<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین نوبهار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amin.noubahar</link>
        <description>راوی | درگیر جامعه و رسانه | زندگی در گذر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 13:42:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/197/avatar/AwheBw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین نوبهار</title>
            <link>https://virgool.io/@amin.noubahar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تجربه‌ٔ دیدنِ تهِ کفِ دریاها</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%94-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%87%D9%90-%DA%A9%D9%81%D9%90-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-smex8dhnskkt</link>
                <description>در قایق که به سمت صخره‌های مرجانی کیش می‌رفتیم، یادم آمد که چندسال پیش با خودم عهد کرده بودم که آن سال «غواصی» را تجربه کنم. حتی دنبال بلیط و... هم گشته بودم اما در گیرودار کارها فراموشش کرده بودم. حالا چندسال با تاخیر داشتم به یکی از اهدافم می‌رسیدم.دیدنِ زیرِ آب هرجایی که باشد برایم جالب است. وقتی زیست می‌خواندم، درس‌های مرتبط با اکولوژی دریا برایم مهیج و لذتبخش بود. از بچگی هم که شنا بلد بودم و ترکیب این علاقه به شنا و دنیای زیر آب، باعث می‌شد شوق زیادی داشته باشم و وقتی با هفت نفر دیگر با قایق موتوری به سمت سایت غواصی می‌رفتیم، حسابی از این لذت صحبت می‌کردم. با خودم فکر کرده بودم احتمالا همه دچار مشکل می‌شوند و ممکن است از آب بترسند اما من که جنوبی‌ام و با دریا این‌قدر علقه دارم، حتما راحت‌تر خواهم بود.چنددقیقه قبل از غواصی مربی تنفس زیر آب و کارهایی که باید آن پایین انجام دهیم را آموزش داد: چطور از دهان نفس بکشیم؟ اگر گوشمان گرفت چه‌کار کنیم؟ اگر آب وارد دهانمان شد چطور تف کنیم؟ همین! بعد کپسول و وزنه را بستیم و از پشت، پریدیم توی آب. مثل آن چیزی که توی فیلم‌ها دیده‌ایم. بعد از این اما چیزها طبق پیش‌بینی‌ام پیش نرفت.دچار حس خفگی شدم. یک لحظه از ذهنم گذشت که اگر برگردم به قایق ضایع می‌شوم. با این همه ادعا، حالا بچه‌ی جنوبیِ آب‌دوستِ دریاشناسِ قایق کم آورده است. نتوانستم نفس بکشم. روی آب شناور بودم و مربی جلویم شنا می‌کرد. گفتم یک دقیقه بهم وقت بده تا نفس بگیرم. گفت نفس گرفتن نمی‌خواهد. اکسیژن در دهانت است و باید از دهان نفس بکشی. نفس عمیقی از دهان کشیدم ولی همین که آمدم فوت کنم باز دچار حس خفگی شدم. آن حجم هوایی که برای آن لحظه‌ی ملتهب نیاز داشتم، حجم اکسژن مورد نیاز برای یک نفس عمیق بی‌دردسر، در دسترسم نبود و داشتم خفه می‌شدم. مربی گفت: «سرت رو بگیر زیر آب و تمرین کن.» داشت زورم می‌کرد و حرفم را گوش نمی‌داد. من از زور کردن متنفرم. هیچ کاری را به زور نمی‌خواهم انجام بدهم. لوله را از دهانم درآوردم، گفتم: «اگر بخواهم انصراف بدهم چه‌کار باید بکنم؟» عجیب بود که در مورد این یک موضوع تا قبلش با هم صحبت نکرده بودیم. اگر داشتم می‌مُردم چطور باید اعلامش می‌کردم؟ هیچ راهی نبود. مربی مصمم بود که من را بکشد زیر آب و من داشتم خفه می‌شدم. گفت: «این همه راه آمده‌ای و هزینه کرده‌ای. به نظرم یک‌بار سرت را ببر پایین را نگاه کن.» بحث نکردم. قانع نمی‌شد و راهی هم جز برگشت نبود انگار. نفس عمیقی کشیدم و صورتم را بردم زیر آب. دوستم آن پایین دست به صخره‌ای شناور بود و ماهی‌ها دوره‌اش کرده بودند. از این‌جا به بعدش در چشم‌به‌هم‌زدنی گذشت. باد جلیقه‌ام خالی شد و رفتیم زیر آب. حالا کنار دوستم دست به صخره ایستاده بودم و زیر آب نفس می‌کشیدم. یک دسته ماهی ملوان دورم می‌چرخیدند و یک طوطی‌ماهی توی صورتم نگاه می‌کرد و مرجان‌ها کنارم تکان می‌خوردند. بی‌نظیر بود. مثل خواب. مربی با دست اشاره کرد که «وضعیت چطوره؟»، اشاره کردم که «خوبم 👌️️️️️️». با دست اشاره کرد که «پس آن مقاومتت برای چه بود؟» خوب نبودم اما آن لحظه را هم نمی‌خواستم از دست بدهم. چندلحظه یک‌بار نفس‌کشیدن را فراموش می‌کردم و وقتی احساس می‌کردم حالم بد است، یادم می‌آمد که نفس! باید نفس کشید. چند دقیقه که در این حالت بودیم مربی از پشت من را کشید و برد و چرخی زدیم کف دریا. آن لحظه داشتم به چقدر چیزهای بی‌ربط فکر می‌کردم. این‌که دفعه‌ٔ بعدی با کدام دوستم می‌توانم دوباره این تجربه را داشته باشم؟ آیا می‌توانم این تجربه را تکرار کنم؟ چرا نمی‌توانم از این همه زیبایی عکس بگیرم؟ همه‌چیز لذتبخش بود و خوشحال بودم که این کار را کرده‌ام.بعد از غواصی، روی قایق، توی رستوران، در راه برگشت به هتل، شب در اتاق و همه‌جا از این تجربه‌ام برای بچه‌ها گفتم اما صبح که در لابی فیلم تجربه‌ی غواصی دو تا از همسفرها را دیدم، فهمیدم که این تجربه چقدر می‌تواند لذتبخش‌تر هم باشد. آن‌ها در یک پکیج گران‌تر رفته بودند تا عمق ۱۰ متری و شقایق دریایی و لاک‌پشت دریایی را دیده بودند و فیلمی که گرفته بودند تقریبا من را مطمئن کرد که دوست دارم این تجربه را چندباره تکرار کنم. حالا که چند روز گذشته و از این تجربه فاصله گرفته‌ام حس می‌کنم با غواصی از دو چیز لذت بردم: اولی؛ دیدنِ زیر دریا  که حتما همه را به وجد می‌آورد و دومی -که مهم‌تر است-؛ مواجهه‌ی دوباره با بدنم و ترس‌های غریزی‌ام و پیروز شدنم بر آن‌ها!نکات آموزشی:برای این‌که غواصی کنید لازم نیست شنا بلد باشید.اگر در لحظه‌ی ابتدایی غواصی ترسیدید، ضربان قلبتان بالا رفت یا هرچیزی فقط صبر کنید. خیلی زود با این شکل نفس‌کشیدن کنار می‌آیید.برای اولین تجربه‌ی غواصی احتمالا یک پکیج ۱۵ دقیقه‌ای کافی‌است. اما برای تجربه‌ی بهتر پیشنهاد می‌کنم به آکادمی‌های درست و حسابی مراجعه کنید. در این آکادمی‌ها به جای چنددقیقه آموزش در آب، شما چندساعت آموزش می‌بینید و برای شرایط مختلف تمرین می‌کنید.من در کیش غواصی را تجربه کردم و دیدن صخره‌های مرجانی عالی بود. اما هر سایت غواصی ویژگی‌های خودش را دارد و فکر می‌کنم باید چندین بار دیگر آن را تجربه کنم.</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 15:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا دوست دارای معلولیت داریم؟ داشتیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-vyiequbi3fhq</link>
                <description>هفته‌ی پیش نشستی برگزار شد با این عنوان: «چطور کودکان با نیازهای ویژه را وارد قصه کنیم؟»موضوعی که به نظرمان حساس است و از روز اول آی‌قصه گوشه‌ی چشمی بهش داشتیم اما تا پنجشنبه‌ای که گذشت فرصت نشد درست و حسابی به آن بپردازیم. از قضا برنامه‌ی خوبی از آب درآمد و مهمانان برنامه که هرکدام در حوزه‌ی افراد دارای معلولیت از فعال‌ترین‌ها هستند، نکاتی را برشمردند که به نظرم برای کسی مثل من که دوست دارد نویسنده شود (هرچند وقت کمی برای نوشتن می‌تواند بگذارد) راهگشا بود.خبرهای آن برنامه را می‌توانید در رسانه‌ها پیدا کنید، اما چیزی که حالا ذهنم را مشغول کرده و فکر کردم درباره‌اش این‌جا بنویسم، چیز دیگری است. یک‌جایی از نشستی که برگزار شد، یکی از شرکت‌کنندگان پیشنهادی مطرح کرد که به نظرم خیلی دقیق و درست آمد. او گفت اگر می‌خواهید افراد دارای معلولیت را درک کنید و اگر دوست دارید این فاصله از بین برود، کمترین کار این است که با این آدم‌ها دوست شوید.سوال این است که چندتا دوست دارای معلولیت داریم؟ داشتیم؟کجا با افراد دارای معلولیت مواجه شده‌ایم؟ می‌شویم؟حتما که آد‌م‌هایی با معلولیت‌های مختلف بین اعضای خانواده و همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها و هم‌کارها و... وجود دارند. اما ما چقدر تلاش می‌کنیم با آن‌ها دوستی کنیم، سراغشان را بگیریم و با آن‌ها وقت بگذرانیم؟با این حرف  یاد تمام آدم‌هایی افتادم که سال‌هاست می‌شناسمشان و به دلیل محدودیت‌هایی که دارند، از چشم‌ها دور می‌مانند. یاد دوستم غلامعباس غفاری می‌افتم که تا آخر عمرش تلاش کرد در شهر کوچک خودش، همین مسئله را مطرح کند و اولین‌بار این چراغ را در ذهن ما هم‌مدرسه‌ای‌هاش روشن کرد و بعد از این دوستی بود که هرکدام از نوشته‌هایم به نحوی با این موضوع درگیر شد. کسی چه می‌داند؟ شاید اگر با غلامعباس دوست نبودم، شاید اگر او زیر نوشته‌های وبلاگم نظر نمی‌داد، امروز آدم دیگری بودم.به نظر می‌رسد آدم‌های دارای معلولیت تا حد توانشان برای کم‌کردن این فاصله تلاش می‌کنند. اما ما چقدر به آن‌ها نزدیک می‌شویم؟آخرین عکس دسته‌جمعی ما و غلامعباس | خانه تاریخی سعادت، ۱۳۹۵ </description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 20:13:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«آقا مترو کدوم‌وره؟»</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88%D8%B1%D9%87-nzz1unrxfhw6</link>
