<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین‌پدیا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aminoxicity</link>
        <description>اینفوگیک و محتوانویس و اینجور چیزها...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:38:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/105930/avatar/5dmvn4.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین‌پدیا</title>
            <link>https://virgool.io/@aminoxicity</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسیر من در خلق و تولید محتوا</title>
                <link>https://virgool.io/@aminoxicity/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-ms2lc9vlomxx</link>
                <description>سالی که گذشت پروژه‌های زیادی به من معرفی می‌شدند، پیگیرشان بودم، دنبالشان می‌رفتم، اما هیچ‌کدام به من حس زنده بودن نمی‌دادند. سال‌ها آرزویم این بود تیمی تشکیل دهم که با همکاری و هم‌دلی بتوانم یه مجله‌ی دانستنی، تریپ چیزهایی که نوجوانی خودم را در آن گذرانده بودم را تشکیل دهم، یا عضو تیم خلق محتوایی شوم که بتوانم آنجا روایت‌ها و حرف‌های بدیعی راجع به کنجکاوی‌های خودم ارائه دهم.دو سال پیش، پروژه‌ی امین‌پدیا رو کلید زدم. هویتی که بر مبنای لقبی که یکی از دوستانم سالها پیش، روی من گذاشته بود. مجله‌ی آنلاینی راجع به اطلاعات عمومی. صفحه‌ی من در اینستاگرامروند تحقیق برای من فرسایشی شده بود و می‌خواستم هرچه زودتر کار رو کلید بزنم. در انتخاب فرم ارائه مشکل داشتم، جلوی دوربین سختم بود، بیانم در مواجهه با میکروفون و دوربین از هم گسسته می‌شد و صدایم می‌لرزید؛ تأثیر سال‌ها استرس ناشی از امید و آرزوها و انگیزه‌ی فروخورده...آنجا که آزمون و خطا را شروع کردم و بدون تیم و امکانات پیشرفته سخت‌افزاری تک‌نفره کار رو شروع کردم، اتفاقی وسط جستجو و کندوکاش‌ها صحبتی از علی بندری را شنیدم. نقل به مضمونش این بود که امید و انگیزه خوب‌اند، ولی آنها رو «خلق روتین و روند» به ثمر می‌نشانه. دقیقاً آن چیزی که من در طول سال‌ها نداشتم. این حرف علی بندری به مرور آویزه‌ی گوش‌ام شد. هفته‌ها بهش فکر می‌کردم بدون این که برون‌داد خاصی داشته باشم. انگیزه‌ها مثل گذشته خشک می‌شدند و در انبار خاطرات و امید و آرزوهای نیمه‌فراموش‌شده تلنبار می‌شدند و خاک می‌خوردند...بار دیگر وقتی به این قصه‌ی روتین‌سازی برگشتم، دیرزمانی از نتایج درخشانم گذشته بود. در سالی که گذشت ویدئویی که سرجمع 2 ساعت از وقتم را گرفته بود بسیار دیده شده بود (72 هزار بازدید در اینستاگرام برای حسابی با 130 دنبال‌کننده!) اما انرژی خاصی به من نداده بود، بیشتر به خاطر حرفهایی که شنیده بودم، از درون مرا تهی کرده بود. اینستاگرام اقبالی به صحبت‌هایم نشان نمی‌داد. یوتیوب هم که اصلاً هیچی. از دور پادکست‌سازی و اپیزودهای طولانی هم فاصله گرفته بودم. کجای کار می‌لنگید؟پربازدیدترین ویدئوی من در اینستاگرام راجع به نام کشور لهستانویدئوی اولی که بعد مدت‌ها گذاشتم، به زور 1000 بار دیده شد، ویدئوی دوم حتا به آن‌قدر هم نرسید، ویدئوی سوم دوباره به زور 1000، ویدئوی چهارم دوباره در حد چندصد. عدد ویو برایم فقط یک آمار بود، من آن لا به لا از آدم‌هایی بازخورد و فیدبک می‌گرفتم که برای دادن قوت قلب و انگیزه و اراده به ادامه‌ی کار کافی بودند. گاهی از یار و دوستان همراه، گاهی از یاران و آشنایان نادیده. قوت‌ قلب‌ها و روحیه‌بخشی‌های نه‌چندان منظمی که برای ساختن و خلق آن روتین برای من کافی بودند و هستند؛ حال من در این برهه از زمان قدردان و ممنون‌دار آنها هستم.امروز دوباره وقتی ناامید از عملکرد ویدئوی قبلی بودم، سه‌باره سعی کردم چیزی بنویسم، چهارباره کوشش کردم ویرایشش کنم و پنج‌باره و شش‌باره و ده‌باره برای ضبط و اصلاح و انتشارش اقدام کردم. همچنان عددها و آمارها چه بالا باشند و چه پایین برایم قوت قلب نیستند. من آن قوت را جایی گرفته‌ام و می‌گیرم که ارزش کار خودم را در قلب خودم و آدم‌های اطرافم دیده و چشیده و لمس کرده باشم.کوشش‌هایم در سال اخیر در خلق محتوااین یادداشت هم بازتابی از همین قصه‌ست. قصه‌ی خلق روند و روتین و گرم شدن دل و دین و عقل و هوش انسان به کار کردن آن‌ها. قصه‌ی تلاش برای به سختی ادامه دادن و ساختن انگیزه و اراده‌ای برای اندکی با معنا و موثر زیستن، آن هم در جهانی که دست به هر کار که می‌زنی تو گویی بیشتر به گرداب پوچی و بی‌هدفی تو را می‌کشاند.</description>
                <category>امین‌پدیا</category>
                <author>امین‌پدیا</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 15:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست فارسی پدیاگویی | قسمت دوم | پادشاه گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@aminoxicity/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-kplzcmv2ilxy</link>
                <description>پرونده‌ی ریچارد سوم: پادشاه گمشدهابتدای بهار سال 2015، یه خبری تیتر اول روزنامه‌ها و رسانه‌های انگلیس شده بود.این که ریچارد سوم، آخرین پادشاه سلسله‌ی پلانتاژنات‌، یکی از سلسله‌های اواخر قرون وسطای انگلیس، که تو یه نبردی جنگیده بوده و تو همون نبرد کشته شده بود، بعد 500 سال در یه قبر شکیل و آراسته و مناسب در شهر لستر یه پادشاه دفن شد. شهری در مرکز کشور انگلیس، تو منطقه‌ی ایست‌میدلندز یا میدلندز شرقی. یه شهر تقریباً بزرگ با حدود 360 هزار نفر جمعیت. چیز معروفی هم نداره، جز البته تیم فوتبال لسترسیتی. که اگه یادتون باشه چند سال پیش با یه وضعیت عجیبی تو لیگ برتر انگلیس با کلی تیم مدعی و سرمایه‌دار یهو اومد و قهرمان شد.نگاره‌ای از ریچارد سوم (1452-1485) پادشاه انگلستاناتفاقاً سال قهرمانیش هم مصادف بود با دفن همین آقای پادشاه. یعنی چی؟ یعنی ریچارد سوم رو 26 مارس سال 2015 دفن کردند. لسترسیتی اون موقع آخر جدول بود. یک هفته‌ی بعدش شروع کرد به بردن و بردن، تو 9 هفته مونده به آخر لیگ 7 تا بازی رو برد و تو لیگ برتر موند. فصل بعدش هم فوتبالی‌ها دیگه‌ قصه‌اش رو می‌دونند. اومد و با یه عده بازیکن بی‌نام‌ونشون قهرمان سرمایه‌دارترین لیگ فوتبال جهان شد. کلی هم بریز و بپاش و خوشحالی در سطح شهر. طبق معمول همه‌ی اتفاقای عجیب دنیا، بعدش آدمها کلی دلیل باربط و بی‌ربط براش اوردند. یکی از اون دلیل‌های به ظاهر مرتبط ولی خرافاتی اون موقع هم دفن همین آقای ریچارد سوم بود.قهرمانی غیرمنتظره تیم لسترسیتی در فصل 2014/15 لیگ فوتبال انگلیس - احتمال قهرمانی این تیم در آن فصل یک از 5000 بودبرگردیم به همون قصه. به کجاش؟ به ابتداش. به این که ریچارد سوم کی بود، چی کارا کرد اصلاً؟ چی شد که تو جنگ مرد اصلاً؟تو این اپیزود به طور خیلی مختصر میخوایم این قصه رو باهم مرور کنیم.برای شنیدن پادکست پدیاگویی وارد لینک‌های زیر شوید نوشتار پادکست فارسی پدیاگویی کاری از امین‌‌پدیا. برای شنیدن نسخه‌ی صوتی به لینک‌های زیر مراجعه فرمایید.کست باکسhttps://castbox.fm/episode/id5754095-id705725032?utm_source=podcaster&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=e_705725032&amp;utm_content=%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%20%7C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85%20%7C%20%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%20%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-CastBox_FMاسپاتیفای (Anchor سابق)https://podcasters.spotify.com/pod/show/aminpediaپادبین https://aminmarrones.podbean.com/e/%d9%be%d8%a7%d8%af%da%a9%d8%b3%d8%aa-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3%db%8c-%d9%be%d8%af%db%8c%d8%a7%da%af%d9%88%db%8c%db%8c-%d8%a7/یوتیوب (گوگل پادکست سابق)https://youtu.be/SNP-iil3ZAwمن امین‌پدیام و این قسمت شماره‌ی دو پادکست‌های منه که با عنوان «پدیاگویی» منتشر میشه. تو هر قسمت من یکی از کنجکاوی‌های خودم تو قصه‌هایی از جاهای مختلف این دنیا رو براتون تعریف می‌کنم و برداشت خودم از اونها رو براتون روایت می‌کنم. این کنجکاوی‌ها ممکنه پاسخ تاریخی داشته باشند و از دل جامعه‌های مختلفی بیرون اومده باشند. فرقی نداره که متعلق به زمان حال، گذشته یا حتا آینده باشه. اینجا براتون اون اطلاعاتی که از نتیجه‌ی اون کنجکاوی به دست اوردم رو در قالب یه روایت تعریف می‌کنم. راه‌های مختلفی هم دارم تو این مسیر ارائه میدم، کانال یوتیوبمه که می‌تونین سابسکرایبش کنین، تو اینستاگرام و یوتیوبم هم هر از گاهی ویدئوی کوتاه درست می‌کنم. این پادکست رو هم به صورت صوتی علاوه بر پلتفرمی که دارین الان ازش می‌شنوین می‌تونین تو بقیه‌ی سرویس‌های پادکست مثل پادبین و cast box و spotify و گوگل پادکست بشنوینش. و به دوستاتون معرفی کنینبریتانیا – این کشوری که امروز می‌شناسیم و مجموعه‌ای از انگلستان و اسکاتلند و ولز و ایرلند شمالیه، همیشه که اینطور نبوده. تا قبل از قرن 18 انگلستان یه حکومت جدایی داشته. اسکاتلند جدا و کل ایرلند هم جدا. ولز تحت حکومت پادشاه انگلستان اداره می‌شده. و همه‌ی این حاکم‌ها هم کمابیش تحت نفوذ اون پادشاه بودند.نقشه دو جزیره‌ی بریتانیا (بریتانیای کبیر شامل انگلستان، ولز و اسکاتلند؛ اصطلاح بریتانیای صغیر در طول تاریخ منسوخ شده و به جای آن از جزیره ایرلند استفاده می‌شود) پنج شهرستان جزیره ایرلند همچنان در پادشاهی متحده بریتانیا قرار دارد، در حالی که باقی شهرستان‌های ایرلند در سال 1922 به دولت آزاد ایرلند پیوستند. دولت آزاد ایرلند اکنون جمهوری ایرلند نام دارد.در قرن 15، یه جنگ داخلی سی ساله‌ای برای جانشینی اتفاق می‌افته که بعدها به جنگ‌های گل رز معروف میشه. علتش هم این بوده که دو طرف اصلی دعوا، یعنی خاندان یورک و خاندان لنکستر که هر دو از سلسله‌ی پلانتژنات بودند با نشان گل رز شناخته می‌شدند. رز سفید نماد یکی از تیره‌های این خاندان بوده که ارباب‌های محلی منطقه‌ی یورکشایر بودند و به همین علت هم به خاندان یورک معروف بودند. یورکشایر هم در زمان قدیم شامل شهرهایی مثل شفیلد و لستر و لیدز بود. البته الان دیگه از اون تقسیمات و شایرها خبری نیست.خاندان لنکستر هم ارباب‌های منطقه لنکشایر بودند، شهرهایی مثل منچستر، لیورپول و اینها در همون تقسیمات قدیمی جزو این منطقه بودند. اینا یه شاخه‌ی دیگه از اون سلسله‌ی سلطنتی پلانتژنات بودند که نمادشون رز سرخ‌رنگ بوده.این‌ها درگیر یه جنگ سی ساله‌ای میشن که میزنن همدیگه رو تار و مار می‌کنند. سال 1471 لندن محاصره میشه و با مرگ هنری ششم، پادشاه رز سرخ‌ها، اون شاخه‌ی لنکستر تقریباً از بین میره. تا این که چند سال بعد یکی از متحدهای ولزیشون به نام خانواده‌ی تودور میاد به خونخواهی اینها قیام میکنه که انتقام رو از شاخه‌ی یورک یعنی رز سفیدها بگیره.از روی این قصه‌ی جنگ هم یه سریالی چند سال پیش ساخته شده بود، 4 فصلش هم اومد به نام «the tudors». اون سریال رو اگر دیده باشین، احتمالاً قصه‌ی این اپیزود براتون آشنا باشه.پوستر سریال تودورهاما داریم خیلی خلاصه از یه سری جنگ‌ها و قیام‌های 32 ساله رد میشیم.