<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد امین نجفی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aminhiro</link>
        <description>علاقه مند به بازی و تفکر .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:37:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2525150/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد امین نجفی</title>
            <link>https://virgool.io/@aminhiro</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بز جویده ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D8%A8%D8%B2-%D8%AC%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%87-hs5s8s5agwvx</link>
                <description>کلاس هشتم بودم . درس هایم را مثل همیشه مطالعه میکردم . معلم انشاء ما بسیار سخت گیر بود . البته که املاء هم میگفت و مرا مسئول تصحیح املاء بچه ها کرده بود . روزی من که از جایی دلم پر بود یکی از اشتباهات بچه ها از دست در رفت . معلم دفتر را چک کرد و گفت: این چه تصحیح کردنی هستش ؟ با با ابراونی درهم رفته نگاهی عاقل اندر سفیهانه ای به من انداخت و از کلا خارج شد . یعنی زنگ تفریح را زدند . من با او چالش های زیادی را تجربه کردم . مثلا یک روز کتاب انشاء ام در خانه پاره شد . یعنی دو تکه شده بود . من تکلیف شبم را نوشته بودم اما کتابم پاره شد. فردا صبح وقتی وارد کلاس شدم لاشه کتابم را بیرون کشیدم و روی می معلم گذاشتم و گفتم : کتابم پاره شده وگرنه تکلیف رو نوشته بودم . معلم با صدایی در گلو انداخته گفت : بز جوییده و همه شروع به خندیدند کردن به جز من . معلم کمی چاق و صدا کلفت بود . گویا صدایش از ته چاه  همراه با اکو در می آمد . بز جوییده؟</description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 06:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس زندگی در بازی نمادین</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-wypwejscc96g</link>
                <description>شما هم بازی های نمادین را میشناسید؟این بازی ها با گیم پلی بسیار ساده  بیشتر تمرکزشان روی طراحی مسیر و نماد های درون مسیر بازی است . مثل بازی abzu که تجربه ای زیبا از زیر اقیانوس می‌دهد اما داستان مشخصی ندارد و پر از ابهام است .این بازی ها خسته کننده نیستند؟گیم پلی ساده این بازی ها برای افرادی که دنبال هیجان مبارزه اند خسته کننده است . اما کسایی که دنبال مفهوم ، معنا و آرامش هستند بسیار از این بازی لذت خواهند برد این بازی ها چه برتریی نسبت به بازی های دیگر دارند؟هر کسی که این بازی را تجربه می‌کند بنا بر تجربیات و اعتقادات خودش تحلیلی نو از بازی می‌دهد.  این بازی ها قابل تحلیل و تفسیر اند . می‌توان از آنها درس زندگی آموخت.   همچنین تجربه سفری آرام به جهان های زیبا است . </description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 06:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان زندگی تو کیه؟ در بازی journey</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D9%87-romt7czwx9hi</link>
                <description>ایا کسانی که از دنیا رفته اند فراموش خواهند شد ؟این سوالی است که در تحلیل بازی journey به آن پاسخ میدهم .در این بازی کنترل شخصیتی با شنل قرمز و روبانی سرخ که کلماتی عجیب رویش نوشته شده را به عهده داریم . حرکت او در بیابان داغ بسیار نرم و روان است . انگار روی شن ها سر میخورد . او در مسیرش صدایی شبیه به سوت از خودش تولید می‌کند. با صدایش روبان های قرمز در باد می‌رقصند و کلماتشان می درخشد . روبان ها که در آسمان می‌رقصند یا به سوی خود او می آیند یا بین دو صخره کشیده می‌شوند. یعنی ربان هایی قرمز و بلند با کلماتی ناخوانا و درخشان مثل یک پل عمل می‌کنند. اما همه اینها با صدای عجیب شخصیت فعال می‌شوند. این سوت زدن کاراکتر به نوعی ارتباطی ماورایی با آن متون است .