تو گویی هر فیلم جدیدی عنصر شیمیایی ناشناخته ای باشد که به محض پیچیدن خبر کشفش منتقدان سر می رسند، به آن پرتو فروسرخ می تابانند تا آرایش الکترونی اش را بفهمند و بعد هم در یکی از خانه های بی صاحاب IMDB و Rotten tomatoes فرویش کنند.ولی خب همین که چنین وبسایت هایی شکل گرفته و تکامل یافته اند به سادگی نشان می دهد نیازی به این  رتبه بندی هست. سالانه آنقدر فیلم و سریال در کشور های مختلف منتشر می شود که حتی نهاد های رسمی کشور ها هم به تنهایی از پس سیاهه کردنشان بر نمی‌آیند‌. تازه محتواهای اینترنتی، فیلم های غیرمجاز و زیرزمینی و فن مید ها (که اتفاقا آینه بهتری برای تحولات فرهنگی هستند) را در نظر نگرفته ایم. نگهداری و حفظ  آنها حائز اهمیت است، به هر حال یکی از رسالت های هنر کپسولی است که هویت فکری زمانه ی خودش را در خود جای داده. باید برای نسل های آینده که قرار است ما را مطالعه کنند خوراک تحقیقاتی مناسبی ارائه نماییم.اما اینکه چرا باید میان این فیلم ها رتبه بندی صورت گیرد؟ به طور کلی چند قماش هستند که در اولین فرصت مراجعه به وبسایت رتبه بندی، مدخل &quot;۲۵۰ فیلم اول&quot; را باز می کنند:۱ - فردی که به دنبال پژوهش و شناخت آثار تراز است. او می خواهد روند آفرینش و اسلوب کاری بزرگان این رشته را بشناسد و برای همین لازم است بداند چه آثاری به عنوان پروژه های موفق فیلمسازی شناخته می شوند.۲ - مخاطب کژوال سینما. به هر حال همه فرصت بررسی دقیق مقاله ها و اخبار منتشر شده سال را ندارند و صرفا دنبال راهی سریع هستند که بهترین آثار موجود را بشناسند و در سبد مصرف خود جای دهند.۳ - طرفداران گودزیلا/کونگ که به دنبال این هستند که ببینند فیلم هایشان امتیاز بالاتری از گروه رقیب گرفته اند و اینگونه آنها را ترول کنند. با این دسته کاری نداریم.اما دو دسته اول هرکدام نماینده بخشی از هویت یک اثر سینمایی هستند. ویژگی مهم فیلم های سینمایی این است که هم می توانند جنبه کاربردی داشته باشند و هم جنبه زیبایی شناختی. در ادامه هرکدام را به تفصیل باز خواهیم کرد.جنبه کاربردیبه طور خلاصه جنبه کاربردی سینما اشاره به این است که چقدر محصول می تواند در مخاطب خود ایجاد لذت کند. در واقع معیار اندازه گیری میزان &quot;کاربردی بودن&quot; این فیلم این است که آیا می توانید بدون نگاه کردن به ساعتتان فیلم را تماشا کنید و خمیازه نکشید و احیانا اگر علاقه داشتید کمی هم هیجان زده بشوید؟ در این مورد فیلم ها مثل قرص های مسکن عمل می‌کنند. برای شما مهم است بدانید قرص مسکنی که می خورید چقدر در تسکین درد موثر است، عوارض جانبی‌اش چقدر قرار است اذیتتان کند و بعد هم می روید به یک وبسایت فرضی رتبه بندی قرص های مسکن و به آن امتیاز می دهید. اما تفاوت مهم میان فیلم سینمایی و قرص مسکن این است که قرص مسکن در نهایت قرار است یک کار مشخص انجام دهد و آن هم تسکین درد است. اما همه از فیلم یک تاثیر خاص انتظار ندارند. تا بوده در اصطلاح رایج، نیاز کاربردی فیلم ها را سه نوع دانسته اند.اولی Flick ها هستند که در زمان ما مثال بارزش می شود فیلم های مارول. کسی که به دنبال تماشای Flick می‌گردد به دنبال هیجان و کاتارسیس آنی است و چندان دنبال تجربی معنوی نیرومندی نمی گردد. از این گروه از فیلم ها انتظار محتوای عمیق نمی رود و به همین علت جنبه کاربردی آنها این است که چقدر می توانند این انفجار هیجان را گسترش دهند.دومی Film ها هستند. سیستم های رتبه بندی امروزی Film ها را بسیار دوست دارند. Film ها چیزی میان دسته اول و سوم قرار می گیرند. در Film ها همچنان هیجان‌زده کردن و ایجاد عواطف زورگذر مطرح است، اما در کنارش انتظار می رود از مسائل عمیق تر و جدی تری هم حرف بزنیم. علت محبوبیت این دسته هم همین است که هم مخاطب عام را به خود جلب می کند هم مخاطب خاص. آثار فرانسیس فورد کاپولا و کوئنتین تارانتینو معمولا به عنوان Film شناخته می شوند. معیار ارزش دهی جنبه کاربردی آنها، ارائه تجربه احساسی در کنار پرداختن به لایه های ژرف تر است. در واقع حفظ تعادل میان این دو، مقداری ساخت این گروه فیلم ها را پیچیده می کند و به همین علت عمده ترین آموزش های مراکز تربیت سینماگران برای ساخت Film ها هستند. این است سینمادسته سوم هم همانی است که مارتین اسکورسیزی آنها را Cinema می نامد. در Cinema معیار، سفر های مکاشفه وار و تجربه های معناگرا و درونی است و به همین خاطر اکثر مردم چندان با آنها ارتباط نمی گیرند. با این حال این دسته نیز به دلایل مختلفی حائز اهمیت است. Cinema معمولا فیلم های تجربی و پست مدرن را شامل می شود. همچنین بدلیل توجه کمتر به کنش های گسترده و فیزیکی دو دسته قبلی هزینه کمتری می طلبند و به همین علت اکثر سینماگران و استودیو های نوپا در اوایل کار خود به ساختن Cinema رو می آورند. بهترین مثال برای آثار این چنینی، فیلم شناسی کارگردان شناخته شده خودمان عباس کیارستمی است. معیار کاربردی این فیلم ها میزان موفقیت در کالبدشکافی مفاهیم انتخابی خود و میزان استفاده مناسب از ابزارهای پلتفرم سینما در واکاوی آنهاست.همانطور که می بینید فیلم های سینمایی معمولا جنبه کاربردی یکسانی ندارند و حتی بر همین اساس می توان آنها را دسته بندی کرد‌. اما موضوع این است که در سیستم های رتبه بندی مدرن، Cinema ها و Film ها و Flick ها به یک شکل ارزش گذاری می شوند. برای همین است که رستگاری در شاوشنک بالاتر از مثلا انتقام جویان قرار می گیرد و فیلم ماندگار Koyaanisqatsi اصلا در بین ۲۵۰ فیلم هم نیست. کسی که مثلا به دنبال دیدن Flick می گردد با دیدن شاوشنک در صدر رتبه بندی دچار اشتباه می شود و در نهایت عطای امتیازبندی شما را به لقایش خواهد بخشید. اهمیتی هم ندارد خودتان چقدر از دیدن شاوشنک لذت بردید (من هم بردم).راه حل چیست؟ آیا برای مشخص کردن بهترین Flick راهی داریم؟ واقعیت این است که انسان های مختلف حتی از یک Flick هم تجربه احساسی یکسانی دریافت نمی کنند. در میان Flick ها هم قطعا تماشای مکس دیوانه با تماشای مرد عنکبوتی یا جیمز باند تفاوت های واضحی خواهد داشت‌. حتی با فاکتور گرفتن یک فیلم خاص هم بازخورد های مخاطبان متفاوت خواهد بود. چه باید کرد؟سیستم های امروزی روشی نسبتا دموکراتیک را در پیش گرفته اند. در اینجا فیلم را می گذراند روی میز مزایده و سپس عیار آن به همه پرسی گذاشته می شود. دموکراسی‌اش هم چیزی شبیه انتخابات آمریکاست، مخاطبان عام امتیازشان مثلا ضریب ۱ دارد و متخصص و دانشمند این زمینه مثلا ضریب ۲. بعد هم این امتیاز ها را می ریزند در یک سری الگوریتم و تابع و ضابطه و نتیجه‌اش می شود عددی از ۱ تا ۱۰.  ظاهرا مناسب بنظر می رسد. تا زمانی که به یادمان می آید آقای فروید گفته بود &quot;انسان حیوان غیرقابل اعتماد است&quot;. اولین باگ این روش این است که کمی تغییرات در میزان جمعیت شرکت کننده در همه پرسی نتیجه را بسیار تغییر می دهد. اینکه شب های برره با کلا ۱۹ هزار نفر رای دهنده امتیاز ۸.۵ دارد و اسپارتاکوس با ۱۴۹ هزار رای دهنده همچنان ۸.۵ کلیت مطلب را می رساند. البته ظاهرا برادران الگوریتم نویس این سیستم ها بزرگی جامعه آماری را هم در محاسبات خود لحاظ کرده اند و به همین خاطر است که شب های برره را در ۲۵۰ سریال برتر نمی‌بینیم ولی اسپارتاکوس را چرا. ولی گاهی اوقات هم خطاهای عمدی/سهوی مضحکی رخ می دهد‌مثلا همین پیرارسال با انتشار خبر تولید فصل چهارم انیمیشن پهلوانان هموطنان عزیز ریختند سر وبسایت امتیازدهی و با نمره های ۱۰ خود آنقدر جامعه آماری را دستکاری کردند که مدتی این سریال با امتیاز ۹.۸ رفت به رتبه اول سریال‌ها. این اتفاق علاوه بر اینکه شخصیت پوریای ولی را به جامعه میم فارسی معرفی کرد نشان داد این سیستم ها برای چنین حالت های خارق العاده ای تبصره خاصی ندارند. بالا رفتن پهلوانان منجر به یک جنجال اینترنتی شد و وبسایت مربوطه فورا آن را از رتبه اول پایین کشید، اما از کجا معلوم در اواسط و پایین های جدول به دلیل همین تغییرات ساده رتبه بندی ها جابجا نشده و فیلمی از جایگاه حقیقی اش بالاتر/پایین تر نیامده باشد؟باگ دوم این روش هم اینکه یک عدد در باز ۱ تا ۱۰ چندان اطلاعات خاصی از تجربه عاطفی ایجاد شده از فیلم به دست نمی دهد. بله، برای رتبه بندی کمی نیاز به عدد داریم و این امتیازدهی ستاره ای برای تمام شرکت کنندگان همه پرسی قابل درک است. اما اگر فرض کنیم امتیاز ۱۰ به معنی فیلم بی نقص و امتیاز ۱ به معنی سوهان روح است، آنگاه این عدد معنی پیدا می کند. اینکه بی نقص ترین فیلم ممکن و مزخرف ترین آنها هرگز شناخته نخواهند شد و همواره جایی برای بهتر/بدتر شدن داریم جزو بدیهیات است‌. هیچکدام از متخصصان گرامی سینما جرات اینکه ادعا کنند امتیاز فیلم ۱۰ از ۱۰ است را ندارند، چون اینگونه سواد خودشان زیر سوال می رود. اصلا روزی که این فیلم آرمانی ۱۰ از ۱۰ منتشر شود و همه رای بزنند که دیگر بهتر از این محال است، آن روز مرگ این سیستم های امتیازدهی است. حال به دیگر فیلم ها با این نمره خبر می دهیم که چقدر به این فیلم نهایی فرضی نزدیک شده اند، ولی خب کل این تیتر را صرف استدلال در این زمینه کردیم که چنین کاری غیرممکن است. چگونه تشخیص می دهید یک Film با امتیاز ۹ از یک Flick با امتیاز ۹ به حدنهایی نزدیک تر است یا دورتر؟ بعد از این همه غر زدن بالاخره باید راهی برای دسته بندی کاربردی فیلم ها ارائه کرد دیگر. ابتدا می خواستم توجهتان را به این جلب کنم که اکثر مردم معمولا در توصیف تجربه ناشی از یک فیلم چنین جملاتی بکار می‌برند: &quot;مثل هذیون های ترسناک بعد یه تب شدید بود&quot; یا  &quot;اونجاش که فلانی لباس مخصوصش رو پوشید آدرنالین داشت از دماغم میپاشید بیرون&quot;. سپس بگویم بیایید فیلم ها را بر اساس همین توصیف ها ارزش گذاری کنیم و از رای دهندگان چنین جملاتی بخواهیم. بعد هم احتمالا متوجه می شویم یک سری کلمات مثل &quot;ترس&quot;، &quot;عشق&quot;، &quot;خنده&quot; و... نسبت به بقیه بیشتر استفاده می‌شوند و آنها را به صورت برچسب های آماده در اختیار رای دهندگان قرار دهیم و اینگونه دسته بندی هایی تقریبا مشابه بر طبق کاتارسیس های عاطفی خواهیم داشت... که در نهایت به خودم آمدم و دیدم ای وای بر من، دارم سیستم طبقه بندی ژانری را از اول اختراع می کنم.اینجاست که باید دست به دامان جنبه دیگر فیلم ها شویم.جنبه زیبایی شناختیتبریک، هم اینک وارد نیمه Subjective سینما شدید. هنوز هم اینکه دقیقا &quot;زیبایی&quot; یعنی چه و چگونه می توان آن را بازتولید کرد هیچ اتفاق نظری نیست ای بسا غیرقابل اندازه گیری ترین کمیت شناخته شده همین باشد.اما خب ما متر و شاقول به دست وارد اینجا شده ایم تا ببینیم چه فیلمی نسبت به دیگران &quot;زیبایی هنری&quot; بیشتری ایجاد کرده است و اینگونه آن را از بقیه بالاتر بگذاریم. ضروری است از همین اول میان &quot;زیبایی&quot; و &quot;زیبایی هنری&quot; تمایز قائل شویم. روانشناسان نیز مثلا حس شادی ناشی از تماشای یک فیلم انگیزشی را با حس شادی ناشی از شنیدن خبر تولد فرزند یکی نمی دانند. اینجا ما به دنبال چیزی می گردیم که مصنوع انسان است، حاصل درک او از زیبایی های طبیعی است و به منظور ارائه عواطف شخصی ساخته شده. اولین روش اندازه گیری آن همانی است که همیشه انجام می دهیم؛ برویم بیینیم اکت بازیگر ها چگونه است، پیچ و مهره های فیلمنامه چقدر محکم اند، کارگردان چگونه از دوربین استفاده کرده و الخ. بنظر می رسد این یکی قابل اعتماد ترین روش باشد. زمانی که دو Flick هردو با نیت ساختن هیجان و لذت آنی داریم و هیچکدام هم به لحاظ رای گیری مردمی از دیگری بهتر نیست، دیگر قضاوت می‌رود برای اینکه داستان کدام قوی تر است یا مثلا کدام یکی بازیگران حرفه ای تری انتخاب کرده.