این طور بود که بعد مرگ پادشاه‌ قرمز‌ها هنری ششم، ادوارد چهارم از شاخه‌ی یورک‌ها میاد پادشاه میشه، ایشون دوازده سال حکومت می‌کنه و پسر اولش، ادوارد پنجم، سال 1483 شاه میشه. منتها ادوارد پنجم همون اول سلطنت بیمار میشه و اصلاً به تاجگذاری هم نمیرسه و از دنیا میره و اینجا برادرش ریچارد میاد به نیابت ایشون و ولیعهد دوازده ساله‌اش (که اون هم اسمش ادوارد بوده) سلطنت رو به عهده می‌گیره. و دو سال بعدش هم تو جنگ کشته میشه.کی می‌کشتش؟ ارتش 3 هزار نفره‌ی هنری تودور. فرمانده خاندان تودور میاد و تو نبرد دشت بوسورث با لشکر 8 هزار نفری ریچارد رودررو میشه. این نبرد، تقریباً سکانس آخر جنگ گل‌ها رزه. یا آخرین فصل مهم این جنگ‌های سی ساله.قبل این جنگ چندتا از فرمانده‌های پادشاه رو مخفیانه و با دوز و کلک طرف خودش میاره. خودش هم برنده میشه و هنری هم که فکر نمی‌کرده با خیانت بعضی از لردهاش مواجه بشه علی رغم جنگاوری و رشادت بسیار کشته میشه. جسدش رو هم برهنه می‌کنند، با طناب به اسب می‌بندند و کشان‌کشان جناز‌ه‌ی پادشاه مقتول رو تو شهر لستر می‌گردونن. هنری تودور هم با نام «هنری هفتم» پادشاه میشه، خواهر همین پادشاه رو به همسری میگیره و جنگ داخلی رو تموم می‌کنه. حالا وصلت‌ هم صورت گرفته بوده، نشان رزها رو عوض می‌کنه. به رز سفید گلبرگ قرمز اضافه می‌کنه و نشان خاندان سلطنتی جدید یعنی تودورها رز سرخ و سفید میشه جنازه‌ی ریچارد رو هم برای این که غائله بیشتر نشه یه جایی قایم می‌کنند. سر قایم کردن این جنازه بین تاریخ‌نگارها اختلاف بوده. یه عده می‌گفتند جنازه‌اش رو تو رودخونه سوئر (Soar) رها کردند که آب ببره. یه عده هم گفتند که خود لشکر پیروز این رو تو راهروی یه کلیسایی به نام گری‌فرایرز (Greyfriars) بدون تشریفات دفن کردند.نگاره‌ای از نبرد دشت بوسورث پنجاه‌ویک سال بعد یعنی سال 1536 تو اواسط سلسله‌ی تودور (که صد و پنجاه سال به انگلیس حاکم بودند) زمان سلطنت هنری هشتم، پسر همین هنری تودور، پادشاه با کشیش‌ها لج می‌کنه، برای افزایش درآمد دربار برای کشورگشایی‌هاش، درآمدهاشون رو ازشون می‌گیره و بنیاد کلیساها رو غیرقانونی اعلام می‌کنه و خیلی از اونها مثل همین کلیسای گری‌فرایرز شهر لستر رو هم نیست و نابود می‌کنه. به خاطر همین دیگه کم‌کم مردم یادشون میره که ریچارد سوم ممکنه همون جا دفن شده باشه. تو قصه‌هایی هم که از اون دوره به جا مونده بود، دفن پادشاه در کلیسا از یادها میره.ریچارد شکسپیر معروف هم در قرن 17 میاد بر مبنای تصویری که تودورها از ریچارد ارائه داده بودند نمایشنامه‌ی مفصل خودش رو می‌نویسه. اون تصویر چی بود؟ این که ریچارد پادشاه گوژپشت و غاصبی بوده. برادرزاده‌های خودش رو کشته و سربه‌نیست کرده. خودش هم جنگاور بوده، ولی خیلی بدبین بوده به همه، عاقبت هم این بدبینی خودش باعث میشه سه تا از لردهاش بهش پشت کنند و تو اون جنگی که فکر می‌کرده پیروزی تو مشتشه، کشته بشه و بعدش هم جسدش در رودخونه رها بشه و هیچوقت هم پیدا نشه و پادشاه بدنامی باقی بمونه.سر لارنس اولیویر در نقش ریچارد سوم با اقتباس از نمایشنامه ریچارد شکسپیرمن تو جستجویی که تو محتوای فارسی این موضوع داشتم هم اغلب روایت‌ها همین برداشت‌ها از این شخصیت بوده. خیلی داده‌ی تاریخی‌ای به زبان فارسی پیدا نکردم. اکثراً اقتباس از نمایشنامه‌ی شکسپیر بوده. خود تئاتر هم بارها تو تئاترهای تهران روی صحنه رفته. اینطور میشه که سال‌ها هیچکس از قبر ریچارد خبر نداشت. مورخ‌ها بعدها مخصوصاً در قرن بیستم سعی کردند این روایت رو اصلاح کنند. طرفدارهایی هم تو این راه جذب می‌کنند. حتا این طرفدارها انجمن تشکیل میدن؛ انجمن ریکاردین‌ها، یا انجمن ریچارد سوم. یه گروه تاریخ‌دوست‌هایی بودند که دنبال این بودند وجهه‌ی بد این پادشاه رو پاک کنند.حالا، قصه‌ی ما راجع به کنجکاوی یکی از این ریکاردین‌هاست. یه خانوم بریتانیایی به نام «فیلیپا لنگلی». ایشون چه کاره بوده؟ یه کارمند معمولی حوزه‌ی بازاریابی در اسکاتلند. دبیر شاخه‌ی بریتانیای انجمن ریکاردین‌ها میشه. انجمن ریکاردین‌ها قدیمیه. تأسیس سال 1924ئه. امسال صد ساله میشه. این خانوم فیلیپا هم عاشق تاریخ بوده. بابت این عشقش از کارش تو اسکاتلند استعفا میده. ایشون داشته زندگی‌نامه‌ی ریچارد سوم رو از قول «پل مارِی کندال» تاریخ‌نگار آمریکایی رو می‌خونده. اونجا کنجکاو میشه که بگرده دنبال قبر گمشده‌ی ریچارد. پارسال هم تو یه مصاحبه گفت که براش شگفت‌انگیز بود که یه پادشاهی همچین قصه‌ی عجیبی داشته باشه و هیچ‌وقت قصه‌اش تو سینما و تلویزیون معروف نشده باشه و خودش می‌گفت که همین انگیزه‌اش شده که از روی سرگذشت ریچارد فیلمنامه بنویسه. که آخرش هم می‌نویسه، به اونجا هم می‌رسیم.فیلیپا لنگلیخلاصه، فیلیپا لنگلی از روی کتاب‌ها و داده‌های تاریخی یه سری حدس و گمان‌هایی داشته. تقریباً مطمئن بود که ریچارد سوم رو تو رودخونه ننداختند. گوژپشت بودن پادشاه رو رد می‌کرده. و این که جویا میشه که بدونه اگر اون کلیسای گری‌فرایرز در قرن 21 پابرجا بود کجای شهر لستر قرار می‌گرفت.  بعد از سه سال و نیم دوندگی موفق میشه سه تا جایی که به پارکینگ عمومی شهر تبدیل شده بود رو لیست کنه و با کلی پیگیری بیشتر از شورای شهر لستر اجازه‌ی حفاری بگیره. برای حفاری به تیم باستان‌شناسی دانشگاه لستر مراجعه می‌کنه، اونا اول قبول نمی‌کنند. میگن نمیشه. نمی‌صرفه‌. هزینه‌اش زیاده. شما چی میخوای پیدا کنه؟ اسکلت. تازه اگه پیدا بشه. اسکلت که ارزش نداره. این پروژه اصلاً منطقی نیست. خانوم لنگلی اینجا زرنگی می‌کنه و با زدن یه لینک حمایت مالی یا همون گلریزون پول برای این کار جمع می‌کنه. برای دو هفته حفاری، در پارکینگ عمومی شورای شهر لستر در مرکز شهر. قبلاً هم مطالعه کرده بوده روی منطقه. اصلاً نشون گذاشته بوده روی پارکینگ. از همون نشون شروع می‌کنند به حفاری.درست نیم ساعت بعد زدن اولین ضربه‌ی بیل مکانیکی، یه اسکلت پیدا میشه. اسکلت کهنه شده که از روی بافت استخوان‌های می‌شد تشخیص داد اسکلت یه مرد بوده. رنگ استخوان‌ها به زرد و نارنجی میزد. نتیجه براشون باورنکردنی بود؛ مخصوصاً اینش که دقیقاً زیر همون نشون فیلیپا به اون اسکلت رسیده بودند. تیم باستان‌شناسی استخون‌ها رو کنار هم قرار داد و برای تحقیقات بیشتر به دانشگاه برد.کشف استخوانها در پارکینگ عمومی شهر لستراز روز حفاری تا رسیدن آخرین نتیجه‌ی تحقیقات هشت ماه طول کشید. چه چیزهایی باید ثابت می‌شد؟ این که اصلاً عمر این اسکلت چقدره؟ چه داده‌هایی میشه از استخوان‌ها تشخیص داد؟ مثلاً میشه عمرش رو تشخیص داد؟ دی‌ان‌ای باقی‌مونده رو میشه اصلاً از توش کد ژنتیکی استخراج کرد یا نه؟ اگر میشه کسی از اون نسل باقی مونده که بشه باهاش این رو تطبیق داد یا نه؟ از این جور سوال‌ها.تیم باستان‌شناسی دانشگاه لستر استخون‌ها رو کامل جمع‌آوری کرد و پیش دفتر خودش برد. کنار هم تطبیق داد و از روی شاکله‌ی اصلی اسکلت، یه سری فرضیه برای هیکل شخص مدفون در پارکینگ ارائه داد. فرضیه‌ها چی بودند؟ این که وقتی ستون فقرات رو کنار هم به ترتیب قرار دادند، دیدند یه خرده دفرمه‌ست. این ستون فقرات انحراف داره. صاف نیست. نشونه‌ی بیماری‌ای بوده که پزشک‌ها بهش «اسکولیوزیز» (Scoliosis) میگن. اسکولیوزیز چیکار می‌کنه؟ باعث افتادگی شونه میشه. یعنی شونه‌های طرف به اصطلاح «یه وری» میشه. از یه سمت افتادگی داره. در واقع یه جور گوژپشتیه خودش، ولی گوژپشتی لزوماً قوز کتف و کمر نیست، انحراف هم هست. اگر فیلم «فارست گامپ» رو دیده باشین، خود فارست گامپ این مشکل مادرزادی رو داشت که پاهاش رو چند سال با آتل و آهن و اینها بستند که بتونه این مشکل رو حل کنه. محقق‌ها اومدند این رو با نقاشی‌هایی که از ریچارد سوم به جا مونده بود مقایسه کردند، دیدند «عه، آره! این بابا تو نقاشی‌های دوش سمت چپش از سمت راستیه پایین‌تر افتاده». انگار که منظورشون از گوژپشتی همون قصه‌ی افتادگی شانه بوده، قوز پشت نبوده. هرچند این نتیجه‌گیری به مذاق فیلیپا خوش نمیاد. از این که فکر می‌کرده گوژپشت بودن پادشاه هم یه قصّه‌ای بوده که تودورها سرهمش کردند، ولی اینطور نبوده. واقعاً این آدم مشکل فیزیولوژیک داشته، مشکل حرکتی داشته. با همون کتف و شانه‌ی افتاده سپر تن می‌کرده و می‌رفته به جنگ. حتی ویلیام شکسپیر در وصف دستان پادشاه می‌گفت که یک دستش ناقص بوده، در حالی که تو بررسی‌ها اینطور به نظر نمی‌اومده. در هر حال، یه خرده تصویری که از ریچارد داشتند، کامل‌تر شد.اسکلت رو برای تست رادیوکربن هم بردند. تست رادیوکربن چیه؟ دانشمندها با این تست می‌تونن قدمت یک چیز ارگانیک، مثل یه تیکه چوب، مثل استخوان، و در کل بقایای یه موجود زنده رو تا طول شصت‌‌هزار سال تخمین بزنند. متخصص‌های دانشگاه لستر با این آزمایش طول عمر اسکلت رو می‌تونستند تخمین بزنند. تخمین و تقریب. تشخیص دقیق نه. ولی از روش متوجه شدند که این اسکلت کمتر از 450 سال و بیشتر از 600 سال عمر نداره. یا یه چیز جالب: از روی نوع پروتئین‌های باقی‌مونده رو استخون‌ها فهمیدند رژیم غذایی ایشون پر از پروتئین‌های حیوانی بوده، یعنی یه چیزهایی مثل گوشت پرندگان وحشی و غذای دریایی. نکته چیه اینجا؟ نکته اینه که شهر لستر اصلاً فرسنگ‌ها با دریا فاصله داشته. با توجه به جامعه‌ی فئودالی اون موقع انگلستان هم ماهی و غذای دریایی و هم گوشت پرنده‌های وحشی خاص خیلی برای رعیت غذای ساده‌ای نبوده. پس حدس محقق‌ها چی بوده؛ این بوده که این اسکلت متعلق به یکی از اشراف اون منطقه بوده که امکان دسترسی به این مدل گوشت‌ها رو داشته. فیلیپا و تیم دانشگاه لستر بیشتر امیدوار شدند که این اسکلت ریچارد باشه.فیلیپا لنگلی برای قصه‌ی آزمایش ژنتیک و DNA قبلاً با یه ریکاردینی ارتباط گرفته بود و جوابی برای این سوال داشت. سوال آخر چی بود؟ این که از نسل ریچارد کسی باقی مونده یا نه؟ اما فرزندهای ریچارد همه بعد جنگ کشته شده بودند. اون نوه‌ای نداشت. به هر حال فقط موقع مرگ 33 سالش بود. جواب این سوال دست کی بود؟ دکتر جان اشداون‌هیل. یه آقای اهل انگلیس که دکترای تاریخ داشت ولی مستقل بود و هیئت علمی جایی نبود. اون هم مثل فیلیپا خیلی به بحث ریچارد سوم و سرنوشتش علاقمند بود. اشداون‌هیل از روی نسل مارگارت، خواهر ریچارد سوم که عروس یه اشراف‌زاده‌ی بلژیکی شده بود تونست آمار دربیاره و از روی اون چیزی که ما بهش میگیم «شجره‌نامه» یه خانومی رو تو کانادا پیدا کنه که با اختلاف 16 نسل به مارگارت منسوب می‌شد. اسم اون خانوم، «جوی ایبسن» بود و در شهر لندن استان انتاریوی کانادا زندگی می‌کرد. جوی با 16 واسطه خواهرزاده‌ی ریچارد سوم می‌شد.اما یه اتفاقی در حین این پیگیری‌های چند ساله‌ی فیلیپا و دکتر اشداون‌هیل اتفاق می‌افته. این که خانوم جوی ایبسن از دنیا میره. و وقتی که اسکلت از زیر پارکینگ بیرون میاد دیگه ایشون در قید حیات نبوده. امیدواری تیم این بوده که کد ژنتیکی در سه فرزند خانوم ایبسن با دی‌ان‌ای باقی‌مونده در استخون‌های اون اسکلت هم‌خوانی داشته باشند. از پسر خانوم ایبسن، مایکل، که در همون کانادا شغل نجاری داشته و کار کابینت‌سازی انجام می‌داده دعوت کردند که برای تست DNA ازش نمونه‌برداری بشه. نتیجه چند ماه طول کشید. هرچند جواب آزمایش در انتها «مثبت» بود. یعنی DNA باقی‌مونده رو استخون‌های اسکلت کدهای مشترکی با کد ژنتیکی آقای مایکل ایبسن داشت و این ثابت می‌کرد که ایشون از نسل خاندان سلطنتی پلانتاژنات باشه.