اما به نظر شما صدای شخصیت اصلی بازی چه مفهومی دارد ؟چرا وقتی سوت می‌زند وکلمات روبان های قرمز یا پارچه های قرمز می‌درخشند؟ایا آنچه روی روبان ها است کلمه است یا نقش ؟انگار صدای او یک دعا است . یک درخواست از خداوند یکتا . او از خداوند می‌خواهد که دانشی به او بدهد که در این بیابان داغ زندگی راه درست را پیدا کند . خداوند نیز دعایش را برآورده می‌کند و هر بار چندین روبان قرمز درخشان به طرفش می اندازد .اما آن کلمات یا نقش ها چه مفهومی دارند ؟شخصیت اصلی در بخش هایی از بازی به مکانی می‌رسد که قبر هایی عمودی فرو رفته در شن را می‌بیند که هر قبری نقشی رویش حک شده . وقتی که سوت میزند نقش هر قبر می‌درخشد. آنگاه کاراکتر شنل قرمزی بازی می‌نشیند و مراقبه می‌کند. در هنگام مراقبه موجودی بزرگ و نورانی و با لباس های بلند سفید میبنید. آن موجود با سرش اشاره می‌کند که به دیوار نگاه کن . دیواری که اتفاقات سفر شخصیت بازی در آن قدم به قدم حک می‌شد.گویا خداوند به کاراکتر بازی می گوید به بندگان محبوب من نگاه کن که چگونه زندگی کردند تا راه درست زندگی کردن را یاد بگیری .آن نقش های قبور هم نام آن بندگان محبوب خدا بود که می‌درخشیدند . پس از دعا های او و درخشش قبور او می‌توانست با فرشته خداوند ملاقات کند . پنج بار این اتفاق می افتد او پنج فرشته را ملاقات می‌کند. هر فرشته بخشی از وضعیت کنونی او آینده او را به او نشان می‌دهند.کاراکتر بازی ما در ادامه مسیر با یک همراه دیگر روبه رو می‌شود. آن شخص دیگر روبان بلند تر دارد .اما به نظر شما پیدا شدن این شخص دوم چه مفهومی دارد ؟پیدا کردن راه درست زندگی اگرچه با راهنمایی های خداوند و فرشتگان و برسی زندگی بندگان محبوب خدا ممکن است اما بدون همراه خوب قدم بر داشتن در این مسیر سخت است . تنهایی هایی که این مسیر دارد انسان را خسته می‌کند. یک شریک ، یک رفیق خوب می‌خواهد تا خسته نشوی . تا بتوانی ادامه بدهی .در ادامه مسیر آن دو به سرزمینی میرسند که برف می‌آید و هر دو در آن روی برف ها می افتند . آنها از پا در می آیند.اما معنی این اتفاق چیست؟بلاخره روزی خواهد رسید که همه ما خواهیم مرد. زمستان فصلی است که گیاهان زیادی می‌میرند و استعاره ای از مرگ است . شخصیت های اصلی بازی نیز بلاخره به روز پایان زندگی رسیدند .اما آیا آن دو فراموش شدند ؟هرگز پنج فرشته راهنما به سوی آنها آمدند و با صدایشان روح آن دو را بیدار کردند . فرشتگان راه بهشت را به آن دو نشان دادند . آن دو زوج عاشق با هم به بهشتی پر از آبشار و نعمت رفتند . پس هیچ وقت خداوند آنها را فراموش نکرد .ممکنه از نظر مردم فراموش شوند ؟بله شاید برخی مردم آن دو را فراموش کردند . اگرچه انسان های خوب نام نیکوی آنها همیشه زنده خواهد ماند . مانند شهدا اگرچه از دنیا رفته اند اما یادشان همیشه در بین ما زنده است .ما باید چه کنیم ؟ما هم مثل آن دو عاشق برای پیدا کردن مسیر درست زندگی باید از خداوند بخواهیم . خداوندی که می‌گوید به مسیری که بندگان محبوب و نیکوکار من رفته اند نگاه کن از آنها یاد بگیر . پس از آن به زندگی شهدا و افراد نیکوکار نگاه کنیم مثل آنها زندگی کنیم . زندگی مانند یک مسافرت کوتاه اما با چالش های زیاد است . برای پیدا کردن مسیر درست نیاز به راهنما و الگو است . این الگو زندگی افراد نیکوکار است .زندگی یه مسافرت کوتاه است</description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 21:49:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ABZU؛ آرامشی که از دل جنگ می‌آید»</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-abzu-ixyetroewttf</link>