                <description>مدتی است شب‌ها، ساعت کار که تمام می‌شود، پیاده می‌روم تا مترو. نیم ساعتی راه است اما اگر در مودش باشم، بدم نمی‌آید کمی پیاده‌روی کنم. در زمستان، این ساعت از روز، آسمان تاریک است و من وقتی می‌رسم به خانه، دیگر نمی‌توانم کار کنم. تنم به کار راه نمی‌دهد و می‌خواهد تا آخر شب به چیزهای دیگری فکر کند. این پیاده‌آمدن فرصت فکرهای دیگری را برایم فراهم می‌کند. به چیزهای مختلفی فکر می‌کنم که در سر دارم و باید انجام بدهم. بیشتر به داستان‌های ننوشته‌ام. با این همه اتفاق خوبی که گاهی می‌افتد این است که در فاصله‌ی دفتر کار تا مترو، با آدم‌های متفاوتی روبه‌رو می‌شوم که گم شده‌اند و راه مترو را پیدا نمی‌کنند. مسیر، بسیار تاریک و مناسب‌سازی نشده است. حتی برای عابر پیاده‌ی بالغی که به سادگی با پاهایش راه می‌رود هم راهی نسبتا گمراه‌کننده و حتی خطرناک است. دو سه تا خیابان را باید رد کنی و تقریبا در تمام مسیر، پیاده‌رو یا پلی نیست که از آن بگذری و باید از کنار اتوبان و از میان ماشین‌هایی که در ترافیک گیر کرده‌اند یا حرکت می‌کنند، بگذری. این نیم ساعت فرصتی است برای دوستی و گپ‌زدن و سردرآوردن از زندگی آن‌ها. هم راه کوتاه می‌شود و هم گپ‌و‌گفت، حالمان را بهتر می‌کند. اصولا شنیدن قصه‌های بقیه می‌تواند حال آدم را خوب کند و بدم نمی‌آید در این پیاده‌روی این فریضه را به‌جا بیاورم.گفتگو از یک سوال شروع می‌شود. من سرم در گوشی است و در حال انجام کاری هستم که کسی می‌پرسد: «آقا مترو کدوم‌وره؟». این اتفاقی است که معمولا می‌افتد اما شکل‌های دیگری هم دارد. مثلا چند روز پیش یک ماشین داشت بهم می‌زد و به زحمت خودم را نجات دادم. چندلحظه بعد مردی که آن‌طرف خیابان شاهد ماجرا بود، دوان‌دوان دنبالم آمد و گفت: «حالت خوب است؟». یا یک روز دیگر زنی که تاکسی جای اشتباهی پیاده‌اش کرده بود و در تاریکی نگران ایستاده بود، گفت: «آقا این‌جا کجاست؟»می‌گویم:  من دارم این مسیر را می‌روم. اگر دوست دارید می‌توانیم با هم برویم. اگر هم عجله دارید باید ۱۰ دقیقه این خیابان را بروید پایین، سر پیچ بروید به سمت چپ، بعد از کنار اتوبان با احتیاط عبور کنید که احیانا ماشینی نزندتان. از کناره‌ی پل عرض اتوبان را رد کنید و بعد از ردکردن دو خیابان می‌رسید به مترو.همیشه تاکید می‌کنم در تمام این مسیر باید دقت کنند که دزدهای موتوری کیفشان را نزنند و دیگر این‌که مواظب باشند پایشان در چاله‌های تاریک فرو نرود. چون در این حالت ممکن است مچ پایشان بشکند و وضعیت ناجور می‌شود.دوستی‌ای که در این مسیر شکل می‌گیرد فقط تا حدی عمیق می‌شود که بتوان تا ایستگاه از آن بهره برد. گاهی البته وفادارانه‌تر است و تا ایستگاه نهایی که من پیاده می‌شوم دوام می‌آورد. اما معمولا عمقش تا آن ورودی‌ای است که بلیط را می‌گیریم. این بی‌تعهدی برایم جالب -و راستش را بخواهید، لذت‌بخش- است. وسط مکالمه می‌رسیم به مترو و از این‌جا به بعد دیگر هرکدام می‌دانیم به کدام سمت برویم. در انبوه آدم‌هایی که دارند وارد مترو می‌شوند، بی‌این‌که خداحافظی کنیم مشغول تهیه بلیط یا پیدا کردن مسیرمان می‌شویم و ماجرا به پایان می‌رسد. گاهی وقت‌ها سرک می‌کشم و این دوست تازه که دارد می‌رود را از دور نگاه می‌کنم. آدمی که نیم‌ساعت پیش گم شده بود و راهش را پیدا نمی‌کرد و حالا دارد سوار مترویی می‌شود که هزاران نفر دیگر را هم حمل می‌کند؛ اما تو استثنائا از بین این هزارها نفر او را می‌شناسی. می‌دانی صبح‌ها ساعت ۶ بیدار می‌شود. ۶:۳۰ از خانه می‌زند بیرون. می‌رود شاه‌عبدالعظیم و از آن‌جا می‌آید تا این‌جا. ۸ سر کارش است و مدیرشان اجازه نمی‌دهد پیش از او کسی از شرکت خارج شود. ساعت حدود ۶:۳۰ عصر از محل کار جدیدش می‌زند بیرون. قبلا توی چاپخانه میدان بهارستان کار می‌کرده اما از وقتی پایش شکسته دیگر نتوانسته برود سر کار. البته خیلی هم آن چاپ‌خانه آش دهن‌سوزی نبوده. نه حقوق را سروقت می‌داده و نه درست بیمه‌شان می‌کرده. استعفا داده و آمده سر این کار جدید. پیش خودش هر روز عذاب وجدان این را می‌کشد که به اندازه‌ی کافی وقت ندارد. باید بدود تا زودتر به خانه‌اش برسد و اگر مثل امشب مسیر را کمی اشتباه برود و گم بشود، دیگر نمی‌تواند شب با خواهرزاده‌اش بازی کند. چون خسته است. خواهرش هم که تازه زایمان کرده به اندازه کافی برای دخترش وقت ندارد. بچه‌ها را خیلی دوست دارد اما فکر نمی‌کند حالاحالاها بتواند ازدواج کند. چون پولی ندارد که پس‌انداز کند. وقتی ندارد که استراحت کند یا به خودش فکر کند. شب ساعت ۹ می‌رسد خانه. می‌خوابد و فردا دوباره روزش را شروع می‌کند.آدم قصه‌های آدم‌های دیگر را که می‌شنود، زندگی آن‌ها را که می‌بیند، با آدم‌های جدید که دوست می‌شود – حتی برای چند دقیقه- می‌بیند زندگی چه چیز عجیبی است. و چه چیز آشنایی. این شهر پر است از آدم‌هایی که شبیه تو اند و از تو دورند. آدم فکر می‌کند اگر این مسیر کمی طولانی‌تر بود، بدش نمی‌آمد یک لیوان چای با این دوستش بنوشد. چیزهایی بگوید و چیزهایی بشنود.آدم حس می‌کند اگر وقت داشته باشد، اگر این‌قدر مشغول خودش نبود، اگر لازم نبود به ذره‌ذره زندگی‌اش هر روز فکر کند و دنبال آن بدود، می‌توانست با تمام آدم‌های توی این ایستگاه مترو، دوست شود و قصه‌شان را بنویسد.در مترو</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jan 2022 23:08:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب شیرین؛ دیدار با یک خاطره</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-enzxkxc9rlzh</link>
                <description>من از آن آدم‌هایی نیستم که به جن و پری و حس ششم و این حرف‌ها اعتقاد داشته باشم. به نظرم این حرف‌ها به درد قصه‌ها می‌خورد. واقعیت چیز دیگری است. با این وجود چندسال پیش یک بار خواب دیدم که در راهروهای خانه‌ی پدربزرگم (باباجی) که مردم به آن می‌گفتند خانه‌ی امام می‌دَوَم و سرگردان دارم چیزی را می‌جورم که نیست. این خواب چندشب تکرار شد تا این‌که اتفاقی به مادرم تلفنی گفتم که به نظرت حکمت این خواب چیست؟ گفت: خبر نداری؟ خونه رو خراب کردن!تا پیش از آن خانه‌ی باباجی برایم سوژه خاصی نبود. یک خانه بود که باهاش خاطره داشتم و وجود داشت. هرچند خانه‌ی خاص و بزرگی بود و از معدود خانه‌های جنوب بود که درونش یک حسینیه داشت. هر سال اربعین که می‌شد، از یک قرن قبل و یا بیشتر، آن‌جا بساط عزاداری برپا می‌شد و تمام اهالی خانه به تکاپو می‌افتادند برای برگزاری آن مراسم. ننه می‌گوید که وقتی عروس شده آمده به این خانه و آن سال‌ها روضه بیش از این‌ها شلوغ می‌شده. مثلا از صبح کسی می‌آمده و عزاداری را شروع می‌کرده و دم غروب بساط جمع می‌شده. با این حساب من فقط توانستم دو دهه از مراسم‌های آن خانه را تجربه کنم. دو دهه‌ای که برای خانه روزهای پایان حساب می‌شد اما برای من سن نقش‌پذیری و یادگرفتن و بزرگ‌شدن بود. سال‌های اول تا بیستم زندگی هرکسی می‌تواند موثرترین سال‌ها باشد. بخش زیادی از کسی که هستی مرهون آن سال‌هاست و من بی‌این‌که انتخابی داشته باشم، در این خانه‌ی بزرگ خشتی بزرگ شده بودم.بعد از خراب‌شدن خانه دیگر آرام نگرفتم. خواب‌های آشفته‌ی زیادی دیدم و این وضعیت چندسال طول کشید. رفتم پیش تراپیست. رفتم سراغ آدم‌هایی که فکر می‌کردم می‌توانند کمک کنند. اما کسی جدی نگرفت. موضوع فقط برای من جدی بود. هی خواب می‌دیدم خانه را دارند خراب می‌کنند و من دارم گریه‌زاری می‌کنم که بگذارید لااقل چند عکس از آن بگیرم. بگذارید یک تکه از گچ‌هایش را بردارم برای خودم. بگذارید کمی تنها باشم این‌جا. کسی توجه نمی‌کرد و خانه خراب می‌شد. این رویاها را هربار به شکلی دیدم و می‌بینم هنوز هم. اما چندماهی است که آرام‌تر شده‌ام و کم‌تر به سراغم می‌آیند. قصه‌اش را برایتان می‌نویسم:برای این‌که بتوانم با این قضیه کنار بیایم راه‌حلی که پیدا کردم این بود که هر بار به خانه برمی‌گردم، در جاهای مختلف سرک بکشم و خانه‌هایی که باقی‌مانده‌اند را پیدا کنم. در گراش خانه‌های خیلی کمی باقی مانده است و شوربختانه من راهی سراغ ندارم که بشود از آن‌ها محافظت کرد. چندسال پیش با حامد می‌رفتیم و خانه‌هایی را پیدا می‌کردیم که ارزش حفظ‌شدن داشت و غلامرضا و نرگس دو تا از آن‌ها را احیا کرده‌اند. اما تقریبا بافت تاریخی‌ای دیگر نمانده است و تا چندسال دیگر فقط همان چندخانه و مسجد که به زحمت احیا شده باقی خواهند ماند. با این وجود در لار و اوز و بستک و کوخرد و شهرهای دیگر جنوب فارس و هرمزگان، هنوز خانه‌هایی پیدا می‌شود که کسی آن‌ها را سرنگون نکرده است. می‌کنند اما گویا هنوز نوبتشان نرسیده.چندماه پیش که برگشته بودم خانه، از راه نرسیده رفتم لار برای انجام کاری. زنگ زدم به دوستم، هادی زارع، که همیشه پایه‌ی گردش‌های این چنینی است. کارم که تمام شد با موتور رفتیم شهر قدیم و گشتیم و رسیدیم به این خانه‌ای که فیلمش را می‌بینید. خانه تا حد زیادی هیبت خانه‌ی قدیمی باباجی را داشت. درش قفل و زنجیر بود اما آن‌قدر لاغر هستم که بتوانم از لای در خودم را بیاندازم تو. هادی نیامد. حالا من بودم و خانه‌ای که هنوز زنده بود و هیچ ساکنی نداشت. ساعتی در تنهایی در آن گشتم. عکس گرفتم. فیلم گرفتم. آن‌قدر به طاقچه‌ها و دیوارها و سقف‌ها و درهایش نگاه کردم و اشک ریختم که باور نمی‌کنید. این اولین‌بار بود که در آن خواب قرار می‌گرفتم و کسی مانع عکاسی کردنم نمی‌شد. داشتم برای عزیز از دست رفته‌‌ام عزاداری می‌کردم!ساعتی بعد که به خانه برگشتم از خستگی سفر و گردشی که داشتیم خوابم برد. بیدار که شدم فکر کردم واقعا یک خواب خوب دیده‌ام. فکر کردم خانه‌ای در خوابم بود که اجازه‌ی حضور در‌ آن داشتم. گوشی‌ام را باز کردم و از تعجب شاخ درآوردم. عکس‌ها واقعی بودند. باورم نمی‌شد. تمام چیزی که دیده‌ بودم را باور نمی‌کردم. بعد از آن هادی من را چندجای دیگر برد. چندبار دیگر در خانه‌های و کاروانسراها و آثار تاریخی دیگر لار تنهایم گذاشت و همین‌جا بود که آن‌ خواب‌ها کمتر شدند. حالا چندماه یکبار آن خواب‌ها را می‌بینم. انگار خیالم راحت شده که هنوز می‌شود طرح آن خانه‌ها را پیدا کرد. بافت آن گچ‌ها و قوس آن حوض‌ها را لمس کرد. اما مطمئنم که فردا که بشنوم این خانه‌ها خراب شده‌اند، باز بی‌قراری‌ام شروع می‌شود. یک بیماری است انگار. مرض حفظ کردن. مرض نگه داشتن چیزهایی که روزی بخشی از زندگی آدم‌ها بوده‌اند و حالا ارزشی ندارند. یک گوشه افتاده‌اند به انتظار به پایان رسیدن. https://www.youtube.com/watch?v=s3HVfXruCi0 </description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Fri, 10 Dec 2021 19:04:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار با شاهدان عینی سانحه PS752</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AD%D9%87-PS752-h4lr4zmltq4c</link>
