<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عامر هادیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amerdarbaad</link>
        <description>می خواهم تجربیاتم را با شما به اشتراک بگذارم و بیشتر یاد بگیرم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:32:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/197310/avatar/htR2UA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عامر هادیان</title>
            <link>https://virgool.io/@amerdarbaad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی و نقد کتاب خمره</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%85%D8%B1%D9%87-evtv0ns9jqyy</link>
                <description>کتاب خمره برای کسایی که کتاب های هیجانی و ناراحت کننده دوست دارند؛ عالی است? من هر کتابی باشه می خونم?خمره چیست؟ خمره قدیم ها تو مدرسه بودکه مثل آبخوری بود و بچه ها ازش آب می خوردن. بچه های بزرگتر به بچه های کوچک تر آب می دادنخلاصه داستان خمره در یک روستای کوچک یک مدرسه بود که بچه ها در آن درس می خواندند؛ توی این مدرسه تنها یک مدیر یود که معلم تمام پنج پایه بود. اینطور زندگی کردن برای او سخت بود، همچنین بچه ها یاری نمی کردند. این مدیر در دفتر مدرسه زندگی می کرد و خانه نداشت. بچه ها از توی خمره آب می خوردند. این خمره خیلی قدیمی بود و احتمال شکستن آن بسیار بود. در یک شب که سرمای سوزانی مدرسه را فرا گرفته بود خمره ترک بزرگی برداشت و صبح که بچه آمدند تا از آن آب بخورند؛ آبی در آن نبود و همه‎اش از ترک بیرون ریخته بود! آقای صمدی (یعنی همان مدیر) بعد از شنیدن این خبر بسیار ناراحت شد. او منت تمام کسانی که در روستایشان خمره داشتند کشید اما بسیار خسیس بودند. آقای صمدی تصمیم گرفت که...حس من درباره کتاب خمره:موقع خواندن این کتاب من ارتباط دقیق تری نسبت به کتاب پیدا کردم؛ زیرا وقتی که کتاب هایی از زبان های دیگر که ترجمه شده اند می خوانم، نمی توانم آن ها را به خوبی درکی که از کتاب های ایرانی می کنم درک کنم! این کتاب نشان دهنده زندگی پر دغدغه‎ی یک مدیر تنها است. هنگامی که این کتاب را می خواندم دلم می خواست که همدست مدیر داستان باشم و بتوانم حداقل کمک دست ایشان باشم. وقتی که این کتاب را در دست گرفتم دیگر نمی توانستم آن را ول کنم. پیشنهاد می کنم این کتاب را بخوانید تا شما هم در این حس هایی که من کردم شریک باشید? کتاب خمره نویسنده:هوشنگ مرادی کرمانیاین یک کتاب ایرانی است.داستان خمره از آثار هوشنگ مرادی کرمانی است که تا کنون برنده جوایز زیادی شده‌است. این کتاب به زبان های زیادی ترجمه شده است:ناشر ها:                                                                         یانگ برونن(اتریش)کاتاماریان(اسپانیا)بیلتز (آلمان)لئوپولد (هلند)لوهارماتان (فرانسه)کلمه (ترکیه)سعدی شیرازی (آلبانی)   انتشارات معین (ایران)دارالمدی (لبنان) یو‎اَن‎لیو (تایوان)این ناشر های بسیار که این کتاب را ترجمه کردند؛ بخاطر مهم و زیبا بودن این کتاب است. بهتر است بگویم که فیلم این کتاب ساخته شده است البته من هنوز آن فیلم را ندیدم و نمی دانم چقدر با کتاب متفاوت است؛ اما می دانم کتاب را نمی شود با فیلم مقایسه کرد! </description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 08:36:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر خاطرات آشپز??‍?</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2-ofdtqgxj9sth</link>
                <description>مقدمه:من تصمیم گرفتم چیز هایی که درست می کنم را با شما اشتراک بگذارم.??‍?امروز یک کیک شکلاتی درست کردم، بد نبود مزه خوبی داشت?. الان مواد لازم را به شما می گویم، اگر دوست داشتید درست کنید.مواد لازم:آرد                   2/5 پیمانهشیر                   1/5 پیمانهپودر کاکائو          0/5 پیمانهماست               1 پیمانهتخم مرغ           3 عددبیکینگ پودر         3 قاشق مرباخوریخلال بادام          هر چقدر دوست دارید.(اختیاری)شکر                   1/5 پیمانهطرز تهیه:اول مقدار کمی آرد را با روغن جامد مخلوط می کنیم، سپس همه جای ظرف مورد نظرتون رو با این مخلوط بمالید. توجه داشته باشید کامل ظرف را آغشته به مخلوط کرده باشید. فر را در دمای 180 درجه بگذارید. 3 عدد تخم مرغ را در یک کاسه بشکنید، سپس شکر را اضافه کنید و حسابی با همزن برقی یا همزن دستی هم بزنید تا جایی که کاملا مخلوط شوند.شیر را به همراه کمی روغن مایع هم بزنید.یک پیمانه آرد را نگه دارید، سپس یک قاشق مربا خوری بیکینگ پودر روی آن بریزید و در کاسه بریزید.همین طور پیمانه بعد آرد را رویش بیکینگ پودر بریزید.