                <description>این بار از دنیایی زیر دریا برایتان می نویسم . بازی زیبا و آرامش بخش به نام Abzu . Abzu به معنای سرزمین آب ها است. در این بازی در نقش یک ربات انسان نمای غواص، زیر دریا را کاووش میکنیم . این ربات که لباس غواصی دارد بسیار نرم مانند ماهی ها شنا می‌کند. در هنگام حرکت ماهی ها او را می‌شناسند و با او همراهی می‌کنند. انگار او جزو ماهی ها است . زیرا موجودات دریایی خصوصا ماهی و دلفین ها و کوسه ها مسیر شنایش را دنبال می‌کنند. در اول بازی من فکر میکردم که این ربات یک انسان هستش اما در میانه بازی متوجه شدم او یک ربات است . حالا از کجا فهمیدم بعدا برایتان توضیح خواهم داد. ماهی ها در حال شنا به سوی جلو بودند اما برخی دیگر آرام در کنار هم جمع شده بودند. آن ها حرکت زیادی نداشتند . تا اینکه در نقش ربات غواص آنها را لمس میکنی و این باعث می‌شود که شنا کنند .همینطور که شنا میکنی به دروازه هایی میرسی که به شکل مثلث اند اما درونشان به شکل یک دایره است . برداشتم این بود که این ربات رهبری است که ماهی های تنبل را به تلاش دعوت می‌کند . ماهی هایی که به خاطر فراوانی جلبک ها دیگر نیازی به تلاش نداشتند . آنها به غذای فراوان در دریا دسترسی داشتند . برای همین در کنار هم جمع می‌شدند و با هم گفت و گو می کردند . آن دروازه ها هم دروازه های پیشرفت هستند که بدون اتحاد و همکاری نمی‌توان آن ها را باز کرد‌ . دروازه های پیشرفت فقط و فقط به شرط همکاری و اتحاد گشوده خواهند شد . اما باید رهبری آگاه باشد تا جامعه را متحد کند . خصوصا افرادی را که به خاطر فراوانی نعمت تنبلی می‌کنند را تشویق به تلاش کند . برای همین ربات غواص نماد همان رهبر آگاه است که می‌تواند جامعه دریا را متحد کند . او با بسیج یک جامعه به سوی دروازه های پیشرفت قدم بر می‌دارد. در چهار مکان بازی ربات غواص نوری از قلبش را به نور بزرگ تر می افزاید . انگار عصاره ای از تمام قلبش را به نور بزرگ تر پیوند می‌زند و از درون آن نور کوسه های جدید به وجود می آیند . کوسه نمادی از افراد قدرتمند یک جامعه است . یک رهبر برای پیروزی بر دشمنانش به نیروهای قدرتمند همچون کوسه ها نیاز دارد لذا در بخشی از بازی ربات و کوسه به یک مین مثلثی برخورد می‌کنند ربات لباس هایش پاره می‌شوند و کوسه نیز می‌میرد. ربات در ایستگاه چهارم نور قلبش را به نور دریا پیوند می‌زند و روح کوسه او را همراهی می‌کند. این روح کوسه آن خاطراتی است که از آن نیرو شجاع در ذهن رهبر باقی است. بلاخره دریا پر از مین های مثلثی قرمز زنگ می‌شود. مین هایی که دریا را به نابودی خواهند کشید . ربات به همراه ماهیان زیادی همه با هم برای یک هدف یعنی مقابله با تهدید خارجی یعنی این مین های قرمز رنگ متحد می‌شوند. ماهی ها از پشت سر ربات، به مین ها می‌کوبند و یک به یک مین ها را از کار می‌اندازند. مین هایی که قبلا با انفجار به ماهی ها آسیب میزد این بار دیگر توان آسیب زدن به این موجودات را ندارد . چرا که آنها برای پیروزی حاضرند حتی جان خودشان را فدا کنند . بلاخره یک به یک مین های مثلثی را منهدم می‌کنند و دریا سبز تر از گذشته و پر نعمت تر میشود . در میانه این سفر رهبر بازی از مکان هایی می‌گذرد که بر روی دیوار های آن نقاشی های از افراد مصری است که جلبک به دست اند . برخی از آنها کوسه به دست گرفته اند . و شخص دیگری دایره ای از توده آب روی دستانش می‌رقصد. من گمان میکردم به خاطر کلاه های زرد و لباس هایشان آنها مصری هستند اما با خواندن در نت فهمیدم آنها از تمدنی ناشناخته مربوط به سومری ها یعنی عراق گذشته هستند. آنها از هر جا که هستند بسیار شبیه به مصری ها اند. طرح های روی دیوار نشان از تمدنی قدیمی سومری که بسیار شبیه به تمدن مصری است . تمدنی که با ماهی ها رابطه دوستانه داشتند و از جلبک ها تغذیه می‌کردند. چه بسا ماهیگیری نیز می‌کردند. به هر حال ربات غواص رهبری آگاه بود که ماهیان را در برابر مین های مثلثی خطرناک متحد کرد . او آنها را دعوت به مقاومت در برابر تهدید های خارجی کرد و دریا بعد از این نبرد بسیار سبز تر و زیبا تر از گذشته شد .