<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خدیجه خنده رو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aminheydari20071386</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:11:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4362607/avatar/ZrbjOC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خدیجه خنده رو</title>
            <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ردِ پای خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-bc1imifkblai</link>
                <description>آرام باش آنجا که دیگر راه نیست، خدا راه می‌گشاید.اسکاول شینخدا جایی و زمانی دستت رو می‌گیره که تو به محال بودنش فکر می‌کردیحال دلمامروز از حس و حالم می‌خوام؛ بنویسم. از موضوعی که مدتیست که ذهنم رو درگیر خودش کرده و هر وقت بهش فکر می‌کنم، با حساب و کتاب‌هامون جور نمی‌شه و هی به خودم می‌گم از کجا و چطوری؟هر چه از سال‌های زندگیمون می‌گذره، بچه هامون بزرگتر، خواسته‌ها و نیازهاشون هم بزرگتر می‌شه. ترسهامون هم بیشتر. ماهم مثل بقیه، یکی دو سال اول زندگی‌مون به خامی و خوش گذرونی و جوونی گذشت. تا بخودمون اومدیم؛ بچه دار شدیم و هزینه‌ها و خرج و مخارج بچه‌ها هم اضافه‌ شد.هر سال به سختی مقداری رو به امید خونه دار شدن پس اندازی می‌کردیم؛ اما هر سال دریغ از پارسال. اون موقع‌ها سال به سال گرون‌تر می‌شد. اگر ضامن و پارتی داشتی؛ می‌تونستی با گرفتن وام صاحبخونه بشی که اونم ما نداشتیم.‌بچه‌ها بزرگ شدند. الان به سنی رسیدن که باید ما کمک‌شون کنیم؛ برای شروع مستقل شدن، دست‌شون رو بگیریم. اما چطور بعد بیست سال و اندی، خودمون هنوز خونه‌دار نشدیم. دریغ از سرمایه‌ای. ناراحتم.آخه با شرایط اقتصادی جامعه، بابایی که تا الان هر روز سال رو کار کرده؛ زحمت کشیده، فقط تونسته امورات معمولی زندگیش رو مدیریت کنه؛ از کجا و چطور می‌تونه به بچه‌اش کمک کنه؟ این ترس از کلمه (کجا) مدام این روزها تو کله‌ی من می‌چرخه.بچه‌ام داره شرایط سختی رو سپری می‌کنه؛ تا بتونه پس اندازی داشته باشه. هر بار که باهم ارتباط می‌گیریم؛ می‌گه من این روزها رو به امیدی تحمل می‌کنم تا بابا بتونه با پس اندازم برام کاری کنه. نمی‌دونید شنیدن این حرف‌ها برای منِ مادر چقدر سخته. چطور به بچه‌ام بگم؛ روز به روز، ساعت به ساعت همه چی داره تغییر می‌کنه. دلبندم چطوری بهت کمک کنیم؟با هربار شنیدنش ترس وجودم رو می‌گیره. با خودم حرف میزنم، می‌گم خدایا از کجا؟ با چه سرمایه ای؟چطور به بچه‌ام، امید بدم در صورتی که دست‌مون خالیه و وجودمون پُر از ترس.هروقت ذهنم درگیر این ترس میشه فقط برای خدا می‌نویسم و از خودش می‌خوام راه رو برامون باز کنه. می‌دونم و بهش ایمان دارم اگر او بخواد می‌شه؛ چون به گذشته که نگاه می‌کنم رد پای خدا رو تو زندگیم می‌بینم.امروز و این لحظه هم از همون لحظات، ترس من هست، که اون متن از اسکاول شین که در اول بلاگ آوردم، دوباره امید رو به من یادآوری کرد. خدا کار نمی‌کنه، شاهکار می‌کنهکلام آخرخدایا هیچ پدر و مادری رو شرمنده بچه‌هاش نکن.شما هم  مثل من امیدتون فقط خداست؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Thu, 05 Feb 2026 15:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال دگرگون</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%DA%AF%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%86-sn1usx05cdqa</link>
                <description>اولین قدم برای یاد گرفتن شنا، نترسیدن از آب و رها شدن است.مربی همیشه می‌گوید: بپر، خودتو رها کن، زیر آب چشماتو باز کن، بعد خودت آروم آروم برمی‌گردی به سطح آب...گاهی باید بگذاریم زندگی کارش را بکند.شاید بعدش آرام آرام برگشتیم بهسطح آب..    به زندگی..         تنسی ویلیامز  این روزها شرایط طوری شده که مجبورم ؛ خودم رو در جریان زندگی قرار بدم.  خیلی خسته‌ام، هرجا رو گرفتم یه جای دیگه لنگ زد. اینقدر خسته که جسمم هم از این همه هیاهوی ذهن، درد گرفته. ذهنی شلوغه که گاهی قدرت انتخاب و تصمیم گیری هم سختشه. اینقدر خسته که انگار یه عمر نخوابیدم. جسمم دیگه بزور خودش رو می‌کشه. اما چاره چیست؟چالش‌های زندگیم زیاد شده و ترس از رها شدن‌شون رو دارم. حتی بیان احساس و نوشتنش هم سخته. اما اینو می‌دونم مشکلات و چالش‌ها بدجوری داره من رو صیقل می‌ده. اما این پیامی که از تنسی ویلیامز خوندم. دوباره بخودم گفتم قراره یاد بگیری که شنا کنی در جریان زندگی حتی بر خلاف میلت. باید در جریان باشی. مثل جریان آب اگر بر خلافش حرکت کنی، راه رفتن برات سخت می‌شه و از پا می‌اوفتی.پس تنها راه رهایی، از این ترس‌ها و مشکلات اینه که بزاری زمان کار خودش رو بکنه .زندگی کنم و به امید اینکه آرام آرام همه چی به روال عادی برمی‌گرده؛ باشم. </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 21:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لطفا قوی نباشین</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D9%84%D8%B7%D9%81%D8%A7-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-z9gotuhdnn8l</link>
                <description>   لطفا ادای قوی بودن در نیارین. احساساتتون رو بروز بدین و خودتون رو با «ضعیف بودن‌» بپذیرید و دوست داشته باشین. تنهایی جنگیدن با ادای قوی بودن یک، عمر من بخاطر همین یه جمله‌ی اشتباه، با درد گذشت. اینکه ادای قوی بودن رو در می‌آوردم.چقدر احساساتم رو نادیده گرفتم و امروز تمامش برام درد شده. حالم از قوی بودن بهم می‌خوره. بس که بهم گفتن یه زن خوب و قوی پای تمام مشکلات زندگیش خم به ابرو نمیاره. زن قوی گریه نمی‌کنه.بابا یکی نیست بگه من زنم، احساسی و شکننده. چطور قوی باشم در صورتی که گاهی می‌شکستم.گاهی خسته می‌شدم گاهی کم می‌آوردم.  چطور اشک نریزم در صورتی که دلم گریه می‌خواست. اگر مشکلات و چالشی تو زندگیم بود. بارها و بارها شنیدم قوی باش می‌گذره.قوی بودن یا تنهایی جنگیدن؟ اعتراض نکن، گله نکن و....بابا به چه قیمتی می‌گذره؟؟ به قیمت تخریب خودم!اگر ناراحتی عزیزانم رو دیدم، گفتن قوی باش. اگر مرگ عزیزی رو دیدم گفتن قوی باش.مدام احساساتم رو سرکوب کردم. آلان احساساتم دیگه له شدند.الان جسمم صداش دراومده. تجربه سرکوب کردن احساساتم و ادای قوی بودنچند وقت پیش از فرزند عزیزم دور شدم. با اینکه از قبل می‌دونستم، باید این دوری رو تجربه کنم، هی مدام به خودم می‌گفتم تو قوی هستی. تو مثل فلانی حالت خراب نمی‌شه. بازهم اونجا بخودم گفتم قوی باش. تو خیلی از فلانی آگاه‌تری، قوی‌تری. اونجا هم احساس دلتنگیم رو سرکوب کردم، ریختم تو خودم، گریه نکردم بروز ندادم. فکر می‌کردم قوی هستم، اما واقعیت نبودم. ادای قوی بودن رو در آورده بودم. بعد از مدتی متوجه ریزش ابرو، بیماری پوستی که براثر احساسات و نگرانی که بروز نداده بودم در خودم دیدم.من دیگه نمی‌خوام ادای  قوی‌ بودن رو در بیارم. می‌خوام خود واقعیم باشم. من هم دل دارم. من هم حق دارم گریه کنم، یه جاهایی ضعف خودم رو بپذیرم.من آدمم، من رباط نیستم. دیشب دوباره احساس کردم می‌خوام نشون بدم قوی هستم مشکلی نیست و حل می‌شه.آخه دیروز عصر داشتم با لپ تاپم کار می‌کردم، یهو خاموش شد و دیگه روشن نشد. همه برنامه‌هایم، ، که دوماهه دارم روش کار می‌کنم، بهم ریخت. حالم گرفته شد.بردم تعمیراتی نشون دادم. از هزينه‌ی بالایی برای تعمیرش گفت که الان د ر حال حاضر برام مقدور نیست.خیلی ناراحت شدم.  تو صورتم مشخص بود که حالم بدجوری گرفته شده. اومدیم خونه  دست از پا درازتر. که چی، چرا؟ باید اینطوری بشه اونم تو این موقعیت. سفره‌ی شام رو دخترم پهن کرد. سر سفره بی اختیار اشکام ‌ریخت.همه متوجه شدن که من الان چقدر ناراحتم، گفتند حالا که پیش اومده کاریش نمی‌شه کرد. اما کی می‌دونست واقعا حس و حال درون من چیه. اونجا هم بزبون نیاوردم. احساسم رو نگفتم.نگفتم که تقریبا نزدیک دوماه هست تلاش می‌کنم الان یهو همه چی با خرابی لپ تاپم بهم ریخت .اما خوشحالم که اگر بیان احساس نداشتم اون لحظه گریه کردم. چون گریه کردن هم خودش نوعی تخلیه احساس هست.  کلام آخرم  وقتی نقش «قوی‌بودن» رو می‌گیرین، مجبور می‌شین خودتون احساسات‌تون رو سرکوب کنین. مجبور می‌شین بگین «نه اصلاً درد نداشت». ولی درد داشت. اونجا تو تنها بودی، نیاز به آغوش امنی داشتی، نیاز داشتی خیلی راحت گریه کنی و بگی دردم اومد. ولی نگفتی، خودت رو سفت گرفتی و گفتی من قوی‌ام. این ادای قوی بودن، یه روزی از یه جا می‌زنه بیرون، یه روزی که شاید خیلی دیر باشه..کجاها ادای قوی بودن رو داشتین؟؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 17:01:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکرگزاری رو از همین الان شروع کن</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D9%86-utraoxcxls16</link>
                <description> &lt;&lt;هرچه بیشتر شکرگزاری کنی، چیزهای بیشتری برای شکرگزاری خواهی داشت.&gt;&gt; راندا برنشکرگزاری چیه؟ شکرگزاری احساسی عمیق و درونیه که در مواجهه با اتفاقات خوشایند یا موهبت های زندگی به فرد دست میده و این احساس سرخوشی و شادی با نوعی سپاس و قدردانی همراهه.فرقی نمی کنه آن اتفاق بزرگ باشه یا کوچک، زندگی را متحول کنه یا تنها بتونه یک روز شاد را برای شما بسازه. احساس شکرگزاری در هر شرایطی ذات و جوهر ثابتی داره. در این مقاله به طور کامل از شکرگزاری و فواید آن بخون..منِ شکرگزار   از تجربه شخصی خودم براتون بگم. تنها چیزی که از شکرگزاری بلد بودم. فقط گفتن جمله خدایا یا الهی شکرت بود. اون هم سر سفره، در آخر وعده های غذایی، بر حسب عادت یا الگو برداری از بزرگترها می گفتم. هیچ وقت درک درست یا عمیقی از این جمله نداشتم بیشتر لَق لَقه زبونم بود؛ تا قلبم. وقتی شکرگزار باشی، نعمتهات بیشتر میشه، چه در سلامتی، چه در روابط، چه در ثروت و آرامش شکرگزاری رو فقط تو این چند مورد شنیدم و هیچ وقت درک عمیق و کلی ازش نداشتم. تا اینکه چند سال پیش به طور اتفاقی با یه گروهی آشنا شدم که کتاب &quot;معجزه از راندا برن&quot; رو کار میکردند. کم کم با گروه پیش رفتم. این کتاب تمریناتی داشت و منم مشتاق شدم و یه دوره باهِشون تمرینات رو انجام دادم. اونجا به معنای واقعی متوجه شکرگزار بودن شدم. انگار تازه متولد شده باشی؛ قلب و ذهنم به داشته هام باز شده بود. تمرینات دوره یه ماهه بود. دیگه برام عادت شده بود. هر روز انگار یه چیزی گم شده داشتم. تا دفتر و خودکار بر می داشتم؛ می نوشتم. احساس آرامش خاصی می گرفتم. چون تمرکزم اومده بود روی داشته هایی که برام عادی شده بودن. معجزه زمانی آغاز میشه که بگی: ممنون برای آنچه دارمبعد از اون با جلسات آنلاین شکرگزاری دیگه ای آشنا شدم. که صبح زود شروع میشد. منم هر روز صبح که تو پارک محله برای ورزش می رفتم. هندزفری به گوش همراه با ورزش، شکرگزاری هم می کردم. و واقعا انرژیم خیلی بالا میرفت. بعدها شرایط زندگیم طوری پیش رفت که مجبور به جراحی شدم. اون شبی که تا صبح با شرایط خاص روی تخت قرار گرفته بودم به جواب، سوال بچگی خودم رسیدم؛ که چرا بزرگترها حتی تو شرایط و مشکلات شکرگزار بودند. واقعا شرایط جسمم می تونست از این بدتر باشه و نبود. نا گفته نَمونه تو بیمارستان متوجه و قدردان نعمت سلامتی شدم. چطور شکرگزاری رو به یک عادت تبدیل کنی 1.     