<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های aminrahmaty</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aminrahmaty</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:25:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/125143/avatar/hf87gz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>aminrahmaty</title>
            <link>https://virgool.io/@aminrahmaty</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جفتِ دوزخی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%AC%D9%81%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D9%88%D8%B2%D8%AE%DB%8C-%D8%A7%D9%85-lbtfoq8jykv7</link>
                <description>پس از آن ناگهانِ تدریجیکه بوسه بودروزهایکییکیچند قدمو بعدایستادندر احضارِ گذشتهتمام عمرفریادِ پرسهراه می رفتبرای وادار کردن اش به توقف&quot;الموت&quot;افتاده بود در دستانشلابد اشک ها کشته شدهلابد که مال خود اش بودندکه آنجا نبود!یک دست می شود سکوت روی زانوهایا دو دست؟نمی دانمدهانِ تاریکمنورِ سحرگاهیِ زانو زدهچه ایستاده، چه نشستهساکتچشم هایم می شتابندمبادا که ناپدید شوندسوالات بیهودهاودودِ آتشی نبودکه گنگ می سوزد بر قله ای،جفتِ دوزخی امبلند تر بود سایه اشاز روزگار مندریاتا به نصف سینه اش می رسیددریا که از کف پاهایش بالا می آمدطوری که هیچ ماهی نمی تواندهیچ...هیچ ماهی...شورهای شورانگیز اشرسوب می کند در مندر آزادی مغلوب اممیان خشم و قهقههدو گلوی بریده استکه انگشتان روح وار اشچونان پاهای دختران صحراییمی رود در شنو منانتظار اش را می کشمدر شبحِ غروبتا آن گاهکه از نور پنجره ای بماندو از پنجره خیابانیامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 12:54:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیمِ پرتگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-rdu2viotb6we</link>
                <description>به هیبت باد آمدی برابر منو دستانتاز درختی که نمی شناختمشکننده تر بودنداز نفرت چیزی نمی دانستیجز پاهای کودکیکه لغزیده اندروی شاخه ی درخت سیبی خشکو مناشکی سراسر خاک خوردهروی گونه های تو بودمدر جمعِ آوازخوانانِ فاجعهو رقصندگانِ خاطرهبر بالای شهرِ بی همه چیزاز میان استخوان های توفریادی برآوردمکه مردگانبه پرستش علف ها برخاسته اندای فرصتِ واژهبرای اعترافدر خلوتِ خالی میان آدم ها،مبادا آرام شوی!که بر پیشانی قرن های منخزه روییدهامابگذارتبِ توفان را ببینیمروی خاکسترِ یک صندلیِ نیم سوختهکنار واپسین انسان،و نوازشیکه پس از دست های توخانه نداردمادر ساعت ویرانیهمه زیباییماگر چهماشین است که می سازدمن اماانگشتانِقطعهقطعهشده را دوست می دارمکه بنا شده اند!و توکه دستانتبه احترامِ شکستن منایستاده بودندبه هیئت باد آمدی برابرمای جانِ آغازینوسط تصمیم پرتگاهامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 18:33:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هندسه ی مکث</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D9%85%DA%A9%D8%AB-uwedoiqy2yv9</link>