ولی صرفا یک روز حضور در آیین تولید یک اثر سینمایی کافی است تا بفهمید تمام ابزار های هنری و روش های فنی در موقعیت های مختلف تاثیر یکسانی اعمال نمی‌کنند. پس گزاره های مطلقی چون &quot;فیلم خوبی نیست، گرافیک واقع گرایانه نداره&quot; همینجا از دامنه بحثمان کنار گذاشته می شوند. مثلا اگر باب اسفنجی گرافیک سه بعدی فوق واقع گرایانه داشت احتمالا باعث شب ادراری کودکان می شد. این یعنی احتمالا باید زیر هر برچسب قوانین منحصر به فردی ذکر کنیم. مثلا بیاییم بگوییم تمام &quot;Spongbob-like&quot; ها باید فلان و فلان و تمام &quot;Shaoshenk-like&quot; ها فلان و فلان تا به عنوان اثر تراز شناخته شوند و رتبه بالاتری تصاحب کنند.خب، حالا که فیلم ها را به اجزای سازنده شان تجزیه کردید و در جیبتان گذاشتید سوال دیگری باقی می ماند و آن هم این است که با آلترناتیو ها چگونه رفتار می کنید؟ وقتی اثر جدیدی سر برسد که به لحاظ فنی شبیه هیچکدام از قبلی های خود نیست مثلا Into the spiderverse آنگاه چه خاکی بر سرمان بریزیم؟ چنین اثر تازه ای را چگونه با پیشینیانش مقایسه می کنید؟چنین مواردی معمولا همان هایی هستند که افتخار دریافت پسوند like- را کسب می کنند‌. اینجا هم دوباره باید به تابش فروسرخ متوسل شویم، ریز سازنده های اثر مربوطه را بشناسیم و بعد هم الگوی کلی آن را تعریف کنیم. به مرور به جایی خواهیم رسید که یک عالمه زیررده  like- روی دستمان خواهد ماند تا حدی که دسته بندی خودشان دوباره مقاله ای این چنینی بطلبد. ضمنا، ایده کلی این طبقه بندی یعنی &quot;اگر می خواهید رتبه بالایی گیرتان بیاید شبیه این فیلم بسازید&quot; از بنا ابتر است‌. چون صدای منحصر به فرد هرکسی را خفه می کند. چیزی که برایش اینجاییم.کسی چه می داند. شاید به قول قدیمی ها هنر خودش قانون می گذارد و خودش هم آن را می شکند. یک زمانی ارسطو می گفت گیاهان یا درخت اند یا درختچه یا علف. این دسته بندی برای آن زمان کافی بود ولی حالا دیگر ریغ نیازهای علمی را هم برطرف نمی کند. شاید رتبه بندی و ارزش گذاری فیلم ها یک فرایند کامل سلیقه ای و شخصی باشد. اصلا خدا را چه دیدید، شاید روزی یک نفر فیلم آرمانی ۱۰ از ۱۰ ساخت و همه سیستم های امتیازدهی را نفی بلد کرد و همه کرکره ها را کشیدیم پایین و رفتیم پی زندگیمان. از آن موقع به بعد هرکسی تقاضای &quot;فیلم خوب&quot; کرد همین فیلم را مثل مسکن تجویز می کنیم تا ببرد تزریق کند و حالش را ببرد. اگر فردی که در آینده فیلم مزبور را خواهد ساخت این مقاله را می خواند، عاجزانه از او خواهش می‌کنم فیلمش را کمی طولانی تر بسازد. بشریت قرار است هزاران سال با همین فیلم سر کند تا زمانی که اسرافیل شیپور بزند و برویم پرونده اعمالمان را برایمان وارسی کنند.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 20:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی متن فیلم چیست و چرا اهمیت دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-jfdcdretypb5</link>
                <description>فصل پایان سال میلادی است و نرم نرمک موسم اهدای جوایز و برپا کردن جشنواره های سینمایی فرا می رسد. یکی از شاخه های پرطرفدار این جایزه ها بخش بهترین موسیقی متن است که هرسال به آهنگساز فیلم مربوط اهدا می‌شود. موسیقی متن یک هنر میان رشته ای است و هم فاکتور هایی از خود موسیقی و هم زیبایی شناختی سینمایی در ارزيابی آن تاثیر دارند. در این مقاله بدلیل عدم دانش تئوریک در زمینه موسيقی ترجیحا روی وجه دوم یعنی تاثیر این سبک بر روی محصول سینمایی متمرکز خواهیم بود‌.از جمله اعمال خداپسندانه ی استودیوهای سینمایی این است که تقریبا همزمان با اکران فیلم، آلبوم موسیقی متن فیلم را نیز منتشر می کنند. این کار علاوه بر تبلیغ نامحسوس و درآمد جانبی برای فیلم، اهمیت فرهنگی دارد. متاسفانه این عمل در کشور خودمان چندان رایج نیست و کلا موسیقی متن توسط موسیقیدانان چندان جدی گرفته نمی شود. از این رو ضروری است نقش و نیاز به موسیقی متن مجددا يادآوری شود.مختصر تاریخچه ای از موسیقی متن فیلماولین گمانه زنی درباره ی چگونگی ورود موسیقی به سینما را می توان تلاش برای جبران سکوت آزاردهنده ی سالن سینما در دوران فیلم های صامت دانست. در این دوران سینماگر معمولا از یک ارکستر درخواست می کرد قطعه‌ای را فراهم آورند که همراه فیلم به بینندگان ارائه شود. نخستین موسیقی متن ها غالبا در سبک کلاسیک غربی و اجرا شده توسط گروه های بزرگ نوازندگان بودند. تنوع زیادی در این برهه مشاهده نمی شد و حتی موسیقی نواخته شده با فیلم در حال نمایش تناقض های اساسی داشت.به مرور هنرمندان سینما به ظرفیت این موسیقی همراه در تقویت محتوای فیلم پی بردند. نقش آهنگساز در تیم تولید فیلم بیشتر اهمیت یافت و رابطه ی گروه نوزاندگان با کارگردان عمیق تر شد. موسیقی با آن که همچنان از تنوع سبک برخوردار نبود ولی هماهنگی بیشتری با محتوای در حال نمایش داشت. این را می شد از اولین نمونه های نوآوری و فرصت شناسی سینماگران دانست. شناخت این پتانسیل باعث شد حتی زمانی که عصر سینمای صامت پایان گرفت همچنان موسیقی به عنوان بخشی از هویت فیلم پابرجا بماند.در قرن بیستم با عبور از میان چندین جنبش هنری متعدد در پاسخ به جنگ های جهانی، طبیعتا موسیقی غربی شاخه های بیشتری یافت. سبک هایی چون جاز، راک، پاپ و متال پا به وجود نهادند. آهنگسازان فیلم ها همیشه به عنوان پیشگامان سبک های ترکیبی شناخته شده اند و این از مزایای همزیستی آنها با سینما بوده است. به مرور تنوع اصوات در موسیقی متن فیلم ها بیشتر شد و ژانر های محبوب راه خود را به سینما نیز پیدا کردند.امروزه آهنگسازان نیز به اندازه ی دیگر عوامل فیلم ها پتانسیل شناخته شدن به عنوان مولف یا حتی سلبریتی را دارند. در هالیوود ما هنرمندان صاحب سبک فراوانی را داریم که بخش اعظم دوران فعالیت حرفه ای خود را به تولید موسیقی متن فیلم ها گذرانده اند. از جمله انیو موریکونه، ونجلیس، جان ویلیامز، هانس زیمر، یا اگر بخواهیم از میان جوان تر ها مثال بزنیم لودویگ گورانسون، رامین جوادی، دانیل پمبرتن و هیلدور گودنادوتیر.حتی در خود ایران نیز ما اشخاصی چون امیر توسلی، کریستف رضائی و استاد مجید انتظامی را داریم که بیش از هر چیز برای موسیقی متن های خود شناخته شده اند. پس این ژانر موسیقایی چندان هم در ایران غریبه نیست. در جشنواره فجر جایزه موسیقی متن یکی از شاخه های مهم در هر دوره است. انصافا موسیقی های ماندگاری نیز برای فیلم هایمان داریم. پس دقیقا حرف حساب ما چیست؟کاربرد های موسیقی متن در فیلممتاسفانه در کشور و مخصوصا سال های اخیر موسیقی متن مورد بی توجهی قرار گرفته است. عنوان کردیم که موسیقی یکی از مهم ترین ابزار های کاتالیز تجربه احساسی مخاطب از فیلم است. پس باید این مشکل را جدی گرفت.در دید آهنگسازی که برای نوشتن موسیقی متن یک اثر استخدام شده است، معمولا دو ویژگی اهمیت دارد. اولین و مهم ترین احساس آفرینی است. اصولا همین ویژگی بود که موسيقی را در سینما ماندگار کرد. حاشیه صوتی فیلم می‌تواند به تنهایی تاثیرگذاری آن را چندبرابر کند. مخاطب در حالت عادی معمولا متوجه حضور موسیقی متن نمی شود. همین اجازه ورود مخفیانه و ناخوداگاه به لایه های ادراک مخاطب را به آهنگساز می دهد که از جنس خلوص ریاضیاتی نت هاست.از جمله دگرگونی های جذاب این کاربرد زمانی است که موسیقی در حال پخش، احساسی که در تصویر فعلی وجود دارد را نقض می کند. صحنه ی رقص جوکر درون دستشویی مترو در فیلم جوکر را به خاطر آورید. مسلما این تناقض صدا و تصویر، نقش مهمی در درک معنای اصلی جاری در صحنه ایفا می کند.جوکر پس از قتل متجاوزان، در این صحنه می‌رقصد. احتمالا حتی خوشحال نیز هست. خوشحال است که بالاخره دارد به مسیری پای می گذارد که ختم می شود به شناخت بیشتر خودش. شناخت هویت توخالی زیر گریم دلقکش. او بالاخره دارد کمدی بودن زندگی اش را می پذیرد. ولی این از دید ما آدم عادی ها چندان رشد محسوب نمی شود. موسیقی همراه این رقص مینیمال، سوزناک و غمگین است. موسیقی به تنهایی معنای تازه ای به صحنه افزود. این مثال نشان می دهد که چقدر دست آهنگساز برای همراهی با دیگر ارگان های تولید اثر باز است.دیگر دگرگونی، خلاء موسیقی است. مخاطب مدرن تقریبا نسبت در اینکه فیلم، موسیقی متنی هست که در صحنه های خاصی پخش می شود خودآگاهی دارد. بنابراین دریغ کردن این المان خاص از مخاطب نیز خود لایه های جدیدی از معنا ایجاد می کند.به عنوان یک مثال تازه تر، صحنه مبارزه ی تن به تن پائول آتریدیس و فیض روثا در اواخر فیلم تلماسه بخش دوم را به خاطر بیاورید. این صحنه نقش نقطه اوج داستان را ایفا می‌کند و محل همگرایی تمام عواطف شخصیت ها تا به آن لحظه است. مخاطب در اینجا انتظار یک نبرد هیجان انگیز و یک موسیقی هیجان انگیزتر را دارد. ولی دنی ویلنوو، کارگردان اثر، عمدا در اینجا به بیننده پاتک می زند. در طول این صحنه هیچ موسیقی ای نمی‌شنویم و حتی چهره خود پائول و فیض را هم زیاد نمی بینیم. بیشتر درگیری از زاویه دید شخصیت های حاضر نمایش داده می شود. در لحظات آخر کار که نبرد به پایان می رسد، تازه موسیقی شروع به نواخته شدن می کند و اوج می گیرد.در اینجا چگونه موسیقی به یاری کارگردان رفت؟ باید دقت کنیم که ما اصلا این نبرد را از دید پائول نمی بینیم. همانطور که گفته شد در بیشتر مبارزه دوربین روی شانه و اطراف شخصیت های فرعی می پلکد. ما در حال تماشای پائول از نقطه نظر همراهانش هستیم. آنها احساسی از اکشن و هیجان درگیری ندارند. بلکه فقط نگرانند‌، نگران نتیجه نبرد. کمتر کسی در این حالت عاطفی انتظار موسیقی دارد. می توان حس کرد که چارستون تن شخصیت ها یخ زده است. خلاء موسیقی در لحظه ای از صحنه که پائول زخمی می شود و تقریبا در شرف شکست است به صورت مخاطب کوبیده می‌شود. اینجا انتخاب نبودن موسیقی خود یک انتخاب هوشمندانه است.و اما کاربرد دوم موسیقی متن فضاسازی یا همان ساخت اتمسفر است. این ویژگی در بازی های ویدیویی اهمیت بیشتری یافته و ملاک مهم تری است. ولی در سینما که ماهیت غیرتعاملی دارد در اولویت های بعدی قرار می‌گیرد. با این حال نباید از اهمیت بالای آن غافل شد. دلیل اینکه جان ویلیامز برای موسیقی سوپرمن مارش نظامی را انتخاب می کند و نه مثلا مقام های تنبورنوازی کردستان دلیل دارد. مدت زیادی سینمای عامه پسند ایران برای موسیقی متن در همان مرحله ی &quot;قطعه ای که نواخته می شود تا سکوت فیلم زیاد رومخ نباشد&quot; درجا می زد. این ناسازی هم نه فقط از باب تناقض احساسی که از باب اتمسفر‌سازی نیز بود.عملکرد اصلی بحث فضاسازی موسیقی مبتنی بر حافظه شنوایی مخاطب است. اصولا ذهن انسان بعضی صداها را با یک سری مفهوم و محیط های خاص نظیر می کند. به همین شکل اگر با این اصوات ویژه، فضای فیلم به او معرفی کنیم، اتمسفر شکل می گیرد. از مزیت های این کار که احتمالا به مذاق مسئولین فرهنگی خیلی خوش بیاید، این است که آهنگساز با کمی خلاقیت می تواند نواهای محلی و سنتی سوژه خود را بشناسد و اینگونه به حفظ آنها کمک کند. در فیلم ایرانی پوست که بازتعریفی است از یکی از متل های ترسناک شمالی، آهنگساز نواهای شمالی را وام گرفته، با کمی چاشنی وحشت آمیخته و به این ترتیب یک اتمسفر نیرومند برای فیلم آفریده است (و همین باعث شد سیمرغ بلورین را به خانه ببرد).