<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدامین قربانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aminghorbani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 14:58:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2889811/avatar/i3b893.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدامین قربانی</title>
            <link>https://virgool.io/@aminghorbani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درباره « نام تمام مردگان یحیاست»</title>
                <link>https://virgool.io/@aminghorbani/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-gnmjmzkjtesr</link>
                <description>آخرین رمان عباس معروفی شبیه به باقی آثارش هست و نیست. غزل پایانی دیوان باشکوه شاعر نثرنویس معاصر، داستانی است از عشق، از بودن و نبودن، از دین و عرفان، از صبر و زجر. افسانه‌ای است که زندگی محقر اما متعالی ذغال فروشی به نام داور را روایت می‌کند. گرمای دستان نویسنده و شور قلبش در همه سطرهای       « نام تمام مردگان یحیاست» حس می‌شود، دستانی که قلب تک تک خوانندگان را لمس خواهند کرد.نوشتن این رمان سی سال طول کشید. چرا؟ چون رمان نیست، غزلی است در دویست و نوزده صفحه. غزلی است که نویسنده‌اش گاهی قافیه کم آورده، حال و حوصله جور آوردن وزن را هم نداشته اما تا دلتان بخواهد قربان صدقه شخصیت اصلی‌اش رفته. معروفی عاشق داور است و داور هم در عشق خدا می‌سوزد.سیال ذهن؟ هم هست و هم نیست. تا نیمه‌های داستان، راوی را می‌شناسیم، توصیف حس و حال و فضا بیشتر به شیوه‌های کلاسیک نزدیک است تا سیال ذهن. گاهی خود نویسنده با همان لباس ساده‌اش وارد صحنه‌ها می‌شود، شخصیت‌هایش را، داور را، دولیلی را، نورسا را، یحیی را، با گردنی کج و لبخندی سرشار از علاقه نگاه می‌کند و از حسش می‌گوید. گویی مثل داور چایش را با صدای تق سر می‌کشد و از همان خانه کوچک و صمیمی، از بالای همان کوه غرق مه، قصه‌اش را جرعه جرعه می‌ریزد توی پیاله دلتان. هر چه به پایان داستان نزدیک می‌شویم اما مه بیشتر و بیشتر می‌شود. همه جا سفید است. صداهایی می‌آید اما نمی‌دانیم از کجا، از کی؟ انگار نویسنده آخر قصه‌اش را دوست ندارد، از مندل خوشش نمی‌آید. راستش را بخواهید من هم چندان  خلسه خالص و سیال ذهن غلیظ بیت‌های پایانی « نام تمام مردگان یحیاست» را نمی‌پسندم. شاید بی‌دلیل نباشد که معروفی مندل، شخصیت نه چندان محبوب داستان، را در همین بخش معرفی می‌کند و پرورش می‌دهد. چرا می‌گویم « نام تمام مردگان یحیاست» بیشتر غزلی بلند است تا رمان؟ چون داور هر جا که می‌رود پروانه‌هایش را با خودش می‌برد، کلاهش را که برمی‌دارد پروانه‌ها بال می‌زنند و می‌روند سمت آسمان. چون لب‌های سرخ و دل پاک نورسا پر است از شعر و زندگی‌اش بسته به یک کتاب جلد چرمی که چهار کتاب است در یک کتاب. خسرو و شیرین و هفت پیکر و اسکندرنامه و مخزن الاسرار. چون تب نی یحیای چوپان را نمی‌توان با نثر تصویر کرد. چون سوز عشق را بدون قدرت شعر نمی‌توان از دل مسیحا بیرون کشید. چون فرشته‌ها می‌نشینند روی دیوار خانه داور و به صفا و زیبایی فرزندانش، جگرگوشه‌هایش، حسودی می‌کنند. چون داور عزرائیل را به شکل جوانی خوش منظر و رعنا می‌بیند که انگار زیبایی شش جوان پرپر شده‌اش را به ارث برده. شش آدم از پوست و خون و استخوانش که رفته‌اند زیر خاک و همه‌شان با هم در هیبت فرشته‌ای بازگشته‌اند که جان پدر را با لبخندی روی لب بگیرند. معروفی جای جای نثرش را با سجع انباشته، هر جا هم که می‌توانسته بیت یا مصرعی را شاهد مثال آورده. اگر تفاوت شعر سپید با نثر در تخیل شاعرانه است، تفاوت « نام تمام مردگان یحیاست» با شعر را نمی‌توان تئوریزه کرد و تشخیص داد. هم هست و هم نیست.پیام؟ همان پیام همیشگی تمام رمان‌های معروفی. تقابل عرفان و عرف، عشق و التزام. تقابلی که در نام‌گذاری اعضای خانواده داور و بقیه شخصیت‌های داستان، رنگ لباس‌هایی که بر تن می‌کنند، شغلشان و در تمام لایه‌های زیرین روایت دیده می‌شود. تلاش می‌کنم زیاد درگیر و پیگیر پیام داستان‌ها نشوم. اگر نویسنده آن‌قدر بی‌هنر باشد که حرف دلش را در تمام صفحات داستانش جار بزند که دیگر نیازی به توضیح و تحلیل نیست. اگر هم آن قدر مغرور و بی‌ذوق باشد که پیام و مقصودش را جوری بگوید که کسی نفهمد، احتمالا من هم نخواهم فهمید، چه برسد به شرح و تفضیلش. معروفی اما آن‌قدر حرفه‌ای و « نام تمام مردگان یحیاست» آن‌قدر هنرمندانه است که پیامش را در عمقی مناسب می‌کارد، طوری که در جریان داستان به دست و پای مخاطب نپیچد و در عین حال دیده و شنیده هم بشود. داستان؟ روایت زندگی پیرمرد درویش مسلکی است که شش جوانش را از دست داده. یحیا، نورسا، مسیحا، ابراهیم و اسماعیل و میکائیل. چرا؟ کسی چه می‌داند. گناهکار است؟ مردم می‌گویند کافر است اما معروفی پیامبر صدایش می‌زند. اسطوره‌ای است که در بستر عشق روایت می‌شود. قصه زکریایی که شش فرشته‌اش را به بهانه‌های مختلف از دست می‌دهد و در آخرین سال‌های پیری، انسانی بیش از حد انسان نصیبش می‌شود. انسانی که هیچ شباهتی به فرشتگان سابقا ساکن خانه ندارد. مندل هم هیز است و هم پول دوست و هم آلوده به خواب. پیرمرد در فراق فرشته‌هایش چه می‌کند؟ عزا؟ ماتم؟ گله؟ شکایت؟ کفر؟ هیچ کدام. می‌رود کوه، در راه سر قبر یحیا می‌نشیند و باهاش چای می‌نوشد، روی قلب کوه گوش می‌گذارد و تپش مسیحا را می‌شنود. می‌رود کوه نیزوا، آن قدر کار می‌کند، آن قدر تبر می‌زند تا جانش برود و وقتی رسید خانه خواب شعرهای نورسا، خنده‌های ابراهیم و اسماعیل و گندم‌زار طلایی روی سر پورو را ببیند. مردم می‌گویند کافر است، گبر است، سنگ است. داور اما گلایه نمی‌کند. سرش را می‌اندازد توی خورجین اسب و ساکت می‌ماند. دهان دولیلی را می‌گیرد که گلایه به خدا نکند. می‌گوید:« پای من بنویس.» این‌ها اگر معجزه نیست، پس چیست؟نقص؟ دارد اما کم. غیر از خانواده داور و به خصوص خودش، سایر شخصیت‌های داستان چندان خوب پرداخته نشده‌اند. حتی گاهی ریخت و قیافه و سر و لباس برخی شخصیت‌ها را نمی‌دانیم. برخی تصویرسازی‌ها بیش از حد پیچیده و عمیق‌اند و گاهی مخصوصا در انتهای داستان چنان همه چیز مبهم و سیال می‌شود که نمی‌دانیم کیست که می‌گوید و کجاست که اتفاق می‌افتد. به غیر از این‌ها، داستان علی رغم طبیعت بی گره‌اش، چنان می‌کشد و چنان لبخند به لب و اشک به چشم و سوز و عشق به قلب می‌آورد که لحظه‌ای نمی‌توان از آن جدا شد.برای من « نام تمام مردگان یحیاست» کیلومترها بهتر از «سال بلوا» و « سمفونی مردگان» است. شعر و شوق و عشق از فاصله صفحاتش می‌ریزد، شخصیت‌هایش مجذوب می‌کنند و حتی به خواب می‌آیند. معروفی تمامش را ذره ذره، طی سی سال ریخته در وجود داور و فرزندانش و اثری ساخته که افسانه هست و نیست. </description>