رنگ های زیادی درون مکان های بازی وجود داشت که هر رنگی معنای خاصی دارد .رنگ آبی به معنای : آرامش زرد و نارنجی نماد زیباییقرمز نماد خطر و تهدید . سبز نشانه صلح و جهان بعد از جنگ بود .جهان بازینارنجی نماد زیبایی زندگینماد نیروهای قدرتمند</description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 16:06:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی و فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%88-%D9%81%DA%A9%D8%B1-mgky6kkwv1q7</link>
                <description>شاید همه ما گمان کنیم که بازی فقط برای سرگرم شدن و لذت بردن ساخته شده . البته که تا حدی حق با ما است .برخی بازی ها فقط و فقط برای سرگرمی ساخته شدند . اما دسته ای از بازی ها که با موضوع سفر و مسافرت ساخته شده اند ،قابلیت این را دارند که انسان را به فکر فرو ببرند . در قرآن می‌خوانیم: قل سیرو فی الارض سفر کنید بر روی زمین . به نظرتان چرا قرآن دستور میدهد که سفر کنید؟ در ادامه آیه می فرماید ثم الانظروا کیف کان عاقبت الکمذبین.  ببینید که چه شد سرانجام کسانی که خداوند را تکذیب کردند . کسایی که منکر وجود خدا و مقدسات شدند . ببینید چه اتفاقاتی برایشان افتاد . این ببینید به معنی نگاه کردن سرسری و بی دقت نیست . بلکه نگاه کردنی همراه با تفکر عمیق. حالا شما در سفر های واقعی بیشتر این را تجربه می‌کنید . من می‌گویم بازی هایی که درونشان از جایی به جایی دیگر سفر میکنیم نیز این ویژگی را دارند که تو را وادار به تفکر می‌کنند. نه صرفا سرگرمی که فقط وقتت را پر کند . بلکه یک بهانه ای برای اینکه بیشتر فکر کنیم . از یک بازی با موضوع سفر می‌توان خیلی برداشت ها و خیلی تحلیل ها داشت . تحلیل هایی که شاید اگر می‌خواستیم بدون تجربه آن بازی برداشت کنیم هرگز به آن نمی‌رسیدیم . چنانچه بدون سفر در دنیایی واقعی به آن نخواهیم رسید . البته خواندن تاریخ نیز مانند این است که به مسافرت رفته باشیم فقط با یک تفاووت . تاریخ مانند ماشین زمان است تو را به گذشته می‌برد. تجربیات موفق و شکست خورده آنها را به تو می‌رساند. تا فکر کنی و به اشتباهات آنها نیفتی . آیا تا به حال توجه داشته ایم که بازی هم می‌تواند دروازه ای برای بیشتر اندیشیدن باشد ؟نظر شما چیست ؟لحظه ای تفکر برتری دارد بر هفت سال عبادتکه</description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 15:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهشت در جهنم تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-smbbgicdcpy9</link>
                <description>اما این بار هم در باره موضوعی عجیب می نویسم . Eastshade یکی از زیباترین مناظر را در بین تمام بازی های pc دارد . چیزی که از این بازی برداشت کردم این بود که ما و چندین نفر با کشتی به جزیره ای رفتیم . به جزیره ای زیبا پر پر از گل ها ی رنگارنگ و ساحلی بزرگ و چشم نواز می‌رسیم . صدای پرندگان ماهی خوار از ساحل و غروب آفتاب بسیار آرامش بخش است . شخصیت اصلی بازی که در نقش یک نقاش است وظیفه اش کشیدن برخی نقاشی ها ی مناظر این جزیره است . اما آن چیزی که خیلی مرا ترساند اهالی جزیره بودند . آنها بدن انسانی اما سر حیوانی داشتند . یکی از آنها سر گوزنی داشت اما بدنش درون لباسی انسانی بود .