مایکل ایبسن، کابینت‌سازی از خون و تبار خاندان سلطنتی مخلوع انگلستانحالا دیگه مشخص بود اون اسکلت متعلق به پادشاهه. به پادشاه بدنامی که انگار اون قدری که درباره‌اش قصه گفتند هم آدم بدذاتی نبوده. شاید هم بوده. ولی بار ضدتبلیغاتی بودن این قصه‌ها انگار یه کم بیشتر بوده. بگذریم.دیگه از اسکلت چی کشف کردند؟ اومدند جای شکستگی‌ها رو بررسی کردند. دیدند پشت جمجمه‌اش، بیرون جایی که بهش میگن مخچه، جای شکستگی بزرگی وجود داره. انگار با سرنیزه کوبیدند و اونجا رو شکستند. شدت شکستگی به حدی بوده که انگار مغزش از اون سمت می‌تونسته بیرون زده باشه. وسط جمجمه‌اش یه سوراخ، یه حفره‌ی خیلی کوچیکی وجود داره که انگار سر پادشاه رو با خنجری که تیغه‌ی‎ ‌نازکی داشته شکافتند. استخون‌های گونه و چونه لب‌پر شده بود. انگار که به صورتش ضربه‌های زیادی وارد شده بود. دیدند پاهاش شکستگی داره. استخوان لگن، استخوان لگن پادشاه داغون بوده، جای شکستگی‌ها و لب‌پر شدن‌های متعدد. طوری که نتیجه‌گیری کردند انگار بعد زمین‌گیر شدن ریچارد در جنگ، این سربازهای حریف به جان باسن پادشاه افتادند و با ضربات اشیای تیز شرحه‌شرحه‌اش کردند. یا یه فرضیه‌ی دیگه‌ای که ارائه دادند این بود که وقتی زره از تن پادشاه برداشتند و جسدش رو برهنه کردند و از اسب آویزون کردند و جای‌جای شهر گردوندند، اون آسیب‌ها به استخون‌های لگنش وارد شده باشه. تو افسانه‌ها گفته بودند یه شوالیه‌ی ولزی از یاران هنری تودور به نام «سر رایس آپ توماس» اون گراز وحشی تاج‌برسر رو با ضربات نیزه‌اش سربه‌نیست کرده بود. اما کالبدشکاف‌ها متوجه شدند که سر از مهره‌های گردن جدا نشده بوده و احتمالاً منظور افسانه‌سراها از سربه‌نیست کردن، شدت ضرباتی بوده که جمجمه‌ی ریچارد متحمل شده بوده و به خاطر اونها کشته شده. در هر صورت، تصویر یه خرده کامل‌تر شد. هرچند یه کم دارک و سیاه و تلخ، ولی باز هم روشن‌تر شد.بقایای کشف شده در پارکینگ عمومی شورای شهر لستراز اون سمت بعد از اتمام تحقیقات روی استخون‌ها، ‌یکی از تیم‌های چهره‌نگاری برتر بریتانیا به سرپرستی پروفسور «کرولاین ویلکینسون» استاد دانشگاه دندی اسکاتلند مأموریتی رو شروع کردند که طی اون از روی مشخصات جمجمه‌ی ریچارد، چهره‌اش رو بازسازی کردند. چهره‌ای که شبیه به نقاشی‌های قدیمی پادشاه شده بود. مردی با صورت مربعی و چانه‌ی برآمده و گونه‌های درشت سرخ. با موهای بلند مشکی و کلاه کج سیاه. با چشمان تیره رنگ و پیشونی نه‌چندان بلند.چهره‌ی بازسازی شده از ریچارد سومتلاش‌های فیلیپا و دانشگاه لستر بالاخره به نتیجه رسیده بود.روز چهارم فوریه سال 2014، تیم باستان‌شناسی دانشگاه یه مصاحبه خبری برگزار کردند و تو اون مراسم به طور رسمی اعلام کردند که در پارکینگ عمومی بقایای کسی کشف شده که بدون شک آخرین پادشاه گمشده‌ی انگلستان، یعنی ریچارد سوم بوده. موجی از اخبار روزنامه‌ها و رسانه‌های تلویزیونی بریتانیا رو فرا گرفت. و دیگه فیلیپا و دوستانش دنبال پیگیری مجوزهایی شدند که بتونند پادشاه رو دوباره، این بار با تشریفات رسمی خاکسپاری کنند. یه مدتی هم بحث داشتند که استخون‌ها کجا دفن بشن بهتره. یه عده می‌گفتند باید تو کلیسای وست‌مینستر لندن دفن بشه. بعضی‌ها همون کلیسای جامع شهر لستر رو پیشنهاد داده بودند. بعضی‌ها هم کلیسای جامع یورک رو جای مناسب‌تری برای دفن دونستند. نهایتاً کلیسای جامع لستر (Leicester Cathedral) انتخاب شد و مراسم تدفین مجدد برای ابتدای سال بعدش برنامه‌ریزی شد.کلیسای جامع شهر لسترو توی همون تاریخی که اول پادکست گفتم، 26 مارس 2015، یعنی 5 فروردین 1393، ریچارد سوم، در کلیسای جامع شهر لستر، با حضور اسقف اعظم کلیسای مرکزی انگلیس تشییع شد. «بندیکت کامبربچ»، بازیگر معروف انگلیسی که با نقش شرلوک و دکتر استرنج می‌شناسیمش، اومد و در کلیسا برای قصه‌ی کشف ریچارد شعری خوند. شعری که «کارول‌آن دفی» ملک‌الشعرای دربار بریتانیا اون رو سروده بود. اسم شعرش هم گذاشته بود «ریچارد». مردم عادی مخصوصاً ریکاردین‌ها، همون انجمن هواداران ریچارد سوم، از سرتاسر جهان جمع شده بودند که دفن مجدد کسی رو ببینند که وقتی از خاک بیرون اومد کلی افسانه‌ی سیاه و ترسناک درباره‌اش گفته بودند، ولی الان با وجهه‌ای به نسبت پاک و مظلوم‌ داشت دوباره به آغوش خاک برمی‌گشت. صحّت داده‌های علمی بر افسانه‌ها غلبه کرده بود، و انسانی که سال‌ها در خاک سرد و نمور شهر لستر فراموش شده بود، حالا با عزّت و احترام در یه تابوت نفیس داشت به پهلوی همون خاک سرد برمی‌گشت. ریچارد سوم 530 سال بود که از موجودیت ساقط شده بود، اما با چند ماه تحقیق و آزمایش هویت و تصویری که ازش باقی مونده بود به کلی عوض شده بود. تصویر یک پادشاه ستمگر، حالا بیش از پیش شکل یک توهم و ضدتبلیغات شده بود و همه به این فکر می‌کردند که آیا واقعاً این مرد سزاوار این همه تصویر مخدوش‌شده بود؟تابوت جدید ریچارد سوم در راه تدفین مجدد در کلیسای جامع شهر لسترشاید هیچ پادشاهی در تاریخ هزار ساله‌ی انگلیس به اندازه‌ی ریچارد سوم درباره‌اش نظرهای متضاد و متناقض نبوده.یه قصه‌ای که حتی بعد کشف جسدش هم در هاله‌ای از ابهام قرار داره، قصه‌ی برادرزاده‌هاشه. برادر فقید ریچارد، ادوارد چهارم، دو پسر داشت. ادوارد و ریچارد، معروف به Princes in the Tower یا «شاهزادگان برج لندن». تو نمایشنامه‌ی شکسپیر اومده که ریچارد سوم، سلطنت رو از ادوارد پسر غصب کرد و اونها رو کشت. اما ریکاردین‌ها اعتقاد داشتند که به خاطر شرایط جنگ داخلی و امکان توطئه‌ی تودورها، ریچارد خودش سلطنت رو به عهده گرفت و اون دو پسر رو فراری داد که در خارج از قصر سلطنت، زندگی بدون حاشیه‌ای برای خودشون پیدا کنند. هرچند که از روی کشف جسدش هم نمیشه برای این مسئله، جوابی پیدا کرد. به خاطر همین هنوز نمیشه با قطعیت گفت که آیا ریچارد اون دو طفل رو کشته یا نه. و همین قصه‌ی پررمزوراز ریچارد رو رازآلود نگه می‌داره. الان اون خانوم فیلیپا لنگلی درگیر پروژه‌ای هست به نام پروژه‌ی «شاهزادگان گمشده». که ببینه عاقبت این پسرها چی شد. یه مستندی هم از روش ساختند. منتها شواهد واقعاً اون طوری نبود که بتونه فرضیه‌ای رو تأیید کنه. حالا چه فرضیه‌ی قتل شاهزاده‌ها توسط ریچارد، چه فرضیه‌های دیگه.نگاره‌ای الهام گرفته از ادوارد و ریچارد، شاهزادگان مفقود شده در برج لندنخلاصه، ریچارد سوم، اولین شخصیت جهان قدیمه که کد ژنتیکیش رو تونستند تا جهان امروز ردگیری کنند. قصه‌ی کشف شدن استخون‌هاش تو پارکینگ شورای شهر لستر الهام‌بخش ساخت یه فیلمی هم شد. در واقع فیلیپا لنگلی راهی که طی کرد رو اول به یه کتاب تبدیل کرد و حق ساخت فیلم از روی کتاب خودش رو به «استیو کوگان» بازیگر و نویسنده‌ی مشهور انگلیسی فروخت، ایشون هم سال 2022 فیلم «پادشاه گمشده» یا the lost king  رو از روی قصه‌ی فیلیپا و ریچارد ساخت. تو فیلمش هم سالی هاوکینز و هری لوید و خود استیو کوگان بازی کردند. فیلمه خیلی نترکوند. اما منتقدها نظر نسبتاً خوبی بهش نشون دادند. مخصوصاً به بازی سالی هاوکینز. سالی هاوکینز رو شاید از فیلم shape of water گییرمو دل‌تورو یادتون باشه. منتها این فیلمه این‌طور قصه رو تعریف کرد که حین اکتشافات، دانشگاه لستر فیلیپا لنگلی رو به حاشیه برد و نذاشت خیلی پیگیر موضوع کشف ریچارد سوم بشه. دانشگاه لستر به فیلم اعتراض کرد و گفت که اینها قصه رو درست تعریف نکردند و حقیقت چیز دیگه‌ای بود و از اینجور صحبتا. خانوم لنگلی هم پشت‌بندش بیانیه داد که نه اینطور نبوده و اینها تو دانشگاه خودسری کردند و اول اصلاً ناز می‌کردند و بیان پای کار، بعد که دیدند براشون اومد داره، من رو کنار گذاشتند و نذاشتند نقش من پررنگ دیده بشه در این موضوع و خلاصه که هر سمت می‌گفت ما بهتر و بیشتر عمل کردیم. یه همچین چیزی.پوستر فیلم پادشاه گمشدهمنتها کار نداریم، تهش خانوم فیلیپا لنگلی به خاطر این تلاش‌های خودش از دربار ملکه هم نشان عضویت دربار دریافت کرد و به خاطر این کار در سطح کشور خودش آدم شناخته‌شده‌ای شد. جان‌ اشداون‌هیل، اون تاریخدان و محققی که تو قضیه‌ی پیدا کردن جوی ایبسن و مایکل ایبسن به پروژه کمک کرده بود هم همراه خانوم لنگلی نشان دربار رو دریافت می‌کنه. منتها ایشون به بیماری ALS دچار بوده – همون بیماری استیون هاوکینگ – و کم کم دچار نقص حرکتی میشه و سال 2018 از دنیا میره.جان اشداون‌هیل و فیلیپا لنگلی با نشان سلطنتی دربار بریتانیاقصه‌ی ریچارد هم از سر خوش‌شانسی یا پیگیری‌های فیلیپا یا هر عامل دیگه‌ای قصه‌ی جالبی میشه.من خودم قصه‌ی دفن پادشاه رو در حد یه خبر کوتاه همون سال قهرمانی لسترسیتی شنیده بودم. ولی واقعاً نمی‌دونستم چه تاریخ عجیبی پشتشه. چقدر پشت این داستان محتوای ادبی و تاریخی نهفته‌ست. من حتی نمی‌دونستم تو صحنه‌ی تئاتر ایران هم نمایشنامه‌ی ریچارد سوم شکسپیر بارها روی صحنه رفته. بارها و بارها در تئاترهای تهران، این نمایشنامه‌ی معروف و البته مفصل و طولانی شکسپیر اجرا شده. یه جا می‌گفت این سناریو، پرشخصیت‌ترین داستان شکسپیره. تم نمایشنامه‌اش هم اینه که ریچارد فکر می‌کنه طبیعت حقش رو خورده و اون رو ناقص‌الخلقه به دنیا اورده پس باید انتقامش رو از برادرش و مردم کشورش بگیره. همچین چیزی. این قصه شاید غلبه‌ی علم بر تاریخ و ادبیاتی بود که سینه به سینه، نسل به نسل در مردم انگلیس چرخید، اما انگار با واقعیت همخوانی نداشت. کامل نمیشه نقضش کرد. ولی میشه گفت که دیگه صحت اون تاریخ تودورها و اون ادبیات شکسپیری هم زیر سوال رفت.ویلیام شکسپیر، شاعر و نمایشنامه‌نویس و پدر ادبیات انگلیسیاین قسمت دوم از پادکست پدیاگویی بود. من امین‌پدیا هستم. خوش‌حالم که بعد از چند هفته دوری تونستم قصه‌ی دیگه‌ای براتون اینجا تعریف کنم. امیدوارم پسندتون بوده باشه. این اپیزود پدیاگویی رو می‌تونین تو بسترهای شنیداری پادکست مثل کست‌باکس، اسپاتیفای، پادبین و گوگل پادکست بشنوین. نسخه‌ی نوشتاریش رو تو کانال تلگرام و صفحه‌ی ویرگولم گذاشتم. اونجا هم می‌تونین مطالعه بفرمایین. پیج اینستاگراممون هم توی توضیحات پادکست هست. به اون هم می‌تونین سر بزنین.ممنونم از وقتی که برای شنیدن این قسمت گذاشتید. تا اپیزود بعد، بدرود.</description>
                <category>امین‌پدیا</category>
                <author>امین‌پدیا</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 14:39:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادکست پدیاگویی | اپیزود یک | زنگبار و انقلابش</title>
                <link>https://virgool.io/@aminoxicity/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%D8%B4-ncmyfly6lh2c</link>
