<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امین صباغیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@aminsabbaghian</link>
        <description>عاشق خواندن، نوشتن، کاپوچینو و بوی خاک باران خورده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 20:26:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/126850/avatar/fXI5Ai.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امین صباغیان</title>
            <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امید به هیچ!</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-cluph9qb3gwm</link>
                <description>به صفحه سفید کاغذ که بدترین دشمن یک نویسنده است، خیره شده بود و از مغزش که فرمانروایش بود، درخواست استراتژی مناسبی برای پیروزی می‌کرد. در همین حین، ناگهان سوار نظام لشکرش به دشمن یورش بردند و نخستین گامِ پیروزی را با این کلمات برداشت:«امید داشتن به هیچ نابودگره.»بعد از نوشتن این جمله، کلمات یکی پس از دیگری از ذهنش وارد صفحه نمایش می‌شدند و قبل و بعد از این جمله قرار می‌گرفتند تا یکی دیگر از داستان‌کوتاه‌های کتابی که قرار بود به ناشر تحویل دهد، تکمیل شود. بعد از انتخاب اسم برای داستانی که چند لحظه پیش نوشته بود، نگاهش را از لپ‌تاپ برداشت و به چک‌لیستی که به دیوار روبرویش میخکوب شده بود چشم دوخت. یک تیک در دایره‌ی کوچک کنار &quot;نوشتن داستان کوتاه امروز&quot; زد و اسم داستان هم جلویش نوشت: امید به هیچ!دلش می‌خواست زمان باقی مانده را از نوشتن فاصله بگیرد و برود سراغ فصل اول رمان وقتی نیچه گریست.زنگ ناقوس سان سالواتوره، رشته افکار یوزف برویر را پاره کرد.ساعت سنگین طلا را از جیب بیرون کشید؛ ساعت ۹ بود.بار دیگر نوشته کارت حاشیه نقره‌ای را که روز پیش دریافت کرده بود، مرور کرد…کم‌کم غرق در کلمه به کلمه کتاب شده بود که زنگ هشدار موبایلش به صدا در آمد. کتاب را بست و کت مشکی رنگش را پوشید. امروز روز زوج هفته بود و نمی‌توانست اتومبیلش را از پارکینگ خارج کند. زیر آسمان پر از دود شهر، از سرخوشی، هماهنگ با آواز پرندگان قدم برمی‌داشت. بهار را از هر فصل دیگری بیشتر دوست داشت. سبز شدن دوباره درختان و میوه دادن آنها و زندگی دوباره طبیعت، به او امید می‌داد که روزهای خوب هم از راه می‌رسند.وقتی به ایستگاه اتوبوس رسید، با دستمال کاغذی‌ای که همیشه در جیب سمت راست کتش می‌گذاشت، خاک روی یکی از صندلی‌ها را پاک کرد و سپس به انتظار رسیدن اتوبوس نشست. به ساعت مچی‌اش خیره نگاه می‌کرد. هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، استرس او برای تاخیر در اولین روز کاری‌اش بیشتر می‌شد. از ترس اینکه مبادا دیر به شرکت برسد، از ایستگاه فاصله گرفت تا کمی جلوتر، سوار تاکسی‌ای که از دور می‌آمد شود.راننده مردی خون‌گرم بود و طبق عادت اکثر راننده تاکسی‌ها، همان ابتدا سر صحبت را باز کرد. خواست بحث سیاست را پیش بگیرد اما نویسنده‌ی جوانِ داستان از آنجایی که حوصله‌ی بحث‌های بی‌سر و ته سیاسی را نداشت، سریع موضوع را عوض کرد و گپ‌وگفتی را درباره کتاب و کتابخوانی شروع کرد.پیرمرد با این وجود که بیشتر عمرش را چه زیر آفتاب، باران و یا برف در همین ماشین و ترافیک سنگین تهران سپری می‌کرد و با آدم‌های زیادی سر و کله می‌زد، هر شب چند ساعت را به کتاب خواندن اختصاص داده بود و حرف زدن با او برای نویسنده‌ی جوان بسیار لذت‌بخش بود؛ در حدی که پسر دوست داشت هیچ کسی سوار نشود و خودش هم به شرکت نرود تا بتواند همینطور با او درباره‌ی کتاب‌هایی که خوانده صحبت کند.