یک ساعت مشخص داشته باش مثلاً هر روز صبح بعد از بیدار شدن یا هر شب قبل از خواب چند دقیقه وقت بذار (من خودم هر روز صبح اول وقت مینویسم) 2.     عادت جدید رو به یک عادت قدیمی وصل کن مثلاً بعد از مسواک زدن، شکرگزاری بنویس 3.     از دفتر یا اپلیکیشن استفاده کن. نوشتن تأثیرش بیشتر از بیان کردنش هست  شکرگزاری… خودِ اتصال به خداست تاثیرات شکرگزاری بر سلامت روان افزایش شادی و رضایت:شکرگزاری باعث میشه بیشتر بر جنبههای مثبت زندگی خودت تمرکز کنی و احساس رضایت بیشتری از زندگیت داشته باشی.  کاهش استرس و اضطراب:با تمرکز بر داشته ها و نکات مثبت، شکرگزاری به کاهش استرس و اضطراب کمک میشه.  بهبود کیفیت خواب:کسانی که به طور منظم شکرگزاری دارند، اغلب خواب بهتری را تجربه می کنن.  کاهش علائم افسردگی:شکرگزاری می تونه به کاهش علائم افسردگی کمک کنه و احساس امیدواری و خوش بینی را افزایش بده.  افزایش عزت نفس:با قدردانی از خود و داشته هایمان، شکرگزاری به افزایش عزت نفس و احساس ارزشمندی کمک می کنه.  افزایش انرژی:با کاهش استرس و افزایش احساس مثبت، شکرگزاری میتونه به افزایش سطح انرژی بدن کمک کنه.   حرف آخرهمیشه که نباید واسه داشته هامون شکرگزاری کنیم ...بعضی وقتها برای نداشته هامون باید از پروردگارمون شکرگزار باشیم.نبودن بعضی «مکان ها، شرایط، آدم ها ....با شکرگزاری اگر تونستی چیزی رو جذب کنی یا معجزه ای دیدی؟ برام بنویس.</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 21:46:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تخلیه احساسات گریه کنم یا نکنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%85-ixjcypexzxrp</link>
                <description>گریه کردن و زنده بودنشارلوت برونته گریه کردن رو چه زیبا توصیف کرده، می‌گه: گریه کردن نشون دهنده این نیست که تو ضعیفی. از زمان تولد، همیشه یه نشونه بوده از اینکه زنده‌ای...  احساسات درگیر شده دخترِ مهین مامان دوستم مهین که یادتونه اینجا در مورد دختر بزرگش گفته بودم؛ دوتا دختر داره. مدتی هست مهین مامان ناراحت گریه کردن‌های دختر کوچیکش شده. گویا دو سالی هست؛ دخترش با یه آقایی تو دانشگاه دوست شده، تا حدی که به ازدواج باهم فکر می‌کنند. مهین می‌گفت: تو این مدت گاهی پیش میاد که با هم دعواشون می‌شه و دخترش تو خونه بلند بلند گریه می‌کنه، آخه اینجوری که مهین صحبت می‌کرد دخترش فوق العاده وابسته این آقا هست و تو چند روز قهرشون گریه زیاد می‌کنه. همین گریه‌ها مهین رو نگران کرده. مهین مامان هم که حساس روی دختراش، از این حالِ دخترش خیلی ناراحت می‌شه که چرا باید این‌قدر گریه کنه و این رو نشونه ضعف آدم می‌دونه. دلش نمی‌خواست دخترش تو این ارتباط، فردی ضعیفی باشه.  این هم یه باور اشتباه مهین هست که از گذشته با خودش حمل کرده بود که یک زن قوی گریه نمی‌کنه.می‌گفتم: مهین دخترت احساساتش جریحه‌دار شده؛ گریه خوبه سبکش می‌کنه تو چرا اینقدر مقاومت می‌کنی.که در ادامه برام تعریف کرد. احساسات سرکوب شده مهین مامان مهین می‌گفت: ما یه خانواده پرجمعیتی بودیم؛ زندگی آروم و خوبی داشتیم؛ تا اینکه مامانم رو بخاطر بیماری از دست دادیم. از اونجا به بعد دنیا روی سرم خراب شد؛ چند تا بچه‌ی کوچکتر از منو، نبود مامان. وای خدای من. یادمه اون زمان تا می‌خواستم؛ گریه کنم. فامیل بهم می‌گفتن پاشو خودت رو جمع کن از این به بعد تو باید زندگی رو بچرخونی و اشک‌هام رو نصفه و نیمه پاک می‌کردم؛ تا بگم منِ مهین هستم. به خودم گفتم باید قوی باشی تا بتونی از بقیه مراقبت کنی. من احساسِ غمِ از دست دادن مامانم رو سرکوبش کردم. بخاطر اینکه بگم قوی هستم. الان هم بعد از این همه سال گاهی بغض گلوم رو بد جوری فشار می‌ده؛ اما قورتش می‌دم و در ادامه گفت: فکر کنم این همه بیماری که دارم به این مسئله ربط داشته باشه!  گفتم آره (آخه مهین یه آدم فوق العاده استرسیه تا دچار این احساس می‌شه، سیستم بدنش کلا بهم می‌ریزه) مهین عزیزم، گریه‌کردن در زمانی که احساساتت جریحه‌دار می‌شه لازم هست. گریه نشونه ضعف نیست. این جمله از کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم رو براش خوندم. &quot;‌آدم‌ها مسئول کمبودهای ما نیستند. گریه کنید، درد بکشید، فریاد بزنید اما بلند شوید و جلو بروید.&quot;   فشارهای روحی و روانی با گریه کردن گریه می‌تونه به تخلیه روانی ما کمک بسیاری کند. بنابراین باورهای اشتباه را کنار بذاریم و فارغ از جنسیت، به راحتی گریه کنید. سعی کنید مسائلی که برایتان استرس زاست را به خاطر بیارید و احساس‌تان را تخلیه کنید. روی تخت یا زمین دراز کشیده، چند نفس عمیق بکشید و بذارید اکسیژن به میزان کافی به مغزتان برسد. در این موقع احساس آرامش می‌کنید. اما چنانچه آرام نشدید جلوی خودتان را نگیرید و دوباره گریه کنید. مرد که گریه نمی‌کنهگریه کردن چه فوایدی داره؟ اشک‌ها باعث می‌شه سطح استرس و اضطراب‌مون کاهش پیدا کنه. طبق تحقیقات گریه کردن باعث آزاد سازی هورمون اکسی توسین در بدن می‌شه که معروف به هورمون ضد درد و مثل یه مسکن عمل می‌کنه.  گریه و اشک باعث فعال شدن سیستم عصبی پاراسمپاتیک در بدن می‌شه که مخصوص ریلکس کردن و آروم شدنه. گریه نوعی ابراز احساساته و از سرکوب شدن احساسات جلوگیری می‌کنه. وقتی ما از گریه کردن جلوگیری می‌کنیم باعث می‌شیم سایر اعضای بدنمون با درد کشیدن گریه کنن.یادت باشه گریه کردن نشونه‌ی ضعیف بودن نیست. بلکه ابراز احساسات همیشه زیباست، پس وقتی پر از غم و اضطراب بودی به خودت اجازه‌ی اشک ریختن بده. راه‌های تخلیه احساساتگریه کردننوشتنورزش کردنگوش دادن به موسیقیبرای بدست آوردن اطلاعات بیشتر پیشنهاد می‌کنم اینجا رو حتما مطالعه کنید.  آیا گریه کردن جنسیت داره؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 22:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس از تغییرات زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vzlraxopcvvd</link>
                <description>ﭼﺮﺍ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ ﻣﺘﻌﺼﺐ ﻣﯽﺗﺮﺳﺪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺍﻋﺘﻘﺎﺩﺍﺗﺶ ﺷﮏ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺭﺍﻫﺶ ﺭﺍ ﺍﺻﻼﺡ ﮐﻨﺪ؟ﭼﻮﻥ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﻨﺪ: چگونه ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﻪ ﺗﺎﻭل‌های ﮐﻒ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﻩﺍﻡ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؟ ﺍﯾﻦ ﯾﮏ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻡﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﮔﺮﻓﺘﺎﺭﺵ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ: ترس از تغییر...برتراند راسل تغییر، به معنای بیرون آمدن از منطقۀ امن و وضعیت عادی به وضعیت فوق‌العاده است.ترس از تغییر(Metathesiophobia) حالتی است که فرد به دلیل ناشناخته بودن آینده، از ورود به موقعیت‌های جدید و متفاوت هراس دارد. از منظر روانشناس این ترس، اغلب به صورت مقاومت در برابر تغییرات مثبت یا منفی در زندگی ظاهر می‌شود. برای اطلاعات بیشتر به اینجا سر بزن.ترس از تغییر در هر موقعیتی مثلتغییر شرایط خانوادگیشغلیتحصیلیو.... ترس از تغییر شرایط زندگی سال‌های زیادی این ترس رو من تجربه کردم. یادمه زمانی‌که می‌خواستم محل زندگیم رو تغییر بدم؛ ترس بدی می‌گرفتم. آیا محله جدید مثل اینجا مناسب هست یا نه؟ شرایط خونه، صاحب‌خونه یا افراد محله چطور؟ این ترس بخاطر تغییر موقعیت جدید نبود. در واقع من به شرایط قبلی وابسته شده بودم و همین وابستگی من رو به سمت ترس سوق می‌داد. ترس از تغییر می‌تواند ما را دچار احساس فقدان، سردرگمی و دودلی میان نیاز به عمل و بی‌عملی کند.اگر فرزندم بخاطر مقطع تحصلیش، مکان مدرسهَ‌َش تغییر پیدا می‌کرد. من وجودم پر از ترس می‌شد. یادمه وقتی در محله‌ی دورتر برای ثبت نام رفتم. در بین راه هزار جور ترس به سراغم اومد که چطور این مسیر رو بیاد و... می‌دونید چرا؟ چون قرار بود فرزندم از منطقه‌ی امن من فراتر بره. تغییر موقعیت زندگی و شغلیمورد دیگری که من خیلی بابتش اذیت می‌شم اینِ‌که برنامه‌های خاصی برای خودم دارم یهو بین اون برنامه‌ها کاری پیش میاد که باید اونم انجام بدم. اونجاس که من شدیداً ترس وجودم رو پر می‌کنه که آیا می‌تونم از پس کارهام بر بیام یا نه؟ مثال: طبق یه عادت و روتینی که سال‌ها یه سری فعالیتی رو انجام می‌دادم و کاملا خودم رو با اون شرایط وفق داده بودم. یهو تغییری تو زندگیم مثل شاغل شدنم ایجاد می‌شد. که در کنار خونه داری، فعالیت‌های قبلی، حالا باید مشغول به کار هم می‌شدم.   دیگه اونجا به‌ قدری ترس وجودم رو در بر می‌گیره که حتی نمی‌تونم برنامه ریزی درستی داشته باشم. چون باز از منطقه‌ی امنی که برای خودم ساخته بودم. باید فراتر می‌رفتم. چون شدیداً به شرایط و موقعیت‌هام وابسته می‌شم و همین باعث می‌شه از تغییر موقعیت هم بترسم. ایراد این تغییر و ترس این هست که، تو چنین شرایطی خیلی درگیر کمال‌گرایی می‌شم و تو ذهنم کارها رو مرور می‌کنم که باید به بهترین شکل پیش بره. دچار درگیری ذهنی و ترس از شکست می‌شم.     حرف آخردرسته که تغییر ترس و درد داره، اما بدتر از این نیست که روزهای عمرمون با وعده تغییراتِ آینده تلف بشه… شما از تغییر چه چیزی ترسیدین؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 22:24:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی یا عشق؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-gboe2hiiicdz</link>