توجه کنید که در پیمانه سوم نصف پیمانه را بریزید، سپس باقی اش را با پودر کاکائو پر کنید و رویش کمی بیکینگ پودر بریزید.ماست را بریزید و هم زدن را شروع کنید این بار کمی کمتر از قبل هم بزنید.مایع را در ظرف از قبل روغن مالی شده بریزید و آن را در فر بگذارید.50 دقیقه در فر بماند و آن را بیرون بیاورید و بگذارید سرد شود سپس آن را نوش جان کنید?این هم از کیکی که من درست کردم??</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Sep 2020 20:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی یک برنامه برای پیشرفت در تایپ ده انگشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%DB%8C-ibyby3f53anw</link>
                <description>من می خواهم به شما برنامه ی:            RapidTyping 5را معرفی کنم.این برنامه یکی از بهترین برنامه های تایپ ده انگشتی است،من اینجا چند عکس دارم.عکس برنامهتایپ فارسی تایپ انگلیسی هم دارد.من با این برنامه کار می کنم و تایپ ده انگشتی یاد می گیرم.عامر هادیان</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 19:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی مجموعه داستان مدرسه ی عجیب غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/httpsvirgooliomahtaabdarbaad-rhshbzbwl7pp</link>
                <description>مجموعه داستان عجیب و غریب می‎تونم بهتون بگم مجموعه قشنگی هست من اینجا یکعکس دارم.بهتون می گویم حتما این مجموعه را خریداری کنید.?دن گاتمننویسنده:دن گاتمندرباره ی نویسنده:دن گاتمن (1955)درنیویورک به دنیا آمد.روانشناسی خواند،مجله منتشر کرد و برای بزرگ تر ها کتاب ورزشی در آورد و از این‎جور کار های گنده و مهم انجام داد!امّا چون عشقش نویسندگی بود،بعد از همه این کار ها،نشست و برای کودکان طنز گرفت.گاتمن با کودکان ارتباط خوبی دارد.تصویر گر:جیم پایلوتجیم پایلوتمترجم:محبوبه نجف خانیمحبوبه نجف خانیانتشارات:کتاب های فندقعامر هادیان</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 21:38:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه خالی 2</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-2-hk9zbafhxprw</link>
                <description>قسمت 1 رو یادتون نره?بلند شدم در جعبه را باز کردم.نه!!!!!جعبه خالی بود؟!
باورم نمیشه جعبه خالی بود؛دستم می لرزید،رفتم کنار در تا پدر و مادرم را صدا کنم جعبه باز تکان خورد.رفتم کنار جعبه در جعبه را باز کردم یک دلقک داخلش بود ترسیدم صدای ترسناک دلقک را شنیدم.بالای سرم نگاه کردم دلقک بالای سرم بود دلقک اومد روی سرم داد زدم.مادر و پدرم بیدار شدند. ولی دلقک بالای سرم  دیگه نبود.مادرم گفت:«چی شده الکس!!»به پت پته افتاده بودم، نتوستم جوابش رو بدم.اگه خوشتون اومد،کامنت بزارین.?عامر هادیان                                                                                                                                                      </description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Sun, 02 Aug 2020 18:36:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه خالی 1</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-1-mtp84bzphfrg</link>
                <description>تازه اسباب کشی کرده بودیم. بخاطر اینکه از مدرسه و دوستانم جدا شده بودم، غم بزرگی در دلم آمد. ماشین از حرکت ایستاد. به خانه جدیدمان رسیده بودم؛ در ورودی خانه که باز شد، صدایی گوش خراش بلند شد. در اتاقم سکوت حکم فرما بود. صدای داد مادرم سکوت اتاق را شکست.-الکس بیا کمک کن تا جعبه های اسباب بازی هایت را بیاوریم داخل اتاقت.-باشه مامانجعبه ها را یکی پس از دیگری وارد اتاقم می شد. آخرین جعبه را هم آوردم. پدر و مادرم بقیه وسایل را توی اتاقم گذاشتند. وقتی تخت خوابم را آوردند، رویش پریدم و از شدت خستگی خوابم برد.با صدای افتادن یکی از جعبه ها از خواب بیدار شدم. از تخت بلند شدم و به طرف جعبه رفتم. سرمای کف اتاق پایم را قلقلک می داد. تعجب کردم؛ آخه جعبه خالی بود. جعبه را سر جایش گذاشتم و رفتم روی رخت خوابم، چشم از جعبه بر نمی داشتم؛ ناگهان جعبه دوباره افتاد. با ترس به طرف جعبه رفتم. جعبه را بلند کردم و بردم داخل یکی از اتاق ها که کسی داخلش نبود. آخیش راحت شدم. روی تخت دراز کشیدم؛ بالشتم تکان می خورد. باورم نمی شد؛ جعبه کنارم بود!!!</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2020 14:54:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر رفتن در یک روز بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-g0akydpvxsa5</link>