                <category>محمدامین قربانی</category>
                <author>محمدامین قربانی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 22:12:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار بهار...</title>
                <link>https://virgool.io/@aminghorbani/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-xycgmbdeidro</link>
                <description>کلیشه را دوست ندارم. از تکرار بدم می‌آید. کل زندگی‌ام هر چند با ترس، سعی کردم از الگوهای معمول و پذیرفته‌شده فاصله بگیرم و چند قدم آن طرف‌تر را ببینم. خوشایند یا دردناک بودن نتایج این نگاه را نمی‌دانم، هنوز جوانم و خام و حس‌هایم هم مثل خودم دمدمی، اما چیزی که می‌دانم این است که همیشه امنیت تکرار و دایره راحت و مطمئن الگوهای معمول را با هیجان و منظره‌های بکر آن سوی دشت عادت تاخت زده‌ام.بهار اما استثناست. هر سال می‌آید و هیچ سالی نیست که از تکرار ناگزیر این دایره نامتقارن دور خورشید زده شوم. سبزِ کم رنگ و لباس‌های سنگین که کم کم از دست درختان و ما انسان‌ها درمی‌آیند تازه می‌فهمیم که هیچ چیز مطلق نیست: نه روح سرد و افسرده پاییز، نه جسم رنگ پریده و یخ زده زمستان و نه حتی سرگیجه و زنندگی تکرار. چرا بهار را دوست دارم؟ شاید چون پاییز و زمستان را دوست ندارم. لختی تن درخت‌ها و سربی آسمان و لرز هوا را که می‌بینم دست‌هایم یخ می‌زند و ترس عجیبی می‌دود توی وجودم. اگر به فروید مراجعه کنیم می‌گوید ریشه در کودکی دارد و بخش‌های تاریک وجودم دور از خودآگاهم، بی حسی پاییز و سردی زمستان را به روحم تزریق می‌کند. اما می‌شود آن قدرها هم موضوع را پیچیده و تخصصی نکرد و صرفا گفت که رنگ‌های به قول خودشان زیبای فصل عشاق و انجماد رمانتیک دوره حکومت ننه سرما چندان به مزاجم نمی‌سازد. توضیحات منطقی درباره لزوم بارش در پاییز و زمستان و فایده سرما و خواب زمستانی برای طبیعت و دلایل فسلفی که اگر رخوت و مردن در پاییز و زمستان نباشد، طروات و زندگی در بهار معنا ندارد هم هیچ اثری روی طبعم ندارد. خورشت کرفس هر چه قدرم که مفید باشد فاصله زیادی با چلوکباب دارد. شاید هم علاقه‌ام به بهار مصدری باشد. به خاطر خودش، به خاطر وجودیتش. به خاطر پاهایی که تا زانو توی گل می‌روند و شالیزارها را سبز می‌کنند، به خاطر تراکتورهای قرمز کوچک و بزرگی که زمین را قلقک می‌دهند تا بیدار شود، به خاطر سبز خجالتی و کم‌رنگ درختانش که تا خرداد کم کم جان می‌گیرند و رنگ، به خاطر خواب آلودگی شیرینش، به خاطر نفسِ رندانه‌اش که باروری، تمایل و هوس را می‌جنباند و به خاطر اردیبهشت جادویی و اسرار آمیزش. من که نویسنده نیستم، اما حتما اردیبهشت چیزی در گوش متولدینش زمزمه می‌کند که همه‌شان یا نویسنده‌اند یا شاعر یا فیلسوف یا دانشمند یا عاشق ...گفتم که دل خوشی از کلیشه ندارم. پس بیاید روال معمول متن‌های سال نو را کنار بگذاریم و از تعارفات همیشگی و آرزوهای دکوری بگذریم. گزارش سعادت و بدبختی در سالی که گذشت را فاکتور بگیریم  و برنامه‌های زینتی توی دفترچه‌مان که هیچ وقت تیک نمی‌خورند را فراموش کنیم. راحت‌تر بگویم بیایید بگوییم در سالی که گذشت چه خواندیم و در سالی که می‌آید چه خواهیم خواند. گرچه حتما دسته‌ای از دوستان که کارشان خیلی درست است پیدا خواهند شد و تذکر خواهند داد که خواندن مهم نیست و فهمیدن مهم است و سواد به تعداد نیست و به عمل است. از این دسته از خوبان خواهش می‌کنیم که گناه ما بی‌سوادان و روشنفکرنمایان را به پای جوانی‌مان بگذراند و به بزرگی خودشان ببخشند. سال 1402 را با «کشتی توفان زده» فرهاد کشوری شروع کردم. هدیه یکی از دوستان بود و شمردن دندان‌هایش به دور از ادب. به نظرم آنچه که نویسنده می‌خواست درنیامده بود. داستانی که انتخاب شده‌ بود کشش شیوه روایت را نداشت و مدام از خودم می‌پرسیدم که چه؟ صادقانه خوشم نیامد و از آنجا که اولین کتاب سالم هم بود، ترسی از جهت سال نکو و پیدایی از بهارش به دلم افتاد. در ادامه اما نبوغ و هنر نمایشنامه‌نویسان داخلی و خارجی نشانم دادند که هیچ چیز مطلق نیست حتی درستی ضرب‌المثل‌ها. «سفر به شب»، «مقصد»، «طومار شیخ شرزین»، «چهار صندوق»، «عیارنامه»، «ندبه» و «آوازهای ننه آرسو» شاهکارهای جناب بهرام بیضایی بودند که در سال گذشته افتخار خواندنشان را به دست آوردم. آثاری که معنا و مفهوم داستان و داستان‌نویسی را در ذهنم تغییر دادند و پرتره استاد را به دیوار اتاقم میخ کردند. یوجین اونیل با «نخستین آدم»، «همه فرزندان خداوند بال دارند» و «هوس زیر درختان نارون» گوشه‌ای از هیجان و تراژدی نمایشنامه‌های غربی را نشانم داد و «اتاقی در هتل لندن» نیل سایمون مزه کمدی و تعلیق را در قالب چند داستان کوتاه در دلم چکاند. همیشه شیفته آمربکای جنوبی بوده‌ام و در سال گذشته نیز به دعوت گابریل گارسیا مارکز عزیز و جناب ماریو وارگاس یوسا سفری معنوی به این خطه پر رمز و راز داشتم. مارکز داستان یک قتل ناموسی را در «گزارش یک مرگ» و چند قصه کوتاه را در قالب «چشم‌های سگ آبی رنگ» برایم تعریف کرد و یوسا راوی تاریخ جذاب و غم‌انگیز گواتمالا پای آتش «روزگار سخت» بود. هانا آرنت دستم را گرفت و به محاکمه آیشمن برد. سرگذشت یهودیان و هولوکاست را از زبان «آیشمن در اورشلیم» شنیدم و میان توپ و تانک و آتش، خود