                <description>سلام. من امین‌پدیام. این قسمت شماره‌ی یک پادکست‌های منه که با عنوان «پدیاگویی» منتشر میشه. این نسخه نوشتاریشه که من تو ویرگول منتشر میکنم. تو هر قسمت من یکی از کنجکاوی‌های خودم تو قصه‌هایی از جاهای مختلف این دنیا رو براتون تعریف می‌کنم و برداشت خودم از اونها رو براتون روایت می‌کنم.  این کنجکاوی‌ها ممکنه پاسخ تاریخی داشته باشند و از دل جامعه‌های مختلفی بیرون اومده باشند. فرقی نداره که متعلق به زمان حال، گذشته یا حتا آینده باشه. اینجا براتون اون اطلاعاتی که از نتیجه‌ی اون کنجکاوی به دست اوردم رو در قالب یه روایت تعریف می‌کنم. راه‌های مختلفی هم دارم تو این مسیر ارائه میدم، کانال یوتیوبمه که می‌تونین سابسکرایبش کنین، تو اینستاگرام و یوتیوبم هم هر از گاهی ویدئوی کوتاه درست می‌کنم. این پادکست رو هم به صورت صوتی علاوه بر پلتفرمی که دارین الان ازش می‌شنوین می‌تونین تو بقیه‌ی سرویس‌های پادکست مثل podbean و cast box و spotify و گوگل پادکست بشنوینش. و به دوستاتون معرفی کنین.اینجا لینک‌های شنیداری رو هم برای شما قرار دادم؛Spotify Podcasts (Anchor):https://t.co/ceRonKT8KUCastbox: https://castbox.fm/channel/id5754095?utm_source=website&amp;utm_medium=dlink&amp;utm_campaign=web_share&amp;utm_content=Aminpedia%20%7C%20%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA%20%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%20%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-CastBox_FMPodbean:https://www.podbean.com/ew/pb-u37ym-15517f4کاور پادکست پدیاگوییبریم سراغ روایت امروزمون...قصه‌ایه که شنیدنش خیلی برام جالب بود. قصه‌ایه که 60 سال پیش تو شرق آفریقا اتفاق افتاد. تو منطقه‌ای که من و شمای فارسی‌زبان خیلی الان ازش ایده‌ای نداریم. اما روزگاری اجداد ما، مخصوصن اونایی که به دریا نزدیکتر بودند خیلی اسمش رو می‌شنیدند یا حتا به اونجا سفر کردند. و نزدیکی‌ فرهنگی‌ای با اونجا داریم که خیلی از من و شمای قرن بیست و یکی ازش بی‌اطلاعیم.این قصه از اونجا برام جالب شد که به فاصله‌ی چند ماه من با دو نفر برخورد داشتم که از قضیه‌ای تعریف می‌کردند که بوی جنایت و نسل‌کشی میداد. و من از قبل هیچ ایده‌ای نداشتم از این موضوع. رفتم تحقیق کردم و فهمیدم که این حکایت خونبار قصه‌ی خیلی درازی داره و هر چقدر هم که بیشتر جلو میرفتم بیشتر از عجیب و جالب بودن این موضوع متحیر می‌شدم.قصه قصه‌ی جزیره‌ی زنگباره. یه جزیره‌ای به طول تقریبن 90 و عرض 30 کیلومتر به فاصله 37 کیلومتر از کرانه‌ی شرق قاره‌ی افریقا. الان این جزیره جزو کشور تانزانیاست. ولی این که چی شد که اینطور شد قصه‌ی امروز ماست.میریم سراغ قصه‌ی زنگبار و انقلابش...انقلاب زنگبار - با چهره‌ی شیخ عبید کرومی، یکی از رهبران انقلابیخیلی وقت‌ها از خیلی جاهایی در اصطلاحات و ضرب‌المثل‌هامون اسم می‌‌بریم که خیلی راجع به این که کجان و چی هستند، ایده‌ای نداریم.مثلن چیا؟مثلن تگزاس! شاید قبل از فضای مجازی و دیدن ویدئوهایی که از شهرهای تگزاس، مثل دالاس و هیوستون و سن‌آنتونیو خیلی از ماها شاید نمیدونستیم که تگزاس اون قدری هم که تو مَثَل‌هامون میگیم، بی‌قانون نیست. هر چند بعضی وقتها اینا تأثیر پذیره از فیلم‌ها و سریال‌هایی که از اون مکان‌ها دیدیم.مثلن ترکستان! از همون حکایت سعدی که میگه ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی، این ره که می‌روی به ترکستان است... که ترکستان کجاست... جالبه که ترکستان هم ما جدیدنا ازش تو اخبار می‌شنویم. با کلیدواژه‌ی پاکسازی و نسل‌کشی مردمان اویغور در ترکستان شرقی... واقعن این ترکستان کجاست که شرقیش افتاده تو چین؟ از این سوال‌های این مدلی...یا اون قصه‌ی گنه کرد در بلخ آهنگری و به شوشتر زدند گردن مسگری... خیلی‌هامون احتمالن نمیدونیم اون سرزمین بلخ که زادگاه مولانا بوده و تو مرزهای افغانستان امروزی قرار داره الان اسمش شده مزارشریف...این یکی رو هم که خیلی وقتها هم استفاده می‌کنیم این مَثَل‌ئه. نه رومی رومی نه زنگی زنگی. جهان را کاری نیست جز زرنگی، گهی رومی نماید، گهی زنگی. که رومی منظورش سفید بودنه. سفید بودن مردمان روم، که منظورشون آسیای صغیر، روم شرقی اون دوران، ترکیه‌ی امروزیه. و منظور از زنگ هم کجاست؟ منظورشون از زنگ یه منطقه‌ی خاصی بود تو افریقا. در متون تاریخی سده‌های اولیه‌ی ظهور اسلام، کرانه غربی اقیانوس هند رو با اسم دریای زنگ یا به عربی بحر زنج میشناختند. کرانه‌ی غربی اقیانوس هند کجا میشه؟ شرق قاره‌ی آفریقا یه برآمدگی معروفی داره به نام شاخ آفریقا که با یه تنگه‌ی باریکی به نام باب المندب از آسیا جدا میشه. بخش ساحلی این شبه‌جزیره‌ی شاخ آفریقا رو تو نقشه با کشور سومالی می‌شناسیم. این منطقه‌ی بحر زنگ از جنوب سومالی شروع می‌شده و می‌رفته به سمت جنوب شهر به شهر، از مرزهای امروزی سومالی و کنیا و تانزانیا رد می‌شده و به موزامبیک امروز ختم میشده. این منطقه‌ی ساحل دریای زنگ به خاطر حجم بالای تجارت با شبه‌جزیره‌ی عربستان و بندرهای خلیج فارس و هند به مرور فرهنگ خاص خودش رو میگیره و این بستر تجاری شهرهای این کرانه ساحلی رو در جهان شرق به نام سواحل کم‌کم میشناسند. مردمشون هم به نام مردمان سواحلی معروف می‌شن. حالا جلوتر درباره‌ی این مردمان سواحلی یه کم بیشتر صحبت می‌کنیم.زنگبار و موقعیت آن نسبت به خاک قاره آفریقاحالا تجارت این منطقه چی بوده؟ تاجرهای فارس و عرب و هندی از شهرهای خودشون میومدند و کالا می‌اوردند و از این سواحل «طلا» «عاج فیل» «چوب آبنوس» و «عنبر» و «میخک» و این چیزها می‌بردند.‌مسیر تجارت چطور بوده؟ این تاجرها کی می‌اومدند به این سواحل؟ بادهای موسمی اقیانوس هند یه سیکل خاصی داشتند که اینا وقتی باد موافق از شمال به جنوب می‌وزیده از ولایت خودشون جمع می‌کردند می‌رفتند به سمت جنوب اقیانوس هند که این دریای زنگ در کرانه‌ی غربیش بوده. اونجا برای خودشون تو یکی از شهرهای این کرانه کنار می‌کردند و اتراق می‌کردند. این اتراق کردن همانا، خیلی از این تجار به دلیل سختی مسیر و دور بودن راه و هزار دلیل دیگه نمی‌تونستند همون سال برگردند دیار خودشون... چرا؟ چون باد از اواخر تابستون و اوایل پاییز دیگه طوری نبوده که کشتی‌ها رو برای برگشتن به مسیر شمالی همراهی و همیاری کنه. اینا تو همون شهرها می‌موندند. و بعضن از بین خانومای آفریقایی زن اختیار می‌کردند و همون جا تشکیل خانواده می‌دادند و می‌موندند.تو این منطقه‌ی سواحل، علاوه‌ بر شهرهای ساحلی یه سری جزیره هم بودند که اون جزیره‌ها ایستگاه‌های خیلی از این دریانوردها بوده. اما این وسط یه جزیره‌ بوده که خیلی موقعیت برتری به نسبت بقیه جزیره‌ها داشت. هم نزدیک به ساحل بود. هم لنگرگاه مناسبی برای کشتی‌ها بود. هم فاصله‌ی مناسبی از بقیه‌ی شهرهای ناحیه‌ی سواحل دریای زنگ داشت. هم خاک فوق‌العاده حاصلخیز و منظره‌های زیبا. بومی‌های افریقایی به این جزیره «اونگوجا» می‌گفتند. این جزیره بین تاجرهای شرقی – یعنی همون بازرگانهای فارس و عرب و هندی – به زنگبار – یعنی سرزمین زنگیان معروف شد. ریشه‌ی پسوند «بار» هم میگن این از برّ و بحر عربی به معنی خشکی میاد. و این جزیره بین همه‌ی تجار به زنگبار معروف شد. اسم زنگبار نه‌تنها رو جزیره‌ی اونگوجا بلکه رو جزیره‌های همسایه‌اش هم موند.نقشه‌ی جزیره‌ی زنگبار زنگبار در طول تاریخش توسط قوم‌های مختلفی اداره می‌شده. قدیمی‌ترین حکومتی که ازش در تاریخ زنگبار اسم برده شده، سلطنت کلوا بوده. کِلوا قصه‌اش یه ربط بسیار جالبی هم به ایران داره. تو افسانه‌ها میگن که یه شاهزاده‌ای از شیراز به نام علی ابن حسن در قرن ده میلادی قصد ترک وطن می‌کنه و راه دریا رو در پیش میگیره. حالا درباره‌ی این که چرا قصد ترک وطن هم میکنه تو روایت‌هایی که من خوندم دو تا علت اوردند. تو یه روایت گفتند که تو همون حوالی سالهای 350 هجری شاهزاده علی خواب می‌بینه که پی و ستون کاخش رو یه موش خیلی بزرگ با دندون‌ها و فک آهنی خورده و این خواب رو براش اینطور تعبیر می‌کنند که خونه براش بدشگونی داره و قراره رو سرش خراب بشه. شاهزاده علی هم تصمیم میگیره که با خانواده و یارانش برن به ساحل خلیج فارس و از اونجا قایق بگیرند و از فارس برن. کاروان شاهزاده تو هفت تا قایق تقسیم میشن و سفر رو شروع می‌کنن و تو طوفان دریای زنگ گرفتار میشن و هر کدوم از هفت تا قایق تو یه نقطه از ساحل دریای زنگ فرود میان و از نسل اونها قوم شیرازی به وجود میاد.یکیش هم گفته بوده که اون موقع پدر این شاهزاده که احتمالن رکن‌الدوله دیلمی، پادشاه سلسله‌ی آل بویه بوده از دنیا میره و بین وراث که هفت پسر بودند، اختلاف پیش میاد و ایشون ارثی بهش نمیرسه و از ترس این که برادراش قصد جونش رو داشته باشند از شهر رفته. و به شهری میرسه به نام مُقعدشاه. مقعدشاه یعنی همون شاه‌نشین یا پایتخت خودمون. این شهر آفریقایی که الان اسمش شده موگادیشو و پایتخت کشور سومالیه، اون موقع یه  سلطانی داشته و شاهزاده علی سعی می‌کنه از رسم و رسومات دیار خودش بگه و با سلطان موگادیشو ارتباط برقرار کنه که موفق نمیشه و دوباره عزم سفر می‌کنه و به جنوب منطقه‌ی سواحل میاد و اونجا کنار می‌کنه. یه جزیره‌ای در 300 کیلومتری جنوب زنگبار به نام کلوا. این آقای علی جزیره رو از حاکم اون منطقه – که مثلن رییس یه قبیله افریقایی بوده به قیمت چندین قواره لباس - می‌خره. اون موقع هم دسترسی به جزیره‌ها آسون نبود دیگه. این قبیله هم با چوب و طناب و یه سری امکانات اولیه یه پلی ساخته بودند که وقتی تو دریا تو حالت جزر قرار داشت و آب دریا پایین بود می‌تونستند تردد کنند. این آقای رییس قبیله هم بعد چند روز از این معامله‌اش با شاهزاده علی پشیمون میشه. اما وقتی آب تو نوبت بعدی پایین میاد که اینا هم به جزیره حمله کنند می‌بینن که آدم‌های شاهزاده پل رو خراب کردند و اثری از پل نمونده. و علی هم خودش رو حاکم جزیره کلوا اعلام می‌کنه. یه دختری رو هم از بومیان افریقا انتخاب می‌کنه به عنوان همسر خودش و بعداً با کشورگشاییاش روستاها و شهرهای اطراف از جمله جزیره زنگبار رو هم فتح می‌کنه.و خب الان قرن بیست و یک هم مردمانی تو تانزانیا و زنگبار هستند که خودشون رو از نسل شاهزاده علی می‌دونند. و قصه‌ی اینها جلوتر جالب‌تر هم میشه.مردمان شیرازی منطقه‌ی سواحلحکومت شاهزاده علی و نوادگانش در جزیره‌ی کلوا نزدیک به سیصد سال حکومت کردند. بعد از یه جایی به بعد تو قرن سیزده میلادی، یه طایفه‌ی یمنی به نام مهدالی حاکم میشن به منطقه سواحل و زنگبار. اونا هم نزدیک دویست و هفتاد هشتاد سال حکومت میکنن تا این که عصر اکتشاف میاد و جهانگردی‌های پرتغالی‌ها و اسپانیایی‌ها شروع میشه. اسپانیایی‌ها که افتاده بودند به رهبری کریستف کلمب دنبال مسیر رسیدن به هند از راه غرب، و خب یه قاره‌ی دیگه رو کشف می‌کنن.از اون سمت هم پرتغالیا به رهبری کاپیتان واسکوداگاما میرن دنبال کشف هند. این اکتشاف تو چه سالی داره اتفاق می‌افته؟ سال 1497. یعنی 775 شمسی. دو سال طول می‌کشه که که واسکوداگاما محیط قاره‌ی آفریقا رو دور بزنه و به هند برسه. یه جایی وسطای این مسیر هم به منطقه‌ی سواحل میرسه. به موزامبیک میرسه. موزامبیک یه جزیره‌ی کوچولو مثل زنگبار بوده منتها چند صد کیلومتر پایین‌تر از اونجا. (جالبه که اسم موزامبیک هم درست مثل زنگبار کم کم به کل سرزمین خشکیش هم اطلاق شده) تو جنوب منطقه‌ی سواحل. از اونجا هم به مومباسا در کنیای امروز میره. و بعدش هم به هند میرسه. دو سال بعد وقتی داشته از هند برمیگشته یه توقفی هم در محدوده‌ی زنگبار و کلوا داره. پرتغالیها هم کاتولیک بودند. مبلغ‌ها و کشیش‌های مسیحی رو با خودشون میبردند. کم کم از این جا به بعد که سر و کله‌ی پرتغالیا پیدا میشه. تاریخ خیلی از منطقه‌ها هم عوض میشه.چرا؟ چون سه سال قبل پادشاه‌های کاستیل (که پدر پادشاهی امروز اسپانیاست) و پرتغال باهم تو عهدنامه‌ی توردسییاس توافق کردند. چی توافق کردند؟ اصلن چی شد که اختلاف پیش اومد که اینا برای رفع اختلاف عهدنامه بستند؟ پرتغالیا و اسپانیاییا سر این که کدوم اکتشافات رو متصرفات خودشون بدونن به مشکل خوردند. کریستف کلمب میگفت جزایر آنتیل تو دریای کارائیب که کشف کرده برا کاستیل یا همون اسپانیاست. ژوآئوی دوم، پادشاه پرتغال هم ناراضی بود از این که چرا کریستف کلمب این اکتشافات رو به رو به پادشاه اسپانیا که اسپانسر این اکتشاف بوده هدیه کرده.خلاصه دعوا و ادعا و شکایت پیش پاپ که چرا اینطوره و چرا سهم پرتغال کمه و اینطوری که اسپانیا همه چیو برمیداره و این حرفا. بعد از جلسه و دیپلماسی و مذاکره مقرر میشه که فاصله‌ی بین متصرفات کیپ ورد در غرب آفریقا که برا پرتغال بود و جزایر آنتیل در کاراییب که کشف کریستف کلمب برای اسپانیا بود رو اندازه گرفتند. بینش رو یه خط فرضی رو نقشه کشیدند. خط از روی برزیل رد شد. گفتند هر چی غرب این خطه برای اسپانیا، یعنی بیشتر قاره‌ی آمریکا. هر چی هم شرقشه که میشه ساحل شرقی برزیل امروز و افریقا و سواحل خلیج فارس و هند هم برای پرتغال.حدود پیمان توردسییاساین پیمان همانا و اکتشافات پرتغالیا در آفریقا همان. اینا مدعی میشن به ساحل شرق آفریقا. تو موزامبیک و زنگبار و کنیای امروز پایگاه میزنن و کم کم مسیحیت رو ترویج میدن و ارباب‌ها و پادشاه‌های محلی رو یا با پول و کالا میخرن یا به زور شکست میدن و خودشون میشن حاکمای منطقه. همین قصه تو تنگه‌ی هرمز هم اتفاق افتاد. جنوب ایران و کرانه‌های شمالی و جنوبی تنگه‌ی هرمز برای یک و نیم دو قرن دست پرتغالیا باقی می‌مونه. اون هم تو اوج عصر اکتشافات اروپایی‌ها.تو زنگبار هم اینطور بود که یه کاپیتان پرتغالی به نام «روی لورنسو» میاد و از سلطان در ازای صلح با پرتغال خراج میخواد. این قضیه انجام میشه و برای دو قرن زنگبار تحت نظر پرتغال اداره میشده. مرکز اداری پرتغال در شرق آفریقا هم تو همون موزامبیک بوده که خب برای پرتغال اهمیت استراتژیک بیشتری داشته و تا همین پنجاه سال پیش هم در اختیارشون بوده. هر چند زنگبار حتا گفته میشه که اون دو قرن هم خیلی صحنه‌ی اتفاقات تاریخی عجیب و غریبی نبوده و پرتغالیا هم کاری به کارشون نداشتند. سلطان محلی جزیره هم یه خراجی بهشون میداده و با کشتی میفرستاده و موزامبیک و همین. اروپاییا مثل عربها و هندیا و ایرانیها تو اون منطقه حضور تجاری داشتند و این روند ادامه‌دار بود تا این که انتهای قرن هفدهم یه بار دیگه تاریخ ورق میخوره.سیستم ارباب بردگی سالها رایج بوده. و اربابهای عرب و اروپایی و حتا اربابهای بومی افریقایی هم برای تجارت ادویه از برده‌های سیاهپوست استفاده می‌کردند. تو همین جنگ تجارت و برده‌داری، سلطان افریقایی مومباسا (همون بندر معروف شمال سواحل که گفتیم الان تو کنیاست) تصمیم میگیره از اعراب تاجر استفاده کنه، با اونا متحد بشه و اروپاییا رو از اونجا بیرون کنه. این هم بگم که ما داریم خیلی ساده از کلی قصه مهم عبور میکنیم که به اصل مطلب برسیم. اینجا هم مسلمونا و بومیا باهم متحد میشن، پرتغالیا و بقیه اروپاییا رو قتل عام میکنن. خود عربهای عمانی هم که برای کمک به اربابهای اونجا اومده بودند. اونجا دست بالا رو گرفتند و اعلام سلطنت کردند و سلطنتشون رو هم از مومباسا اوردند به زنگبار. و به طور رسمی سلطنت اعراب عمانی در زنگبار آغاز شد. سلسله‌ی یعروبی. سلسله‌ای که پنجاه سال بعدش منقرض شد و سلطنت به خاندان آل سعید، یه خاندان عمانی دیگه رسید و شد سرآغاز پادشاهی زنگبار. سلطنتی که دقیقن تا 60 سال پیش دووم داشت. کشور مدرنی هم از روش تشکیل شد که اسمش شد سلطنت زنگبار. اما عمر این کشور مدرن خیلی کوتاه بود و اصل قصه این پادکست ما راجع به تموم شدن این سلطنته.تجارت برده در زنگباراواخر قرن نوزده که قدرتهای اروپایی برای استعمار آفریقا اومده بودند، جاهای مختلفی رو بین خودشون تقسیم کردند. تو منطقه‌ی سواحل، آلمان و بریتانیا جفتشون به این جزیره‌ی زنگبار نگاه ویژه‌ای داشتند. سال 1885 – یعنی یه زمانی در 10-12 سال آخر سلطنت ناصرالدین شاه بر ایران - آلمانی‌ها هم با کمپانی‌های استعماری خودشون به منطقه‌ی سواحل ورود میکنند. بعد چند سال اختلاف سر این که کدوم منطقه رو تصرف کنند، یا ارباب کدوم منطقه رو مطیع خودشون کنند، تو سال 1890 یه پیمانی بین نماینده‌های این دو قدرت استعماری امضا میشه که در نتیجه‌ی اون آلمان سه تا منطقه‌ی استراتژیک، یکی در جنوب غرب آفریقا، یکی در همین منطقه‌ی سواحل – که الان میشه بخشی خشکی و ساحل شرقی کشور تانزانیا و یه جزیره‌ی مورد اختلاف در دریای شمال اروپا هم رو عهده‌دار میشه، جزیره‌ی هلیگولند. از اونور زنگبار که یه جزیره‌ی کوچولو ولی خیلی مهم به لحاظ استراتژیک رو به بریتانیا واگذار میکنه. اونقدر مهم و راهبردی که بعدها سیاستمدارهای آلمانی افسوس می‌خوردند که در برابر یه منطقه‌ی سلطان‌نشین باارزش و پراهمیتی مثل زنگبار، چه چیزهای کم‌ارزشی رو بدست اوردند. و این در درازمدت به نفع بریتانیا در دوران استعمار میشه.خلاصه اینا تو اون پیمان که به پیمان هلیگولند-زنگبار معروف شد به توافق رسیدند. با سلطان زنگبار که یه آقای عرب‌تباری به نام سلطان حمد بوده به توافق می‌رسند برای محافظت از زنگبار. برای تحت‌الحمایه‌ی بریتانیا شدن. تحت‌الحمایه که تو ادبیات ژئوپلیتیک فارسی داریم ترجمه‌ی واژه‌ی protectorateئه. یعنی امور داخلی اون منطقه با حاکم محلیه، ولی در مناسبات بین‌المللی دیپلمات‌های بریتانیایی نماینده‌ی اونها بودند و در امور نظامی هم نیروهای مسلح بریتانیا باید از اونها محافظت می‌کردند. سلطان حمد هم شیش سال بعد به طرز مشکوکی میمیره. پسرعموش خالد که با انگلیسی‌ها خوب نبوده حاکم میشه. می‌گفتند که همین خالد سلطان حمد رو مسموم کرده که خودش حاکم بشه و انگلیسی‌ها رو بیرون کنه. بیرون کردنش هم شاید خیلی به وطن‌پرستی و روحیه‌ی استقلال‌طلبیش ربطی نداشته، میگن وقتی انگلیسی‌ها اومدند امور اداری رو از دست خالد و بقیه شاهزاده‌های عرب زنگبار گرفتند. مواجب و مستمریشون رو کم کردند. و امور اداره‌جات رو هم به اروپاییها واگذار می‌کردند. ایشون هم یه بار سعی کرد بریتانییا رو دور بزنه، موفق نشد. حصر خانگیش کردند و خلاصه سال 1896، خودش بعد اون قضیه مرگ مشکوک پسرعموش به سلطنت میرسه. انگلیسیا هم زیر بار نمیرن. میگن که ایشون مورد تایید ما نیست. سلطان باید اول بیاد از کنسول بریتانیا تایید ما رو بگیره. این سلطان خالد هم زیر بار نرفت و بریتانیا بهش اولتیماتوم میده و نیروهای دریایی بسیار پرقدرت بریتانیا هم سر این قضیه از راه دریا کاخ سلطان رو محاصره میکنند. نیروهای وفادار به سلطان هم تو کاخ آرایش دفاعی میگیرند.خالد ابن برغش، سلطان عرب زنگبارساعت 9 صبح 27 آگوست 1896 جنگی شروع میشه که در طول تاریخ به عنوان کوتاهترین جنگ ازش یاد شده. فقط و فقط 37 دقیقه‌ی بعدش بعد کشته شدن 500 تا از محافظای سلطان و مردم عادی‌ای که به کمکش اومده بودند، سلطان به کنسولگری آلمان پناه میاره و از راه دریا به دارالسلام میره. و جنگ همونجا تموم میشه. بریتانیاییا هم که قاطع جنگ رو برده بودند بدون تلفات جانی و فقط با یک زخمی. پسرعموی بزرگتر سلطان خالد، به نام حمود که طرف خودشون بوده رو میارن و با نام سلطان حمود به پادشاهی میرسوننش. کمتر از یک سال بعد هم این سلطان حمود تحت فشار بریتانیاییها قانون لغو برده‌داری رو امضا می‌کنه. قانونی که بیش از شصت سال بوده بریتانیا خودش به قوانینش اضافه کرده بوده. در خیلی از جاها. در خود خاک انگلیس، در سرزمین‌های خودش در قاره‌ی آمریکا ممنوع کرده بوده. اما زورش به این فرهنگ برده‌داری زنگبار نرسیده بود. یا زمان رو مناسب نمیدیده یا هرچی. بالاخره این سیاست خودشون رو هم اون سال 1897 اجرا می‌کنند و تاثیر خودشون رو بیشتر بر زنگبار تحمیل می‌کنند.تصویری رسم شده از جنگ بریتانیا و زنگبار - کوتاهترین جنگ ثبت شده در تاریخ جامعه‌ی زنگبار جامعه‌ی چندملیتی‌ای بود، در سایه‌ی امپراتوری بریتانیا بیشتر هم میشه. از هند از کنیا از کارائیب از سایر نقاط جهان میان و اونجا برای تجارت زندگی می‌کردند. مثلن فردی مرکوری، خواننده‌ی معروف گروه کویین متولد استون‌تاون یا همون شهر سنگی زنگباره. پدر و مادرش مال جامعه‌ی پارسیان هند بودند. زرتشتیان هند که خودشون رو به مهاجرین ایرانی زمان صدر اسلام نسبت می‌دادند. و اکثراً تو ایالت گجرات هند ساکن بودند. یا خیلیاشون هم تجار موفقی در بمبئی و سایر بندرهای مهم حاشیه‌ی اقیانوس هند شدند. فردی مرکوری با نام تولد «فرخ بولسارا» در سال 1946 تو زنگبار به دنیا اومد. و چه بسیار خانواده‌های دیگری که برای تجارت و زندگی به این جزیره‌ی آفریقایی می‌اومدند.این حالت تحت‌الحمایگی بعد جنگ‌های جهانی هم ادامه داشت تا این که بریتانیا بعد جنگ دوم به این جمع‌بندی رسید که باید مستعمره‌داری رو کنار بذاره. سال 1960 هارولد مک‌میلان نخست‌وزیر بریتانیا تو آفریقای جنوبی یه سخنرانی معروفی ارائه می‌کنه. معروفترین جمله‌اش این بود که «روی این قاره‌ی آفریقا بادی از تغییر خواهد وزید» و امیدواره که این تغییر مثل جنگ فرانسه و الجزائر خونین و پرتلفات نشه و تو همون دوران نخست‌وزیری خودش سودان، غنا و مالزی مستقل میشن و اعلام موجودیت میکنن. تانگانیکا که میشه نزدیک‌ترین بخش آفریقا به زنگبار هم مستقل میشه. کنیا هم همینطور.منتها قصه‌ی انقلاب زنگبار خیلی پیچیده میشه. اینطور که زنگبار خودش ارباب داشته. سلطان داشته. بریتانیا هیچوقت به زنگبار استقلال کاملی اعطا نکرد چون هیچوقت تسلط کاملی روش نداشت که بخواد این کار رو انجام بده. اون هم تا جامعه‌ی کوچیکی که مردمش خیلی هم‌ریخت و یکدست نیستند. سیاهان افریقایی هستند. عرب‌ها از قدیم بودند، از وقتی سلطنت به اعراب عمانی هم رسید بیشتر هم شدند. هندی‌ها هم هستند، در تجارت و بازار بسیار بسیار هستند. خود اروپاییا حضور پررنگی دارند. و یکهو این بریتانیا قرارداد تحت‌الحمایگی رو به پایان می‌رسونه و دست زنگباریا خیلی خالی میشه. اون هم جامعه‌ای که سالهای سال با سیستم ارباب و بردگی اداره می‌شده و حتا بعد 70 سال از لغو رسمی برده‌داری هم هنوز این سیستم به طور غیررسمی برقراره. ارباب‌های تاجر اروپایی و عرب و برده‌هایی که الان شدند کارگران بسیار ارزان‌قیمت مزارع زنگبار. با مزد خیلی ناچیز میخک و نارگیل و ادویه‌ها و محصولات کشاورزی رو برداشت می‌کردند و سود فروش از اونا به جیب ارباباشون می‌رفت. حتا این ادویه میخک، یعنی میخک صدپر هم بومی خود زنگبار نبود. تجار آسیایی درخت این ادویه رو از جزایر خاور دور، از یه جاهایی که الان جزو کشور اندونزیه. اورده بودند اونجا. دیدند خاک و آب و هوای زنگبار مناسب کشت این گیاهه. تمام تمرکز کشاورزیشون رو گذاشته بودند رو این ادویه. طوری که یه زمانی هشتاد درصد این میخک، میخک صدپر، تو همین زنگبار تولید می‌شده و از همونجا به کمک تاجرها و بازرگانها به جهان صادر میشده. این میخک یه خرده با گل میخکی که ما میشناسیم هم متفاوته. اون چای میخک که تو فیلم‌ها شاید شنیده باشیم. این اون میخکه. خلاصه، این ادویه انقدر با نام زنگبار یکی میشه که عکسش، یعنی نقاشیش به پرچم زنگبار اضافه میشه. یعنی همین پرچم و نشونی که تو کاور این اپیزود هست، همون میخک زنگباره. هویت این سلطنت تو محصول کشاورزی عمده‌اش یعنی میخک صدپر یا به انگلیسی clove  تعریف می‌شد.