                <description>چند روز بعد از سانحه پرواز ۷۵۲ اوکراین‌ با دوستم، هادی، رفتیم به محل سقوط هواپیما. هم از این بابت که کنج‌کاو بودم پس از سقوط چه صحنه‌ای رخ می‌ده و هم از این بابت که سانحه بخشی از صنعت مورد علاقه‌ام، هوانوردیه. دیدار با شاهدان عینی یک رخداد پررنگ و کم‌یاب. بعد از اون بود که رشته‌توییتی نوشتم و فکر می‌کنم بد نیست این‌جا باز منتشرش کنم. شاید برسه به دست کسی که کاری از دستش برمیاد.یک نکته‌ای هست که میون غم‌هایی که برمون گذشت و می‌گذره شاید کم اهمیت جلوه کنه. اما لازمه که این‌جا بنویسمش تا اگه کسی کاری از دستش برمیاد، بی‌خبر نمونه از این اتفاق.فکر می‌کنم مردم و مخصوصا بچه‌های روستای #خلج_آباد نیاز مبرم دارن به روانشناس و روان‌کاو.خلج‌آباد روستاییه که هواپیمای ۷۵۲ اوکراین در چند متری خونه‌هاش سقوط کرد و اون شب مردمش عجیب‌ترین شب عمرشون رو از سر گذروندن!قصه اینه که مردم این روستا مثل همه‌ی ما اون‌شب رو با ترس از حمله‌ی آمریکا به رختخواب می‌رن اما چندساعت از خوابشون نگذشته که بزرگترین انفجاری که ممکن بوده در فاصله‌ی چندمتری خونه‌هاشون اتفاق بیافته، در پارک و زمین فوتبالی که هر روز بچه‌ها توش بازی می‌کردن، رخ می‌ده.من و دوستم چند روز بعد از حادثه رفتیم به این محل. اول این‌که جز ما دو نفر، آدم‌های دیگه‌ای هم هر ساعت رفت و آمد می‌کردن به اون‌جا. از روی نقشه مکان رو پیدا کرده بودن و می‌اومدن و نگاهی می‌انداختن و می‌رفتن. ماشین ماشین می‌اومد برای نظاره‌کردن این فاجعه‌ی تلخ.اون شب مردم به محض شنیدن صدای انفجار تصور می‌کنن آمریکا حمله کرده و پا به فرار می‌ذارن. صدای انفجاری به اون شدت رو تصور کنید و نوری که تا روستای بعدی رو روشن می‌کرده!.شیشه‌های خونه‌ها می‌شکنه و تکه‌تکه‌ی هواپیما و آدم‌ها می‌ریزه توی کوچه و پارک و نهر آب.مردم چند دقیقه بعد از حادثه متوجه می‌شن که حمله‌ای در کار نیست و یک هواپیما سقوط کرده. میان به محل حادثه اما آتش‌سوزی وسعتش اونقدر بوده که نمیتونن وارد منطقه شن. تا یکساعت بعد که نیروهای امدادی برسن، آتشسوزی ادامه داشته و مردم اجسادی رو می‌دیدن که جلوی چشمشون می‌سوزه.با مرد میانسالی صحبت می‌کردم. می‌گفت: فکر کردم شاید کسی زنده باشه و بریم داخل پارک. اما نه می‌شد رفت و نه من دلش رو داشتم. یک دست و یک سر دیدم و فکر کردم جراتش رو ندارم.زنی که در نزدیکی این محل سوپرمارکت کوچکی داشت هم می‌گفت: شب‌ها می‌ترسم و نمی‌تونم برم خونه‌ی خودم بخوابم. هر شب می‌رم خونه‌ی پدر و مادرم. از ترس. اولش فکر کردیم ما هم کشته شدیم و این دنیای دیگه‌ایه!پارکی که بخشی از هواپیما اونجا سقوط کردبچه‌ها اما از آدم‌هایی که هر روز به روستا رفت و آمد میکنن کمی به وجد اومدن. انگار یک فیلم سینمایی رو از سر گذرونده باشن. اونها یا خودشون تکه‌ای از یک جسد رو دیدن یا از کسی در خانواده‌ی خودشون یا دوستاشون درباره‌ی انگشت‌ها و دست و پاها چیزی شنیدن و تصورش می‌کنن.بچه‌ها در حال بازی، یک کوچه‌ آن‌ورتر از محل سانحه پرواز ۷۵۲من فکر می‌کنم این آدم‌ها برای کنار اومدن با این خاطره نیاز به کمک روان‌شناسی دارن. کاری از دست خودم برنمیاد اما اگر کسی می‌تونه کمکی بهشون بکنه حتما اعلام کنه تا هرکی به قدر وسعش کمک کنه.مردم روستای خلج‌آباد حقشونه بتونن از پس چیزی که دیدن و لمس کردن بربیان. </description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 01:02:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا به واکسن ایرانی اعتماد ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-frtw1nohkp5x</link>
                <description>من به متخصص‌های کشورم در صنعت داروسازی اعتماد دارم اما این یک قلم واکسن کرونا را نمی‌توانم بپذیرم. به دو دلیل:اول) سیاسی‌شدن مسئله‌ی دارودوم) دست‌کاری شدن آمار در کشوراگر یک ترم در دانشگاه‌های ایران کار کرده باشید می‌دانید که داده‌سازی بخش بزرگی از کار علمی این کشور شده است. نه در مسائلی که به حاکمیت ربط دارد. بلکه در مسائل روزانه‌ی پژوهش‌گاه‌ها. این چیزی است که باید کنترل شود و در جاهای دیگر دنیا مکانیسم‌هایی برای کنترلش تعبیه شده. حالا این را بگذارید کنار یک فشار سیاسی که می‌خواهد کم نیاورد از دیگر کشورها و هم‌زمان مردمش نیازمند دارو هستند.روزهای اول کرونا این بحث مهم باز شده بود که اگر آمار درست اعلام نشود، اگر حاکمیت دست پیش نگیرد و راست‌گویی را در اولویت نگذارد، بعد به این سادگی نمی‌توان اعتماد عمومی را برگرداند.وقتی در ابتدای شیوع بیماری، آن را تکذیب کرده‌ای و گفته‌ای توطئه بیگانگان است، بعد برای تمام روزهای سال آمار را دست‌کاری کرده‌ای و آن وسط مستعان رونمایی کرده‌ای، نباید انتظار داشته باشی مردم واکسن‌ات را حداقل در این روزها جدی بگیرند.</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 12:27:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماندن و ادامه‌دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/dr-papahn-honored-ec6x9p0rnzz8</link>
                <description>درباره‌ی دکتر فروغ پاپهن شوشتریاز زنانی که من به ممارست و مقاومت و پشتکار می‌شناسم یکی دکتر فروغ پاپهن شوشتری بود که دیروز دور از وطن و در گمنامی از دنیا رفت. معلمی که در روزهای انقلاب به ایران آمد و هرچند هیچ‌وقت از سوی دانشگاه چمران قدر ندید اما تا همین سال‌ها در این دانشگاه ماند و به تدریس ادامه داد. خودش می‌گفت: «اگر معلمی نکنم، مریض می‌شوم. اگر در ایران نباشم، مریض‌تر.»این را در مصاحبه با نشریه‌دانشجویی‌ای گفت که آن سال‌ها راه انداخته بودیم. درست زمانی که داشت بازنشسته می‌شد. نکته‌ی جالب دانشکده‌ی ما این بود که استادهای سال‌خورده با ما دانشجوهای جوان دوست‌تر بودند و این برایمان مثل یک غنیمت بود. مخصوصا برای مایی که به طمع رشته‌ی دیگری کنکور داده بودیم و حالا جبرا در این رشته داشتیم ادامه می‌دادیم، گفتگو با این آدم‌ها و غرق شدن در خاطراتشان، چیزی بود مثل چنگ‌زدن به دیواره‌ی آب‌گیر. دکتر پاپهن یکی از این نقطه‌های اتکا بود. می‌گفت خودش هم به اکراه به این رشته آمده و ادامه داده و بعد کم‌کم زیبایی علمِ غریب‌اش، ماهی‌شناسی را، به ما نشان می‌داد و ما را با دنیای بی‌نظیر زیست‌شناسی آشنا می‌کرد. البته که همیشه سخت می‌شد درس‌اش را پاس کرد.می‌گفت: «دهه ۴۰، در نوجوانی می‌خواستم ادبیات بخوانم اما مادرم اجازه نداد. بابا گریه کرد و گفت نروم تهران و برای همین ماندم اهواز. رفتم دانشکده کشاورزی و ماندم. برای همین است که حالا وقتی دانشجوها سرشان را می‌گذارند روی میز و به فکر فرو می‌روند، یاد خودم می‌افتم.»دانشگاه‌های کشور این روزها پر از دانشجوهایی‌ست که سرشان را گذاشته‌اند روی میز و به فکر فرو رفته‌اند. پاپهن اما وقتی وارد دانشکده کشاورزی ملاثانی شد که دانشکده‌ای تازه‌تاسیس و پیشرو بود و اساتید بین‌المللی‌اش داشتند آن‌جا پایه‌های آموزش نوین را می‌گذاشتند. بعد کم‌کم علاقه‌مند شد به ماهی‌شناسی که گرایشی از همین رشته بود و مسیری که از دانشکده‌ی ملاثانی آغاز شده بود به قدیمی‌ترین دانشکده کشاورزی انگلستان ختم شد، دانشگاه ردینگ.دکتر پاپهن در گرامیداشتی که دانشجویانش برایش برگزار کردند | ۱۳۹۴فروغ پاپهن، آدمِ ادامه‌دادن بود. با تمام رنج‌هاش. سال ۵۸ که با دکترای ماهی‌شناسی به ایران برگشت، انقلاب شده بود. سودای بررسی خلیج‌فارس  و هورالعظیم و کارون را در سر داشت اما جز در معدودی از موارد نتوانست آن‌طور که می‌خواست خودش باشد. نمی‌شد یا نمی‌گذاشتند. خیلی‌ها رها کردند و رفتند اما او تازه برگشته بود تا در شهرش معلمی کند. تدریس زیست‌شناسی را در این شرایط آغاز کرد و کمی بعد وقتی جنگنده‌ها به اهواز رسیدند و جنگ آغاز شد، باز جایی نرفت. تمام جنگ ماند و به تدریس ادامه داد. سال‌ها بعد وقتی آخرین سال‌های تدریس‌اش را می‌گذراند، می‌گفت: «کجا باید می‌رفتیم؟‌ دانشگاه باز بود. دانشجوها بودند. باید می‌ماندیم. بین کلاس و پناهگاه دانشجو را تر و خشک می‌کردیم. درسشان می‌دادیم و همان‌ها حالا دارند این دانشگاه را می‌گردانند. فکر می‌کنم بچه‌های امروز نمی‌دانند این‌جا چه اتفاقی افتاده است. گناهی هم ندارند.»دکتر فروغ پاپهن‌شوشتری و دکتر اشرف جزایریدکتر فروغ پاپهن شوشتری اما برای هیچ‌کدام از این ماندن‌ها و تلاش‌کردن‌هایش قدر ندید. خوشحال بود از این‌که دانش‌جوهایش هدایت دانشگاه و دانشکده را برعهده داشتند اما هیچ گرامیداشتی در انتظارش نبود. دخترک سرخوشی که تمام‌وقت در خدمت این دانشگاه بود و به‌شوق دانشجوها گام برمی‌داشت، سال ۹۴ گذاشت و رفت. برای منِ دانشجو، خیلی تلخ بود که این را از زبان معلمی بشنوم که در سخت‌ترین روزها این‌جا معلم بوده، محقق بوده، مادر بوده و حالا می‌گوید: «بالاخره دارم حس می‌کنم خسته شدم. حالا دوست دارم با فراغ بال بروم کلاس نقاشی. سال‌هاست که با صدای زنگ ساعت بیدار می‌شوم. آدم دوست دارد یک وقت‌های بیدار نشود. چیزهای ساده‌ای هست که آدم دوست دارد از آن‌ها لذت ببرد.»شاید همین حرف‌ها باعث شد که خودمان دست‌به‌کار شویم. کاری که حالا باعث افتخارمان است و لبخندی به لبمان می‌آورد. سال ۹۴ با دانشجوهایی که می‌شناختیم، یک گرامیداشت کوچک برایش برگزار کردیم و خوشحالش کردیم. در همان دانشکده‌ای که ۴۰ سال هر روز به آن سر زده بود.افسوس که فرصت محدود بود و هرگز نشد خاطرات بی‌نظیرش را ضبط کنیم.این یادداشت در شماره ۱۳ روزنامه خوزی‌ها (دوشنبه ۱۹ آبان ۹۹) منتشر شده است.</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Mon, 09 Nov 2020 01:19:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این قصه تا کجا می‌بره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D9%87-mjwps8pwchwy</link>