را در آغوش محمود دولت آبادی یافتم که با سبکی جذاب و قلمی توانا و سنگین «طریق بسمل شدن» را در گوشم زمزمه می‌کرد. با جعفر مدرس صادقی ساحل و اعماق «گاو خونی» را گشتم و فهمیدم که رمان‌های پست مدرن به گروه خونی‌ام نمی‌خورند و «بوف کور» صادق هدایت توی آن جنگل تاریک و شهر غم‌زده نیز همین را فریاد می‌زد که رمان‌های پست مدرن به گروه خونی‌ات نمی‌خورند. کسادی بازار و گرانی کتاب باعث شد تا توی قفسه‌های کتاب‌فروشی‌های مختلف دنبال کتاب‌های نازک، قیمت قدیم و ارزان بگردم و همین شیوه موجب آشنایی‌ام با دو نابغه داستان‌نویسی شد که شاید سلیقه ادبی‌ام را برای همیشه تغییر دادند. حقا که اوضاع اقتصادی کنونی سرتاپایش برکت است. اگر همه چیز و از جمله کتاب انقدر گران نبود من چطور «چشم» ناباکوف را پیدا می‌کردم، چطور این کتاب خارق‌العاده را می‌خواندم و چطور شیفته نویسنده روس شوخش می‌شدم؟ برکت همین اقتصاد بود که من طی یک سال سه اثر دیگر ناباکوف یعنی «خنده درتاریکی»، «بازگشت چورب» و «دفاع لوژین» نیز خواندم و از نبوغ و سبک جادویی این نویسنده انگشت گزیدم. اما این پایان برکات گرانی نبود. «آلیس پای آتش» با آن سیال ذهن عجیب و غریبش که همه چیز را در هم می‌پیچد و راوی‌اش را در لحظه عوض می‌کند نیز ارزان بود که خریدمش. من با هوش و سبک خاص یان فوسه آشنا نمی‌شدم اگر همه چیز و از جمله کتاب ارزان بود. گفتیم سیال ذهن.  «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» دیگر سیال ذهنی بود که امسال خواندم و فضای عطرآلود و تلاش نویسنده‌اش عطیه عطار زاده را برای نوشتن اثری متفاوت را تحسین کردم. تا اینجا همه کتاب‌ها زمینی بودند با داستان‌هایی از زمین و آدم‌هایش. اما یک کتاب دیگر از لیست 1402 مانده که تمی ملکوتی دارد و روایت‌هایی فرازمینی. کتابی که موقع آغاز کردنش هرگز فکر نمی‌کردم چنین تاثیری در دید و شخصیتم بگذارد و چنین هنرمندانه نوشته شده باشد. «صحیفه سجادیه» کتابی بود که از روی کنجکاوی از کتابخانه بیرونش آوردم، خاکش را تکاندم و با هر صفحه‌ای که می‌گذشت بیشتر شیفته‌اش می‌شدم، هر خطش دیدم به خود، دنیا و موجود برتری به نام خدا را تکان می‌داد و هر کلمه‌اش به تنهایی آرایه‌ای بود ادبی.چون خیلی نامنظم می‌خوانم حتی خودم نیز نمی‌دانم کتاب بعدی‌ام چه خواهد بود و در نتیجه پاراگرافی با عنوان کتاب‌های 1403 نخواهیم داشت. شما اما می‌توانید کتاب‌های مدنظرتان را پیشنهاد دهید تا شاید انتهای امسال با صفت‌های شاهکار، خارق العاده، تکان دهنده و انواع و اقسام صفت‌های افضل و تفضیل برایتان توصیفشان کنم. در آخر امیدوارم 1403 کاملا با گروه خونی‌تان منطبق باشد و به طبع و مزاجتان بسازد..... </description>
                <category>محمدامین قربانی</category>
                <author>محمدامین قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 24 Mar 2024 16:32:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همسایه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@aminghorbani/%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-urbisoudzdxm</link>
                <description>جستاری در باب محبوب‌ترین داستان احمد محمودتصویر برگرفته از وبلاگ ایران بوکاین جستار بخشی از رمان را روایت می‌کند. بهتر است بعد از خواندن «همسایه‌ها» سراغ متن زیر بیاید.احمد محمود نویسنده خوبی است. خیلی خوب. داستانش،قلمش همه چیز دارد. همه اسلوب‌های داستان را رعایت کرده و تمام المان‌های روایت‌گری در قصه‌اش در نظر گرفته شده است. تعلیق، کهن الگو، شخصیت‌پردازی دقیق و وسواس گونه که طی اتفاقات داستان تکمیل می‌شود، فضاسازی جز به جز اجزای محیط و همه و همه گواه این است که او از چیره‌دست‌ترین نویسندگان فارسی زبان معاصر است. اما چرا در توصیف او از صفات خوب و خیلی خوب استفاده کردم؟ چرا در یک کلمه نگفتم که او عالی است؟ هنر ساختمانی است که ستون‌ها و پی معلومی دارد اما تزئینات و طراحی داخلی این ساختمان کاملا وابسته به ذهن هنرمند است. به زبان ساده‌تر همه انواع هنر پایه و چارچوب ثابتی دارند اما هیچ گرته و قانون مشخصی و هیچ «باید» محکمی در خلق یک اثری هنری وجود ندارد. قلم محمود از این نظر عالی نیست که هیچ چیز خارق‌العاده، نو، هیچ المان تازه و اتفاقی که چشمان را گرد و موهای تن را سیخ کند ندارد. همه چیزش طبق اصول، همان گونه است که باید باشد. بندهای مختلف کتابش با فضاسازی آغاز می‌شود و سپس راوی ادامه داستان را در دست می‌گیرد. داستان با اتفاقات ساخته و پرداخته می‌شود و جلو می‌رود. هیچ چیزی خارج از روال معمول روایت یک داستان وجود ندارد.به عبارت دیگر تمام خلاقیت نویسنده تمام صرف هر چه بهتر شدن همان روال همیشگی می‌شود. این نکته البته از نظر برخی خوانندگان شاید نقطه قوت به حساب بیاید اما از نظر من بهتر بود که سرمایه ذهنی نویسنده به ایجاد روشی خاص یا حداقل یک نوگرایی در روایت برخی از قسمت‌های اختصاص پیدا می‌کرد. از نظر مفهوم، هسته اصلی داستان به مبارزات دهه 30 و نهضت ملی شدن نفت می‌پردازد و روند همه‌گیری دیدگاه‌های مارکسیستی در آن دوران را شرح می‌دهد. نویسنده طی ماجراهایی که برای شخصیت اصلی داستان رخ می‌دهد، تغییراتی که این دیدگاه در جامعه و طرز فکر مردم پدید می‌آورد را ترسیم می‌کند. با وجود اینکه در بسیاری موارد پیامدهای مثبت مارکسیسم تشریح می‌شود، احمد محمود در قالب سوالاتی که برای شخصیت‌های داستان پیش می‌آید انتقاداتی نیز  به این مکتب فکری وارد می‌کند.    