                <description>در خانه نشسته بودم،هوای بیرون سرد و بارانی بود.به پیش کامپیوتر رفتم تا یک بلیت برای شهر نهاوند بخرم.کامپیوتر را روشن کردم اما ناگهان دوباره خاموش شد! از شانس بدم برق ها قطع شده بود.به شماره برق زنگ زدم،گفتند:«دو ساعت دیگر برق می آید،به خاطر اینکه یک کامیون به تیر برق زده است و سیم هایش پاره شده است.» نیم ساعت روی مبل نشستم.بعد نیم ساعت گشنه ام شد و آمدم از دفتر آشپزی چیزی پیدا کنم. که ناگهان دستور پخت یک نان شیرین به دست آوردم همه ی وسایلش را دربشقاب ریختم ولی حیف که تخم مرغ نداشتم.نمی توانستم نان را ول کنم.دویدم به سمت سوپر مارکت و تخم مرغ خریدم.نان را درست کردم و خوردم.برق آمد بلیت را خریدم.سریع با ماشین به طرف فرودگاه رفتم،تا از پرواز جا نمانم.سوار هواپیما شدم وسفرم به نهاوند را آغاز کردم.عامر هادیان</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 19:26:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین بازی در جهان:copanito</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86copanito-urok8jiv4mfl</link>
                <description>می توانم بهتان بگویم،که copanito یکی از بهترین بازی فوتبالی جهان است.من 2 عکس از بازی copanito به شما نشان می دهم.شوت آتشینضربه کات داردرباره ی بازی:بازی فوتبالی است،که در آن تمام کشور ها وجود دارد.در آن همه جور انسان وجود دارد،مانند:زامبی ها،آدم برفی،آدم گرگی و آدم کدو تنبلی...این بازی داور ندارد.این بازی در رایانه راحت تر از گوشی همراه است.این بازی را می توان به صورت چند نفره از راه دور با یکدیگر بازی کرد.در این بازی قابلیت هایی وجود دارد که باید با استفاده از کیبود رایانه می توان یافت کرد.مانند:شوت آتشین و جرقه رعد و برف و...کنترل کردن فوتبالیست ها در این بازی بسیار سخت است.تما شاچی  در این بازی وجود دارد.این بازی قانونی ندارد و خطا کردن در آن مجاز است.عامر هادیان</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 18:40:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه شب خیلی شاد</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-ytk0aprija2o</link>
                <description>از خواب بلند شدم اعضای خانواده وهمچنین خودم کار های خانه را انجام می دادیم مانند: رختخواب تا کردن ـ جارو زدن....مادرم غذا را درست کرد وآورد روی میز غذا خوری گذاشت مادرم غذا را برایمان کشید و ما خوردیم شب شد. به ما کارت دعوت عروسی داده شده بود مادر و دو خواهر و برادر کوچکم سوار ماشین شدند من و پدرم هم همینطور آنها به عروسی رسیدند.من وپدرم در ماشین بودیم من فکر کردم که الان می نشینم در خانه و هیچ کاری نمی توانم بکنم وقتی به جاده ی خانه یمان داشتیم نزدیک می شدیم پدرم دور زد و کنار مغازه بایستاد.دو عدد چیپس گرفت و ماشین را خاموش کرد و به من گفت:«پیاده شو عامر.»من پیاده شدم و کنار مغازه نشستیم و چیپس ها را خوردیم.دوباره سوار ماشین شدیم بعد از چند دقیقه پدرم پیاده شد و با مقدار زیادی خورا کی آمد.عامر هادیان</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 17:25:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنسرت رفتن به جای دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@amerdarbaad/%DA%A9%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-gzqnvjcj1lks</link>
                <description>از خواب بلند شدم مسواک زدم و به پیش دوستم  رفتم. او می خواهد به کنسرت برود من هم همینطور در راه در دلم می گویم. حتما کنسرت حال دارد به پیش دوستم رسیدم در را باز کرد او به سختی راه می رفت و مریض شده بود او نمی توانست به کنسرت بیاید او به من گفت:« من برایش از کنسرت فیلم بگیرم.» به کنسرت رسیدم همان لحظه بود که یادم آمد موبایل و دوربینم را در خانه ی دوستم جا گذاشته ام.کنسرت شروع شد،سریع دویدم به پیش دوستم رسیدم.از من پرسید:«کنسرت تمام شد؟!»گفتم:«موبایلم را جا گذاشته ام و آمده ام ببرمش.»پرسید:«پس جواب سوالم!؟»گفتم:«آها یادم آمد نه کنسرت شروع نشده است.»موبایل و دوربین را برداشتم و دویدم.به کنسرت رسیدم،حیف که کنسرت تمام شده بود.حالا من باید بدون هیچ چیز پیش دوستم برم.آها الان آن آهنگ را در اینترنت سرچ میکنم و پیش دوستم می روم.در حال دویدن پیش دوستم بودم که ناگهان با ماشینی تصادف کردم!خون روی زمین پخش شده بود و بیهوش شدم.وقتی از خواب بیدار شدم.دیدم دوستم در کنار من است.عامر هادیان</description>
                <category>عامر هادیان</category>
                <author>عامر هادیان</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 16:44:35 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>