گرم صحبت بودند که راننده کنار زد تا زن جوانی که دست پسر کوچکش را گرفته بود، سوار تاکسی شود. پسرک مثل ابرهای بهاری می‌بارید و مدام مادرش را به این خاطر که آن ماشین را برایش نخریده، بازخواست می‌کرد. مادر اما با حوصله و مهربانی او را نوازش می‌کرد و توضیح می‌داد که آن مقدار پول را به همراه نیاورده بوده؛ اما بچه به هیچ صراطی مستقیم نبود و حرف خودش را می‌زد. در آخر هم قول خرید آن ماشین در فردا را از مادرش گرفت تا کمی آرام شود.ترس نویسنده بی‌جا نبود. با آمدن آن مادر و پسر، پیرمرد سکوت اختیار کرد و بحث‌شان ناتمام ماند. در طول جر و بحث مادر و پسر، همه‌ی حواس نویسنده به پیرمردِ راننده بود و متوجه شده بود که او بیشتر به جای خیابان، حواسش به صندلی‌های عقب ماشینش است؛ جایی که مادر سعی داشت پسرش را آرام کند.بعد از چند دقیقه سکوت سرسام‌آور، بالاخره پیرمرد حرفش را زد. از آینه به مادر نگاه کرد تا نشان دهد او را مخاطب قرار داده و گفت: «دخترم تو امروز قول خرید اون اسباب‌بازی رو به بچه‌ات دادی، خواهش می‌کنم حتماً به قولت عمل کن و فردا اون ماشین رو براش بخر. اجازه نده حسرت داشتن چیزی تو دلش بمونه، امید داشتن به هیچ نابودگره.»مادر تعجبش را پنهان کرد و در جواب گفت: «حتماً پدر جان، حتماً. فردا اون ماشین رو برا پسر قشنگم می‌خرم.»لحظاتی را به صدای گوینده‌ی اخبار رادیو جوان گوش می‌دادند که پسرک گفت: «آقا ما اینجا پیاده میشیم. بفرمایید.»پیرمرد پول را نگرفت و گفت: «پسر جون، تو و مامانت امروز مهمون من بودید. برید به سلامت.» و رو به مادر گفت: «حرفم رو فراموش نکنیا.»هرچه که مادر اصرار می‌کرد کرایه را پرداخت کند، بی‌فایده بود و راننده زیر بار نمی‌رفت و آخر هم هیچ پولی از آنها نگرفت.وقتی دوباره حرکت کردند، نویسنده حس می‌کرد آنها تنهاترین انسان‌ها در ترافیک تهران هستند. بعد از مدتی کلنجار رفتن با خودش، سکوت سنگین میان‌شان را شکست و پرسید: «شما به چیزی امید دارید که فکر می‌کنید هیچه؟»پیرمرد نگاهی به جوان انداخت و عکسی را از جیب پیراهنی که در تنش زار می‌زد بیرون آورد و در دست او گذاشت. بر خلاف پیراهنش که کهنه بود، عکس خیلی تَر و تمیز و نو نگه داشته شده بود.«پسرمه. همون اوایل جنگ، سال 60 بود که  رفت و تو یه نامه به من و مامانش قول داد برمی‌گرده و درسش رو ادامه میده و دکتر میشه. حالا چهل سالی میشه که منتظر برگشتنش هستیم. امیدوارم هیچ وقت به هیچ امید نداشته باشی و انتظار کسی که دیگه نمیاد رو نکشی، این انتظار می‌تونه نابودت کنه.»حالا دیگر صورت پیرمرد از اشک خیس شده بود و دیگر نمی‌توانست خودش را کنترل کند. این بار دیگر کلمات به یاری نویسنده نمی‌آمدند. به سختی لب باز کرد و گفت:«واقعاً متاسفم که ناراحتتون کردم. امیدوارم یه روزی دوباره پسرتون رو ببینید.»پیرمرد سری تکان داد و گفت:«من هم امیدوارم…»اما چشمانش حرف دیگری می‌زد، چشمانش می‌گفت خیلی وقت است که دیگر به هیچ چیزی امید ندارد.</description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 16:51:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی هست ...</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-x637awa4zacu</link>
                <description>یکی هست که بیش از خودم مراقبم است.یکی هست که موفقیتم بیشتر از خودم برای او مهم است.یکی هست که همدم دوران دردم و مرهم هر خستگیم است.یکی هست که نماد عاطفه، مهر، محبت و عشق است.یکی هست که معدن نور و صفا است.اوست که موسیقی زندگی مرا نواخته است، بهترین وابستگیم است، نغمه روح و روان من است، بهترین نعمت خداوند به من است و بهشت زیر پاهایش جای دارد. با اینکه او یکی هست، اما اگر نباشد انگار هیچ نیست.گویند آب مایه حیات است، اما مادرم تمام زندگیم است!</description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2020 15:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولنتاین، معجزه ای که مرز های جغرافیایی را نمیشناسد!</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%D9%88%D9%84%D9%86%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%AF-t0nn8cf4qyod</link>