جمع همسایه‌ها نماد کوچک و هوشمندانه‌ای از جامعه آن روز ایران است. «محمد مکانیک» نماد مردمانی است که از تحجر و انجماد مغزی به جان آمده‌اند و گوششان از موعظه و عقاید مبتنی بر تقدیر و جبرگرایی پر است. او گرچه خود سواد و دانش کافی برای مخالفت و تغییر شرایط را ندارد اما حس می‌کند که یک جای کار می‌لنگد، که دید و روش فکری عمده مردم نتیجه‌ای جز عقب‌ماندگی و بدبختی ندارد. ناصر، همسر هاجر نماد گروهی از جامعه است که در هر شرایطی خود را با وضع جامعه وقف می‌دهند و جز آینده و منافع خود به هیچ کس است و هیچ چیز فکر نمی‌کنند. امثال ناصر با هر ساز اجتماع می‌رقصند و این جمله معروف او که « آدم باس زرنگ باشه» نیز موکد همین نکته است. می‌رسیم به ملا احمد که متحجرین را نمایندگی می‌کند. با سواد و دانش مخالف است و عقیده دارد مدرسه بچه‌های مردم را از راه دین به در می‌کند. تقدیرگراست و یکی از دلایل مخالفتش با آموزش نوین کساد شدن کار و کاسبی خودش است. بقیه افراد خانه نیز هر کدام به نحوی درگیر جنگ بقا هستند. کرم‌علی با گاری و شرط‌بندی‌هایش روی نعلبکی، آفاق با قاچاق و عمو بندر با تلاش طاقت فرسا. هر یک از این خانواده‌ها به گونه‌ای فساد و ارتجاع حاکم بر جامعه را نشان می‌دهند. نویسنده با به چالش کشیدن شخصیت‌هایش در موضوعات مختلف، چاپلوسی و یا حل شدن کامل در جریان اجتماع را تنها راه‌های ممکن برای بقا درجامعه آن روزها می‌داند که از جمله آنان می‌توان به ماجرای دزدیده شدن پول عمو بندر، دستگیری آفاق و پادرمیانی حاج شعیب و تخریب تنور صنم با تحریک شاطر حبیب اشاره کرد. نقد نویسنده به این سبک زندگی نیز در زندگی شخصیتی مانند پسرخاله نمایان است که با تملق‌ فراوان ثروت و نفوذی به هم می‌زند و در نهایت به شیوه‌ای خنده‌دار کشته می‌شود. در یک نگاه کلی جای جای کتاب نقد هر دو جبهه حاکم و مخالف است. نقد فرهنگ جامعه است. نقد خرافه پرستی، جبرگرایی، میرزا نصرالله‌ها، ملااحمدها، غلامعلی خان‌ها و تباهی و بی‌هدفی مردم است. امان آقا که آن همه مناقبش در داستان گفته می‌شود با مهین جی‌ جو روی هم می‌ریزد، رحیم خرکچی سر پیری با زن دریده‌ای به نام رضوان ازدواج می‌کند، بلور خانم با خالد سر و سِر دارد، بلور و ابرام توی طوبله خفت می‌شوند، خالق و چینوق به دزدی روی می‌آورند و کرم‌علی روی نعلبکی شرط بندی می‌کند. جنوب شهر آکنده است از فقر و بیچارگی و فقر عقل، دین، استدلال، منطق و اخلاق را از بین می‌برد. «همسایه‌ها» آیینه تمام‌نمای فقر و خرافه پرستی، شرح زندگی، تفکر و عاقبت طبقه ضعیف جامعه است. میان این همه طعم تلخ، مزه کتاب با چاشنی خوش طعمی به نام عشق کمی قابل تحمل‌تر می‌شود. سیه چشم که خالد دلش را به او می‌بازد و او هم اتفاقا خیلی سریع و کمی تو ذوق زننده دلباخته خالد می‌شود. شرح عشق این دو، عطش خالد برای رسیدن به سیه چشم، لحظه‌های سرشار از احساسی که با هم سپری می‌کنند، خطوطی زیبا و افسون‌گری می‌آفریند که لبخند را به لب و هوس تجربه عشقی آتشین را به دل شما متبادر می‌کند.قسمت‌های پایانی کتاب که به شرح بازداشت، بازجویی و زندانی شدن خالد می‌پردازد، تب و تاب و ریتم بخش‌های اولیه را ندارد. به عبارت بهتر فصول انتهایی کتاب بیش از حد مفهوم زده می‌شوند و به همین دلیل تهی از جذابیت و کشش قسمت‌های آغازین است.در پایان می‌بایست مهارت احمد محمود در ساختن فضای موهوم و انتزاعی را ستایش کنم. بخش‌هایی که شخصیت اصلی داستان به دلایل مختلف مانند عشق، درد، گرسنگی و .. وارد خلسه می‌شود میدان نمایش اوج هنر و استادی نویسنده است. احمد محمود صحنه‌هایی خلق می‌کند که نمونه‌شان را تنها در فیلم‌ و سریال‌های سطح بالا می‌توان دید. ترکیب و تکرار دیالوگ‌ها، جابجایی و در هم پیچیدن خط زمان در شرایط خلسه علاوه بر مرور اتفاقات و شخصیت‌های قصه، خواننده را وارد فضایی گنگ و گیج زمان درست مانند شخصیت اصلی می‌کند که مهارتی است بسیار والا و دشوار.با همه نقاط قوت و ضعف، «همسایه‌ها»، این الهه زیبا اما بداخلاق ادبی، مانند ستاره‌ای در آسمان داستان فارسی می‌درخشد و چراغ راهی است برای مسافران تازه نفس این دشت وسیع و زیبا.</description>
                <category>محمدامین قربانی</category>
                <author>محمدامین قربانی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 23:19:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره یک شاهکار!</title>
                <link>https://virgool.io/@aminghorbani/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A7%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1-njx5ticwn8ng</link>
                <description>برادران کارامازوف- طراحی از Hannae kimاین مطلب ممکن است بخشی‌هایی از داستان و حوادث کتاب را بازگو کند. بهتر است بعد از خواندن « برادران کارامازوف» این جستار را بخوانید.خواندن این آخرین شاهکار داستایفسکی کار هر کس نیست. کتاب‌خوان‌های آماتور به کنار، حتی برخی از خوره کتاب و کتاب‌بازهای حرفه‌ای هم از خواندنش باز می‌مانند. برخی به علت حجم زیادش، برخی به علت پرداختن بیش از حد به روان‌کاوی شخصیت‌ها و مسائل انتزاعی و اخلاقی و یا به بیان دیگر کم حادثه بودن داستان و دلایلی از این نسخ.در سرتاسر داستان اتفاق بیرونی یا حادثه برجسته‌ای رخ نمی‌دهد. به جز مرگ فیودور پاولویچ اتفاق هیجان انگیزی در داستان نمی‌بینیم. نویسنده بخش عمده وقت و روال داستان خود را به توصیف و توضیح حالات درونی و روحی شخصیت‌ها، احساساتشان نسبت به یکدیگر، نقشه‌هایشان برای آینده‌، زخم‌ها و عقده‌هایی که بر روحشان سنگینی می‌کند می‌گذارد و تمامی این تفاسیر با قدرت، ظرافت و هنرمندی هرچه تمام‌تر صورت می‌گیرد. داستایفسکی از زبان شخصیت‌ها داستان‌ها، عقاید و پندهایی را شرح می‌دهد که برای مثال در مفتش بزرگ خوانند را میخکوب و وادار به خواندن دو یا چندباره روایت می‌کند. نوییسنده نام آشنای روس به روشنی طرفدار خداست.در عصری که جامعه روسیه تحت تاثیر فرهنگ غرب و مدرنیته آن مشغول پوست‌اندازی، علم گرایی و شک در باورهای مقدس و سنتی کلیساست، داستایفسکی در کنار خدا و آموزه‌های مسیح می‌ایستد و در جای جای کتاب قطور خود افکار و عقاید نو و لیبرالی را به سخره و انتقاد می‌گیرد و آنان را به شخصیت‌هایی نسبت می‌دهد که در طول داستان یا رسوا می‌شوند یا دیوانه و یا دست به خودکشی می‌زنند. در طرف مقابل افکار و آرای مسیحیت از دهان زوسیمای پیر، اعتقاد راستین داستایفسکی ست به شیوه‌ای که جامعه می‌بایست اداره شود و ذهن نسل جوان به آن دعوت گردد. اینکه « همه ما در همه جا و در برابر همه گناهکاریم» بن مایه و ایده اصلی و مرکزی داستان است که نویسنده می‌کوشد در تمام داستان آن را به تصویر بکشد از جمله در ارتباط و تاثیر ایوان بر اسمردیاکوف، ماجرای کراسکوتین، آلیوشا و ایلیوشچکا، فریادهای « همه‌اش تقصیر من است» گروشنکا و ملامت همیشگی دیمیتری بر نفس خود.