<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های amin.babazadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amin.babazadeh</link>
        <description>با تکیه بر سنت پی شناخت ِزمانۀ خویشم ... سردبیر مجله کتاب فردا  https://bookroom.ir/mag/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:12:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6984/avatar/tZvAW1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>amin.babazadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آبیِ کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D8%A2%D8%A8%DB%8C%D9%90-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-ysxd0hgzwpzo</link>
                <description>کلمه زیباست؛ زیبایی کلمه است که درونِ انسان را به غلیان میاندازد. دگرگون میکند. میخنداند، میهراساند، میگریاند. از چشمها گلوله گلوله میبارد و قلب را به سوگ مینشاند.برای من دربارهی کلمه سوالاتی است:قدرت کلمه تا کجاست؟نسبت کلمات با زندگی و حیات چگونه است؟آیا این کلماتاند که جنگ راه میاندازند؟صلح محصول کلمه است؟کلمهای که به جنگ منتهی شود نازیباست؟کلمه سبب ماندگاری حقیقت است؟ یا حقیقت، کلمه را مانا میکند؟فلسطین کلمه است؟کودکِ فلسطینی با کلمه دلخوش است؟ مثلا با نامِ فلسطین.چرا فلسطینیهای مهاجر اغلب به کلمه پناه میبرند؟ شعر یا نثر یا حتی گفتگو...فلسطینیها کلمات را آنگونه میبینند که ما میبینیم؟و سوالات دیگر...البرغوثی شاعر فلسطینی با این نوشته نشان میدهد که چقدر کلمات برایش معناهای عجیب و غریبی یافتهاند. او در این نوشته از کلمات تصاویری میسازد که در نگاه اول سادهاند اما وقتی کنار هم قرار گرفتهاند حال تو را دگرگون میکنند. تو از کلمات سیر نمیشوی! چون فقط کلمه نیستند.البرغوثی یک زندگی عادیِ مهاجر فلسطینی را چنان با کلماتِ برآمده از جانش درآمیخته که تو در قلب لسآنجلس و یا نیویورک هم به فلسطین میاندیشی! به دریا و ساحلش؛ به خانهها و پنجرههایش. به آدمهایش. با آنکه بیشتر ماجراهای کتاب در آمریکا میگذرد اما زندگی در آمریکا توجهت را جلب نمیکند. زندگی در آمریکا هم با کلمات البرغوثی طعم خاصی گرفته است.این کتاب نه رمان است و نه زندگینامه. بلکه از عناصر رمان و زندگینامه استفاده شده تا معانی منتقل شوند و به نظرم این کار فقط از یک شاعر عرب ساخته است. چرا؟ چون شما هم میدانید که زبان عربی یک خصلت عجیب دارد و آن هضم زبانهای دیگر در خود است. به نظرم این عربها میتوانند فرم رمان و زندگینامه را هم هضم کنند و از آن یک محصول جدیدی ارائه دهند.غیر از البرغوثی، ادونیس شاعر هم اینگونه است که از ظرفیتهای رمان و داستان برای شعرهایش بهره میبرد.کلمه را دست کم نباید گرفت. هرزهاش هم نباید کرد. کلمات تا آنجایی قدرت دارند که چاشنیِ سکوت همراهشان باشد. خدا کلمات را هم هوشمند آفریده است و هرچه کمتر استفاده شوند تاثیرشان بیشتر است. &quot;کم گوی و گزیده گوی چون دُر&quot; یعنی زیبایی کلمه هم به سکوت است!</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 21:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما در چه تاریخی زندگی می کنیم؟! |نگاهی به رمان گذر از زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-larvszpjwgml</link>
                <description>خواندن یک رمان اگر تو را به فکر ببرد و سوالاتی برای تو ایجاد کند موفق است. یکی از ویژگیهای رمان همانا اندیشه ورزی است. بنابر گفتۀ میلان کوندرا، « رمان کاویدن هستی است و نه واقعیت!» رمانهای بزرگ تاریخ هم برای ایجاد سوال در مخاطب از زمانه و هستی مهم و ماندگار شده اند. صرفِ داستانگویی هدف رمان نیست و این مهم آن را از سایر روایتها متمایز می کند.اریک امانوئل اشمیت را با رمانِ &quot;زمانی که یک اثر هنری بودم، شناختم&quot;. او در این رمان نشان داده است که دقیقا هدف او از نگارش رمان اندیشه ورزی است. بعد هم کارهای مهم دیگرش و البته نمایشنامه هایش که همگی نشان از این اصل مهم در نوشته های او دارد.اریک امانوئل اشمیتآنچه سبب شد تا رمان &quot; گذر از زمان &quot; او را بخوانم یکی قطعا به خاطر نامِ اشمیت بود و یکی هم به خاطر متن پشت جلد آن بود که توضیح می دهد این رمان دربارۀ کسی است که عمر طولانی هزارساله دارد و اتفاقات تاریخی مهمی را از نزدیک دیده است. ناشر خارجی هم در مقدمۀ کتاب آورده است که  او برای این رمان ۳۰ سال پژوهش کرده و درباره مسائل تاریخی، علمی، مذهبی، پزشکی، اجتماعی، فلسفی و فنی مطالب فراوانی جمع آوری کرده است؛ گویا این رمان جلدهای دیگری هم دارد که در حال نگارش هستند. مصر شدم آن را بخرم. هرچند که قیمت کتاب کمرشکن بود!داستان رمان هم درباره نوآم است که در قبیله ای در کنار دریاچه زندگی می کند؛ در انتهای دوران پارینه سنگی! پدر نوآم رئیس قبیله است. انتخاب نام نوآم برای این شخصیت هم خود دلیل تاریخی دارد. داستان به ماجرای نوآم و پدرش و افراد قبیله برمی گردد. آنها در زمانی زندگی می کنند که برای تامین مایحتاج زندگی خود می بایست با طبیعت زندگی کنند. نوآم با آنکه با مینا ازدواج کرده است اما عاشق نورا دختر تیبور پزشک می شود. داستان این عشق به کجا می کشد را در رمان بخوانید. تیبور به نوام درسهایی از طبیعت می آموزد و نوآم مانند یک دانش آموز باهوش تمام آنچه را تیبور به او میگوید به خاطر می سپارد.این رمان دو دوره دارد؛ یکی دوران دریاچه و دیگری دوران توفان بزرگ. راوی در هر دو قسمت هم نوآم است. اتفاقات دوران دریاچه با آنکه قصه ای پرکشش دارد اما موضوع این نوشته نیست. زیرا در تاریخ قبیله‌هایی با این سبک زندگی وجود داشته‌اند کمااینکه امروزه هم در برخی از نقاط چنین قبایلی وجود دارند. اما توفان بزرگ آنچنان که از نامش پیداست دقیقا موضوع این سیاهه است. چون این توفان بزرگ همان توفان نوح است. تیبور این توفان را براساس خوابهایی که دیده پیش بینی می کند و آن را به نوآم اطلاع می دهد. او می گوید که با توجه به راز خواب من آب دریاچه بالا خواهد آمد و حتی از سطح کوهها فراتر خواهد رفت و همه چیز را فراخواهد گرفت. نوآم که بعد از اتفاقات پر فراز و نشیب، جانشین پدرش شده و رییس قبیله است تصمیم می گیرد برای نجات قبیله راهی بیندیشد تا از توفان بگریزند.رمان گذر از زمان در طول خواندن قسمت اول رمان منتظر بودم تا به قسمت دوم آن برسم تا ببینم اشمیت درباره توفان بزرگ چه نوشته و این خرق عادت خداوندی را چگونه به تصویر کشیده است؟ کنجکاو بودم ببینم آیا بالاخره در تمدن غرب اندیشمندی چون اشمیت توانسته از پس روایتِ تاریخ انبیاء در دل یک رمان برآید و برخلاف جریان آب شنا کرده باشد؟ با توجه به شناخت نسبی که از این رمان‌نویس معروف و پرکار داشتم حدس زدم او مثل کارهای سابقش طرحی نو درانداخته و جریانی جدید در ادبیات و تاریخ مدرن غربی به جا گذاشته باشد.اما در «گذر از زمان» یک روایت جدید است. روایتی براساس دسته دوم تاریخ نگاری مدون غربی که در آن غلبه بر طبیعت اصل قرار گرفته است. بله توفان همان توفان خداوندی است با این تفاوت که بعضی از ابنای بشر موفق می شوند بر آن هم غلبه کنند!‌ شگفت آور است!روایت عالم پس از حضور حضرت آدم – علیه السلام- بر زمین مورد تایید ادیان الهی است. داستان هبوط را همه پذیرفته اند و فقط در تاویل آن روایت ها مختلف است. داستان کشته شدن هابیل و قابیل هم که در تورات و انجیل روایت شده است. با اینکه روایت تورات و انجیل در این زمینه متفاوت است اما در اصل وقوع این حادثه توافق دارند.داستان کشتی نوح و توفان نوح هم با اختلافات اندکی در تورات و انجیل و قرآن آمده است! داستان عدم اطاعت مردم از نوح نبی و دستور خداوند به ساختن کشتی و انتخاب جفتی از حیوانات مختلف روی زمین و انسان هایی که به کشتی سوار شدند. بعد یک توفان بزرگ و &quot;فارالتنور&quot;. از زمین آب جوشید. چهل روز باران سیل آسا هم بارید و زمینیان به جز آنانکه سوار کشتی بودند ازبین رفتند.از سوی دیگر بنابر منابع دینی توفان نوح نبی یک توفان جهانی بوده است و جهان تجدید شده است. این مساله به شهادت کتب آسمانی، مثل عذابِ قوم عاد و ثمود نبود که منطقه ای از جهان را در بر گرفته باشد. بلکه توفان بزرگ تمام زمین را در برگرفت و همه موجودات از بین رفتند . وگرنه چرا خدا باید به نوح بفرماید که ازهر حیوانی یک جفت انتخاب کن تا سوار کشتی شوند. تا نسل شان امتداد یابد؟!اما در &quot;گذر از زمان&quot; روایتی تازه بر اساس مبانی غرب مدرن از آنچه در تاریخ انبیاء می گذرد. روایتی که در آن انسان همان کاری را انجام می‌دهد که غربِ منهای خدا آن را از او انتظار دارد. نویسنده با طرح سوال در کیفیت ماجرا بر اساس متون مقدس تردیدهای جدی را مطرح می‌کند. نوآم در تعریف واقعه می گوید: بعدها در قصه هایی که از توفان بزرگ خواندم دیدم که نوشته اند ۴۰ روز آسمان بارید!‌ چه کسی گفته ۴۰ روز؟ چگونه توانستند روز و شب ها را بشمارند؟ بارش 40 روزه از روایات کتب الهی است که ایشان در آن تردید می کند.اشمیت در صفحات پایانی رمان صریحا می نویسد:«پژوهش همان چیزی را می گفت که نوآم قبلا نتیجه گیری کرده بود. توفان بزرگ جهانی نبوده است. (!) منطقه ای بود. تعدادی با فرار کردن جان سالم به در برده بودند. اما توفان روی مردم کوه نشین تاثیری نکرده بود.» (رمان گذر از زمان صفحۀ 571)جالب اینجاست که در داستان حضرت نوح که در قرآن کریم آمده است فرزند او در پاسخ به کمک پدر گفت: که ما به سوی کوهها فرار می کنیم تا از سیل درامان بمانیم. اما نوح نبی به او گفت که کسی را از این توفان راه نجاتی نیست!قبیله نوآم به خدایان چندگانه باور دارند و نه به خدای واحد یگانه! چرا باید تمام مردمی که از امر نوح بر پرستش خدای یگانه اعراض کرده اند نابود شوند ولی نوآم و نورا و... جاودانه شوند؟! یعنی نویسنده دلیلی بر برتری این دو نسبت به قومشان ارائه نکرده پس نجات آنها از این واقعه نه حتی عذاب الهی چه وجهی دارد؟شگفت آورتر اینکه نوآم و نورا در این توفان بزرگ به سبب حادثه ای که معلوم نیست منشا آن چیست و کجاست با خوردن گلوله ای آتشین، عمر جاودانه هم یافته اند! تازه کسی که در تاریخ به عنوان پیروز توفان بزرگ می ماند نوام است و نه نوح و نه خدای نوح!‌با اینکه نوشتار مورد اشاره رمان و زائیده تخیل است اما پرسش بنیادین این است که مبنایِ روایت غربی در قالب از تاریخ انسان چیست؟ شهید آوینی علیه الرحمه و الرضوان در کتاب &quot;توسعه و مبانی تمدن غرب مقاله ای&quot; دارد با عنوان «نوح نبی -سلام الله- و تاریخ تمدن». او در این مقاله سعی دارد که تاریخ نگاری غرب را که بریده از تاریخ انبیاء سلام الله علیهم اجمعین است به نقد بکشد. در این مقاله او با اشاره به گزارشی از نشریه &quot;انقاد نیزوب&quot; شوروی درباره اکتشاف قطعات سالم به جامانده از کشتی نوح نبی در منطقه ای از وادیِ قاف این سوال را مطرح می کند که چرا در تاریخ های مدون غرب، تاریخ انبیاء مورد غفلت قرار گرفته است؟ شهید آوینی می گوید ما دو دسته تاریخ مدون در دنیای مدرن داریم که در دانشگاههای دنیا تدریس هم می شوند: یک؛ تاریخ ستمگری های پادشاهان و دو؛ تاریخ غلبه بشر بر طبیعت برای رفع گرسنگی و تشنگی.هم ایشان در مقاله دیگری با عنوان « دهه شصت و امام خمینی » نوشته اند: « در تاریخ ویل دورانت هم اگر به از تاریخ انبیاء پرداخته شده اما وجودشان را در هاله ای از ابهام گذاشته است.»بعد هم اشاره می کنند به نامگذاری اعصار گذشته براساس ابزار تولید به عصر سنگ و آهن و مفرغ و مس و... و نه بر اساس وقایعی که حقیقتا رخ داده اند. شهید آوینی معتقد است این نامگذاری‌ها هم از روی غفلتی است که دامن تمدن جدید را گرفته است و موجب هبوط او به ظلمت کنونی دنیای مدرن و عالم بی معنا شده است.چرا با خواندن رمانِ &quot;گذر از زمان&quot; آقای اریک امانوئل اشمیت به یاد این مقالۀ شهید آوینی افتادم؟ سوال اصلی من که سبب شد این سیاهه را بعد از خواندن رمان اشمیت بنگارم این سوال است که اصلا «ما در چه تاریخی زندگی می کنیم؟»چرا در پی جواب این سوالم. روزی پسرم از من پرسید &quot; انسان های اولیه ای که در غار می زیسته اند پس چگونه خدای یگانه را شناخته اند؟&quot; من از گفتگویی که در پس این سوال با پسرم داشتم متوجه شدم به لطف روایت های غربی در انیمیشن‌ها و کارتن‌های کودک، فرزندان‌مان تاریخ را با روایت غربی می فهمند. درکی از آنکه اولین انسان روی کرۀ خاکی، خود پیامبر بوده است، ندارند! فرزند 10 ساله ام حتی نمی تواند بین دو تاریخ تمایز قائل شود. این فاجعه نیست؟!جالب تر اینکه این فقط کودکان نیستند که اینگونه می فهمند. نوجوانان و جوانان و بعضا بزرگسالان ما هم بین این دو تاریخ تفاوتی نمی بینند. روایت غربی از تاریخ بشر این روزها در مدیوم فضای مجازی بر روایت های تاریخ انبیاء غلبه یافته است. برخی از بزرگسالان ما هم وقتی با آنها هم کلام می شوی نمی دانند که نوع بشر بعد از توفان نوح نبی تجدید یافته است. ما از فرزندان قابیل نیستیم که هابیل را کشت. ما از نسل آنهاییم که توحید و نبوت را پذیرفتند و بر کشتی نوح سوار شدند!