                <description>از صبج نشستم به قصه‌خواندن. باید تا آخر هفته کلی قصه آماده کرده باشم. قصه‌ی کودک هم خاصیت‌اش این است که هرچقدر ساده به نظر برسد باز باید چهارچشمی حواست باشد که جایی از خط نزند بیرون. چیزی اشتباهی به بچه یاد ندهد. مخصوصا وقتی قصه‌ی صوتی است و قرار است بچه صدبار بشنود و جمله جمله‌اش را حفظ کند. نمی‌دانم این چه حکمتی است که وقتی داری قصه را برای خواب بچه آماده می‌کنی، خودت هم خوابت می‌گیرد. البته من همیشه خوابم می‌گیرد و فکر کنم بیشتر مشکل ویتامین‌ها و عناصرم باشد تا قصه‌ها. ولی به هر شکلی بود خودم را بیدار نگه داشتم و تند تند قصه خواندم و از مینا و کیمیا هم کمک گرفتم که سرعتم بیشتر شود. قصه‌های این هفته خیلی شبیه یکدیگر شده‌اند. اکثرا درباره‌ی موجودی عجیب که آمده سراغ بچه‌ای و با او دوست شده. این قصه‌ی آخری که می‌خواندم درباره‌ی موجودی بود که از مریخ آمده. چون توی سیاره‌ی خودش آب و سبزه نداشته آمده زمین که سبزه ببیند. مریخی توی قصه می‌تواند بچه را ببرد هرجا که دلش خواست. نقشه را بهش نشان می‌دهد و می‌گوید کجا برویم؟ بچه می‌گوید این شهر. یا آن شهر. توی این قسمتی که الان خواندم بچه گفت می‌خواهم بروم جنوب. بروم دریا. می‌خواهم ماهی بخورم. بعد به همان منوال همیشگی‌اش، دستش را داد دست مریخی و در یک چشم به‌هم‌زدن سفر کردند. بچه چشم که باز کرد، دید جایی است که مردها دشداشه پوشیده‌اند. از عابری پرسید: «آقا این‌جا کدوم شهره؟» مرد دشداشه‌پوش جواب داد: «تو یعنی ایی لشکرآباد اهوازِه نِمی‌شناسی؟»واقعا به خنده افتادم. قرار بود بروند پای دریا اما جی‌پی‌اس مریخی کار نکرد. عدل افتادند توی همان محله‌ای که من ۶ سال ازش فلافل خوردم و دو سه سال توی آن خانه‌ای که بالاخانه‌ی مرد دشداشه‌پوش بود، زندگی کردم. با آن بچه‌ها و درست در همین فصل‌ها در گرمای ۵۰ ۶۰ درجه! قصه چیز جالبی است. نه؟ تو را می‌برد هرکجا که خواست. نویسنده‌بودن و با نویسنده‌ها کار کردن برای همین زیباست. نویسنده‌ها پابند نیستند. پای نویسنده را اگر ببندی، باز کارش را می‌کند. هرجا که بخواهد می‌رود. اگر رهایش کنی تو را هم با خودش می‌برد. هرجا که بخواهی.</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Thu, 20 Aug 2020 21:51:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روایت ناتمام از ۱۰ + ۳۰ سال اسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DB%B1%DB%B0-%DB%B3%DB%B0-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-fbb68uzxnkjf</link>
                <description>زمستان پارسال به لطف یکی از دوستان چند روزی را در مشهد گذارندم. برای کنج‌کاوی درباره‌ی یک گزارش ناتمام. جمعی از اسرای جنگ هشت‌ساله بعد از ۳۰ سال دور هم جمع شده بودند و قرار بود چند روز را با هم سپری کنند و ما باید از فرصت کوتاه استفاده می‌کردیم برای گفتگو. که شاید به یک خط داستانی برسیم برای روایت قصه‌شان. قضیه اما مفصل‌تر از یک داستان ساده بود؛ و البته چندوجهی‌تر.اسرای جنگ ایران و عراق در اردوگاه‌های مختلفی نگهداری می‌شدند. اردوگاه‌هایی مثل تکریت، موصل، الرمادی، الانبار و... . این آخری چون روی نامه‌های صلیب‌سرخ Anbar نوشته می‌شد، کم‌کم مشهور شد به «عنبر» یا کمپ ۸. همین یک قلم اردوگاه عنبر خودش به تنهایی ۱۲ آسایشگاه داشت و ۱۴۰۰ نفر در آن زندانی بودند. صلیب سرخ در سال‌های جنگ اعلام می‌کند مجموعا ۲۱۰۰۰ نفر اسیر به این سازمان معرفی شده است اما وقتی در شهریور ۱۳۶۹ مبادله آغاز می‌شود، حدود ۴۰ هزار نفر آزاد می‌شوند. آن‌طور که من متوجه شدم در آسایشگاه عنبر نسبت فضا به آدم‌ها چیزی حدود ۳ کاشی سرامیک بوده. برای نزدیک به ۱۰ سال از عمرشان.آزادگان اردوگاه عنبر | عکس از آلبوم شخصی عباس مظهریاما آن‌چه که مسئله‌ی اسرا را مهم می‌کند بخش نادیده‌ی آن است. جدایی ۱۰ ساله‌ی آدم‌ها از زندگی واقعی و بردن آن‌ها به فضایی کاملا مردانه، منع تمامی امکانات اساسی زندگی و کار اجباری و درگیری فیزیکی تقریبا هر روزه، بحرانی را ایجاد می‌کند که به هیچ‌وجه قابل چشم‌پوشی نیست. هرچند در واقعیت جمهوری اسلامی توانسته است چشمش را ببندد و با یک نشان افتخار «آزادگی»، مسئولیت را از گردن خودش باز کند. مسئولیتی که باید نسبت به افراد آزاد شده، خانواده‌ها و فرزندانی که بعدا به دنیا می‌آورند، می‌داشت.وقتی برای مصاحبه به سراغ آزاده‌های جنگ می‌روی کم‌کم متوجه می‌شوی که این آدمی که جلوت نشسته و دارد خاطره می‌گوید و درباره‌ی سختی آب‌خوردن و رنج کتک‌خوردن حرف می‌زند، چیزهای زیادی را هم بازگو نمی‌کند. نمی‌تواند بگوید. و بعدتر حساب که می‌کنی می‌بینی نسبت آدم‌هایی که حاضرند بیایند با تو حرف بزنند، خیلی کمتر از آدم‌های گمشده است. از افرادی که در خاطره‌ها به عنوان پزشک و فرمانده نامشان می‌آید و پیدا نیست این سال‌ها کجا هستند تا آدم‌های عادی که نامشان را هم کسی به‌یاد ندارد.وجه نادیده‌ی زندگی آزاده‌ها در همین نیازهای اولیه ریشه دارد که سال‌ها سرکوب شده. نوجوانی ۱۸ ساله به جبهه می‌رود و ۱۰ سال بعد برمی‌گردد. جامعه او را هل می‌دهد به سوی کار، به سوی تشکیل خانواده، به سوی سرافرازی هرچه بیشتر. اما نمی‌تواند. منطقی هم که نگاه کنیم توانش را ندارد. جایی نبوده که این را یاد بگیرد. یا اگر بلد بوده دیگر از سرش پریده. همین‌جا خانواده‌های بی‌نوا گره می‌خورند در مشکلاتی که علتش خودشان نیستند و تا همین روزها که ۳۰ سال از آزادی‌شان می‌گذرد، با آن دست به گریبانند. پس اگر این روزها دیدید که تلویزیون دارد از قهرمانی‌ها و رشادت‌های ۱۰ سال آزادگی این آدم‌ها جوری حرف می‌زند که انگار بخشی از زندگی بوده و تمام شده، یک گوشه‌ی ذهنتان این پرانتز را باز کنید که این فقط بخشی از آن‌چه برآن‌ها گذشته و می‌گذرد، است. فقط بخش کوچکی از یک داستان تعریف نشده.عکس یادگاری جمعی از آزادگان اردوگاه عنبر | مشهد، ۱۳۹۸</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Mon, 17 Aug 2020 08:38:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتی کجا منفجر شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-qv2bqav3no9d</link>
                <description>دارم به نکته‌ای فکر می‌کنم که مطمئن‌ام وجود دارد ولی درست نمی‌دانم چیست. قضیه‌ی غریبی هم نیست. همین اتفاق‌هایی که هر روز می‌افتد. همین جنگل‌هایی که سوخته‌اند. هکتارها زمینی که از بین رفته و چند نفری که مرده‌اند. فقط همین امروز سه نفر.روزهاست بیماری جدیدی آمده و فقط امروز صد و خرده‌ای نفر را کشته است. دیروز ۱۹ نفر در یک انفجار سوخته‌اند و تقریبا مطمئنیم که حاکمیت درباره‌ی انفجار هفته‌ی پیشِ تاسیسات نظامی دروغ می‌گوید. اما ما چیزی نمی‌گوییم. نهایتش می‌توانیم افسوس بخوریم.امروز دیالوگی را شنیدم که جالب بود. یکی در پاسخ به نگرانی یک نفر دیگر درباره‌ی اوضاع گفت: «خب! چکار کنیم؟ تقصیر ما که نیست!»   و گروهی در توییتر، یک نفر دیگر را داشتند می‌چسباندند به سانتی‌مانتالیسم، چون داشت می‌گفت «مردم سِر شده‌اند نسبت به خبرها.»حتی همین خودم. ۳ سال پیش وقتی پلاسکو فرو ریخت؛ وقتی سانچی غرق شد، وقتی تروریست‌ها به مجلس رسیدند، به این فکر می‌کردم که باید چکار کنم؟ آن‌موقع‌ها یک گروه تلگرامی داشتیم و سعی می‌کردیم خبرهای موثق و دست اول را آن‌جا جمع کنیم و درباره‌شان حرف بزنیم.حالا ولی نه تنها خبرها را نمی‌خوانم، بلکه خبرهای تلخ را تندتر رد می‌کنم. سه کلمه می‌خوانم «جنگل‌های زاگرس در حال...» و عبور می‌کنم.دیشب که بیمارستان منفجر شد، یکی نوشت ممکن است این بیمارستان تشعشات هسته‌ای داشته باشد. در موقعیت مشابه، چندسال پیش همین شایعه کلی دست به دست می‌شد و می‌ترکاند.  دیشب ولی ما دیگر آن واکنش همیشگی را نداشتیم. فردا هم اگر بگویند شهری ناپدید شده بعید می‌دانم واکنشی ایجاد کند.تمام این چیزها عجیب است. این‌که حوادث این‌قدر زیاد شده است. این‌که ما سخت تعجب می‌کنیم و خیلی زود می‌پذیریم.  درست نمی‌دانم نکته‌‌اش کجاست. اما یک‌جای کار می‌لنگد. هم درون من. هم در دیگران. یک دلشوره دارم انگار از وجود شبحی که حس می‌کنم هست، ولی نمی‌شناسمش.* توییتر</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 20:10:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیوه‌ی جسورانه‌ی محبت‌!</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%AC%D8%B3%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-wdwec0cvumjl</link>
                <description>- یعنی چرا این اسم رو براش گذاشتن؟تا جوشونده دم بیاد، من سرچ کردم «گل گاوزبان»گفتم: اینجا نوشته گاو در ترکی یعنی آبی. یعنی گلی که آبیه. اما این‌که آبی نیست. بنفشه!تو گفتی: «شاید وقتی تازه است آبیه.» و مثل همیشه که نمی‌تونی آروم بگیری و دست‌هات باید یه کاری بکنن، دستمال رو کشیدی رو سر بقیه شیشه‌های کمد سبز حیاط خلوت و بعد گفتی: «این ترشی‌ها رو هم نخوردیما.» گفتم: «باشه حالا. وقت هست فعلا» غر زدی که «شب که نمیای خونه. روز هم که خوابی. چار روز دیگه هم می‌ذاری می‌ری. پس من کی ببینمت؟»دلم ریخت. رسیدی به حرفی که می‌خواستی. گفتم پس من چه غلطی می‌کنم؟عاشق این چرخش‌های موضوعی صحبت‌هاتم که می‌تونی از یه در وارد مغز آدم شی و جارو کنی و بری به جایی که می‌خوای. گفتی: «فکر کنم دیگه دم کرده. بیا کتری رو بردار.» سیاست‌ات همینه. همین که تیغت رو می‌زنی و بی‌تفاوت به کارت ادامه می‌دی. انگار نه انگار که یه لحظه پیش منو نابود کردی. تا برسم به اجاق گفتی: «ساعت پنجه. بزن رادیو معارف برنامه به رنگ خداس. خوبه. درباره تفسیر قرآنه.»می‌دونی؟ فقط این چرخش‌ها و نیش و کنایه‌ها و سیاستت تو جلب محبت نیست که دلم تنگشونه. نه! طرز حرف زدنت وقتی می‌خوای با حرکت ابروها و چشم‌هات بقیه رو راضی کنی که طرف کیو بگیرن. طرز درس خوندنت وقتی داری ظرف می‌شوری و هم‌زمان می‌تونی فکر کنی شب که مهمون میاد تخمه‌ها رو تو چه ظرفی بریزی که آبروداری شه. شیوه عصبانی شدنت وقتی بی‌اینکه خم به ابرو بیاری، تند و تند انتقاد می‌کنی و بیشتر از همه، دلم برای شیوه جسورانه محبت کردنت که آدم نمی دونه خودش رو باید لوس کنه یا باید زیر میز پناه بگیره! تنگ می‌شه.مامان عزیزم.</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 03:05:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای ارسال عکس یار در طی تاریخ</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-cv0ohx3cv2dp</link>