                <description>داشتم نام ات رابه جیغ می گفتمبه خالیِ گورو گیسوان بلندیکه تیغِ ابریِ دریابه باد می داد اشدو شهروند صمیمی برابرم بودندو زنی که نامش را نمی دانستمآنسوترروی یک صندلیجزیره ای دور افتاده بودمکث می کندآن که دارد می خواندهندسه ی منصفحه ی نخست کتابی ستکه نمی خوانی اش،افسانه ای ستدر شیبِ ملایم خستگیصدای آهستگیِ فکر در سرکه تاریک می نشیند روی زانوهاخیانت می کندتقریبا نه هنوز!مکث می کندآن که دارد می خوانداین هندسه ی مکثهی درد می کنددر دهان کسی که دارد می خواندرویا!رویای رویاها!ای دندانِ شکستهدر صورتِ لبخند!هر چقدرپنجره های اتاقم را باز کنمجوانی به این خانه بازنخواهد گشتآخر، زمان که منظره نیستزمان که نمی تواندمدد برساند به فانیِ انسانبگذار چنین باشدبگذار آنقدر پیر بشومکه چهره ی مرگ را عوض کنم،عوض شده ست حالا!در خیالِ هرآن کس که دارد می خواندآری همان تصویر استحالا همین تصویر استحالا...تو پنجره های اتاق ات راباز کناز یقه ی سفید لباس زمستانی اتخارج شوو نگاه نکن چه چیزی می ماند پشت سرت،پالتوی یک پیرمردو دلواپسی های کهنه اشکه چیزی نیست!عصر مدرنهمه چیز را در خودش جای می دهد،من &quot;تا&quot; می شومدرون بی تابی هام،آخر توفان وقتی بیایدسقف خودش را که خراب نمی کندحالا برو!مانعِ راه، رفتنِ توستکجا می روی؟مکث نمی کند آن که دارد می خواندو پنجره را پشت سرت ببندمانند وقتی که آمدی از درو من جوان بودمکه داشتم می بافتمیقه ی سفید لباست را تا بمانیو حالاصدای قدم های تو را می شنومپشت در ایستاده ایو خیالِ تو هرگز نمی رود بیرونامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 23:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهوانِ انکار</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%A2%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%B1-hnluuctcxh03</link>
                <description>آهوردزخمی زخمی زخمی زخمی برفدندان دندان دندانستیزِ پلنگتبارِ اخلاقکشان کشان کشان کشان موهای شانهسفیدمرگ های هراز گاهِ رُسته بر شقیقه هاگل... گلِزخم...گلِزمینِ فراخزبانردی چرکینفاشِ قاصدکبی تفاوتیچشم های زنبق آبیوضوح نباتیفراموشیهرچه بکاری امسَر سر سر سر سر هرچه سرگردانیسمت                      سمتسمتفراسوهرچه دلدلیلهرچه توفانِ گذشتهتار              تار     تار                 تار                                   تار تار تار          عنکبوتمن                           من       من                                     مندر  پا       پا                              متواری امکاشتنصحرای ریشه کنراهدسیسه های اشاراتدست هابازودنجِ سختِ سفیدمصافِ تصادفپیشامدسرافکندگیشرمساریدست و پا گم کردهشبتاس تاس تاس تاس تاس تاسدلقکان روشن بختستاره های باختهرقص                    رقصرقص                                  رقص               رقصآراستهموزونآهوانهانکار رامیدوممی دود امامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 23:00:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاخانه ی تیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%DB%8C%D8%BA-udxlfur63omt</link>
                <description>آب رودارودچشم چشمگریستنمولکولِ شرمچشمهرود رود رود رود رود رود رودمی آیدصدایی خنکزمستانِ دندان گیرزبانِ یک شنلبلبسُر سُر سُر سُر سُر سُرودسایه ی گرمسر، سبکسنگ، جاریدهانِ ماهی; دمدمیآب؟ نهساحل؟ نهزندگی؟ نهمرگ؟...آوازِ ماهی گیرخانهسکوتِ فلزیفلوتِ زنگ زدهلبلبخاموشدستی آنجاپایی اینجاچشم; سیاره ی کوریچشم; فقدانشبهیزمِ نیم سوختهسخنرانیروزنامه،رویا; هیس!