اما بسیار پیش می آید که ما موقعیت ها و فضاهایی در فیلم داریم که کاملا بی سابقه یا مصنوع ذهن هستند. مثلا فرض کنید قرار است برای سه گانه ی ارباب حلقه ها موسیقی بنوازیم. این سه گانه نژادی دارد به نام هابیت ها که یکسره تخیلی اند و نمونه ای استعاری از یک گروه واقعی هم نیستند. در این موقعيت که شنوایی انسان برای آن در حافظه خود معادلی ندارد تکلیف چیست؟ اینجاست آهنگسازان مولف شناخته می شوند. در این موقعیت ها وظیفه موسیقی متن نه صرفا تداعی یک اتمسفر بلکه به معنای واقعی کلمه خلق آن است.موسیقی متن میان ستاره ای را دیگر کسی نمانده که حداقل یکبار نشنیده باشد. هانس زیمر چگونه در میان ستاره ای فضاسازی می کند؟ اگر به سابقه ی فیلم های ماجراجویی فضایی نگاهی بیاندازیم می بینیم اکثرا موسیقی متن خود را از ادیسه فضایی کش رفته‌اند. این نوع موسیقی سنگین، متنوع و بیشتر متمرکز بر جنبه ی افتخارآمیز و توسعه‌محور اکتشافات فضایی است. اما میان‌ستاره ای چنین فیلمی نیست. چندان تاکیدی ندارد که آهای ملت ما انسان ها چقدر خفنیم که توانسته ایم پا به کهکشان های دیگر بگذاریم. دغدغه ی میان ستاره ای چیز دیگریست. هانس زیمر این را می داند و راه را از فیلم های فضایی پیش از خود جدا می‌کند.موسيقی متن میان ستاره ای غالبا با ارغنون کلیسا و کنتر باس نواخته شده که صدای بسیار عمیق و گاه ترسناکی دارند. چندان تنوع اصوات مطرح نیست و گاهی حتی تکرار مداوم یک ریتم خاص شکل کابوس و خلسه به خود می‌گیرد. میان ستاره ای را بیش از هرچیز با موسیقی متنش به یاد می آورند. اگر فضاسازی آن انقدر با جریان فیلم هماهنگ نبود، اینگونه به دل نمی‌نشست.تمام آنچه تا به این لحظه گفتیم برای قطعات مصوت نیز کاملا صدق می کند. سریال های ایرانی اینجا دیگر رسما رد می دهند، مخصوصا آثار صداوسیما. شما مطمئنید چه کمدی ببینید، چه درام تاریخی و چه جاسوسی قرار است در تیتراژ پایانی یک نوع ترانه خاص کلیشه‌ای از پنج شش خواننده تاییدی بشنوید. سریال پوست‌شیر سعی داشت نوعی نقد درون گفتمانی به این قضیه داشته باشد و شجاعانه موسیقی صامت در تیتراژ های خود بکار برد (و هردو قطعه هم میان مردم ستایش شدند). ولی خب مثال های این چنینی بسیار نادرند و کفاف تغییر رویه را نمی‌دهند.راه‌حل مسئله موسيقی:آهنگ نسازیم!یک روش رایج دیگر این است که تیم موسیقی آهنگ های جدید برای فیلم تهیه نمی کنند و می‌روند سراغ قطعات از قبل موجود. حتی زمانی که آهنگساز بالا سر پروژه هست کارگردان ممکن است انتخاب کند جاهایی موسیقی های آماده بکار بگیرد. زک اسنایدر به این روش شهرت دارد، نهایتا ده قطعه برای فیلم سفارش می دهد و الباقی را از جاهای دیگر می چیند. در ایران هم آواز های نوستالژیک قبل انقلابی صدرنشین جدول استفاده در فیلم ها هستند.این روش مطلقا خوب یا بد نیست. به هر حال موسیقی انتخاب شده قبلا میان مردم جا افتاده و یک پشتوانه فرامتنی‌ برای اثر به ارمغان می‌آورد که ممکن است موسیقی تالیفی همچین زمینه ای نداشته باشد. ولی در نهایت &quot;هر گلی رنگ و بوی خودش را دارد&quot;. انتخاب موسیقی هایی که با ذهنیت متفاوت، در زمان و مکان متفاوت و برای هدفی متفاوت ساخته شده اند ممکن است وحدت زیبایی شناختی فیلم را به هم بزند.چند ماه پیش سریالی جدید در نمایش خانگی معرفی شد به نام داریوش. نخستین تیزر این سریال را ترانه ای لس آنجلسی همراهی می کرد که اتفاقا با نام داریوش ارتباط داشت. این تیزر آنقدر گنگ بود که اطلاعاتی از داستان یا حتی ژانر سریال به ما نداد. ولی همین موسیقی انتخاب شده سریال را سر زبان ها انداخت. کاشف هم به عمل آمد امتیاز این موسیقی خریداری نشده و آهنگساز از بکارگیری آن رضایت ندارد. ولی خب دیگر دیر بود.مثال های این چنینی نمونه بارز استفاده مخرب از موسیقی آماده است. اتفاقات مشابه احتمالا سینماگران را تشویق خواهد کرد به استفاده بی‌منطق از ترانه های قدیمی صرفا برای موج‌سواری روی نوستالژیای مردم. چرا باید کلی عرق بریزیم و برای تهیه موسيقی جدید به این سو و آن سو بدویم وقتی می توانیم با نصف هزینه اش امتیاز یک ترک را بگیریم و از مزایای اعتیاد مردم به نوستالژی بهره مند شویم؟نگفتی، چرا باید موسیقی متن را منتشر کرد؟به عنوان حسن ختام مقاله حالا که ارزش یک موسيقی متن قوی را واکاوی کردیم، بیایید پاسخ این سوال را بیابیم که چرا انتشار آلبوم موسیقی متن فیلم ضروری است؟پاسخ نخست که طبیعتا حراست از آنهاست. موسیقی متن نیز به اندازه تمام انواع دیگر موسیقی شکل متعالی ابراز وجود و علاقه ی یک هنرمند است. بی انصافی است صرفا چون به نام یک اثر سینمایی چسبیده حق شناخته شدنش به عنوان یک هویت مستقل را از آن دریغ کنیم. تا کنون آیا برای یافتن موسیقی متن سریال هایی چون مختارنامه یا یوسف پیامبر دچار مشکل نشده اید؟ آن چند قطعه ای هم که در اینترنت وجود دارد نسخه کات خورده از خود فیلم است که بعضا با صداهای محیطی مخلوط شده اند. این واقعا باعث تاسف است. این روند نباید ادامه پیدا کند. میراث فرهنگی را باید برای آيندگان به یادگار فرستاد.مسئله ی دیگر گسترش دستور زبان موسیقی ملی مان به ابعاد تازه است. خیلی ها می گویند علت اینکه نسل جوان با موسیقی سنتی ارتباط نمی گیرد انعطاف ناپذیر بودن آن است. از جهتی راست هم می گویند. موسیقی سنتی ایرانی مخاطبان خاصی دارد و سالهاست همان‌ها را ارضا می کند و کسی هم اعتراضش بلند نشده. اما خب این مخاطبان خاص جاودانه نیستند و نسل جدید نیاز های تازه دارد. اگر هنر ما نتواند با آنها سازگار شود و خود را از نو تعریف کند، محکوم به فراموشی است. محیط آزمایشگاهی بزرگی مانند سینما وجود دارد. هر فیلم مملو از موقعیت های پیچیده است که مهارت و خلاقیت آهنگساز را به مبارزه می‌طلبند. چرا باید چنین ظرفیتی را دست نخورده باقی بگذاریم؟و در نهایت سومین علت افزایش کیفیت حاشیه صوتی فیلم‌هاست. وقتی از شما انتظار می رود موسیقی متن تان فردای اکران به بازار عرضه شود، طبیعتا وسواس بیشتری روی آن به خرج می دهید. دیگر موسیقی شما پشت حجاب صدای بازیگر و امبینس ها پنهان نیست. وقتی موسیقی اینگونه بی پرده با مخاطب روبرو شود باید همچنان دست پری داشته باشد. این کیفیت تجربه معنوی ما از فیلم ها را هم افزایش می‌دهد. هر چه باشد قرار است کلیپ های ادیت همان فیلم را با صدای این موسیقی ها بشنویم که از &quot;باحال&quot; ترین شخصیت های فیلم تجلیل می کنند و در آنها صحنه های کتک‌کاری به طرز ماهرانه ای با ضرب های موسیقی هماهنگ شده‌اند.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 13:54:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: اجازه ندهید ایده ها تبدیل به معیار ارزش گذاری شوند</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%86%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-ucelgl29fsp7</link>
                <description>به عنوان جوانکی که نزدیک پنج سال مشغول نگارش فیلمنامه و مدت به مراتب بیشتری مشغول مطالعه درباره‌ی سینما بوده ام، این سناریو برایم تبدیل به روتین شده است: هر چند هفته یکبار فرد تازه ای در را با لگد باز می کند، مشت هایش را روی میز می کوبد و فریاد می‌کشد:&quot;آهای یارو! من یه ایده ی میلیون دلاری دارم که اگه بره رو پرده میتونه روی انتقام جویان: پایان بازی رو کم کنه! ازت میخوام همین الان تیمت رو برداری و بسازیش و اجازه بدی در طول مراحل ساخت همراهتون چای بخورم و نظر بدم&quot;. از آنجا که من هم به این سناریو نوعی خودآگاهی کنایه آمیز پیدا کرده ام لبخند می زنم و می‌پرسم: &quot;میتونم یه پروپوزال از ایده ی میلیون دلاری‌تون ببینم؟&quot; آن یارو هم در حالی که شگفت زده شده چرا من نتوانسته ام به سبک پروفسور ایکس به درون سر او نفوذ کنم و متوجه شوم ایده اش از چه وجهی نبوغ آمیز است با سگرمه های در هم رفته می رود بیرون و در را هم باز می‌گذارد.یکی از شگفتی های ما انسان ها این است که فکر می‌کنیم سنتز چند پروتئین در سلول های خاکستری مغزمان به خودی خود پتانسیل تغییر دنیا را دارند. از جناب انیشتین نقل است که تخیل از تفکر عیار بالاتری دارد. و درست هم هست، بدون تخیل بخش زیادی از زندگی ما - مخصوصا ما انسان های مدرن - معنای خود را از دست می‌داد.  کافی است چند روزی در سالن های سینما رفتار مردم را زیر نظر بگیرید. نخستین چیزی که شگفتی آنها را برمی‌انگیزد ایده های یک فیلم است: وای نگاه کن اون قبیله با یه روش راه رفتن خاص از دست هیولاهای صحرایی در امان میمونن! وای نگاه کن اون یارو تونست با نیروی مغناطیس مدار حرکت یه سیاره رو خم کنه! وای نگاه کن اون یارو که به چیستان علاقه داره و مثل کوکلاکس کلن یه گونی کشیده رو سرش تونست با هفت تا ون بمب گذاری شده گاتهام سیتی رو نابود کنه!واقعیت تلخ این است که ایده ی میلیون دلاری وجود خارجی ندارد. ایده ی فیلمنامه ی درون سر شما همانقدری می ارزد که ایده ی چای نبات خوردن برای درمان نفخ معده. علتش هم آنقدر بدیهی است که شرم دارم از اینکه مجبورم توضیحش دهم: ایها الناس، ایده ها موجوداتی وهمی درون سر شما هستند. آن بیرون هیچ واقعیتی ندارند. با ایده ها مثل فرزندان خود رفتار نکنید. ایده ها صرفا ابزار کار ما هستند. به لطف فضای مجازی هرکدام از ما تبدیل به ماشین های اورثینکری شده ایم که ثانیه به ثانیه مشغول تولید ایده ایم. هنر واقعی هر انسان این است که چقدر توانسته ظرافتمندانه ایده های خود را از صافی بگذراند، یادداشت بنویسد، صحنه های خود را ویرایش کند، پای کار عرق بریزد، محصول خود را به غریبه و آشنا بدهد، بازخورد هایشان را بررسی نماید و در نهایت چگونه ماحصل زحمات خود را به نژاد بشریت ارزانی دارد... صبرکن، ان شاء الله شما دارید این کار ها می‌کنید نه؟!گفتیم که چرا ایده ها به خودی خود ارزشمند نیستند. به جرات می توان گفت یکی از اولین درس هایی که در مسیر ورود به هنر یا هر حرفه‌ی تخیل طلب دیگری باید آموخت همین گزاره است. برای همین من زیاد به افراد بلندپروازی که اول مقاله سرشان غر زدم سخت نمی گیرم. اما افزایش تعداد این افراد حقیقتا دارد نگران کننده می شود.  مخصوصا که اخیرا به گوشم رسید همان دوست بلندپرواز بعد از من سراغ یکی دو نفر دیگر هم رفته و آنها واقعا به او چراغ سبز داده اند. اکنون اتفاقا موسم مراسمات پایان سال است و فرصت مناسبی است؛ به عناوین معرفی شده در مراسمات نگاهی بیاندازید. تجربه می گوید اسم ۶۰٪ آثاری که به عنوان &quot;پروژه های در دست توسعه&quot; معرفی می شوند را دیگر هرگز نخواهید شنید. زیرا مغز متفکر پشت پروژه همان بابایی است که من جوابش کرده بودم. اما چرا می توان افرادی پیدا کرد که حاضرند برای اوهامات این افراد منابع خود را مصرف کنند؟ سوال بسیار شک‌برانداز است. بنابراین شاید بهتر باشد آن را بازتعریف کنیم: چرا افرادی این تصور را دارند که اوهامات این افراد می تواند واقعا نتیجه بدهد؟برای تصور نخستین پاسخ باید مجددا نقاب های گای فاکس خود را به چهره بزنیم و نظام سرمایه داری را شماتت کنیم. ابرکمپانی های فیلمسازی سراسر دنیا و در صدر آنها هالیوود برپایه ی الگوریتم های پیچیده ی مالی فعالیت می کنند‌. مثل هر بنیاد مالی دیگری هدف نهایی این ابرکمپانی ها تولید ثروت و سیر کردن شکم افراد دخیل در کار است. در دوران مدرن به طرز وحشتناکی هزینه ی تولید یک فیلم استاندارد بالا رفته است. امروزه بودجه های سیصد  الی چهارصد میلیون دلاری برای بلاک باستر های تابستانه رایج هستند.  