                <description>وابستگیِ زیاد نسبت به هر چیزی باعث می‌شه که شما آدمِ خوشحالی نباشیدخیلی وقت‌ها ما وابستگی رو با عشق قاطی می‌کنیم. وابستگی پُر از ترس از دست دادنه، پُر از کنترل و اضطراب. اما عشق آزادی و رشد می‌ده، باعث می‌شه خودت باشی. وابستگی می‌گه «بدون تو نمی‌تونم»، عشق می‌گه «با تو بهترم». تفاوتش خیلی بزرگه: یکی خفه‌کننده‌ست، یکی بال‌دهنده. مثل وابستگی مادر و فرزندی اکثر مادرایِ ایرانی، خواسته یا  ناخواسته باعث وابستگی فرزندشون به خودشون می‌شن. مثل خودم &quot;مادرم از همان دوران کودکی منو عادت داده بود؛ هرکاری رو با نظارت کامل خودش انجام بدم&quot; خب تا یه سنی خوبه اما از یه سنی به بعد چی؟ متاسفانه این عادت ادامه‌ داشت. من بزرگتر شدم همین کار باعث شد دیگه نتونم به تنهایی برای مسائل مختلف  مثل (رشته تحصیلی، انتخاب رنگ و مدل لباس و...) تصمیم بگیرم. هر بار که خودم هم انتخابی داشتم یه حس بدی درونم به وجود می‌اومد که نکنه درست نباشه. کاش مادرم می‌ذاشت من هم تنهایی خیلی چیزها رو تجربه کنم. حتی اگر اشتباه می‌شد تا بعد بتونم در آینده درست پیش برم. ازدواج کردم این رفتارِ مادرم، اکتسابی به من منتقل شد. فکر می‌کردم یه مادرِ خوب، باید همه چی فرزندش رو کنترل کنه و این‌ رو عشق و علاقه می‌دونستم. مجوز به خودم ‌دادم که باید لحظه به لحظه کنار فرزندم باشم و ازش مراقبت کنم. همون رفتارها رو با شدت بیشتری داشتم. به خودم می‌گفتم من، مادرِ به روزی هستم. وابستگی من طوری بود که تمام کارهاش (از قبیل مدرسه، بازی کردن‌ و...) باید زیر نظرم می‌بود. گاهی اونقدر به یه آدم یا یه حس دل می‌بندیم که فراموش می‌کنیم خودمون هم وجود داریم او می‌خواست مستقل بشه، اما منِ مادر ترس‌هام اجازه نمی‌داد؛ رهاش کنم. به اسم اینکه من عاشق فرزندم هستم. دیگه علاوه بر کارهای عملی من از لحاظ روحی و روانی وابسته فرزندم شده بودم. حالم به حال خوب یا بَدش بسته شده بود. طوری که اگر کسی انتقادی در موردش می‌کرد؛ من واکنش تندی نشون می‌دادم. وابستگی مانع استقلال و رشد می‌شه منِ مادر، بَس‌که همه‌ی انتخاب‌هاش زیر نظر گرفته بودم؛ دیگه نمی‌تونست حتی یه ارتباط ساده دوستی جهت بازی کردن برقرار کنه. ترس‌هام مانع این بود که بذارم خودش با عواقب کارهاش رو به‌ رو بشه. من جلو جلو کارهاش رو راست و ریست می‌کردم.  فکر می‌کردم اوضاع همیشه همان‌طور که من دوست دارم پیش میره. خیلی جاها متوجه می‌شدم که نمی‌تونه از حقش دفاع کنه؛ این مسئله من رو بشدت ناراحت می‌کرد. سخت فهمیدم من همه جا نمی‌تونم کنار فرزندم باشم. یاد گرفتم کم‌کم رهاش کنم. دوست داشته باش، اما نه تا جایی که فراموش کنی چطور خودت رو دوست داشته باشی.تمرین برای رها کردن یادمه سیزده یا چهارده ساله بود که اولین تمرین رهایی رو داشتم. اونجا دیگه نخواستم مسائل مربوط به ورزش و مدرسش رو براش هماهنگ کنم. وجودم پر از ترس بود اما کم‌کم رشد رو در فرزندم دیدم. این تمرین‌ها رو در کنار یه مشاور انجام می‌دادم.سخت بود اما هربار به من می‌گفت&quot; تو همیشه کنارش نیستی، در آینده بخاطر تحصیل، سربازی، ازدواج و....بچه ها از ما دور می‌شن&quot; اونجا بود که واقعا برای رها کردن تسلیم شدم.حرف آخر وابسته بودن یعنی برده اون شخص بودن. الان دقیقا در روزهایی که مشاور می‌گفت؛ قرار دارم و فرزندم ماه‌هاس که ازَم دوره؛ سخت می‌گذره. اما همین دوری باعث شد؛ خیلی شاهد رشد فرزندم باشم. می‌دونم اگر تمرینات گذشته نبود. الان مشخص نبود کجا و در چه بیمارستانی بستری بودم.وابستگی یا دل‌بستگی؟خوشحال می‌شم برام یه جمله بنویسی </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Mon, 22 Dec 2025 22:47:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چله‌ی عاشقی یا چشم و هم چشمی</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%DA%86%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85%DB%8C-zyu5j7yjbti4</link>
                <description> شب یلدایکی دیگه از سنت‌های کهن شب یلدا، چله بردن برای خونواده عروس هست. با رسیدن شب چله آقای داماد طبق‌های آراسته میوه، شیرینی و هدایای تزیین شده را به رسم هدیه به خونه عروس می‌برن. دغدغه‌های مهین مامان، برای دخترش تقریبا سه هفته پیش بود. یکی از دوستام به نام مهین که دخترش در دوران عقدِ بهم زنگ زد. بعد از حال و احوال‌پرسی بیشتر صحبت‌هاش به مراسم شب یلدا و... گذشت. تو حرف‌ها‌ش اشاره کرد به اینکه چه رسم و رسوماتی دارند. و چقدر هم بابت این مراسم استرس داشت. خب بیچاره حقم داشت مستاجره و همسرش کارگر. از گرونی و خجالت از اینکه دستش خالیه و چی کادو بخره گفت. حتی با این مشکلات نگران قضاوت فامیل و اطرافیان هم بود. آخه برام جالب بود؛ هم از گرونی می‌گفت هم سطح توقع و انتظارش بالا بود. می‌گفت خرید دو کیلو شیرینی هم برام سخته اما چه کنم رسمه. بهش پیشنهاد دادم که سبک‌تر بگیر، چه قدر مهمه؟ زندگیت یک ماه در عذاب باشه تا بخوای نظر دیگران رو جلب کنی.  بازم حرف خودش رو می‌زد که رسم هست. تو دلم گفتم رسم و رسوم به چه قیمتی؟ این دیگه چشم و هم چشمیِ، تازه با این حال که خودش درجریان گرونی و نداری هست. چه توقعاتی از خونواده دامادش داشت که هدیه باید چی بیارن، میوه و شیرینی‌شون چی باید باشه و...  نزدیک شدن به شب چله و نگرانی مهین  دقیقا دیروز صبح دوباره مهین تماس گرفت. گریه کنان و ناله کنان دیدی چی شد؟ گفتم بگو عزیزم چی شده؟گفت: خونواده داماد گفتن؛ دست شون خالیه امسال نمی‌تونند هدیه بیارن یه مقدار به کارت دخترم نقدی زدند.گفتم خب چه بهتر، کارتو هم راحت شد. گفت راحت چی؛ دیگه گله هاش شروع شد&quot; اره من به این دختر گفتم این خونواده بدردت نمی‌خورند تو خانم مهندسِ مملکتی این آقا سوادی نداره از خودش چیزی نداره، باباش هم داشت الان چه گُلی به سرت زدن  و.....&quot;  چله‌ی عروسآخه مهین تو این انتظار بود که طَبق‌طَبق میوه، لباس زمستونی، شیرینی و آجیل و... برای دخترش بیارند. یکی نیست بهش بگه خب وقتی دخترت قبول کرده و مشکلی نداره تو چرا چوب لای چرخ زندگیشون می‌زاری؟ بِدی مردم بخورن بگن فلان بود! خوبه؟ نقش بزرگترها در خوشبختی و آرامش بچه‌هاشون خُب من به شخصه این مراسم رو رد نمی‌کنم؛ خوبه! اما هرکی در حد توانش. خوبه تعادل، درک متقابل برقرار باشه. وقتی دو تا جوون حالشون درکنار هم خیلی خوبه؛ چرا بخاطر مسائلی این چنینی آرامش ازشون گرفته بشه؟ تا جایی که من می‌دونم این دوتا (دخترِمهین و همسرش) خیلی همو دوست دارند و باهم حالشون خوبه. دختر مهین شرایط همسرش رو قبول کرده بود. اما مهین هی مدام سرش غر می‌زنه.&quot;امان از دست خونواده‌ها با توقعات و دخالت‌های بی‌جاشون&quot;حرف اصلی دل مهین هم خریدهای آنچنانی نبود. همه‌ی غر زدن‌هاش بهانه بود. حرف دلش اینه که مردم چی می‌گن. چقدر خوب می‌شد؛ مهین هم به جای غر زدن درکنار دخترش شاد بود و باعث حال خرابی دختر و دامادش نمی‌شد.  در ادامه مهین تو صحبت‌هاش گفت یکی ازم پرسید می‌گم، نقدی دادند. یعنی هنوز خودش رو موظف می‌دونست باید برای مردم توضیح بده. بابا تو رو خدا حرف مردم رو ول کن. این شب بهانه‌ی برای دور هم جمع شدن و حال خوب هست.  حرف آخر اما خدا می‌دونه خیلی‌ها برای همون چند ساعت خوش بودن قبلش چه جنگ‌هایی داشتند. چه خوبه بریم فلسفه شب چله رو مطالعه کنیم. کجا اشاره شده به چنین مخارج نجومی. والا مردم قدرت خرید ندارند.  اما به اسم رسم و رسوم خودشون رو به آب و آتیش می‌زنند تا این رسم با چشم و هم چشمی‌هاشون برقرار باشه. چه خوبه دلهامون بهم نزدیک باشه و دست از این انتظارت برداریم تا این رسم و رسوم شب یلدا، رسمِ عاشقی بشه.  شما چی نظرتون چیه؟ </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 16:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نون خالی و خیال پول‌داری</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-clyxatktueep</link>
                <description>واقعا چه لذتی دارند اونایی که تو رفاه، ناز و نعمت زندگی می‌کنند. هر وقت اراده کنند؛ هر چی رو بخوان می‌خَرند. اما مابقی مردم با این شرایط اقتصادی باید کلی برنامه‌ریزی کنند تا نیازها و خواسته‌هاشون رو بتونند؛ تهیه کنند. در ادامه می‌خوام از تصور پول‌داری بهتون بگم.کارت بانکی پُرش خوبهدرخواست وام و کارت بانکی آقای خونه تمام پس‌اَندازش رو به یکی از کارت‌های بانکی من واریز می‌کنه. شاید براتون سوال بشه چرا تو کارت من! بماند دلیل اینکه چرا پس اندازش تو کارت منه و شایدم بدونید علتش چیه ؟ با همون کارت هم خریدهاشو می‌کنه. دیشب برای خونه از چند تا مغازه خرید کرده بود. قبل از اینکه بیاد، منم متوجه پیامک‌های بانک شدم و گفتم معلوم نیست چیا خریده؟ اصلا نگاه به رقم موجودی کارت نکردم. البته اینو هم بگم که، تو خوندن اعدادی که به ریال نوشته میشه، ضعیفم. خلاصه اومد خونه، منم خریدهاشو طبق معمول مرتب کردم. شام خوردیم، کمی گپ زدیم. تا رسیدیم به اینکه وام که درخواست داشتیم چی شد؟ اسم درخواست وام شد. گفت: یه اعتبار سنجی بگیر تا ببینم چقدر بهمون وام تعلق می‌گیره. وارد نرم افزار بانک شدم تا قسمت اعتبار سنجی رو زدم، یهو چشمش به موجودی کارت افتاد و...نونی از جنس طلاخرید نون پُرماجرا آقا تا موجودی رو دید شوکه شد چی؟ چرا اینقدر کمه؟ این جمله رو چند باری تکرار کرد. گوشی رو از من گرفت. دونه به دونه پیامک‌ها رو چک کرد که چرا این مقدار از موجودی کم شده، چی شده؟ خلاصه تراکنش حساب گرفتیم .کمی فکر کرد و... متوجه شدیم این عدد و رقم چطوری از کارت کم شده.  فهمیدیم سر خرید شش تا نون این مقدار نا قابل کم شده. حالا چی نونوایی هم فردا روز تعطیلیشه. دیگه نگم از استرس آقای خونه که چقدر ذهنش درگیر شده بود و می‌گفت اگر با پرینت گردش حساب قبول نکنه چی؟ مجبوریم قانونی شکایت کنیم و... اون وسط استرس‌های آقای خونه من چقدر تو دلم خوشحال بودم. به خودم می‌گفتم اگر کارت دست من بود این مشکلم پیش می‌اومد؛ الان بیچاره بودم. همچنان داشتیم در مورد چالش جدید با هم صحبت می‌کردیم که دخترم صدامون رو از تو اتاق شنیده بود و با خنده اومد و گفت....فروشنده نون ادامه‌ی ماجرا و تصورات لذت بخش جونم بهتون بگه آقای خونه با خرید شش تا نون شب ما رو رویایی کرد. فکر کنم فروشنده نونوایی مثل من تو عدد و ریال خیلی ضعیفه، صفر زیادی زده بود. برای شش تا نون، به‌ جای هیجده هزار تومان، هیجده میلیون کارت کشیده بود. دخترم در ادامه گفت: بابا ما که پول شش تا نون خالی مون هیجده میلیون میشه، چرا من دیگه خودمو اذیت کنم، مدرسه برم. در ادامه حرفش منم گفتم: اره مامان جان می‌گم  بابا فردا برات مدرک دکتری بخره. خخخخخ منو دخترم دیگه رفتیم تو خیال پول‌داری و رفاه، می‌گفت من این گوشی رو دیگه نمی‌خوام اینو هم برام عوض کنید. باز با هم می‌خندیدیم. من از اینور می‌گفتم فردا زنگ می‌زنم پسرم بیاد، بسه هرچی یاد گرفت. خدمت سربازیشو می‌خریم. دیگه بچهَ‌م لب مرز نره. بعدش می‌گم باباش یه کارخونه بخره بشه رئیس کارخونه. هردو (من‌ و دخترم) باهم قهقهه می‌زدیم و هی این جمله رو تکرار می‌کردیم. ما که دیگه مشکلی نداریم ما پول شش تا نون‌مون فلان قدره.   همین اشتباه فروشنده نونوایی شد سوژه خنده‌ی من‌ و دخترم و از فرط خنده دل درد شدیم. فرداش آقای خونه با در دست داشتن پرینت حساب و پیگیری‌های فراوان، شماره صاحب نونوایی رو پیدا کرد و به خیر خوشی پول به حساب ما برگشت. نتیجه گیری  کارت پس‌انداز از خرید جدا باشه و بگم تو چالش‌های زندگی هم یه جایی برای خنده پیدا میشه.کلام آخر تو مشکلات چه بخندی چه نخندی می‌گذره. شما بگین تصور پول‌دار شدن رو داشتین؟چرا پس انداز تو کارت منه؟   </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 00:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قَهوه هم جواب نداد</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D9%82%D9%8E%D9%87%D9%88%D9%87-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF-ewznn7ud1xvr</link>