عنصر مهم دیگری که داستایفسکی به صورت بسیار جدی به آن پرداخته است، کودکانند. آنها ادله ایوان بر ادعایش مبنی بر ناعادلانه بودن جهان هستند. ایلیوشچکا که به شیوه‌ای تراژیک می‌میرد نمونه عینی از ظلم بی دلیلی است که ایوان آن را اصلی‌ترین ادله بر ناعادلانه بودن این جهان می‌داند. داستان با نطقی احساسی و رمانتیک برای کودکان به پایان می‌رسد. به طور کلی هدف داستایفسکی از بازی دادن گسترده کودکان در رمانش نشان دادن روح اصیل و پاک انسان‌ها قبل از تماس و برخورد با عقل و روابط کثیف انسانی است. نکته دیگر شیوه روایت داستان است. نویسنده در بخش‌های مختلف داستان در قامت یکی از اهالی شهری که داستان در آن جریان دارد مستقیما با خواننده صحبت می‌کند. گاه راوی چنان پررنگ و مستقیم نمایان می‌شود که بیرون از داستان می‌ایستد و ایده و برداشت خود از اتفاقات را می‌گوید. اما همین راوی گاها منفصل، در لحن شخصیت‌ها، خط زمانی داستان و در تشریح ویژگی‌های روحی شخصیت‌ها چنان حل و محو می‌شود که خواننده گمان می‌برد داستان از دید اول شخص نقل می‌شود. هنر و استادی داستایفسکی در خلق لحن مخصوص به هر شخصیت چنان درخشان و عمیق است که اگر نام گوینده یک جمله در داستان نقل نشود به راحتی می‌توان شخصیت را از کلمات و طرز صحبتش شناخت.در مقدمه داستان نقل شده که داستایفسکی در نامه‌ای به همسر یکی از زندانیان سیاسی خود را همواره در لبه‌ای از شک و ایمان تصویر کرده، خود را فرزند زمانه خوانده و بیان داشته که هرچه قوت شک در وجودش بیشتر شده ایمان به خدا نیز بیشتر در قلبش ریشه دوانده. این دوگانه شک و ایمان، این تردید کشنده را می‌توان در چندین نقطه داستان دید. در واکنش آلیوشا به بوی تعفن زوسیمای پیر، در تناقض ابدی ایوان که می‌گوید« خدا را قبول دارم اما دنیایش را رد می‌کنم.» در طبع کارامازوفی دیمیتری که در هنگام انجام پست‌ترین کارها با پست‌ترین نیات به فکر شرافت و ارزش‌های والاست.گویی تناقض،تردید، سردرگمی و شک نخ تسبیحی است که شخصیت‌ها با عقاید مختلف را در طول رمان به یکدیگر پیوند می‌دهد.در نگاهی کلی، اتفاقات زندگی نویسنده در نگارش « برادران کارامازوف» تاثیر مهمی دارند. مرگ پسر سه ساله داستایفسکی،آلکسی، در مرگ ایلیشچوکا، در سخنان زنی که برای زوسیمای پیر درد و دل می‌کند، در عقاید ایوان راجع به ظلم دنیا در حق کودکان به چشم می‌آید. توصیف لحظات طولانی و زجرآور رسیدن یک زندانی به چوبه دار، احتمالا تصویر لحظات آخر نویسنده روس قبل از اجرای حکم لغو شده اعدامش است. «برادران کارامازوف» ملغمه‌ای است از تجربه زیسته نویسنده و دید و عقیده او نسبت به افکار و اوضاع جامعه خویش. سطح بالای آگاهی و مطالعه نویسنده از کنایه‌ها و ارجاعات متعدد به کتب، داستان‌ها و ضرب المثل‌های ملل دیگر کاملا پیداست. و اما در آخر می‌رسیم به امضای داستایفسکی. مهارت و استعداد ذاتی خارق العاده فیودور داستایفسکی در تشریح جز به جز روان و انگیزه‌های شخصیتش. به جز آلیوشا، داستایفکی ریز به ریز افکار و نیات شخصیت‌هایش را برای خواننده آشکار می‌کند. از ایوان و عقیده ملحدانه‌اش مبنی بر اینکه همه چیز مجاز است و اینکه در آخر دقیقا مانند راسکلنیکف در « جنایت و مکافات» این تفکرات را تاب نمی‌آورد و تسلیم می‌شود تا کاترینا ایوانونا که دل در عشق ایوان دارد اما غرور و بزرگ منشی‌اش، تحسینی که مردم از بزرگواری‌اش می‎‌کنند او را به تحمل همه خیانت‌های دیمیتری وا می‌دارد و او هم در نهایت در دادگاه زانو می‌زند و کاسه صبرش لبریز می‌شود. سیمای روحی افراد مختلف داستان مانند فیودور پاولویچ، تریفون بارسیچ، بانو خولاخکوف، لیز و همه و همه با ظرافت و مهارت یک روانشناس و روانکاو تصویر شده است. این کالبد شکافی روحی کاری بس سخت و دشوار است که داستایفسکی با انجامش لذتی فراوان و اطلاعی دقیق درباره همه چیز به خواننده‌اش می‌دهد تا حدی که مخاطب می‌تواند خود را با هر کدام از شخصیت‌ها همانند کنند.خانم‌ها و آقایان، این شما و این هم جادوی ادبیات عمیق و پیچیده روس از نگاه مرد و نویسنده‌ای که بعد از گذشت سال‌ها همچنان زوایی از روحش تاریک و دست‌نخورده باقی مانده است.</description>
                <category>محمدامین قربانی</category>
                <author>محمدامین قربانی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 16:17:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گواتمالا: هنر، عشق، خیانت!</title>
                <link>https://virgool.io/@aminghorbani/%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-i421apwqh9xj</link>
                <description>مردمی به جان آمده از دیکتاتوری نظامی در ماه اکتبر یکی از سال‌های قرن پرماجرای بیستم انقلاب می‌کنند و پس از سرنگونی ژنرال خودکامه، فیلسوفی با جهان‌بینی منحصربه‌فرد که بر احیای ارزش‌های معنوی در جامعه تاکید می‌کند را به قدرت می‌رسانند. این مرد خردمند طی چهارسال حکومت مشروع خود شروع به اصلاحاتی در حوزه‌های مختلف کشور گواتمالا می‌کند که ریل‌های مدرنیزاسیون و تجدد در این کشور محسوب می‌شوند. پس از پایان دوره چهارساله زمام داری او، خاکوبو آربنز ژنرالی با افکاری مترقی و آزادی خواهانه که در دولت آربالو - رییس جمهور فیلسوف و خردمند - مسئولیت وزارت دفاع را بر عهده داشت در انتخاباتی آزاد و با رای حداکثری اداره گواتمالا را به دست می‌گیرد. آربنز در دولت خود اصلاحات را گسترده و عمیق‌تر ادامه می‎‌دهد. بدیهی است که تاسیس اتحادیه‌های کارگری، تصویب قوانین سفت و سخت مالیاتی و تصمیم به تقسیم اراضی ملی بین کشاورزان و مردمان بومی به مذاق بسیاری از جمله متمولینی که اوضاع پیشین کاملا بر وقف مرادشان بود خوش نمی‌آید.