وجه تمایز ما و تمدن مادی غرب در این مسالۀ قرآنی است: « الّذین یومنون بالغیب...» باور به غیب. این بزرگترین تمایز بین ما و آنهاست. اگرچه ایمان به غیب در افراد متفاوت باشد. اما غرب از دوران رنسانس و بعد از آن تاریخ را بی توجه به غیب و بریده از وحی الهی می نویسند و صرفا عالم را از دریچۀ انسانی و غلبه بر طبیعت می نگرند. برای همین در تاریخ های مدون آنها در دوران مدرن، توجهی به نقش خداوند بر سرنوشت بشر و تکامل او دیده نمی شود. شهید آوینی در همان مقالۀ نوح نبی و دنیای مدرن می نویسد:«آنها برای نگاشتن تاریخ تمدن با یک پیش تحلیل داروینستی از سیر تکامل تدریجی جهان تنها به سراغ مدارک و وقایعی رفته اند که با این سیر تحلیلی سازگار است و بالتبع همۀ وقایع دیگر هرچند همچون طوفان نوح علیه السلام جنبۀ جهانی داشته باشد، از تاریخ تمدن حذف می شود. اگر حضرت نوح نبی – علیه السلام- کشتی بخار ساخته بود شاید می توانست جا و مقامی در تاریخ تمدن بیابد. اما ایشان نیروی بخار را نمی شناخت و آنچنان که در قرآن آمده است کشتی خود را با بسم الله هدایت می فرمود: بسم الله مجریها و مرسیها. سوۀ هود | 41 »ما باید تلاش کنیم تا تاریخ را با توجه به خواست خداوندی روایت کنیم. عملی که متاسفانه در طول این سالها به انجام آن موفق نشده ایم. بیان تاریخ زمین و تکامل بشر را از دیدگاه الهی و با توجه به آنچه در واقع و حقیقت بر او رفته است، چگونه است؟ بشر با وسوسه های شیطان به کجا رفت و با هدایت الهی کدام جهت را برگزید؟بله تاریخ صحنۀ دعوای خیر و شر است و انسان در بیان تاریخ سمتِ جبهۀ حق باید به هر دو وجه آن توجه داشته باشد اما آیا می تواند بی طرف باشد؟ فی المثل در بیان تاریخ کربلا که بزرگترین، کامل ترین و جامع ترین صحنۀ رویارویی خدا و شیطان روی زمین است آیا می شود بی طرف ماند؟ سیر تاریخ انبیاء بر روی کرۀ ارض دقیقا از این جنس است.در پایان رسالت هنر و ادبیات در جبهۀ حق این است که ساختار بیان را از مدار طبیعت به سمت فطرت برگرداند. وگرنه با مبنای طبیعت لاجرم سرباز برای غربِ مدرن تربیت می کند. از همین روست که اغلب کارهای هنری و ادبی ما در مخاطب تاثیر عکس برجای می گذارند. البته نکتۀ مهم و قابل توجه این است که ما برای بیان تاریخ براساس فطرت از چه قالب های فرمی، می توانیم استفاده بریم و از چه فرم هایی نمی توانیم؟ هنرمند جبهۀ حق باید با این فکر زندگی کند که چه فرم هایی می تواند بارِ معنایی بیانِ فطریِ تاریخ را بکشاند؟! شاید در نهایت به این نتیجه برسد که باید به قالب های جدیدی رسید که مختص و محضِ جبهۀ حق باشد و غیر از این راهی وجود ندارد. اگر هم به نتیجۀ عملی نرسید اما این تلاش فکری حتما ماجور خواهد بود. نگارنده اما مطمئن است که فکر حقیقی انسان را به عمل دقیق می کشاند وگرنه خدا عقل و قلب را بیهوده به انسان نبخشیده است!</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 14:17:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان | کمیته</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%87-j7xt4uxfuqoe</link>
                <description>مصر، کشور عجیبی است. چه در پیشینه‌ و دورانهای تاریخی که پشت سر گذاشته و چه در دوران معاصر.نویسندگان سرشناسی دارد که انصافا قلم‌شان مسحورکننده است. قوت هنری در یک کشور به پیشینه‌ی تمدنی آن کشور هم ربط دارد. مصر جزء چند کشوری است که انتخاب من برای دیدن و سفرکردن است. از صنع‌الله ابراهیم اولین رمانی است که خواندم. ابراهیم کمونیست بوده و در دوران جمال عبدالناصر زندان را هم تجربه کرده است. خواندم که رمانی از او در دوران عبدالناصر ممنوع شده است.تاریخ معاصر مصر با داستان اسرائیل درهم تنیده است. به خاطر موقعیتی که این کشور با فلسطین دارد. جمال عبدالناصر با اسرائیلی‌ها جنگید. اما انورسادات که بعد از او افسار سیاست به دست گرفت بعد از پیروزی بزرگ در جنگ اکتبر در مقابل اسرائیل اما روش خود را تغییر داد و اعلام کرد که حاضر است به اسرائیل سفر کند. این تغییر را به خاطر نزدیکی انور سادات به غرب و بالاخص آمریکا می‌دانند. عبدالناصر به شوروی نزدیک‌تر بود اما انور سادات آن سیاست را تعدیل کرد و به ایالات متحده نزدیک‌تر شد. این تغییر در سیاست به توافق‌نامه‌ی معروف کمپ‌دیوید انجامید که با مخالفت شدید اسلام‌گرایان روبرو شد و انورسادات آن اعتراضات را سرکوب کرد.این تغییر و چرخش به سمتِ غرب در فرهنگ مصر هم تأثير فراوانی گذاشت. سرمایه‌های آمریکایی و اروپایی به مصر سرازیر شد و شرکت‌ها و بانک‌های مختلف در مصر نمایندگی احداث کردند؛ حضور شرکت‌های اقتصادی که فرهنگ غربی را به مصر تحمیل کردند. این سیاست بعد از انور سادات ادامه پیدا کرد. رمانِ &quot;کمیته&quot; دقیقا نقد صریح این تغییر است‌. صنع‌الله ابراهیم کوشیده تا با رمانی سوررئال از جنس رمان‌های کافکا، فضای به وجود آمده توسط شرکت‌های غربی در مصر را آسیب‌شناسی کند. مثلا یکی از این شرکت‌ها شرکتِ کوکاکولا است که او مفصل در جلسه با اعضای کمیته درباره‌اش توضیح می‌دهد. از ممنوع بودن در زمان عبدالناصر و آزادشدن‌ش در این زمان؛ او در کمیته تاثیر کوکاکولا در فرهنگ و اقتصاد مصر را نقد می‌کند. زبانِ طنز در جاهایی از این رمان هم در فضاسازی نقادانه‌ی آن نقش درستی ایفا می‌کند. اما آنچه برای من در این رمان جالبِ توجه بود نگاه صنع‌الله ابراهیم به موضوع اسرائیل و فلسطین و تغییر رویه مصر در این باره است. هرچند او خیلی به این مساله نمی‌پردازد اما این سوالات مهمی را می‌پرسد که چرا این تغییر اتفاق افتاده و پشت صحنه‌ی آن چه کسانی هستند؟ او معتقد است همان‌ها که در اقتصاد و سیاست تغییر ایجاد کردند، همان‌ها برای نفع بیشتر در دلالی، تغییر در این مساله را هم رقم زدند‌. &quot;دکتر&quot; شخصیتی ناشناس که سوژه‌ی اصلی رمان درباره‌ی او تحقیق می‌کند تا به کمیته گزارش دهد، همان دلالی است که در پشت صحنه این تغییرات است. اعضای کمیته وقتی می‌بینند که او درباره‌ی &quot;دکتر&quot; تحقیق گسترده‌ای کرده است سعی بر آن دارند تا او را از این پژوهش منصرف کنند. این رمان هم اولین بار در بیروت به چاپ رسیده و معلوم است که ابراهیم نتوانسته در مصر آن را چاپ کند. وقتی این رمان را بخوانید متوجه می‌شوید که چرا نتوانسته در فضای تغییر سیاست‌ها در مصر اجازه‌ی انتشار بگیرد. انتشار این رمان اما در جهان سروصدایی برپا کرد.</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 05 Sep 2024 13:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستندنگاری یعنی این...</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-wiithpcnboja</link>
                <description>شاید این اولین کتاب مستندنگاری باشد که شناختی نسبت به سوژه‌اش نداشتم؛ جز  اینکه شنیده‌ بودم ربنای استاد شجریان از آواز ام‌کلثوم تقلید شده و  ویدئوی آن را هم یکبار دیده بودم. وقتی کتاب را دیدم خیلی علاقه نداشتم  بخوانمش؛ فکر کردم که نشر چشمه دوباره با نگاه خاص روشنفکری‌اش یک کتاب  درباره‌ی یک بانوی خواننده‌ی جهان عرب منتشر کرده تا تعریضی به حکومت  اسلامی ما بزند. اگرچه از این نشر بعید نیست! که با این نیت هم این کتاب را  چاپ کرده باشد؛ اما این کتاب اتفاقا نشان می‌دهد که یک زن هم اگر بخواهد  وارد کارهایی این چنینی شود چقدر می‌تواند دقیق عمل کند. یعنی دل به مسائل  زودگذر خوش نکند.  ام‌کلثوم در این کتاب یک بانوی خواننده‌ی حساس و دقیق است که هیچگاه به  واسطه‌ی صدای خوشش خود را گم نکرده و تا آخرین روز حیاتش مانند روز اولِ  خوانندگی، متعهد است؛ متعهد به خودش. بگذریم  از آنجا که برای من مستندنگاری مهم‌تر از مسائل مطرح شده در کتاب است  بگذارید چند نکته‌ بگم تا مشخص شود که چرا گفته‌ام مستندنگاری یعنی این؟  یک. استفاده از تاریخ و مسائل روز جامعه‌ی مصر در مستندنگاری به اندازه و  به ضرورت است؛ از حرف سست بی‌پایه در این زمینه اعراض شده است.  دو. پرداختن به مسائل شخصیِ بانوی خواننده‌ گل‌درشت نیست. نه تنها مثل  نوشته‌های زرد نیست که حتی به نظر بالاتر، درست و بجا استفاده شده و اصلا  رنگِ چیپ به خود را نگرفته است. این خود یک هنر درست در مستندنگاری است. نزدیک شدن به زندگی شخصی سوژه شاید موجب خوش‌آمد مخاطب باشد اما باعث  می‌شود مخاطب از اصل متن دور شود.سه. روایت یک دست از اول تا انتهای کتاب و حتی دقت در توجه به جزئیات روایت  تا قسمت پایانی کتاب. چهار. استفاده‌ی درست از گفته‌های دیگران درباره‌ی ام‌کلثوم و پرهیز از  حاشیه‌نگاری‌های افراطی.  نویسنده‌ی محترم هرچند به بعضی از حاشیه‌ها در  زندگی ام‌کلثوم پرداخته اما تلاش کرده حاشیه او را منحرف نکند.  برخلاف مستندنگاری‌های ما که بیشتر حاشیه‌نگاری است!  پنج. تصویرسازی جذّاب برای فضاسازی. زیبایی قلم آقای بوالحسنی در تصویرسازی  نقش مهمی دارد.  شش. نمایش یک نمای کلی از فضای موسیقی در مصر.   هفت: نشان دادن تغییر فضای زندگی از سنتی به مدرن و تاثیر آن بر زندگی  ام‌کلثوم. این تغییر بویژه در هنر مشهودتر است. مثلا ورود صنعت سینما در  مصر و تاثیر آن بر موسیقی.  هشت: توجه نازک‌بینانه به روحیات خاص ام‌کلثوم. این از یک مرد واقعا  شگفت‌آور است که بتواند یک زن و تاثیر اجتماع بر روحیات او را به این  زیبایی تصویر کند. شاید این به روحیه شاعرانه‌ی آقای بوالحسنی برمی‌گردد...  نه: روانیِ نوشته تا جاییکه احساس می‌شود مشغولِ دیدنِ فیلم مستند هستید.   ده: پرهیز از هرگونه بازی‌های کلامی و لفظی غیرضرور.  یازده: پژوهش، پژوهش و باز هم پژوهش</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 11:57:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ از زاویۀ دید پسامدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%DB%80-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-abpivtm2frqq</link>
                <description>آیا از خواندنِ این رمان لذت برده‌ام؟ هم آری و هم خیر.  آری؛ چون برایم خواندن رمان‌هایی که از اندیشه برخيزند و فقط به دنبال لذت  دادن سطحی به مخاطب نباشند لذت‌بخش است.  خیر؛ چون این رمان مرگ را مبتذل دیده و مرگ‌اندیشی را به سخره گرفته است.  بالاخص اینکه رازبودگی مرگ را به یک‌جور مساله‌ی دمِ دستی بدل کرده است و  شاید نویسنده‌اش گفته که حالا که نمی‌توانیم راز مرگ را بگشاییم، می‌توانیم  آن را به یک مساله تبدیل کنیم؛  این تبدیل رازهای عالم به مساله از  تفاوت‌های فاحش تفکر مدرن و سنت است.   پس چرا تا آخر این رمان را خوانده‌ام؟ به خاطر کششی که در رمان به درستی قرار گرفته و مخاطب را تا انتها با خود  می‌کشاند.  برای من کشش این داستان در قتل‌ها و فضاهای آخرالزمانی و تولد سزارین فرزند  توسط خود مادر و ... نبود؛ کشش در مثلث عشقی هم که بر سر آن قاتلی سر شوهر  معشوقش را زیر آب می‌کند، هم نبود. البته اگر کشش را جذاب بودن صحنه‌ها و  کنش‌ها بگیریم در این موارد چندی که برشمردم و در موارد دیگری که در رمان  هست برای من جذابیتی نداشت که داستان را تا خط آخر آن بخوانم. فضاسازی‌های  رمان چه در این دنیا و فضای آخرالزمانی‌اش و چه در آن دنیا خیلی خاص و ویژه  نبود که بخواهم با آن خودم را تا انتها بکشانم. جهانِ درونی انسان‌های  رمان هم کششی ایجاد نمی‌کرد. پس چه شد که آنرا تا آخر خواندم؟!جواب یک کلمه بیشتر نیست: نگاه!  نگاه این رمان به ماجرای هستی، زندگی، مرگ و آنچه مؤلف آن را &quot;زندگی پس از  زندگی&quot; می‌نامد، نگاه ویژه و خاصی است که دست از سر مخاطب برنمی‌دارد. مولف  نگاه ویژه خود را با سوالاتی که پاسخ اکثر آنها را نمی‌دهد به مخاطب القا  می‌کند و با همین سوالات تا انتهای رمان ذهن مخاطب را درگیر می‌کند. چینش  سوالات از مرگ ، زندگی و تولد هوشمندانه است و همین مساله سبب فاصله‌ی رمان  با متن‌های فلسفی شده است.  شاید این سوالات، سوالات جدیدی نباشند و مخاطبان بسیاری برای یک بار هم شده  به این سوالات اندیشیده باشند و حتی شاید جوابهایشان را در زندگی یافته  باشند اما چرا نویسنده این سوالات فراوان را در رمان مطرح می‌کند؟ او در پی  چیست؟ چرا به آنها پاسخ نمی‌دهد؟ شاید چون رمان ظرف پاسخ به این سوالات  نیست و قطعا همین‌گونه است.  جالبش اینجاست که مؤلف به وسیله‌ی همین سوالات فضا و اتمسفری به وجود  می‌آورد که فراگیر است و همین سوالات باعث می‌شود که تصویر مؤلف از &quot;زندگی  پس از زندگی&quot; کامل شود. مخاطب هم به واسطه‌ی همین سوالات در تناقضات دنیای  &quot;زندگی پس از زندگی&quot; گیر نمی‌کند و می‌گذرد.   نکته‌ی مهم در ایجاد کشش، زبانِ رمان است. زبانِ رمان &quot;هرچه باداباد&quot; زبانِ  طنزی است که سبب می‌شود مخاطب در عین اینکه با سوالات در فضای داستان غرق  می‌شود اما در طولِ داستان خسته نشده و احساس نکند که مؤلف قصد دارد این  سوالات را به او حقنه کند. زبان رمان در باورپذیری داستان‌ها و کنش‌ها نقش  ایفا می‌کند. زبانی واقع‌گرا و سرشار از لطیفه‌هایی باورپذیر.  این رمان با سوالات فراوان به پایان می‌رسد. من هم این چندخط را با چند  سوال که پس از خواندنش به ذهنم رسید به پایان ببرم:  &quot; غربی‌ها و به طور کلی مدرنیته درباره‌ی مرگ چرا اینگونه می‌اندیشد؟ چه  شد که نمی‌توانند ابدیت را درک کنند؟ چرا ابدیت برایشان به مساله‌ی بغرنجی  بدل گشته است؟ چرا شرقی‌ها ابدیت را به سادگی می‌فهمند؟ آیا ابدیت به این  پیچیدگی است که غربی‌ها درباره‌اش می‌گویند و می‌نویسند یا به سادگی چیزی  است که عرفا و علمای اسلامی می‌گویند؟&quot;   سوالات دیگر بماند...</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 11:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان ناتمام شیطان</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-h34v4hqgxomk</link>