                <description>خوشحالی با خوردن قهوهروزهایی‌ که خیلی شلوغم و می‌دونم نیاز به انرژی زیادی دارم، معمولا قهوه می‌خورم تا فول شارژ نگهَم داره.تجربشو زیاد داشتم.خواص خوردن قهوهافزایش سطح انرژی، قهوه آکنده‌ از ماده محرک معروف به نام کافئین است. ...کاهش چربی بدن و کمک به تناسب اندام ...افزایش فعالیت‌های فیزیکی ...کاهش ریسک دیابت نوع ۲ ...کاهش ریسک بیماری‌های کبد ...کاهش ریسک ابتلا به آلزایمر ...کاهش ریسک ابتلا به پارکینسون ...  بهبود سلامت قلب  اما امروز.... امروز طبق معمول ساعت پنج و نیم صبح بیدار شدم. کاری خارج از برنامه به روتین هر روزم  اضافه شده بود. و باید از تک تک لحظاتم به درستی استفاده می‌کردم. درحال خوردن صبحانه به فکر ناهارم هم بودم. ناهار رو آماده کردم که بین شلوغی روزم دیگه دغدغه چی درست کنم رو نداشته باشم. بعداز اون قهوه رو طبق معمول روزهای شلوغ خوردم و راهی باشگاه شدم. پیلاتسرفتن به باشگاههفته‌ی قبل مربی نبود و یکی از دوستانش رو جایگزین فرستاد. مربی کلاس برای دوره‌های درجه بالاتر داشت. من وقتی دوست مربیم میاد، من خوشحالم. واقعیت چون خیلی تمرینات رو آسون‌تر از خود مربیم می‌گیره. هرچند بعدش مربی‌مون جبران می‌کنه. وقتی این دوره‌ها رو شرکت می‌کنه، ما بیچاره می‌شیم‌. آموزش‌هامون سخت‌تر و فشار روی ما هم بیشتر می‌شه.خب مسلما چیزهای جدیدی یاد می‌گیره. امروزم از اون روزها بود. بدون ابزار کار کردیم اما بد جوری فشار و درد عضلات داشتم.وقتی ابزار نیست؛ بیشتر حواسش هست. یکی یکی بالای سرمون می‌اومد تا اگر شل شدیم تذکر بده. مربی دلسوزیه، چون اگر اشتباه بریم به‌ خودمون صدمه زدیم. خلاصه امروز جوری تمرین داد که نای اومدن به خونه رو نداشتم.مثلا قهوه خورده بودم تا شب شارژ باشم اما با تمریناتی که داشتم؛ خوردن قهوه تا توی باشگاه  به‌زور جواب داد. ادامه‌ی روزخسته و انرژی خالی شده، خونه رسیدم. قندم افتاده بود و دنبال یه چیز شیرین بودم که بخورم. به خودم گفتم عجب باشگاه می‌ری که بعدش از خجالت خودت َدر بیایی.خلاصه باید سریع یه جلسه‌یِ مجازیِ 2 ساعته تصویری، وصل می‌شدم. یه چیزی که حالم بیاد سرجاش خوردم. اول جلسه خوب پیش رفت. کم کم متوجه شدم با گوش دادن دارم چرتی می‌شم. ذهنم شروع کرد به ناله کردن، ای خدا من امروز قهوه خوردم منو یاری کن. کلی کار دارم و..... این جلسه هر طوری بود تموم شد. سریع رفتم ناهاری که از صبح آماده کرده بودم رو خوردم. بعدش به خودم گفتم حالا یه چرتی بزن رفع خستگی بشه و بعد برو سراغ مابقی کارهات. آخه امروز بدجوری حین تمرین روی عضلات دستم فشار و درد بود و فقط خواب می‌خواستم.چرت زدن همانا و بیدار نشدن همانا. مگه دلم می‌خواست بیدار‌ بشم یک ساعتی رو خوب خوابیدم. اما  هنوز خوابم می‌اومد. بزور بلند شدم. همش تو فکر این بودم چرا قهوه امروز به من جواب نداد؟ چرا اینقدر خسته و بی‌حالم. کارهام هنوز ادامه داشت بعد از این‌که بیدار شدم؛ رفتم سراغ جلسه‌ی مجازی بعدی. همچنان حس خستگی رو تو وجودم حتی با خوابیدن داشتم. از یه طرف هم کلی خوندنی و نوشتنی و استرس انجام دادن‌شون رو داشتم.جلسه تموم شد اولویت بندی کردم کم‌کم یه بخشی رو تا ساعت 10 شب با خستگی زیاد انجام دادم. با همه‌ی تلاشم بازهم کارهای روزم موند. و هی می‌گفتم چرا اینقدر امروز انرژیم پایین بود؟ چرا نتونستم به کارهام برسم؟این درگیری ذهنی رو داشتم که گفتم بیام اینجا بنویسم و این نوشتن‌ آخرین فعالیت روزم باشه.شما بگین چرا خوردن قهوه امروز جواب نداد؟ چی بخورم بهتره؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 00:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم مثل مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-oj79bxmm7nmj</link>
                <description>می‌تونم به جرات بگم دخترها از همون سال‌هایی‌که نقش مادر رو برای عروسک‌شون بازی می‌کردند، تمرین مادرشدن رو داشتند. این حس رو خداوند از همان کودکی در وجود دخترها جای داده بود.مادر عروسک شدنسال‌های اول زندگی مشترکمون، بیشتر به مهمونی ‌و ‌خوشی ‌می‌گذشت. زیاد به این فکر نبودم که بچه‌ا‌ی داشته باشم. اما فامیل ما این‌طوری بودند. که تا عقد می‌کردی، هی مدام می‌گفتن کِی عروسی هست؟ عروسی هم که می‌گیری باز سوال دیگه ای داشتند. کِی می‌خواین بچه بیارین؟  این مهمونی‌ رفتن‌ها انگار خودمو موظف می‌دونستم،  حتما یه جوابی باید بدم. هربار هم می‌گفتم خب هنوز زوده. اما با گذشت زمان تو همون مهمونی‌ها با دیدن شیرین زبونی‌هایِ بچه‌های فامیل، منم دوست داشتم مادرشدن رو به معنای واقعی تجربه کنم.به مرور دیگه انگار دلم بچه می‌خواست. اما فقط من می‌خواستم خدا هنوز نه.جمع فامیلدردهای جسمی که درمانش..... بود چند سالی از ازدواج مون‌ گذشته بود و فامیل‌های عزیزِ همیشه در صحنه هم‌چنان با سوال‌های تکراری‌شون درکنارم بودند که باردار نیستی؟ منم در این انکار بودم که فعلا زوده. اما واقعیت شرایط جسمم هم طوری شده بود، که دکتر بهم گفته بود با بارداری مشکلت حل میشه؛ یعنی علاوه بر این که دلم بچه می‌خواست، جسمم هم برای رهایی از درد بچه رو می‌طلبید. خب دردهای زیادی رو سر این کیست‌های که داشتم، کشیدم. هربار دردهاش به سراغم می‌اومد فقط باید با رفتن به درمانگاه و با سرم و آمپول‌های مسکن آروم می‌شدم. چندین سال من با این درد دست و‌ پنجه نرم کردم. چقدر از این درد تا خود درمانگاه گریه کنان می‌رفتم.و تو اون گریه‌هام با خدا خیلی صحبت می‌کردم که خدایا ... پیگیری برای درمان دیگه درمان رو بصورت جدی تری شروع کردم. دکترهای زیادی رفتم هر دکتر یه دستور و یه دارو می‌داد. یادمه چقدر همون موقع هم داروها گرون بودند و به سختی پیدا می‌شد. اما با امید مادر شدن با هر مشقتی بود. داروها رو تهیه می‌کردم و بعد طبق دستور دکتر شروع به مصرف می‌کردم.بعد از هر دوره مصرف دارو، خیلی مراقب رژیمم و خوردن داروهام بودم. اما نمی‌شد آنچه که باید می‌شد. در کنار درمان دست به دعا و نذر و نیاز هم شدم. خیلی گریه می‌کردم. دیگه  علاوه بر تنهایی، بالا رفتن سن هم حسابی اذیتم می‌کرد. دکترها دیدن با دارو و رژیم به نتیجه‌ی دلخواه نرسیدم. گفتند باید برم پیش....انتظار برای نوبتمتخصصان نازایی اطرافیان متوجه درمان من شدند اما باز انکار می‌کردم که، برای بچه نیست. چون بشدت از شنیدن این جمله، که هنوز بچه دار نشدی، حالم بد می‌شد. آخه یکی نبود بگه بابا به زندگی مردم چیکار دارین. درد خودم کم بود درد حرف‌های اونا رو هم باید تحمل می‌کردم.شرایط سخت‌تر، داروها قوی‌تر و هزینه‌ها بالاتر شده بود. نوبت گرفتن برای متخصصان هم چالش برانگیز بود. اما همه‌ی این سختی‌ها رو بجون می‌خریدم به امید مادرشدن. خب درمان و داروهای جدید رو باز باید تا 3 ماه تحمل می‌کردم. اما این‌بار دکتر گفت بعداز 3 ماه مصرف دارو باید آماده بشی برای مراحل تخصصی نازایی مثل (IUI ،IVF).3 ماه گذشت و طبق عمل به دستورات دکتر برای درمان تخصصی در تاریخ مشخص آماده شدم. روز درمان چه استرسی داشتم که اگر به نتیجه‌ی دلخواه نرسم چی.     بعد از انجام مرحله تخصصی دیگه برای خودم یه پا دکتر شدم از بس که، تو این چند سال داروهای متعددی خورده بودم و آزمایشات زیادی رفته بودم. حتی بَلد شده بودم نسخه‌های دکتر رو با اون خط‌شون بخونم یا جواب آزمایشاتم رو تا حدودی می‌خوندم. خلاصه بگم بعد از درمان تخصصی‌تر، نوبت به آزمایش دادن رسید.آزمایشات مربوطه رو دادیم و گفتن چند روز بعد، برای گرفتن جواب بریم. وقت گرفتن جواب شد. چه احساسی داشتم که حتی بیانش برام سخته، دل تو دلم نبود، که نتیجه چی می‌شه. از خونه تا خودِ آزمایشگاه تپش‌های قلبم رو با دور تندتری حس می‌کردم.جواب رو گرفتیم، اما چند روزی رو باید صبر می‌کردم تا دکتر که خارج از کشور  رفته بود، بیاد. تو این مدت خیلی استرس کشیدم و همچنان نگران بودم که نکنه نتیجه‌ای که می‌خوام نشه. بلاخره دکتر اومد. از اونجایی که خیلی سخت نوبت دکتر گرفته می‌شد. دکتر این لطف رو به من کرد که جواب آزمایش رو تلفنی براش بخونم. دیگه وقت خوندن جواب بود. قلبم داشت از استرس بخودش فشار می‌آورد. به مطب زنگ زدم و بعد از معرفی خودم،  در ادامه دکتر گفت، حالا کدوم قسمت برگه‌ی آزمایش رو براش بخونم.نتیجه‌ی آزمایش چند صفحه بود. ورق زدم تا به قسمت مورد نظر رسیدم. دست و پام می‌لرزید، قلبم تند تند می‌زد. دکتر متوجه لرزش صدام شد. بهم گفت آروم باش عزیزم و بخون. بلاخره خوندم. هنوز حرفم تموم نشده بود، یهو از اون طرف تلفن دکتر گفت: خانم.... مبارکه شما باردارین.بلند داد زدم، وای خدایا شکرت، شکرت، شکرت و فقط اشک می‌ریختم. اصلا متوجه نشدم از خوشحالی چطور از دکتر تشکر کردم. بعد از قطع شدن تلفن، سر به سجده‌ گذاشتم و بلند بلند از شادی گریه ‌کردم.دوباره تلفن رو برداشتم و با صدای گرفته، به اولین نفری که این مدت پا به پام بود.‌ (همسرجان) زنگ زدم. نمی‌تونستم حرف بزنم فقط گریه می‌کردم .اونم ترسیده بود می‌گفت چی شده ؟ بگو ببینم چرا گریه می‌کنی ؟بیچاره بدجوری هُول کرده بود. هی می‌گفت خانم جان خواست خدا نبوده. وسط هق هق کردنم، گفتم من دارم مادر می‌شم. چه حس و حالی بود من از این‌طرف، همسرجان از اون‌طرف، های های گریه می‌کردیم.بلاخره خواست خدا هم با خواست ما یکی شد. &quot;شد آنچه که انتظارش را داشتیم&quot; در نتیجه می‌خوام بگم یه زن، تمام سختی‌ها و دردهایی رو که برای مادر شدن، در دوران بارداری تحمل می‌کنه، با دیدن فرزندش و به آغوش کشیدنش از یادش می‌ره.یه جمله برای زنانی که به سختی و درد مادرشدن بنویس. https://kalanshahr.ir/images/pro_gallery/t3_1673555682_%D9%85%D8%B7%D8%A8_%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9.jpghttps://kalanshahr.ir/images/pro_gallery/t3_1673555682_%D9%85%D8%B7%D8%A8_%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9.jpghttps://search.eitaa.com/?url=https://www.tahghighestan.ir/wp-content/uploads/2017/12/%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C.png</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 21:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دِل‌نوشته‌ی، مادری برای ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%90%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-rgvzsukneto2</link>