اگرچه با انها صحبت میکنی اما میدانی از نوع تو نیستند . اگرچه جزیره بسیار زیبا است. شبیه به بهشت است ولی حس تنهایی اذیتت می‌کند . کسی نیست که هم نوع تو باشد و تو احساس تنهایی میکنی . از نبود دوست و همنوع خود زجر میکشی . با خودم گفتم حتی اگر در بهشت باشم اما دوستی نداشته باشم که به او محبت کنم و از او محبت دریافت کنم آن بهشت فقط برای چند روز زیبا است . پس از آن بسیار آزار دهنده خواهد شد . جالب اینجا است وقتی انسانی در این جزیره وجود ندارد پس چرا باید نقاشی کنم ؟ مگر چه کسی غیر خودم و آن موجودات نیمه انسانی قرار است این نقاشی ها را ببیند ؟ اصلا هنر برای چیست ؟ آیا باید مخاطبی باشد که من نقاشی زیبایم را به آن نشان دهم . یا باید بکشم حتی اگر کسی نباشد که آن را ببیند ؟ هنر در صورتی با ارزش است که مخاطب آن را ببیند و خوشش بیاید یا نه همین که به زیبایی کشیده شود با ارزش است؟با خودم که فکر کردم گفتم : این نقاشی کردن در این شرایط نه برای نشان دادنش به دیگری بلکه برای تسکین آن احساس تنهایی است . همین لحظاتی که در حال نقاشی کردنی فراموش میکنی که کسی تو را دوست ندارد . اصلا کسی نیست که بخواهد تو را دوست بدارد .شما نگاه کنید در جهانی که گرسنگی ، تشنگی و درد نیست . در جهانی که بسیار شبیه به بهشت است . پر از مناظر زیبا و آب وهوای عالی اما دوستی وجود ندارد . آیا این جهانی که زیبا است اما حس تنهاییش انسان را دیوانه می‌کند سزاوار اسم بهشت است ؟ سزاوار کلمه خوشبختی است ؟خوشبختی در جهان غرب چیزی شبیه به همین است . پول و رفاه نسبی وجود دارد اما احساسات و عواطف دوستانه در آن مرده است . مانند بهشتی زیبا اما پر از احساس تنهایی که بسیار زجر آور است . پس من نتیجه گرفتم حتی اگر در رفاه کامل هم که باشی بدون دوست فقط مدتی کمی احساس خوشبختی میکنی .در این میان در دنیایی واقعی نیز طراحی کردن و نقاشی کردن باعث تسکین ناراحتی ناشی از حس تنهایی است . فقط کافی است امتحانش کنید .نظر شما چیه ؟جهان بازی</description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 15:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیلی از سرزمین خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-ae5lf6jovhyp</link>
                <description>شاید موضوع نوشته کمی عجیب به نظر بیاید . بله نام فارسی بازی موبایلی gray land است . داستان بازی در مورد پرنده ای است که به دنبال جفتش در فضایی تاریک و پر از خطر سفر می‌کند. او به تنهایی از میان خار ها و تششعات هسته ای عبور می‌کند. با احتیاط از چشم ربات های هوشمند و انسان ها خودش را پنهان می‌کند. این بازی صرفا یک بازی هنری نیست که بگوییم بله این بازی عجب گرافیک و صدای زیبایی دارد. در کنار این دو پیام ها ی شگفت آوری درون بازی است . مثلا وقتی عاشق کسی یا چیزی باشی با همه توانت از موانع عبور میکنی . سختی ها و آسیب های مسیر تو را نا امید نمی‌کند. تنهایی ها و ناراحتی ها باعث دلسردی نخواهند شد . اگر علاقه و عشق واقعیت را پیدا کرده باشی. اما خیلی وقت ها ما علاقه زودگذر خودمان را با علاقه واقعی اشتباه میگیرم و همین باعث می شود که در میانه راه فکر انصراف به سرمان بزند . از خودمان بپرسیم که آیا این همه سختی که من در راه رسیدن به فلان مسیر تحمل کردم ایا واقعا آن مسیر ارزشش را داشت ؟ این سوالی است که اول راه باید از خودمان بپرسیم اما متاسفانه گاهی غفلت میکنیم . نظر شما چیه ؟کانال ما aminvio</description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 15:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب در منجیل</title>