                <description>اغلب، ادبیاتِ دنیا را با تاریخ سیاسی و اجتماعی آن بررسی می‌کنند و کم است  که درباره‌ی ادوارِ معرفتی آن بگویند. گویا برای تحلیل‌گران و  جامعه‌شناسانِ ادبیات دانستن این موضوع مهم‌تر است که نقش حکومت‌ها و  جریان‌ها در شکل‌گیری ادبیات چیست.  اما بنظر بحث معرفتی و انسان‌شناسانه مهم‌تر باشد. چون این انسان است که با  درونیات خود ادبیات را خلق می‌کند. آنهم یک انسان، به تنهایی، داستان یا  رمان را می‌نویسد. بله قطعا از شرایط جامعه تاثیر گرفته است اما محتوا در  درون نویسنده بالا و پایین شده و به بیرون تراوش کرده است. انسان‌شناسیِ  رمان‌نویس نشان می‌دهد که چه فعل و انفعالاتِ روحی در نویسنده باعث خلق  اثرش شده است.   وقتی رمان‌های داستایفسکی را می‌خواندم جایی نوشتم که منبع معرفتی او چیست؟  بعدها خواندم که در دوران پنج‌ساله‌ی زندان تنها کتابی که به همراه داشت  انجیل بوده است. تأثیرپذیری او از انجیل را همه گفته‌اند. اما غیر از انجیل  منبع معرفتی دیگری آیا نیست؟ امثال داستایفسکی با کدام متر و ترازِ معرفتی  شخصیت‌ها را می‌شکافند، باکلمات پهن می‌کنند و دوباره می‌بافند؟  جوابهایی به این سوال داده شده‌اند. اما احساس می‌کنم در روسیه غیر از آنچه  در سیاست و حکومت جریان داشته مسائلی هم وجود داشته است که مورد توجه قرار  نگرفته‌اند. از تفاوت ذاتیِ رمان‌های روسی با رمان‌های آلمانی و انگلیسی و  حتی فرانسوی می‌شود این مساله را به خوبی درک کرد. دانستن آن برای فهمِ نوشتن در جامعه‌ی ما ضروری است.رمانِ ناتمام &quot;یادداشت‌های شیطان&quot; تعجب خواننده را دقیقا با این مساله  برمی‌انگیزد که نویسنده‌اش با کدام مبنای معرفتی انسان‌شناسی و شیطان‌شناسی  می‌کند؟ نوشته‌اند مکاشفات یوحنا! اما آیا این است و تمام؟  پس تحول معرفتی بعد از جنگی که با آمدنش دنیای غرب را به مُغاک بُرد چه  می‌شود؟ ( رمان لبه‌ی تیغ سامرست موآم هم بر این مساله دست گذاشته است). تفاوت آندری‌یف با هم‌نسلان نویسنده‌اش در روسیه چیست که آنها به سراغ  رئالیسم رفته‌اند اما او نه؟!  در درون آندری‌یف دارد چه اتفاقاتی می‌افتد که او دورانِ آینده و شاید  آخرالزمانِ تمدنی را به نظاره نشسته است؟  چرا شیطان می‌خواهد انسان را بشناسد؟ کدام انسان را؟ در چه زمانه‌ای؟ با چه  مبنای معرفتی؟  کدام شیطان؟ ابليس یا شیطانِ فاوست؟ ( شیطان در رمان مرشد و مارگریتای  بولگاکف فاوستی است) و یا شیاطین داستایفسکی؟ ( شیاطین در رمان داستایفسکی  نماد روشنفکران‌اند.) چرا شیطان در جلد یک انسان سرمایه‌دار فرو رفته است؟  چرا واندرهود می‌خواهد دنیا را تغییر دهد؟ مگنوس انسان است یا شیطان؟ ماریا چگونه دلِ شیطان را می‌‌بَرد؟ مگر نه اینکه شیطان انسان را می‌فریبد؟  و سوالات بسیار دیگری که از حوصله‌ی این نوشته خارج است. ناتمام ماندن این رمان شاید به پایان عمر نویسنده اش برگردد اما در حقیقت به ادامه داشتن یادداشت های شیطان برمی گردد که &quot; الی یوم الوقت المعلوم&quot; ادامه دارد.نکته آخر اینکه  در میانِ شاهکارهای روسی، ماندگاری یک رمانِ ناتمام نشان از آن دارد که ما  با چه اتمسفری در &quot;یادداشت‌های شیطان&quot; روبروییم.</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 11:39:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغهای بزرگ به نام رمان!</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-ecr5yzdnixam</link>
                <description>نمی‌دانم چقدرش واقعی است و چقدر از تخیل نویسنده برآمده است. نمی‌دانم آیا شخصیتی با عنوان محیا قوامیان که دختر آیت‌اللهی باشد به همین نام وجود خارجی دارد یا نه. برایم مهم نیست! چون می‌دانم دارم رمان می‌خوانم. همین کار را راحت‌تر می‌کند برای خواندن آنچه که شاید همه‌اش از اول تا آخر دروغی بیش نباشد! حالا دروغ‌بودن‌ش هم مهم نیست؛ چون این در هنر مدرن هم یک چیز عادی است و از یک مانیفست بزرگ می‌آید که &quot;دروغ هرچه بزرگ‌تر باورپذیرتر&quot;! مصاحبه‌ای از استاد مرحوم کیارستمی شنیدم که می‌گفت: ما داریم دروغ می‌گوییم فقط شاید لایِ این دروغ‌ها حقیقت‌های کوچکی هم باشد! چه اعترافِ بزرگی! کیف کردم از اینهمه صداقت!همین است. کاش نویسنده‌های ما کمی از این صداقت در وجودشان بود که دروغشان را راست جلوه ندهند! محصولات هنر مدرن تمزیج حق و باطل‌اند! البته کفه‌ی ترازو اغلب به نفع باطل است! مثال کوچکش در فیلم‌های دزد و پلیس مخاطب همیشه دوست دارد دزد از دست پلیس بگریزد و همین ماجرا را برای مخاطب جذاب می‌کند! غافل از اینکه حق با کدام است! وقتی آیدا مرادی آهنی در ابتدای رمان &quot;شهرهای گمشده&quot; نوشته این داستان واقعی نیست و اسم‌ها اگر وجود خارجی دارند اتفاقی است، همین هم صداقت است! رمان‌نویس باید بداند اگر راه سلفِ رمان‌نویسان را می‌رود دارد تلاش می‌کند، دروغش را حقیقت جلوه دهد. پس ادای حق و حقیقت درآوردن در دل رمان  گزافی بیش نیست! حال اگر تو چیزی نوشتی که با یقین کامل طرف حق را گرفتی و نخواستی در گیر و دار تخیل، حق و باطل را کنار هم بنشانی اسمِ داستان و کتابی را که می‌نویسی &quot;رمان&quot; نگذار! رمان ویژگی‌های خودش را دارد و اگر نخواستی به ویژگی‌هایش اعتماد کنی (که حق همین است)، پس لااقل تلاش نکن آنچه را متضاد با وجود رمان است را در آن جاساز کنی! رمان رمان است و آنچه تو در حال نوشتنش هستی رمان نیست. شاید چند ویژگی از رمان را با خود داشته باشد.آنچه اما مرا کشاند تا با خواندنِ این رمان چندجمله بنویسم، شگفتی من از یک پژوهش گسترده در این رمان است! انصافا دست‌مریزاد به زحمت خانم مرادی آهنی.پژوهش در رمان خیلی مهم است. پژوهش اگر نباشد شخصیت تیپ می‌شود؛ زاویه‌ی دید درست یافت همی نشود. مضمون ذبح شده و داستان آبکی از کار درمی‌آید و... بعضی می‌گویند که دیگر زمانه زمانه‌ی رسانه‌زدگی است و مخاطب به دنبال کارهای دقیق نیست و با کارهای سطحی حال می‌کند؟یک سوال: در زمانه‌ای که دیگر کتاب‌های داستایفسکی و تولستوی و بولکاگف خواهان ندارد، این مشکل از این رمانهاست یا مشکل زمانه؟! اگر ذائقه تغییر کرده این تغییر ذائقه به کجاست؟! فردا به کجا خواهد انجامید؟! بنظرم این مشکل زمانه است که رسانه‌زده است و ما باید تمام تلاشمان این باشد که در این عصر دروغ‌زدگی و سطحی‌نگری، از سیطره‌ی هژمونیِ رسانه‌ای به درآییم. و آیا در این میان وظیفه‌ی هنرمند جز بیرون کشیدن انسان از دامِ غفلت و بی‌خبری است؟ وظیفه‌ی نویسندگان انقلاب اسلامی این نیست که خود در چنبره‌ی زمانه گیر کنند بلکه باید فراتر از آن عمل کنند‌. وگرنه اگر از قوانین زمانه تبعیت کنی، چه تفاوتی است بین یک نویسنده و هنرمند با عامه مردم. اصلا نویسنده‌ای که از قوانین روزگارش تبعیت کند چگونه می‌تواند حیات داشته باشد؟! مگر بی‌حیات می‌شود اثر تازه و زنده خلق کرد؟! پ.ن: این رمان را در نمایشگاه خریدم. به حکم اینکه رویش نوشته بود از نامزدهای جایزه حبیب غنی پور! متاسفم که روشنفکری مجبورشان کرده کلمه‌ی شهید را از ابتدای اسم حذف کنند! جایزه‌ی شهید حبیب غنی‌پور عزیز...</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 21:42:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان | ولعِ انگلیسی</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%84%D8%B9%D9%90-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-y1y0aygw1sa6</link>
                <description>بعد از مدت‌ها رمانِ ۶۷۰ صفحه‌ای! حالا چرا تعداد صفحاتش مهم است؟ چون انتخاب رمانی که تعداد صفحات زیادی داشته باشد و تو را تا آخر بکشاند خودش یک امر مهمی در خواندن است. رمان‌های کلاسیک یکی از خوبی‌هایشان همین تعداد زیاد صفحاتشان است که بعد از خواندنشان یک حالتِ فتحی به خواننده می‌دهند؛ انگار قله‌ی دماوند فتح شده است! زیبایی غیرقابلِ وصفی دارد این خواندن. اصلا گاهی فکر می‌کنم کلاسیک‌نویس‌ها سرِ این موضوع با هم چالش داشته‌اند که کدامشان می‌تواند با تعداد بیشتر صفحات و حتی تعداد جلد کتاب بیشتر مخاطبِ زیادتری را جذب کنند! البته در طولِ نوشتن هم آنقدر قدرتمند عمل کنند که تا آخر هم به ورطه‌ی زردنویسی نیفتند! این است که کارهای کلاسیک را شاهکار جلوه می‌دهد! برخلاف امروز که نویسنده‌ها استادِ آب‌بستن شده‌اند و اگر کتابهای ۲۰۰ صفحه‌ایشان را بچلانی، ده صفحه حرف جدید هم برای گفتن ندارند! خواندنِ &quot;ولع مقدس&quot; خاطره‌ی خواندنِ کتابهای کلاسیک را در من زنده کرد و از این منظر چقدر عالی بود!از سوی دیگر برای من سوال است که در غرب اما چرا به این رمان‌ها جایزه می‌دهند و چرا هنوز از این کارها استقبال می‌شود ولی در کشورهایی مثل کشور ما رمان‌های زرد طرفدار بیشتری دارند؟ چرا ذائقه‌ی مخاطبِ ما را با رمان‌های باصطلاح عامه‌پسند رو به زوال پیش برده‌اند؟ ذائقه‌ای که تربیت شده تا رمان‌های زرد بخواند هرگز نمی‌تواند رمان جدی بخواند. چون حوصله‌ی اندیشیدن ندارد. در حالیکه خواندن رمان‌هایی چون ولع مقدس نیاز به اندیشیدن دارند؛ سرسری نمی‌شود خواندشان؛ مانند نوشته‌های داستایفسکی، دیکنز، زولا، هوگو، ناباکوف و...این رمانِ تاریخی که به دوران قرنِ هیجده انگلیس پرداخته و به مسائل اجتماعی، دینی، اقتصادی آن زمان ارجاع داده را نمی‌شود بی‌اندیشه خواند! اصلا اگر به نشانه‌گذاری‌های این رمان توجه نکنی نمی‌توانی بیش از نهایتا ۲۰۰ صفحه‌اش را بخوانی! این رمان سرگرمیِ عشقی که داستان روی آن سوار شود ندارد؛ البته نه اینکه داستان عشقی نداشته باشد دارد اما اصل ماجرا نیست. تعلیقِ خفت‌گیر و آنچنانی هم ندارد؛ کششِ داستانی ویژه‌ای هم نیست؛ چون نویسنده‌اش نمی‌خواهد مخاطب را مجبور به خواندن کند؛ می‌خواهد سرِ صبر بخواند و به جزء جزء آن بیندیشد. ماجرای این رمان یاد و خاطره‌ی فیلم‌های دزدان دریایی که در کودکی‌ و نوجوانی‌مان سکه‌ی رایج سریال‌ها و کارتون‌ها بود را زنده می‌کند. اشتباه نکنم و بنابر آنچه در فیلم‌های سینمایی دیده‌ایم کشتی‌هایی که انگلیسی‌ها برای استعمار و استثمار کشورهای مستضعف در سراسر جهان فرستاده‌اند همه از یک جنس بوده و حال و هوای شبیه هم داشته‌اند. کشتی &quot;ولع مقدس&quot; همان است.</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 21:34:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازِ عصر</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-xytb70moihfl</link>
                <description>این جمله را از هالوین نقاش ژاپنی شنیده‌اید که گفته:&quot;خود را از یاد ببر تا کائنات شوی&quot;. وقتی خودت را از یاد ببری نسبت به آنچه در زمان اتفاق می‌افتد، حالِ تسلیم پیدا می‌کنی. دیگر درگیر گذشته نیستی و از آنچه در آینده پیش می‌آید غافلگیر نمی‌شوی و حتی از غافلگیریِ آینده استقبال می‌کنی. آینده راز بزرگی است و هرچه عمر و دانش‌مان بیشتر می‌شود، این راز بزرگ‌تر می‌شود ولی اگر تو تسلیم ناشناخته‌ها و اتفاقات باشی به راحتی می‌توانی آن را هضم کنی و بپذیری. یکی از ویژگی‌های مهم دوران کودکی هم همین است که کودک حال تسلیم به زمان دارد. کودک عالم را با گذشته نمی‌شناسد چراکه گذشته‌ی چندانی ندارد. درگیر آینده‌ هم نیست چرا که هنوز از بسیاری حوادثِ آن بی‌خبر است؛ برای همین کوچکترین ناشناخته‌ها غافلگیرش می‌کند و حتی اگر گاها تلخ هم باشد برای کودک تلخ نیست و به راحتی از آن عبور می‌کند. و این به عدم تعلّق و رهایی او برمی‌گردد. در هنر هم این قاعده هست که اگر هنرمند گیر خودش و گذشته و آینده باشد در آنچه می‌نوازد یا می‌نویسد و یا می‌کشد و یا فیلمی که می‌سازد این درگیری با کائنات به وضوح به نمایش گذاشته می‌شود. هنرمند هم اگر تسلیم کائنات باشد حال رهایی و آزادی می‌یابد. استاد نادر طالب زاده دقیقا این ویژگی را در خود داشت‌. او درگیر گذشته و آینده نبود و به ازلی و ابدی بودن عالم باور داشت و تسلیم بود. آنچه که نادر طالب‌زاده را جذاب می‌کرد دقیقا به این ویژگیِ او برمی‌گشت. او آنقدر تسلیم بود که به سرعت می‌فهمید چه باید بکند و وظیفه‌اش در میان اتفاقات غافلگیرکننده چیست. او با قلبش می‌اندیشید و برای همین از قوانینِ دست و پاگیر عصرِ خود عبور می‌کرد.  از برنامه‌ی راز او که سالها در ماه مبارک رمضان از شبکه‌ی ۴ سیما پخش می‌شد تا برنامه‌ی عصر که از افق. هر دوی این برنامه‌ها از این ویژگی پیروی می‌کردند. آنچه راز و عصر را نمونه کرد این بود که حاج نادر به جبهه فرهنگی انقلاب آموخت که باید در زمان حرکت کند. باید بداند که اکنون وظیفه‌اش چیست و محکم قدم بردارد. او با تزریق این فکر در جریان حزب‌اللهی آنها را به خودباوری رساند و به آنها انگیزه بخشید؛ برنامه‌ی راز در این مساله پرچمدار بود. امروز او دیگر در میان ما نیست اما باید به رازِ عصرِ او بسیار اندیشید و الگو گرفت...</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 19:56:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تویی که نمی شناختمت...!</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%AA-jy45bpodj2b3</link>