                <description>قلب مادر کلاس درس فرزند است.در حقیقت قلب مادر مملو از عشق و نگرانی نسبت به فرزندش می‌باشد.مادر هر چیزی را که به فرزندش یاد می‌دهد برگرفته از دلش می‌باشد که مملو از خردی است که حاصل تجربیات وی در زندگیست.هنری وارد بیچرحالم بد جوری یهویی دگرگون شد. سخته وقتی برای تیکه‌ای از وجودت مشکلی پیش بیاد و تو کیلومترها ازش دور باشی. فقط می‌تونی اشک بریزی و خدا رو صدا کنی. حالم بَده گفتم بیام اینجا برای ویرگول بنویسم.  امروز، صبح زود بیدار شدم بعد از خوردن صبحانه، طبق برنامه‌ای که داشتم، برای انجام چند تا کار از خونه بیرون رفتم. اول از همه باید یه جلسه‌ای رو می‌رفتم. بعد از اون برای یه کاری به چند تا از ادرات شلوغِ شهرمون رفتم. کار اداری رو همه می‌دونید که چقدر زمان‌بَر هست.بالاخره کارم تموم شد. با کلی خستگی و گرسنگی خونه رسیدم. تقریبا ساعت، از 1 ظهر گذشته بود. ناهار هم نداشتم. با هر سختی بود یه غذایی آماده کردم و خوردم. با خودم گفتم، کمی استراحت کنم بعد به مابقیِ کارهام برسم. از اونجا که کلی کار داشتم یه استراحت کوتاهی کردم و بعد بلند شدم، تا به کاهاری مربوط به تمرینات دوره آموزشیم برسم. بخشی از تمرینات که مربوط به دیروز بود رو با خوشحالی انجام دادم. به خودم گفتم حالا وقت تمرینات امروز هست.  تمرین روزم لپ‌تاب رو روشن کردم. یه درس از متمم رو خوندم و نت برداری کردم. تا اومدم یه ویدئو رو دانلود کنم، ناگهان گوشی همسرجان زنگ خورد. شماره‌ ناشناس بود! جواب داد. از این‌طرف همسرم می‌گفت: شما؟ چی؟ چی شده؟ شکسته؟ همسرجان بیچاره، هُول کرده بود.حالا منم گوشه‌ی اتاق نشسته، می‌گم چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ خب مادرایی‌ که مثل من عزیزِ راهِ دور دارند. تو این‌جور مواقع اولین نفری که به ذهنشون می‌آد، همون عزیزشون هست. بله حدسِ منم درست بود. فرد ناشناس: از پسرم و آسیبی که تو پادگانش خورده بود؛ خبر ‌داد. همسرم در ادامه سوال می‌کرد؛ کدوم پاش؟ کدوم قسمتش آسیب دیده؟ می‌دونید چرا این سوال‌ها رو می‌کرد؟ بخاطر این‌که پای چپش، چند سال پیش هنگام فوتبال بدجوری شکست. برای همین نگران بود، نکنه همون پا دوباره آسیب دیده باشه. تلفن رو قطع کرد. تا خواست بگه چی شده، من دیگه اشکام ریخت. خدایا پسرم تو شهرِ غریب، تک‌وتنها الان بیمارستانه، من کنارش نیستم. همون لحظه دست به دعا شدم. گفتم خدایا من نیستم، اما تو کنارشی، تو مراقبش باش.در صورتی که همسرجان با ناراحتی زمزمه می‌کرد، خدایا چرا؟ من یهو یاد این داستان افتادم.فقط خدا می‌دونهداستان آموزندهپیرمردی یه اسب پیری داشت که سرگذاشت به بیابون و رفت. همه همسایه‌ها جمع شدند تو خونش گفتند: عجب پیرمردِ بدشانسی. پیرمرد گفت: معلوم نیست، خوش‌شانسی باشه یا بدشانسی فقط خدا می‌دونه. دوازده روز بعد اسب پیر برگشت، هشتاد تا اسب جوون و وحشی رو با خودش آورد. همسایه‌ها جمع شدند تو خونش گفتند: عجب‌ پیرمردِ خوش‌شانسی. پیرمرد گفت: معلوم نیست، خوش‌شانسی باشه یا بدشانسی فقط خدا می‌دونه.چند روز بعد بچه این پیرمرد یکی از اسب‌ها رو داشت رام می‌کرد که اسبه می‌زَنتش زمین و پاش می‌شکنه. همسایه‌ها جمع می‌شن خونش می‌گن: عجب پیرمردِ بدشانسی. پیرمرد می‌گه: معلوم نیست، خوشبختی باشه یا بدشانسی فقط خدا می‌دونه.چند روز بعد مامورهای دولت اومدند، جوون‌ها رو گرفتن ببَرن سربازی، همه رو بردن جز این‌که پاش شکسته بود. همسایه‌ها جمع شدن خونش گفتند: عجب پیرمردِ خوشبخت و خوش‌شانسی و پیرمرد در جواب گفت: معلوم نیست، خوشبختی باشه یا بدشانسی فقط خدا می‌دونه.فقط خدا می‌دونه و فقط خدا می‌دونه. نتیجه‌گیری یادِتونه اینجا گفتم باورم نسبت به خدا چقدر قشنگ و زیبا شده. همین داستان باعث شد قلبم آروم بگیره و شکرگزاری کنم و به‌خودم گفتم این اتفاق هم حکمتی داره، اونم فقط خدا می‌دونه. بعدش پسرم زنگ زد باهم صحبت کردیم. خدارو شکر گفت: پاش فقط ضربه خورده و نیاز هست چند روزی با آتل بسته باشه. شما چقدر به این جمله که فقط خدا می‌دونه اعتقاد دارین؟ </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 22:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا خدای عاشق نه؛ مجازات‌گر</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B1-pzxgjj53bvuw</link>
                <description>می‌تونم به جرات بگم خیلی از ماها رو از بچگی، از خدا ترسوندن. منظورم دوستان هم دوره‌ای خودم (دهه شصتی‌ها) شایدم دهه‌های بعد هم این مسئله رو داشتن. بهمون می‌گفتن، که اگر فلان کار رو درست انجام ندی، خدا دوستت نداره و... دوران ابتدایی که بودم  از همون اول بچه زرنگ و درس‌خون بودم. کلاس اول و دوم که با هر تیپی می‌رفتم زیادم مهم نبود. موها از مقنعه بیرون زده، چونه مقنعه تو سر چرخیده یه وضعی بود. تا اینکه به کلاس سوم رسیدم. خُب می‌دونید دخترها تو سن 9 سالگی به سن تکلیف می‌رسند. دیگه کارم سخت شده بود. حالا باید در کنار درس‌خون بودن یه سری چیزها رو هم یاد می‌گرفتم. معلم مدام تو کلاس‌مون آموزش می‌داد که چطور وضو بگیریم یا چطور نماز بخونیم. می‌گفت: نماز خوندن، روزه گرفتن بر ما واجب شده، موهامون نباید دیده بشه و خیلی از چیزهای دیگه، که باید طبق یه اصولی رعایت کنیم . بعضی از زنگ تفریح‌ها هم آموزش وضو تو سرویس بهداشتی رو داشتیم. گاهی هم توی نمازخونه‌ای که در انتهای حیاط مدرسه، اتاق کوچیک و تاریکی بود. برای آموزش نمازخوندن می‌رفتیم. اونجا هم هیچ شباهتی به نمازخونه نداشت. فقط چند تا کلمه روی دَر و دیوارش، در مورد اصول و فروع دین نوشته شده بود.خلاصه گفتن که 9 ساله شدم و باید چه کارهایی رو انجام بدم. از اونجا به بعد ترس‌های من شروع شد. اگر نماز نخونی، موهات دیده بشه، خدا تو رو جهنم می‌بره. دروغگو دشمن خدایِ و.... منم بچه و ساده، بد جوری باورم شده بود. به جای این‌که تمرکز روی درس خوندنم باشه، مدام حواسم به حرف‌های معلمم بود تا دست از پا خطا نکنم و بعد تو آتیش جهنم نسوزم. آخه گاهی بَس سرگرمِ بازی بودم. یادم می‌شد، نماز بخونم. وای شبِ اون‌ روزی که نماز یادم شده بود، دیگه ذهنم درگیر بود. شب تا صبح رو کابوس می‌دیدم. که خدا قراره چه بلایی سرم بیاره. با همین ترس‌ها روز به روز بزرگ شدم و زندگی کردم. خلاصه ترس کل وجود منو پر کرده بود. طوری شده بود که نماز خوندن و روزه گرفتنم بخاطر ترس از خدا بود، نه ارتباط و حال خوب.     چقدر خوب می‌شد که... یه عمر زندگی من پُر از ترس از خدا سپری شد. رُک و راست بگم، تمام عبادت‌هام از سرِ اجبار و عادت بود. و متاسفانه همه‌ی این چیزهایی که یادَم داده بودند، رو به بچه‌های خودم هم انتقال دادم. اونا رو هم از خدا ترسوندم. تا اینکه چند سال پیش، بَنا به فعالیتی تو یه کانون فرهنگی داشتم، که ارتباطم با بچه‌ها بود. باید مطالعه‌ام رو بیشتر از قبل می‌کردم. تا بتونم تو جمع بچه‌ها، با زبون خودشون حرف بزنم، بازی کنم و باهاشون یه جمع دوستانهِ جذاب داشته باشم.یادم نیست از چه منبعی این جمله رو خوندم. تقریبا چنین جمله‌ای بود:خدا را به بچه‌ها این‌طور معرفی کنید. از پشت دست بزارین روی چشم بچه‌ها و بهشون بگین حالا راه برو، بدون این‌که به جایی بخوری. بعد دست از روی چشم شون بردارید. بگین این بینایی که داری، یعنی خدا. اگر بینایی نداشتیم چی می‌شد و... حالا ما باید برای تشکر از خدا، که این همه نعمت داده، به حرف‌هاش گوش کنیم. این جمله منو یه تکون عجیبی داد. و از اون به بعد، بچه‌ها رو این‌طور با خدا آشنا کردم. دیگه از اون موقع به بعد ارتباط خودمم با خدا از سر ترس نبود. باورهام تغییر کرد و ارتباطم هم عاشقانه شد. &quot;متنی رو که خوندید فقط یه تجربه از کودکی خودم بود&quot;چقدر خوب می‌شد که خدارو عاشق و دوست داشتنی به بچه‌ها معرفی کنیم. نه مجازات‌گر.نظرتون رو درباره خدا بنویسید. </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 22:07:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودک له شده درون</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-lsnct75xjrzp</link>