بر طبق قانون یک فیلم برای سودآور بودن نیازمند فروش حداقل ۲.۵ برابر بودجه‌ی خود است. اگر قیمت پایه ی بلیت را ۱۰ دلار در نظر بگیریم،  با یک حساب سرانگشتی پی می بریم تهیه کنندگان این فیلم ها انتظار دارند حداقل ۷۵ میلیون نفر برای تماشای فیلم آنها به سینما بروند تا فیلم شان تازه به مرحله ی سوددهی برسد. اگر این نتیجه را تعمیم دهیم به دنیاهای سینمایی که شما برای لذت بردن از داستان اجازه ندارید هیچکدام از فیلم های سری را نادیده بگیرید، انتظار سرمایه داران پشت این پروژه ها واقعا مضحک بنظر می‌رسد.ایده گردهمایی قهرمانان...؟این چنین صنعتی که برآورده شدن حداقل نیازهایش وابسته به جلب نظر جمعیتی برابر کل جمعیت ایران است، بصورت پیش فرض روی حالت بقاء قرار دارد. این چنین سیستمی اصولا فرصت نمی کند ایده ها را از الک بگذراند و آدم درست اجرایشان را پیدا کند و بر فریم به فریم کار نظارت داشته باشد. این سیستم دقیقا به همین خیالپرداز های هپروتی نیازمند است تا صرفا کار را به پرده برسانند. سینمای مدرن تکنیک زده، محتوا زده، یا حتی چیزی بین اینها نیست. سینمای امروز دکه ی فست فودی است. از آن فست فود ها که با کمی دقت می‌توان خلط سینه ی آشپز را درون نان آن تشخیص داد. فورا این لقمه را بخورید و سفارش لقمه ی بعدی را بدهید پیش از آنکه مزه ی بد لقمه ی قبلی روی زبان تان اثر کند.البته که بی انصافی است تمام قصور ها را به گردن طبقه‌ی بورژوازی بیاندازیم. کوتاهی اصلی متوجه ما متفکر‌ها و نظریه‌ساز هاست. نسل زد دارد کم کم وارد محیط کار می شود. افرادی که اکنون بافت اصلی جمعیت مولد جامعه را تشکیل می دهند هنوز درک درستی از هنر مورد علاقه‌ی خود ندارند. کمتر کسی هنوز هم سینما را بستری برای گفتن حرف های بزرگ می داند. برای بخش زیادی از افراد حاضر در این حوزه، سینما محتوایی است که آخرشب وقتی تنهاییم از تلویزیون پخش می کنیم تا صدای آن جلوی بیرون آمدن هیولای کمد را بگیرد و با خیال راحت بتوانیم ریلز اینستاگرام مان را چک کنیم.این اصلا خبر خوبی نیست‌. دوران ما بیش از هر زمانی به هنر هدفمند نیاز دارد. در پاراگراف قبلی امیدمان را از سینمای تجاری بریدیم. تنها کورسو اکنون از سمت فیلمسازان تجربی و مستقل دیده می شود. آنها برای کار درست به تئوری و دانش نیاز دارند. ما کوتاهی کرده ایم. هنرمندان جوانی که کوچک ترین دغدغه ای در این زمینه یافته اند هنوز مسیر پالایش ایده به محصول را یاد نگرفته‌اند.مدتی پیش کاملا تصادفی انیمیشنی یوتیوبی به نام &quot;امید&quot; دیدم. این انیمیشن با اینکه هفت هشت دقیقه بیشتر زمان ندارد مملو بود از ایده های جذاب و سوررئال. از همان ها که تنها در آثار تیم برتون می توان یافت. ولی با این حال برخلاف اکثر آثار مستقل توانسته بود از ایده‌ی خود فراتر برود و حرف تازه ای بزند. پیام این انیمیشن ارزش حرف زدن داشت. احساسی که برانگیخت نو بود، حتی با این وجود که ایده هایش در دید اول کلیشه ای بنظر می رسیدند. من شناخت زیادی از سازنده ی این انیمیشن ندارم، ولی مطمئنم به خوبی می‌داند ایده مهم است، ولی غایت نیست. آیا این از کوتاهی من و امثال من نیست که افرادی مانند این آقا را نادیده می گیریم و برایشان پشتوانه ی فکری کافی فراهم نمی کنیم تا به تاختن ادامه دهند؟ آیا زمانش نیست که سوزن را بچرخانیم و هنرمندان مستقل را به مسیر درستشان برگردانیم، پیش از آنکه خودشان تبدیل به عضوی از ارگانیسم فست فود سازی شوند؟پس ذهنیت اشتباه رواج یافته درباره ایده ها متهم اصلی است. در جامعه امروزی ذهنیات بیش از عینیات ارزشمند  هستند. برای همین مردم در کیک استارتر کلی پول سر ایده ای قمار می کنند که ممکن است حتی لباس واقعیت هم نپوشد. در قیاس &quot;ایده ی ارزشمند روی کاغذ&quot; و &quot;ایده‌ی معمولی اجرایی شده&quot; قطعا دومی پیروز است. اگر روزی اژدهایان از زمین بیرون آمدند و در ازای نابود نکردن بشریت، از ما طلب کردند یکی از این دو را به آنها پیشکش کنیم، برخلاف میل خیلی از مردم، دنیا بدون اولی جای قشنگ‌تری می شود. وقت آن است که از خانه بزنیم بیرون و کمی با واقعیت آشتی کنیم.این همه فلسفه بافتیم و آخر به جواب این سوال نرسیدیم که چرا ارزش یافتن ایده ها خطرناک است؟ پیشینیان در مورد وقوع این حالت آخرالزمانی به ما هشدار داده بودند. ما داریم اوهام پرست می شویم. واقعیت بیرونی نامهربان و ترسناک است. ما مایل به فراریم. هنر مهم ترین سنگر ما برای این گریز است، البته پس از مواد مخدر صنعتی. اما با هر شکل واقعیت گریزی باید همچنان تسمه ای به کمرمان وصل باشد که بتوانیم بکشیم و به دنیای واقعی برگردیم. برای همین مخدر ها گریزگاه های خوبی نیستند. هنر استعاره ای از واقعیت است. استعاره اش را از آن بگیرید، تفاوتی با مخدر ندارد.ایده ها ابزار هنر هستند تا درباره ی مسائل به مراتب مهم‌تری صحبت کند. ایده ی نابود کردن یک کلانشهر با هفت تا ون شاید جالب باشد، ولی به سادگی نشان می‌دهد چقد زندگی ما شکننده است که چنین سازه ی پرکبکبه و دبدبه ای را می توان به همین سادگی متلاشی نمود. بیش از هر زمانی به یادآوری این قضیه نیاز داریم: قرار بود هنر زبان مشترک ما باشد برای اشارت به امور ناگفتنی. ایده ها در نهایت خشت اند برای بنای پلی به اعماق کاویده نشده ذات انسان. حواس ما دارد از این مهم پرت می شود. داریم ارتباط خود با واقعیت را از دست می دهیم. اگر هیچ حرف ارزشمندی پشت مقاله ی من نباشد، چه تشویق و تحسینی دارد ردیف کردن زیرکانه واژه‌ها و پراندن جوک و شوخی؟</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 22:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینمای زیبا: یک پوستر فیلم خوب چه ویژگی هایی دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%DA%86%D9%87-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-g8gjkspbki9b</link>
                <description>مرحله تبلیغات به نوعی بدنام ترین بخش ساخت هر فیلم سینمایی است. اگر ساکن هالیوود باشید، از همان مراحل پایانی پیش تولید تهیه کننده و نوچه هایش روی سرتان آوار می شوند تا فیلمنامه را از کلیشه های تبلیغات‌پسند و تریلری اشباع کنند. در کشور خودمان هم گرچه رقابت به آن شکل وجود ندارد، ولی تبلیغات با قدرت در جریان است و هیچکس به کمدی خانوادگی که در پوسترش عکس بهرام افشار یا هادی کاظمی رویت می‌شود نه نمی گوید.گفتیم پوستر، پوستر ها از معدود بخش های هنرطلب تبلیغات فیلم هستند. پوستر ها معمولا توسط گرافیست‌ها و تصویرگران حرفه ای طراحی می شوند و ماموریت دارند کل حس و حال فیلم را در یک عکس که قرار است در بیلبورد های عظیم کنار اتوبان ها، روی دیوار یا بر سردر سینما به نمایش در می آید خلاصه کنند‌. پوستر ها در حکم عکس روی جلد کتاب هستند. اگرچه مطمئنا &quot;نباید کتاب را از روی عکس جلد قضاوت کرد&quot; ولی در اکثر اوقات پوستر اولین چیزی است که به مخاطب این ایده را می دهد که فیلم به درد سلیقه اش می خورد یا نه.قبل از آن که ببینیم یک پوستر خوب چه ویژگی هایی دارد، باید ابتدا ببینیم پوستر ها چه سیر تحولی ای را طی کرده اند. فیلم های نخستین مسلما نیازی به تبلیغات گسترده نداشتند. تعداد استودیو ها کم و شناخت مخاطبان از سینما نیز محدود بود. اما نیاز به تبلیغات طبیعتا زمانی احساس شد که رقابت شکل گرفت. در نظام استودیویی هالیوود ابتدایی، هر استودیو باید با پول درآمد خودش از پس خودش بر می آمد و در اینجا بود که اولین تبلیغات سینمایی پا به هستی نهادند. می توان پوستر ها را جزو اولین روش ها دانست. پوستر ها کم هزینه بودند، به سادگی تکثیر می شدند و بخاطر ماهیت تصویری سینما دست کارگردان برای هدایت آنان باز بود. پوستر های ابتدایی توسط تصویرگران ایجاد می‌شدند و به همین خاطر اکثر آنها در زمان حال منزجر کننده بنظر می رسند. در ادامه که سینمای همه کس پسند و پاپ کورنی شکل گرفت، ویترین سینماها مملو از پوستر های اروتیک و دارای تصاویر غیرمحترمانه از بازیگران خانم شد که حتی سه قسمت اول جنگ ستارگان نیز از این قافله عقب نبوده اند.در پوستر های قدیمی تصویرگر حرف اول را می زدتحول بعدی در پوستر نگاری، شکل گیری نظام سوپراستار‌سازی هالیوودی بود. به این ترتیب طراحان پوستر ها وظیفه داشتند حتما به حضور بازیگران بزرگی که کارگردان ساعت ها برای استخدام کردنشان با مدیر برنامه های آنها چانه زده اشاره ای کنند. پوستر های شخصیت‌محور به وجود آمدند تا به طرفداران دو آتشه ی مریلین مونرو اجازه دهند راحت تر فیلم های مربوط به او شناسایی کنند. احتمالا در چنین روزگاری بود که اولین بار کارگردانان به خود اجازه دادند که نامشان را روی پوستر ها یاد کنند. چون بالاخره تعدادیشان اسم و رسمی دست و پا کرده بودند و جمله ی معروف &quot;اثری دیگر از خالق...&quot; به تنهایی طیف وسیعی از مشتریان را به خود جلب می کرد.پوستر های اولیه درونمایه اروتیک خاصی داشتنداما مهم ترین تحول پوستر نگاری احتمالا تغییر نقش اول آن از تصویرگر به گرافیست بود. در چنین موقعیتی بود که پوستر ها از نقاشی های کلکسیونی به موجوداتی گرافیکی و نظام مند تر تبدیل شدند. پوستر های گرافیکی معمولا شباهت بیشتری به محیط بصری فیلم اصلی شان داشتند و کامپیوتر دست خالقان را برای خلاقیت های بیشتر باز می کرد. امروزه طراحی پوستر وظیفه گرافیست است و اصول طراحی گرافیکی در آنها به کار گرفته می شود. به همین دلیل جای بیشتری برای اسامی سوپراستار ها باز شده و نظم هندسی بهتری بر تصاویر پوستر ها حاکم است. گرافیست ها در پوستر های مدرن شخص اولند، به همین دلیل اصول گرافیکی در انها مشهود استو اما بپردازیم به این سوال که پوستر خوب چه ویژگی‌هایی دارد. در طول مقاله به پوستر های متعددی اشاره خواهد شد و این مگسک اتهام ما به هیچ وجه به این معنا نیست که این پوستر ها، ارزشمند نیستند. بلکه مشکل اصلی از جایی ناشی می شود که تیم پشت این پوستر ها زیادی خود را جدی گرفته اند.در هالیوود امروزی پوستر ها وظیفه دارند بودجه هنگفت و تیم بازیگری گسترده فیلم را به رخ مخاطب بکشند. به همین خاطر می بینیم تکرر شخصیت، اشاره به آیتم های ساخته شده توسط CGI و رنگ پردازی عجیب و غریب از ویژگی های عمده ی پوستر های رایج امروزی است. همه‌ی اینها برای این است که فیلم جار بزند &quot;من یک محصول گرانقیمت چندصدمیلیون دلاری هستم که بازیگر محبوب شما هم در من بازی کرده است. حالا در همین گیشه ی کناری پول بپردازید و مرا تماشا کنید&quot;همه ی این پوستر ها از الگویی یکسان پیروی می کنندگفتیم که پوستر قرار است اولین ایده ها را به مخاطب بدهد که فیلم بدردش می خورد یا نه‌. متاسفانه اکثر پوستر های اخیر از این ویژگی محروم اند. اخیرا سر و کله‌ی مصیبت تازه ای هم به نام هوش مصنوعی پیدا شده که به عقیده برخی قرار است کل دپارتمان پوستر‌پردازی را خانه نشین کند. پوستر های فیلم Civil war که توسط هوش مصنوعی ساخته شده بودند واکنش های منفی زیادی را برانگیختند. جالب است هیچکدام از تصاویر به نمایش در آمده در این پوستر ها در فیلم اصلی وجود یا حتی مصداق نداشتند.پوستر های فیلم civil war ساخت هوش مصنوعیبهترین پوستر ها داستان کلی فیلم را با یک تصویر به مخاطب عرضه می کنند‌. به عنوان مثال به پوستر معرفی فیلم Oppenheimer نگاه کنید. رنگ بندی غالب این پوستر نارنجی-سیاه است، انگار که از داخل یک شعله کبریت در حال نگریستن به آن هستیم. شخصیت در این تصویر حقیر و ضعیف تصویر شده و در موقعیت ضدنوری قرار گرفته است. همه ی اینا ایده ی اصلی فیلم یعنی عذاب درونی رابرت اوپنهایمر قبل و بعد از اشتباه بزرگش را به ما نمایش می دهند. نامواره ی فیلم در بالای تصویر نیز حالتی معذب کننده و فونتی رسمی دارد و حروف ان با فاصله از هم قرار گرفته اند که این حس &quot;اکنون من مرگ شده ام...&quot; را حمایت می کنند.به عنوان حسن ختام مقاله بیایید نگاهی بیاندازیم به چند پوستر هوشمندانه ی دیگر که در عین سادگی، زیبا و مجذوب کننده اند. این پوستر ها شاید به اندازه همتایان مارولی خود فریبنده و رنگارنگ نباشند، اما با یک نگاه می‌توانید پی ببرید فیلم آنها درباره ی چیست.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 13:55:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع مجموعه مقالات سینمای زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-meub0lzeogl7</link>
