<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Mostafa Olyai</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amarali2008</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 21:26:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/457512/avatar/xtbXXh.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Mostafa Olyai</title>
            <link>https://virgool.io/@amarali2008</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای معشوق خیالی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@amarali2008/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%85-piqh3zcg2zjd</link>
                <description>برای معشوق خیالی امشاید معشوق کلمه ای مناسب برای تو نباشد، شاید بهتر بود تو را جان یا بالاتر از آن روح صدایت کنم.نمیدانم کی و کجا چشم گذاشتم تا تو پنهان شوی و من پیدایت کنم، از آن روز حیران به دنبال تو و پشیمان که چرا این بازی را شروع کردم.بعد از آنروز شبیه آدمهایی که گمشده ای دارند تو را در آدمهای اشتباه زیادی جستم ولی دریغ که اشتباه، اشتباه است.حقیقت دیگر مرز واقعیت و خیال را تشخیص نمیدهم. نمیدانم مگر میشود یک نفر را در واقعیت در این اندازه دوست داشت، نه همه اش وهم و خیال است.نمیدانم… شاید جنون اینگونه آغاز میشود.به دنبال تو سراغ شجریان رفتم، گاه قربانی، حافظ خواندم، سعدی ورق زدم.نه تو تصمیمت را گرفته ای و پیدا نخواهی شد.تنها امیدی که دارم این است که صبر من تورا خسته خواهد کرد، تو خواهی آمد، پس من باید صبور باشم و آماده.آماده برای مرد بودن،برای خداحافظی با انتظاری که در این سالها با آمدنت میل رفتن خواهد کرد،برای خلق تمام لحظه هایی که در نبودنت تمرین کرده ام.ایستگاه آخر صبر من تو خواهی بود.</description>
                <category>Mostafa Olyai</category>
                <author>Mostafa Olyai</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jun 2025 22:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال متناقض</title>
                <link>https://virgool.io/@amarali2008/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-ucaq7es44dcz</link>
                <description>ساعت ۲صبح بوددوس داشتم بنویسمدرمورد چی؟ مهم نبودی جورایی ولع نوشتن اومد سراغم که فقط میخواستم بنویسم.نوشتم و پاک کردم بارها و بارهاگفتم از حالم بنویسم که این روزا تناقض عجیبی رو داره تجربه میکنهدوست دارم زود برسم، ولی بعد میفهمم محکومم به صبردوست دارم آروم باشم ولی نا آرامی وحشتناکی دارمدوست دارم هرکی پرسید حالت چطوره؟ بگم عالیم بهتر از این نمیشه، ولی جواب چیز دیگه است.دوست دارم ی مدت کلا نباشم ولی سفت چسبیدم به چیزایی که نیازمند بودن منندوست دارم ی مدت برم سفر ولی کار دارمدوست دارم سریالای مورد علاقه مو ببینم ولی حوصله شونو ندارمدوست دارم همش خواب باشه، ولی دارم با سلول به سلول تنم زندگی میکنم این واقعیت رو.دوست دارم پروانه شم ولی انگار این پیله برای من نیست.دوست دارم با آدم مورد علاقه ام صحبت کنم از اون صحبتا که تموم بشو نیست، ولی….حس آدمی و دارم که از ی دره در حال سقوطه ولی بنده به ی چیزی که هم طناب محکمه هم ی نخ ظریف.نمیدونم این امیده که دارم باهاش ادامه میدم یا ی توهم که خودم برا خودم ساختم.ندونستن و پیچیده بودن همیشه برام ازاردهنده بوده.هم دوست دارم خودمو نجات بدم هم دارم به غرق شدن خودم کمک میکنم.هم خوشحالم از فکر به آینده، هم میترسم ازش.هم خواب طولانی دوست دارم، هم عصبی میشم بعد بیدار شدن که چرا زیاد خوابیدم.هم از شلوغی خوشم میاد، هم ازش بیزارم.از زیاد فکر کردن متنفرم، به فکر کردن پناه می برم از زیاد فکر کردن.همهمه ای شده این روزای زندگیم.حال آهنگهای مهیار و شایع و دارم, &quot;خونه نریا&quot;, &quot;برو خونه&quot; از طرفی خوابم میاد از طرفی منتظر انتهای شبم که ببینم خورشید داره طلوع میکنه و همه جا سفید میشه.امیدوارم وقتی به انتهای شب رسیدم بیدار باشم،ذوق داشته باشم،شوق داشته باشم.مطمن بشم توهم نبوده و همش امید بوده که منو تااینجا کشونده.تهش بگم ارزششو داشت، دمت گرم کم نیاوردی ادامه دادی و صبور بودی مثل همیشه.</description>
                <category>Mostafa Olyai</category>
                <author>Mostafa Olyai</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 10:01:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>