                <description>زندگی بدون حضور کودک درون، احساس تهی بودن را برجا می‌نهد.   &quot;لوسیا کاپاچینو&quot;کودکی‌ که، به ظاهر کودک بود اما در واقع بزرگ شده بود. کودکی‌ که، کودکی نکرد اون‌هم بخاطر توقعات و یه سری از باورهای اشتباه، از دنیای کودکی خودش محروم شد.تجربه کودکی من آه چه روزهایی‌که گذشت. من در رویاها و هیجانات خودم غرق بودم؛ چه زیبا بود. روزهایی‌که خودِ خودم بودم. شاد و بی‌ریا بازی می‌کردم، خنده‌هایم از تَه وجودَم بود. نه ترسی، نه نگرانی و نه غمی داشتم. شاید تنها ترسم این بود که دوستم قهر کند.خاله بازیهر روز صبح که از خواب بیدار می‌شدم، به عشقِ بازی با دوستان سریع صبحانه می‌خوردم. بعد با اسباب بازی‌هایم تو کوچه می‌رفتم و منتظر جمع شدن بقیه. چقدر قشنگ، درهمان رویای زیبایم، تو کوچه با چند تا از هم سن ‌و‌ سال‌های خودم، با چند تا خوراکی، با یه تیکه فرش و اون سماور و قوری پلاستیکی، چایی دَم می‌کردیم، یا با اون گاز پکنیکی و قابلمه‌های پلاستیکی، الکی غذا درست می‌کردیم.حتی در خیالات خودمون با لذت می‌خوردیم. انگار غذایی که پخته بودیم، واقعی بود. &quot;بَه‌بَه، چه‌ خوشمزه&quot; هست رو باهم داشتیم. یادش بخیر اسمش خاله بازی بود. گاهی هم یه تیکه گچ بر می‌داشتیم، و با کشیدن چند تا مربع روی زمین، با کفش یا بدون کفش لی‌لی بازی می‌کردیم.لی‌لی بازیتقریبا کارِ هر روزمان همین بود تا ظهر بازی می‌کردیم و یه ساعتی رو برای ناهار و خواب عصرمان می‌رفتیم. بعد دوباره عصر با هم جمع می‌شدیم، تا غروب بازی می‌کردیم. بدون اینکه متوجه بشویم چی پوشیدیم ، چه طور می‌خندیم، چه کسی اومد؟ چی گفت؟ اصلا متوجه زمان هم نمی‌شدیم تا موقعی که مامانا صدامون می‌زدند شب شده، خونه نمیایین؟شاید به جرم دختربودن شادی مخفی شد چند سالی خوب بود این روالِ خاله بازیِ شیرینُ جذاب، ادامه داشت. اما دخترها، می‌دانند که از چه دردی می‌گویم. اینکه کمی قدت بلندتر می‌شد یا کمی تُپل‌تر بودی انگار که برخلاف میلت باید بزرگ می‌شدی حتی با همون سن کم. قِصه از همین‌جا شروع شد.قدکشیدی، بزرگ شدی، دختر که نباید با صدای بلند بخنده، نباید فلان رنگ لباس رو بپوشه، نباید تو کوچه بازی کنه و...... آخه یکی نبود بگه مگه بزرگ شدن به قد بود؟ من هنوز یه بچه‌ام، عاشق بازی و شادی کردن. چرا من نباید با صدای بلند بخندم؟ دلم قهقهه می‌خواست، دلم یعنی کودک درونم. دلم هنوز بازی می‌خواست. همون لِی‌لِی‌هایی که کلی برام هیجان‌انگیز بود که اول باشم. انگار که مقام قهرمانی دنیا رو بهم می‌دادند. دلم خیلی چیزها رو می‌خواست اما دیگه به صدای دلم نگذاشتند، گوش کنم. از اونجا به بعد از دنیای کودکی فاصله گرفتم و برخلاف میلم خیلی زود آدم بزرگ شدم.دیگه لباس‌ها با رنگ‌های شاد کنار رفت. قد لباس‌هایم بلندتر، رنگشان تیره‌تر شد و صدای خنده‌هایم آهسته‌ترشد. دیگه راه رفتن روی لبه‌ی جوی آب زشت بود. حتی کارهایی‌که انجام می‌دادم هم بزرگ بود. هر روز فاصله من از کودکی بیشترُ بیشتر می‌شد.دیگه باید سنگین و رنگین برخورد می‌کردم. سال‎های زیادی از زندگی من با همین روال سپری شد تا اینکه.... آشنایی من با کتاب شفای کودک درون خواندن این کتاب خیلی برام جالب بود. با تمریناتی که داشت و انجام دادم، منو کم کم دوباره با خودم آشتی داد. متوجه کودک درونی شدم که خیلی وقت بود نادیده گرفته بودم. فهمیدم چقدر آسیب دیده و پر از خشم هست و این خشم بر اثر بی توجهی من به او بود. ارتباط با کودک درون رو با نوشتن و نقاشی کردن برای خودش، با دستی که تسلط نداشتم شروع کردم.نقاشی من با دستی که تسلط نداشتمدیگه به صداهای درونم گوش دادم، توجه کردم. با گوش کردن به نجوای درونم روز به روز شادتر شدم. رنگ لباس‌هایم از مشکی و قهوه‌ای تبدیل شد به رنگ سبز، زرد، قرمز و همچنین چهره‌ام‌ خندان‌تر شد. دیگه خجالت نکشیدم ناخنم رو لاک بزنم چون که آدم بزرگی شدم. تو پارک تاب‌بازی، سُرسُره‌بازی و گاهی آب بازی می‌کردم و صدای خنده‌هایم هم بلندتر شد.چون دلم، یعنی کودک درونم می‌خواست. رفته رفته شادی به زندگیم برگشت چون کودک درونم آزاد شد و شفا گرفت. درون همه‌ی ما کودکی هست که نیاز به دیده شدن و به آغوش کشیدن ما دارد. چیز‌هایی‌که گفتم فقط چکیده‌ای ازخواندن، کتاب شفای کودک درون بود. پیشنهادم می‌کنم که مطالعه‌اش کنید و تمریناتش رو انجام دهید. شما چی کودکی کردی؟ انجام چه کاری تو را به کودکی می‌برد؟ </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 20:30:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فریاد نزنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-xyiqk7c9byol</link>
                <description>فریاد زدن روش خوبی برای رهاکردن احساسات سرکوب شده است.کتاب نیمه تاریک وجود (دبی فورد)فریاد بزنامروز داشتم کتاب‌دبی فورد(نیمه‌تاریک وجود)‌ رو می‌خوندم منو عجیب به فکر فرو برد. تشویق به فریاد زدن می‌کرد. این دقیقا چیزی بود، که من یک عمر شنیده بودم، کار بدی‌ست. اما تو این کتاب، نه یک‌‌‌‌‌‌‌‌بار بلکه چندین ‌مرتبه برای فریاد زدن تشویقت می‌کنه.ادمه‌ی صفحه رو خوندم یاد یه خانمی آشنا افتادم، که می‌گفت اینقدر دوست دارم برم تو کوه و دشت فریاد بزنم. این شخص خودش بشدت فردی آروم و ساکتی هست و تا الان کسی صدای بلندش رو نشنیده.همیشه برام جای سوال بود چرا دوست داشت فریاد بزنه؟ این جمله رو چرا اینقدر تکرار می‌کرد؟حتی یه وقت‌هایی دلم می‌خواست فضایی رو براش فراهم کنم. آخه احساس کردم خیلی درونش پر هست. کجاها فریاد می‌زنیم؟خودمونی بخوام بگم، زمانی فریاد می‌زنم که از کسی یا چیزی عصبانی شده باشم، یا در کل کارهام درست پیش نرفته، یا در شرایط و موقعیت‌های خاصی قرار گرفتم. اونجاس که دلم می‌خواد فریاد بزنم.احساس کردم اون خانم هم چون یک عمر ابراز احساسات نداشته و در سکوت بسر می‌برده، الان دلش فریاد می‌خواد. که یکی از دلایل سکوتش همین جمله است که (فریاد زدن کار بدی هست) باعث شده وجودش پر بشه از ناگفته‌ها و صداهایی که در درونش خفه شده بود. برای همین دنبال جایی مثل کوه بود که از ته دل فریاد بزنه. فریاد برای تمام دردهاش، تمام ناملایمات زندگیش.دبی فورد: هنگامی که به خود اجازه دهید از ته دل و با تمام وجود فریاد بکشید، می‌توانید واقعا انرژی‌های سرکوب شده را آزاد کنید.چند نوع فریاد زدن داریمفریاد خوشحالیمثل قبول شدن در کنکور، مثل دیدار عزیزی بعداز یه مدت طولانی و... که از سَرِشادی فریاد می‌زنیم. یعنی در لحظه با فریاد زدن تونستم ابراز احساس داشته باشم.فریاد زدن از سَرِغم، مثل از دست دادن عزیزی، اونجا هم داد می‌زنی. دیدم، افرادی که از سَرِغمِ از دست دادن، چطور فریاد می‌زدن و بالعکس افرادی که در سکوت خودشون، غم داشتند و بعد دچار چه بیماری‌هایی که نمی‌شدند. دقیقا این مورد رو تو خانواده داشتیم، چون در زمان غم با گریه، احساسش رو تخلیه نکرده بود. بعداز مدتی دچار مشکلات عصبی شد که روانشناسان و روانپزشکان راه درمانش رو فریاد زدن و گریه کردن تشخیص دادند.   فریاد زدن واقعی چیه؟خب شاید فکر کنید فریاد زدن به همین مواردی که تا الان گفتم مربوط بشه. &quot;دبی فورد: به خودتان اجازه دهید که هر آنچه در درون دارید، احساس و ابراز کنید&quot;شاید خانمی که در ابتدا ازش گفتم هم بخاطر، اسیر یه سری از باورهای اشتباه که زن خوب، که فریاد نمی‌زنه، بوده و برای همین از لحاظ جسمی هم داغون بود. فریاد زدن واقعی به معنای گفتن و بروز دادن احساسات در زمان خودش هست. چقدر از ماها بخاطر ترس از این قضاوت‌ها، نتونستیم ابراز احساس داشته باشیم. چقدر احساساست خشم، ترس، نگرانی، غم و... رو سرکوبش کردیم و اینجاس که به معنای واقعی صدامون خفه شد.این کتاب حالا به من می‌گه فریاد بزن، فریاد زدن کار بدی نیست. روشی هم برای فریاد زدن پیشنهاد داده، که اگر نمی‌خواهید مزاحم کسی شوید، سرتان را در بالش فرو ببرید و فریاد بکشید. در نتیجه فریاد زدن باعث کاهش استرس و جلوگیری از بیماری می‌شود. شما هم احساسات سرکوب شده ای داشتین؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 19:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده رو هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-gqdcyuiddkgj</link>
                <description>خنده بر هر درد بی درمان دواست خنده آغـاز خـوش هـر ماجراستآیا می‌دانستید...تعداد ماهیچه­‌های صورت­تان از تعداد ماهیچه‌های دیگر بخش‌های بدن­تان بیشتر است. وقتی می­‌خندید، عضلات صورت به سمت بالا کشیده می­‌شوند و صورت­تان شاداب­‌تر و جذاب­‌تر به نظر می­‌آید.امروزم هم اومدم از خودم بگم از نام‌خانوادگیِ خاصم، یه نگاه بندازی به پروفایلم، متوجه می‌شی فامیلیم چیه و از چی می‌خوام بگم.مسلماً همه‌مون، تا وقتی که کوچیکتر هستیم به اسم بیشتر صدامون می‌زنند تا فامیلی. همین‌که به سن 6 الی 7 سالگی می‌رسیم، وارد اجتماع که اولینش هم مدرسه اس می‌شیم. از اونجا به بعد دیگه تو رو به فامیلیت صدات می‌زنند.منبع عکسمشکلات تشابه فامیلی‌ها در مدرسهخب حتما تو مدرسه‌ها دیدین چقدر تشابه فامیلی‌ها زیاد هست. مثل فامیلیِ حسینی‌، قربونشون برم یا حسینی بودند یا ادامه‌ش زاده یا پور داشت و یا... بود. هر وقت کاری برای یکی از دانش آموزانی که، فامیلیِ حسینی، بود پیش می‌اومد، همه می‌گفتن کدوم حسینی؟ کلاس چندم؟ فکر کنید، دریک روز و یک ساعت، دو تا از مامانا، که دختراشون فامیلیِ مشابه‌ای داشتن می‌اومدن مدرسه، چی می‌شد.بیچاره ناظم مدرسه هم گیج می‌شد. در آخر، کار به جایی می‌رسید که ناظم دفترش رو می‌آورد، اسم پدر رو می‌گفتن، بعد متوجه می‌شدند منظور کدوم دانش آموز، تو کدوم کلاس هست. حالا فامیلیِ من، اصلا نه مامانم اذیت می‌شد، که دو ساعت بگه، دخترم کیه، نه ناظم مدرسه مون، زود تند سریع کلاسم پیدا می‌شد.اما... امان از روزی که شیطنتی داشتم، اونجا بیچاره بودم. آخه مثل اونایی که تو هر کلاسی چند تا تشابه فامیلی ازشون بود، نمی‌تونستم، قِصر در بَرم یا بندازم گردن یکی دیگه. باید خودِ خودم تنبیه می‌شدم.لبخند معلممزایای فامیلیِ منیکی رو گفتم که زود، تند، سریع پیدا می‌شدم. دوران ابتدایی، تو حال و هوای بچگی بودم، زیاد وارد جزئیات فامیلیم نمی‌شدم. اما تو مقطع‌های بالاتر، مخصوصا دبیرستان بیشتر با فامیلیم حال می‌کردم.خب این روال هر کلاسِ درس بود، که به محضِ شروع کلاس، معلم حضور و غیاب می‌کرد. معلم‌ اسم‌ و فامیل رو یکی یکی می‌خوند و در حین خوندن، یه نیم نگاهی می‌کرد، تا ببینه دانش‌آموزش، حاضر هست یا نه؛ به اسم من که می‌رسید کاملا سرشو بالا می‌آورد و می‌گفت: خنده رو حاضر، تا دستم رو بالا می‌گرفتم یه لبخندی روی لبش هم می‌اومد، و مابقی اسامی.     محیطِ‌ کاریاین طبیعیه وقتی وارد محیط جدیدی می‌شی، تا چند روزی زمان می‌بره که همکارات فامیلیت رو یاد بگیرند. نمی‌خوام بگم من این مشکلو نداشتم. اتفاقا داشتم اما یه جور دیگه اش، فامیلمو یا زود یاد می‌گرفتن، یا یه چیز دیگه ای می‌گفتن یا وقتی می‌خواستن صدام بزنند، یادشون می‌رفت. مثلا می‌گفتن خانمههههه چی بودین شما؟ که خودم یه لبخند می‌زدم، بعد اونا می‌گفتن آها خانم خنده رو.اینم باز خوب بود، بلاخره درستش رو صدا می‌زد. اما اینقدر، خانم خوش‌رو، یا خانم خندان صدام زدند که عادتم شده بود. حالا جوری شده تو هر مکانی هستم، فامیلی، که به خنده، خندان، خوش‌رو ختم بشه، می‌دونم با من هستند. آخه فامیلیِ خنده رو، به این آسونی چرا برای بعضیا، گفتنش سخت بود؟ تا دلتون بخواد هرکسی یه جوری، فامیلی منو صدا می‌زد.ازدواجِ منفکرشو بکنید سَرسفرهِ عقد، همه جمع هستند و عاقد می‌خواد، خطبه‌ی عقد بخونه. معمولا سکوت جاریه، عاقد شروع کرد، دوشیزه مکرمهِ محترمِ خانومِ... یهو از قضا که عاقد هم مثل خودم شوخ طبع بود، زد زیر خنده، گفت به به چی داریم امشب، عروس خنده رو و بقیه ی ماجرا.خلاصه فامیلی من باعث خنده روی لب خیلیا می‌شد.توقع دیگران نسبت به فامیلیمزمان‌های که کار اداری یا بانکی داشتم و می‌دونید که کار اداری داشتن چقدر خسته کننده هست. تا نوبتم می‌شد صدا می‌زدند، اولین چیزی که می‌گفتند خانم خنده رو شمایی؟ چرا اینقدر اخمو و عصبی؟منم می‌گفتم که دلیل این اخمم از چیه. والا چه توقعاتی!شما هر چی از فامیلی من به ذهنت می‌آد برام بنویس.       </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Tue, 02 Dec 2025 22:06:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه‌طور اهل مطالعه شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%DA%86%D9%87-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-yjckrfywupxu</link>