                <description>بابا و مامان که عقد می‌کنن، بابا می‌ره سفر. برای کار. تلفن و اینا که درست و درمون نبوده. برای همین پیله می‌کنه به مامان که یه عکس بده بهم با خودم ببرم. مامان ناز می‌کنه. می‌گه «ممکنه عکسه رو گم کنی، نمی‌خوام کسی عکسمو ببینه.» راست هم می‌گه. اون زمان هم زندگی عین همین الان بوده. مثلا وویس می‌دادن به هم. چطور؟ نوار ضبط می‌کردن می‌فرستادن دبی. اون‌ور طرف پلی می‌کرده. جوابش رو ضبط می‌کرده پس می‌فرستاده.«سلام. چطوری؟ خوبی؟ ما هم خوبیم. چیکار می‌کنید؟». دیالوگ یک‌طرفه. مثل همین وویس‌هایی که هر روز می‌فرستیم. فرقش این بوده که دلیوری‌ش دیرتر بوده. عکس هم همین‌جور. عکس رو می‌ذاشتن لای کتاب. با دو تا برگ گلی، چیزی. می‌فرستادن برای محبوب. باز مثل همین الان.ولی مامان راست می‌گفته چون ممکن بوده قاصد، لای کتاب رو باز کنه، نوار رو پلی کنه، عکس رو ببینه. آدم نمی‌خواد عکسی که برای محبوبش می‌فرسته رو کسی دیگه ببینه که. فکر کن الان که توی واتس‌اپ واسه‌م عکس می‌فرستی. می‌گی این «لباس جدیدی که دوختم رو ببین!» من می‌گم «چه قشنگ. آسترش رو کوتاه نگرفته؟» تو می‌گی «نه خودم گفتم اینجوری بدوزه. از روی عکس دوخته.» من می‌گم «پارچه‌ش خیلی خوشرنگه. تو چقدر خوش‌سلیقه‌ای.» فکر کن این دیالوگ به‌جای این‌که دو تا تیک بخوره، سه تا تیک بخوره. نفر سومی ببینه. خب آدم معذب می‌شه دیگه. چیز بدی هم نگفتیا ولی معذب می‌شی.اون زمان هم مثل همین الان. ما این‌جوری. مامان و بابا اون‌جوری. ولی اون روز به نظرم مامان ناز می‌کنه، لج می‌کنه عکس نمی‌ده به بابا. بابا رو من حالا می‌فهمم. این قصه قدیمیه‌ها. خیلی وقته من می‌دونمش. تقریبا از همون اولین‌باری که عکسه رو دیدم توی اون آلبوم سبز فنر طلایی، از اون‌موقع می‌دونم قصه‌ی این عکسه چی بوده. ولی الان حال بابا رو می‌فهمم. قبلا نمی‌فهمیدم. پدر تجربه بسوزه. حالا می‌دونم آدم یارش را چندوقت نبینه چی می‌شه. عکس یه کار دیگری می‌کنه. آدم عکس رو می‌بینه دلش قرص می‌شه. عجب چیزیه. کی کشف کرد اینو اصلا؟دیدی رزمنده‌هه توی جنگ جهانی تق! تیر می‌خوره، دست می‌کنه توی جیبش، عکس یارش رو درمیاره یه نگاه می‌کنه، بعد می‌میره؟ از تو چه پنهون منم دوست دارم همین‌جوری بمیرم. عکس همه‌ی عزیزام رو ببینم و بعد فسس بادم در بره. برای همینه که عکس رو قاب می‌کنن. توی اون بیضی‌طلایی‌های چین‌دار می‌ذارن و در هم براش کار می‌ذارن. عکس مثل آدمه. محرم و نامحرم داره. تو هر عکسی رو نشون هرکسی نمی‌دی. به هرکسی نمی‌فرستی. آدم خیال می‌کنه اگه می‌خوام یه عکس بدم به یه نفر که توی جنگ با خودش ببره، یا ببره سفر دور و دراز و هر روز نگام کنه، باید یه عکس درستی باشه. یه چیزهایی باید داشته باشه که من دوست دارم. منی که دارم عکس رو از خودم برمی‌دارم و می‌فرستم برای نفر مقابل.ولی راستشو بخوای من فکر می‌کنم مامان اون روز عکس رو نداد به بابا چون خودش عکسش رو دوست نداشت. بهانه آورد. بعد از یه مدت دید خب گناه داره بابا. توی غربت در حال زغال‌پاک‌کردن توی اتاق پشتی اون بقالی وقتی داره عرق روی پیشونیش رو با آستینش پاک می‌کنه، به چی دلش خوش باشه؟ برای همین دوربین رو داد دست خواهرش. یه عکس گرفت که بی‌نظیرترین عکس مامانه. موهای سیاهش رو ریخته روی دوشش، لباس یه دست مشکی تنشه تا سر زانو. لبخند نمی‌زنه. ولی حس مثبتی داره. می‌خوام بدم نقاشیش کنن برام بزرگ بزنم توی اتاقم. بی‌نظیره. نور صاف نشسته روی صورتش توی اتاقی که یه نمه تاریکه. آدم دلش می‌ره براش. این عکس رو می‌ذاره لای کتاب. معلوم نیست با چه مقدار استرسی می‌فرسته برای بابا. البته این استرسش رو نمی‌فهمم. چون من توی اون نقش نبودم هیچ‌وقت. ولی حال بابا رو؟ اونو می‌فهمم. وقتی نامه رو باز می‌کنه و عکس! عکس زیبا! عکس محبوب... عکس یار رو می‌بینه. حتما حتما یه لحظه نگاش کرده بعد نگاهشو دزدیده. آدمیزاد این‌جوریه. چیزی رو که خیلی دوست داره رو از خودش هم می‌دزده. یه لحظه نگاش می‌کنه. یه لحظه چشمشو می‌بنده تصورش می‌کنه. نم نم نگاش می‌کنه. کم‌کم هورت می‌کشه. مثل من. از تو... تابلوی دختر نشسته، ارنست لودیگ کیرشنر، رنگ و روغن روی بوم، ۱۹۱۰ میلادیاین متن را می‌توانید در کانالم هم بخوانید :)</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 21:24:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ترین جای شهر کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pgme1n5axjxk</link>
                <description>استاد یک‌طرفِ خورجینِ بافته‌ی روی دستش را به طرف نفر کناری گرفت. نفر کناری، دست کرد توی جیب خورجین و کاغذی درآورد، رو کرد به من و خواند:‌ «به نظرت عاشقانه‌ترین جای شهر کجاست؟»باید همه‌مان جواب می‌دادیم. هرکدام به یک سوال غافل‌گیرکننده و من یکی از ۳۰ نفر دانشجویی بودم که باید بعد از معرفی خودم پاسخ کوتاهی می‌دادم. پاسخی که شاید معرف من باشد به این کلاس و برای همین کمی احتیاط لازم دارد.چند نفر قبل‌تر یک سوال افتاده بود به یکی دیگر از بچه‌ها که «امن‌ترین جای شهر کجاست؟». اگر این سوال به من افتاده بود می‌دانستم باید چه بگویم. بارها بهش فکر کرده بودم و چیز عجیبی نبود. حتی به تهران و غیرتهران ربط نداشت. از نظر من هر شهر برای هر آدمی یک جای امن دارد. جایی که آدم می‌تواند با دل آرام به خواب عمیق برود و شک نکند به این‌که مبادا در دنیای اطرافم کسی بلایی سرم بیاورد. جایی که دیگر سرپرست خودت یا دیگری نیستی و کسی دیگر مواظب تو است.مامان –که این روزها بیش از همیشه دلتنگش می‌شوم- می‌گوید وقتی من را به دنیا می‌آورد تا مدت‌ها نمی‌توانسته در خانه‌اش آرام بخوابد. باید مدام مرا –با آن ابعاد کوچک- می‌پاییده و تر و خشک می‌کرده. لابد شب‌های زیادی در تاریکی آن اتاق توی تالار خانه‌ی باباجی بیدار شده و وقتی من و دیگر اعضای خانه در خواب عمیق بوده‌ایم، نگاهم کرده ببیند تنم از نفس‌کشیدن بالا و پایین می‌شود یا نه. با این وجود امن‌ترین جای خانه برای او در آن روزها نه در خانه‌ی شوهر، که خانه‌ی پدری‌اش بوده است. می‌گوید وقتی برمی‌گشته خانه‌ی بی‌بی، اویی که نیم‌ساعت به نیم‌ساعت بیدار می‌شده، به چنان خواب عمیقی فرو می‌رفته که هفت‌پریان به خوابش می‌آمده‌اند. چرا؟ چون آن‌جا برای او امن‌ترین جای شهر بوده. جایی که دیگر نَه یک مادر، که دختر کوچک خانه بوده و دلش آرام که مادر و خواهرهای بزرگتر حواسشان به کودکش هست.یا مگر همین من نبودم که وقتی از شهر پا گذاشتم بیرون، هیچ‌وقت به خواب عمیق نمی‌رفتم؟ همین من! که این‌قدر عمیق می‌خوابم و به قول مامان، بی‌خیال! تمام مدتی که در اهواز زندگی می‌کردم، به خواب عمیق نمی‌رفتم. توان این را داشتم که همیشه بیدار شوم و کاری بکنم و با کسی حرف بزنم. فرق نداشت در کدام خوابگاه باشم یا در کدام اتاق. سربازی بودم در میدان رزم که باید هرآن هوشیاری‌اش را وایابد. تمام اهواز برایم این‌طور بود جز یک‌جا. اتاق سعید. وقتی می‌رفتم به خوابگاهش، با این‌که غیرقانونی رفت و آمد می‌کردم و اگر می‌دانستند حتما گیر می‌دادند که «حق نداری شب این‌جا بمانی» ولی باز خیالم گرمِ سعید بود و در پناهش به خواب عمیق می‌رفتم. برای همین بود که وقتی فارغ‌التحصیل شد، من فقط نگران آن آرامشی بودم که در اتاق او به دست می‌آمد. سال‌ها گذشت تا دوباره این آرامش را جاهای دیگری از اهواز پیدا کردم. اول در اتاق دکتر جزایری، که حکم مادرم را داشت در آن شهر و نگاهش که می‌کردم، آرام می‌گرفتم و آشوبم، ساکن می‌شد. و بعد در خانه‌ی عباس؛ رفیقِ همیشه‌ی آن سال‌ها. بی‌شک، بودن در اتاقش طعم امنیت را داشت؛ با این خیال که پدر و مادری دنیادیده و مهربان، افسارِ زندگی در این خانه را در دست دارند و لازم نیست تو نگران چیزی باشی.فکر که می‌کنم امنیت خاطرم در هر کدام از شهرها و خانه‌ها و اتاق‌هایی که بوده‌ام، با هم فرق داشته است. در هر شهر جای امنی داشته‌ام که پس از روزها پیدایش کرده‌ام و این هم آرامش است و هم آشوب. آشوب از آن بابت که هی می‌ترسی نکند از دست بدهیش.هم‌کلاسی، دستش را از خورجین در آورد، کاغذ را باز کرد و پرسید «به نظرت عاشقانه‌ترین جای شهر کجاست؟» و من به باید به این سوال جواب می‌دادم. خیلی جاها از نظرم گذشت. با خودم فکر کردم کاش آن یکی سوال را جواب می‌دادم؛ «امن‌ترین جا؟» و در پاسخ مثلا می‌گفتم خانه‌ی مینا که با این‌که ندیده‌امش، گره‌گشای تامِ زندگی‌ام است. یا خانه‌ی پوریا و زهرا که آن روز وقتی آن‌طور از بیماری به‌هم‌ریخته بودم و هیچ نقطه‌ی اتکایی پیدا نمی‌کردم و نای ایستادن نداشتم،‌ تیمارم کرد و سرِ‌پایم کرد. اما به عاشقانه‌ترین جای شهر هرگز فکر نکرده بودم. برای پاسخ به این سوال، زمان بیشتری لازم بود.فرصت کم بود و نگاه‌ها به سمتم. بی‌گدار گفتم: «محوطه‌ی وزارت خارجه»پاسخ زیرکانه‌ای به نظر می‌رسید. آن‌جا واقعا برای من و دیگر دانشجوها حکم جای عاشقانه را دارد. با آن درخت‌های بلند و دیوارهای بلند و پنجره‌های بلند و پرده‌های سفید. با آن کافه‌ای که کوکوسبزی می‌آورد برایت و موسیقی‌ای که می‌خواهی را می‌گذارد. با آن سکوتی که وسط تهران، ناگهان می‌سازد.گفتم «محوطه‌ي وزارت خارجه» ولی پاسخ درست این نبود. ساعتی بعد که فکر کردم، پاسخ بهتری پیدا شد. عجیب بود که همان‌لحظه به ذهنم نرسید. معلوم است دیگر. عاشقانه‌ترین جای شهر، آن‌جا است که معشوق باشد. چه فرق می‌کند کجا؟ در یک رستوران فرانسوی، روی صندلی کنار یک پل یا در اتاقی کوچک و تاریک، در شهری چند کیلومتر آن‌سوتر. بی‌شک عاشقانه‌ترین جا، همان‌جا است.- در متن‌باز بخوانید -</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 02:59:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بازی را کجا فراموش کردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-dfjsvyjt75oq</link>