پرچم سلطنت زنگبار منقش به نقش گل میخک صدپر این جامعه‌، جامعه‌ی تجاری و ارباب و رعیتیه. جامعه‌شون هم به طور سیاسی و اجتماعی به اون بالندگی و پختگی نرسیده بود که بخواد تصمیم مهمی برای آینده‌ی خودش بگیره. قرن‌ها سلطانی از خودشون یا از اعراب تکیه بر تاج و تخت میزد و فرمان میداد و با همین سیستم هم باید پیش میرفت. حالا اینا برای مستقل شدن باید پارلمان تشکیل می‌دادند. مجلس برای تصمیم‌گیری، تو جامعه‌ای که از هر قوم و نژاد و رنگ پوستی توش هست. این کار رو خیلی سخت کرد براشون.حالا سیستم سیاسی داره تشکیل میشه، خیلی از آدم‌های اون دوره، هند رو دیده بودند که چی جوری برای استقلال تلاش کرد و تهش با تفکیک بین هندوها و مسلمونها به دو کشور هند و پاکستان تقسیم شد. تو زنگبار هم احزاب سیاسی بر مبنای نژادها و قومیت‌ها تشکیل می‌شد.اون موقع زنگبار سیصدهزار نفر جمعیت داشت. 50 هزار نفرش عرب بودند. 20 هزار نفر که هندی‌تبار بودند. یه چندهزارتایی هم طبقه‌ی الیت اروپایی بودند. الباقی جمعیت دویست و بیست و چند هزار نفری افریقایی بودند. حالا این افریقایی‌ها هم یکدست نبودند. طایفه‌های شیرازی خودشون رو جدا از بقیه افریقاییها می‌دونستند. اون ژن ایرانی‌ای که ادعا می‌کردند داشتند – که همین اخیراً تو یه مطالعه‌ای تو همین سال 2023 هم ثابت شد که شیرازیها قرابت ژنتیکی خاصی با ایران و خاورمیانه دارند – خودشون رو تافته جدابافته می‌دونستند. بالاتر از بقیه افریقایی‌ها.این اقوام برای خودشون حزب تشکیل دادند. عرب‌ها حزب ناسیونالیست عرب زنگبار Zanzibar nationalist party  زد ان پی رو تشکیل دادند. به تقلید تفکر پان‌عربی-مارکسیستی جمال عبدالناصر در مصر.جمعی از اربابان عرب جزیره‌ی زنگبارافریقایی‌ها و شیرازی‌ها باهم یه حزب ائتلافی میانه‌روتری تشکیل دادند به نام حزب افروشیرازی. ASP. این حزب افروشیرازی بر مبنای مقابله با هژمونی اعراب ساخته شده بود. اینها هم با خودشون به مشکل خوردند. یه عده از همین افریقایی‌ها و شیرازی‌ها آرمانهای ضدعربی حزب رو دوست نداشتند، رفتند یه حزب دیگه زدند به نام حزب مردم زنگبار و پمبا – پمبا دومین جزیره‌ی بزرگ مجمع‌الجزایر زنگبار بود.ژانویه سال 1961 این حزبها که تازه جون گرفته بودند. برای انتخابات پارلمان خودشون رو آماده کردند. یه مجلس ملی با 22 کرسی که از بین کاندیداهای معرفی شده از طرف این احزاب قرار بود پر بشه. 22 کرسی که بردن دوازده تاش برای گرفتن اکثریت و تشکیل دولت کافی بود. نتیجه‌ی انتخابات چی شد؟ حزب افروشیرازی به رهبری شیخ عبید کرومه، یازده صندلی. حزب znp که برای عربها بود چقدر؟ اون هم یازده صندلی. نتیجه برابر. بن‌بست سیاسی. اختلاف و بحث. بریتانیا هم در نقش بزرگتر میاد برای جزیره‌ی پمبا. که جزیره کوچیکتر بود یه کرسی دیگه مد نظر میگیره. که بشه 23تا. دیگه برابری پیش نیاد. لزومن یه طرف برنده بشه.دوباره پنج ماه بعد، یعنی ماه ژوئن، انتخابات مجدد برگزار میشه. شاخه‌ی ناراضیای حزب افروشیرازی رو یادتونه که رفتند با عربها حزب ائتلافی زدند؟ حزب مردم زنگبار و پمبا. ائتلافشون تو این انتخابات جواب میده و  با حزب عرب ناسیونالیست اینا اکثریت رو بدست میارن. با 13 کرسی. 13 کرسی از 23 کرسی موجود. ده صندلی دیگه هم به حزب افروشیرازی میرسه.25. با اینکه تعداد رأی‌دهنده‌ها به حزب افروشیرازی بیشتر بود. چون جمعیت افریقایی‌ها و شیرازی‌ها خیلی خیلی بیشتر بود. این جا کار گره میخوره. حزب افروشیرازی اتهام تقلب به انتخابات میزنه. شورش میشه و 68 نفر جونشون رو سر شورشهای انتخاباتی از دست میدن. ولی خب دولت تشکیل میشه و دو سالی اون دولت سر کار باقی می‌مونه.سال 1963 دیگه قرارداد تحت‌الحمایگی داره کاملن تموم میشه. دیگه تقریبن چیزی نمونده که کل نیروهای بریتانیایی خارج بشن و استقلال کامل برای زنگبار حاصل بشه. یه انتخابات دیگه برای پارلمان برگزار میشه. منتها این بار اختلاف تو حزب عرب ناسیونالیست هم پیش میاد. از بین این اعراب یه عده جوون پیکارجو که انگیزه‌ها و گرایشای چپ بیشتری هم داشتند، میان از حزب جدا میشن و یه گروه سیاسی‌چریکی تشکیل میدن به نام حزب امت. ولی حتا این اختلاف هم باعث نمیشه که اقلیت عربها تو پارلمان اکثریت رو بدست نیارن. طوری که حزب افروشیرازی که 54 درصد مردم بهش رای داده بودند فقط برنده 13 تا 31 صندلی انتخابات اون سال شدند.اون سال 160 هزار نفر تو انتخابات رای دادند. 87 هزار تاشون به نماینده‌های حزب افروشیرازی رای دادند. از این 87 هزار تا بهشون 13 صندلی رسید. از اون سمت حزب عربی 47هزار تا رای اورده بود ولی 12 تا کرسی داشت. اون حزب مردم هم 6 کرسی باقی مونده رو با مجموع 25هزار رای بدست اورده بود. مشخص بود یه این سیستم داره خیلی ناعادلانه پیش میره. خیلی مناسب این حوزه‌های انتخاباتی توزیع نشدند. و یه جای کار خیلی خیلی داره می‌لنگه. همین داستان فضای جامعه رو آبستن یه سری اختلافا و دعواهای جدی کرد.26. انتخابات تو ماه ژوئیه – جولای برگزار میشه. پنج ماه بعد، دسامبر 1963، یعنی آذر سال 1342، بیانیه‌ی استقلال سلطنت زنگبار منتشر میشه. سلطان عرب زنگبار، سلطان جمشید، پسر نوه، یعنی نتیجه‌ی اون سلطان حمودی که گفتیم بریتانیاییا هفتاد سال قبل به سلطنت رسونده بودنش به عنوان رئیس این کشور تازه مستقل شده به کار سلطنتش ادامه میده. سلطنتش هم سلطنت مشروطه شده دیگه، سلطنت مطلقه نیست. پارلمان هست. و این پارلمان هم خیلی پرحاشیه داره کارش دنبال میشه.  ولی مردم خیلی اقبال مثبتی به این قضیه استقلال نشون نمیدن. خیلی انگار براشون مهم نیست که استقلال بعد سالها در خونه‌شون رو زده. شعله‌ی اختلافها بین افریقایی‌ها و شیرازی‌ها با عرب‌ها بسیار بسیار جدی‌تر از اونی بود که بخواد این استقلال وضعیتش رو بهتر کنه. دولت هم که افتاده بود دست ائتلاف عربهای ناسیونالیست. به محض استقلال هم اداره‌ها و پلیس و بقیه‌ی ارگانها رو از مخالفاشون پاکسازی کردند و دست آدمهای طرفدار خودشون سپردند.حتا یک بار تو یکی از همین نطق‌های مجلس، یکی از نماینده‌های عرب پارلمان وقتی شیخ عبید رهبر حزب افروشیرازی ازش سوال پرسید خیلی بد جواب داد و گفت من اصلن به حرفای این قایقران بی‌مقدار غلام جواب نمیدم و اگر هم در مجلس اینها کرسی بیشتری ندارند به خاطر عقل کمتر اونها و خرد بیشتر اعرابه... از اینجور حرفها...و یه حرکتی که خیلی تو آتیش این نارضایتی دمید چی بود؟ این بود که حزب ناسیونالیست عرب که الان دولت دستش بود، اومد حزب رقیب یعنی حزب افروشیرازی رو غیرقانونی اعلام کرد. همین کار کافی بود که اختلاف سیاسیشون دیگه کم کم بوی بحران به خودش بگیره...اینجا اینا یه گل به خودی هم به خودشون زدند. چی بود؟ این بود که اینا پلیس‌های سیاهپوست رو از کار بیکار کردند. ولی به خاطر کم شدن مخارجشون به این پلیسای از کار بیکار شده پول ندادند بهشون که از جزیره برگردند به خاک افریقا. یعنی یه عده آموزش‌دیده‌ی نظامی رو بدون کار داخل زنگبار رها کردند. جلوتر می‌بینیم که این قضیه خیلی براشون گرون تموم میشه.کی براشون گرون تموم میشه؟ بامداد روز 12 ژانویه‌ی سال 1964. یعنی 33 روز بعد اعلامیه‌ی استقلال زنگبار...نفرت و کینه‌ی دیرین سیاهان از اعراب از عوامل مهم رخ دادن انقلاب زنگبار بود.جان اوکللو. ایشون بازیگر نقش اول صحنه‌ی زنگبار میشه. خیلی هم اسمش به اسم‌های اسلام و فرهنگ سواحل و اینا نمیخوره. خب چون زنگباری هم نبود. ایشون فرمانده شورشی بود که 12 ژانویه اتفاق می‌افته. کجایی بود؟ برای اوگاندا. اوگاندا کجاست؟ سرزمین دیگه‌ای داخل خاک آفریقا که همسایه‌ی غربی مشترک کنیا و تانزانیاست. ایشون زنگبار چیکار می‌کرده؟ برای جواب این سوال باید یه خرده زمینه و بکگراند ایشون رو بهتر بشناسیم. ایشون یه نظامی افریقایی بوده متولد اوگاندا. اوگاندا هم مثل کنیا، تانگانیکا که گفتیم نزدیکترین اقلیم به زنگبار بوده، و خود زنگبار کلونی و مستعمره بریتانیا بوده. تو سن کم وارد نظام میشه. به عنوان سرباز ارتش مستعمرات به این شهر و اون شهر می‌رفته. ایشون رو یک بار تو بندر مومباسای کنیا به جرم تجاوز محاکمه می‌کنند. از ارتش اخراج میشه و دو سال براش حبس می‌برند و ایشون تو اون دو سال خیلی کینه از بریتانیاییا به دل میگیره. انگیزه‌های ضداستعماری توش به وجود میاد و از این حرفا. بعد از یه مدت زندان، آزاد میشه و با کشتی میره به جزیره‌ی پمبا. پمبا: همون جزیره‌ی کوچکتر نزدیک به زنگبار. این آقای جان اوکللو اونجا عضو تشکیلات حزب افروشیرازی آقای شیخ عبید کرومی میشه. اون موقع ایشون 24 سال سنش بوده. تو همون سن هم به خاطر حرفها و عقاید شدیدن رادیکال و ضداستعماریش خیلی حاشیه داشته. از هندیا به خاطر دست گرفتن بازار خوشش نمیومده. با انگلیسیا که گفتیم چرا خوب نبوده. و همچنین از اعراب هم دل خوشی نداشته و اونا رو عامل بدبختی سیاهان زنگبار می‌دونسته. خودش هم که گفتیم اصلن زنگباری نبوده. این با همون ادبیات غیربومی‌ستیزیش میره تو جزیره‌ی زنگبار منطقه به منطقه روستا به روستا برای خودش یار جمع می‌کنه که بخواد بومیا رو علیه غیربومیا تحریک کنه. این یارهایی که جمع می‌کنه هم تحت عنوان کمیته‌ی جوانان حزب افروشیرازی ساماندهی می‌کنه.  این کمیته هم برای سلطان جمشید و حکومت اعراب طرح براندازی‌ای می‌چینن که این پلن کی عملی میشه؟ صبح روز 12 ژانویه.من یه نکته رو اینجا تذکر بدم. از اینجا به بعد صحبتمون یه خرده صحبت از خشونت میشه. خشونتی هم که تو این واقعه اتفاق افتاد خشونت عریانی بوده. به خاطر همین ممکنه یه خرده از این مطالب برا همه‌ی سلیقه‌ها و سنین مناسب نباشه. ساعت 3 صبح روز براندازی، جان اکللو و یارهاش که ششصد تا هشتصد نفر براورد شدند. با چوب و چماق میرن یکی از پاسگاه‌های حاشیه‌ی استون‌تاون رو تسخیر میکنند و مسلح میشن. افسرها رو هم گروگان میگیرند و با سلاح‌هایی که از پاسگاه به دست اوردند میرن چندتا پایگاه دیگه رو تسخیر کنند. جالبه که دقیقن این اتفاقها داره وقتی می‌افته که دیگه تو اداره‌ی امور اروپاییا نقشی ندارند. یه روایتی میگفت از بین ده‌ها نیروی پلیس و مستشار نظامی اروپایی فقط تو روز انقلاب 6تاشون تو جزیره‌ی زنگبار باقی مونده بودند. یعنی دیگه حتا سلطان هم حمایتی از خارج نداشت. خلاصه اینها رفتند به سراغ اهداف بعدی، کجاها رو هدف گرفته بودند؟ ایستگاه رادیو، فرودگاه، و یه پاسگاه دیگه. با اسلحه‌هایی که تازه به دستشون رسیده بود و میرن ایستگاه رادیو و تلگراف و تلفن رو میگیرند. ایستگاه رادیو رو هم که بلد نبودند چطوری ازش استفاده کنند. اینا چند ساعت قبلش رفته بودند خونه‌ی یکی از نماینده‌های حزب افروشیرازی یه اسلحه رو شقیقه‌اش گذاشتند و ازش با تهدید خواستند که چند نفر رو در اختیارشون قرار بده که کار فنی رادیویی بلد باشند. اون نماینده هم قبول می‌کنه و چند ساعت بعد تو رادیو خود جان اکللو پشت میکروفون میره و بیانیه‌ی انقلابیش رو می‌خونه. رو خودش لقب مارشال خلق زنگبار و پمبا میذاره. و خطاب به سلطان میگه که سلطان خودش و خانواده‌ی خودش رو بکشه قبل اینکه دست خودش و گروهش به اون برسه و بکشتشون. از اونور هم ارتباطات تلگرافی و تلفنی رو با خارج قطع می‌کنند که کارشون بدون مخابره‌ی خبر پیش بره. اونا تا بعد از ظهر اون روز فرودگاه و کاخ سلطان رو هم بدون مقاومت آنچنانی از آن خودشون می‌کنند.