                <description>تو را اولین بار در قامتِ یک شهید دیدم. شهیدی که دخترش منتظر است تا از جبهه برگردد. صبح از خواب برخاسته و خبر دارد که تو قرار است از جبهه بیایی. و تصویرِ انتظار آن دختربچه کنارِ حوض ماهی که برای ماهی‌ها قصه‌ی آمدنت را تعریف می‌کرد سالها با من بود؛ چرا؟ چون تو آن روز از جبهه برگشتی و سر کوچه جلوی چشمان دختر توسط دو منافق که بر موتورسیکلتی سوار بودند تیرباران شدی و در حالیکه دخترت بالای سرت بود به شهادت رسیدی! دومین تصویری که از تو در ذهن من نقش بسته تصویری بود که تو را در قامتِ یک مجری با جلیقه‌ی خبرنگاری دیدم؛ جوانی با چهره‌ای بور و عینکی جذاب! تصویر تو در اتاق رژی که پشت به مانیتورها ایستادی و با مخاطب تلویزیون از اوضاع زندگی در غرب می‌گویی و زندگی مستضعفان آمریکایی را روایت می‌کنی؛ روایتگر ساعتِ ۲۵.البته آن روز نمی‌دانستم که تو همان شهید تصویر اولی! تصویر سوم اما تو را با دوربین تصویربرداری به خاطر دارم که همراه گردانی از رزمندگان بوسنیایی از مسیرهای جنگلی می‌گذرید! البته نمی‌دانم کسی که از تو تصویر می‌گرفت که بود؛ شاید رضا برجی بوده باشد. آیت‌الله جنتی و سعید قاسمی هم همراهتان بودند و در خاطرم هست که این سفر یک سفر رسمی بوده است؛ البته با مخاطراتی غیر رسمی. تصویر تو در مینی بوسی که به سارایوو می‌رفت و احتمال داشت هدف گلوله‌های دشمن قرار بگیرد دقیقا در خاطرم مانده است. تصویر چهارم تصویر تو در قاب مجله‌ی سوره به سردبیریِ آقای وحید جلیلی است که درباره‌ی رسانه و دغدغه‌های انقلابیت با تو مصاحبه می‌گرفتند. هربار که در کُنج حجره‌ام مصاحبه‌هایت را می‌خواندم به وجد می‌آمدم تا چیزهای بیشتری از تو بیاموزم. اعتراف می‌کنم که به هوش رسانه‌ایت حسادتم می‌شد! خیلی از مصاحبه‌هایت را خواندم تا شاید بتوانم ادایت را روزی دربیاورم! تصویر پنجم اما خیلی از نزدیک بود. آنقدر که تو را در قامتِ استاد به نظاره نشستم. سال‌هایی بود که دوربین به دست گرفته بودم و فیلم مستند می‌ساختم. دوستان دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب روزی خبر دادند قرار است کلاسهایی با استادی شما برپا شود و من که دلم از این خبر قنج رفته بود، دوستان فیلم‌ساز دیگری را در قم مجاب کردم تا هر هفته برای شرکت در کلاسهای تو به تهران بیاییم و این اتفاق افتاد و ما پای درسهای تو در فیلم‌سازی نشستیم. تصویر ششم تو را در قامتِ یک جریان مهم و برپایی یک همایش مهم دیدم؛ همایش &quot;افق نو&quot;. دو سه سال بود که تو این همایش را برگزار می‌کردی. آن سال دیدم که این همایش در حمایت از فلسطین و قدس شریف قرار است در مشهد مقدس برگزار شود. در دلم از امام‌رضا علیه‌السلام خواستم که کاش می‌بودم و کمکی می‌کردم. عصر همان روز از مجموعه‌ی &quot;راه&quot; تماس گرفتند و گفتند که برای همایش افق نو مستندساز می‌خواهیم و من بدون هیچ پرسش و پاسخی پذیرفتم تا پارکاب تو در همایش افق نو باشم. تصویر هفتم تصویر پروازِ توست حاج نادر طالب زاده. غمی بر جانم نشسته که خواب را از چشمانم ربوده است؛ غمی بزرگ که در مِجمرم نمی‌گنجد...!</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 19:52:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی نویسنده| کریستین بوبن</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%A8%D9%86-kxqeoolhyuet</link>
                <description>من به دنبال ذره‌ای نور هستم؛ در زبان و در جهان. کریستین بوبن با کلمه نقاشی می‌کشد؛ تک تکِ کلماتش را رنگ‌آمیزی می‌کند. برای صورت‌بخشی به معنایی که قصد دارد آن را به مخاطب عرضه کند، رنگین‌کمانی از نور کلمات به وجود می‌آورد که از لایِ باران هستی‌بخش عبور کرده‌اند. درخشش عجیبی در نوشته‌های بوبن است که مخاطب را مسحور می‌کند. بوبن به الهام و کلمه اعتقاد دارد هرچند چون روشنفکرانِ فرانسوی، اعتقاد در نوشتن را برنمی‌تابد! او در نوشته‌هایش مانند متون دینی در عالم به دنبال &quot;راز&quot; است نه &quot;مساله&quot;! و این وجه اشتراک همه‌ی نوشتن‌هایی است که آن را حکمت می‌خوانند. حکما به دنبال ذرات نور حرکت می‌کنند و به نور بزرگ هستی می‌رسند. رازگشایی از حقیقت برایشان مهم‌تر از حل مساله است؛ چرا که راز را باید زیست اما مساله را فقط باید فهمید! بوبن حضرت مولانا را که در نوشته‌هایش رومی می‌خواند، از کسانی می‌داند که نورهای فراوانی از عالم یافته و قدرت پیدا کرده تا بر کلمه استیلا یابد:&quot;آنانکه آنها را حکیم یا پیامبر می‌خوانیم کلمه را در سیطره‌ی خویش می‌گیرند و با آن آتشی می‌افروزند و به آسمان که به ما بسیار نزدیک است می‌فرستند!&quot;او در مصاحبه‌ای گفته است من حکیمی را دست و دل‌بازتر از رومی ندیدم! نوشته‌های بوبن قطعا داستان و رمان نیستند. برشی از معناهایی هستند که بوبن آنها را زیسته است؛ او خدا را هم یک امر زیسته می‌داند تا وجودی که اعتقاد به بودنش داشته باشد.آنچه که انسان را به چندبار خواندن نوشته‌های او می‌کشاند کشف‌های پی‌درپی است که لای نوشته‌های او رخ می‌نمایاند. این کشف‌ها بی‌شمارند. اغلب کتاب‌هایش حجمِ کمی دارند شاید چون می‌خواهد خواننده‌اش به پایان کتاب نیندیشد! می‌خواهد مخاطب کلماتش را زندگی کند؛ می‌خواهد نور کلمات‌ش را در جانِ مخاطب بتاباند. این امر به حضورِ دائمی و مراقبت لحظه به لحظه در زندگی نیاز دارد. شاید به همین دلیل است که بوبن سالهاست از هیاهوی شهر فاصله گرفته و در روستایی در فرانسه زندگی می‌کند. نوشتن بوبن را دوست دارم از آنجهت که احساس می‌کنم او به دنبال خودش نیست؛ از خویش عبور کرده و در زبان و جهان آنگونه که خود نیز گفته، به دنبالِ نور  است...</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 19:49:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی زیباست؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oqmuakgmeg7q</link>
                <description>اگر برای فهم هرچیزی و رسیدن به درکِ واقعی مساله‌ای، باید آن را زندگی کرد پس برای فهم این مساله که آیا &quot;زندگی زیباست؟&quot; باید زندگی را زندگی کرد! حال سوال اینجاست که زندگیِ زندگی با کدام قرائت از زندگی؟ اگر زندگی میلیاردها انسان را در عالم در نظر بگیریم و هر کدام از آن را یک قرائت از زندگی بدانیم اصلا مگر این امر شدنی است؟!کدام قرائت از زندگی تو را به حقیقت و گوهرِ زندگی می‌رساند؟ حالا اگر یک قرائت از زندگی را انتخاب کردی و مشغول زندگی شدی و در نیمه‌ی راه تو را به این نتیجه رساند که انتخاب اشتباهی بود چه خاکی باید بر سرت بریزی؟ از این سوالات فراوان است. اما بنظرم زندگی را باید آنگونه زیست که بتوانی معماهای زندگیِ خودت را حل کنی و قرائت خودت را از آن معما داشته باشی! خدا در زندگی هر شخصی رازهایی گذاشته است و او را به زمین آورده تا رمزِ این رازها را از متنِ زندگیِ خویش بیابد! فلسفه‌ی زیستن با دیگران این نیست که تو راز دیگران را کشف کنی، تو باید رازهای زندگی خودت را بیابی؛ زندگی با دیگران فقط به خاطر این است که من و تو در مقامِ مقایسه از زندگی‌های مختلف و انتخاب‌هاشان عبرت گیریم. با این نکته‌ای که عرض کردم خواستم بگم &quot;زندگی زیباست&quot; ولی طراحی زندگی از خود زندگی زیباتر است!بعضی اوقات به این فکر می‌کنم که خدای تعالی اینهمه انسان را به زمین آورده تا فقط او را بشناسند؟ خوب پیامبران و اولیای الهی که تا حدی که مقدورِ شناخت بشر از آن یگانه است، او را شناخته‌اند! پس فلسفه‌ی زندگی دیگران و به این تعداد فراوانی چیست؟! فکر می‌کنم خدا خواسته ما طرحی که او برای زندگی زده است را بشناسیم نه خودش را!و چه رازهای شگرفی در این طراحیِ یگانه‌ی خالقِ هستی است که سالها و صده‌ها و قرن‌هاست همه و همه دست به دست داده‌اند تا حتی ذرات را بشکافند و به زیبایی این طراحی برسند اما به کُنه آن نمی‌رسند! رازی گشوده می‌شود اما رازهای فراوانِ دیگری سر برمی‌آورد. نويسندگان و شاعران و مخترعان و دانشمندان و فیلسوفان و عارفان و ... سالهاست در تلاشند از این طراحیِ عجیب خلقت سردربیاورند اما نشده است. و همین رازگشایی و بازکردن قفل‌های پیاپی در عالم و وجود رازهای بیشتر و بیشتر و تودرتو است که همه را به این قطع می‌رساند که &quot;زندگی زیباست!&quot;</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Thu, 05 May 2022 19:46:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رمان و عصر جدید</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-jotsozcifpix</link>
                <description>میلان کوندرا در کتاب هنر رمان می‌گوید &quot; پایه‌گذار عصر جدید فقط دکارت نیست بلکه سروانتس نیز هست!&quot; و این دقیقا همان نکته‌ایست که  آنچه اغلب شبه‌روشنفکران از ادبیات فهمیده‌اند را به چالش می‌کشد. آنها که معتقدند ادبیات و در کل هنر صرفا برای سرگرمی است!این سخن کوندرا ادبیات را در ساحتِ اندیشه می‌بیند و در کنار فلسفه می‌نشاند و آن را در ساختِ تمدن جدید در غرب یک پایِ مهم به حساب می‌آورد. همیشه برایم مساله بوده است که گرگور سامسا در مسخ و یا ک. در محاکمه و یا راسکلینکوف در جنایت و مکافات و یا آناکارنینا در رمانی به همین نام و شخصیت‌های تاثیرگذار در رمان‌های غربی صرفا جهت امر واهیِ سرگرمی خلق شده‌اند؟! همین شبه روشنفکران معتقد به امر سرگرمیِ هنر چرا برای هر کدام از این شخصیت‌ها ساعت‌ها حرف می‌زنند و می‌نویسند؟ اگر قرار بوده فقط مخاطب را سرگرم کنند که وظیفه‌شان را انجام داده‌اند، پس این حرفها قرار است چه دردی را از مخاطب درمان کند؟اتفاقا این حرفها دلیل است بر سرگرمی نبودن ادبیات و هنر در غرب. دلیل دیگر اینکه در صورت سرگرمی بودن هنر و ادبیات، مکتب‌های ادبی خاصیت خودشان را از دست می‌دهند؛ چرا که اتفاقات اجتماعی و سیاسی در شکل‌گیری مکتب‌های ادبی نقش دارد؛  آیا جریان ایده‌ئالیسم را می‌شود بدون فهم انقلاب در فرانسه فهمید؟ و یا سوررئالیسم را می‌شود بدون اتفاقات بعد از جنگ جهانی فهم کرد؟ و دیگر مکاتب را؟البته می‌دانم که این بحث سرگرمی در هنر و ادبیات یک بحث قدیمی است ولی در کتابها جواب قانع‌کننده‌ای برای سرگرمی‌بودن نیافته‌ام!در غرب رمان بسیار نوشته می‌شود که در عصر کنونی وجهِ سرگرمی‌ش بر اندیشه‌اش می‌چربد؛ اما این را باید دانست که رمان‌‌ها و نمایشنامه‌های کلاسیک قدیمی در غرب هنوز هم مورد رجوع‌اند و برای تمدن آنها حالت ریشه و اصل دارند‌ و مانند رجوع شعرای ما به اشعار حافظ و سعدی و نظامی و مولانا،  رمان‌نویسانِ آنها به شکسپیر و تولستوی و هوگو و دیکنز رجوع می‌کنند.تولید رمان در کشور ما غم‌انگیز است از آنجهت که غوره نخورده مویز شده‌اند! از آنجهت که غرب اگر امروز به تولید فراوان رمانِ سرگرم‌کننده رسیده است، عقبه‌ی مهمی در گذشته دارد که قله‌هایی چون دیکنز و هوگو و سروانتس و تولستوی و کافکا و ... در آن وجود دارند اما ما هنوز به دامنه‌ی قله ادبیات آنها نرسیدیم داریم به وفور رمان صرفا جهت سرگرم کردن مخاطب تولید می‌کنیم. توضیحش بماند برای بعد... در آخر اینکه اگر رمان در ساختِ تمدن غرب نقش داشته، قطعا می‌تواند در شکل‌گیری تمدن جدید اسلامی هم نقش داشته باشد اما بشرطها و شروطها...</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 20:15:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ رمان دروازه خورشید</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF-pmapsebqfdf3</link>