                <description>سن و سال آدم که بالا می‌رود، یک تجربه‌هایی را دیگر باور نمی‌کند. تجربه‌هایی که قبلش با تمام قلبش باورش کرده بوده و حالا مثل یک افسانه است. کاملا فراموش‌اش کرده است و جزیی از زندگی‌اش نمی‌داندش. مثل اتفاقی که پریشب برای من در جگرکی سر خیابان آذربایجان افتاد. آدم فکر می‌کند خیال کرده است؛ در حالی که واقعی است.  نشسته بودیم با بچه‌ها، تکه‌های دل و قلوه را لقمه می‌گرفتیم و گپ می‌زدیم که یک خانواده‌ی سه‌نفره آمد، درست آن‌طرف سالن نشست.سالن تقریبا پر بود از آدم. آدم‌هایی در قالب‌های مختلف. در قالب مادر دلسوز یک خانواده. در قالب پدربزرگ سنتی یک پسربچه. در قالب دختری که پسر مقابلش را می‌جورد. و یا در قالب عروس و دامادی که برای عروسی‌شان به تهران آمده‌اند و امشب به جای کافه، آمده‌اند جگرکی که یک تجربه‌ی متفاوت داشته باشند. من هم یکی از این آدم‌هام که از سر کار برگشته، گزارش‌اش را ننوشته، خوابش می‌آید، به استعفا فکر می‌کند، تقریبا اشتها ندارد اما فرصت مصاحبت با دوستانش را هم نمی‌خواهد از دست بدهد. خانواده‌ی سه‌نفره‌ای که گفتم، ترکیب ساده‌ای داشت. یک پدر، یک مادر و یک دختر. پدر و مادر نزدیک ۴۰ ساله و دختر شاید ۱۵ ساله. من عادت دارم به همه‌ی آدم‌ها نگاه کنم، بی‌این‌که واقعا نگاه کرده باشم. وقتی در یک کافه نشسته‌ام یا در خیابان هستم، نگاهم را از صورت همه می‌گذرانم. از شما چه پنهان حتی سرک می‌کشم که چه می‌گویند. از چه چیز حرف می‌زنند و در گوشی‌شان به چه کسی پیام می‌دهند. فکر هم نمی‌کنم که آدم‌ها این را نمی‌فهمند. ممکن است در خیابان کسی که از روبرو می‌آید، متوجه شود که من نگاهش می‌کنم و یک لحظه، تنها یک لحظه، چشم به چشم شویم. همیشه این اتفاق ممکن است اما آدم‌بزرگ‌ها که ما باشیم یاد گرفته‌ایم خیره نمانیم به یک‌دیگر. عادی برخورد کنیم و رد شویم از هم. وقتی پیش هم هستیم هم زل نمی‌زنیم به چشمِ یکدیگر. همه‌جا را نگاه می‌کنیم. به قول دوستم هادی، آدم‌ها در گفتگو جایی را نگاه می‌کنند بین اجزای صورت. بین دهان و دماغ و چشم‌ها. تازه این وقتی است که مستقیم نگاه کنند به هم. ما معمولا به چیزهای مختلفی نگاه می‌کنیم. به دست‌هایمان. به میز. پیاده‌رو. و حرف می‌زنیم.ماجرایی که پیش آمد اما یک چیز متفاوت بود. بزرگسالانه نبود. ناب بود. دروغ چرا؟ لذتبخش بود. چندلحظه بود اما در ذهنم ماند. من، این سرِ سالن داشتم با چنگال کوچک پلاستیکی، با آخرین زیتونِ توی ظرفم بازی می‌کردم که سرم را آوردم بالا و مثل همیشه نگاه کردم به اطرافم. نرم و آرام و دزدکی. چشم گذراندم در صورت‌های اطراف و دنبال هیچ چیز نبودم. اما نگاهم قفل شد در نگاه دختری که گفتم با پدر و مادرش آن سر سالن نشسته بود. گارسون تازه سفارششان را گرفته بود و بین‌شان یک سکوت جاری بود. در این سکوت، دختر یک آن مچم را گرفت. فهمید نگاهش می‌کنم و نگذاشت عادی باشم. نگذاشت فرار کنم. به چشم‌های من زل زد و من که خودم را چشم‌چرانِ کاملی می‌دیدم، نتوانستم از چشم‌اش، دست بردارم. گفتم «امین! خیلی ضایعه. دست بردار. عبور کن.» نتوانستم. کودک شده بودم. خام. نه دست برمی‌داشت از نگاه کردنم و نه می‌شد من از آن تونلی که بین‌مان شکل گرفته بود خارج شوم.مسحور؟ شاید! مسحور شده بودم. برای ثانیه‌ای. یا دقیقه‌ای. نمی‌دانم. چشمانش زیبا بود؟ نمی‌دانم. فکر نمی‌کنم. چیزی که فرق داشت، نگاه‌کردنش بود. خیرگی‌اش. پیش خودم فکر کردم چقدر شاعرها برای چشم‌ها شعر گفته‌اند. چقدر همه‌ی چشم‌ها قشنگند. چقدر عمیق‌اند. عمیق و گرداب‌وار. آدم‌ها با چشم‌هایشان چه‌کارهایی می‌توانند بکنند و من فراموش کرده بودم. سال‌ها بود از اهمیتشان بی‌اطلاع بودم.چند دقیقه بعد آمدیم به خیابان. مشغول گپ و گفت خودمان شدیم. من اما یک تلنگر خورده بودم. از آن‌شب دارم فکر می‌کنم این هنر نظربازی را کجا از یاد بردم؟ فکر می‌کنم مگر یک چشم چقدر عمق دارد که این‌طور یک نفر آدم به این گندگی را می‌کشد درون خودش؟- در متن‌باز بخوانید -</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 02:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند نکته‌ درباره سرشماری</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pvbpbc9yw1tx</link>
                <description>? این روزها فیلمی کوتاه دارد دست به دست می‌شود از سرشماری سال ۱۳۵۵ (آن‌طور که در کپشن آمده) که جالب است و از نظر مقایسه‌ای که با امروز می‌کنیم، عجیب! اما فارغ از این‌ها در رابطه با #سرشماری نکات جالبی هست که فکر کردم خوب است این‌جا بنویسم و با شما به اشتراک بگذارم.? برای دیدن فیلم این‌جا کلیک کنید.تصاویری از گفتگوی مردم در سرشماری ۱۳۵۵? چرا سرشماری می‌کنیم؟سرشماری مثل عکس گرفتن از جمعیت است. ما به فاصله‌ی ۱۰ ساله یا ۵ ساله از جامعه یک عکس می‌گیریم تا بدانیم در اقتصاد، در سیاست، در مدیریت منابع جهان به نفع بشر چگونه عمل کنیم. سرشماری در واقع از آن وقتی رسمی شد که علم آمار رشد کرد و برنامه‌ریزی برای هر شخص اهمیت پیدا کرد. از زمانی که هر شخص در مملکت حائز حق رای، بهداشت، آموزش و ... شد.? از کی سرشماری می‌کنیم؟سرشماری اولین‌بار در اواخر قرن ۱۷، در اروپا به صورت موردی آغاز شد. اما نخستین سرشماری رسمی که اطلاعات آن ثبت شده در سوئد ۱۷۴۹ انجام شد. بعد دوباره در سوئد ۱۷۹۰ (یعنی ۳۰ سال بعد) تکرار شد و تازه در ۱۸۰۱ در فرانسه و انگلستان اتفاق افتاد و نهضت سرشماری آغاز شد. در سال ۱۸۵۳ نخستین کنگره‌ی بین‌المللی آمار در بروکسل تشکیل شد و در عقدنامه‌ی این کنگره توصیه شد که سرشماری‌های جمعیتی در فواصل ۱۰ ساله و در سطح ملی انجام شود.? در ایران کی سرشماری آغاز شد؟۱۰۰ سال بعد از کنگره‌ی بروکسل؛ در ۱۹۵۶ م. (۱۳۳۵ ه.ش.) ابتدا در بازه‌های ۱۰ ساله و این اواخر در بازه‌های ۵ ساله.? این فیلم چرا ضبط شده است؟هر سرشماری موانعی دارد که یکی از آن‌ها آگاهی مردم است. مخصوصا مردمی که سنتی‌اند و لاجرم پنهان‌کار. حدس می‌زنم این فیلم برای آگاهی‌رسانی و همراه کردن مردم است. مردم هنوز هم در ایران -به دلایل مختلف- به آمارگیرها اعتماد ندارند. خیلی‌ها به هیچ‌کس آمار درستی از شغل و درآمد و املاک و گاهی جمعیت خانواده‌شان نمی‌دهند. قدیم‌تر حتی تعداد زنانشان را هم بازگو نمی‌کردند. این فیلم احتمالا در این جهت ساخته شده است که اتفاقا خیلی جالب است و چه تبلیغی خوبی بوده برای آن زمان.?? یک نکته‌ی جالب درباره سرشماری‌ در ایران!گفتم سرشماری موانع مختلفی دارد. یکیش آگاهی مردم است و یکی دیگرش آگاهی دولت‌ها. گاهی افرادی که به مقام‌های عالی می‌رسند پیش خودشان فکر می‌کنند صلاح همه‌چیز را می‌دانند. یک مثال خوبش در ایرانِ سال‌های ۶۲-۱۳۶۱ اتفاق افتاد. وقتی مرکز آمار طبق وظایف خودش که باید هر ۱۰ سال یک‌بار آمارگیری کند اولین گام‌های سرشماری سال ۶۵ را برمی‌داشت. در این زمان برخی مقامات به سرشماری واکنش نشان می‌دهند و استدلال می‌کنند که چون کشور درگیر جنگ است و جمعیت حالت عادی ندارد (مهاجرت‌ داخلی و...) بنابراین سرشماری در اولویت نیست. درحالی که سرشماری دقیقا به همین دلیل انجام می‌شود؛ تا عکس روز جمعیت را به برنامه‌ریزان مملکت نشان دهد و نسبت به آن واکنش درست داشته باشند.دیگر نوشته‌ها را این‌جا هم می‌توانید بخوانید: https://t.me/Matnbazz</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 01:58:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای احمدخان اقتداری، پاسبان خلیج‌فارس</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D8%AC%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3-ksxd11oylxvs</link>
                <description>احمد اقتداری، احتمالا مشهورترین همشهری من است که می‌توانم به شما معرفی‌اش کنم. چه خوب که شهرت به آثار و نگارش‌های همچون اویی باشد. مردی که در گراش متولد شد. در جوانی به تهران آمد و با ایرج افشار و جمال‌زاده، باستانی پاریزی، اسلام کاظمیه، منوچهر ستوده، شفیعی کدکنی و تمامی معماران اصیل فرهنگ و ادب ایران آشنا شد و با آن‌ها به واکاوی ایران پرداخت. این کشور پهناور را با گام‌های خود، قدم به قدم، گشت و در جغرافیای جنوب آن‌قدر جستجو کرد که عنوان «پاسبان خلیج‌فارس» را به او دادند.او امروز در ۹۴ سالگی از دنیا رفت در حالیکه آخرین وصیتش این بود که در زادگاهش دفنش کنند.سه‌سال پیش در حاشیه‌ی نمایشگاه مطبوعات، به دیدار احمدخان رفتیم و درباره زندگی‌اش، ایران و شهرهای جنوب فارس همچون لار و گراش و اوز و درباره‌ی آدم‌های هم‌نسلش همچون ایرج افشار و عبدالرحمان فرامرزی و... گپ زدیم.بخشی از این گفتگوها در مجله تصویری کلاک منتشر شد که در این لینک‌ها می‌بینید:ویدیو بخش اولویدیو بخش دومعکس از آخرین دیدار بچه‌های هفت‌برکه با احمدخان | در حاشیه ضبط فصل اول مجموعه کلاک | آبان ۱۳۹۵</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2019 11:38:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذر زندگی،‌ ایده‌ی یک موزه‌ی معماگونه</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-gnbuqza7wb9g</link>