جان اکللو فرمانده شورشیان زنگبار و یارانش در روز انقلاب زنگبار سلطان جمشید هم به همراه خودش قبل از سر رسیدن قوای شورشی مخفیانه سوار کشتی‌ میشه و به سفارت بریتانیا و بعدش به لندن پناه میاره. چندین بار می‌خواسته حتا به دیار اجدادی خودش یعنی عمان برگرده. ولی هیچوقت موافقت نکردند باهاش. اون مجبور میشه لندن بمونه و دیگه به زنگبار برنگرده. تا این که سه سال پیش یعنی اواخر سال 2020، هیثم بن طارق سلطان جدید عمان، موافقت کرد که خویشاوند دورش در 90 سالگی به عمان برگرده. و الان سلطان جمشید در همون عمان اقامت داره.سلطان جمشید ابن عبدالله و خانواده‌اش، آخرین سلطان زنگبار پس از پناه بردن به بریتانیا  بعد از اتفاقای اون روز حالا شورش به روستاها و شهرهای دیگه ی جزیره‌ کشیده شده بود. سربازهای کمیته‌ی جوانان حزب افروشیرازی به جان خونه‌زندگی‌ هندی‌ها و اعراب افتادند. مردان عرب سعی می‌کردند با شمشیر و تفنگ سرپر از خودشون دفاع کنند ولی شورشیا به اسلحه‌های اتوماتیک مجهز شده بودند. به خونه‌هاشون یورش می‌بردند و اونها رو می‌کشتند.از اونور هم جان اکللو به یارهاش دستور داده بود که هر مرد عرب یا هندی‌ای که دیدند رو بکشند. حتا به نوجوون‌هایی که تازه به بزرگسالی رسیدند هم رحم نکنند. به زنهای عرب و هندی تجاوز کنند. ولی خب به پیرزن‌ها و زنان باردار کار نداشته باشند و دخترهای باکره رو هم مورد تجاوز قرار ندن، اون هم نه به خاطر جنبه اخلاقیش، به خاطر اینکه تعرض به دختر باکره بدشگونی و بدیمنی میاره. معلوم هم نیست که چقدر به حرفاش عملی شد. ولی به فاصله‌ی چند روز 13 تا 20 هزار نفر قتل گزارش شد. هزاران تجاوز به زن و دخترهای مردم اتفاق افتاد. تقریبن همه‌شون هم عرب یا هندی‌تبار. میگن تو قبرستان‌ها چاله می‌کندند. مردها و زنها رو همون جا قتل عام می‌کردند. اعضای بدنشون رو می‌بریدند. آلت تناسلی مردها رو می‌بریدند و تو دهان اون جنازه فرو می‌کردند. عده‌ای که شانس اوردند و زنده موندند رو تو کمپ‌ها و اردوگاه‌ها نگه داشتند که برشون گردونند به شهر خودشون. خیلیاشون حتا فرصت اینو نداشتند که هیچ وسیله‌ یا اندوخته‌ی خودشون رو بردارند و سوار کشتی بشن. فقط رفتند. فقط رفتند و پشت سرشون رو نگاه نکردند. تو شرایطی که دریا و جریان اقیانوس هند اصلن مناسب کشتیرانی برای اون منطقه هم نبود. روزها روی کشتی بدون هیچ چیزی بودند که فقط بتونن به جایی برسن که رنگ اون آشوب هولناک رو نبینن. میگن به فاصله‌ی چند هفته جمعیت زنگبار 35 درصد کم شد. از اونا سیصد و چند هزار نفر فقط حدود دویست هزار نفر موندند. تقریبن همه‌شون هم سیاهان افریقایی. البته شورشی‌ها با اروپایی‌ها کاری نداشتند. حالا یا جرئتشو نداشتند با اونا کاری داشته باشند یا توافقی کرده بودند با کنسولگری‌های خارجی رو کاری نداریم.قتل عام اعراب در جریان انقلاب زنگباراز اونور سیاستمدارهای حزب‌ها کجان؟ اون شیخ عبید کرومی کجاست؟ اصلن نقش اینا تو این براندازی چی بود؟ چیزی که جالبترش میکنه اینه که اون تیم سیاستمدارها اصلن پلن دیگه‌ای داشتند برای براندازی. اونا قصد داشتند 19 ژانویه با کمک نیروهای خارجی، مثلن نیروهایی که از کنیا و تانگانیکا میومدند کودتا کنند و سلطان رو کنار بزنن. خود آقای عبید کرومی هم روز کودتا تو زنگبار نبود. تو تانگانیکا بود. تو شهر دارالسلام. اول هم اصلن این شورش رو گردن نگرفت. گفت جان اکللو خودسر شده خودش رفته شورش کرده، اصلن ما بهش نگفته بودیم. بعد که شورش هم موفق شد حالا میزد زیرش که نه جان اکللو کاره‌ای نبوده تو جنگ و اینا. ما خودمون تو حزب امت چریک‌های آموزش‌دیده داشتیم. اینا رفتند کوبا زیر نظر کاسترو آموزش دیدند و حالا اومدند اینجا انقلاب کردند. خلاصه اول انکار و بعدن اصرار که ما بودیم و اکللو کاره‌ای نبوده. آقای عبید کرومی به نمایندگی از حزب افروشیرازی میاد و پایان سلطنت زنگبار رو اعلام میکنه. خودش رو رییس جمهور کشور جدید جمهوری خلق زنگبار و پمبا اعلام می‌کنه. خودش تمایل به جهان غرب داشته، ولی اون حزب امت که از دل جمعیتشون بیرون اومده بوده، گرایشای چریکی داشتند. رهبر اون جزب امت به نام عبدالرحمان بابو رو اول وزیر خارجه‌ی دولت خودش اعلام می‌کنه. ولی خیلی بهش اعتمادی نداشته. به خاطر همین خیلی محتاط بود این آقای شیخ عبید سر این سیاست‌بازی‌ها.فرماندهان انقلاب زنگبار (از راست به چپ) عبدالرحمان بابو (رهبر حزب امت) - جان اکللو (مارشال خلق پمبا و زنگبار) - شیخ عبید کرومی (رهبر حزب افروشیرازی) جان اکللو هم خیلی انتظار داشته که حالا شیخ عبید حسابش کنه و یه جایگاه خیلی بالایی بهش بده. منتها این که ایشون اصن زنگباری نبوده و اوگاندایی بوده و اینا انگار خیلی تاثیرگذار بوده. خود شیخ هم خیلی تحویلش نمیگرفته. اصلن بهش پستی نداد و فقط بهش اجازه داد که همون لقب مارشال خلق زنگبار و پمبا رو برا خودت داشته باش. و اصن بهایی به این جان اکللو نداد. جان اکللو هم اصلن از اونجا اخراج میشه. بعد سر از کنیا درمیاره، از کنیا هم اخراج میشه، آخرش به اوگاندای ایدی امین دیکتاتور پناه میاره. ایدی امین هم این آقا و سبقه‌ی انقلابیش رو تهدیدی برای خودش می‌دونسته. همون جا بی‌سروصدا سربه‌نیستش می‌کنه و سرنوشت این فرمانده‌ی انقلابی در همون زادگاه خودش اوگاندا به پایان میرسه. فرمانده‌ی انقلابی‌ای که نه پولیتیک‌باز بود نه خیلی علاقه‌ای به سیاسی‌بازی و این کارها داشت. آدمی بود که انگار کلی نفرت انباشته براش انگیزه شد که خودسر رو دست رهبرهای حزبش بلند بشه و یه کار عجیب غریب بکنه. حتا بعد انجام دادن اون کار عجیب غریب هم بهش بهایی داده نشد. رفت. از اینجا رونده و از اونجا مونده. و اون چیزی که فکر می‌کرد افتخار زندگیش باید باشه شد بلای جونش رو و باعث شد به اقبال چندانی نرسه. از اون سمت شیخ عبید هم می‌بینه که خطر چپ‌ها خیلی داره جدی میشه و ممکنه پشتیبانی غرب و مخصوصن بریتانیا رو تو این قضیه از دست بده. به خاطر همین درست بعد این که طوفان شورش و انقلاب زنگبار میخوابه شروع میکنه با کشور همسایه‌شون یعنی تانگانیکا که همزمان با هم به استقلال رسیده بودند. مذاکره می‌کنه برای اتحاد. اتحاد یعنی چی؟ یعنی این که این دو کشور یکی بشن. مذاکره‌ی شیخ عبید و سران کشور تانگانیکا چند هفته‌ای طول می‌کشه. 26 آوریل همون سال، یعنی تقریبن صد روز بعد کشتار زنگبار، بیانیه‌ی اتحاد اعلام میشه، اتحاد با عنوان تولد کشوری به اسم «جمهوری متحده تانگانیکا و زنگبار». شیش ماه تو انتهای اکتبر همون سال اسم جدیدی رو برای این کشور پیشنهاد می‌کنند. اسمی که ترکیبی از دو اسم تانگانیکا و زنگبار بود. تان از تانگانیکا و زان از زنگبار، و یا به عنوان پسوند مکان، حاصل شد کشوری جمهوری متحده‌ی تانزانیا. کشوری که ما این روزها به اسممون شاید هر از گاهی جایی شنیده باشیم. در حالی که نمی‌دونیم روزگاری چه قرابت‌هایی با اون اقلیم داشتیم.تمبری به مناسبت تشکیل جمهوری متحد تانزانیاتانزانیا روی خون کسانی بنا شد که روزگاری عامل رونق و شناخته شدن اون دیار بودند. کسانی که با قتل و اخراجشون کشوری رو از مسیر پیشرفت عقب انداختند. این عقب افتادن شاید معلول سیاست‌های استعمارگران برای فردای استقلال اون مناطق بود شاید هم عذاب خودخواسته رهبران اون انقلابها ولی هر چه که بود خون هزاران زن و مرد و کودک برای گناه پدرانشون ریخته شد که از جزیره ای فرسنگها دورتر از دیارشون فرهنگ ارباب و بردگی رو به یادگار گذاشته بودند.ممنون که به پادکستم توجه کردید.ممنون میشم که نسخه‌های شنیداریش رو هم بشنوین. و برای دوستانتون بفرستین.این اپیزود اول پادکست پدیاگویی بود. کاری از پروژه امین‌پدیا. </description>
                <category>امین‌پدیا</category>
                <author>امین‌پدیا</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2024 18:33:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعریف مجدّد مفاهیم بیش از حد ساده‌سازی شده - مقدّمه</title>
                <link>https://virgool.io/@aminoxicity/%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%85%D8%AC%D8%AF%D9%91%D8%AF-%D9%85%D9%81%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%91%D9%85%D9%87-twdx4vzoipii</link>
                <description>در زندگی روزمره‌ی خودمون مفاهیم زیادی وجود دارند که در واقعیت نمی‌تونیم حسشون کنیم. حس کردن به این معنی که از حواس پنج‌گانه‌ی خودمون نمی‌تونیم برای درکشون استفاده کنیم. اهالی فلسفه، به این مفاهیم میگن «سوبژکتیو» [Subjective]. برای فارسیش هم اصطلاح‌های «نظری»، «ذهنی» و «درونی» رو پیشنهاد کردند. برای این که با مفاهیم هم‌اصطلاح دیگه قاطیشون نکنیم، از این به بعد با همون اصطلاح سوبژکتیو این موارد رو تو این یادداشت‌ها بیان می‌کنم. متضاد این اصطلاح هم ابژکتیو [Objective] هستش که «عینی» معمولاً ترجمه میشه. ویژگی این دو مفهوم رو تو نگاره‌ی زیر می‌تونید ببینید.ویژگی‌های مفاهیم سوبژکتیو و ابژکتیواز ابتدای خلقت بشر، چیزهای زیادی بودند که در واقعیت وجود نداشتند ولی آدمیزاد اونها رو انقدر تکرار کرده که به حقیقت خودش تبدیل کرده. نمونه‌اش هم پول، تقویم، حقوق بشر، مرز، کشور، اقتصاد، هندسه و حتی ریاضیات! چطور میشه ثابت کرد که جهان در عمل به هفت روز «شنبه و یکشنبه و دوشنبه و سه‌شنبه و چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه» تقسیم میشه؟ یا چطور عدد هزار رو میشه تو طبیعت نشون داد؟ یا چطور ذهن ما تشخیص میده که صد دلار آمریکا ارزشمندتره یا صد دلار کانادا؟ همه‌ی این‌ها مفاهیم غیرواقعی‌ای هستند که انقدر در ذهن انسان‌ها نسل به نسل جابجا شدند که ما اون‌ها رو به عنوان بدیهیات شناسایی کردیم؛ غافل از این که این‌ها جز دروغ‌های (به معنی غیرواقع نه به معنی ناحق) بیش‌ازحد تکرار شده نیستند.هرچند ذهن ما شاید هنوز هم نتونه این مفاهیم رو واضح بفهمه. مفهوم اقتصاد هنوز برای خیلی از ماها واضح نیست. خیلی‌ها از همون ابتدای تحصیلاتشون در درک اعداد مشکل دارند. تو یه پژوهش روان‌شناسی‌ای که در دهه‌ی 80 میلادی در آسیای مرکزی - که اون موقع جزو اتحاد جماهیر شوروی بودند و الان شامل کشورهای ترکمنستان، ازبکستان، تاجیکستان، قزاقستان و قرقیزستان میشن- انجام شد مشاهده شد خیلی از کسانی که از سواد مدرسه‌ای محروم بودند، با دیدن اشکال هندسی (مثل مثلّث، مربّع و دایره) اونها رو شبیه به چیزهای طبیعی (ابژکتیو) مثل پرنده، میوه یا گیاهان خاص می‌دیدند و به یاد اونها می‌افتادند. در حالی که درک درستی از کاربرد اون شکل‌ها در طبیعت داشتند، مفهوم هندسه تو ذهنشون تشکیل نشده بود. برای اون‌ها استوانه معنای خاصی نداشت. ولی شبیه به ساختاری بود که می‌تونستند تو کنده‌ی درخت یا بقیه‌ی چیزهای استوانه‌ای جهان ببینند.مفاهیم سوبژکتیو و انتزاعی خارج از ذعن ما انسان‌ها واقعیتی ندارند!ذهن ما انسان‌ها، با قدرت تخیّل خاص خودش برای این مفاهیم داستان می‌سازه و اون‌ها رو به عنوان واقعیّت زندگی می‌پذیره، و حتی جسم و روحش خود رو با این چیزهای غیرواقعی تطبیق میده. اقتصاد و معیشت دغدغه‌ی اصلی زندگی خیلی از بزرگسالان ما شده. داستان‌هایی که در سینما و موسیقی و ادبیات و ویدئوگیم (و به زودی متاورس و سایر واقعیت‌های مجازی) برای ما روایت میشن، کاری می‌کنند که ما اونها رو باور کنیم و بپذیریم که این چیزها واقعیت دارند. هرچند راجع به اون‌ها باید بحث مفصّل‌تری انجام داد.من اینجا سعی دارم تو یه سلسله یادداشت، براتون بر مبنای منابعی که طی کنجکاوی‌هام راجع به این مسائل بر خوردم براتون اون مفاهیم رو ساده‌سازی کنم و پیچیدگی‌هاش رو از بین ببرم تا یه خرده از گره‌های بی‌شمار جهان پیرامونمون رو برای شما (و در عین حال خودم) کمتر کنم. این یادداشت هم برای مقدّمه اینجا قرار دادم. یه سری کتاب و مقاله براتون خلاصه می‌کنم و اون‌ها رو به زبون ساده‌ی خودمونی همین جا بیان می‌کنم. و سعی می‌کنم در عین ساده‌سازی یه سری فرضیّات ندیدگرفته‌شده هم کنارش اضافه کنم که دید جامع‌تری نسبت به اون مسائل داشته باشیم، این درک بهتر می‌تونه به ما کمک کنه ما روی اون مفاهیم انتزاعی بیش‌ازحدساده‌سازی‌شده سوار باشیم، نه اون‌ها روی ما!ممنون که خوندید!قسمت بعدی رو به‌زودی همین جا قرار میدم.</description>