&quot;داگی&quot;، استخوان همسایه در گلوخواب; خیس           تور         تور         تور       تور               ماهی             تور         تور      تور        تورتگرگآوازِ ماهی گیرکولیِ ماهی گیرآتشین مزاجگلایه روشنتیغی زیر لبتیغی زیر دندانتیغی در گلوزمزمه زمزمه زمزمه زمزمهسیاهچاله ی اغواسکس;اصطکاکِ دو استخوان در جهانِ موازیدست            دستطعمه ی سایه،یکی که نبودآب، ماهی گیرخانه، ماهی گیرماهی، ماهی گیرتماشاخانه ی تیغخالی از بدنامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 16:14:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فسق ستاره ها بر پستان &quot;زحل&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%81%D8%B3%D9%82-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D8%AD%D9%84-v2scdlnmvcwo</link>
                <description>بیدار شدمترسیدمفراموش کرده باشمنامت راسیل کلمات را جاری کردم در سرماز همه کساز همه جا،تمام اشباح خودم رارها کردمبوی تند گریهاز نور کم جانِ پنجرهبه داخل می خزید،چنان که توده های شندر هم می کوبند دریا راو باد ملایممیوه های رسیده را...همه چیز راحالا به یاد آورده ام!در روزهایی سراسر بنفشِ ملایماز یاد برده ایمردی با تمام مهملاتش را،برگی راکه هیچ مهتابی نقره فام اش نمی کنداما می دانی؟بازویمشبیه قطب نمایی شکستهبه دست هر کسی که بیافتد،بدل می شودبه ماهی خونسردیدر اقیانوسِ آسمانبی‌تأسفبی آرزوبی حتی یک دلسردیبه من بگونیم تنه ی مخملین اتدر خیزاب سال ها و فصل هاحرکت که می کند،جنگ و بیماریترس و بی رحمیدر سیمای خیال پرستانِ فاجعهیعنی چه؟عشق و نفرتخشم و انزجاراز فسق ستاره ها بر پستان &quot;زحل&quot; یعنی چه؟و من فقط مردی هستمکه زودهنگام از توهم خوابش بیدار شده،به خیابان که می روملبخندهای عبوس عابرانآرواره های دوزخ را به روی ام می گشایند، اما به هرآنچه جریان داردعشق می ورزم،من رویاهایی در سر داشتمکه به سر آمده بودندامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 16:20:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسد در چای صبحانه</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%AC%D8%B3%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D8%A7%D9%86%D9%87-pdxo9fweyesb</link>
                <description>اتاقمیزکاغذوصیت نامه;کهن بیاندیشچونان لابه ای در زیر پوستکه می خواهد بگوید به موهای سرتدرد می کشملیوانِ سفیدماده ی تاریک، قهوه ی سردسه انگشت روی دسته ی لیوانفیزیک پاشیده روی تختخوابمیلِ ستاره ایکه پنجره را تکثیر نمی کندبه امیدِ پافشاریِ انسان،تبدیل نمی کنداین جسد را به چای صبحانهدرون انتظارِ خالیِ لیواندر می زندخدمتکار وقت شناسناگاه آمده است!آقا...؟آقا...؟دریاساحلنهنگی غرورش را شکستهسوال می کند:چه می خواهی از من بازای دریای بی طنین؟از عشق چه ماندهجز فاتحی مغلوب؟خدمتکار وقت شناسزنگ می زندبه اداره ی شیلاتامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 00:40:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاره ی برهنه شده</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%82%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-hbrlreenisbn</link>
                <description>دلت صد هزار راهپنهان،انگشتان روح وار منکوچه های بی بوی فضاساعتیأسِ تمنای زندگیِ نیازموده،تاثیر دقیق اشیادر بن بست هر چهره ای آشکارتو می روی و تن اتمن می مانم و تن امجوانی مان چندان به درازا نمی کشدآنقدر ها هم مرده نمی مانیمقاره ی برهنه شدهبادی سردوسط کارت پستال هاآخرین تجاوز به منطق بود،جهلچگونه به درد اندیشیدنچکمه های شادمانیگلوی خراشیدهطنین موسیقی در حفره های تهی اشتوفانزوالقصه گوهانسل عشق و صلحغروبِ ابدی در اقیانوسی وحشیغریبه ای بودمیلاسلحه ای خالیو آشنایان مرا می کشتچنان که دیگر هیچکسنمی تواتست پیدایم کندگلوی من! قرنِ بُراده،صدای اش کنآن پرنده ی مرده در خیابان تاریک رادلتنگی را...