آربنز که تحت تاثیر همسر تحصیل کرده و روشنفکرش، شیفته سیاست و سیستم حاکم بر ایالات متحده شده بود، اطمینان داشت که آمریکا در مسیر تحول گواتمالا از کشوری عقب افتاده و سنتی به ملتی مدرن و دموکراتیک او را یاری خواهد کرد. غافل از اینکه تصمیمات و خط مشی ایالات متحده نه در کاخ سفید، که در حلقه‌ کاپیتالیست‌های بوستون و در محل هیات مدیره شرکت یونایتد فروت گرفته می‌شود. شرکتی که با صادرات میوه‌های استوایی و به خصوص موز از کشورهای آمریکای لاتین به ایالات متحده تبدیل به غول بی شاخ و دمی شده بود که قادر بود سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا و حتی شخص رییس جمهور را به حمایت تمام و کمال از خود وادارد.در جلسه هیات مدیره یونایتد فروت که تعداد حاضران آن به زحمت از تعداد انگشتان دست فراتر می‌رفت، ادوارد برینز- برادرزاده زیگوند فروید و پدر علم روابط عمومی- پس از سفری چند هفته‌ای به گواتمالا و سبک و سنگین کردن اوضاع، اعلام کرد که سیاست،تفکر و آرزوهای رهبران انقلاب گواتمالا هیچ سنخیتی با شوروی و کمونیسم ندارد و اتفاقا آربالو و حلقه نزدیکانش بسیار به ایالات متحده و سیستم لیبرال دمکرات آن تمایل و شوق دارند. با این گزارش خیال بسیاری از سرمایه‌داران حاضر در جلسه و از جمله زموری رییس هیئت مدیره یونایتد فروت راحت شد و مشغول پذیرایی از خود با موزهای اعلا مزارع آمریکای لاتین بودند که برینز با پوزخندی گفت:« و این برای یونایتد فروت از هر چیز دیگری خطرناک‌تر است.» در ادامه توضیحات برینز درباره مالیات‌ها، حقوق و بیمه کارگران، اتحادیه و سندیکاهای کارگری تمام فربه‌های اتوکشیده حاضر در اتاق را مجاب کرد که باید کاری برای توقف یا تغییر جهت انقلاب گواتمالا انجام داد چرا که پیاده‌سازی و پیروزی احتمالی این اقدامات در گواتمالا می‌تواند به الگویی برای دیگر ملت‌های آمریکای لاتین تبدیل شود و آن زمان است که همه ملت‌هایی که یونایتد فروت به زور زمین‌ها و بدنشان را غضب کرده به پا خواهند خواست و هشت پا- لقب یونایتد فروت در سرزمین‌های مستعمره‌اش- را به آتش خواهند کشید. اما چه کار باید بکنند؟ برنیز با پاسخ به جلسه آمده بود. می‌بایست دولت گواتمالا را همان گونه‌ای تصویر کنند که نیست. حامی و پایگاه کمونسیم در آمریکای لاتین و بیخ گوش ایالات متحده.یوسا عشق، شهوت، مسائل شخصی و ساعات خصوصی افراد اصلی درگیر در تحولات گواتمالا را با هنرمندی هر چه تمام‌تر به تصویر می‌کشد، تاریخ را با ادبیات می‌آمیزد و داستانی تاریخی و آموزنده را روایت می‌کند به طوری که نه کاملا غرق داستان و نه کاملا مسحور تاریخ می‌شوید. بر روی پلی نازک و خیالی محو مناظر زیبای تاریخی و داستانی خواهید شد.از دیدگاه یوسا دخالت آمریکا و سازمان دادن کودتای نظامی کاستیو آرماس در گواتمالا نقشی تعیین کننده در سیر تاریخی و سرگذشت خون بار آمریکای مرکزی داشته و دارد. اقدامی که عملا جوانان آمریکای لاتین را از دموکراسی مایوس و دلبسته مبارزات مسلحانه و چریکی با دیکتاتورهای نظامی کرد.  به گمان یوسا حتی فیدل کاسترو در ابتدای نهضت خود عقایدی کاملا دموکراتیک و آزادی خواهانه داشت اما حضور ارنستو چه‌گوارا در زمان کودتای نظامی آرماس در گواتمالا و تجربیات و مشاهدات عینی او از روند وقایع در این کشور، آن‌ها را مجاب به اتخاذ تصمیماتی رادیکال مانند انحلال ارتش و پذیرش کمونیسم کرد که کوبا را به ورطه کنونی کشاند.قطعا مطالع سرراست و مستقیم تاریخ کشور کوچک و گمنامی مانند گواتمالا موضوعی چندان دلچسب و وسوسه‌انگیز برای مخاطبان نخواهد بود. اما زمانی که تاریخ این کشور به موضوع قلم نویسنده بزرگی همچون یوسا تبدیل می‌شود، اثری جاودانه و اسرارآمیز می‌آفریند که به معنای واقعی کلمه نشان دهنده «روزگار سخت» مردمان آمریکای لاتین و نمونه اعلای حل شدن پیام در فرم هنری است.ماریو بارگاس یوسا نویسنده پرویی کتاب روزگار سختکتاب روزگار سخت - تصویر برگرفته از وبسایت ایران کتاب</description>
                <category>محمدامین قربانی</category>
                <author>محمدامین قربانی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Feb 2024 15:14:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره نمایشنامه «ندبه» بهرام بیضایی</title>
                <link>https://virgool.io/dialogue/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-lfv7pg7bmyiy</link>
                <description>تعلیق جذاب، گره‌های ساده و در عین حال غافل‌گیرکننده، استفاده وسیع از کهن الگوها و نمادهای فرهنگ ایران، محوریت زن، انتقاد به خرافه و تاکید بر داستان. این‌ها ویژگی‌های بارز نمایشنامه‌های استاد بیضایی هستند. از افرا گرفته تا مقصد و عیارنامه همه و همه به نقش محوری و صد البته فراموش شده زن اشاره دارند. زن‌هایی مهربان، پاک‌دل و صد البته قوی با اراده‌ای آهنین که بعضی مانند افرا با صداقت و پاکی به مصاف مشکلات و انگ‌های جامعه می‌روند و بعضی نیز مانند سها در عیارنامه دوشادوش پهلوانی نامی راه و رسم مبارزه و زورآزمایی می‌آموزند. ویژگی برجسته و مشترک اکثر نمایشنامه‌های بهرام بیضایی اما نه پیام و محتوا بلکه فرم و قالبی است که این استاد چیره‌دست ادبیات فارسی برای روایت انتخاب می‌کند. داستان‌هایی به معنای واقعی کلمه داستان، قصه‌هایی که نفس مخاطب را حبس و چشم‌هایش را تا لحظه آخر خیره می‌کنند. انگیزه‌های شخصیت‌ها قوی و در اوج منطق به طوری که چاشنی عاطفی داستان هرگز جایگزین منطق روایی نمی‌شوند. در عین حال استفاده به‌جا و موشکافانه نمادهای فرهنگ و رسوم ایران از مذهبی گرفته تا ملی، هضم سنگینی برخی کلمات و اصطلاحات به کاررفته در متن را برای مخاطب آسان‌تر می‌کند.                                              «ندبه» اما هم از لحاظ حجم و هم از لحاظ ساختار تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای با باقی نمایشنامه‌های بهرام بیضایی دارد. همچنان مرارت‌ها و ظلم‌هایی که جامعه سنتی به زن و جایگاهش روا می‌دارد، هسته اصلی داستان است. زن‌هایی که هریک به علتی ناگزیر به کار در فراموش‌خانه یا به قول حافظ خرابات شده‌اند. اصرار بیضایی به رنگ خاکستری انسان‌ها در «ندبه» هم جریان دارد. زن‌هایی که با وجود بی‌آبرویی که ناگزیر به آن تن داده‌اند، همچنان نوری در ضمیر و قلبشان می‌درخشد. حتی گلباجی، صاحب فراموش‌خانه که از دخترها بهره‌کشی می‌کند نیز در چند نقطه داستان روی سفید شخصیت خود را به نمایش می‌گذارد. تعداد زیادی شخصیت به نمایندگی اقشار مختلف جامعه ایران در دوره مشروطه معرفی می‌شوند. از منشی محافظ‌کار و باد پرچمی گرفته تا شاگرد دارالفنون تجددطلب و مرد خیمه‌دار که شیفته و مفتون مظاهر تمدن غربی و مدرنیته مانند سیمیتوغراف شده است. داستان در بستری تاریخی روایت می‌شود و به بلبشوی جامعه ایرانی و در هم آمیختن خیر و شر، مردی و نامردی و واژگونی ارزش‌ها در دوران مشروطه اشاره دارد. برهه‌ای از تاریخ که برای در امان ماندن از تیغ آزادی‌خواهان و نیز غضب قزاق‌های گماشته حکومت سکوت، باج‌دهی و مسامحه تنها راه‌های ممکن هستند. در ندبه هم به مانند دیگر آثار استاد بیضایی نقش اصلی داستان بر خلاف جریان شنا می‌کند. دختری که به جبر شرایط چند مدتی مانند دیگران عمل کرد و زیست و حتی از آنان نیز متعصب‌تر به شیوه زندگی معمول چنگ زد و از آن دفاع کرد. دختری رها شده، با عشقی ناکام و خانواده‌ای در دور دست که او را با یک تفنگ و چند ابزار کشاورزی تاخت زده‌اند. تفاوت او با دیگران جایی مشخص می‌شود که در گردش‌های متعدد ارزشی جامعه آن روز‌ها، می‌ایستد، فکر می‌کند، تجربه‌های مختلف را کنار هم می‌گذارد و در نهایت تصمیم می‌گیرد. جایی که دیگران به فکر جان پناه و فراراند، اون تپانچه به دست می‌گیرد و به نماد سیاهی شلیک می‌کند. قطعه قطعه می‌شود اما زنده است و برای زندگان مرثیه سرایی می‌کند. شروع داستان، انتخاب نام شخصیت اصلی و همچنین سرنوشت او تلمیحی استادانه با کربلا و وقایع آن دارد. نویسنده از زاویه‌ای جدید کربلا را در جامعه دوران مشروطه روایت می‌کند و شخصیت‌های تاریخی را با مشاغل و نمادسازی هنرمندانه معادل می‌کند. نقدهای نیش دار، تیز و دقیق بیضایی به مسلک ریاکاری، دورویی و سودجویی اقشار مختلف جامعه که منحصر به یک گروه یا عقیده خاص نمی‌شود و تمام بدنه جامعه آن روز را هدف می‌گیرد نیز از دیگر جلوه‌های هنر قلم استاد بیضایی است.مشخصه‌ای که «ندبه» را از دیگر داستان‌های بیضایی متمایز می‌کند، ارجحیت محتوا بر شکل داستان است. حسی که بعد از خواندن اکثر نمایشنامه‌های بهرام بیضایی به خواننده منتقل می‌شود، لذت خالص داستانی گیرا و جذاب است که در خلال آن و به شکلی کاملا حل شده پیام یا محتوایی نیز ارائه می‌شود. به زبان بهتر در بیشتر نمایشنامه‌های استاد بیضایی خودِ داستان است که موضوعیت دارد و تمام توجه خواننده را به خود جلب می‌کند، گاهی اشک می‌آفریند و گاهی هیجان و شور. «ندبه» با وجود اینکه خالی از داستان و کشمکش نیست اما محتوای و پیام آن پررنگ‌تر به چشم می‌آید. گویی بیضایی قبل از شروع نوشتن، پیامی را در ذهن پدید آورده و داستانی را حول آن بسط داده. روندی که در دیگر آثارش به شیوه معکوس طی می‌شود و تمامی اجزا و مولفه‌ها در خدمت خود داستانند. اشارات تاریخی فراوان و صریح، نقل مضمون به صورت مستقیم از زبان شخصیت‌ها و توجه کمتر به طراحی صحنه و جزئیات نمایش تفاوت‌هایی هستند که «ندبه» را به داستانی متمایز از سبک معمول استاد بیضایی تبدیل می‌کند. با این همه در هیچ نقطه‎‌ای داستان به شعار بدل نمی‌شود و ارزش‌ها و مفاهیم موردنظر نویسنده به هیچ وجه توی ذوق مخاطب نمی‌زنند. بدیهی است که جز این نیز از نویسنده‌ای چیره دست مانند بهرام بیضایی انتظار نمی‌رود.در انتها نیز جا دارد سالروز تولد استاد بیضایی را با چند روز تاخیر تبریک بگوییم.سرتان سلامت، سایه‌تان مستدام و قلمتان گویا استاد....«ندبه» - انتشارات روشنگران و مطالعات زنان - تصویر برگرفته از سایت ایران کتاب</description>
                <category>محمدامین قربانی</category>
                <author>محمدامین قربانی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jan 2024 22:19:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش هفته باشگاه محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@aminghorbani/%D8%B4%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-tvbw3szk7wgn</link>
                <description>یه وقتایی نمیشه. هر‌چه قدر زور میزنی، تلاش میکنی، عرق می‌ریزی و به خودت امید میدی فایده‌ای نداره ، نمیشه. هی با خودت میگی :«حالا هفته ی بعد». هفته‌ها میگذرن و میشن ماه، ماه‌ها میشن سال و سال‌ها میرن رو هم باز هم نمیشه.یه جایی وایمیسی و نگاه میکنی به خودت، حالت و پشت سرت. اونجاس که یه حلقه سیاه رنگ، مثل اونایی که بالای سر تام و جری میومد، دور سرت می چرخه. خسته‌ای و حس می‌کنی هیچ توانی برای تغییر اوضاع نداری. آهنگ دپ گوش میدی، استوری سیاه سفید میذاری با موزیک غمگین و دکلمه «از زندگی‌ام گله دارد جوانی‌ام» ، اگه سیگاری باشی، من نیستم شما هم نباشید، پاکت پاکت دود میکنی ،کتابای انگیزشی، با جلد های غالبا زرد رنگ، میخونی:«خودت باش پسر» ، «تخت خوابت رو قورت بده» و... که تا یه روز بعد خوندن‌شون انرژی داری و بعدش برمیگردی به حالت عادی، خیلی چاق میشی یا خیلی لاغر و خلاصه همه کارایی که یه آدم خسته و ناامید میکنه.بعد یه مدت که از خسته بودن خسته شدی، دیدی بقیه دارن میرن جلو، دیدی هر کسی یه قلابی رو گاز گرفته واس اینکه هر جوری هست ادامه بده میشینی یه گوشه ترجیحا دنج، دستتو میذاری زیر چونه‌ات و به فکر فرو میری. اگه میم و تیکه کلام‌های روز و آهنگ‌های ترند بذارن عین آدم فکر کنی، خیلی مستقیم و چکشی از خودت می‌پرسی «خب ، چیکار کنم؟» جواب دادن به این سوال بسته به شخص از یک ثانیه تا یک عمر ممکنه طول بکشه.واسه من چند روز طول کشید و جواب هم این بود:«کاری که دوست داری.» بعدش دستمو از زیر چونه‌ام برداشتم، بعد از چند روز حسابی خشک شده بود، یه کاغذ و قلم برداشتم و چیزهایی که دوست داشتم رو نوشتم.مثه فیلما چند تا کاغذ رو مچاله کردم و پخش کردم دوربرم صرفا برای اینکه فضای فکر کردن و تصمیم‌گیری برام مجسم شه.