                <description>فرهنگ عرب قطعا بر ما تاثیرگذار است؛ بسان دو همسایه که یکی بر دیگری تاثیر می‌گذارند. نمی‌شود در جایی زندگی کنی و نسبت به زندگی همسایه‌ات بی‌تفاوت باشی! حالا اگر از این بگذریم که فرهنگ اسلام هم فرهنگی عربی است و این خود تاثیر فراوانی بر ما دارد. من حتی وقتی ترجمه‌ی کتابهای عربی را می‌خوانم تاثیر کلام عربی را بر مترجم به عینه می‌بینم؛ از آنجا که کلمات عربی از عمق عجیبی برخوردارند و نمی‌گذارند مترجم سطحی از کنار کلمات بگذرد. شاید این حرفِ من به کتِ خیلی‌ها نرود که ما به فرهنگ عربی نیاز داریم. فرهنگ عربی از دیرباز با فرهنگ ما درهم تنیده‌اند و البته همچنین فرهنگ فارسی بر عربی تاثیرگذاشته است. در اشعار عربی و فارسی رد این درهم تنیدگی را می‌توانی بگیری. جهانِ زندگی ما با جهان مردم عرب یکی است و در جایی زندگی می‌کنیم که نمی‌توانیم نسبت به آن جهان بی‌تفاوت باشیم.ما دیوار به دیوار جهان آنها هستیم. #فلسطین زخم مشترک دو جهان است؛ غمی دائمی نشسته بر سینه‌ی همه‌ی مردم عرب و فارس! تصور جنایتِ غرب بر علیه این کشور مظلوم و مردمانش انصافا نشاید! اینکه شبی مردمی را از خانه و کاشانه‌شان آواره کنی و بسیاری از آنها را سر به نیست گردانی جز از وحشیان صهیونیستی برنمی‌آید! همیشه دوست داشته‌ام رمانی درباره ۱۹۴۸ بنویسم و هنوز هم مشتاقم. اما خواندن رمان &quot;دروازه‌ خورشید&quot; انصافا لذت نوشتن آن رمان را به من بخشید. رمان مستندی حاصل از مصاحبه‌های فراوان با آوارگان فلسطینی در اردوگاههای لبنان. آنهم توسط یک مسیحی که اتفاقا سال ۱۹۴۸ در بیروت به دنیا آمده است. رنگ‌پردازی و تصویرسازی الیاس خوری در این رمان جذاب است و دلکش! هرچند از سویی بسیار غم‌انگیز است و جانکاه! وصف زندگی آوارگان و رانده‌شدگان فلسطینی. رمان بسیار فضای شاعرانه‌ی عربی دارد و فضاسازی‌هایش تو را به یاد نویسندگان و هنرمندان عرب می‌اندازد که این سال‌ها بسیار اسمشان را شنیده‌اید. ۱۹۴۸ باید برای همیشه بماند و دروازه خورشید می‌تواند تو را با خود دقیقا به همان سال ببرد. فلسطین ۱۹۴۸، فلسطینِ خون و درد و جنون است و پیرزن دیوانه‌ای که استخوان جمع می‌کند نماد جنون است و این جنون نتیجه‌ی بهت مردم آواره است که هیچ مستمسکی برای چنگ‌زدن و فریاد نمی‌یابند و مجبورند بغض‌ها را در قلبشان جمع کنند و این فروخوردگی بغض‌ها با انسان چه خواهد کرد؟! </description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jan 2022 20:04:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه چیزی از ادبیات ما در ادبیات غرب نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%DA%86%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-nnbvp1ursvv7</link>
                <description>ادبیات فارسی و یا بهتر است بگویم ادبیات شرق را همیشه با غرب مقایسه کرده‌ایم و سنجیده‌ایم که ادبیات غرب چه چیزی دارد که ادبیات ما ندارد! ادبیات در این چند جمله‌ای که می نویسم، معنای عام دارد و به قالب خاصی اشاره ندارد!مثلا می‌گوییم ادبیات غرب به روابط زمینی سوژه‌ها ومسائل مادی آنها می‌پردازد. یا اینکه ادبیات غرب درگیر تجربه است و آنچه را می‌بیند بیان می‌کند؛ ادبیات غرب متاثر از فلسفه‌ی حاکم بر آن، نگاه سوبژکتیویستی دارد! اومانیست و عقل خودبنیاد غربی در ادبیات غرب ملموس است و... آیا اجازه داریم به این بیندیشیم که در ادبیات شرقی چه چیزی هست که در ادبیات غرب نیست؟!ما برای تولید هویتِ جدید برای ادبیاتمان آیا نیاز نداریم که از ادبیات خودمان چیزی را به ادبیات متجدد بیفزاییم و حالت سومی بین سنت و تجدد برگزینیم؟! آیا نمی‌توانیم فی‌المثل ویژگی ادبیات سنتی‌مان را در قالبِ ادبیات جدید به کار گیریم؟آیا باید بریده از هویتمان به ادبیات جدید از داستان و رمان بیندیشیم؟! این سوالات باعث شد که وقت خواندنِ رمانِ &quot;بازگشت به پنج‌رود&quot; نوشته‌ی آندری وُلوس که درباره‌ی رودکی شاعر بزرگ ایرانیست، دقت کنم ببینم آیا این رمان توانسته آن شوریدگی و شیدایی ادبیات ما را که در اشعار قدیمی ما مشهود است منتقل کند؟ قبول دارید از ویژگی‌های مهم اشعارِ گذشتگان ما یکی همین ویژگی شوریدگی و شیدایی است که در جایی از شعر، انگار شاعر دیگر از خویش رسته است و بیرون از هویت مادی خویش دارد شعر می‌گوید! شاعر انگار از پیله‌ی تن رهیده و به پرواز درآمده است و حیات حتی دنیوی را در حالتی خلسه‌وار توصیف می‌کند!اصلا مخاطب نیز وقتی به اینجای شعر که از شوریدگی و شیدایی شاعر برآمده، می‌رسد، از خود بیخود می‌شود و حال شعفی می‌یابد وصف ناشدنی! وقتی شوریده‌حالی چون رودکی و اشعار و نکات نغزش را در قالبِ رمان می‌بینی، می‌بینی نه تنها آن شوریدگی سر بریده شده که اصلا از رودکی شخصیتی معمولی به تصویر کشیده شده است! تصویری که با آنچه از شعرهایش برمی‌آید فاصله‌ای چشمگیر دارد. این رمان کسی را به وجد نخواهد آورد و کسی که به وجد نیاید چرا باید از این رمان خوشش بیاید؟! البته رمان بدی نیست و در روایت ضعف ندارد و اتفاقا بعضی از جاهایش تاریخ را زیبا روایت می کند و کشش خوبی دارد. اما با توجه به عدم وجود شیدایی و شوریدگی که در شعرهای رودکی و ادبیات سنتی ما بوده می گویم این رمان کسی را مثل شعرهای رودکی به وجد نمی آورد! این نقطه ضعف نیست. بلکه من به این می اندیشم که چرا از ویژگیهای ادبیات کهن در این رمان استفاده نشده است؟به نظرم ( در حد یک فکر) ما باید ویژگی‌های هویتی ادبیاتمان را همراه با مثلا رمان و ادبیات دنیای مدرن درآمیزیم، آنوقت شاید بتوانیم مدیومِ جهانیِ ادبیاتمان را زنده کنیم.ویژگیهای هویتی ادبیات ما بسیارند و درباره‌شان خیلی نوشته شده است وچه ویژگی‌های خاص و منحصر بفردی هم هستند که در ساخت هویت و شخصیت ما نقش بسزایی داشته اند.حقیر در رمان‌هایی که از غرب خوانده‌ام سرجمع این ویژگی‌ها را نیافتم. امیدوارم در آینده درباره ویژگی‌های دیگر هویت ادبیاتمان باز هم بنویسم... بعون الله تعالی پ.ن : ۱.رمان‌نویسان ما آنقدر مَشغول تاریخ و موضوعات بیهوده‌اند که رمان رودکی را یک روس نوشته است! ۲. این رمان متاسفانه گویا در تاریخ‌نگاری ضعف شدید دارد و زمان‌ها و دورانهای فارسی و عربی قاطی شده‌اند.</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 10:58:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مقاله ای بی مانند از استاد شریعتی درباره پیامبر</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1-zkhypcsh65rp</link>
                <description>۱. بنابر خاطره‌ای که در کتاب &quot;سه یار خراسانی&quot; از قول مرحوم استاد حکیمی نقل شده ، استاد شریعتی مقاله سیمای محمد را به سفارش استاد شهید مطهری در جواب به کتاب علی دشتی ( که با فهم ناقص علیه پیامبر کتابی نوشته بودند) نوشته‌اند. مرحوم حکیمی با توجه به سابقه‌ی کدورت شهید مطهری از دکتر شریعتی می‌پرسند: دکتر شریعتی؟ شهید مطهری در جواب می‌گویند &quot;بله قلم او می‌تواند جواب این کتاب را بنویسد&quot;. البته شهید مطهری چهار نفر دیگر را هم برای نوشتن کتاب درباره پیامبر در نظر می‌گیرند.۲. به شهادت این کتاب شهید مطهری گفته است که من مقاله سیمای محمد را سه بار خوانده‌ام. با توجه به شناخت نسبی از شهید مطهری و روحیات ایشان در حساسیت به متن‌های تاریخی و مذهبی، حدس می‌زنم که چون استاد شریعتی در این مقاله سیمایی را ترسیم می‌کند که به حقیقت مستند تاریخی از پیامبر بسیار نزدیک است، شهید مطهری از آن خوشش می‌آید.دکتر شریعتی در پی آن نیست که پیامبر تازه‌ای معرفی کند؛ تمام تلاش استاد شریعتی بر اینست که دستش را به سوی حقیقت دراز کند و آنچه را دقیق می‌یابد به مخاطب منتقل کند!۳.استاد شریعتی در این مقاله نمی‌خواهد بگوید این پیامبری است که من فهمیدم! او دارد تلاش می‌کند با علومی که آموخته و دانشی که یافته، حقیقت محمد را بشناساند؛ بدون آنکه از خود چیزی بر آن بیفزاید. این با این مساله که این روزها بعضی از هنرمندان و نویسندگان سعی می‌کنند از شخصیت های تاریخی چیزی را بفهمانند که درک خود آنها از آن شخصیت است و به واقعیت آن شخصیت نزدیک نیست، خیلی فرق می‌کند. آقای شریعتی و امثال او تمام تلاششان در نوشتن، رسیدن به ادبیات ازجنس حضور است. یعنی نه تنها به دنبال آنند که خود به حقیقت آن شخص راه یابند که می‌خواهند دست مخاطب را بگیرند و با خود به حضور آن حقیقت برسانند!اما متاسفانه چون نویسندگان ما اهل تتبع و پژوهش‌های فراوان برای رسيدن به واقعیت شخصیت و زمانه‌ی او نیستند، اغلب در پی شناساندن آن حقیقت با فهم ناقصِ خودشان هستند و این مساله همان خطریست که رمان‌های تاریخی ما را تهدید می‌کند. نکته اینکه این مساله در ساختِ شخصیتِ مثبت و منفی فرق نمی‌کند؛ مثلا شخصیت معاویه هم آنگونه نیست که واقعیت معاویه بود بلکه آن چیزی است که به اصطلاح نویسنده خلق کرده است! معاویه‌ی قرن ۱۴ هجری در فلان رمان آنی نیست که در قرن اول هجری بوده است! این معاویه زاییده ذهن نویسنده است و قس علی هذا...البته این شاید به تفاوت زمانه‌ ما با زمانه شریعتی هم برگردد. در آن زمان به خاطر واقعیت‌های جامعه و عدم شناخت فکری دقیق از تاریخ تمام تلاش نویسندگانی چون شریعتی، مطهری، شهیدی و حتی خود استاد حکیمی رساندن حقیقت تاریخ بود اما امروز گویا دیگر نان در حقیقت تاریخ نیست. بلکه باید شخصیت‌های تاریخی را آنگونه بپردازیم که جامعه دوست دارد آنها را آنگونه ببینید!هر چند در واقعیت بسیار متفاوت از آن باشد که ما برساخته‌ایم...!در آخر نکته ای مهمسیمای محمد در کتاب سه یار خراسانی با اصلاحات استاد حکیمی کمی مختصر شده است. گویا مرحوم حکیمی تا آخر عمر خویش در پی آن بودند که به همین صورت که در این مقاله انجام داده‌اند، نوشته‌های دیگر دکتر شریعتی را اصلاح کنند؛ البته بنابر وصیتی که خود دکتر به آقای حکیمی کرده بودند؛ اما حسرتش ماند...روح هر سه استاد و یار خراسانی در این شب‌ها مهمانِ پیامبر اعظم ان شاءالله تعالی.</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 14:38:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خونِ زیاد حماسه نمی سازد...!</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF-jv2ezkzrumij</link>
                <description>کارمک مک‌کارتی نویسنده‌‌ی عجیبی است! نه از آن جهت که گوشه‌گیر و منزوی است و در عین حال می‌تواند جهانی را تصویر کند که شاید اصلا آن را از نزدیک درک نکرده باشد. بلکه از آن جهت که به مسائلی می‌اندیشد که اتفاقا مسائل خاص نوعِ بشر است. خود گفته است که از نوشته‌هایی که به مرگ و زندگیِ بشر نپردازند، خوشش نمی‌آید و معتقد است آن‌ها اصلا ادبیات نیستند! در جاده که رمانِ معروف اوست او با یک نگاه عجیب و غریب تنهایی انسان را واکاوی می‌کند و مسیری را که به سوی پایانِ هستی می‌پیماید را مساوقِ فضایی هراس‌انگیز و آسمانی غباراندود تصویر می‌کند! پدری که در تلاش است تا پسرش را نجات دهد. او جاده را سال ۲۰۰۶ نوشته  است! خیلی‌ها شاید فیلمش را دیده باشند. اصلا مهم نیست که هالیوود آن را برای فکری که در آن سال‌ها ترویجش می‌کرد یعنی &quot;پایان جهان&quot; برگزیده باشد؛ آنچه میان رمان جاده با فیلمش فاصله می‌اندازد دقیقا نگاه انسان‌شناسانه‌ی مک کارتی است به نگاهِ اجتماع‌زده‌ی هالیوودی! مک‌کارتی به دنبال پایان جهان نیست و برایش مهم نیست. او انسانی که به پایان جهان نزدیک می‌شود برایش مهم‌تر است و هویتی که از دست می‌رود. نگاه انسان‌شناسانه‌ی مک کارتی اما در رمان نصف‌النهار خون پیداتر است‌. او رمانِ نصف‌النهار خون را سال ۱۹۸۵ نوشته و من به خاطر آنکه ذهنم درگیر مساله حماسه است و در تعریف آن خواندم که رمانی حماسی است، خریدم تا بخوانم؛  روایت تاریخی در دلِ این رمان هم اتفاق افتاده و مستند است به تاریخ و این دلیل دوم برای خواندن رمان بود. البته این رمان حماسه نیست و هر داستانی که مقدار زیادی خون در آن ریخته شود حماسه نمی‌سازد؛ اما از طرفی این رمان بس جدی و دارایِ ادبیاتی باصلابت و تاثیرگذاریست که از ویژگی‌های ادبیاتِ حماسه است. این رمان داستان پسری است که از خانه می‌گریزد و با یک گروه ۱۲ یا ۱۳ نفره‌ی خشن و تبهکار در جنوب آمریکا همراه می‌شود. در این ميان حضور دو نفر در این گروه برای نویسنده مهم‌تر از دیگر اعضای گروه است؛ یکی کشیشِ ملحدیست که در ابتدای داستان مشخص می‌شود که لاقید هم هست؛ نفر دوم دیگر یک قاضی بی‌مو که در سراسر بدنش یک مو نیست؛ نه در بدن و نه حتی در چشم و ابرو! قاضی خداباور است و اهل مکاشفات و متافیزیک که حکم راهبر فکری و اندیشه‌ای این گروه را بر عهده دارد و حتی یک جاهایی این گروه را با راهکارهایی عجیب نجات داده است. ترکیبی از زندگیِ سرخپوستی و وسترن اتمسفر عجیبی به داستان داده است و در رمان به وفور خون ریخته می‌شود و آدمهایی بی‌شمار توسط گروههایِ وحشی کشته‌ می‌شوند. پسری که در این رمان نقش اصلی را دارد اصلا فعال نیست و تو حرکت خاصی از او نمی‌بینی! او هرچند در میان این گروه خشن است ولی تو او را در حد یک ناظر می‌بینی که قرار است  چیزهایی که می‌بیند خود را بیابد و در این دنیای وحشی زندگی بیاموزد! البته کارهایی انجام می‌دهد ولی نقش خاصی ایفا نمی‌کند.قاضی در اواسط رمان داستانی تامل‌برانگیز برای گروه تعریف می‌کند و در انتهای داستان وقتی کشیش از او می‌پرسد : راه تعالی بچه‌ها چیه؟ می‌گوید: بچه‌ها را وقتی هنوز کم سن و سالند، باید با چند تا سگ وحشی توی یه قفسه قرارشون داد. باید گذاشت با تدبیر و سر رشته‌ی خودشون معمای یکی از سه دری رو که به لانه‌ی شیرهای درنده وا نمی‌شه حل کنند. باید لخت و پابرهنه فراری‌شون داد سمت بیابون‌ها تا این‌که... به نظرم مک‌کارتی در این رمان دقیقا همین کار را با پسر( نقش اول) می‌کند و او را عریان میان گروه‌های وحشی انسانی رها می‌کند تا معماهای زندگیش را خود حل کند. رمان سرخی غروب در غرب (عنوان دوم) هرچند در نگاهِ اول رمانِ وسترن به نظر می‌رسد و صحنه‌های درگیری فراوان دارد اما در لایه‌های زیرین رمان، اندیشه‌ای در جریان است که با طمانینه خاصی در پسِ صحنه‌ها روایت می‌شود.در آخر اینکه رمان‌هایی که جدی نوشته می‌شوند برای کدام مخاطب‌اند؟! مک کارتی برای کدام مخاطب می‌نویسد؟! برای مخاطب قرنِ بیستمی؟! برای مخاطبِ درگیر خور و خواب و شهوت؟! مک کارتی مخاطب نوشته‌هایش را چگونه می‌بیند؟! مخاطبی که در میانه‌ی دنیایِ مدرن با انواعِ تنهایی‌ها و غم دست و پنجه نرم می‌کند؟!</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 10:45:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«مرگ» به زندگی معنا میدهد...</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-hwjrnfjgkysh</link>