و بدان کهتنها آهن، آهن را می کُشدامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 03:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهربای نیمه شفاف رویاها</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%DA%A9%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D9%81%D8%A7%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-kjerq26eqjxt</link>
                <description>هیچگاه دوباره آیا...؟باید این سوال را فراموش کنماما نمی شود که با جای خالی فراموشت کرد،گاهی خیابان را می گذارم آنجاو تو عبور نمی کنی!خوشحال می شوم!می دانم اگر عبور کرده باشی، رفته ای،باور کن آن علامت سوالفقطتو را می آورد،جایِ خالیِ پیشمی، کنار منیپنجه می کشم بر نه هنوز!ای گِلِ ترک خورده در زیر آفتابغروب که می شود، می شوی غروبمی شوی نیمکت های صیقلی،فلز های ساییده در حال اتلاف شرمتگرگ می باردپیش از آنکه بگویمهیچگاه دوباره آیا...؟تگرگ می بارداز جمجمه های منجمددر دو سوی حرف های گُل انداخته،صدای آژیر مِه بلند می شوداز چشم های توو من دست می کشم به ناخن هایتبه آن صخره های سنگیِ لیزبه آن کهرباهای نیمه شفاف رویاهاکه ببینم هیچگاه دوباره آیا...؟گلویش ضربان گرفته آفتابمسموم از نفرتکه می خواهد بگیرد جای تو را،هیچگاه آیا...؟در پهلوی سخت جوانیغبار دستان چروکیده بلند می شوددر عصر آهندر عصر لکه های قهوه نشسته روی پیراهن،ناگهان نمی دانم کجا هستماز سینه ی خیالی تو که رد می شومامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 00:12:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال های رویاهای خطرناک</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D8%B1%D9%86%D8%A7%DA%A9-axm8vv3mqt55</link>
                <description>در وجدِ ملالمنطقِ  بن‌بست.دست‌های بارانکوتاهمی‌باردغرقابهحافظه  را می‌کوبداتهامبلورینچشمه‌ایبر آسمان خیره،هر روزعمیق تر در خاک...مالیات داده می شودو جایی نیستکه صدا در آن فرو رودعشق روی می دهددر سال‌های رویاهای خطرناکبارانبی‌تندرکارش را کرده است.اماتا کسی کشته نشدهاتفاقی نیفتاده...امین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 01:28:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما امروزید</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%AF-czik9qz9rdf3</link>
                <description>در تراکمِ زخمیک نفر…این غریبهدر چشم‌هاکاج!برفهنوزجرأت نکردهنام‌ها رابپوشاندای مردمانِ شوربختِ مناگرچهعشقتوانِ گریستن رااز ما ربوده استامیدهای بربادرفتههنوزایستادن رااز یاد نبرده‌اندو منبرای نخستین‌بارنه تا همیشهکه تا همین تَرکِ نوراز پشتِ شیشه‌ای خاک‌آلودباور می‌کنمدهانِ شبدیگرتماماًدروغ نیستبی‌آن‌کهبخواهم،فردامرامی‌خواهدچونشماامروزیدو مننامِ شما هستمامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 01:38:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتیبه های پهلوها</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%87%D9%84%D9%88%D9%87%D8%A7-dtuqnoainhmv</link>