چند تا لیست نوشتم که اول همه شون یکی بود: نوشتن.آره.منم مثه همتون از بچگی می‌نوشتم، انشاهام تو زنگ انشا نمونه بود، تفریحم کتاب خوندن بود و همه اینا که میدونین و معمولا باور نمی‌کنین. ولی من یه چیزی دارم که بقیه نمیگن و همین نشونه صداقتمه. یکی از معلمای ادبیات‌مون انقدر از انشاهای من خوشش میومد که ته سال دفتر انشام رو یادگاری ازم گرفت. می‌خواست وقتی نویسنده مشهوری شدم و نوبل بردم تو حراجی بفروشدش.خلاصه که اگه داستانم رو باور نمی‌کنین پیام بدین شماره معلم ادبیاتم رو بفرستم براتون خودش بگه بهتون.نوشتن رو دوست داشتم،جسته گریخته می‌نوشتم و یه چیزایی هم بلد بودم.اما هیچ وقت به عنوان شغل یا منبع درآمد بهش نگاه نمی‌کردم.همیشه مثه باباها دنبال یه شغلی بودم که در کنارش نوشتن رو هم ادامه بدم.نوشتن برام یه هنر و استعداد والا بود که نگاه مادی شانش را لکه دار می‌کرد و می‌آلود. این شد که اون لیستا رو چندان جدی نگرفتم و همشون رو مچاله کردم و ریختم دوربرم.تا اینکه یک روز بارانی، با حلقه‌ای از رفقای نزدیک دور مزار استاد ابتهاج، که بین خودمون هوشنگ جون صداش می‌زنیم، جمع شده بودیم که بحث کار و استعداد و علاقه و ... شد. همانجا بود که یکی از رفیقام که به تازگی به خاطر وضع نامناسب مالیش بهمن می‌کشید دود غلیظ و آبی رنگ رو داد توی صورتم و گفت :«تولید محتوا». منتظر موندم که سیگارش تموم شه و بیشتر برام بگه.گفت،اما پیشنهادی برای اینکه از کجا شروع کنم و یاد بگیرم نداشت. من سیگار نمی‌کشم شما هم نکشید.اومدم خونه و با هزار زحمت وصل شدم به اینستا و وقتی کلمه mohtava رو سرچ کردم اولین اکانتی که دیدم  mohtava club بود با یه «م» بزرگ. خوندم و فهمیدم که آزمون ورودی داره و بورسیه و من هم که عاشق رقابت و چه رقابتی بهتر از رقابت نوشتن. فالو کردم، منتظر موندم تا آزمون فصل یازده شروع شه. یادم نیست چند روز وقت داشتیم ولی یادمه برخلاف چیزی که تقریبا همه دوستان تعریف کردن یه روز مونده به آخر متنم رو فرستادم.همه چی خیلی سریع و منظم انجام شد. هفتم شدم و جزو یاران بورسیه. آره هفت مقدسه، آره هفت شماره کریس رونالدوئه، آره هفت تا آسمون داریم ولی من دلم میخواست اول شم. دوست داشتم کلاسا شروع شه، دوست داشتم ببینم که اون شیش نفر چی داشتن. و کلاسا از یه شنبه گرم و شرجی شروع شد.سبک شروع کردیم.دو تا ست دو ساعته تو دو روز که بیشتر معرفی و توضیحات دوره و باشگاه محتوا بود.کم کم با آیدین و هلیا، ملقب به والدین باشگاه محتوا، روال منظمشون و اعتبار و اسمشون تو بازار محتوا بیشتر آشنا می‌شدم. چند تا گروه توی تلگرام داشتیم برای کارای مختلف. اول رفتم سراغ اون شیش تای بالا سرم. عکسشون، سنشون، اینکه چیکارن رو درآوردم. ولی هر چی که می‌گذشت و بحثا تو گروه ها داغ‌تر میشد می‌فهمیدم که نه تنها اون شیش نفر بلکه همه بچه ها یلی‌ان برا خودشون. مادر، پدر، متاهل، مجرد، با تجربه، بی تجربه، شاغل و بیکار، داخل و خارج کشور همه و همه دور هم جمع شده بودیم برای یک کلمه : محتواهر چی جلوتر می رفتیم ست‌ها سنگین‌تر می‌شد و طولانی‌تر. مشق‌ها سخت‌تر می‌شدن و کمک مربی هامون مهربون‌تر و همراه‌تر. مربیای مختلف میومدن با تخصص‌های متنوع. یکی هوش مصنوعی بود یکی ویراستار و یکی متخصص لینکدین و ... همه هم سرشناس و شناخته شده. توی هوش مصنوعی کفمون برید از اینکه چه کارا میشه کرد، توی ویراستاری بحث کردیم تا یازده و نیم شب، توی لینکدین فهمیدیم که چکارا نمیشه کرد و .. هر کلاسی به اندازه خودش مفید بود و کاربردی.مشق داشتیم. هر هفته. دو تا، سه تا، چهار تا و ..... خیلی هم حساس بودن سرش. آبرو و امضای باشگاه بود. دیر میکردی نمره کم میشد، تحویل نمیدادی خودت و بورسیه ات با هم حذف می‌شدین. استرس و نگاه به ساعت کار ماهایی بود که نوشتن مشقامون رو میذاشتیم برای روز آخر. البته بودن بچه‌هایی که خیلی منظم و مرتب سه روز مونده به مهلت مشقا، کاراشون می‌کردن و تکلیفاشونم می‌نوشتن. اگه باشگاه کلاس حضوری داشت، این دسته از دوستان قطعا ردیف اول می‌نشستن و اول هر جلسه گرفتن امتحان رو به مامان و بابای باشگاه یادآوری می‌کردن.اسکات هر هفته سنگین‌تر میشد و رفتن زیرش تمرین بیشتر میخواست. عرق میکردی، زحمت میکشیدی ولی می‌دونستی که اگه این وزنه رو هم بزنی و پا شی میری یه لول بالاتر. مامان و بابای باشگاه و کمک مربیا، مخصوصا کمک مربی خودم حدیث بگری عزیز، هم سوت به دست بالای سرت بودن. گاهی که می‌دیدن داری کم میاری یه دست میگرفتن زیر اسکات که راحت‌تر پاشی و گاهی هم اسکات و فشار میدادن پایین که عضله‌هات حال بیان.خلاصه که باشگاه محتوا یه دورهمیه برای محتواگری، برای نوشتن و برای یادگیری مهارتی که توی این دور زمونه به درد همه‌مون میخوره.هرچیم که توی این راه نیاز داشته باشین دارن و خیلی بیشتر هم دارن. سخت‌گیرم هستن و خیلی هم خوبه که سخت گیرن.برادر و خواهر عزیز که از بچگی می‌نوشتین و انشاتونم خیلی خوب بود و معلما دفتر انشاتونو یادگاری می‌گرفتن ازتون.اگه می‌خواین از قلم‌تون به عنوان یه شغل استفاده کنین، اگه میخواین رو قلم‌تون کار کنین، اصلا اگه قلم هم ندارین و انشاتونم خوب نبود و معلم ادبیاتتون هم همش مینداخت‌تون بیرون از کلاس، باشگاه محتوا بهترین انتخابه. باشگاهی مجهز با مربیای کاربلد که عرق‌تون رو درمیارن، هر مکمل محتوایی و بازاریابی که بخواین در اختیارتون میذارن و کاری می‌کنن که سیکس پک های محتوایی‌تون دلبری کنه.در اخر هم از همه سروران عزیزی که کمک کردن این دوره به خوبی و خوشی و با دست آورد‌های فراوان تموم شه تشکر می‌کنم.آیدین داریان و هلیا قویمی عزیز، کمک مربیم حدیث بگری عزیز که همیشه حاضر بود و با حوصله و کلیه عزیزانی و همراهانی که مارو یاری نمودند.آره دوستان به فکر قلم و استعدادتون باشین و سیگار هم نکشین.من نمی‌کشم شما هم نکشین .</description>
                <category>محمدامین قربانی</category>
                <author>محمدامین قربانی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 14:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>