                <category>امین‌پدیا</category>
                <author>امین‌پدیا</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 20:14:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره‌ی اراده به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@aminoxicity/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zv93yl6usvow</link>
                <description>خیلی از ماها، چه هم‌نسل‌های من، چه نسل‌های دیگه، این روزها ممکنه براشون این عبارت «یافتن دلیل و اراده‌ برای زندگی کردن» به نمودها و زبون‌های مختلف جلوی چشم‌شون ظاهر شده باشه.حالا چه بعد یورش لشکر ویروس‌های حمله کرده به جان انسان‌ها، چه بعد تهاجم سگ‌های سیاه به روان اونها، چه در جریان رشد اون قوه‌ای که ما اسمش رو «تفکر» گذاشتیم، این عبارت تکرار میشه.عکس از بازی Detroit: Become Humanو در روزگاری به سر می‌بریم که نسل بشر اون قدری دلیل‌های مختلف برای زندگی کردن رو از نرم‌افزار تکامل‌یافته خودش (که همون ساختار ذهن ماست) ایجاد کرده که تعداد کثیری از هفت هشت میلیارد بشر روی زمین از فرط تنوع اون دلایل، نمی‌تونند چیزی رو انتخاب کنند.بشری که هزاران سال پیش، با اراده خودش تونست حاکم پستی‌ها و بلندی‌های خاک کره زمین بشه، بعد به قله رسوندن اراده خودش به هم‌نوع‌هاش و دیگر موجودات (با ابزارهای ارتباطی، مثل داستان و علم و پول) دیگه نتونست به هم‌نوع‌هاش همونقدر قدرت انتخاب یاد بده که بتونه به این سوال پاسخ بده، «ما واقعاً کی هستیم؟»اثر گرافیکی با الهام از بازی Detroit: Become Humanمسخره نیست؟ میلیون‌ها سوالی که حول این پرسش مطرح شد، جواب خودشون رو پیدا کردند ولی هنوز نمیدونیم چه چیزیه که ما رو «واقعی» کرده و حتی خیلی از ماها نمی‌تونیم نحوه به پیش بردن این واقعیت رو انتخاب کنیم.ما شبیه انسانیم‌. مانند انسان‌ها ارتباط برقرار می‌کنیم، اما واقعاً کی هستیم؟آیا خودمون رو با لقب‌های تصنعی پوچ مثل آقا و خانم و دکتر و دبیر و وزیر گول می‌زنیم؟ آیا اسم‌های زیبای ما، واقعیت ما هستند، یا تصویری از شخصیت‌ها و اشیایی که قبلاً به این عالم چیزی اضافه کردند؟پذیرفتنیه که ما آدمای عصر حاضر، شکستن دیوار سنگین ساخته‌های ذهن اجدادمون انقدر جان‌فرساست که حتی وقتی اگر راهی رو تا اون سر دیوار ایجاد کنیم، از شدت وابستگی‌مون به عالم این سر دیوار از تنهایی به جنون میرسیم. جنونی که جدید نیست، قبلاً هم تو فیلم ماتریکس و همین بازی دیترویت که دارین عکساش رو میبینین، به عنوان نمودهای تخیلی دنیای شبیه‌سازی شده اونا رو دیدیم و شنیدیم.شاید که شبیه‌سازی دنیای ما، اصلاً بر مبنای ۰و۱ و سیم‌های مسی نباشه، انگار کل دنیا بر مبنای این تابع‌ه که بشر خردمند چه مسیری رو داره طی می‌کنه که به پاسخ سوال ازلی و ابدی خودش برسهکه «واقعاً من کی هستم؟».سوالی که فکر کنم حالاحالاها قراره زیر سیل اطلاعات ساخته ذهن چموش و کنجکاو و روزمره‌گرامون مدفون بمونه، و ما انسان‌نماهای این عصر انگار باید منتظر این باشیم که از جسارت کسانی که از سد اون دیوار سنگین عبور کردند، داستان درست کنیم و از شنیدنش توهم لذت بهمون دست بده، و روی بچه‌هامون اسم اون اشخاص رو بذاریم، تکرار یه چرخه‌ی باطل که هزاران ساله داریم اون رو مرتکب می‌شیم، بدون این‌که زحمت به کار گرفتن اون نرم‌افزار ذهنی‌مون رو به خودمون بدیم، چون اینرسی رو دوست داریم، چیزی که آروم داره عمر کوتاه ما تو این سیاره خاکی کوچولو رو ازمون می‌گیره، و ما حتی نمیدونیم اون نرم‌افزار از این به هم خوردن پایداری‌ش می‌تونه دارای چه قدرت‌هایی بشه.عکس از بازی Detroit: Become Humanممنون که خوندین! ♥</description>
                <category>امین‌پدیا</category>
                <author>امین‌پدیا</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 20:47:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت درباره‌ی روزها و شبهای آخر سال 2019</title>
                <link>https://virgool.io/@aminoxicity/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-2019-bjg3okttdxmg</link>
                <description>من نمیدونم الان و این لحظه به شما چی میگذره. تب و تاب چه چیزی آرامش شب جمعه شما رو داره بهم میزنه که دارین این متن رو می‌خونین. اینکه آیا هنوز فاز یلدا و پاییز تو قلبتون مونده یا دارین با خودتون کلنجار میرین که کدوم آهنگ حس و حال کریسمسی بیشتری بهتون میده یا حتی در یه شب سرد سوزناک دارین کارهاتون تو سال 2019 رو جمع‌بندی می‌کنین و برای دهه‌ی جدید آماده میشین. شاید هم زمزمه‌ی پرتکرار قطعی اینترنت و عادت کردن به اون شما رو تو هپروت دنیای اینترنت و الان تو ویرگول بلاتکلیف نگه داشته، نمیدونم. (با توجه به شرایط اخیر نمیخوام هم بدونم!)باور بفرمایین یا نه، ما برای گردش دنیامون دور خورشید، هفته و ماه و سال تعیین کردیم که بخوایم به بیهودگی این تکرار ملال‌آور شب و روز معنی بدیم. معنی‌هایی که خیلیهاشون رو هم نمیفهمیم چی میگن، نمیدونیم یلدا و کریسمس و سده واسه چی ساخته شدند (یا حتی خورشیدگرفتگی امروز صبح چه معنایی به جز گذر ماه از خورشید میتونه داشته باشه!) و فقط با دیدن پز دادن این و اون از روز و شبهایی کاملن معمولی تلاش میکنیم که اون پز دادن رو به سبک خودمون بازنشر بدیم. تازه مسئله اونجا نیستش که این کارها علایقمون رو ارضا میکنن یا نه، مسئله اینه که نمیدونیم اصلن این علاقه‌های بیهوده‌ چی هستند و از کجا پدید میان و با چه معیاری به انگیزه‌های موقت ذهن ما تبدیل میشن.سرتون با ترس از قطعی نت گرم باشه، یا با جذابیتهای بی‌سروته تلویزیون و بقیه جعبه‌های جادویی دنیای ما، یا با صداهای بی‌جان ترانه‌های تکراری، یا حتی با رگبار پراکنده افکار، دنیا پیش میره و این ماییم که در اون خسران دائمی غلت میزنیم و خیلیامون جز غر زدن کار دیگه‌ای از دستمون برنمیاد. دغدغه‌مندیم ولی بدون قدرت. و به همون دلیلی که تمام واژه‌هایی که قبل از «ولی» و «اما» میان، بی‌معنا هستند، می‌فهمیم که عملن چیزی به نام دغدغه هم نمیتونه وجود داشته باشه. این ماییم و اقیانوس تنهایی خودمون (و شاید چند انگیزه برای شنا کردن در این اقیانوس) در باقیمانده ایامی که در این دنیا داریم.قربونش برم این دنیا همه چی رو برای توسعه پایدار اقتصادی خودش یکبارمصرف کرده، حتی انگیزه‌ها رو! انگیزه‌هایی که هر بار در قالب‌های متفاوت و شگفت‌آوری جلوی ما ظاهر میشن. در هیبت انسان‌های زیباروی و خوش‌سخن و لبخندزنان (و اکثراً مزین به پوشش زیبای دروغ)، یا تصویرهایی از موفقیت ظاهری، مرگ‌های قهرمانانه، شجاعت‌ها و تهورهای تهی، آرمان‌های مستانه و موهومی، یا هر چیزی که بتونه مغزهای خالی از خرد ما رو با خودش همراه کنه که بتونه از توش برای خودش نفع و ترقی ایجاد کنه. هرچند هنوز کلام‌هایی از دنیای قدیم پیدا میشه که بخواد تمام پرده‌های تزویر رو بدره و به من و شما این درس رو بده که برای پر کردن جیب و دهن این و اون زنده نباشیم، هر چند نمیتونیم کلن این بخش رو حذف کنیم (از عهده من و شما خارج‌ه!) ولی خب میشه حداقل یه کم بیشتر برای مهم‌ترین شخص زندگیمون وقت بذاریم.حرف‌هام شاید میخواست 300 خط دیگه ادامه داشته باشه ولی همین جاها باید فرود بیاد. همین جاهایی که باید از خودمون بپرسیم تو این یه سال چه کردیم. با خودمون چه کردیم. با نزدیکان و عزیزان و پیران و جوانان دوروبرمون چه کردیم. و تو این مدت کوتاه و بلند شدن روز و شب مسیر زندگی رو به کجا برده. و با بقیه داستان چه میخوایم بکنیم. شاید هم این شبها وقتش نباشه که انقده سوالهای گیج کننده از خودمون بپرسیم؛ شاید فقط لازمه امیدوار باشیم که سالمون کمتر ترسناک باشه. نمیخوایم خوب و شاد و خفن و عالی و بهترین و چه و چه باشه، خسته شدیم از بهترین بودن. شاید فقط لازمه که باشه. پیش بیاد. یه سال لعنتی دیگه مثل بقیه سالها. هر دردی هم که میخواد داشته باشه، به جهنم! ولی خب، برا خودمون باشه. برای خود خودمون، با تمام قوت‌ها و ضعف‌هامون، با تمام کژی و کاستی‌هامون، با تمام چیزی که هستیم، برای دنیایی که قراره توش یه بار باشیم و با انتخابهای کوچیک و بزرگمون به اندک لحظه‌های «بودن»مون وزن بدیم.</description>
                <category>امین‌پدیا</category>
                <author>امین‌پدیا</author>
                <pubDate>Thu, 26 Dec 2019 17:04:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک آغاز تردیدزده</title>
                <link>https://virgool.io/@aminoxicity/%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%B2%D8%AF%D9%87-ffdd8elkvopr</link>
                <description>سلام.من امین هستم.و خب همین اول بگم که نمیدونم چطوری و با چه سنجه‌هایی به شما همشهری‌های مجازی خودم رو معرفی کنم. از ملیت و قومیت و زبانم برای شما بگم یا با کدهای ژنتیکی و روان‌شناختی به شما نشونه بدم؟! از اسمی که پدر و مادرم رو من گذاشتم صحبت کنم یا از اسم‌های کدنگاری شده‌ای که خودم برای خودم گذاشتم؟! از مهارتهایی که بهشون علاقه‌ای نداشتم ولی روشون تسلط دارم بگم یا از آرزوهایی که تو رسیدن بهشون تا الان ناموفق بودم بنویسم؟! از علاقه‌م به بنگاه‌های تجاری فوتبالی بنویسم یا از کالاهایی که در اختیار من قرار داره و با اونها میتونین من رو قضاوت کنین؟! ولی خب انگار با همین امین راحت‌ترم. اینطوری بهتره. من علاقه‌ی غریزی به دونستن اطلاعات (چه بااهمیت چه بی‌اهمیت) دارم و اینجا دوست دارم براتون از بخش‌های قابل گفتنش بنویسم. می‌نویسم و سعی دارم دنیا رو اون‌طوری که ذهن کوچیک ولی عمیق ما انسانها درک می‌کنه، نشون بدم. موضوع‌هام متنوع هستند و تمام تلاشم بر اینه که از روزمرگی و تکراری‌گویی و این داستانها دور باشه.اگه دوست داشتین، صفحه من رو دنبال کنین و به دوستانتون معرفی کنین.هیچی دیگه.فعلاً همین.</description>
                <category>امین‌پدیا</category>
                <author>امین‌پدیا</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 14:22:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>