                <description>در فن سینما تعیین فضای بصری فیلم را معمولا وظیفه کارگردان می دانند. نورپرداز، لابراتوار، متصدی جلوه های ویژه و تدوینگر همه از کارگردان دستور می گیرند و در نهایت آن چه &quot;سبک بصری&quot; می نامیم، از شناسنامه های اصلی هم هنرمند مولف محسوب می شود. ما هنرمندانی مانند ریدلی اسکات، استنلی کوبریک، وس‌اندرسون، زک اسنایدر یا کریستوفر نولان را پس از سبک داستانگویی‌شان، با سبک بصری محبوبشان شناسایی می‌کنیم.در اینترنت و مقالات سینماپسندانه قسمت بصری فیلم چندان مورد توجه نیست و این به علت آن است که ساخت یک فیلم بصری زیبا به مهارت های فنی آکادمیک نیاز دارد. با این حال بخش هایی از این هنر ظریف هست که هم به مذاق مخاطب ورق بزن اینترنتی خوش می آید و و هم متاسفانه توسط برخی مولفان نادیده گرفته می‌شوند. مجموعه مقالات سینمای زیبا درباره ی یک فیلم خوب نیستند، بلکه درباره ی یک فیلم چشم نواز هستند و قرار است موجودات بصری یک فیلم را یک به یک مورد بررسی قرار دهند.مخاطبان این مجموعه مقالات چه کسانی هستند؟ مطمئنا مخاطب در این مقالات مورد توجه است. هدف ما سیخونک زدن به همتایان کارگردان داخلی نیست. ولی مطالب این مقالات برای هنرمندان مستقل و دیگر فعالان آزاد نیز مفید خواهند بود.این مجموعه مقالات را با #سینمای_زیبا دنبال کنید.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 08:42:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: معضل پیرنگ اردویی یا چرا اکثر فیلم ها در پرده دوم شکست می خورند</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%B9%D8%B6%D9%84-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DA%A9%D8%AB%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AF-fr26v53awh2p</link>
                <description>مدتی پیش در حال تماشای فیلم ماه یاغی (Rebel moon) بودم و همزمان با اینکه به دیالوگ های شکسپیری آن می خندیدم و فکر می کردم چگونه زک اسنایدر به این نتیجه رسیده که سینک کردن صدای یک زن و یک مرد در قالب یک فلش بک ایده خوبی است، به این می اندیشیدم که ضعف اصلی این فیلم چیست. این فیلم بیش از دو ساعت زمان در اختیار دارد و با این حال هیچ اتفاق خاصی در آن رخ نمی دهد. ماه یاغی به عنوان فیلمی که قرار است باعث شود همه عروسک های دارث ویدر را بشکانند و خالکوبی هان سولوی خود را با سنباده از بدن پاک کنند معرفی گردید. اما پس از گذشت حدود یک سال هیچکس حتی اسم پسوند فیلم را هم یادش نیست.میزان وابستگی این فیلم به منبع الهام (یا بهتر است بگوییم منبع سرقت) خود یعنی سه گانه جنگ ستارگان اصلا قابل چشم پوشی نیست. زک اسنایدر همواره لقب جلوداری سینمای بلاک باستر را به خود نسبت می داده و از حالا خلق جهانی ویژه خود نیز ناتوان است. سناریوی داستان بصورت صحنه به صحنه با جنگ ستارگان: امیدی تازه انطباق دارد. پسرک/دخترکی روستایی که به نوعی با فرمانروای بدجنس  داستان پیوند خویشاوندی دارد، با یک مرشد، یک جایزه بگیر و البته رباتی کله شق همراه می شود و به شورشیان می پیوندد. سپس با یک ژنرال کشتی می گیرد و او را به پایین میاندازد و ژنرال نیز زنده می ماند تا در قسمت بعد برگردد و انتقام بگیرد.اینم جابا د هات شونهفارغ از جزییات این چنینی، پیرنگ فیلم از معضل صعب العلاجی رنج می برد که می خواهم نام آن را &quot;پیرنگ اردویی&quot; بگذارم. این پدیده در همه اقسام سینما و رسانه های قصه گو در حال گسترش است. از این رو باید به آن توجه جدی شود تا اگر هم احیانا لازم باشد برای مبتلا نشدن به آن آب نمک قرقره کنیم و دستانمان را الکل بزنیم، در جریان باشیم.پیرنگ ماه یاغی، اگر واقعا بتوان گفت چنین چیزی وجود دارد، مجموعه ای از داستانک های به هم چسبیده است که کوچک ترین هم افزایی میان آنها وجود ندارد. همراه با این دختر روستایی یاغی ما یکی یکی با شورشیان همراهش آشنا می شویم و در نهایت هیچ استفاده ای هم از اطلاعات ارائه شده نمی شود. صرفا بهانه ی کافی برای قاب بندی های کارت پستالی جناب اسنایدر فراهم می کند که اگر اهل اسکرین شات گرفتن از فیلم باشید، شکار آنها تفریح خوبی است.این دقیقا همان چیزی است که پیرنگ اردویی می نامیم. اگر تجربه اردو رفتن در دوران دبستان را داشته باشید میدانید که در این اردو ها تعدادی بچه در محوطه ای رها می شوند تا هر کاری می خواهند بکنند و در نهایت همه شان را جمع می کنند و بر می گردانند خانه شان. در پیرنگ اردویی نیز شروع و پایان وجود دارد، ولی میانه معیوب است. به عبارت دیگر، داستان در حفظ وحدت زیبایی شناختی خود در پرده دوم به مشکل می خورد.در ماه یاغی تنها لحظاتی که به پیرنگ وفادار است، آغاز است و پایان. اطلاعات، اطلاعات، اطلاعات، حادثه محرک. اطلاعات، اطلاعات، اطلاعات، اطلاعات، نقطه اوج، تیتراژ. مشکل فیلم این است که تجربه حسی را قربانی دنیاسازی عاریه ای خودش می کند. همان جنگ ستارگان به ما نشان می دهد دنیاسازی جذاب بدون داستان خوبی که آن را تعریف کند، صرفا اوهام پرستی است. تک تک صحنه های فیلم قرار است ما را با احساساتی قوی مهمان کنند و (متاسفم آقای اسنایدر...) هیچ استثنایی در کار نیست.برای گسترش دادن بحث پیرنگ اردویی، به یکی از آثار اقتباسی خود اسنایدر مراجعه می کنیم. کامیک بوک &quot;واچمن&quot; معمولا در فهرسن کامیک بوک های اکثر وبسایت های طرفداری رتبه اول را دارد. این اثر نیز مانند ماه یاغی دارای تعدد شخصیت و البته تعدد شخصیتپردازی است. ولی دچار پیرنگ اردویی نیست. حداقل در داستان کامیک بوکش. شخصیت های مختلف واچمن، تجلی های مختلفی از درونمایه ی آن هستند. پیرنگ واچمن، نوعی مناظره میان طرفداران عقاید و گرایشات مختلف در قالب شخصیت هایی است که بسط یافتنشان به هم گره خورده است. بر خلاف ماه یاغی، واچمن هرگز پا را از روی پدال بر نمی دارد تا فلان شخصیتش را به ما معرفی کند و سپس به حرکت ادامه دهد. حتی یک داستان کوتاه درون اثر داریم که عملا هیچ ربطی به جریان اصلی ماجرا ندارد، ولی با آن دارای وحدت معنا است. و مشکل را دوباره می توان در پیام و درونمایه یافت. واچمن پشتوانه منبع اقتباس آلن مور را دارد که به فلسفیدن های عجیب و غریب شهره است. اما ماه یاغی، ظاهرا جنگ ستارگان خود را درست درک نکرده. برای ماه یاغی، &quot;اپرای فضای راجع به یک شورشی که با سفینه به سیارات مختلف سفر می کند&quot; را صرفا برای &quot;اپرای فضای راجع به یک شورشی که با سفینه به سیارات مختلف سفر می کند&quot; می خواهد. نه چیز دیگری. همان جنگ ستارگان، داستان پدر و پسری است که در دو دو مسیر سلوک مخالف قرار دارند. راه حل درمان پیرنگ اردویی چیست؟ قطب نما داشته باشید تا گم نشوید. پرده دوم طولانی ترین عضو پیرنگ کلاسیک است. بنابراین بسیاری در باتلاق عمیق آن گیر می کنند. راه نجات این است که بدانید دارید راجع به چه چیزی می نویسید و در پرده دوم به سمت همان حرکت کنید. هیچ اتفاقی در داستان نباید از لحاظ معنایی و فکری بی ارزش باشد. و در نهایت باید با احساس مناسب خود به خوبی عرضه شود تا هم قلب و هم مغز بیننده را همزمان به وجد آورد. مگر ما از داستان چه می خواهیم؟پیرنگ اردویی نشان می دهد اغلب نویسندگان می توانند پرده اول خوبی بنویسند. برخی از آنان پایان بندی خوبی هم می نویسند و تنها عده قلیلی از آنها در نگارش میانه ی خوب توانا هستند و همان ها کسانی اند که نسل های بعدی قرار است نامشان را ببرند و آثارشان را تحسین کنند.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jun 2024 21:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: چرا این مرحله ی Shadow Fight 2 فراموش نشدنی است</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/shadow-fight-2-level-design-dker1bljz8wv</link>
                <description>در میان عناوین پلتفرم موبایل، آثار استودیوی Nekki بیشترین شباهت را به بازی های تراز اول کنسولی دارند. این استودیو که اولین بار در سال ۲۰۰۳ توسط چند بازیساز ژاپنی در روسیه تاسیس شد و ابتدا محصولات خود را نیز تنها به وطن خود عرضه می کرد، عناوین بزرگی مانند Vector را در کارنامه دارد.بزرگترین و محبوب ترین بازی این استودیو اما بی شک نبرد سایه ۲ (Shadow fight 2) است. عنوانی که در زمان عرضه خود در سال ۲۰۱۴ حسابی سر و صدا به پا کرد و هرگاه از آینده درخشان صنعت بازی موبایل نام برده می‌شد، مثال زدن از این بازی طبیعی به حساب می آمد. شاید انتشار مقاله ای سالها بعد از فروکش کردن تب (Hype) نبرد سایه ۲ عجیب باشد. اما این مورد ارزش پرداختن در یک مباحثه مستقل را دارد. در این مقاله قرار است به طراحی یکی از مراحل نبرد سایه ۲ بپردازیم و ببینیم چه درس هایی می توان از آن گرفت.بررسی گیم پلی نبرد سایه ۲نمی توان انکار کرد که نبرد سایه ۲ از ایرادات گیم پلی خالی نیست. از آنجا که قیمت بازی در گوگل پلی رایگان است، اگر pay to win نباشید، بخش زیادی از تجربه بازی بر محوریت گرایند کردن می چرخد. از برهه ای به بعد، بازی تنوع سلاح و قدرت ها را هم از دست می دهد و آیتم های جدید به نسخه ی تغییر تکسچر یافته ی سلاح های قبلی تبدیل می شوند. درخت مهارت بازی ناقص است و perk های آن بجز جابجا کردن چند قدرت رقمی کار خاصی انجام نمی دهند.با این حال مرحله ای در نبرد سایه ۲ وجود دارد که همه ی  بازیکنان در عالی بودن آن متفق القولند. این مرحله که &quot;دروازه ی سایه&quot; (The Gates of Shadows) نام دارد، نقطه ی عطف دوم داستان نیز محسوب می شود.در این مرحله، &quot;شدو&quot; (Shadow) پس از جمع آوری کردن هر شش مهر و مومی که برای بستن دروازه ی سایه نیاز دارد، به سمت این دروازه در حرکت است. در همین زمان تمام اربابان سایه (که بازیکن سابقا با هرکدام بصورت جداگانه آشنا شده) با یکدیگر متحد می شوند تا جلوی او را بگیرند. در این مرحله که کنترل شدو را در دست دارید، باید بصورت پشت سر هم تمام اربابان سایه را شکست دهید. دروازه سایه نیز در هر مبارزه رفتاری جدید از خود بروز می‌دهد و  قوانین مبارزه بسته به این رفتار تغییر می‌کند.