                <description>آن گاه که پرندگانِ پرباختهبرای ماهی ها قصه ی آسمان را می گویندو غرق می شوند،من رویاهایم را کجا جاری کنم؟وقتی که از کتیبه های پهلوهایمبه نخستین دژهای سقوط کرده می اندیشممردمک های خرد شده ات راچگونه می توانیبا قلمی سیاه، نور بتابانی؟ای میزِ از انسان زدوده شده!ای ژرفِ ناپیمودنیبر چهار راهِ شبی دورافتادهبا فریادی دوّارفریادی...در این تشویشِ مسلّحمن تنها شانه های تو را راه می رومامادمی پیش از آغاز سپیده دمغروبِ مرا بر شانه های که می افکنی؟از انسانبارِ وارونه ی استخوانم مانده اگرو دلی که رفته استکُندبر آبی به تُردی ساقه های سرخس،به باورِ بی وفایی تووفادار مانده امامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 22:05:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضیافت بدنامان</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%B6%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-kmxchxqlakwz</link>
                <description>پژواکاندم اندام‌هایت رادر گوش‌های مهلکه‌ام؛در شبی شهوانی، وقیح و جیغ،به ضیافتِ بدنامان نشاندمت.بر نردِ آسمان،صورت تو را به هزاران تصویر تاس انداختمشری یگانه بود؛شهری شکوفا؛سقوطی طولانی در دریای محض...دیدم که دروغگویاندر آغاز، همه‌چیزند،و پایان‌شان فقط شایستگیِ بازگشتبه دروغِ نخستین.گیرم که قلب‌های خسته پهناورند؛غضب که بنشیند روی پیشانیو بگویم: «از تو خسته‌ام»،پناه می‌بری به کجای جهان؟به کدام جگر؟غفلتِ عطرِ سردِ نمناکِ تنشبرای روحِ سرگردانِ منسنگین بود.ای آگاهیِ منظره، از من!آن‌قدر تو را دیده‌امکه به راز بازگشته‌ای،و این حیوانِ خستهآرام به من تکیه داده است—به هیبتِ دخترانِ هتک‌حرمت‌شدهدر سرزمین‌های بیگانه.به احترامِ این زبان،که هرچه پوستش را بخراشمچیزی از زیرش نمی‌روید؛به احترامِ این تاریکیکه از نفس کشیدنخسته شده است؛و برای دستانیکه بیش از حد یقین داشته‌اندیک بار…فقط یک بار…مهِ آلودهدرخشان شو!امین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 13:07:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله های موحش</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%AD%D8%B4-a4iifjjcufwz</link>
                <description>دری بستهدر خیالات خودشتمام ذهنش را گشوده بوددرون اتاقی کوچک،و با خودش می گفتشهر عظیمِ من کجا گسترده ست؟قدم ها...قدم های بسیاری رااشتباه شنیده بودم،بوی آهنی را می دادندکه گریه نکرده بودند،و من نیایشِ یک سلامِ پاییزی را دیدمدر پنجره ایکه هزاره های جدید رابا ترس های قدیمیِ یک برگ می َجویدمن باید می شنیدم!شنیدنی بود صدای کسانی کهتا پیش از منحیوانات پرصدایی بودند،و هنوزدرندگان بسیاری هستنددر فاصله های موحشچکاوکی آمده بوداز تصمیمِ خودکشیِ زنی درون دریای سیاهکه ساعتش را به منقار گرفته بودتا بیافکند عشقی بی هراس رادرون من،پرندهلانه اش پر بوداز عقربه های شکستهدر امتدادِ پیکر حادثه ایبه سرم افتادهرازهای دلِ &quot;اهریمنی&quot;،پله ای که عمیقا خالی شدهاز گام ها...دریا را شاید انکار کنندمرغ های ماهی خوار،و صدای انسان راواپسین بازمانده،اما نادیده نمی گیردسرنوشت کلام راغوکِ سرک کشیده از مردابامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Thu, 20 Nov 2025 10:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروغ هایی پر از براده ی آهن</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%BA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D9%87%D9%86-ndh8vekrukkt</link>