                <description> وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی‌شویوقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچ وقت زمان پیدا نمی‌کنیوقتی دائم بگویی فردا انجامش می‌دهم، آن فردا هیچ وقت نمی‌آید .افلاطونبخوام از گذشته تا به امروز بگم کلی زندگی من تغییر کرده، اینکه می‌گم تغییر منظورم از بعد ازدواج و مسئولیت‌هایی مربوطه هست. اوایل که آگاهی و تجربه الان رو نداشتم، کارهام همیشه یه جاش لنگ می‌زد. به مرور که جلوتر رفتم، تو مسیر زندگی با آدم‌هایی که از نظر من خاص بودند، آشنا شدم .چند سال پیش با یه گروهی در یکی از شبکه‌های اجتماعی آشنا شدم، که هر چند تعداد اعضاش کم بود، اما فعالیت‌های مفید زیادی رو انجام می‌دادن و در آخر تجربیات شون رو تو گروه به اشتراک می‌ذاشتن. از جمله کتاب، کلیپ انگیزشی ،پادکست خودشناسی یا روانشناسی و...اوایل کمی برام گُنگ بود اما کم کم خوشم اومد کلی چیزهای جدید و مفید ازشون یاد گرفتم، که زندگیم‌ رو داشت به سمت بهترین‌ها هُول می‌داد.متحول شدن زندگیمخیلی برام جذاب شده بود، کلیپ انگیزشی پخش می‌کردن و هر کدوم جدا برداشت‌‌‌‌‌شون رو می‌گفتن، واقعیت خیلی از دیدن کلیپ‌ها و خوندن مطالب دوستان، انرژی مثبت می‌گرفتم. روز بهِ روز، حسُ و حالِ خوب ازشون، می‌گرفتم. مخصوصا روزهایی که تایم کتاب‌خوانی‌ بود. یه صفحه از کتابی رو می‌ذاشتن و هر کدوم جدا، برداشت‌ خودش رو از اون صفحه‌ رو می‌گفتن. ناگفته نَمونه من اصلا اهلِ کتاب خوندن نبودم، نه اینکه دوست نداشته باشم، گاهی کتاب می‌خوندم اما همیشه کتاب‌های من نصفهُ و نیمه می‌موند. تو جمع این خوبان کم کم متحول شدم. علاقه‌مندِ کتاب و کتاب خوندن شدم، و چقدر خوندن بعضی از این کتاب‌ها، حال درون منو هم خوب می‌کرد. این‌قدر که مشتاقانه هر روز منتظر صفحه‌ی بعدی می‌شدم.  چند تا از کتاب‌های دوست داشتنی منکتاب‌هایی که اونجا خوندم و منو کتابخون کردندیگه چند ماهی از رفتنم به اون گروه آرامش می‌گذشت، و من عاشق خوندن کتاب شده بودم، یادمه که اولین کتابی که اونجا برای خوندش با اون گروه پیش رفتم، کتاب ملت عشق بود. وای واقعا این کتاب، خودِخودِ عشق برای من بود. &quot;عشق به معبود&quot; نگم براتون، با خوندن این کتاب من عاشق چهل قاعده مولانا شدم، بهتره بگم عاشق ارتباط مولانا با معبود شدم. جوری که دلم هوایی شده بود قونیه برای دیدن مولانا برم.آرامگاه مولانا در قونیهبعد از اون، کتاب‌های روانشناسی یا خود شناسی زیادی، گروهی خوندیم و می‌تونم بگم یکی دیگه از کتاب‌هایی که خیلی به زندگی شخصیم، کمک کرد. کتاب باشگاه پنج صبحی‌ها بود. در ادامه از جالبی خوندن این کتاب می‌گم...چرا خوندن کتابِ باشگاه پنج صبحی‌ها برام جالب شده بود؟هر کسی که توانسته است چیزی را بسازد، حتما نظم و انضباط داشته است .اندرو هندریکسونبخاطر اینکه باید همه سر ساعت 5 صبح، برای خوندن و اشتراک تجربیات‌مون تو گروه حاضر می‌شدیم. جالبی و شاید عجیب بودنش این بود که من چون حس خوبی در کنار دوستان قبلا تجربه کرده بودم. خودم رو ملزم می‌دونستم و ساعت کوک می‌کردم که راس ساعت 5 بیدار بشم. حالا کی من! 5 صبح بیدار بشم!من که قبلا، تا بچه ها مدرسه می‌رفتن، دوباره تا لنگ ظهر می‌خوابیدم و بعد با کلی از کارهای عقب افتاده مواجه می‌شدم. برای خودم جای تعجب بود. اما یادمه کلی ذوق داشتم، تا بیدار می‌شدم، یه جایی که بقیه رو بیدار نکنم، می‌شستم و یک ساعتی رو با دوستان بودیم. روز به روز که ‌گذشت، کم کم سحرخیز شدم. با خوندنش یاد گرفتم چطور زمان رو در زندگیم مدیریت کنم.دیگه اون گروه و مطالبش کار خودشون کرده بودمن یه خانم خونه‌دار سحرخیز شده بودم، که شب‌ها قبل از خواب حتما برنامه ریزی فردا رو می‌نوشتم، و کارهام و زندگیم نظم خاصی به خودش گرفته بود. منم وقت بیشتری برای مطالعه و آگاهی برای اون گروه داشتم و همچنان کتاب‌خوانی ادامه داشت. خالی از لطف نباشه خوندن کتاب شفای زندگی هم تو اون گروه، راه درمان خیلی از دردهام شد.شرایط فعلی و برنامه‌های منامروز که دارم می‌نویسم، خدارو شکر چندین سال هست، من دیگه تمام کارهام، با برنامه ریزی پیش می‌ره و تونستم، در کنار مسئولیت‌های زندگیم، مسئولیت‌های دیگه‌ای رو بعهده بگیرم و به خوبی پیش برم. البته ناگفته نَمونه اینجا گفته بودم، هر وقت شرایط جدیدی تو زندگیم پیش میاد، مثل چند روز اول این دوره آموزشی که الان دارم سپری می‌کنم، بازم تو شلوغی ذهن و استرس گذشته می‌رم، اما با برنامه ریزی مدیریتش می‌کنم. ناگفته نباشه مدیر این دوره خودش الگویی از مدیریت زمانی برای من هست.شرایط الانم هم طوری هست که شنبه ها و دوشنبه ها از روزهای شلوغ من هست. مخصوصا شنبه ها، علاوه بر روتین قبلی که داشتم، الان تمرینات این دوره هم اضافه شده که اونم باید روزی 5 ساعت براش وقت بزارم، اما تونستم تو برنامه ام قسمتی رو برای انجام تکالیف دوره باز کنم.مشغول کارهای مربوط به دورهصبح‌ها بعد از صبحانه بند و بساط من برای انجام کارهای روتینم پهن میشه. اینم بگم که در کنار تمرینات دوره، همین الان هم درحال خوندن دو تا کتاب که تو عکس مشخصه، با یکی از دوستان خوب همون گروه هستم. این دوستم ترنج هم مشغله های کاری زیادی داره، &quot;محصولات ترنج رو در اینستاگرام ببینید&quot; اما هر دو با برنامه، کلی مطالعه با همون روش قبلی داریم. کتاب‌ها رو یکی رو روزهای فرد، و یکی رو روزه ای زوج، با هم می‌خونیم. و خوشحالم علاوه بر کتاب‌های مورد علاقه خودم، کتابی که مربوط به این دوره به نام آنها می‌پرسند شما پاسخ دهید، برای خوندن اضافه شده.به وقت آشپزیدر حین خوندن کتاب‌هام ، انجام تمرینات، سهم مادری و همسری رو هم باید انجام بدم، و وسطاش برای رفع خستگی چشم، آشپزی می‌کنم و مابقی کارهای خونه رو انجام می‌دم، می‌تونم بگم بشدت مشغول و شلوغم اما، امروز این شلوغی و حجم کار مفید رو دوست دارم چون باعث شده تمرکز من فقط و فقط روی کارهای روتینم باشم.شما بگین اهل مطالعه هستین؟ چه کتابی رو پیشنهاد میدین؟  </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 21:35:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استرسی زشت</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%B2%D8%B4%D8%AA-a23z3ptav4sf</link>
                <description>هر فردی تغییرات در چهره خود را به راحتی می‌فهمد و استرس به دلایلی خاص در بروز نازیبایی در چهره مؤثراست.منبع عکسکارشناسان هشدار می دهند داشتن استرس باعث زشت شدن مردان و زنان می‌شود. براساس جدیدترین پژوهش‌ها افزایش سطح هورمون‌ کورتیزول در بدن می‌تواند تأثیرات مخربی بر عضلات واستخوان‌های صورت و بطور کلی ظاهر فیزیکی چهره انسان بگذارد. زندگی در شرایط استرس‌زا می‌تواند سبب کاهش سطح جذابیت چهره در افراد شود. این (شجاعت) نبودِ ترس نیست. غلبه کردن براونِ. (اما واتسون)استرس یعنی چی ؟ خودمونی تر بخوام بگم به یه سری از فشارهای روحی یا روانی گفته میشه، حالا این فشارها باعث میشه که ترس‌ها پر رنگتربشه و استرس و اضطراب بیاد.من خودم وقتی وارد یه موقعیت و یا شرایط جدیدی از زندگی می‌شوم این حالت به سراغم میاد. یا وقتی چند تا مسئولیت بعهده‌ام هست دچار استرس می‌شوم. مثل شرایط و موقعیت‌های اخیر زندگیم که دوری و وابستگی هست.علت استرس اینه که &quot;اینجا&quot;هستیم ولی می‌خواهیم&quot;اونجا&quot;باشیم.(اکهارتوله)خب چرا دچار این حالت می‌شوم؟ چون در آینده سیر می‌کنم، چون می‌ترسم کارها اونطوری که باب میل من یا دیگران هست، پیش نرود، چون من یک فرد کمالگرا هستم. در ادامه از تجربیات خودم از استرس خواهم گفت:عوارض و بیماری‌هاشتاثیراتش در خانم‌هامن چطور با استرس کنار میایم؟معرفی اپلیکیشن‌های مربوطهعوارض و بیماری‌هاشمن با چندین نفر از دوستان که صحبت کردم و نظرسنجی داشتم، این بود که اکثراً از تاثیر استرس بر سیستم گوارشی‌شون ناله می‌کردند. البته این یکی از عوارضش‌ هست. منم خودم وقتی دچار این حالت می‌شوم، اولین قسمت، معده‌‌مِ که واکنش نشون میده.ریزش موگاهی هم عوارض جوری دیگه ای خودش رو نشون میده، اینکه پوستم شروع به خارش می‌کند، این دو حالت از پررنگترین حالت درونی من بعد از استرس بوده و هست چرا میگم بوده چون به تازگی سیستم بدنم خودش رو با علائم دیگه ای مثل ریزش مو و ابرو داره نشون میده. مطمئناً سیستم بدنی هر کسی فرق دارد و عوارضش هم می‌تونه، متفاوت باشه مثل پرخوری، خشم، فشارخون بالاو...(به قول مادربزرگی که تلفظ کلمه استرس براش سخت بود، می‌گفت اسپرس میاد تپش قلب می‌گیرم)تاثیراتش در خانم‌هاهمانطور که می‌دونید خانم‌ها ستون هرخونه‌ای هستند پس آقایون مراقب ستون خونتون باشید.خانم‌ها در موقع استرس تمایل دارند حرف بزنند و همدلی بگیرند. در خانمها می‌تونم بگم مستقیم روی هورمون‌هاشون اثر می‌گذارد و باعث نامنظم شدن قاعدگی و بهم ریختگی خلق‌ وخوی می‌شود. علائم pms را هم تشدید می‌کند. اختلال در خواب هم من تجربه کردم. یه جا خوندم، تحقیق کلیدی یه مطالعه تو دانشگاه دوک (تو مجله Brain ،Behavior ،Immunity هم چاپ شده) که کمبود خواب تو خانم‌ها، ارتباط مستقیم وخیلی قویتری با استرس روانی و... دارد. دلیل دیگه‌یِ هورمونی: بدن خانم‌ها برای ساختن هورمون‌های روزانه شون به غدد فوق کلیوی‌شون خیلی وابسته‌‌اس و این غدد فقط با خواب کافیه که ریکاوری می‌شن. در حالی که سیستم هورمونی آقایون یه جور دیگه کار می‌کنه.اینو آقایون بدونند خواب کافی خانم‌ها، برای سلامت کل خانواده ضروریه. حالا چطور با استرس کنار میام؟روانشناسان ما راه‌های زیادی رو ارائه دادند. اما روش‌هایی که به من کمک کرد اینا بودند...نفس عمیق کشیدن و شمردن آن‌هانوشتن افکارم روی کاغذدوش گرفتندوری از خبرهای منفیگوش دادن به موسیقی شادخوابیدنبرنامه ریزی و اولویت بندی&quot;سافار&quot; روانشناس بزرگ ایتالیایی: مدیر باشید، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد.سخت نگرفتن در انجام کارهادر لحظه ماندن و تو آینده نرفتن  معرفی چند اپلیکیشن محبوب و کاربردی برای مدیریت استرس و آرام سازی ذهناپلیکیشنشما برای دوری از استرس چه کار می‌کنید؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 17:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با شکم بزرگم چه کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%85-hx3zfm7o7kbc</link>