                <description>خانه‌ی تاریخی محسن‌زاده - گراش، فارس - فروردین ۱۳۹۸ سه روز قبل از عید، ما برگشتیم گراش. من و امیرحسین. با هدف گذراندن نوروز با خانواده و لذت‌بردن از سرسبزی نوبرانه‌ی بهار جنوب. درست مثل الان که دارم این را می‌نویسم، آن‌شب هم باران بود و بوی شب‌بوهای بهار پیچیده در تار و پود شهر. صبح بابا گفت: «رفتین خونه کدیم؟ فکر کنم کمک می‌خوان.»گفتم: «نه! احتمالا بهشون سر می‌زنم.»«خونه کدیم» عنوان برنامه‌ای است که یکی از سمن‌های گراش که در حوزه‌ی میراث فرهنگی کار می‌کند،‌ هر سال بهار برپا می‌کند. ما گراشی‌ها در زبان اچمی جای قاف می‌گوییم کاف و «خونه کدیم» در واقع همان «خونه‌ قدیم» است. در این برنامه بچه‌ها هر سال یک خانه‌ی تاریخی که در معرض تخریب و فراموشی است را هدف می‌گیرند و برای ۱۰ – ۱۵ روز آن را احیا می‌کنند تا مردم ببیند. یک حالت موزه‌طور که هر شب در حیاطش ویژه‌برنامه‌ای برگزار می‌شود و در این چهار دوره، پاتوق شبانه‌ی مردم محلی است. برای مثال امشب ویژه‌برنامه‌ی بازی‌های محلی بود و پریشب برنامه‌ی شعرخوانی. خلاصه بهانه‌ای است برای دور هم جمع شدن در معماری‌ای که صمیمیت را تزریق می‌کند به جانت.سه روز قبل از عید هیچ پلنی برای کار در این تعطیلات نداشتم. هوسِ با خانواده‌ بودن در بهار، لذتی است که فکر نمی‌کنم هرگز از سرم بیافتد. امسال اما جز یک شب، بیشتر نتوانسته‌ام بروم صحرا. لذتِ با خانواده بودن خیلی زیاد است اما لذت‌های بیشتری هم وجود دارد. مثل کار کردن در محیطی که به تو اعتماد دارند و ریش و قیچی دست خودت است.فردای آن شبی که آمدیم گراش با امیرحسین رفتیم خانه‌ی تاریخی محسن‌زاده که برنامه‌ی خونه کدیم امسال آن‌جا برپاست. غلامرضا گفت یکی از دو سوی خانه را داده‌اند دست نازنین و قرار است چیدمان شود. اما چطور چیدمانی؟ نمی‌دانیم! پس ما همین‌طور بی‌هوا ما افتادیم در تیم نازنین که قرار بود این بخش از خانه را چیدمان کند. طبیعتا چون فرصت محدود بود، نمی‌توانستیم زیاد مشورت بگیریم و مجبور شدیم خودمان هرچه فکر داریم را بریزیم روی هم که به نتیجه‌ای برسیم. همین شد که با بچه‌ها نشستیم و فکر کردیم و به یک سوال قدیمی برگشتیم.بگذارید قبل از این‌که کارمان را توضیح دهم، کمی برگردم عقب. من اصولا از موزه‌گردی لذت می‌برم اما تقریبا هیچ موزه‌ای نبوده که حوصله‌ام را سر نبرده باشد. موزه‌ها، مجموعه ویترین‌هایی هستند که پای هر شیء یا تابلویشان توضیحاتی نوشته شده و لاجرم بعد از چند دقیقه کسل‌کننده می‌شوند. هرچقدر هم که دوست داشته باشی چیزی را به دقت ببینی، بالاخره حوصله‌ات سر می‌رود و می‌خواهی زودتر فکرت را خلاص کنی. سال‌ها پیش از ترنج همین را پرسیدم: «تو که خیلی از موزه‌های دنیا رو دیدی، بگو بینم اون‌ها هم کسل‌کننده‌اند؟»-       بله+ چه بد!مسئله همین بود. چه کنیم که موزه کسل‌کننده نباشد؟ و با همین سوال رفتیم جلو. البته که به نتیجه‌ای که در ذهنمان ساختیم نرسیدیم اما تلاشی در این مسیر انجام دادیم که فکر می‌کنم می‌تواند مقدمه‌ی یک کار بزرگ باشد در آینده‌ای نزدیک؛ موزه‌ی تعاملی!حتما وقتی می‌گویم «موزه‌ی تعاملی» به ذهنتان می‌آید که مثلا به جای لیبلِ نوشته‌ها، بارکدی نصب کرده‌ایم که می‌شود اسکنش کرد و توضیحات را شنید. یا مثلا از مانیتورهای لمسی استفاده کرده‌ایم. مثل چیزی که در موزه‌ی ایران باستان یا ... رایج است. اما نه! ما چیز بیشتری ساخته‌ایم که نمی‌دانم جای دیگری شبیه آن وجود دارد یا نه؟ برای همین است که دارم این‌ها را می‌نویسم و امیدوارم بعدها برای خودم یا کسی دیگر فرصتی پیش بیاید و این ایده را جدا دنبال کند و آن را به اجرا برساند.با هم‌فکریِ فشرده‌ای که انجام دادیم به این ایده رسیدیم. الگوی ما بیشتر از این‌که «موزه» باشد، بازیِ «اتاق فرار» بود که اخیرا در پارک‌ها رایج شده. ما به جای این‌که لباس‌ها را در یک اتاق، لوازم عروسی را در یک اتاق و تفنگ‌ها و اشیاء قیمتی را در اتاق دیگری به نمایش بگذاریم، سوژه‌ی موزه‌مان را «قصه‌های محلی» در نظر گرفتیم. در گراش به‌جای قصه می‌گویند «کائت» و موزه‌ی ما در خونه‌ی کدیم ۴ بر پایه‌ی سه کائت شکل گرفته است. کائت‌های «کاکال طلا، کمر زری»، «بی‌بی‌گلشاه» و «شاه نیل». در هر کدام از این قصه‌ها عناصری وجود دارد که مربوط به همین اقلیم است. مثلا بچه‌ای که به دنیا می‌آید یا مردی که تفنگ‌چی است و الی آخر.پس در اتاق اول، چیدمانمان را براساس چندپاراگراف اول قصه‌ها انجام دادیم. در هر قصه عناصری است و مخاطب، این عناصر را در اتاق اول می‌بیند: کایه (کلاه نوزاد)، سرمه‌دان، ماهی خشک‌شده و... . مخاطبِ عام این چیزها را می‌بیند و با آن خاطره‌بازی‌ای می‌کند و می‌گذرد. اما مخاطبی که پیگیرتر است، توجهش به نوشته‌هایی جلب می‌شود که روی دیوارهاست. ما آن‌جا ورودی قصه‌ها را نوشته‌ایم و پس از آن ردی روی زمین کشیده‌ایم که خواننده را به اتاق بعدی هدایت می‌کند.اتاق بعدی پر از عکس است. شاید ۳۰۰ تا عکس که با نخ نامرئی به سقف اتاقِ پندری خانه‌ی محسن‌زاده آویزان است. این عکس‌ها از آلبوم‌های خانوادگی قدیمی مردم گراش انتخاب شده‌اند و روایت‌گر زندگی مردم در حدود ۵۰ سال پیش است. اما باز مخاطب پیگیر این‌جا می‌تواند پشت عکس‌ها را بخواند و قصه‌ را دنبال کند.خلاصه که قصه در این خانه ادامه دارد. در مسیری که نامش را گذاشته‌ایم «گذر زندگی». اتاق به اتاق می‌شود قصه‌ها را پی گرفت و به دنبال پایان قصه گشت. شاید در اتاق بادگیر قصه تمام شود، شاید در اتاق جنی، یا در گنجینه‌ای که در اتاق ارسی است.منظورم از «تعامل» دقیقا همین بود. در این چند روز ما چیدمانی کرده‌ایم که هرچند فکر نمی‌کنم هیچ مهمانی توانسته باشد معمایش را حل کند و قصه را تا انتها برود، اما می‌شود جوری بهینه‌اش کرد که مثلا یک کودک به نحوه‌ی خودش خانه را بگردد و یک بزرگسال به شکل دیگری از دیدن خانه و موزه لذت ببرد. ایده‌ی خوبی است به نظرم! و بدجوری  افتاده به جانم که جدی‌تر دنبالش کنم. فقط نمی‌دانم کجا؟ کسی را نمی‌شناسید بخواهد خانه یا محله‌اش را تبدیل به معما کند؟ * در لینک زیر بخش‌هایی از «گذر زندگی» در خانه‌ی تاریخی محسن‌زاده را می‌بینید:https://www.youtube.com/watch?v=XyiL4b77khg&amp;amp;amp;amp;amp;feature=youtu.be پی‌نوشت ۱: برای اجرای این ایده (که البته خیلی کوچک اجرا شد و به مرور شکل گرفت) دوستان زیادی همکاری کرده‌اند. اسم بعضی از آن‌ها را در پایان کلیپ نوشته‌ام.پی‌نوشت۲:‌ همان‌طور که گفتم این‌جا از آن‌جاهایی بود که لذت کار کردن درش بی‌حد است. جایی که به تو اعتماد دارند و ریش و قیچی دست خودت است. باید چندباره تشکر کرد از گروه دبیران انجمن میراث‌فرهنگی گراش و کسی که این خانه را در اختیار انجمن قرار داده.پی‌نوشت۳: امیدوارم چند روز بعد این عکس‌ها خاطره نشود و نگوییم «خانه‌ای که بود». امیدوارم این خانه بماند برای نسل‌ها.در مدیوم بخوانید: http://bit.ly/2uye3CN</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Sun, 31 Mar 2019 04:36:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برابری که انگار نیستیم</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/%D9%85%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%82%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-mw17nk4oflyn</link>
                <description>نوشته‌ای برای سربازهایی که هنوز باقی‌مانده‌انددیگر خسته شده‌ام. برای همه‌ی مرگ‌های این سه سال نوشته‌ام. شده‌ام مرثیه‌سرای مرگ‌! یک ایرانیِ تمام‌عیار! که می‌گذارد کسی بمیرد و بعد برایش داد و هوار کند. وضعیتی که از آن منزجرم. اما راه خروج کجاست؟ عادت کرده‌ام به شخصی‌کردن اتفاقات برای درک آن‌ها! راهی جز این بلد نیستم. تا بفهمم آن‌جا چه خبر است، خودم را می‌گذارم درون موقعیتی که خبر اتفاق می‌افتد و چیزها را نظاره می‌کنم.- - - از پنجره‌ی اتوبوسی که در سیاهی شب از سمت خاش به زاهدان می‌آید بیرون را نگاه می‌کنم. پارسال! همین‌موقع. بعد از یک هفته اردوی آموزشی در سرباز، خسته و کوفته راه افتاده‌ایم سمت زاهدان. تا خاش هوا مطبوع است و سرمای دلچسبی دارد. از آن به بعد سرد و سردتر می‌شود تا برسی به زاهدان. نیمه‌های شب! خوابمان از گشت کوچکی که در فرصت توقف اتوبوس زده‌ایم، پریده و نطق بچه‌ها گرم شده. یکی می‌پرسد: «چرا درس را رها نمی‌کنی؟» می‌گویم: «که سربازی نروم.» می‌خندد. می‌گوید چطور؟- - -تا یک سنی سربازها از تو بزرگترند. بیگانه‌اند. آدم‌هایی‌اند از دنیای موازی که نه پیشرفتی دارند و نه داناییِ خاصی. می‌نشینند آن تهِ اتوبوس و با پاهای بوکرده خرناس می‌کشند. هیچ حالیشان نیست. چندسال بعد اما می‌شوی هم‌سن سربازها. شروع می‌کنی به پذیرششان؛ به این‌که این آدم‌ها یکی هستند مثل تو. سیگار می‌کشند مثل تو. عاشق می‌شوند مثل تو. هرچقدر هم که کش بدهی این لاطائلات را، به جبر قانونی که تو نساخته‌ایش و هرگز نظرت را درباره‌اش نپرسیده‌اند، یکی از آن‌ها هستی. یکی از آن هزاران که باید شب تا صبح گشت بزنند در چاردیواری‌های تنگ و به تاریکی‌هایی نگاه کنند که هیچ آدم عاقلی خیره‌شان نمی‌شود. این‌ها همه هست و تو می‌دانی. اما سربازی آن وقتی رخ می‌نماید که می‌بینی یکی یکی دوستانت را دوسال دوسال از تو می‌گیرد. علی و ابوالحسن و سعید و حالا عباس را!- - - یکی می‌گوید: «تانک‌ها را ببین!» از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. در جاده، در تاریکی تریلی‌ها قطارقطار تانک می‌بردند به ناکجا. بچه‌ها صورتشان را می‌چسبانند به شیشه‌ها و پرده‌ها را کنار می‌زنند که ببینند. پسری که نشسته کنارم می‌گوید: «خوب کاری می‌کنی. از من می‌شنوی نرو! تا ابد نرو» می‌گویم: «چطور؟» سرباز توپخانه است اما از توپ‌ها نمی‌نالد. می‌گوید: «از تحقیر بیزارم.»- - -تحقیر نه به مثابه‌ی آن فرمانِ فرمانده‌ی بی‌شعوری که می‌گوید «دستشویی‌ها را بشور» یا آن‌که فرمان نابجا می‌دهد و قصد دارد در دلش بخندد: «بشین... پاشو...» نه! تحقیر به مثابه‌ی یک رفتار جمعی. که چیزها را نابرابر می‌کند. حتی حوادث را! تحقیر به معنای غربتی که «همه» برای یک سرباز می‌سازند.مربی شاید بگوید ظرفیت یکی با دیگری متفاوت است. قبول! سردبیر شاید بگوید خبرها برابر نیستند. ارزش هر خبر با دیگری فرق دارد. محل خبر، برخورندگی! قبول! رهبر شاید بگوید بعضی آراء با دیگری فرق دارند. وزنشان یکسان نیست. قبول! اما هیچ فرمانده‌ای حق ندارد بگوید جان‌ها برابر نیستند. در این عالم هرچیزی اگر برابر نباشد، «جان» دیگر برابر است. سرباز و غیر ندارد. رفیق و آشنا و بیگانه و حتی دوست و دشمن نمی‌شناسد. مگر نه این‌که همه از یک نفس روان شدیم به این دنیا؟ کداممان خواسته بودیم به این دنیا بیاییم؟ که حالا این‌قدر ساده از کنار این خبر به این سادگی می‌گذریم؟- «سرباز بودند!»مادر نداشتند؟ کسی منتظرشان نبود؟ کسی عاشقشان نبود؟ هیچ‌کدام از آن‌ها فردا را نمی‌خواستند بسازند؟ پس چرا این‌قدر بی‌تفاوتیم؟ جان این سرباز با آن آتش‌نشان چه تفاوتی دارد که برایش یک هفته عزا نمی‌گیریم؟ عزاداری را طلب نمی‌کنم. دارم جان می‌کنم که بگویم این تحقیر از جانب «همه» است که به این بی‌توجهی ختم می‌شود. جان این آدم با فرزند دیگری چه توفیری دارد که این یکی بی‌هیچ دانایی نظامی باید در جاده‌ای اسیر مرگ جنگی شود و آن یکی حق زندگی دارد. نه! نمی‌توانم بپذیرم!یکی می‌گوید: «همه برابریم. اتفاق بود که آن‌ها شهید شوند!»«نه هیچ کس... هیچ کس. چنین خطری را به چنان خاطره‌ای تاب نیاورد .از این که خیال خوبی‌ها درمان بدی‌ها نیست. بلکه صد چندان بر زشتی آنها می‌افزاید.*»ــــــــــــــ* بخشی از شعر شکسپیر، ترجمه‌ی حسین الهی قمشه‌ای</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Thu, 14 Feb 2019 02:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم بگویم کجا دنبالش بگردید</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/rooz-daneshjoo-jrkx3miudkns</link>