به سادگی می توان تشخیص داد که درونمایه ی اصلی مدنظر طراحان در زمان طراحی این مرحله، &quot;غافلگیری&quot; بوده است. نحوه ی آغاز مرحله غافلگیر کننده است. تا به این لحظه بازی طوری زمینه چینی کرده که به مخاطب القا کند پس از شکست دادن &quot;شوگان&quot; (Shogun) کرکره ها پایین کشیده می شود و همه می روند پی زندگی شان. اما ناگهان آیکن این مرحله بر روی نقشه ظاهر می شود و پی می بریم نه تنها برای مهر و موم ها، که برای خود دروازه نیز باید بجنگیم.فضای بصری دروازه سایه ها مشابه کات سین های بازی طراحی شده است.باس های بازی در این مرحله تمام ویژگی های سابق خود را حفظ کرده اند، بلکه حتی با دُز بیشتر. مکانیزم تولید قوانین تصادفی که در این مرحله بکار برده شده، هر دفعه تجربه ی آن را به رویدادی منحصر به فرد تبدیل می کند. همچنین این تلگراف را می فرستد که برای پشت سر گذاشتن این چالش، حتی باید بیشتر از دیگر قسمت های بازی شکست بخورید. با این حال هیچگاه از این شکست های متوالی احساس خستگی نمی کنید. زیرا هر بار که وارد می شوید، رفتار دروازه تغییر می کند.این مرحله، تجسم کاملی از ایده ی &quot;تکنیک در خدمت محتوا&quot; است. طراحان بازی در دیگر قسمت ها نیز ثابت می کنند در انجام این عمل توانا هستند. بازی حتی از طراحی بصری مرحله نیز برای القای حس غافلگیری استفاده می کند. طراحان بازی امکاناتی که در این مرحله در اختیار داشته‌اند را می شناخته اند. آنها بزرگترین نقطه قوت گیم پلی - باس های بازی - را در این مرحله به حد اعلا می رسانند. رفتار های غیرعادی دروازه سایه نیز تقریبا در مراحل Challenge بازی به مخاطب معرفی شده اند. در این مرحله با میانگینی از تمام بخش های قبلی طرف هستیم. پس می توان درونمایه دیگری در این مرحله شناسایی کرد. &quot;توهم پایان&quot;.دروازه سایه با یک توهم پایان آغاز می شود. مجموعه تمام مهارت هایی که تا اینجا یاد گرفته ایم در اینجا مورد آزمایش قرار می گیرند. حتی وقتی بالاخره هر شش باس را شکست می دهیم و با صفحه چشم نواز You Win روبرو می شویم، همچنان گمان می کنیم این دیگر پایان قصه است. در همین زمان کات سین مرحله به نمایش در می آید و می فهمیم تازه در میانه ی ماجرا قرار داریم.نتیجه گیریمرحله ی &quot;دروازه ی سایه&quot; در ماموریت خود موفق است. زیرا جزئی ترین مکانیزم های گیم پلی را در خدمت محتوای خود به کار می گیرد. در این مرحله از حاشیه های فن سرویسی و ایده های زورچپان شده خبری نیست. به همین دلیل اجزای آن مانند ساعت بر همدیگر اثر مثبت می گذارند.اگر ادعای هنرمند مولف بودن را همراه خود جابجا می‌کنید، نباید هیچ چیزی را صرفا بخاطر &quot;دیگران هم همین کار را می کنند&quot; به محصول خود راه دهید. همین زائده ها می توانند کل قدرت زیبایی شناختی اثر را نابود کنند. انسانی با یک چشم کور، از انسانی با سه چشم سریعتر میان مردم پذیرفته خواهد شد.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 14:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با نگاه به فیلم Spiderman: across the spiderverse - ماموریت اصلی یک دنباله چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-spiderman-across-the-spiderverse-%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cukwwajf5p3r</link>
                <description>فیلم های اقتباسی از شخصیت مرد عنکبوتی پس از سری معروف &quot;amazing spiderman&quot; با بازی اندرو گارفیلد، دچار نفرینی به مدت تقریبا یک دهه شدند. سه گانه ی مرد عنکبوتی مارول، فیلم های ونوم و آثار دیگری که با محوریت این شخصیت محبوب کمیکی ساخته شدند، گرچه طبیعتا به دلیل شهرت جهانی این شخصیت فروش قوی ای داشتند، ولی نتوانستند تجربه ی فیلم های قبلی را تکرار کنند. این نفرین تا سال ۲۰۱۸ ادامه داشت تا زمانی که انیمیشن &quot; Spiderman: into the spider verse&quot; منتشر شد. این فیلم در دنیای انیمیشن و حتی کل سینمای ابرقهرمانی جریان جدیدی را کلید زد. تصاحب اسکار بهترین انیمیشن در سال ۲۰۱۸ گواهی  این ادعاست.این فیلم به خوبی ثابت می کند اگر فیلم خوب می‌خواهید، یک داستان خوب کافی است. اما اگر فیلم شاهکار می خواهید، داستان خوب به تنهایی کافی نیست. این انیمیشن در همه جهات یک اثر تراز است. از سبک آرت جدید و کارگردانی حرفه ای گرفته تا موسیقی به یاد ماندنی و انیمیت بی نظیر‌.تمام این موارد باعث شد مخاطبان انتظارات بسیار بالایی از دنباله این اثر داشته باشند. جریانی که فیلم اول به راه انداخته بود، کار را بسیار برای دنباله سخت می کرد. با این حال دنباله نه تنها انتظارات را برآورده می کند، بلکه از فیلم اول نیز قوی تر ظاهر می شود.سوال اصلی ما این است که این فیلم چگونه توانسته است از فیلم اول پیشی بگیرد؟ و راهکار ساختن دنباله ای آبرومند چیست؟دیگرگونه به داستان بنگریمعلاقه مندان به دلایل مختلفی به تماشای دنباله ی یک فیلم موفق می نشینند. اما همگی انتظار ساده‌ای دارند: &quot;تجربه ی جذابی که فیلم اول به آنها ارائه داده بود را تکرار کند&quot;. یک راهبرد کلیدی برای خلق دنباله ی موفق، نگاه کردن به داستان فیلم اول از نگاهی جدید است. در مورد فیلم مورد بحث مان، داستان مشخص می‌کند عنکبوتی که مایلز مورالس را نیش زده و او را تبدیل به مرد عنکبوتی کرده است، اصلا برای دنیای او نیست و از دنیای دیگری آمده است. او یک باگ بزرگ در مولتی ورس است و باید از بین برود. با توجه به سرنخ های ریزی که در فیلم اول داریم، می توانیم متوجه شویم سازندگان در حین تولید قسمت اول برای دنباله برنامه داشته اند. نگاه دگرگون به داستان برآورده کردن انتظارات را راحت تر می کند. مخاطب می داند فیلمی که به تماشایش خواهد نشست، در دنیای همان فیلم اول رخ می دهد. دنباله نباید آن قدر جدید و بدیع باشد که ارتباط خود را به فیلم اول به کلی قطع کند. تعادل میان انتظارات و ارائه مطالب تازه یک مسئله حساس در خلق داستان دنباله ها است.با این حال هویت مستقل باشدیک دنباله باید فارغ از این که ادامه ی داستان فیلم قبلی است، از خود هویت و پیرنگ مستقل داشته باشد. دنباله نمی تواند در هویت کاملا به فیلم قبلی اتکا کند. زیرا در این صورت نیمی از مخاطبان خود را (کسانی که قسمت اول را ندیده اند) از دست خواهد داد.شخصیت های چند بعدی مهم ترین نیاز فیلم های دنباله دار هستند. باید در زمان ساخت اولین فیلم، به فکر معرفی خوب شخصیتی که قرار است چندین ساعت با مخاطب همراه باشد بود. شخصیت شاید از فراز و نشیب های فیلم قبلی سربلند بیرون آمده باشد؛ ولی هنوز ضعف هایی دارد که بهانه ی داستانی جدید قرار گیرند.به فیلم مورد بحث مان بر می گردیم. فیلم اول، داستان ظهور، شکل گیری و تکامل یک قهرمان را به ما نمایش داد. اما شخصیت اصلی هنوز نقص های زیادی دارد. هویت مرد عنکبوتی از او یک انسان دو قطبی ساخته است. او نمی تواند همزمان هم قهرمان خوبی باشد هم خانواده خود را راضی نگه دارد. کل داستان فیلم دوم، حول تلاش او برای نجات یافتن از این برزخ شخصیتی است.مخاطب هم دل دارددر هر فیلم موفق، به هر حال بعضی عناصر بیشتر از بقیه به دل مخاطب می نشیند. به عنوان فیلمساز، این عناصر را شناسایی کنید و آنها را در دنباله بکار ببرید. این کار به خودی خود بد نیست، مگر زمانی که تنها بهانه ی ساخت فیلم همین باشد. در این صورت بهتر است فیلمنامه چنین فیلمی را برای گرم کردن اجاق استفاده کنید.&quot;مرد عنکبوتی: در میان دنیای عنکبوتی&quot; به خوبی از جذابیت ایده ی مرد عنکبوتی های دنیا های موازی برای مخاطب خبر دارد. باب معرفی چندین مرد عنکبوتی جدید (نوجوان هندی، ستاره هوی متال، ومپایر سایبرپانکی و یک تیرکس غول آسا) در فیلم گشوده می شود و با این حال شخصیت های محبوب  فیلم قبلی نیز در آن حضور افتخاری دارند.نکته حساس در این مورد تشخیص &quot;جذاب&quot; از &quot;ترند&quot; است. ممکن است دعوایی که سر صحنه تولید میان تعدادی از عوامل رخ می دهد در افزایش فروش فریم اثر بگذارد، ولی دلیل بر این نیست که در حین ساخت فیلم دوم برنامه ی چند دعوای زرگری دیگر را بریزید.ترجیحا با همان تیم قبلیتجربه ثابت کرده است مجموعه فیلم هایی که با یک تیم ثابت ساخته می شوند به مراتب انسجام معنایی بیشتری دارند. تغییر کردن کارگردان، طراح هنری، آهنگساز، تدوینگر و از آن هم بدتر بازیگران و صداپیشه ها به تجربه ی مخاطب لطمه می زند؛ گرچه خودش تفاوت سبک دو کارگردان را متوجه نشود.مخصوصا در دوران کنونی که سینما بیشتر با پیشوند &quot;صنعت&quot; همراه است تا &quot;هنر&quot;، استودیو ها برای حفظ بودجه خود مدام عوامل تولید را عوض می‌کنند. نتیجه این تصمیم های اقتصادی آش شله قلم کاری است که نمی توان نخودش را از لوبیایش جدا کرد.همگی برای یک کل واحدمجموعه فیلمی که در نهایت به مخاطب تحویل می‌دهید، باید مانند یک فیلم واحد پیرنگ، سبک و معنا و مفهوم بزرگی را با نتیجه گیری از تمام قسمت هایش ارائه نماید. به همین خاطر است که ساختار دنباله های ۳ قسمتی (سه گانه یا تریلوژی) میان هنرمندان محبوب تر است. زیرا راحت تر می توان طرح یک ابرپیرنگ را در آن ریخت.سومین فیلم سه گانه ی &quot;دنیای عنکبوتی&quot; هنوز منتشر نشده است و هنوز نمی توان ساختار کل سری را قضاوت کرد. اما چیزی که روشن است، این است که دنباله کار خود را به خوبی انجام می دهد و در تکرار تجربه ی هیجان انگیز فیلم اول (آن هم با دوز بالا تر) موفق است.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jun 2023 21:56:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: آیا در دسترس بودن به اهداف زیبایی شناختی آسیب می زند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%81-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF-amwj3tgn2d3x</link>
                <description>به خاطر دارم زمانی که کودک بودم، برای تماشای یک فیلم مجبور بودیم به ویدیوکلوپ ها برویم و دی وی دی هایی حاوی چندین فیلم خریداری کنیم که از میان شان، شاید فقط دنبال یک یا دو عنوان بودیم. گوش دادن موسیقی نیز چنین وضعیتی داشت. نوار کاست هایی که بعدا می شد با لاشه هایشان دومینو ساخت و صدای انکر الاصوات شان گوش همه را کر می کرد.اکنون یادآوری این خاطرات برای همه خنده دار بنظر می رسد. در عصری زندگی می کنیم که به لطف اینترنت، فاصله ی میان شنیدن نام یک فیلم و به تماشایش نشستن کمتر از یک دقیقه است. دیگر هرکسی که به یک دستگاه هوشمند و اینترنت دسترسی دارد می تواند در هر زمان که خواست به اثر مد نظر خود دسترسی داشته باشد.اما بنظر می رسد دیگر تماشای فیلم یا گوش دادن موسیقی به اندازه ی دوران دی وی دی و نوار کاست برای مردم لذت بخش نیست. مسلما در این بین دلایلی بیش از تکراری شدن وجود دارد، دلایلی که به خود آثار باز می گردد.کمی نگاه به گذشتهساخت یک اثر هنری تا اواخر قرن ۲۰ کاری بشدت فرسایشی و پرهزینه بود. در آن زمان ساخت یک فیلم درام درجه دو، بودجه ای به اندازه کل تولید ناخالص برخی کشور ها می طلبید. موسیقی سمفونیک، اولا نیاز به زمان زیادی برای نوشته و تثبیت شدن داشت و ثانیا نیاز به دوبرابر زمان برای اجرا و تمرین بود.همه ی این موضوعات، باعث می شد هنرمندان در تولید آثار خود بشدت محتاط باشند. هیچ کس حاضر نبود منابع و زمان خود را برای کاری ضعیف هزینه کند. تعداد آثار در آن زمان محدود بود، ولی هرگاه از تماشای یک از آنها باز می گشتید، رخنه عاطفی را عمیقا در وجود خود حس می کردید.