                <description>این روزها این چالش بین مردان و زنان زیاد شده ، چند سالی هست احساس می‌کنم، شکمم کمی نه، شاید بیشتر از کمی بزرگتر شده، اوایل حسم بر این بود که بزرگ شدنش، بخاطر جراحی‌هایی که داشتم و شاید اثرات مصرف داروهای هورمونی بوده. دکتر هم چندین بار رفتم. سوالاتی از این قبیل داشت که نوشیدنی چی می‌خورم؟ غذا رو تند تند می‌خورم یا نه ؟ یه داروهایی هم خوردم. اما...منبع عکسواقعا این موضوع برام رنج آور شده بود. اونایی که مثل من شکم بزرگ دارند، می‌فهمند من چه می‌گم. آخه وقتی شکمت بزرگ باشه، سایز کمرت هم متغیر می‌شه و این خودش یعنی، نمی‌تونی خیلی از لباس‌هایی که داری رو، بپوشی. همین باعث شد جدی تر به فکر چاره ای باشم. چندین راه رو امتحان کردم که در ادامه بهتون می‌گم. شکم بندسعی کردم یه مدت از شکم بند لاغری استفاده کنم. وای چقدر محکم بود و فشار می‌آورد. دیگه باید برای کوچیک کردن شکم، این سختی‌ها رو به جون می‌خریدم. از یه طرف آدم سرمایی هستم، تو زمستون با رضایت تمام ازش استفاده می‌کردم. چون علاوه بر تاثیر لاغری، گرمی هم برام به همراه داشت. اما نگم از تابستون و مشکلات بستن شکم بند لاغری، که بشدت به شکم می‌چسبه و تو اون گرما احساس خفگی می‌کنی. یه مدت بستم اما دیدم نمی‌تونم، طاقت بیارم. این شکم بند بستن رو هم کنار گذاشتم. پیاده‌رویتصمیم گرفتم، صبح‌ها زودتر برای پیاده روی بیدار بشم. کفش مناسب پوشیدن و گذاشتن هندزفری تو گوش پیش به سوی پیاده‌ روی و کوچک کردن شکم.منبع عکسهر روز با ذوق می‌رفتم، چون انرژی خاصی هم می‌گرفتم. اما بعدش که خونه می‌اومدم، بشدت احساس ضعف می‌کردم. همون باعث شد، بیام و بیشتر بخورم. هرچی آب کرده بودم بعد از رسیدن به خونه تلافی می‌شد. این مورد هم طوری که فکر می‌کردم جواب نداد. مصرف داروهای گیاهیشنیده بودم هر روز صبح زیره ی سیاه یا عسل رو با سیاهدانه، ناشتا بخوری به کوچک کردن شکم کمک می‌شه، یه شیشه‌ی‌ کوچیک برداشتم، عسل و سیاهدانه رو توش ریختم و یه مقدار زیره سیاه رو آسیاب کردم. تا هر روز آماده داشته باشم، بخورم. خوب بود، اما مشکل من اینه، تو خوردن دارو خیلی فراموش‌کار هستم. اینم یه مدت استفاده کردم اما بعدش یادم می‌رفت.منبع عکسدیگه خسته شده بودم، دوست داشتم یه کاری انجام بدم و زود به نتیجه برسم. تا اینکه متوجه شدم نباید بدون مشورت با متخصص مربوطه، هر کاری انجام بدی و اینکه سیستم بدنی آدم‌ها متفاوت هست.خب همه‌ی اقداماتی که من انجام دادم موردی نداشته، اما به روش درستش نبوده، برای همین جواب مطلوبی برام نداشت.به طور اتفاقی یه روز در فضای مجازی با یه کانالی آشنا شدم. مطالبشو خوندم. مشتاق برای وصل ارتباط به مشاورین مربوطه، در شهرم، شدم و بعد از اون علت بزرگی شکمم رو متوجه شدم. می‌دونید علت چی بود؟بعد از بررسی های انجام شده با مشاورین، متوجه شدم ورم معده دارم و این ورم معده بخاطر سردی زیاد بدنم، بلغم و سودایِ بالا و همه‌ی اینا به تغذیه‌ام هم مربوط می‌شد و خیلی از موارد دیگه، که برای دریافت اطلاعات بیشتر بد نیست، مطالعه کنید. در کنار طب سنتی، ورزش کردن هم رو به طور تخصصی شروع کردم. پیلاتسبعد از کلی تحقیق و جستجو از متخصصین، در رشته های ورزشی متوجه شدم، این بزرگی شکم باعث فشار به کمر هم می‌شود و منم که بیرون زدگی دیسک داشتم، باید زیر نظر مربی ورزش می‌کردم. بعد از پرس‌وجو که چه رشته ورزشی رو شروع کنم، به رشته ورزشی پیلاتس رسیدم. که هم کمک به لاغریم بشه و هم عضلاتم رو قوی تر کنه.منبع عکسپیلاتس چیست؟ورزش پیلاتس مجموعه‌ای از تمرینات ورزشی تخصصی است که بر ذهن و جسم تأثیر گذاشته و ضمن بالا بردن قدرت و استقامت تمام اعضای بدن، عمقی‌ترین عضلات بدن را مورد هدف قرار می‌دهد. در اصل، هدف این رشته ورزشی تقویت عضلات عمیق شکم، لگن و ستون فقرات است، که اغلب به عنوان هسته یا نیروگاه شناخته می‌شودهمزمان هم مراقب تغذیه ام شده بودم و هم ورزش می‌کردم و تاثیر لاغری شکمم رو کم کم متوجه شدم.شما چه کاری برای کوچک کردن شکم کردید؟  </description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 22:57:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفتگوی ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@aminheydari20071386/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-by2bmifbx5kw</link>
                <description>مغزم قاطی کرده بود از هر چیزی و از هرکسی، تو ذهنم یه چیزهایی می‌آمد. هرچی فکر کردم برای تمرین روزانه چی بنویسم، واقعا هیچی به ذهنم نمی‌رسید. بهتره بگم‌ عقلم دیگه کار نمی‌کرد. چند تا موضوع به ذهنم می‌اومد، اما نمی‌تونستم جمع بندی کنم. مدام ذهنم یه جای دیگه ای می‌پرید.منبع عکسآخه شب قبلش موضوعی برای یکی از عزیزانم پیش اومد که باعث بهم ریختگی ذهنم شده بود. جوری که شب تا صبح تو فکرش بودم و نگران سلامتیش که بعدش چی براش پیش میاد. فرداش کار اداری داشتم و باید صبح زود بیرون می‌رفتم با خودم گفتم حالا بیرون برم ذهنم شاید باز میشه.تاحالا بدون اینکه لبهات تکون بخوره کلی حرف زدی؟صبح زود بلند شدم و صبحانه خوردم تا برم و به کارهام برسم .تو راه که می‌رفتم تو اتوبوس یا مترو مدام فکر می‌کردم چه موضوعی رو انتخاب کنم و براش بنویسم. به در و دیوار اتوبوس، تبلیغات داخل مترو هم نگاه می‌کردم اما بازم گیج و کلافه بودم. تو مسیر رفت‌وبرگشت من به اندازه هزار جمله شایدم بیشتر با خودم حرف می‌زدم، بدون اینکه دهانم باز بشه.منبع عکسمدام تو کله ی خودم گفتگو داشتم با خودم حرف می‌زدم و خودمم می‌شنیدم. تو مترو نگاهم همه جا بود. بلکه ذهنم باز بشه، حتی به مدل و رنگ موی مردم نگاه می‌کردم، تا بتونم یه ایده، برای نوشتن پیدا کنم و از تمرینات دوره ای که شرکت کردم عقب نَمونم . یه تایمی رو برای مطالعه و دیدن موارد آموزشی گذاشتم. اما اینقدر این ذهن درگیر بود، دستم به نوشتن نمی‌رفت.منبع کستلاش برای رهایی از شلوغی ذهن دیگه از این همه گفتگوی ذهنی با خودم خسته شده بودم. دست به دعا شدم از خدا خواستم خودش آرومم کنه، یه جوری پیامشو بهم برسونه تا دلم آروم بگیره. همچنان که تو اون اداره منتظر نوبتم بودم، گوشی به دست تو فضای مجازی می‌چرخیدم. دنبال یه چیزی که حالمو خوب کنم. که دقیقا پیامی که اومد این بود که برای تمام درگیری‌های ذهنم اول دعا کنم.از یه طرف مسافرم تو راه برگشت بود، نمی‌خواستم منو اینقدر بی‌رَمق ببینه، باید خودمو جمع‌وجور می‌کردم. همین فکر اومدن عزیزم تو اون شلوغیایِ ذهن بهم حس خوب می‌داد. کم کم داشت به اومدن پسر عزیزم نزدیک می‌شد.منبع عکسحس و حالم بعد از دعا کردنکم کم آرامش رو تو ذهنم حس می‌کردم. یاد این جمله افتادم که خداوند آرامش دهنده ی قلب هاست. اما انگاری ذهنم دلش می‌خواست هنوز تو منفی‌ها بمونه. تا ذهنم می‌خواست شروع کنه به گفتگو بهش گفتم تو دیگه خفه شو امروز خیلی حرف زدی دیگه بهش اجازه ندادم مابقی روزم رو خراب کنه.غروب شده بود کم کم بلند شدم خونه رو تمیز کردن، غذا پختن و.... که پسرم میاد. بلاخره لحظه ی دیدار منو پسرم بعد از 32 روز دوری رسیده بود. کم‌کم شب شد. همه چشم به در بودیم دل تو دلمون نبود. که یهو زنگ خونه به صدا در اومد. قلبم داشت با تپش های تندش، واکنش نشون می‌داد. شوهرجان رفت جلوی درب به استقبالش همو بغل کردن و بوسیدن و...حالا نوبت من شده بود اومد جلو احترام نظامی برام گذاشت. بغلش کردم یه کوله ی بزرگ هم پشتش بود دست انداختم دور کمرش و های های گریه کردم اینقدر دلتنگش بودم که فقط گریه می‌کردم. وای چه حس عجیبی بود. انگار داشت قلبم از تو سینه ام بیرون می‌زد. وسط اون گریه ها داد می‌زدم، خدایا شکرت پسرم سالمه و تو بغلم هست.حتی الان دارم می‌نویسم، دوباره بغضم گرفت. فقط تند تند بوسش می‌کردم. با بغل کردنش تمام اتفاقات روزم رو فراموش کردم. کلی قربون صدقه اش رفتم گاهی هم تو دلم می‌گفتم مامان قربون کله یِ کچلت بره. بعد من نوبت به خواهرش رسید و..... سرباز مامان، مرد مامانچقدر سیاه شده بود ، چقدر بدنش ورزیده ترشده بود. خلاصه اومد لباساشو درآورد و کوله‌شو خالی کرد، همزمان شروع کرد به صحبت از خودش و پادگانش، از اینکه بهشون گفته بودن آماده بشین برای رفتن، از دل تو دل نبودنش. منم با ذوق گوش می‌دادم.وسط صحبتهاش، که لباسهاشو هم از کوله اش درمی‌آورد، توضیح می‌داد که برای لباساش باید چیکار کنیم. بعد ادامه داد، فرمانده‌مون گفته زودتر بلیط برگشت رو تهیه کنید، جا نمونید. وسط اون ذوق و خوشحالیم، یهو دلم گرفت اما گوشی رو برداشتم ،براش بلیط برگشت رزو کردم.اینم بلیطسخته هنوز نیومده باید فکر برگشتنش باشی. چاره چیه شرایط از قدیم همین بوده و هست. باید قبولش می‌کردم و بخودم سخت نمی‌گرفتم تا این نیز بگذرد.سر شب بود گفت من خوابم میاد، عادت کردم زود بخوابم و زود بیدار بشم و در ادامه با خنده گفت: ساعت 3 و نیم صبح بیدار باش دارم براتون. این جمله رو گفت یاد بچگی‌هاش افتادم شب‌هایی که منو باباش رو با گریه‌هاش نمی‌گذاشت، بخوابیم بعدِ کلی گریه، بلاخره دَم دَمای صبح خوابش می‌برد، ما هم از شدت خستگی بیهوش ولو می‌شدیم. صبحش خوابِ خواب بودیم، چهار دست و پا می‌اومد بالای سرمون شنگول و بیدارباش می‌نشست. انگار نه انگار شبش چه بلایی سَر ما آورده بود.اینجا اوج بدخلقی‌هاش بودچقدر زود بزرگ شددیشب اولین شبی بود که از ذوق، اومدن پسرم خوابم نمی‌برد. صبح شد زودتر از همه بلند شدم، برای آماده کردن صبحانه، بعد از اون لباس‌های پسرم رو ریختم تو ماشین لباسشویی بشوره، و کم‌کم کوله شو برای رفتن آماده کنم. کلاهش رو گفتم، با دست بشورم تا خراب نشه، موقع شستن متوجه نوشته‌های تو کلاهش شدم گفتم ای جان دلم.کلاه پسرجانخلاصه بگم وقتی به هر دلیلی حالت خوب نبود. وصل خدا بشی خودش حالت رو خوب می‌کنه.شما چی گفتگوی ذهنی داشتین؟</description>
                <category>خدیجه خنده رو</category>
                <author>خدیجه خنده رو</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 20:57:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>