                <description>به نظرتان زمانش نرسیده که این خطوط فرضی از نقشه های جغرافیایی حذف شوند؟  چندین انسان دیگر باید برای این این خطوط کشته شوند؟ چندین نژاد باید مورد تمسخر و آزار و اذیت قرار گیرند؟ به نظر شما تا چه زمانی باید اینطور به زندگی ادامه دهیم؟ آیا صلح زیبا تر از جنگ نیست؟امروز 14 فوریه روز عشق است، روزی که در همه نقاط این سیاره و بدون توجه به هیچ نژادی آنرا جشن میگیرند. امروز روزی است که عشق معجزه می کند، ایرانی و غیر ایرانی خوشحال هستند و به یکدیگر عشق میورزند. درست است که ما ایرانیان روز عشق مختص به خودمان را نیز داریم، اما بیایید که ما هم امروز را جشن بگیریم تا معجزه عشق را به تمام جهان نشان دهیم، نشان دهیم که تحریم ها و سختی ها بر ما تاثیر ندارند چراکه عاشق همدیگر هستیم. بیایید تا این روز فوق العاده را به هر کسی که عاشقش هستیم تبریک بگوییم؛ همسرمان، پدرمان، مادرمان، برادرمان، خواهرمان، اقوام، رفیق یا حتی کسی باشد که او را امروز در پیاده رو دیدیم! مگر محبت کردن ایرادی دارد؟بیایید یک امروز را از داد و فریاد بر سر یکدیگر، نزاع های خیابانی در ترافیک و فحاشی و سعی در فریب دادن همدیگر دوری کنیم و عاشق یکدیگر باشیم، قول میدهم که زندگی بسیار زیباتر خواهد شد! راز ولنتاین همین است که در کل دنیا آن را جشن میگیرند!راستی دوست من، یادت باشه که عشق معامله نیست، مطمئن باش کسی که واقعا دوستت داشته باشه همین که تو کنارشی براش بهترین هدیه هست، پس قبل از اینکه فکر کنی برای معشوقه ات چی بخری، بهش یادآوری کن که چقدر دوستش داری!</description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2020 20:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خساست کلامی نداشته باشید ...</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%D8%AE%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF-pbk0swduuep7</link>
                <description>پول و ثروت بسیار با ارزش هستند که برخی در خرج کردن آنها خساست به خرج می دهند، اما حرفی که زده می شود ارزش کمتر از همان پول ندارد، برخی خساست کلامی دارند:اشتباه می کنند، اما دست و دلشان میلرزد یک ببخشید ساده بگویند!عاشق میشوند، اما انگار جانشان را میگیرند اگر بگویند دوستت دارم!کاری برایشان انجام میدهی، انگار بند دلشان پاره میشود بگویند خیلی ازت ممنونم لطف کردی!حرف های خوب مالیات ندارند، اما گاهی نگفتنشان هزینه های هنگفتی به اطرافیانت تحمیل می کند. پس مراقب حرفایی که میزنی باش.خواهشا در استفاده کردن از کلمات و عبارات خوب و آرام بخش خسیس نباشید.نمونه های دیگری از خساست کلامی را میدانید؟ پس آنها را در بخش نظرات با همدیگر در میان بگذارید ...شما میتوانید سایر مطالب بنده را در پیج شخصی اینستاگرام من و یا در وبسایت یک حس خوب بخوانید:برای مشاهده پیج اینستاگرام من، اینجا را کلیک کنید. برای ورود به وبسایت رویایی حس، اینجا را کلیک کنید.</description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 12:38:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیت مثل بازی کلاغ پر میمونه، مراقب باش رؤیاهات پر نکشن</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%BA-%D9%BE%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%A4%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D9%86-o2rvtruomcpc</link>