اما امروز دستگاه های دیجیتال، تولید اثر هنری را به اندازه گشودن چند پنجره راحت کرده اند. با از راه رسیدن ربات های نقاش و فیلمنامه نویس، شغل خیل عظیمی از هنرمندان در معرض خطر قرار گرفته است. حق هم دارند، سرمایه داران محصول با کیفیت نمی خواهند؛ محصول پولساز می خواهند.مخاطبان قبلا سختگیر تر بودندزمانی که برای تهیه فیلم و دیگر آثار هنری، باید هزینه می کردید، طبیعتا حاضر نبودید پولی که با زحمت فراوان بدست آورده اید را برای کاری ضعیف مصرف کنید. با محدود بودن روش های تبلیغات، تهیه کنندگان نیز برای تبلیغ اثر خلاقیت بیشتری به خرج می دادند.امروزه در حین استفاده از ساده ترین برنامه های سیستم هوشمندتان نیز تبلیغات پاپ آپ به سرعت کاسه گدایی را جلویتان دراز می کنند. در کنار جاده های شهر ها، پر شده است از بیلبورد های غول پیکر تبلیغات سریال های متوسط نمایش خانگی و فیلم های سَبُک سینمایی.فیلم خوره هایی مثل نگارنده در آن زمان مجبور بودند برای شناختن آثار فاخر از امثال خود بسیار پرس و جو کنند و مقالات منتقدان را بخوانند تا آن که برای شناختن فیلم به چند پوستر و برچسب روی دی وی دی اکتفا کنند.ما هم سَبُک خوار شده ایممشهور است انسان اگر به زباله خوردن عادت کند، دیگر از چلوخورشت لذت نمی برد. سطح توقعات ما از یک اثر هنری بسیار پایین آمده است. خودتان می توانید بگویید در یک هفته ی گذشته چند فیلم دیده اید؟ چند مورد شما را به وجد آورده اند؟مگر اینکه خیلی انسان سخت پسندی باشید که نسبت بالا از ۵۰٪ بیشتر شود. در دوران یونان باستان، مقدار رسانه ای که یک شخص در طول هفته مصرف می کرد به اندازه ی مصرف یک روز ما بود. بعد از شش هزار سال قصه تعریف کردن، هیچ داستانی آنقدر بدیع و تازه نیست که شبیه هیچکدام از قبلی ها نباشد.حال چه کنیم؟این مشکلی عالم گیر است و متاسفانه در سطح کلان هم کاری از دست من و شما رعیت جماعت بر نمی آید. تنها کاری که می توان کرد این است که سبد فرهنگی خود را دقیق تر انتخاب کنیم و وقت خود را به هر محصول بی ارزشی اختصاص ندهیم.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jun 2023 14:07:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: دریم ورکس امپراتور بعدی صنعت انیمیشن خواهد بود</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%88%D8%B1%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%B5%D9%86%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-enrhup6rjd0y</link>
                <description>از زمانی که والتر دیزنی اولین انیمیشن به سبک شناخته شده امروزی (سفید برفی و هفت کوتوله) را روی پرده سینما برد، همه فهمیدند که آینده در دستان هنر نقاشی های متحرک است. انیمیشن به عنوان یکی از محبوب ترین قالب های فیلمسازی، هر ساله هزاران محصول در رده های مختلف سنی در آستین می پروراند. صنعت انیمیشن بر خلاف سینمای رئال (با وجود غولی به نام هالیوود) همواره پذیرای رقابت های سنگین بوده است. انیمیشن های مختلف که توسط استودیو های بزرگ آمریکایی، اروپایی و حتی به تازگی آسیای شرقی تولید می شوند، برای بدست آوردن دل مخاطب گردن یکدیگر را می شکنند.تا چند سال پیش برنده بی چون و چرای این رقابت، دیزنی بود. اما تغییرات بزرگ از آینده ما را فرا می خوانند. با اندک اطلاعاتی، می توان به دلایل زیر حدس زد که دریم ورکس، سوزنبان بعدی دنیای انیمیشن خواهد بود:دیزنی رو به افول استاز زمانی که دیزنی اعلام کرد در تولیدات آینده اش حداقل یک شخصیت همجنس باز وجود خواهد داشت دو سال می گذرد. با وجود فیلم های &quot;خانه جغد&quot;، &quot;دنیای عجیب&quot; و &quot;لایتیر&quot; اکنون می دانیم دیزنی در این تصمیم خود کاملا جدی است. این سیاست های جدید مخالفت های زیادی مخصوصا از سوی کشور های مسلمان (حیاط خلوت این استودیو) برانگیخته است.جدای از این، دیزنی دیگر قصه ای برای گفتن ندارد. دل مخاطب دیگر از دست پرنسس های آوازه خوان پر است. اساتیدی چون پیت داکتر نمی توانند به تنهایی این بار سنگین را به دوش بکشند. خبر تعطیل شدن یکی یکی پارک های دیزنی لند نشان می دهد شخصیت های کلاسیک دیزنی هم دیگر برای مردم جذاب نیستند.دیزنی به عنوان رقیب همیشگی دریم ورکس، یک مرگ تدریجی درد آور را تجربه می کند. خالی شدن میدان برای دریم ورکس، نشانه ای است که این استودیو به زودی سلطه خود را تثبیت خواهد کرد.برتری در به کارگیری نوستالژیدیزنی، از زمانی که از تولید انیمیشن های دو بعدی دست برداشت، خود را از ثروت عظیمی به نام نوستالژی محروم کرد. دیزنی تا کنون در استفاده از اثار نوستالژیک خود، موفقیت چندانی نداشته است. با این حال دریم ورکس را به دنباله های برتر از فیلم اول می شناسند (شرک۲، پاندای کنگ فو کار ۲، گربه چکمه پوش: آخرین آرزو، چگونه اژدهای خود را تربیت کنید ۲ و...). دریم ورکس به اهمیت بالای نوستالژی در انتخاب های مردم واقف است و آن را به بهترین شکل مهندسی می کند. نقطه اوج این موضوع، گربه چکمه پوش: آخرین آرزو (با یازده سال فاصله از قسمت اول) است. این فیلم به بهترین شکل ممکن میان انتظارات مخاطب (غرور همیشگی گربه، فضای اسپانیایی، درشت کردن چشمان) و ارائه محتوای جدید تعادل ایجاد می کند. یکی از دلایل موفقیت دریم ورکس در چند سال اخیر، مسلط شدن به فن مدیریت نوستالژی است.دریم ورکس برتری تکنولوژیک داردانیمیشن سازی همانقدر که کاری هنری است از فناوری های جدید رایانه ای تاثیر می گیرد. دریم ورکس به لطف خارج بودن از تشکیلات دیزنی، با یونیورسال و سونی پیکچرز ارتباط خوبی دارد و این به او برتری تکنولوژیک می دهد. سونی پیکچرز، سبک گرافیکی جدیدی که در &quot;مرد عنکبوتی به درون دنیای عنکبوتی&quot; پایه گذاری کرده را با دریم ورکس به اشتراک گذاشته است. این سبک که به نقاشی های کمیک شباهت دارد، در تقویت اکشن و ایجاد نماهای چشم نواز موثر است.  &quot;بچه بد ها&quot; به عنوان اولین فیلم دریم ورکس با این سبک، به خوبی نشان می دهد که کارخانه ی رویا سازی اکنون یک قدم در رویا ساختن جلو تر است.و این کاملا خوب نیستواژه امپراتور همانقدر که بار مثبت دارد، یادآور قالتاق بازی های پادشاهات خونخوار نیز هست. امپراتور صنعت انیمیشن شدن به طور مطلق خوب نخواهد بود. امپراتور شدن، یعنی بی رقیب بودن و بی رقیبی، کاهلی می آورد. دریم ورکس با &quot;شرک برای همیشه&quot; و &quot;تور جهانی ترول ها&quot; ثابت کرده همانقدر که می تواند رویا بسازد، پتانسیل گند زدن هم دارد.به هر حال این یک پیش بینی است و ممکن است با کوچک ترین خبر جدیدی (مثلا برخورد یک شهاب سنگ به وسط ویلای ایلان ماسک) این احتمالات تغییر کند.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 00:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رخنه عاطفی پس از تجربه اثر چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/minervaart/%D8%B1%D8%AE%D9%86%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-x0glq1mor3ni</link>
                <description>داستان اسب تروآ را که شنیده اید؟ در روز های آخر نبرد یونانیان باستان و جزیره تروآ، ارتش یونان در نفوذ به استحکامات شهر ناکام ماند. پس نقشه ویژه ای پیاده کرد.آنها اسبی غول پیکر از جنس چوب که بر روی چرخ هایی سوار شده بود ساختند و صد ها سرباز در آن مخفی شدند. کشتی ها نیز موقتا از ساحل دور شدند. روز بعد، وقتی مردم تروآ اسب چوبی و نبود کشتی های یونانی را دیدند، فکر کردند یونان شکست را پذیرفته و این اسب چوبی هدیه ی آنان به تروآ است. ماکت اسب به خوبی جبروت آن را می رساندپس اسب را وارد شهر کردند و تا شب به جشن پرداختند‌. وقتی شب آغاز شد، سربازان از داخل اسب بیرون آمدند و دروازه شهر را باز کردند. کشتی ها به ساحل برگشتند؛ شهر را اشغال کردند و همه را کشتند.رخنه عاطفی چیست؟مشهور ترین تعریف برای هنر میان صاحب نظران &quot;به احساس آمیختن بیان&quot; است. ذات هنر، ورود به اعماق وجود مخاطب خود از طریق ابزار احساسات است. ذهن انسان معمولا در مقابل پذیرش مطالب جدید مقاومت نشان می دهد. اما قلب، نه.رخنه عاطفی ابزار و تعریف هنر است. رخنه عاطفی همان چیزی است که باعث می شود منتقدان هنری همیشه مقداری بین تجربه اثر و نوشتن نقد آن تاخیر بیاندازند. رخنه عاطفی، خندقی است که تا قعر قلب مخاطب کنده می شود تا بتوان از داخل آن، پیام خود را داخل آن کاشت.(توجه: رخنه عاطفی در تمام انواع هنر کاربردی است، اما این مقاله بدلیل تخصص نویسنده، گوشه نظر ویژه ای به سینما دارد)فرایند ایجاد رخنه عاطفی توسط یک اثر هنری را می توان در مراحل زیر بررسی کرد:۱- جذابیت اولیه: اولین مواجهه شما با یک اثر هنری، باعث می شود که تصمیم بگیرید از آن اثر استفاده کنید یا خیر. اولین نگاه کلی که به یک نقاشی می شود، اولین دقایقی که از یک آلبوم موسیقی شنیده می شود یا تماشای پیش پرده ی یک فیلم، اولین مواجهه هستند. نشستن مخاطب روی صندلی سینما، یعنی قدم اول موفقیتپس اثر باید عناصر جذاب منحصر به فردی داشته باشد تا بتواند از میان هزاران همتای خود، مخاطب را اقناع به تجربه خود کند. تهیه کنندگان سینما این عوامل جذابیت را اصطلاحا &quot;قلاب&quot; می نامند.۲- معارفه:اکنون اثر توانسته دل مخاطب را بدست آورد و اولین قدم در ایجاد رخنه عاطفی را پیش برده است. در قدم بعدی اثر وظیفه دارد معرفی خوبی از خود ارائه دهد. گفته می شود پنج دقیقه اولین یک فیلم، سرنوشت آن را تعیین می کند. قطعه معارفه در یک آلبوم موسیقایی، یک سوم مرکزی در یک نقاشی، و یا صحنه اول در یک تئاتر چنین کارکردی دارند.بسیاری از آثار را داریم که توسط اشخاص با استعداد  خلق می شوند و جایگاه هنری بالایی هم دارند، اما بدلیل معارفه ضعیف شان چندان بین مردم محبوب نمی شوند. معارفه خوب، یعنی اثر بتواند در نگاهی کوتاه درکی کلی از آنچه در چنته دارد به مخاطب ارائه بدهد.۳- عمق دادن تجربه:این همان زمانی است که اسب وارد قلعه می شود. اثر با ایجاد حس همذات پنداری کم کم گارد دفاعی مخاطب را پایین می آورد و او را برای پذیرش پیام نهایی آماده می کند. آن چیزیکه باعث می شود برای مرگ یک آدم آهنی اشک بریزید، از پیروز شدن خلافکاران مسرور شوید یا از قهرمانان بدتان بیاید، همه از اثرات رخنه عاطفی است.به هنر جیمز کامرون، برای مرگ رباتی که در قسمت اول شرور بود، ناراحت خواهید شدتمام آنچه اثر به کار می گیرد تا مخاطب را به همدردی بیاورد و احساسات او را بیانگیزد، کاتالیست هستند. تقریبا تمام متن یک قطعه موسیقی یا یک فیلم سینمایی از کاتالیست ها تشکیل شده است. ۴- القای پیام نهایی:اکنون زمان بیرون آمدن سربازان است. اثر به اعماق قلب مخاطب نفوذ کرده است می تواند پیام خود را در آنجا قرار دهد. پیام آثار هنری (حتی اگر در اوج بی منطقی باشند) بشدت روی مخاطب اثر گذارند. کافی است نگاهی به خود بیاندازید تا آنچه توسط هنر ها برایتان ارزشمند شده است را ببینید.پیام اثر بسیار مهم است. تا جایی که ارسطو آن را معیار طبقه بندی داستان می داند. تمام عناصر اثر در خدمت پیام هستند. گاهی اثر برای پیام خلق می شود. گاهی هم پیام بهانه ای برای خلق یک اثر جدید می شود.اکنون فرایند هنری معنا می یابدچگونه الگوریتم های هنری که یونانیان ابداع کرده اند هنوز موثرند؟ چگونه تاثیر موسیقی بومی هر منطقه هنوز در موسیقی نوین آن حس می شود؟ چون مردم کهن رخنه عاطفی را به خوبی می شناختند. فرایند خلق یک اثر هنری دقیقا برعکس تجربه آن است. خلق اثر از انتخاب یک پیام آغاز می شود. پیام ممکن است در یک جمله خلاصه شود، یا برای توضیح آن نیاز به چند پاراگراف متن باشد. اما به هر حال قابل وصف است.