                <description>چنان دوستت نمی داشتمکه در تاریکی هایم رهایت کنمتا دست هایت را کشف کنیکنار همدستانت برای برکهکه یاد گرفته آغوش اش خالی بماندسایه های درختانو انعکاسِ صورتِ آدم رابا دهانِ غوک، صدا می زندای هرزه های چهار فصلمن عهد بسته امبا یخ!پس آفتاب را به تو بخشیدمکه ذره ذره باورم کنیتا فروپاشی ات را جشن بگیریو صبح روز بعد را...اماچه مانده در غبار پیراهن؟شبی پر از فتنه های لطیفدروغ هایی پر از براده ی آهن!برو با دهان های بسته بخوابای پسته ی کوهی!تو اعتراض باد را نمی فهمیدیوقتی از موهای تو رد می شدو به عهد صخره ای وفادار مانده ایکه خیانت های مخملی آنجا ریشه می زنندامااین آبشارِ فصلی می داندریشه ها را کجا بخشکانددروغ های تو پنهان نمی مانند، هرگز!که در من معبدی ستپر از بوداهای مفرغیپر از خداهای مفتولی!امین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 13:27:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط لحظه ای بیشتر...</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-hpy7xwvfrvaw</link>
                <description>ردی پنهان مانده از منانگار جهان با تیغی پنهان دریده باشد خودش رااما این افقاین خراشِ افتاده بر هوای محو رابر صورت کدام انسان بنشانمکه از بازدمِ پرنده ایبیفتددر شکاف در آب؟زنبوری که در هزارتوی پروازشنام اش را بر جای گذاشتهفراموشی می لیسد شانه های روشن شیرینش رابر نگرد!که راه از تو زودتر ترک شده بودفقط لحظه‌ای بیشتر...که نه؟که بمانم؟و منهزار سالِ فراموشِ کسی که نبودو لحظههنوز در من به پایان نرسیده استشکستگیپوسیدگیتنهاییمی ریزد اما نمی افتد،درخت، یک تنه دوام می آوردتا ایثارِ آرامِ سوختن،که در انتهای خودشبدل شود به تاریکیآتش بگیر دهانِ پاییزم!و بگوچند باران را فراموش کرده ایکه هزاران درختبریده از منو امید های بسیاریامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 20:25:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پونه های آتئیست</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%BE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AA%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D8%AA-v6brw7ehnn7b</link>
                <description>عزیزم!آرام باش!من نرفتمکوچ کرده ام!چنان که درناهاهمانقدر که آسمان شان را عوض می کنندبه مرداب ها وفادار انداز پوست شب کنده شدمسایه هایم را مرتب کردمهیچْ تنم را پوشیدمخودم را به شبحی از گل های پلاسیده آغشتمو اندک اندک آماده شدمبرای بدل شدن به آنچه که نیستمکسی نمی دانستدر آیینه ی آنچه دوست می داشتمهیولا شدم!مارِ پیامبریکه آمده ستبرای پونه های آتئیستآرام باش!در سه جهانِ موازیِ منیگذشته، حال، آینده&quot;هکاته&quot; ی منی!درون دلِ خسته املکاته مرگی ستکه آرزو می کند از هر چه بگسلدبپیوندد به دورتر از هرگزو بجای خویشتندیسی بنشاند از ابریکه گرمِ سُرایشِ شادمانگیمی نشیند بر فرازِ درّه ایکه تحقق اش عاری از سوگ است...در اغوای دوردستآنجا که فناناپذیراناز رنج عشق مرده اندتو آرام باش!که من به یک زنپرندهماهی بدل شدمدر ساحلی کهاقیانوس را قاب می گرفت،و من شوق داشتمکه به اعماق فرو روم...امین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 21:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لمس صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%84%D9%85%D8%B3-%D8%B5%D9%81%D8%B1-emyjgabwtapa</link>