                <description>اگر مانند کلاغ حریص باشی و دنبال زرق و برق دنیا بروی، باید دور خوشبختی را خط بکشی و بگویی خوشبختی پر!برای موفقیت باید پرواز کردن مثل عقاب را یاد بگیری و با بلند پروازی اوج بگیری!عقاب ها شکار هایشان را به ارتفاع می برند و به پایین پرتاب می کنند؛ تا به حال دیده ای عقابی شیری را شکار کند؟ به اندازه دهانت لقمه بردار چون وقتی که بارت سنگین باشد، سقوطت حتمی است؛ آنگاه است که باید بگویی موفقیت پر، آینده ام پرپر!باید قانون بالن را بدانی، یک بالن زمانی به هوا می رود که بار های اضافی را ازش خارج کنی!هیچ عقابی بعد از تولد قادر به پرواز کردن نیست، پس تو هم باید پرواز را یاد بگیری؛ اگر سعی کنی از یاد گرفتن فرار کنیباید بگویی آرزوهایم پر!همیشه مراقب اطرافت باش، زیرا ممکن است یک شکارچی در کمین نشسته باشد و بال هایت را زخمی کند و باعث شود از عرش به فرش بیوفتی، آنگاه باید بگویی رسیدن به هدفم پر!هر پرنده ای برای پرواز کردن نیاز به دو بال دارد، از بال هایت غافل نشو. بال های تو برای رسیدن به اوج تلاش و پشتکار هستند؛ باید از این دو در کنار هم استفاده کنی، درسته که تلاش بیشتر کار می کند ولی زمانی که شکست بخوری پشتکار خودش را نشان می دهد و تو را از سقوط نجات می دهد! مراقب بال هایت باش چراکه خیلی ها در تلاشند آنها را زخمی کنند! اگر آنها را نداشته باشی باید بگویی همه چی پر!گاهی برای شروع پرواز و اوج گرفتن نیاز به وزش باد داری، پس به نیرو های بیرونی اعتماد کن؛ اما مبادا خودت و زندگیت را به باد بسپاری؛ چراکه آنگاه باید بگویی زندگی پر!اگر این نکات را بدانی و رعایت کنی، آنگاه دیگر هیچ یک از صفات خوب پر نمی کشدند، زیرا آنگاه موفقیت در مشتت است.</description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Sun, 09 Feb 2020 20:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیل وقت است که بازی زندگی شروع شده است!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%D8%AE%DB%8C%D9%84-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mrvr8hlyhey3</link>
                <description>زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست.اما این بازی دارای مراحلی است، هر مرحله سخت تر از مرحله قبلی. زمانی که متولد شدی، این بازی بر روی سیستم عاملت نصب شد. از نخستین مراحل این بازی لذت بردی و آنها را به سادگی پست سر گذاشتی؛ اما هر چه که جلوتر میروی، هر چه که مراحل بیشتری را پشت سر میگذاری و به مرحله بعدی میرسی، سطح دشواری این بازی افزایش میاید، سخت تر و سخت تر تا وقتی که بتوانی غول مرحله آخر را شکست بدهی، آنگاه مراحل این بازی را به اتمام میرسانی. در مراحل این بازی اصطلاح Game Over وجود ندارد و تو هر مرحله را با امتیازی که کسب کردی به اتمام میرسانی، مهم ترین قانون این بازی این است که امتیاز بیشتری بگیری و تمام سعیت را به کار گیری تا امتیاز منفی نگیری!!!مورد جذاب کننده این بازیاین است که نمیدانی چه زمانی به آخرین مرحله خواهی رسید، اصلا میتوانی به آخرین مرحله برسی یا نه؟ اما پایان این بازی باز هست، یعنی خودت با امتیاز هایی که کسب کردی تعیین می کنی که نهایت این بازی چگونه رقم بخورد. با توجه به اینکه هرگز نخواهی فهمید چه زمانی بازی تمام میشود باید هر لحظه خودت را برای پایانی فوق العاده آماده کنی، شاید مرحله بعدی، مرحله آخر باشد ...اگر موفقیت تحصیلی هدفت باشد، این موفقیت آخرین مرحله از بازی تو است، بنابراین باید تمام سعی و تلاشت را به کار گیری تا از هر نظر آماده با آن روبرو بشوی، بهترین نیروی تو برای اینکه به راحتی و بدون ترس در برابر غول مرحله آخر قرار بگیری، خودباوری است. در این صورت در پایان بازی جایت در بهشتی خواهد بود که خودت آن را برای خودت ساختی، از آنجایی که این بازی پایان باز هست، وقتی به هدف زندگیت برسی، آنگاه بازی برایت تبدیل به نسخه بی نهایت خواهد شد و تو می توانی در آینده از زندگی بی نهایتت لذت ببری. حالا میخواهم کمی فکر کنی، در کدامین مرحله از بازی زندگی هستی و تا به الآن برای شکست دادن غول مرحله آخر چقدر امتیاز کسب کرده ای؟