                <description>https://www.mashreghnews.ir/news/1201512/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%87%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AFدر ماجرای مستند آقا مرتضی این دعواها نیستند که مساله‌اند؛ اینکه کی چه کار کرد و کی چه نکرد. اینکه کارگردان مستند چه می‌گوید و دیگران اعم از کارگردانِ محترمِ &quot;انحصار ورثه&quot; و استادِ کارگردانِ &quot;روایتِ راوی&quot; که از قضا دامادِ شهید آوینی است و حتی خانمِ مکرمِ شهید چه گفته‌اند. مساله اصلی این است که چرا هر سال دمِ شهادتِ سیدشهیدانِ اهلِ قلم، بلوا درست می‌شود؟! یکسال در مراسم و یادبودهایِ شهید؛ سالهایی با مناظر‌ه‌های تلویزیونی با موضوعِ مشترکِ &quot;کدام مرتضی؟&quot;! یکسال اعتراض خانواده به تغییر سالروز شهادت از ۲۰ فروردین به ۲۱ فروردین در تاریخ رسمی کشور! سالی هم با مصاحبه‌های امثالِ بهنود که روایت خود از ماقبلِ انقلابِ شهید را بیان می‌کند و امسال هم با یک مستند به اسم آقامرتضی که نویسنده کتاب زندگی زیباست آن را ساخته است و اعتراضها و تاییدهای آن!این بلواها آنهم درست در ایام شهادتِ آن هنرمندِ حکیم، حتما باید وجهی در ورایِ عالمِ ناسوتیِ ما داشته باشد. شاید او هنوز هم دارد کار می‌کند و نهیب می‌زند و مانند روزهای حیاتش در زمین، مرعوبیت دوستان جبهه انقلاب در مقابل جبهه روشنفکری و غربزده را نشانه رفته است؛و از سوی دیگر بیماریِ &quot;عُجب&quot; در جریان حزب‌اللهی را اعلام کرده و راهِ درمانِ آن که همانا زیستنِ هنرمند در میانه‌ی خوف و رجاء است، را نشان می‌دهد.دارد می‌گوید هنر انقلاب اسلامی هنوز هم راهِ زیادی در پیش دارد. هنوز به بلوغ نرسیده است و هنوز باید بیاموزد و راه جدید بگشاید. اما کو گوشِ شنوا؟!همه دچار روزمرگی هستیم و او همیشه در این روزها ما را به خودمان فرامی‌خواند. براساسِ تعلیمات آن حکیم &quot;هنر غلیان دردمندی است.&quot; اما انگار این دردمندی در ما مُرده است! شیداییِ هنر را گم کرده‌ایم. هنر ما وسیله‌ای شده است برای تفاخر و پز و منافعِ شخصی و جریانیِ ما! هنرمندانی که القابِ هنرمند انقلاب را یدک می‌کشند در حالِ خودزنی‌اند! با تولید کارهای ضعیف، کلیشه‌ای و بعضا ضدِ انقلاب! جهتِ رسیدن به منافعِ مادی و رشدِ بِرندِ سازمانی!!!او سالها نوشت که هنر انقلاب اسلامی باید جریانی تازه باشد برای دورانِ تازه‌ای که با انقلابِ خمینیِ کبیر در دنیا به وجود آمده است. دورانِ تاریخیِ توبه‌ی بشر؛ دورانِ طلیعه‌ی ظهورِ حضرت صاحب!و هنرمندِ انقلاب اسلامی باید بیندیشد، تا نقشِ خود را در تاریخِ جدید عالم بیابد و برای تاثیر در خود و دیگران حجابهای وجودِ خویش را بدَرَد.اما کو این نگاه؟! او برای تبیین نگاه خود فقط ننوشت عمل کرد؛ فیلم ساخت؛ شعر گفت؛ نوشت و چه نوشتنی! اوجِ شکوهش را که در مستندنگاری &quot;فتحِ خون&quot; به نظاره نشسته‌ای؟! این قصه‌ی خودِ اوست از قوسِ نزولِ &quot;پیش از انقلاب&quot; تا قوسِ صعودِ &quot;حیاتِ عندالرب&quot;!  از آغازِ  همراهی با قافله‌ی خمینی تا رسیدن به قافله‌ی عشقِ اباعبدالله! از جهاد در درود و ترکمن صحرا و سیلِ خوزستان و جنگ در خرمشهر و آبادان و سیستان و بلوچستان و بعد در مجله‌ی سوره و حوزه‌هنری و روایتِ فتح تا غلطیدن در خونِ خویش در کربلایِ فکه! مسیرِ آوینی مختص اوست و کسی را یارای زیستن چون او نیست! چرا که او حضورالحاضر را درک کرد. او فهمید برای یافتن حقیقت باید در فضایِ وجودیِ خمینی کبیر زیست و باید همه‌ی وجودش در خدمتِ حکمتی باشد که امام در حالِ تکوین آن بوده و هست. و کدامیک از ما چنینیم؟!و یا اصلا چنین می‌اندیشیم؟!صدایِ آوینی از پسِ حیاتِ ناسوتی ما و از پسِ حجابهای بین ما و او هنوز هم شنیده می‌شود. او فریاد می‌زند بمیرید قبل از آنکه بمیرانندت. واسمعوا دعوتَ الموتِ آذانکم...او فهمید که قبله‌ی هنر انقلاب اسلامی در مُردن و میراندنِ خویش است. او فهمید این مرگ است که به زندگی معنا می‌دهد و هنرمند انقلاب اسلامی باید تمام توجهش به جانبِ حیّ لایموت باشد و در این راه هر لحظه و مدام بر خواسته‌های نفسانیِ خویش لگام زند! این اشراقِ وجود هنرمند است که هنر میزاید پس باید تمامِ وجودش در خدمتِ مقامِ زیبایی مطلق باشد. او فهمید که هرچه زیباییست برایِ &quot;وجود&quot; است که از منبعِ لایزالِ الهی سرچشمه می‌گیرد و هرچه تاریکی و ظلمت است برای &quot;هیولا&quot;یِ تن آدمی است که مملو از خواهشها و شهواتِ نفسانی است. پس به ندایِ او درمحضرِ ولایت اعظم الهی گوش دار:&quot; مایه‌ی اصلیِ هنر این درد غربت است؛ غربتِ آدمی که با خطابِ اِهبطوا از دریای جوار بدین کرانه‌ی تشنه فرو افتاده تا تشنگیِ عشق را دریابد. غربتِ آدمی که از دیار عدم و قِدم به این منزل حادثه فرود آمده، از دارالقرار به مهبط بی‌قراری و عشق... و آن وصل که عاشقان می‌گویند حاصل نمی‌آید جز در &quot;مرگ&quot; که علاجِ لاعلاجی‌هاست. تا زنده‌ایم هوشیاریم و هوشیار در خودیِ خود اسیر است و تا عقل باقی است &quot;خود&quot; از میانه برنمی‌خیزد... مگر آن‌که شرابِ مرگ درکشیم که یکسره از عقل و از خود می‌رهاندمان. این سرّی است که در موتوا قبلَ ان تموتوا فاش کرده‌اند. &quot; https://www.mashreghnews.ir/news/1201512/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D9%88%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%86%D9%87%DB%8C%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF </description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 10:40:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صد رمانِ خارجی برایِ ۱۴۰۰</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%90-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B0-gjetu9wglvk3</link>
                <description> به کسی رمان خارجی معرفی نمی کنم. چون با  هر معرفی غلطی مخاطب از خواندن باز خواهد ماند. از سوی دیگر تجربۀ زیسته و  خلقیات و سلایق افراد هم در لذت بردن از کتاب نقش دارد. به سیر مطالعاتی  هم که مطلقا اعتقادی ندارم. اعتقاد دارم هر کسی باید بر اساس نیازش به سمت  کتابها برود تا هم از آنها لذت ببرد و هم نیازش برطرف شود.این لیست رمان خارجی هم فقط برای اینست که برایتان بگویم از چه رمانهایی  لذت بردم. همین. هیچ نیت دیگری پشت این انتخابها نیست. به دور از هر پزی  فقط رمانهایی را لیست کردم که از خواندن‌شان لذت برده‌ام. سعیم این بوده که  تاثیر مشهورات را در انتخاب کم کنم. بهترین لیست رمان خارجی هم نیست .  ادعا هم نداریم که این لیست بهترینها هستند.رمانهایی که خوانده ام را یا از کسی که به او اعتماد داشتم، تعریف آن را  شنیده ام و یا بعدها خودم از قلم نویسنده ای خوشم آمده و تمام آثارش را  خوانده ام . بارها شده رمانهایی را به خاطر مترجمش خوانده ام. در این  انتخاب هم به ترجمه ها توجه داشته ام و سعی کردم ترجمه های بدی را معرفی  نکنم. البته ترجمه هایی را که نخواندم معرفی نکردم.از خیلی از کلاسیک ها که جزو صد رمان برتر دنیا هم هستند، گذشتم. چون دیگر  تقریبا اکثر قریب به اتفاق کتابخوان‌ها با آنها آشنا هستند. بعضی از  کلاسیک‌ها هم که در لیست آمده به خاطر لذت مضاعفی است که از خواندن آنها در  دلم مانده است.معیار انتخاب فقط هم لذت نیست. سعی کردیم هم سبک نوشتن و هم محتوا و هم فرم  را در نظر بگیریم؛ بعضی را به خاطر محتوا و فرم؛ بعضی را به لحاظ تکنیک  داستان‌گویی و بعضی را هم به خاطر نگاه خاص و ویژه به یک مساله انتخاب  کردیم.توفیق همه از اوست...1.    لبه تیغ | سامرست موآم | مهرداد نبیلی| فروزان فر* اولین رمانی است که به من نشان داد رمان چیست؟ قبل از آن رمان خوانده  بودم اما به این درک بعد از خواندن لبۀ تیغ رسیدم. آنجا که فهمیدم رمان  انسان را به مرکز زندگی میخواند و بار معناییش با غالبهای دیگر داستان  متفاوت است و هستی‌شناسی وجه تمایز مهمی است که رمان با دیگر غالبها دارد.2.    مادام بوآری | گوستاو فلوبر | مهدی سحابی | نشر مرکز*معنای شاهکار رو با خواندنِ این رمان تجربه کردم.3.    مرشد و مارگریتا | میخائیل بولگاکف| عباس میلانی | طرح نو* این رمان را سه بار خوانده‌ام و هنوز هم تصویر مراسم رقص ابلیس مرا به  وجد می‌آورد. اوج داستانی که بولگاکف آن را در 12 سال نوشته و بعد از مرگ  او به چاپ رسیده است. شخصیت های داستان این رمان با شخصیت های نمایشنامۀ  دکتر فاوست مقایسه کنید. شاهکاری که فقط از بولگاکف برمی‌آمده است ولاغیر.4.    دل سگ | میخائیل بولگاکف | مهدی غبرایی | کتابسرای تندیس* شاید بهترین رمان سیاسی دنیا. روایت تمثیلی از دورانِ سیاه روسیه. روزی که آن را به دست گرفتم پایین نگذاشتم تا تمامش کردم.این را بگویم که رهبرانقلاب بعد از ترور وقتی در بیمارستان بودند تعدادی از  نویسندگان به عیادتش رفته بودند؛ آقا در آن دیدار این رمان را معرفی کرده  اند.5.    پدرو پارامو | خوان رولفو | احمد گلشیری| ققنوس* چقدر این رمان شگفت انگیز است! چقدر مفهومِ مرگ در آمریکای جنوبی با مفهومِ مرگ در کشور ما شباهت دارد.6.    سیدارتها | هرمان هسه |سروش حبیبی | ماهی* هرمان هسه هنرمند است و سعی دارد حقیقت را بیابد و به دیگران بنمایاند. حتی اگر بخشی از حقیقت در شرق عالم باشد؛ در آیینی شرقی.7.    هندرسون شاه باران | سال بلو | نشر نو* پشت جلد کتاب نوشته بود سال بلو این کتاب خودش را از باقی کتابها بیشتر  دوست داشته. برای همین خریدم و لذت بردم. قبلا دم را غنیمت بشمار بلو را  خوانده بودم.8.    جنایت و مکافات | داستایفسکی | مهری آهی | نشر خوارزمی* اتمسفر داستان را با خواندنِ این رمان فهمیدم. آنگاه که بعد از خواندنش  در بیرون هم انگار در سن‌پترزبورگ قدم می زدم و هوای روشن روز برایم تاریک  می‌نمود. تاکنون سه‌بار آن را خوانده‌ام و با آن هربار یک مسالۀ تازه  آموخته‌ام. نکته اینکه خواندن یک بار رمانها همیشه برای لذت بردن است و  خواندن دوباره و چندبارۀ آن برای آموختن تکنیک نوشتن.9.     آناکارنینا | لئو تولستوی | سروش حبیبی |نشر نیلوفر*آنچه در این رمان مهم است حتما نوعِ نگاه تولستوی به مساله خیانت است.  خواهشا نگاه او را با نگاهِ سطحی داستانهای ما درباره مساله خیانت بسنجید.10.    شیطان و پول |لئو تولستوی | رضا علیزاده | نشر روزنه* دو داستان بلندی که به اندازۀ رمانهای بزرگ دنیا حرف برای گفتن دارد؛ داستان سرراستی دارند.11.    سرخ و سیاه | استادندل | مهدی سحابی | نشر مرکز* جایی نوشتم لقب شاهکار برای این رمان کم است.12.    پر | شارلوت مری ماتیسن |میمنت دانا | نشر جامی* شنیدم یکی از علمای اخلاق هم این رمان را معرفی کرده‌اند. به نظرم تنها  رمان عاشقانه‌ایست که تصویر کامل و متفاوتی از عشق می‌کشد؛ البته در بین  رمانهای عاشقانه‌ای که من خوانده‌ام.13.    زمانی که یک اثر هنری بودم | اریک امانوئل اشمیت |  فرامرز ویسی و آسیه حیدری | نشر افراز *این اثر اشمیت را از کارهای دیگرش پخته‌تر یافتم. البته به غیر از نمایشنامه خرده دعواهای زن و شوهری که نمایشنامه است.14.    شبی از شبهای زمستان مسافری | ایتالو کالوینو | لیلی گلستان | نشر آگه* هنوز هم آنجا که در صفحات ابتدایی نوشته است شما دارید رمانی از کالوینو  را میخوانید به ذهنم است و تصویری که از مخاطب کتابش در حالات مختلف ارائه  می‌دهد. انصافا آغازی متفاوت دارد با روایتی متفاوت.15.    دکتر ژیواگو | بوریس باسترناک |علی اصغر خبره زاده | نشر نگاه* حتما کتاب &quot;علیه استبداد&quot; که در مورد چگونگی نوشته شدن این رمان است را  هم بخوانید. هم فیلمش راببیند و هم درباره‌اش و تاثیری که در جامعه روسیه  داشته بخوانید.16.    خداحافظ گری کوپر|رومن گاری |سروش حبیبی | نشر نیلوفر* سبک روایت این کتاب را در چنتا کار دیگری که از گاری خواندم نیافتم.  زندگینامه اش را هم بعد این رمان بخوانید. شاید نشانی از آن زندگی در این  رمان یافتید.17.     رفیق اعلی |کریستین بوبن | پرویز سیار |نشر طرح نو*  بعضی آن را سیره نویسی می دانن. اما انصافا فراتر از هر سیره نویسی است.  