                <description>روزهایمان این‌گونه می‌گذرد. با ساعت‌ها گپ و گفت درباره‌ی افکار و عقاید موجود؛ تمام ایسم‌ها را می‌ریزیم روی دایره و به چالششان می‌کشیم. این اتفاقی است که بعید می‌دانم در هیچ‌جای دیگر جز در جمع‌های دانشجویی به این سادگی رخ دهد؛ که هرکسی افکارش را واضح بیان کند و در معرض نقد و نظر دیگران بگذارد؛ و البته دیگران بی‌پروا بتازند به نظرهای مخالف همدیگر. یک لحظه من در دسته‌ی مارکسیست‌ها هستم و یک لحظه‌ی دیگر در دسته‌ی لیبرال‌ها. این خانه‌ در معرض تمام تنش‌های سیاسی و اجتماعی دوران است. جایی که تا پا در آن می‌گذاری، آدم‌ها کنجکاوند که چطور فکر می‌کنی؟ با چه سیستمی و با چه قاعده‌ای؟ در خانه‌ی دانشجویی ما، بی‌مقدمه و ناخواسته، هر روز جلسات و گعده‌هایی برگزار می‌شود که آدم‌های بیرون از این‌جا، باید روزها مقدمات بچینند تا بتوانند یکی از آن‌ها را برپا کنند. این خاصیتی است که مای دانشجو، یعنی من، محمدحسین، پوریا، امیرحسین و عبدالله و ... به این در و دیوارها می‌دهیم.اگر دنبال ته‌مانده‌ی جریان دانشجویی می‌گردید، نباید در آمفی‌تئاترها و خیابان‌ها، که باید در خوابگاه‌ها و خانه‌های دانشجویی، در گعده‌های غیر رسمی پارک‌ها و پشت دانشکده‌ها و ... آن را جستجو کنید.گفتم که اشتباه نگردید!https://t.me/Matnbazz/687#روز_دانشجو #۱۶آذر</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Sat, 08 Dec 2018 03:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنج نظر درباره‌ی اهمیت دستشویی</title>
                <link>https://virgool.io/@amin.noubahar/toilet-usnlwaloaxw7</link>
                <description>مطلبی که در ادامه می‌آید شاید به نظرتان مسخره بیاید. یا هرز! اما جدی است؛ و مهم.۱هنوز هم واژه‌ی «توالت» بیشتر از این‌که ذهن مرا ببرد سمت دستشویی، می‌برد سمت میز کشودار قهوه‌ای رنگ جهیزیه مادرم که بهش می‌گفتیم «میز توالت» و محل استقرار وسایل آرایش مامان و شانه‌های بابا (زمانی که مو داشت) روی آن بود. همچنان که واژه‌های دیگرِ این فیلد. اصولا من چون چیزهای این شکلی را تنهایی یاد گرفتم و کسی «روش نمی‌شد» درست و حسابی و شفاف درباره‌اش صحبت کند، هنوز هم گاهی اشتباه می‌کنم. زیرا که ما بیشترِ این مسائل پایین‌تنه‌ای را از کتاب توضیح‌المسائل یاد گرفتیم به جای مدرسه یا در کانون گرم خانواده. هرچند بابا تلاش‌هایی برای آموزشش داشت ولی او هم گاهی شرم می‌کرد و می‌گذاشت به عهده خودمان. لذا به خودم حق می‌دهم اگر هنوز هم اشتباها فکر می‌کنم «بول» باد معده است و «نفخ» وقتی است که «یبس» شده‌ای. یا گل سرسبدش «شاش» که تا ۷ سالگی فکر می‌کردم چیز سفتی باید باشد و وقتی میان اسهال، ننه پرسید «شاش داری یا اون یکی؟» و گفتم: «اون یکی» تازه متوجه اشتباهم شدم. ناگفته پیداست که هنوز هم در مسائل پایین‌تنه‌ی جدید که در این سن و سال باهاش مواجه می‌شوم دچار خطاهایی هستم.پس نتیجه اول: آموزش چیز مهمی است. همه‌چیز را به فرزندان خود بیاموزید. از کلمات گرفته تا آداب.۲روز جوانی توالت است امروز. می‌خواهم یک بیانیه‌ی بزرگ بدهم و بگویم: دستشویی‌رفتن برای هر انسانی بزرگترین لذت است. خلوت محض آدمی؛ که به فکر وامی‌داردت و تنهایی را به جبر به تو هدیه می‌کند.البته این را که می‌گویم حواسم هست که چندتا از عزیزان هستند که گوشی را تا توی خلا هم با خودشان می‌برند و به نظرم این‌ها لایق مجازاتند. این خلوتی است که نباید درش صحبت کرد. نباید درش هیچ کار دیگری کرد و هیچ کس به آن نباید راه یابد. دستشویی بزرگترین لذت بشر است. تنهایی محض هر آدمی. حتی بالاتر از کارهای زناشویی.نتیجه دوم: دستشویی ذاتا مهم است.توماس مک‌مولن: «برای یه عکاس که با سرگردانی آشناست، کسی که برای مدت طولانی بی‌سرزمین بوده و یاد گرفته هرجایی بخوابه تحت هر شرایطی؛ مرز دیوار براش یه طنین خاصی داره» ـــــــــــــــ مردان در کوچه | ایرلند؛ ۱۹۷۶ | عکس از جوزف کودلکا۳حالا همین دستشویی برای هرکسی استانداردهایی دارد که در ذهنش بالا و پایین می‌رود. من چون ارادت خاصی به این تنهایی و خلوت داشته‌ام همیشه، لذا هر ساختمانی که پاگذاشته‌ام اول از همه دستشویی‌اش را تست کرده‌ام. از هتل قصر مشهد که همین اواخر رفته بودم تا آن دستشویی بین راهی در قائمیه. هر دو کنجکاوی‌ام را برانگیخته‌اند. واقعیت این است که دستشویی‌ها در ایران حال و روز خوشی ندارند. محترم نیستند، آن‌قدر که باید باشند. این حجم از روزگار ما در این اتاق‌های دنج سپری می‌شود اما هنوز نه درباره‌اش صحبت می‌کنیم و نه محلی از اعراب برای آن قائلیم. حتی معمار هم به آن درست و حسابی توجه نمی‌کند. شهردار هم حواسش به آن نیست. مترو اصولا دستشویی ندارد. مساجد و پاساژها شب‌ها کسی را راه نمی‌دهند و در پارکی همچون پارک لاله‌ی تهران نه تنها دستشوییِ درست و حسابی‌ای برای آن حجم آدم نداریم - در حالی که درست در مرکز شهر است – بلکه آن چندتایی که داریم هم درست مدیریت نمی‌شود. اتاق‌های سرد و مذمومی هستند که ساعت ۱۱ شب تعطیل می‌شوند و تو باید شاشت را به خودت بگیری و آواره‌ي خیابان شوی. به قول دوست سیاست‌خوانده‌ی شیرازی‌ام، پوریا: ما از شهرداری‌ها توقع نداریم کار بزرگی بکنند. اصلاح قانون انتخاب شهردارها و مالیات شهروندان کلانشهرها رو نَمی‌خُویم. فقط همین چهارتا امکانی که وجود دارد را برای دو سال درست مدیریت کنید. لطفا!نتیجه سوم: آقای معمار! آقای شهردار! دستشویی چیز کوچکی نیست که ساده از کنارش بگذری.۴«آب گرم با شیلنگ» رکن اساسی دستشویی ایده‌آل من است. البته که دستشویی ایرانی منظورم است و نه فرنگی. با فرنگی هیچ‌وقت نمی‌توانم اخت بگیرم آن‌قدر که باید. به گمانم به خاطر تربیتم باشد اما آب گرم به خاطر تربیتم نیست. آب گرمِ دستشویی‌ها مرا به فکر عمیق‌تری می‌برد. آسوده‌ام می‌کند و خیالم را به جریان می‌اندازد. من با دستشویی‌های زیادی خاطره دارم. اما فقط آن‌هایی خاطره‌ی خوب ساخته‌اند در ذهنم که آب گرم داشته‌اند. این مسئله آن‌قدر برایم مهم بود که یکبار از یک خوابگاه بهتر (درواقع خوابگاه فاجعه‌ای بود اما نسبت به بقیه بهتر بود.) به خاطر داشتن آب گرم رفتم یک خوابگاه بدتر و باقی‌مانده‌ی ترم را آن‌جا ماندم. و با این توصیفات لابد می‌توانید حدس بزنید که چه تلخ بود تمام زمان‌هایی که در دستشویی‌های اهواز و در ۶ سال اقامتم در خوزستان گذراندم. آخر در خوزستان مردم عادت ندارند آبگرمکن را به شیر دستشویی وصل کنند و آب‌گرمکن کارکردش فقط در حمام و آشپزخانه است. دستشویی‌های خوابگاه‌ها (جز یکی دوتا) فقط آب سرد داشتند و من نمی‌دانم دخترها در پریودشان چه دردی تحمل می‌کردند با آبی آن‌قدر سرد. در آن مجتمع‌های خوابگاهی. در ۶ سال کارشناسی هیچ خانه‌ای در اهواز ندیدم که آب گرم داشته باشد و برای همین بود که تمام وقت‌هایی که از خانه می‌رفتم بیرون با بغض از شیر دستشوییِ‌ خانه‌مان خداحافظی می‌کردم و به امید دیدار مجددش برمی‌گشتم خانه. و اولین جایی که بعد از هر سفر به فارس با شوق می‌رفتم دستشویی فرودگاه شهید دستغیب شیراز بود که آب گرم داشت اما شیر آبش کمی چکه می‌کرد. تمام بارهایی که آن‌جا رفته‌ام هم به سامانه‌ی نظافت فرودگاه پیامک داده‌ام که لطفا درستش کنید اما به نظرم نمی‌خوانند پیامک‌ها را. یا اصلا سامانه از کار افتاده. چون من شش سال تمام این کار را کرده‌ام و هنوز هم مصرم که درست شود.نتیجه چهارم: مدیر محترم! صاحبخانه‌ی عزیز! دستشویی فقط جایی برای تخلیه نیست. بخشی از عمر شماست.۵دستشویی بین راهی در ایران هم حکایتی است. ممکن است شما بگویید این بحث بیهوده است اما چه بخواهید چه نخواهید لاجرم شما هم شاشتان می‌گیرد و به یک جای تمیز و آرام برای قضای حاجت نیازمندید. اگر از من بپرسید یکی از معضلات اصلی سفر در ایران همین قصه‌ی دستشویی است. در خیلی از استان‌ها که هرگز دستشوییِ سالمی که مناسب حال شما و خانواده‌تان باشد پیدا نمی‌کنید. هرچند حالا در بعضی استان‌ها مثل اصفهان چندتا مسجد بین راهی سراغ دارم که دستشویی مناسبی فراهم کرده‌اند اما تا ایده‌آلمان برای یک اقامت آرام خانوادگی در راه‌های ایران، راه درازی مانده است. بدیهی هم هست که حالا حالاها نباید انتظارش را کشید. لااقل تا وقتی سازمان گردشگری این‌طور دارد بین جامانده‌های سیاست دست به دست می‌شود.نتیجه‌ی پنجم: آقای رییس جمهور! دقت کن.</description>
                <category>امین نوبهار</category>
                <author>امین نوبهار</author>
                <pubDate>Mon, 19 Nov 2018 16:43:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>