                <description>می خواستم بنشینم اعتراف کنمبه زهرِ زمزمه ها،صندلی مرا بلعیدو قرنی برخاستکه از یک روز کمتر بود!بی جان مژده می دهمدر آن سویِ بی آن سویپوست به پوست غیبت به غیاب می رسدو در لمس صفردست های شفافی ست،از شیشه های پنجره رد می شوندو لمس هر چیزسقوطِ پیوسته ستدر بی کرانِ بی ردعبور دست هاحل شدن استخوان بوددر هوای بی سطحپس در افعیِ کهکشانزهرِ آفتاب را بگیر،بی سرگذشت برودر پیِ شکارِ ماهامابگو تا کجا با منیاگر شب های شجاع را بگیرند از منو بیزاریِ سپیدی را از برف؟می خواهم اعتراف کنمترس را من به تو آموختم!چکمه ای بودم روی صورتتوقتی عاشق فاشیست ها می شدی،اما تو هراس را به من نشان دادیکه یک زن چقدر می تواند کامل باشددر بدنی مُرده...حالا چگونه می خواهند بسازند مرابا چه ابزاریکدام نجاران؟امین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 01:21:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقراضی در رحِم</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D8%A7%D9%86%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B6%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AD%D9%90%D9%85-yaznyilhbdmn</link>
                <description>کسی راهیچکس راخبر نشددر خوابِ دیگری که بیاییکدام جنایت بسی هولناک تر است،میل به دیگرییا فراموشی؟و صبحبادِ خُرد صدا در گوشم می گویدآن کسی که خواب می بیند!پوستِ خاطرهروی پلک هایم سنگینی می کندو منِ خواب زدهمی دانمیکی از کشتگان این شهر منمکه خواب می بینمو با استخوان مردگان شهرسقف خانه ام را ساخته اماماخانه که با اینهمه خوابامن نمی شود!این ها را به اشیای اطرافمگفته بودمچون که می دانمهر شی چیزی را تغییر خواهد دادآدمی نتواند اگر...خواهم ات دیدهرکجا،در میان گزنه هاروی سنگ ریزه هاحتی در برابر قلعه ی حافظهای پیکرِ قانون در میان هوس!ولی هرگزبه پشت سرم نگاه نمی کنم!بیدار می شومچنان که سر از سنگ سختبر می خیزد،که شب منروز مبادای کسی نخواهد بودتو بگو!پنجه ی صبحکه خورشید راروی صورتم می کوبی،حرف های عاشقانه رادر چشم های کدام پلنگ بریزمکه تمدنی بسازدبرای شکارِ سکوتو انقراضی را در رحمامین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Tue, 26 Aug 2025 20:53:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لاشه پوش</title>
                <link>https://virgool.io/@aminrahmaty/%D9%84%D8%A7%D8%B4%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B4-jtwpxhz7kanx</link>
                <description>دست خطِ آبمدر حافظه ی کوهو این عجبکه رودخانه ای شدمو نخراشیدم زبانِ سنگی رادر بیابانی از لمس های دروغین،هر چه همیشه بر گونه هادر کنج های پایانِ هر لحظه،ای خمیده ترین هوای حضورچـرخـشِ هـرچـه‌ هـمـیشـه‌، هـرلحظههـرچـه‌ هـمـیشـه، غـبارهـرچـه‌ هـمـیشـه هـرلحظههـرچـه‌ هـمـیشـه، هـرچـه، گـم‌شده...تبخیرِ نورای علاجِ آفتاب در میانِ یخ!ناگفته های تمام مرگ های منیهر لحظهتاوانِ هر چه که هستی امدست هایماز شیشه های پنجره رد می شوندلمس هر چیزسقوطِ پیوسته ستدر بی کرانِ بی ردعبور دست هاحل شدن استخوان بوددر هوای بی سطحبی جان مژده می دهمدر آن سویِ بی آن سویپوست به پوستغیبت به غیاب می رسدو در لمس صفردست های شفافی ستهر چه همیشههر لحظههر چه دیگری غیاب...در سازِ بی کوکِ بادبا هوای بی سرانجامیدر میان ارتعاش چشم هاآگاهیِ لب امبه گریه های نامعلومبرای لحظه های لاشه پوشکه می رسم به آخرین لذتاگر رودخانه ای بود یا نبودهر چه همیشههر لحظهاعتماد استکه چونان شیشه ایمی بُرد دست های محو ام رادر رگم فرو می رودو چکه سُر از پنجرهفروهستِ کوه می شوند...امین رحمتی</description>
                <category>aminrahmaty</category>
                <author>aminrahmaty</author>
                <pubDate>Thu, 21 Aug 2025 11:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>