<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های &#039;无为&#039;</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@amingghere</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:46:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4875868/avatar/u8mbSW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>&#039;无为&#039;</title>
            <link>https://virgool.io/@amingghere</link>
        </image>

                    <item>
                <title>«غمِ جان»</title>
                <link>https://virgool.io/@amingghere/%D8%BA%D9%85%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-p674muoozef2</link>
                <description>درمان من و علت این درد تو هستیدر یک نظر از دیده به جانم تو نشستیفرصت نشد از لعل لبت بوسه بگیرمتا دل به دام دلت افتاد، برفتیپا پس زنان بر در میخانه رسیدمافسوس که چرا ساقی میخانه تو هستیگفتم که شوم مست و کمی کام بگیرمخندیدی و پیمانه ی عمرم بشکستیای جان برهانم، از این درد جداییکه درمان چنین درد، ای مرگ، تو هستیآتش گرفت این دل، سوزاند جگرم راوقتی که دل خود، به بیگانه ببستیپلکی نزدم تا ندهم روی تو از دستاما تو نظر بر من دیوانه ببستیگفتم بنویسم که دل آرام بگیرداما نشود رام، آن دل که شکستیصد بار قلم از تو نوشت و گله‌ای کردچون رشته ی پیوند من و خویش گسستیبگذار که این قصه به پایان برسد چونجز غم نتوان یافت در این چرخش هستی</description>
                <category>&#039;无为&#039;</category>
                <author>&#039;无为&#039;</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 10:26:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک جزیره, مانده بی فرجام...</title>
                <link>https://virgool.io/@amingghere/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-l0ccrk51yszy</link>
                <description>در میان یک کتاب کهنه و پوسیده از چرخیدن ایاملا‌به‌لای برگ‌هایِ پاره‌پاره، داستان یک جزیره مانده بی فرجام...یک جزیره فرسنگ‌ها دور، قرن‌ها دور، گشته بود از دیده‌ها پنهاندر ورای آب‌ها، آرام، سبز و خرم، خانه‌ی حیوانخاک آن گهواره‌ی مرغان رنگارنگ، ساحل‌ها مملو از غلتیدن خرچنگبیشه‌ها بود عرصه‌یِ غریدنِ شیران، بوته‌ها بود محفل و سنگرگهِ پیراندرخت‌ها رشد می‌کردند آرام و به اندازه، ابر می‌بارید و می‌کرد جانِ او تازهآری کشتن بود، اما خالی از شهوت، کس نمی‌کشت از سر لذت و یا نخوتگرچه در جانِ آهوی کوچک فرو می‌کرد دندانشولیکن کارش از بهر بقا بود و غریزه، و فرو می‌ریخت به محض سیر شدن خویِ خروشانشبا طبیعت هم‌نفس بودند... یک بدن بودند، هرچند مختلف‌اندامو بدین سان، می‌گذشت ایام...تا که یک روز... بر آن خاک قدم بگذاشت یک حیوان... شوم و سرکش، نام او انسانطنین انداخت و کرد فریاد: «منم انسان، منم بالایِ هر حیوان»در درونش شعله‌یِ سوزانِ یک آگاهیِ بیمار،در وجودش یک غرورِ سرکشِ خودخواهِ خودپندارتیغ برداشت، در پی خون از سر شهوت، کشت و غارت کرد هر جان از سر نخوتخود جدا خواند از زمین و کرد زمین ویران، گشت حتی سنگ هم از کار او گریان...او به نام عقل، کرد هر خانه و هر آشیان ویرانقصرهای خود نهاد بر هر چه ماند از آنرفت آن نظمی که برپا بود در هرجاو به جایش حرص بی پایان ماند و...ترسِ از پایان....و سرانجام...‌‌داستان این جزیره، مانده بی فرجام...</description>
                <category>&#039;无为&#039;</category>
                <author>&#039;无为&#039;</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 19:29:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;من;&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@amingghere/%D9%85%D9%86-lu9vxrpiyuyz</link>
                <description>گوش کن… صدایی نیست…من اینجام، ولی از «من»، ردپایی نیست… یعنی آخر از جهان تیره و پوچم رها گشتم؟ یا که این هم باز تصویری است از «من»، در درون من‌گریزِ ذهنِ خالیم؟هیچ نمی‌دانم… ولی صبر کن… صدایی… صدای غرش و جنبیدن اسبان، اسبانِ لشکر افکار شومم…باز هم صبحی دگر از راه رسیده…صدای جِک‌جِک مستانِ گنجشکان، یا که رقصِ باد میان نخل و باغستان…چشمان خسته‌ام را باز گشوده، جهان تصویر خود بر من گشوده…ولی خب، سهم من باز این اتاق سرد و خالی است، که آن هم همچو من پوچ و خیالی است…اولین اسب از میان راه رسیده… «من کیستم؟» شد در ذهنم شنیده.من کیستم؟؟ چه سؤالی است؟ من همان این، من همان آن، من همان این و همان آن…ولی اما جواب این سؤال آیا همین بود؟ مشتی از برچسب‌هایِ، پوچ و بی‌معنی؟نمی‌دانم… وقت تنگ است… فلان ساعت، فلان کار و… و خب بعدش فلان جا و…شب شد؟؟ چه زود… من تازه داشتم… صبح شد؟؟؟چقدر دیوانه‌وار می‌چرخد این دنیا… که حتی جاذبه دیگر مؤثر نیست… که با چند چرخش ناچیز،پرت خواهیم شد به سوی ژرف‌ترین گودال تاریخ و... می‌میریم. ولی خب، وهم از آن دارم که شاید مرگ هم دیگر مؤثر نیست؛ که رنج و محنت این زندگانی، آن‌قدر زخمی عمیق بر جا گذاشت بر ما…که اینک حتی برای مردن هم نیز دیر گشته...تمام عمر فکر کردم جهان بر دور من گشته…ولی حالا که می‌بینم…دگر چیزی نمی‌بینم… نه خوشبختی و نه رنجی، نه معنی و نه پوچی، نه تاریکی و نه نوری…فقط تصویر یک «من»، در درون من‌گریزِ ذهنِ خالیم.</description>
                <category>&#039;无为&#039;</category>
                <author>&#039;无为&#039;</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 18:00:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>