هرگز در انتخاب پیام سستی نکنید. پیام ساختن برای یک اثر شکل گرفته خیلی دشوار تر از ساختن اثر در خدمت پیام است. پیامی که اینگونه در اثری جا بگیرد، شعاری و سطحی از آب در خواهد آمد.دومین مرحله، طرح ریختن خندقی است که اثر برای ورود به وجود مخاطب حفر خواهد کرد. چگونه مطمئن شویم اثر عمق لازم را ایجاد می کند؟اگر دقت کرده باشید، پیام شما حاوی حداقل یک ارزش است. ارزش، همان چیزی است که در اثر شما اهمیت دارد و میان مثبت و منفی نوسان می کند. ارزشی مانند قهرمان بودن را در نظر بگیرید. نقطه منفی آن شرارت است. اما یک اثر خوب در قطب منفی ارزش متوقف نمی شود. در میانه ی این دو یک حالت &quot;مخالف&quot; هست‌. مخالف کاملا مثبت نیست، ولی از آن بدتر است. در مورد ارزش قهرمانی، می توان آن را ضدقهرمان بودن دانست. ضدقهرمان در کل انسانی درستکار است. اما رفتار هایی بروز می دهد که از یک قهرمان ایده آل بعید است.یک اثر خوب حتی اینجا هم متوقف نمی شود. در دنیای هنر، از ضرب منفی در منفی به مثبت نمی رسیم. بلکه بد اندر بد حاصل می شود. بد اندر بد، وحشتناک ترین حالت قابل تصور برای یک ارزش است. در مورد قهرمانی، بد اندر بد &quot;قهرمانانی است که شرور می شوند&quot;. فیلم شوالیه تاریکی کریستوفر نولان به خوبی از آغاز تا پایان، میان &quot;قهرمان&quot;، &quot;ضدقهرمان&quot;، &quot;شرور&quot; و &quot;قهرمان شرور شده&quot; حرکت می کند. زمانی که بتمن حاضر می شود برای دستگیر کردن جوکر، چهار میلیون ساکن گاتهام را شنود کند، سقوط اخلاقی ای را شاهد هستیم که ارزش قهرمانی را تا منتهی درجه ی خود پیش می برد. مرحله سوم، طراحی معارفه است. اکنون حماسه ای که سروده اید پیش روی شماست. همانطور که گفتیم، پنج دقیقه اول فیلم سرنوشت آن را تعیین می کند. معارفه را طوری برنامه بریزید که هم اطلاعات لازم را به مخاطب بدهد و هم اشتیاق او برای بقیه ی محتوای اثر دو چندان کند.آخرین مرحله، افزودن جذابیت و زرق و برق است. تخیل در این مرحله حداکثر اهمیت را دارد‌. عناصر با ارزش اثر را که می توانند مخاطب را جذب کنند بشناسید و به خوبی آنها را به کار بگیرید. بسیاری از هنرمندان، روش های سلیقه ای خود را در این مرحله استفاده می کنند که امضای آنها محسوب می شود.چرا بعضی آثار موفق نیستند؟بد یا خوب بودن یک اثر، همان قدر که سلیقه ای است، بصورت غریزی میان افراد قابل تشخیص است. حتی اگر زیاد از موسیقی تریلر خوشتان نیاید، با آلبوم  Gothic storm حال می کنید. زیرا خوش ساخت است. حتی اگر طرفدار دو آتشه ی فیلم های عاشقانه باشید، از رابطه عاطفی آناکین اسکای واکر و پادمه آمیدالا در فیلم جنگ ستارگان: جنگ کلون ها خوشتان نخواهد آمد. زیرا بد ساخته شده است.اکثر آثار در عمیق کردن تجربه خود شکست می‌خورند. به همین خاطر پیام شان به خوبی منتقل نمی شود. رخنه عاطفی زمانی محقق خواهد شد که همذات پنداری ایجاد شود و این بجز با رساندن ارزش ها به بدترین درجه خود محقق نخواهند شد.حتی بدتر از این، آثاری هستند که در خلق رخنه عاطفی موفق اند، ولی اصلا پیامی ندارند که از طریقش منتقل کنند. آنچه هنر ابزورد (پوچ) شناخته می شود، احساسات مخاطب را بر می انگیزد، ولی پشت این احساس هیچ هدف و غایتی نیست. اثر این احساس بی معنی مانند حفره محل انفجار در وجود مخاطب باقی خواهند ماند و شاید به سختی بتوان پرش کرد.سخن پایانیمهم ترین ماموریت هنر کمک به پیشرفت معنوی انسان است. رخنه عاطفی، ابزار هنر و هدف آن است. پس خلق تجربه ای که بتواند به همراه برانگیختن احساسات ما، دید بهتری به ما از زندگی بدهد، شغلی است که ما هنرمند می نامیم. در هر شکل و زمانی که باشد.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 06:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت: سری پنج شب در رستوران فردی مدتهاست مرده است</title>
                <link>https://virgool.io/@am7176913/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%AA%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ysh88ujgzoww</link>
                <description>مردم در توصیف یک اثر هنری ضعیف معمولا از کلماتی مثل &quot;بد&quot;، &quot;مزخرف&quot;، &quot;وقت تلف کنی&quot; یا &quot;بی خاصیت&quot; استفاده می کنند. اما به نظر بنده دقیق ترین واژه برای توصیف یک اثر هنری ضعیف، &quot;آشغال&quot; است. زیرا این دو از چند وجه به هم شبیه هستند:۱- هردو از فرط بد بودن جلب توجه می کنند. همانطور که یک شاخه گل با بوی دل انگیزش دل ما را به دست می آورد، یک تکه پشکل با بوی حال بهم زنش ما را متوجه خود می کند.۲- هردو تا زمانی که همه جا را فرا نگیرند، کسی به فکر از بین بردنشان نمی افتد. ۳- هر دو به هر حال طرفدارانی دارند. همیشه مگس ها و موش هایی هستند که دور یک کپه آشغال جمع شوند و به به و چه چه کنان زندگی خود را وابسته به آن بدانند. گرچه با تمام شدنش سراغ سطل زباله بعدی می روند.بازی های مستقل زمانی مهد خلاقیت این صنعت شناخته می شدند. در آن زمان اگر از من می پرسیدید چرا بازی های ویدیویی جزو هنر ها طبقه بندی می شوند، پاسخ می دادم بخاطر وجود بازی های مستقل. اما امروزه اوضاع عوض شده است.دیگر اثری از خلاقیت سابق نیست. سکان هدایت بازی های مستقل اکنون به دست کسانی افتاده که یک جو دانش در این زمینه ندارند. به لطف دستگاه های هوشمند اکنون هر ننه قمری می تواند در میان خواب قیلوله بازی تولید کند. بازیسازی اکنون تبدیل شده به برداشتن بازی مورد علاقه تان، اعمال تغییرات سلیقه ای و انتشار در گیم جالت.&quot;پنج شب در رستوران فردی&quot; (Five nights at Freddy) یکی از مهم ترین عناوین مستقل ۲۰۱۵ بود که خلاقانه ترین بازی سال لقب گرفت. بسیاری از منتقدان حس ترس این بازی را متفاوت با تمام عناوین ژانر وحشت معرفی کردند. داستان از این قرار بود که شما به عنوان نگهبان شیفت شب در رستوران فردی خرسه استخدام شده اید. رستورانی که به ربات های عروسکی بامزه که محبوب مردم اند، شناخته می شود. همه چیز بنظر عادی است. تا اینکه شب از نیمه می گذرد. ربات ها ناگهان فعال می شوند و به سمت شما حرکت می‌کنند. شما اجازه دارید با دوربین های مداربسته ی رستوران حرکت آنها را زیر نظر داشته باشید و در زمان مناسب درب اتاق را ببندید. هر رباتی رفتار و الگوی حرکت منحصر به فردی دارد. در ضمن به دلیل کمبود بودجه، برق شیفت شب جیره بندی شده است و اگر تمام شود، دوربین ها و دستگاه ها خاموش می شوند و کاملا در برابر ربات ها بی دفاع می مانید.همین ایده ی ساده هزاران بازیکن را سرگرم کرد و سبک جدیدی را ژانر وحشت پایه گذاشت. اما وقتی متوجه شدم در کمتر از دو سال، سه دنباله برای این بازی منتشر شده است، فهمیدم این سری خیلی زودتر از همتایان خود به بیراهه رفته است. طرفداران نیز هر چند ماه یک بار بازی جدیدی بر اساس پنج شب در رستوران فردی منتشر می کنند. این دنباله ها و فن گیم ها عملا بجز شخصیت های متفاوت فرقی با بازی اول سری ندارند. گویا هم بازیکنان و هم خود سازنده فراموش کرده اند اولین بار چه چیز باعث شد از این بازی لذت ببرند.این روز ها می توانید پنج شب در رستوران فردی را با حضور شرک، ماریو، و حتی هامپی دامپی بازی کنید.پاسخ این سوال در ترس ویژه بازی نهفته است. تجربه حبس شدن در مکانی نفرین شده با هیولاهای رباتی که قصد جانتان را دارند در حالی که حتی اجازه ندارید از جایتان بلند شوید و تنها منبعی که می تواند نجاتتان دهد نیز محدود است و باید مدیریتش کنید، مالیخولیای ویژه ای در جان تان می انداخت که در هیچ بازی مشابه ای تا کنون به این خوبی طراحی نشده بود. در دنباله ها، کوچک ترین اثری از این ترس خاص مشاهده نمی شود. تنها یادگار آن، گرته برداری سطحی از عناصر ترسناک اولیه مانند جامپ اسکر ها است.اما مصیبت اصلی برای این سری زمانی شروع شد که یک پدرسوخته ای اولین ویدیوی تئوری داستان بازی را منتشر کرد. تئوری ها قصد دارند داستان بازی را با وصل کردن بی اهمیت ترین عناصر (روزنامه های روی دیوار، باگ های موردی، لکه های روی صورت فردی!) به کریپی پاستایی مخاطب پسند تبدیل کنند. سازنده که از استقبال بالا از این تئوری ها مطلع بود، سعی کرد در دنباله ها هرچه بیشتر برای تئوریست ها دان بپاشد. داستان بازی تبدیل شد به یک مشت ایستراگ کلیشه ای و بی ارزش، که آن قدر پراکنده اند که هرکسی می تواند تئوری خود را از آن داشته باشد. این طاعون خطرناک به دیگر بازی ها و حتی صنعت سینما نفوذ کرده است. آنچه استودیو مارول را در فاز چهارم فیلم هایش زمین گیر کرد، تلاش برای پر کردن دهان تئوریست های اینترنتی بود. تئوریست ها به هرچه زودتر تبدیل شدن سینما و بازی از هنر به صنعت کمک می کنند. این یعنی کاپیتالیسم می تواند با نصف قیمت و بدون هزینه برای ساخت یک داستان قوی اثر خود را منتشر کند و اجازه دهد تئوریست ها رایگان برایش تبلیغ انجام دهند.در دنیای بازی ها دیگر روایت یک داستان عمیق و تاثیر گذار مهم نیست. صرفا این مهم است که چند اتاق مخفی در بازی زورچپان کرده اید.آخرین میخ نیز زمانی به تابوت بازی کوبیده شد که وارد جریان تراز اول گشت. از طرفی پنج شب در رستوران فردی: درخواست کمک (Five nights at Freddy: Helpwanted) را داریم که حتی دیگر توانایی خلق شخصیت های جدید را هم ندارد و رسما ریمستر بازی های قبلی است. و از طرف دیگر به آخرین بازی سری، پنج شب در رستوران فردی: شکست امنیتی (Five nights at Freddy: Security breach) می رسیم. این بازی آن قدر از ریشه های مجموعه فاصله گرفته است که اگر با نام پاساژ خرس آوازه خوان یا پنج فردی در رستوران شب منتشر می شد، هیچ دلیلی نداشتیم تا قبول نکنیم.بازی جدید نه تنها اثری از کلاستروفوبیای منحصر به فرد بازی اول ندارد، بلکه حتی تا حدودی آن را به سخره می گیرد. در اینجا با یک مرکز تفریحی درندشت روبرو هستیم که باید برای انجام ماموریت ها در آن تردد کنید. عمده عامل ترس در بازی نیز تاریکی محیط است. برای مقابله با آن چراغ قوه ای دارید که باید مدام شارژش کنید. مواجهه با هیولاهای رباتی به موش و گربه بازی فرسایشی تبدیل شده. دوربین های امنیتی(تنها وجه اشتراک بازی با نسخه اول) به وصله ای ناجور می مانند. سیستم آیتم های جمع کردنی بازی ناکارآمد است. ارتقا هایی که به فردی اضافه می کنید بیشتر از یک یا دو بار به کارتان نمی آیند. از باس نهایی برایتان نگویم. زیرا آنقدر پرت و پلا طراحی شده که تا وقتی تیتراژ بالا می آید، متوجه نمی شوید در حال پشت سر گذاشتن یک باس فایت هستید.دیگر حتی جامپ اسکر ها نیز مانند سابق ترسناک نیستند.البته که این مشکلات اصلا اهمیت ندارند. زیرا بازی تا دلتان بخواهد پایان ها و نوار کاست های مخفی دارد. اکشن فیگور ها و کمیک های جدید نیز حتما حسابی فروش خواهند کرد. ما نیز همان لحظه که این بحث را شروع کردیم بازی را به دو درصد برتر جهان باختیم. اصلا نظرتان چیست در مورد اینکه چرا فقط مانتگامری عینک دارد حرف بزنیم؟ شاید به تسخیر شدن توسط ویلیام افتن ربط داشته باشد.</description>
                <category>Alireza Mohamadpor</category>
                <author>Alireza Mohamadpor</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 16:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>