آنچه زیبایش کرده اینست که بوبن با غور در اندیشه های فرانچسکوی قدیس، به  زبانی مشترک با او رسیده و هرچند خیلی از جملات،جملات بوبن هستند اما انگار  از اندیشۀ  فرانچسکو بیرون آمده‌اند!18.    ژه | کریستین بوبن |ثالث19.    ژرمینال | امیل زولا |  سروش حبیبی| نشر نیلوفر* به دور از نگاه ماتریالیسیتی زولا در این رمان، این رمان اما انقلاب و  تغییر نگاه معدن‌چیان را خوب تصویر می‌کند. تازگی‌ها خواندم که در زمان  خودش با بینوایان ویکتور هوگو مقایسه می‌شده است. حتی بعضی آن را بینوایان  دوم خوانده‌اند.20.    مجمع سری | رابرت هریس | مهدی فیاضی کیا | نشر چترنگ* کشش در دنیای داستان حتما لازم نیست کششهای مرسوم باشد. بعضی اوقات  کششهایی در دنیای واقعی هستند که تا لحظۀ آخر یقۀ مخاطب را رها نمی کنند.21.     نام گل سرخ | امبرتو اکو  | انتشارات مدرسه* هرچه دربارۀ این رمان بگم کم گفته‌ام. فقط اینکه اکو یک نشانه‌شناس  حرفه‌ای و یک کتابخوان حرفه‌ای بوده و این رمان محصول این دو کار حرفه‌ای  اوست. خودش می‌گوید در این رمان جملات را از کتابهای مختلف کنار هم گذاشتم؛  اغراق می‌کند قطعا! ولی شناخت نشانه‌هایی که او از کلیسای قرون وسطی در  این رمان گذاشته حتما تو را به مطالعه بیشتر رهنمون خواهد کرد.22.    نام من سرخ | اورهان پاموک | عین له غریب | نشر چشمه* به نظرم ایرانی‌ترین رمان ترکیه است. فضای عاشقانه خسرو و شیرینِ نظامی  گنجوی . رمانی درباره هنر مینیاتور. شنیدم که پاموک برای تحقیقات دربارۀ  این رمان چند سفر به ایران داشته است.23.     کتاب سیاه | اورهان پاموک | عین له غریب | نشر چشمه*اورهان این رمانش را دادائیستی میداند. سه بار خوانده‌ام. در این رمان استانبول شهر نیست یک شخصیت کامل است.24.     بیلی باتگیت | ای ال دکتروف | نجف دریابندری | طرح نو* فقط میشه گفت رمان بامزه‌ای بود برام. نوجوانی که عضو یک گروه مافیایی می‌شود و سرنوشتی که برایش رقم می‌خورد.25.     پیش روی | ای ال دکتروف |  امیر احمدی‌آریان | چشمه* علاقه مندان نوشتن داستان برای جنگ حتما بخوانند.26.     در انتظار بربرها | جی ام کوتزی |  محسن مینوخرد | نشر مرکز* ترجمه ای که من خواندم اصلا خوب نبود ولی فضای رمان را بسیار دوست داشتم.  کارهای دیگر  این نویسنده آفریقایی را هم خواندم. فکر کنم چهار یا پنج  رمان دیگرش را و همین اواخر رمان استادپترزبورگش را؛ ولی هیچ کدام به این  رمان نمی رسند.27.     دیروزهای ما | ناتالیا گینزبورگ | منوچهر افسری | کتاب خورشید* یواشکی با چراغ ها را من خاموش می کنم سرکار خانم رویا پیرزاد  مقایسه کنید.28.     الفبای خانواده|ناتالیا گینزبورگ |فیروزه مهاجر| کتاب خورشید*الفبایِ خانواده یک جورایی زندگینامه خانم گینزبورگ است. ایشان یهودی بوده  و انصافا انگار در خانواده معتقد و سرسختی بزرگ شده. بالاخص داستانِ پدرش  در این کتاب بعضا به پدرهایِ متعصب ما تنه میزند. یک پدر حساس به مناسک و  نگاه خاص به زندگی.خودِ خانمِ گینزبورگ این کتابش را با آنکه اقتباس از واقعیت بوده مثل یک رمان می‌داند.29.    پطر کبیر | الکسی تولستوی|احمد نوری زاده| نگاه* تصویر سازی عجیب و فوق العاده؛ درست مانند یک نقاش. کلاسیک خوانی خودش یک  صبر و حوصلۀ مضاعف میخواهد ولی وقتی خواندی به شکوه کلاسیک‌ها پی خواهی  برد.30.     کوچۀ ما | اکرم عثمان| نشر عرفان* رمان افغانستانی را بیشتر به بادبادک باز می‌شناسند ولی حقیقتا بادبادک  باز رمان افغانستانی نیست؛ بلکه رمانی آمریکایی در مورد افغانستان است.  رمان کوچۀ ما اما یک رمانِ اصیل افغانستانی است. با حال وهوایی عجیب. کم کم  خواندم تا تمام نشود.31.    قول | فردریش دورنمانت | محمود حسینی زاد | ماهی* داستان پلیسی متفاوت. دورنمانت با آنکه رمان پلیسی می نویسد اما روایت معماییش را برای شناخت انسان به کار گرفته است.32.    قاضی  وجلادش | فردریش دورنمانت | محمود حسینی زاد | ماهی33.    بازار خودفروشی|ویلیام تکری|منوچهر بدیعی | نیلوفر* خود فروشی به معنای جلوه فروشی و خودنمایی است. اول رمان کمی کند است ولی  در ادامه حوادثی که برای شخصیت ها می‌افتد تو را نیز درگیر میکند. نکتۀ  جالب در این رمان اینکه نشان می‌دهد رفتارهایی که از انسان سر می زند طبیعی  هستند حتی رفتارهای نکوهیده اما رفته‌رفته جهان مانند آینه ای آن را به  انسان بازمی‌نمایاند. استاد مجتبی راعی ( کارگردان سینما) سر کلاس فیلمنامه  این رمان را بارها معرفی کردند و من برای همین خواندمش.34.    گذری به هند | ای ام فورستر|حسن جوادی | خوارزمی* یک انگلیسی اوضاع هند را در اشغال کشورش،منصفانه روایت کرده و لایه ای  دیگر از انقلاب هند را به تصویر کشیده است. فیلمی را که از این رمان اقتباس  شده هم ببینید.35.    طبل حلبی| کونترکراس | سروش حبیبی| نیلوفر* با خواندن این رمان من به خود نویسنده یعنی کونترکراس علاقۀ عجیبی پیدا  کردم. احساس کردم سادگی روایت رمان از لطافت روح خود او نشات گرفته است.  داستان کودک کَری که طبل می‌نوازد و در همه جا حضور دارد. تا جنگ جهانی دوم  که رشد اصلی اسکار ( کودک طبل‌زن) اتفاق می افتد...36.     طاعون | آلبرکامو | رضا سیدحسینی| نیلوفر* در این روزهای کرونایی فهمش فرق میکند. هرچند از نظر ادبی به کارهای دیگر  کامو نمیرسد اما از نظر تاثیر در جامعه یک سرو گردن از آثار دیگر بالاتر  است.37.    سکوت | شوسا کواندو | طرح نو* خیلی بهتر از فیلمش بود. اول رمان را خواندم و بعد فیلم را دیدم. اینکه  روزگاری مسیحیان معتقدی برای تبلیغ دین مسیحیت به کشورهای شرقی می رفتند و  خطرات این سفر را به جان می‌خریدند برایم جالب بود.میزانِ اعتقاد انسان فقط  زمان خطر است که آشکار می شود حتی برای خودش. این رمان درباره اصل مترقی  تقیه است که در اسلام هست اما در آئین مسیحیت نیست.38.    اعدام سرباز اسلوویک| ویلیام برد فورد هیوئی|مسعود امیرخانی* این رمان را بدون این کسی بگوید بخوان انتخاب کردم. به خاطر چاپ خوب و  طراحی جلد خاصش و بعد از  تورق مختصری در کتابفروشی. فکرش را نمی کردم  اینقدر از آن لذت ببرم. داستان تنها سرباز آمریکایی که به خاطر فرار از جنگ  اعدام میشود.39.    دیدار به قیامت |پی یر لومتر|مرتضی کلانتریان |نشر آگه  * صحنه های جنگ و نبرد و زخمی شدن یکی از دو شخصیت اصلی داستان، بسیار زیبا  توصیف شده است. که حتی برای مخاطب زنده ماندنش عجیب است. اما داستان این  رمان فقط جنگ نیست و به بعداز جنگ و سرنوشت دو سرباز و طراحی یک کلاهبرداری  اجتماعی سودآور می‌پردازد.40.    سرگذشت آرتور گوردن پیم | ادگار آلن پو | پرویز شهدی* آلن پو را استاد داستان کوتاه میدانند. اما این رمان نیمه‌کاره نشان  می‌دهد که انصافا استاد رمان نوشتن هم هست. جهانی که بازآفریده در  باورپذیری هیچ کم ندارد.41.    فارنهایت 451| ری بردبری |* ری بردبری آن را در 9 روز نوشت. داستان غم انگیز کتاب‌سوزی. انتخاب شخصیتهایش هوشمندانه است.42.    سه شنبه ها با موری| میچ آلبوم| قطره* رمان مرسوم نیست و داستان واقعی است. اما همه می‌دانند که واقعیت آنگونه  که هست خیلی قابل روایت نیست.بعد از این کتاب کتابهای دیگر میچ آلبوم را  نخواندم تا حس این کتابش را از من نگیرد.43.    پوست انداختن|کارلوس فوئنتس |عبدالله کوثری| آگه* بعد از آئورا این رمان را خواندم. رمان پیچیده ای است.44.      به خونسردی | ترومن کاپوتی| نشر امیرکبیر* فیلم کاپوتی را که در مورد چگونگی نوشته شدن این رمان است را هم ببینید.  رمان‌مستندی دربارۀ یک قاتل که با رفیقش یک خانواده را می کشند. کاپوتی  مانند یک کارآگاه جنایی انگیزه های قاتل را از لای زندگی او بیرون می کشد.  او با آن قاتل در زندان زندگی می کند. وقتی می‌خواهند قاتل را اعدام کنند  کاپوتی از نظر روانی به هم می ریزد.45.     تابوت های دست ساز | ترومن کاپوتی| نشر چشمه*همۀ رمانها مستند به زندگی نویسنده اند؛ این درست. ولی چون خیلی به رمان مستند علاقه دارم حیفم آمد این کار کاپوتی را معرفی نکنم.46.     اوهام | پل استر | مروارید*با این رمان به نگاهِ استر علاقه‌مند شدم اما در کارهای دیگرش استر اوهام  را نیافتم. شاید چون با ذهنیتمان رمان میخوانیم! شاید چون بین رمانها اغلب  دنبال خودمان هستیم. پس معرفی رمان به دیگران خیلی خوب نیست به نظرم. چون  او که بهش رمان معرفی میکنی در رمان دنبال خودش میگردد و وقتی نیابد از آن  خوشش نمی‌آید.47.    سانست پارک | پل استر | نشر افق* اینکه نویسنده ای معروف و مشهور زمان مشکلات اقتصادی آمریکا در همین  سالهای اخیر،  دست به قلم شده و از مشکلات مردمش می نویسد بسیار جالبه.48.    نان و شراب |  اینیاتسیو سیلونه  | محمد قاضی |* من چاپ قدیمیش رو از دستفروشهای خیابان انقلاب گرفتم و خواندم. در اینترنت دیدم که نشر امیرکبیر آن را چاپ کرده است.49.     داستان پداگوژیکی | آ. ماکارنگو* این را هم مثل نان و شراب از دستفروشها گرفتم؛ البته تک جلدیش را. در  اینترنت دیدم که نشر نیلوفر آن را در دو جلد منتشر کرده است. برای کسانی که  امر تربیت برایشان مهم است لازم است این رمان را بخوانند.50.    آدمکش کور | مارگرت اتوود | شهین آسایش| ققنوس* استفاده از عناصر مختلف در روایت. حتی اگر تکه هایی از روزنامه باشد.51.     گاه ناچیزی مرگ | محمدحسن علوان | امیر حسیسن الهیاری | نشر مولی*رمانی از سرگذشت ابن عربی عارف بزرگ. توجه داشته باشید که این رمان هم  متاسفانه همچون ملت عشق یک اباحه گریِ صوفیانه‌ای در دلِ خود دارد.52.    چهره هنرمند در جوانی | جیمز جویس | نشر نیلوفر*سیر تکامل یک انسان را خوب نشان داده و زبان مناسب زمان های مختلف زندگی  را به خوبی نوشته. وقتی برای اولین بار خواندم ظرائفش را متوجه نشدم اما  دفعۀ دوم خواندن لذت بیشتری بردم.53.    پیرمرد و دریا | ارنست همینگوی | نشر خوارزمی*تلاش تا پایان؛ بدون ذره‌ای ناامیدی.54.     وداع با اسلحه | ارنست همینگوی | نشر نیلوفر         * هنوز هم این صحبت همینگوی با منه که قسمت آخر رمان را 32 بار  بازنویسی کرده است. وقتی از او پرسیدند چرا؟ گفت : برای یافتن کلمه!55.    دفاع لوژین |  ویلادیمیر  ناباکوف | رضا رضایی | نشر کارنامه*یک رمان شسته رفته. انگار همه جایش را طراحی کرده ای و بعد نوشته ای.56.     پنین |  ولادیمیر ناباکوف | رضا رضایی | نشر کارنامه57.     سالهای سگی |  ماریو بارگاس یوسا | احمد گلشیری| نگاه          *از اولین رمانهایی که خواندم. یوسا را نویسنده ای بیشتر از  آمریکای شمالی یافتم تا از اهالی آمریکای جنوبی. بعدِ این رمان بود که کتاب  &quot;نامه ای به یک نویسنده جوان&quot;ش را خواندم. کتاب آموزشی جالبی است.58.     کوری |  ژوزه ساراماگو |مینو مشیری | علم* رمانهایی که فضای ذهنی عجیبی را خلق میکنند همیشه مخاطب را میخکوب  میکنند. کاش هیچوقت فیلم نشوند؛ چراکه به نظرم فرق عمده رمان و فیلم در  همین ذهنی و عینی بودن است.  رمان جهانِ باشکوهِ ذهنی است.59.    گور به گور | ویلیام فاکنر |نجف دریابندری| چشمه* فاکنر برای نوشتن خیلی اندیشه میکرده؛ فقط نمی‌نوشته! قطعا این اندیشه است که دنیای تازه می‌آفریند.60.    امپراطوری خورشید | جی جی بالارد|علی‌اصغر بهرامی | چشمه* وقتی شخصیت اصلی داستان تصاویری که از جنگ در ژاپن را تصویر می‌کنه همه‌اش در ذهن من ساخته می شده؛ استادانه است.61.    گذر از رنج ها | الکسی تولستوی | سروژ استپانیان| امیرکبیر* این رمان یک رمان عاشقانه است با فضاسازی منحصر به فرد.62.    گفتگو با مرگ | آرتور کستلر| نصرالله و خشایار دیهیمی| نشر نی* هر رمانی که درباره مرگ باشد را باید خواند. آنهم مرگ از نگاه غربیها که سالهاست این معما برایشان حل نشده است.63.    دکتر فاستوس | توماس مان | نشر نیلوفر* این رمان را هم مانند مرشد و مارگریتا با فاوست گوته مقایسه کرده اند. توماس مان رمان‌نویس بزرگیه.64.    تنهایی پر هیاهو | بهومیل هرابال | پرویز دوایی* چرا کارهای دیگر هرابال مثل این یکی نشد؟!65.     ترسِ جان |کورتزیو مالاپارته| بهمن محصص |جامی*این رمان در زمانِ جنگ جهانی دوم و اشغالِ ایتالیا توسط آمریکایی‌هاست.  جالبش اینجاست با اینکه به ظاهر آمریکاییها، ایتالیایی‌ها رو از دست  فاشیستها نجات دادند اما مالاپارته واقعیت‌های عجیبی رو با طنز بیان  می‌کند.جنابِ محصص اسم رمان را پوست ترجمه کردند اما جلالِ آل احمد گفت که بگذارند &quot; ترسِ جان&quot;...66.     همه انسانها مثل هم زندگی نمی‌کنند | ژان پل دوبوآ | نشر پارسه   * امروز ما که بقولِ فیلسوفان در حالِ گذار از سنت به مدرنیته‌ایم انصافا  وضعیتی عجیبی را بر زندگیها مستولی کرده است. اینکه یک کشیشی با یک خانمی  ازدواج کرده که به او یک سینما به ارث رسیده است و خانم برای جذب مشتری  مجبور شده دست به کارهایی بزند که با شغل شوهرش همخوانی ندارد، موقعیت خاصی  است. البته داستان در مورد این زوج نیست. در مورد فرزند این دو نفر است...67.    