راستی دوست من، از خودباوری غافل نشو. </description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2020 10:07:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو دارم که هیچ آدمی مانکن نشه !!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%87-npcfe0otf1ne</link>
                <description>داشتن یه ژن منحصر به یه جاندار دو پا، اسم آدم رو فقط میزاره آدم نه انسان!وقتی بر و بر به درد دیگران نگاه می کنیم، دیگه اِسممون انسان که هیچ، آدم هم نیست!وقتی به درد هم نوعت خیره موندی و راهت رو کج کردی، دیگه میشه مانکن صدات زد!وقتی آبروی همسایت رو بردن و سکوت کردی، دیگه میشه مانکن صدات زد!وقتی عزت نفس آشنا و غریبه رو از بین بردی، دیگه میشه مانکن صدات زد!وقتی دست یکی سمتت دراز شد و فقط زل زدی تو چشماش، دیگه میشه مانکن صدات زد!وقتی یکی بهت عشق داد و تو فقط از کنارش رد شدی، یعنی مانکن شدی!حالا که دنیا و مانکن هاش سر جنگ دارن؛ حالا که عشق، صمیمیت و محبت مثل قدیما نیست؛ حالا که این روزا هیچکی جز خودمون به دادمون نمیرسه؛ توی این وانفسا تنها یه آرزو دارم، آرزو دارم هیچ آدمی مانکن نباشه!بخشی از ویدئو آرت مانکن فرزاد فرزین؛ به قلم امین محمودیزمانی که روی صندلی کنسرت  فرزاد فرزین نشسته بودم و این فیلم پخش شد، همون لحظه تصمیم گرفتم بعد از انتشار ویدئو منم این بخش از متن رو پست کنم. یکم به خودمون بیایم، ما انسان هستیم؛ اشرف مخلوقات!!اگر تا الآن انسان بودید که خوش به حالتان؛ اما اگر مانکن بودید مطمئن باشید که هنوز دیر نیست، مانکن را بشکنید و از درون آن بیرون بیایید، شما انسان هستید ...</description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Mon, 27 Jan 2020 16:20:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین دوستتان در میان اشیاء چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@aminsabbaghian/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D8%A1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-gjxfyvx2m7oj</link>
                <description>دلم گرفته بود؛ ناراحت، ناامید و شدیدا دلتنگ بودم. میدانستم افرادی از غم من تغذیه میکنند و اکنون بسیار خوشحال هستند. اما من ناراحتیم رو با آینه در میان گذاشتم، او نیز به اندازه من غمگین شد، تنها او بود که میتوانست مرا درک کند!خیلی ها به من می گفتند نمیشود، نمی توانی، غیر ممکن است و ... اما زمانی که به آینه نگاه کردم، او هم مثل من امیدوار بود و بی صدا فریاد میزد تو میتوانی!وقتی رازت را برای کسی فاش میکنی، دیگر اسمش راز نیست و ممکن است همه جا پخش شود؛ اما کافیست راز هایت را به آینه بگویی، او از هر انسانی رازدار تر هست!حقیقت این است که گاهی نمیتوانی حس و حالت را با دیگران در میان بگذاری، من آنها را با آینه اتاقم در میان می گذارم؛ تنها اوست که با شکست و غم من اندوهگین و با موفقیت و خوشحالی من شادمان می شود، تنها اوست که معنای دلتنگیم را میداند، اوست که رازدار من است، آینه است که وقتی ناامیدم چشمانش برق شادی ندارد؛ بله درست فهمیدید، در بین اشیاء این آینه است که بهترین دوست من است!</description>
                <category>امین صباغیان</category>
                <author>امین صباغیان</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jan 2020 20:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>