                <link>https://virgool.io/@aminhiro/%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%84-p354o29bu4fq</link>
                <description>میلرزدیم و هوا بسیار سرد بود . در شبی زمستانی راننده اتوبوس مرا در بیانی تاریک پیاده کرد و رفت .  با خودم گفتم حتما پدرم بزودی می اید یه دنبالم . چند دقیقه منتطر ماندم . لرزشم بیشتر شد تا اینکه دیگر نتوانستم تحمل کنم . تصمیم گرفتم حرکت کنم .  کوله پشتی کوهنوردی بزرگ و طوسی رنگ که روی کولم بود به دست گرفتم . هر لباسی که درونش بود به تن کردم. کوله را باز روی کولم گذاشتم . شروع کردم به توسل به امام زمان هفتاد باری صدایش زدم . بعد از آن کمی احساس آرامش کردم .  از دور شهرکی صنعتی تاریک دیده می شد . شهرک در دره ای کوچک و پر خاک در زیر پای من بود . آرام به سوی دره رفتم . باد سرد به شدت میوزید و به بدنم تازیاته میزد . با خودم گفتم تو یخ خواهی زد .  در پایین دره خاکریز هایی بود از روی آنها بالا رفتم و حالا شهرک صنعتی بهتر دیده شد . هیچ کسی دیده نمیشد . چند چراغی روشن بود و همه چی در تاریکی و سکوت فرو رفته بود . به سوی شهرک دویدم . روبه رویم حانه ای بود کوچک اما آن را در بلندی ساخته بودند . آنجا هم کسی نبود . رد شدم و به هر سو که نگاه نگاه میکردم هیچ کس نبود . با خودم گفتم خدایا این جا متروکه است ؟ چرا هیچ کس نیست . گوشی ام خاموش شده بود . به دنبال کسی میگشتم تا به مادرم زنگ بزنم .  از کنار هر خانه ای که میگدشتم در خیابان های کم نور آنجا کسی را نمیدیم . چند دقیقه ای از این خانه به آن خانه میرفتم . اشک در چشمانم حلقه زد . با خودم گفتم آیا در این شهر منجیل از سرما یخ خواهم زد . آیا شکار گرگ زمستانی خواهم شد . غرق در افکار ناامید کننده ام بودم که ناگهان ماشینی عبور کرد . فریاد زدم  اقا صبر کن . من که ماشین ها را خوب نمیشناختم و تاریکی هم باعث شد نفهمم چه ماشینی بود .اقای تقریبا چهل ساله ای عینک به چشم به من نگاهی انداخت و گفت سلام چی شده؟ جواب دادم ببخشد اقا  گوشیم خاموش شده و بابام قرار بود بیاد دنبالم . گوشیت را بده زنگ بزنم . راننده کمی صبر کرد و سپس گوشیش را بهم داد . زنگ زدم به مادرم . _سلام مامان خوبی ؟ بابا قرار بود بیاد دنبالم پس چرا نیومده؟ _  سلام چی میگی امین ؟ بابا قرار نیست بیاد دنبالت اون رفته ماموریت . اونجا گرگ هست داری چیکار میکنی ؟ خوب گوش کن .دلهره و وحشت درصدای لرزان مادرم موج میزد . من که تازه فهمیده بودم که منجیل گرگ دارد استرسم زیاد تر شد . _  خوب چیکار کنم مامان ؟ _ الان این گوشی کیه ؟ _ مال یه راننده است _ گوشی رو بده بهش گوشی را به راننده دادم کمی با مادرم صحبت کرد . او مرا به به یک اتاق کوچک برد . پیاده ام کرد و مرا به نگهبانی قد کوتاه و سیگار به دست سپرد . اتاق از بیرون به رنگ نارنجی بود . بیشتر شبیه به کانکس بود . همراه مرد نگهبان وارد خانه شدم . شروع کرد به صحبت  _ اهل کجایی ؟_ اهل زنجان _ چند سالته ؟ و....همینطور مشغول حرف زدم بودیم تا اینکه عموی مادرم با ماشین سفید و مدل بالایش به در نگهبانی رسید . او پیر مردی بود که لباس های ساده اما زیبا تنش میکرد . نگاهی مهربانانه داشت . سوار ماشینش شدم به خانه او رفتم و اینگونه بود که امام زمان عج الله مرا از سرما و تاریکی نجات داد.خوب دوستان این داستان بر اساس واقعیت و در واقع یکی از خاطرات من هستش . نظر بدین ممنونم . </description>
                <category>محمد امین نجفی</category>
                <author>محمد امین نجفی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 07:37:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>