فرشته ظلمت| ارنستو ساباتو | مصطفی مفیدی | طرح نو*حسِ رمانهایِ آمریکای جنوبی به ما خیلی نزدیک است. من این را بعدِ خواندنِ  رمانِ پدرو پارامو از خوان رولفو تجربه کردم. بعد از خواندنِ این رمان بود  که رمانهای آمریکای لاتین را با همان حس میخوانم. قلمِ ساباتو در رمانِ  فرشته ظلمت همان حس را به من منتقل کرد؛ البته کمی سخت خوانتر است. در این  رمان خود ساباتو حضور دارد و در تخیل با نویسنده‌ها و هنرمندانی هم کلام  شده است.68.    موش‌ها و آدم‌ها | جان اشتاین بک | سروش حبیبی | ماهی•    فکرم همیشه مشغول اینست که اشتاین بکِ خوشه‌های خشم این رمان را چرا نوشته؟69.    ینگۀ دنیا | جان دوس پاسوس | سعید باستانی|انتشارات هاشمی*آمریکا فقط الان مساله نیست از روز کشف مساله بوده و چجوری خواستند آن را ینگه دنیا کنند اما نشد! شد؟!70.     لیدی ال | رومن گاری | مهدی غبرایی | ناهید*رومن گاری چه حسی نسبت به زندگی داشته؟ میعاد در سپیده دم که زندگینامه خودنوشت اوست را بخوانید تا بدانید این سوال من از کجاست.71.    ماندارن ها | سیمون دوبوار| پرویز شهدی*از نسل اگزیستانسیالیست ها. شاید اگر دوستی با سارتر نبود خانم دوبوار به خاطر این رمان بیشتر دیده میشد.72.    مردی که میخواست سلطان باشد| کیپلینگ | نشر*کیپلینگ را باید خواند تا تاثیرش در جامعه را فهمید.جایی خواندم که بیست  سال بعد از کیپلینگ شبیه شخصیتهای رمانش در جامعه دیده میشدند.73.     هرگز رهایم نکن | کازائو ایشی گورو| سهیل سمی | ققنوس* دانش آموزانی در مدرسه &quot;هیلشم&quot; در انگلیس به صورت عادی در حال درس  خواندن‌اند. رفته رفته و هر چه داستان جلوتر میرود خاص بودن مدرسه مشخص  میشود. رازی در این مدرسه نهفته اس... فیلم اقتباسی از این رمان را هم  دیدم. موسیقی فیلم هنوز در گوشه ذهنم مانده است.74.    غول مدفون | ایشی گورو | امیرمهدی حقیقت | چشمه75.     خاطرات پس از مرگ براس کوباس | ماشادودِ آسیس | عبدالله کوثری |مروارید*کاری دیگر از آمریکای لاتین درباره مرگ که برایم خاطره خواندن پدرو پارامو را زنده کرد.76.      کافکا در کرانه  | هوراکی ماراکومی | مهدی غبرایی*کارهای دیگر ماراکومی را خواندم؛ هیچکدام برایم این نشد!77.     سرچشمه | دن براوون |علی مجتهدزاده*کارهای براوون تا پیش از این رمان خیلی نمادگرایانه بود؛ در این رمان هست  اما نه آنقدرها که از براوون انتظار میرفت. ولی برای براوون همیشه دین مهم  بوده است؛ البته دین به معنای اسطوره ایش نه دین به معنای یک جهان بینی!78.    پمپئی | رابرت هریس |خجسته کیهان | افق*باز آفرینی تاریخ و مکانی تاریخی یعنی این!79.      اورلاندو | ویرجینیا وولف | فرزانه قوجلو | نشر قطره*همه وولف را با خانم دالوی میشناسند؛من اما به اورلاندو...80.    جاده | کورمک کارتی | ایرج مثال آذر |*از اولین رمانهایی که خواندم و چون فضای آخرالزمانی داشت برایم ماندگار شد.81.     گرینگوی پیر | کارلوس فائنتس | عبدالله کوثری| طرح نو*مبارزه تا پایِ گور.82.     منم کلودیوس| رابرت گریوز| فریدون مجلسی| ناهید*رمان تاریخی که بارها به چاپ رسیده و در غربِ انگلیسی‌زبان اغلب رمان‌های تاریخی را با آن مقایسه می‌کنند.83.     مرد سوم | گراهام گرین | محسن آزرم   | چشمه*روایتِ فیلم‌گونه‌ای دارد که از یک نقطه شروع شده و در نقطه‌ای به پایان می‌رسد. فضای معمایی داستان تو را تا آخر با خود می‌کشاند.84.    آمریکایی آرام| گراهام گرین | خوارزمی*رمان نویسی در قامت یک خبرنگار یا خبرنگاری در قامت رمان‌نویس!85.    از چشم غربی | جوزف کنراد| احمدمیرعلائی |علم*از کنراد این رمانش را عجیب یافتم. از دل تاریکی کنراد که معروفتر است خوشم نیامد؛ البته دلیلش را نمی‌دانم.86.    تصویر دوریان گری | اسکار وایلد| ابوالحسن تهامی | نگاه*رمانی دربارۀ لذت زیبایی. اینکه زیبایی در این دنیا ماندگار نیست. در زمان  خودش خیلی تاثیرگذار بوده است چون نظریۀ جدیدی با خودش داشته است.87.    دنیای شگفت انگیز نو | آلدوس هاکسلی| نیلوفر* همه این رمان را در ادبیات ضعیف میدانند. اما به نظر من هنر ادبیات در  این است که به نویسنده قدرت تاثیر ببخشد که این رمان این را دارد.88.     دخمه‌های واتیکان | آندره ژید | نشر جاوید*رمانِ دخمه‌های واتیکان را سالها پیش خوانده‌ام و هنوز هم صحنه‌های هجوآمیز رمان درباره تعصبات و جزم‌اندیشی کلیسا در خاطرم هست.ژید با صحنه‌های کمدی و عاشقانه و حتی قتل سعی کرده تا هجویه‌ای دقیق در  مورد اخلاقیات مرسوم آن زمان را که بیشتر در شخصیت مردی بنام لافکادیو  تبلور دارد را به تصویر بکشد.89.     قدیس مانوئل نیکوکار شهید| میگل داونامانو*بعضی از رمانها تاویل پذیرند و همین تاثیرپذیری باعث مانایی آنها می‌شود.  رمانهایی که به چنین شانی دست می یابند در هر دوره‌ای برای خودشان معنای  جدیدی پیدا می‌کنند و انگار هربار که آن را میخوانی کشفِ جدیدی به سراغت  میآید و حقیقت تازه‌‌ای را درک می‌کنی.90.    برج | گلدینگ |ژاله مساعد | وال    * این رمان با آنکه فقط همین ساختِ برج در یک کلیسا را دست‌مایه قرار  داده و داستان‌های فرعیِ زیادی ندارد اما بسیار محکم و قدرتمند نوشته شده  است.گلدینگ سعی در شخصیت‌پردازی مرسوم رمانها در این رمان ندارد و مانند  رمانهای معتبر دنیا برای روایت اهمیت چندانی قائل نیست. اما به دراماتیک  کردن مساله سرنوشت ناخوشایند انسان علاقه‌ زیادی دارد.91.       گهواره گربه | کوت ونه گات |علی‌اصغر بهرامی ! افق*سلاخ‌خانه شماره 5 ونه گات ارتباط نگرفتم؛ هرچند واقعا ترسیم جنگ در این  رمان منحصربه فرد است اما گهواره گربه را دوست داشتم چون عمیقتر از آنست.  نابودی جهان توسط انسان!92.       دمیان | هرمان هسه| عبدالحسین شریفیان*همین اواخر خواندم و نکته‌ها آموختم. هنرمندانه نوشته شده است.93.       دلبند | تونی موریسون|شیرین‌دخت دقیقیان| چشمه*یک داستان واقعی دیگر از برده‌داری. داستان زندگی برده ای به نام مارگارت  گارنر است که در ژانویه سال 1856 از دست صاحبش در کنتاکی فرار کرده و از  رودخانه اوهایو عبور می کند و به امید یافتن پناهگاهی در سین سیناتی تلاش  می کند. اما درست زمانی که توسط صاحبانش دستگیر می شود تمام امید خود را از  دست داده و...94.      تأدیب | طاهر بن جلون |محمدمهدی شجاعی| برج* این رمان را به تازگی خواندم و فضاسازیهاش برایم گیرا بود. مساله اینست که تأدیب یا تحقیر؟!95.      قربانی | کورتزیو مالاپارته | محمد قاضی | ماهی* بعضی از مترجمها انگار برای ترجمه هم کارهایی را انتخاب می‌کنند که با  حال و هوایشان بخواند. جناب قاضی در این کار حقیقتا استادند و کتابهایی را  ترجمه کرده که حالِ خاصی دارند. معلوم است خودشان هم حالِ دوست‌داشتنی ای  داشتند.96.      گریزها | اولگا توکارچوک|فریبا ارجمند| همان*اندیشه پشت این رمان همان است که اهل کجایی؟ از کجا میآیی؟ به کجا می‌روی؟!در این سالها رمانهای زیادی خواندم که درباره غایب شدنِ آدمهاست. در گریزها  هم این اتفاق هست. مردی کم کم دچار جنون می شود وقتی که زن و بچه اش حین  تعطیلات به طور عجیبی یکدفعه غیبشان می‌زند و دوباره ناگهان پیدایشان  می‌شود.97.      عدالت | فردریش دورنمانت| محمود حسینی زاد| برج*این رمان را هم به تازگی خواندم و مثل کارهای دورنمانت یک ماجرای قتل که  قاتلش مشخص است بسط داده شده است تا وجوهِ انسانیش بیشتر پیدا شود.98.      برادران کارامازوف| داستایفسکی | صالح حسینی| نیلوفر*هنوز هم بعدِ سالها خواندنش سوالم اینست که داستایفسکی چجوری بین شخصیتهاش  تمایز ایجاد میکرده است؟! با آنکه دیالوگ‌ها یک لحن دارند اما فضای آدمها  متفاوتند.99.     سفر درونی | رومن رولان | نیلوفر*زندگینامه ای عجیب از یک رمان‌نویس بزرگ که زندگی خیلی‌ها را دستمایه رمان قرار داده است.100. ژان کریستوف | رومن رولان | علی‌اصغر خبره‌زاده |نگاه       * رمانی درباره موسیقی. زیستنِ با موسیقی. هم رمان کلاسیک و هم  موسیقی کلاسیک چه فضایی به این رمان داده است. کلاسیک‌خوانها و کلاسیک  گوش‌کن‌ها را به خواندنِ این رمان دعوت می‌کنم. https://bookroom.ir/mag/content/300/100-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-1400  https://bookroom.ir/mag/content/300/100 </description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Mon, 05 Apr 2021 21:58:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روحِ زمانه ات را دریاب</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.babazadeh/%D8%B1%D9%88%D8%AD%D9%90-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8-cvieyvswufsi</link>
                <description>در اینجا روحِ زمان آن بحثِ فلسفی فیلسوفِ شهیرِ آلمانی جنابِ هگل نیست که برای آن اصطلاح &quot;زایت گایست&quot; استفاده کرده و گفته که تاریخ سرگذشت روح جهان در زمانهای مختلف است و به عبارتی &quot;تاریخ کردار روح است&quot; و حتی تا معصومیت جامعه و تاریخ پیش رفته است و یا آن بحثِ جنابِ هایدگر که &quot;روح زمانه ظهوری از حقیقت در هر دوره است&quot; هم نیست؛ شاید رشحاتی هم از آنها داشته باشد اما قطعا بحث فلسفی نیست؛ بحث ادبیات است به طور خاص و بحث هنر است به طور عام. ادبیات به مثابه هنر؛ یعنی ادبیاتی که می‌آفریند. سوال اینجاست که چرا آثار ادبی نویسندگان ما دچار زوالِ زودرسند؟ چرا به اندک زمانی نقشِ آنها در وجود به پایان می‌رسد و دیگر از تاثیر روزهای اول آنها خبری نیست؟ اساسا در آثار باید چه ویژگی‌ای باشد تا هم ماندگار باشند و هم تاثیرگذار؟! به نظر جواب &quot;روح زمانه&quot; است! وقتی نویسنده‌ای بتواند روحِ زمانه را در اثر خود بدمد آنوقت اثرش در وجود تاثیر می‌گذارد.روحِ زمانه چیست؟! روحِ زمان همان چیزی است که باعث شده تا با اراده جمعیِ انسانها در جامعه‌ای، دوره‌ای جدید رقم بخورد که نسبتِ مستقیم با حقیقت دارد و اراده جمعی انسانها در طولِ اراده‌ی حق است. در بحث معرفت‌شناسی هم عرفا معتقدند که در هر دوره‌ای اسمی از اسامیِ حق تجلی می‌کند و عالم در هر دوره‌ مظهرِ یکی از اسماء الهی است.خوب حالا این روح زمانه چه نسبتی با اثر دارد؟!اینجا دیگر این گفته جنابِ هگل به کار آید که &quot;اثر هنری نیز تنها زمانی فرانمود و بیانگر امر الاهی تواند بود که روحِ حاکم بر زمان را بیرون کشد.&quot; هنرمند اگر روحِ زمانه‌اش را دریابد در اثرش متجلی می‌شود و اثری که با حقیقت عالم نسبت یافت، روح می یابد و زنده می‌شود. حتما شنیده اید که بعضی با دیدن اثر هنری می‌گویند: &quot; این اثر روح ندارد&quot;! به نظر این به همان مساله اشاره دارد که این اثر با روح زمانه ارتباط برقرار کرده یا نه؟!  و این مساله یک بحثِ احساسی و سلیقه‌ای نیست بلکه هر که در جامعه‌ی آن اثر زندگی می‌کند و نسبتی با روحِ زمانه‌ی آن جامعه دارد با توجه به میزان ارتباطی که با آن دارد اثر را موردِ قضاوت قرار می‌دهد. یعنی با ادایِ این جمله که این اثر روح ندارد، میخواهد بگوید نویسنده و یا هنرمند راهی به حقیقتِ حاکم بر جامعه نداشته است. روحِ زمانه اتفاقا همان حقیقتی است که در جامعه‌ای ظهور و بروز پیدا کرده که آن نویسنده و یا هنرمند در آن می‌زیند؛ یعنی بیرون از زندگی نویسنده نیست که نویسنده بخواهد برای یافتنش زور بزند. فقط کافیست نویسنده در آن جامعه به درستی زندگی کند و با مراقبه روحِ زمانه‌اش را دریابد. زندگی کند یعنی خود نیز با جامعه همراه شود و فقط تماشاگر نباشد! البته تماشاگری و خودآگاهی در ذاتِ نویسنده است اما کسی که کناری نشسته باشد به روحِ زمانه‌اش دسترسی ندارد! کسی که در میان جمع نباشد راه به حقیقت حاکم بر رفتار آن جامعه ندارد.آیا روحِ حماسه در شاهنامه تجلی دوره‌ی حیاتِ فردوسی نیست؟ و یا روحِ عارفانه شعرهای حافظ از حقیقت دورانِ او به دور است؟! و یا حتی روحِ حاکم بر نوشته‌های جلال آل احمد؟! و حتی شعرهای آخر عمر فرخزاد. شعرهای نیما که می توان گفت سبکِ او نیز از روح زمانه برآمده است و ...در آثار خارجی هم این ویژگی ها هست. مثلا رمان طاعون آلبرکامو از نظر قدرت نوشتن به بیگانه و یا افسانه سیزیف، آثارِ دیگر او نمی‌رسد اما چون با زمانه خودش نسبت یافته هم ماندگار است و هم تاثیر گذار! کامو در این اثر نیهیلیسم را که روحِ حاکم بر زمانه‌اش هست را به نوشته‌اش دمیده است. ویرانشهری که کامو در طاعون تصویر کرده است مخاطب را به حقیقت زمانه‌ی کامو بسیار نزدیک می‌کند که بین دو جنگ جهانی اول و جنگ جهانی دوم به عینه می بیند که مدرنیته‌اش که قرار بود آرمانشهر باشد دارد ویران می‌شود. حتی ژرمینال امیل زولا و یا بینوایان ویکتور هوگو نیز می‌توانند مثال خوبی باشند که روحِ زمانه‌شان را به درستی می‌یابند و به مخاطب منتقل می‌کنند و مثالهای دیگری که زیادند. نکته آخر اینکه آثار ادبی که با روح‌ِ زمانه‌ جامعه خود ارتباط برقرار کنند فقط در افراد آن جامعه تاثیر نمی‌گذارند بلکه بر هر آنکس که طالبِ حقیقت باشد اثر می‌گذارند؛ با هر زبانی که باشد و در هر جامعه‌ای غیر از جامعه‌ی آن اثر زندگی کند.</description>
                <category>amin.babazadeh</category>
                <author>amin.babazadeh</author>
                <pubDate>Fri, 19 Feb 2021 13:51:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>